رمان فراموشت خواهم کرد قسمت دوم

خانوم سه تا پسر داره امیر خان پسر بزرگشون کمپانی بزرگی داره و تو کار صادرات فرشه سهراب خان هم تا وقتی خانومش زنده بود تو همون کمپانی شراکت داشت اما بعد از مرگ همسرش برای یه مدت رفت فرنگ و بعد هم کار کمپانی رو همون جا توسعه داد و بعدها هم همونجا ازدواج کررد و موندگار شد اما تنها دخترش مرجان تو ایرانه و تو عمارت زندگی می کنه منصور خان پسر کوچک خانوم پزشکی خونده و صاحب یه درمونگاه بزرگ و مجهز تو مرکز شهره ...
این تمام اطلاعاتی بود که بانو جان در مورد خانواده ی خاله سیمین دخت به من داده بود همچنین می دانستم فتح ا... خان همسر خانوم تقریبا شش ماه اول سال را در روستاهای تحت مالکیتش می گذراند و به امور آنجا نظارت دارد با وارد شدنم به تالار صدای گرم خانوم را شنیدم « این هم یگانه جان » در همان حال چشم به عده ای دیگر فتاد که از جا برخاستند مردی میانسال با موهای جوگندمی که همسن و سال نصرت خان به نظر می رسید دستم را فشرد و در همان حال خانوم معرفی اش کرد «پسرم امیر خان » او با لحنی پدرانه خوشآمد گفت همسرش با مهربانی مرا بوسید و گفت :
-خوش آمدی عزیزم
-سلام من سالی هستم
-منم همایون هستم از دیدنتون خوشحالم
-مرسی منم همینطور
قبل از اینکه مجالی برای صحبت پیدا کنیم یکی از خدمتکارها آمد و اعلام کرد که شام حاظر است .
-سلام...سلام...سلام...
صدای مرد جوانی بود که وارد تالار شد
-متاسفم مثل این که دیر کردم
از نظرم گذشت او باید منصور خان باشد اما خانوم مرا از اشتباه درآورد و با نگاه پر غرور و افتخاری گفت :
-هومن جان نوه بزرگ منه
او به سویم آمد و ضمن فشردن دستم گفت :
پس میهمان عزیز خانوم شما هستید من هومن هستم از دیدنتون خوشحالم
با لیخند کمرنگی گفتم :
-منم همین طور
در منزل نصرت خان حتی قبل از رفتن ماهان و با وجود شر و شور بودن من و مهتاب باز سر میز غذا به احترام حضور نصرت خان سکوت کامل حکم فرما بود و گاه من حس میکردم حتی صدای جویدن لقمه هایم به گوش میرسد اما آن شب در اتاق بزرگ نهار خوری عمارت همه چیز با آنچه من تصورش میکردم متفاوت بود سالی و مرجان مدام سر به سر هم می گذاشتند همایون گاهی همراهی شان می کرد و گاه می گفت :
حداقل یه امشب جلوی مهمون آبروداری کنید بذارید یه دو روز دیگه یگانه خانم پی به هویت واقعی تون ببره
نگاه دخترا که به سویش براق میشد خیلی سریع موضوع صحبت را تغییر میداد و وانمود میکرد که اصلا چنین جسارتی به آنها نکرده است حتی رابطه سالی با پدرش خیلی راحت و صمیمی بود در حالی که نصرت خان چه برای من و چه حتی برای مهتاب همان خان بود و احترامش واجب . بعد از شام بچه ها از دانشگاه و رشته تحصیلی شان صحبت میکردند از بین صحبتهایشان متوجه شدم همایون و سالی دو قلو هستند هر چند هیچ شباهتی بهم نداشتند همایون سفید چهره بود و چشمان سبز مادر را به ارث برده بود با هیکلی درشت در حالی که سالی با چشم و ابرویی مشکی به برادر بزرگترش شباهت داشت همایون مکانیک می خواند و سالی ریاضی همون بیشتر به پدرش شباهت داشت. همایون مکانیک می خواند و سالی ریاضی همون بیشتر به پدرش شباهت داشت تقریبا بلندتر از همه به نظر میرسید و کت چهارخانه ای که به تن داشت او را چهارشانه تر نشان میداد .موهای مشکی و بلند و کمی مجعدش تا به سر شانه می رسید و در نگاهش گرمی خاصی موج میزد او لیسانس مدیریت داشت و مدیریت بیمارستان ... را عهده دار بود مرجان سال آخر هنر بود از رشته تحصیلی ام پرسیدند و این که در کدام دانشگاه پذیرفته شده ام وقتی گفتم دانشگاه تهران سالی گفت :
-عالیه خودم برای ثبت نام کمکت می کنم .
نمی دانم چرا قبل از امدن به تهران عمارت را جایی مثل قصر خانوم «هاویشام » تصور میکردم و خانوم را خود «خانوم هاویشام » تصور می کردم شاید به خاطر علاقه ی زیادی بود که کتاب «آرزوهای بزرگ » داشتم و چندین بار خواندن قصه اش روی ذهنم اثر کرده بود اما حالا متوجه میشدم نه تنها خانوم برخلاف تصور من و حتی مهتاب زن مهربانی و رئوفی ست که روابط میان اعضا خانواده اش به رغم احساس من در بدو ورود گرم و صمیمی است .
وقتی برای خواب به اتاقم برگشتم گویی دوباره از خواب خوش بیدار شدم خواب کجا بود که به چشمانم بیاید چه قدر روی تخت به چپ و راست غلتیدم و خوابم نبرد و بعد حدود دو ساعت کلنجار رفتن با خودم بالاخره نشستم وسط تخت بالشم را بغل گرفتم و تا سپیده سر بزند به همه جا سر زدم برگشتم اهواز به اتاق کوچک خودم پیش بانو جان و مهتاب حتی به بلقیس فکر می کردم چشمانم پر از اشک می شد حتم داشتم مهتاب هم مثل من امشب بی خواب شده ... برای فرار از افکار ناراحت کننده فکرم را به روزهای آینده پرواز دادم و سعی کردئم خودم را تسکین دهم سپیده که سر زد از شدت خواب تقریبا بیهوش شدم
*****
فردای آن شب که روز جمعه بود تا غروب همراه مرجان و سالی به گشت وگذار در شهر پرداختیم و حتی ... با هم به سینما هم رفتیم در حالی که هیچ یک از آنها نگرانی آن شب من و مهتاب را نداشتند و همین مرا حیرتزده می کرد شب دوم برای اینکه بیخوابی کلافه ام نکند شروع کردم به نوشتن برای مهتاب از وردم به عمارت از کسانی که بعد سالها دیدمشان از سالی و مرجان و دنیایشان که چه قدر با ما فرق داشت .
(یادت میاد مهتاب شبهایی که بلقیس با اکراه رختخوابهمون رو به بهار خواب می برد چقدر من و تو از حرص خوردن اون میخندیدیم بلقیس که می رفت با خیال راحت دراز می کشیدیم و ستاره ها رو می شمردیم یادت میاد تو همیشه یه ستاره معمولی نزدیک به ماه رو انتخاب میکردی و ماه رو هم مرد آینده خودت میدونستی مردی که یه روز با یه اسب سپید از راه می رسید و ... اما من مثل تو نبودم نورانی ترین ستاره رو از آن خودم میدونستم و به تو می گفتم آدم قانعی هستی می گفتی آرزوهای بزرگ تو تازه هم پای ارزوهای کوچیک منه و تو مثل گاهی وقتها می رفتی توی اون جلد پنهان زنانه ات و مثل یک زن کامل منو نصیحت می کردی از عشق می گفتی و از زندگی ... ولی اگه امروز اینجا بودی ... مهتاب من خیلی خوشحالم خیلی خیلی زیاد از این که تو پایتختم از این که همه چی برام فرقکرده اما ... اعتراف می کنم که دلتنگم ای کاش شما هم اینجا بودید اون وقت خوشبختی من تکمیل می شد ... )
از نوشتن خسته شدم روی تخت افتادم اما خوابم نبرد آهسته در اتاق را باز کردم و وارد تالار شدم عمارت در عین زیبایی گاهی واقعا ترسناک به نظر می رسید به خصوص مجسمه های قدی که در جای جای تالار قرار داشت و سایه درختان باغ به روی پرده های اطلسی آویخته بر پنجره های قدی تالار و تکان خوردن آرام شاخه ها منظره ی مخوفی بوجود آورده بود با صدای باز شدن در تالار و پیدا شدن سایه ی مردی به روی دیوار چنان وحشتی بر جانم ریخت که هر لحظه حس می کردم چیزی نمانده قالب تهی کنم زبانم بند آمده بود با همه تلاشی که کردم فقط توانستم چند قدمی به عقب بردارم که با برخورد به مانعی نقش بر زمین شدم در آ ن حال برق زده شد و تالار روشن گردید با حرکت سریعی از جا بر خاستم و چشمم به او افتاد که زل زده بود به من چند قدمی جلوتر آمد و نگاه عاقل اندر سفیهی گفت :
-تو باید یگانه باشی ؟
پس هر که بود آشنا بود سری تکان دادم و گفتم :
-بله
-فکر می کنم بهتره زودتر به اتاقتون برگردین تا دست گل دوم رو به آب ندادید
تازه به خودم آمدم و نگاهی به پشت سرم کردم میز عسلی واژگون شده و مجسمه ای که روی آن قرار داشت به زمین افتاده بود اما خوشبختانه آسیبی ندیده بود
وقتی دوباره برگشتم او داشت به سمت راهرو باریک پیش می رفت مستاصل و عصبانی خم شدم و مجسمه را سر جایش قرار دادم و با ذهنی آشفته از برخورد مرد جوانی که حالا حدس میزدم منصور خان باشد به اتاقم برگشتم .
پایان فصل دوم
فصل سوم
همراه سالی برای ثبت نام رفتم باز هم خودش پشت رل نشست با سرعت می راند و هر از گاهی چنان ترمز می کرد که صدای کشیده شدن لاستیک بر آسفالت خیابان مو بر تنم راست می شد
-اینجا بزرگترین دانشگاه تهرانه خوشحالم که اومدی اینجا چون بین دانشگاهای دیگه مقبولتره و از امکانات خوبی هم برخورداره ...
با مکثی ادامه داد :
-دانشگاه پرستاری با پزشکی عمومی یکیه هر سال هم قراره از هم جدا بشن و پزشکی تو ساختمون مجزایی باشه ولی همچنان در حد یه پیشنهاد مونده و فکر نمیکنم آخرشم هیچ غلطی بکنند .
کارمان خیلی طول نکشید سالی گفت :
-چون شما ترم اولی هستید خودشان کار انتخاب واحد را براتون انجام می دن اما از ترمهای بعد این طور نیست
اتومبیل را که به حرکت در آورد پرسید :
-راستی تو رانندگی بلدی ؟
-نه
-سعی کم یاد بگیری تو باغ همیه یکی دو تا ماشین بلا ستفاده هست اصلا خودم بهت یاد می دم یه کم که راه افتادی می تونی بری گواهینامه بگیری اینجا هم چهاراه پهلویه اونم ساختمون تئاتر شهر برنامه های فوق العاده ای داره . برای نهار به کافه تریایی در میدان پهلوی رفتیم صاحب کافه پیرزنی بود با موهای نقره ای شیک پوش و آراسته به گرمی با سالی احوالپرسی کرد سالی هم با لحن گرم و صمیمی پاسخش را داد وبا اشاره به من گفت :
-یگانه مهمون مخصوص خانوم یگانه جان ایشون هم استاد گرانقدر ما لاله جان هستند که از دوستان خانوادگی هم محسوب می شن
لاله جان دستم را به گرمی فشرد و گفت :
-پس یگانه جان شما هستی مرجان برام گفته بود یه مهمون تازه دارن ... از دیدنت خوشحالم
-ممنونم منم همینطور
-راحت باشید دخترها و از خودتون پذیرایی کنید امروز مهمون من هستید .
او که از سر میزمان دور شد سالی وصف حالش را کامل کرد :
-لاله جان استاد خط و نقاشیه مرجان چند ساله که پیشش تعلیم نقاشی می بینه این کافه تریا هم متعلق به شوهر مرحومشه که حالا خودش اداره اش میکنه برای ما بچه ها امن ترین و دنجترین جا ی دنیاست به خصوص که مرجان عاشق فضای شاعرانه و رمانتیکشه
شاید از همان روز بود که مهر لاله جان به دلم نشست و فکر دوباره دیدن و آشنایی بیشتر با او ملکه ذهنم شد .
*****
یک هفته از مهر ماه گذشته فتح ا... خان آمد او را برخلاف دیگر اعضای عمارت میشناختم چون چندین بار به اهواز آمده بود از پشت پنجره تالار طبقه دوم دیدمش که از بنز سفید رنگش پیاده شد از مرجان شنیده بودم خان حداقل تا چند ساعت پس از ورودش کسی را به حضور نمی پذیر د برای همین چند ساعت بعد فرستادند دنبالم تعجب نکردم در حالی که سعی میکردم ظاهری آراسته و سنگین داشته باشم از اتاقم بیرون آمدم
وارد تالار که شدم خانوم با گفتن« این هم یگانه جان من » همسرش را متوجه من کرد با لبخند کمرنگی به نشانه آشنایی سلام کردم او هم با لحنی گرم که به قول مهتاب آدم را یاد پدر بزرگها می انداخت جوابم را داد و به نشستن دعوتم کرد
-حالت چطوره دختر جوان ؟
-خوبم ممنونم
پیپش را روشن کرد
-از شنیدن خبر ادامه تحصیلت خوشحال شدم تو عصری که ما زندگی میکنیم تحصیلات حتی برای نسوان هم اهمیت زیادی داره
خانوم با لحن پر غروری گفت :
-خان یگانه تو دانشگاه بزرگ تهران پذیرفته شده
خان ابرویی بالا انداخت :
-عالی گوش کن دختر جوان من احترام خاصی برای اهل قلم قائلم به خصوص اگر این جوینده علم مهمون عزیز عمارت هم باشه اینجا رو هم خونه خودت بدون و کاملا راحت باش
از او تشکر کردم و افزودم :
-امیدوارم بتونم محبتتون رو جبران کنم
و بعد با اجازه اش تالار را ترک کردم
*****
دانشگاه برای من برگی از دفتر زندگیم بود برگی متفاوت با همه صفحات زندگی ام خوب بود و جذاب و برای منی که همه ی وجودم مشتاق شناخت دنیای تازه ای بود که قدم به آن گذاشته بودم هیجان انگیزترین جای دنیا به شمار می رفت روزهای اول وردم بیشتر غرق بهت و حیرت بودم و آنچه که در اطرافم میگذشت خصوصا روابط دختران و پسران و به قول سالی آزادی در آخرین حد ممکن انگشت به دهانم میکرد برای منی که در اهواز و میان قومی متدین و مذهبی بزرگ شده بودم پذیرفتن نوع زندگی آنها سخت بود به خصوص که اغلب ساکنین اهواز عرب بودند و نقاب به چهره میزدند و بعضی شان به قدری روی حجاب تعصب داشتند که با دیدن ما مدام غر میزدند حالا اگر اینجا بودند و این صحنه ها را میدیدند به حتم رنگ از رخسارشان می پرید و به این که دوره ی آخر زمان شده ایمان می آوردند اوائل پیش می آمد که ناخودآگاه به آنها خیره می شدم اما کم کم یاد می گرفتم از کنار این مسائل بی تفاوت بگذرم و حتی از دیدن خلوتشان زیر یک درخت خجالت نکشم
اتاقم را سر و سامانی داده بودم قاب عکسی از خودم و مهتاب در حالی که ماهان میانمان ایستاده بود روی میز تحریرم گذاشته بودم عکسی که عید سال 53 یک سال قبل رفتن ماهان عکاس دوره گردی کنار کارون از ما گرفته بود و هرکدام از ما یکی از آن را داشتیم حتی ماهان هنگام رفتن هم آن را فراموش نکرد و با خودش برد عکسی هم از بانو جان و نصرت خان روی میز عسلی کنار تختم قرار داده بودم لوازم آرایش روی میز توالت به قوه خود باقی بودند آن اوائل شبها در خلوت خودم را به شکل دخترانی که در دانشگاه میدیدم در می آوردم اما کم کم این موضوع هم لطف اولیه اش را برایم از دست داد ساختمان عمارت محصور در باغ چند هزار متری بنای عجیبی بود آن قدر بزرگ و آن قدر تو در تو که فکر میکردم همیشه قسمتی از آن وجود دارد که از نظرم پنهان مانده است طبقه اول شامل سه تالار اتاق بزرگ غداخوری و چند اتاق نشیمن می شد اتاق خوابها در قسمتی جداگانه قرار داشتند و توسط راهرویی به نشیمن مربوط میشدند قسمتی هم مختص خان شامل اتاق کارش و تالاری که خان مهمانهایش را در آنجا می پذیرفت و اتاقی که اختصاص به حسنعلی مباشرش داشت طبقه دوم تالار بزرگ کتابخانه شاید صد متری اتاق بازی بیلیارد اتاق کوچک غذاخوری بیش از ده اتاق خواب و همچنین تراس بزرگی رو به غرب باغ را شامل می شد
شاختمان متعلق به سالی و خانواده اش هرچند کوچکتر از عمارت بود اما معماری درون آن جلب توجه میکرد برخلاف عمارت تراسهای باریک و بلند داشت به جای پنجره های قدی دارای پنجره هایی کوتاه بود حتی داخل ساختمان هم کاملا متفاوت بود و برعکس عمارت که با وجود مبلمان تالار و حتی اتاق خوابهای غیر قابل استفاده هم با فرشهای دستبافت ایرانی زینت یافته بود تنها چند تابلو فرش روی دیوار به چشم میخورد کتابخانه دو تالارو نشیمن در طبقه پایین و اتاق خوابها در طبقه بالا به راهروی باریکی باز میشدند که به وسیله پله های مارپیچ به نشیمن مربوط می شد
ساختمان مستخدمین در ضلع شقی باغ قرار گرفته بود این ساختمانحدود بیست خدمکار را به همراه همسر و فرزندانشان در خود جای داده بود خدمتکارانی که تعدادی در آشپزخانه مشغول بودند تعدای مسئول نظافت خانه دو راننده مامور خرید دو باغبان که یکی شان آقا سید پیر بود که با همسر پیرش در باغ زندگی می کردند و دیگری مرد میانسالی بود که همسرش هم در قسمت آشپز خانه مشغول بود و من اغلب بچه هایشان را همراه بچه های دیگر خدمتکاران در باغ و در حال بازی میدیدم رفتار خانوم با همه آنها گرم و صمیمی بود
به هر حال به زندگی در عمارت خو گرفته بودم
حالا که یاد آن روزها می افتم حسرتی عمیق قلبم را می شکافد و زخم کهنه ام را تازه می کند چه ساده می زیستم و چه ساده می اندیشیدم وجودم پر طراوت بود و جوان می خواستم زندگی کنم و از لحظه لحظه ام لذت بیرم همه آن خوشبختی را از پذیرفته شدنم در دانشگاه می دانستم برای همین هم میخواستم با همه وجودم موقعیتم را حفظ کنم چسبیده بودم به درس مثل بقیه ی دانشجو ها – مثل دانشجوهای دیگر اما آنها دیگر رویاهای من را نداشتند این چیزی بود که چند وقت بعد به آن رسیدم چرا که اکثر آنها سیاست زده شده بودند واژه ای که من قبل از آمدن به تهران حتی معنای درستی از آن در ذهنم نداشتم نصرت خان هرگز اجازه نمی داد ذهن ما به سوی این مسائل کشیده شود اما جو در پایتخت کاملا متفاوت بود وجود دانشجویانی که بحث های خارج از کلاس راه می انداختند توجه ام را جلب می کرد حرف از آزادی بود و استقلال حرف از شیوع فقر بود و تفاوت فاحش طبقاتی وقتی ازجایی اسمی برده می شد کلماتی را که از دهانشان خارج میشد میبلعیدم نصرت خان گفته بود : این شهر هزار رنگ است اما تا آن موقع من فقط روی خوب آن را دیده بودم به هر حال شرایط آن روز تهران و آگاهی بیش از حد دانشجویان دوروبرم بود که باعث شد من خیلی زودتر از آنچه زان می برد به خود بیایم و برای ارضا حس کنجکاویم که شده برای درک حقایق تلاش کنم آن وقت بود که فهمیدم تا آن موقع تا چه حد در غفلت و بی خبری بوده ام و باور کردم در پایتخت حرف از حذب ها بود نشریات مختل حرف مردم از رژیم و دولت وقت موضوعاتی که من قبلا علاقه ای به صحبت در موردشان نداشتم حتی در اهواز تنها مجله ای که من و مهتاب مشتری همیشگی اش بودیم زن روز بود اما حالا ... به معنای واقعی میان آن چه میشنیدم و آن چه می دانستم بهت زده و حیران می ماندم مهتاب راست گفته بود چناند در بند محیط تهران شده بود که بعدها کمتر افکار گذشته به ذهنم راه می یافت این را چند ماه بعد از ورودم به پایتخت فهمیدم
فصل چهارم
پاییز تهران کم کم خود را به رخ می کشید به نظرم این فصل خیلی بیشتر از تابستان به این شهر هزار رنگ می آمد من عاشق روزهای بارانی بودم گاهی همراه مرجان جای دنجی را پشت باغ انتخاب می کردیم او نقاشی می کرد و من برای مهتاب می نوشتم و به بارانی که نم نم میبارید اهمیتی نمی دادیم ولی وقتی شدت می گرفت کاسه کوزه مان را جمع می کردیم و قدمهایمان را برای رسیدن به عمارت تند می کردیم یک بار همایون که تازه وارد باغ شده بود با دیدن ما در آن حال با خنده گفت :
-دو بانوی رمانتیک و شاعر پیشه خانواده در حال فرار از زیر باران
مرجان با نگاهی به من گفت :
-وای پاک موقعیتمان را فراموش کرده بودم همایون در این مورد به کسی چیزی نگی ها
و هر سه زدیم زیر خنده
سالی و مادرش –خانم فرنگیس-بیشتر اوقات در عمارت بودند اما سالی هم مثل بقیه سر ناسازگاری با فرخنده داشت و به خصوص اگر در عمارت مهمانی بر پا می شد با انتقادهایش او را به ستوه می آورد در یکی از شبهایی که هوا سر سازگاری داشت با بچه ها در آلاچیق میان باغ نشسته بودیم سالی داشت از دانشکده شان می گفت و ازدواج یکی از استادان سختگیرشان با یکی از دختران همکلاسی اش چنان با آب و تاب جریان آشنایی شان را شرح می داد که گویی لحظه به لحظه همراهشان بوده من و مرجان هم بدون مژه بر هم زدن چشم بر دهانش دوخته بودیم همایون و هومن مشغولی بازی شطرنج بودند بالاخره همایون مات شد و کلافه به هومن گفت :
-این آخرین باره که شکستم میدی
هومن لبخند زد و مرجان گفت :
-این چندمین آخرین بارته همایون ؟
هومن سیگاری آتش زد و رو به من پرسید :
-یگانه با درس و دانشگاه چه میکنی ؟ مشکلی نداری ؟
گفتم :
-نه همه چیز خوب پیش میره
سالی گفت :
-البته اگه این دانشجوهای پر حرف و خودخواه بزارن . . . بحث های سیاسیشون حسابی برای یگانه سوال برانگیز شده
و با لحن پر کنایه ای ادامه داد :
-من که نمیفهمم این ها که اینقدر دم از دموکراسی میزنند چرا اصررار دارند افکارشون رو به مردم تحمیل کنند؟
همایون با اخم گفت :
-طعنه نزن چون اصلا برام اهمیت نداره هیچ کدوم از حرفات رو قبول ندارم کسی قصد تحمیل عقایدش رو نداره اونها فقط از عقایدشون حرف می زنند هر کی خواست می تونه بهشون ملحق بشه اجباری در کار نیست بستگی به خط فکری خودتون داره
مرجان مثل همیشه با لحن آرامی گفت :
-ولی من فکر میکنم کارشون مثل دست و پا زدن تو باتلاقه و هر کی هم دستشون رو بگیره همراه اونها فرو میره . . . کاری ازشون برنمیاد که هیچ زندگی چند تا از همه جا بی خبر رو هم به باد میدن
همایون معترضانه گفت :
-یعنی زندگی دیگران برای شما ارزش نداره ؟
سالی گفت :
-گیرم داشته باشه مگه ما جز سازمان حقوق بشریم ؟ تازه خود سازمانم به اندازه شما شعار نمیده
آن شب هومن خان با لحن دوستانه ای برایم گفت سعی کنم تحت تاثیر جو موجود قرار نگیرم و وارد هیچ گونه بحث سیاسی نشوم پیشنهاد هیچ کس را در این باره نپذیرم حتی اگر پیشنهاد در حد شرکت در یک میتینگ باشد
مرجان گفت :
-سیاست مثل اعتیاد میمونه شاید هم بدتر از اعتیاد اول جسم رو اسیر میکنه و بعد رو ذهن اثر میزاره اما کسایی مثل همایون که می افتن تو دام یکی از این گروهکها شستشوی مغزی میشن که اگه خدا هم بخواد دست از عقایدشون بر نمیدارن حتی اگه جونشون رو هم تو این راه بزارن . . . !
آن شب تا دم دمای صبح به همایون عقایدش و دیگر دانشجوهای سیاسی فکر کردم اعتراف میکنم بعدها که بیشتر در محیط قرار گرفتم سیاست برایم حکم فیلم دختر لر را پیدا کرده بود که دلم می خواست بیشتر از آن بدانم و در میان دوستانم که اغلب در این وادی بودند حرفی برای گفتن داشته باشم واقعیت این بود که من در عمارت مهمانی بودم که نه میتوانست و نه میخواست برای میزبانش دردر درست کند مگر نه اینکه به نصرت خان قول داده بودم پس بهترین کار این بود حرفهای هومن را ملکه ذهنم کنم و در همه حال تماشاگری بیش نباشم
منصور خان از نظر من معمای بزرگ عمارت بود کوچکترین پسر خانوم جان مرجاان برایم گفته بود او بیشتر اوقاتش را در درمانگاه شبانه روزی اش میگذراند و از دوندگی اش برای تبدیل آن به بیمارستانی مجهز سخن ها گفته بود او مثل سایه می آمد و می رفت وقتی هم بود به قدری تلخ و سرد می نمود که من برخلاف انسی که با بچه های دیگر گرفته بودم جرئت نزدیکی به او را نداشتم آن اوائل از رفتارش و این که لحن صحبتش با من پر نیش و کنایه بود متعجب میشدم اما کم کم به جایی رسیدم که از حضورش دچار نگرانی می شدم چه اینکه فهمیده بودم با کوچکترین خطای ناخواسته ام یا پوزخندی بر لبانش خواهد نشست و یا مورد سرزنش قرار خواهم گرفت درست مثل آن شب که تازه از دانشگاه برگشته بودم و خانوم میهمان داشت و از مرجان خبری نبود به طبقه بالا رفتم در تالار را بستم و همانجا روی مبلی ولو شدم آسمان کبود کبود بود و حدس میزدم باران خواهد آمد چشمانم را چند دقیقه ای روی هم گذاشتم وقتی چشم گشودم با دیدن قطرات باران ذوق زده از جا برخاستم و وارد تراس شدم دستانم را بالا گرفتم تا از باران خیس شود و گذاشتم تا باران خستکی تنم را بشوید چه قدر به همان حال ماندم نمی دانم تا اینکه با صدایی به خود آمدم
-یگانه شما اینجایید
به طرف صدا برگشتم
-سلام منصور خان
-سلام لطفا از این به بعد قبل از خلوت کردن درهارو پشت سرتون ببندید
تازه متوجه شدم در تراس را باز گذاشته ام و به حتم تمام طبقه سرد شده بود
-متاسفم فراموش کردم
با لحن سرد و بی تفاوتی گفت :
-مهم نیست امیدوارم تکرار نشه
و رفت شانه ای بالا انداختم و از این که کسی آن اطراف نبود و خدا را شکر کردم و از سرخوشی لبخندی زدم
بالاخره همراه مرجان به دیدن خانم استاد رفتم اما این بار به منزلش در ونک . خانه ای بزرگ و درندشت و قدیمی با سبکی که بر دل می نشست ، حتی داخل خانه هم بافتنی سنتی داشت و تنها در اتاق نشیمن مقابل شومینه دیواری م یکدست مبل مخمل مشکی به چشم میخورد . همه دیوار های خانه از راهروی کوچک ورودی تا نشیمن و تالار پر بود از تابلوهای خط و نقاشی لاله جان. که من از دیدن تک تکشان آشکارا شگفت زده می شدم .
مقابل تابلوی بزرگی که روی پیشخوان شومینه قرار داشت ایستادم و این بار نتوانستم خوددار باشم « وای خدای من این واقعا قشنگه» تابلویی بود از زنان روستایی کنار چشمه .
مرجان آهسته گفت :
-این تابلو رو لاله جان به تازگی کشیده ... میخواد به خانوم هدیه بده آخه خانوم عاشق روستاست .
-دخترا با چای موافقید ؟
به سمت لاله جان برگشتیم .
زمانی که او به مرجان تعلیم نقاشی می داد من در سکوت تماشایش می کردم بالاخره وقتی کارشان تمام شد با لبخند کمرنگی از من پرسید :
-یگانه جان تو میونه ات با هنر چطوره ؟
-خب...من نقاشیم اصلا خوب نیست مطمئن هم نیستم که استعدادش رو داشته باشم.
با اخم ظریفی گفت :
-بهتر نیست قبل از قضاوت حداقل یک بار خودت را محک بزنی ؟
با لبخند کمرنگی گفتم :
-نمی دونم شاید !؟
-به هر حال هر وقت که خواستی می تونی بیای پیشم ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه اس .
آن روز نقطه عطفی شد که مرا به لاله جان نزدیک و نزدیکتر کرد . من به نقاشی روی آورم نه به خاطر علاقه ام تنها و تنها به خاطر شیفتگی عجیبی که نسبت به لاله جان پیدا کرده بودم.
به این ترتیب دنیای پیش رویم گسترده شد بازی با رنگها سر شوقم می آورد و وجودم را گرمی می بخشید و حضور لاله جان در زندگی ام هر روز پرنگتر و پرنگ تر می شد زن مهربانی که در تلخترین لحظات زندگی به دادم رسید و نگذاشت تا زیر سنگینی بار حوادث خرد شوم .
ماه محرم از راه رسید ماهی که برای من چه در اهواز و چه در سالهای اولیه ورودم به تهران سرشار از خاطره بود در اهواز که بودیم هیئت های عزاداری از همان اول محرم بر پا بود و برخلاف مواقع دیگر من و مهتاب چادرهای عربی را که نصرت خان از سوریه برایمان سوغات آورده بود سر می کردیم و همراه بانو جان و بلقیس به تماشای دسته های سینه زنی می رفتیم شبها مردها به سوی هیئت ها روان می شدند و ما زنها هر سال در منزل یکی از همسایه ها که عهده دار پذیرایی از عزاداران می شد جمع میشدیم و تا پاسی از شب به خواندن زیارت عاشورا و گوش کردن به صحبت های زن روضه خوان می پرداختیم گاهی هم روضه خوان مردی می آمد که البته در اتاق دیگری می نشست و ما فقط صدایش را می شنیدیم .
در عمارت اما حال و هوای متفاوتی به وجود آمده بود از روز هفتم چهارده دیگ عدس پلو قیمه و قورمه بار گذاشته بودند که پنج تای آن نذر امامزاده صالح بود هر روز ظهر تا هفت امام حسین (ع) آقای جوادی و پسرش احمد رضا دیگ ها را سر پل تجریش می بردند تا میان عزاداران و زائرین پخش کنند شب عاشورا و تاسوعا 5 دیگ دیگر اضافه شد که همه ما آن دو شب را در سر دیگ ها بیدار نشستیم.
آن روزها همه جا حرف از اتفاقی بود که چند روز قبل رخ داده بود . چندین روزنامه عکسی از اعلی حضرت که دستمال به دست اشکهایش را پاک می کرد چاپ کرده بودند.
تا قبل از آن حادثه واقعا نمیدانستم هدف انقلابیون چیست و در ورای آن انتقادهای تند چه خواسته ای دارند یک شب با بچه ها در تالار طبقه دوم جمع شده بودیم آن شب مرد جوانی به نام پیمان هم به جمع ما اضافه شده بود .مرجان او را دوست صمیمی هومن و منصور خان معرفی کرد و اضافه کرد که او جراح عمومی است وقتی هومن ما را به هم معرفی کرد او به گرمی دستم را فشرد و گفت :
-تعریفتون رو از هومن شنیده بودم از دیدنتون خوشوقتم.
آن شب وقتی همایون سر صحبت را باز کرد مر جان با نگرانی به بیرون تالار سرکی کشید و سپرد که هیچ یک از خدمتکاران وارد تالار نشوند همایون روزنامه را روی میز باز کرده بود و هیجان زده خبری را شرح می داد و مردم را می ستود مردمی که چندروز قبل هنگامی که شاه و شهبانو قدم به خاک آمریکا گذاشته بودند مقابل کاخ سفید دست به تظاهرات زده بودند .سالی با گفتن «این لوس بازی ها چه معنی داره »
حسابی زد توی ذوق همایون و همین باعث شروع جر و بحثشان شد پیمان خان نیز آنها را همراهی میکرد هر چند مستقیما همایون را تایید نمی کرد اما با توضیحاتش سعی در قانع کردن سالی داشت
نگاه شیفته مرجان به پیمان وقتی او شروع به صحبت کرد از نگاهم پنهان نبود بحث که بالا گرفت هومن خان دخالت کرد و رو به سالی گفت :
-اگر این دانشجوها و یا حتی مردم عامی جون خودشون رو به خطر می اندازند به خاطر برقراری همون دموکراسیه که شما ازش حرف می زنید حالا این که می خواید بی طرف باشید نه تنها بد نیست که این طوری خیال ما هم آسوده تره اما به عقاید دیگران احترام بگذارید.
آن شب بعد از رفتن مهمانان مرجان به اتاقم آمد مشغول درس خواندن بودم کنار میز تحریرم ایستاد و با نگاهی به عکس روی میز پرسید :
-خیلی برات عزیزند ؟نگاهی به ماهان و مهتاب کردم و گفتم :
-آره خیلی زیاد !
-پس چطور تونستی دل بکنی و بیای اینجا ؟
-خوب منم رویاهای خودم رو داشتم و برای رسیدن بهشون باید از خیلی چیزها می گذشتم اوایل دلتنگی میکردم اما خب زندگی در اینجا آدم رو در خودش غرق میکنه .
پرده ها را کنار زد و در حالی که بیرون را می نگریست گفت :
-معلومه که میتونی باهر شرایطی خودت رو وفق بدی .
با مکث ادامه داد :
-میدونی من آدم احساساتی نیستم ولی گاهی اوقات تنهایی آدم رو از پا در میاره تنهایی که گاهی حتی تو این عمارت شلوغ هم میتونی حسش کنی ... وقتی خانوم بزرگ از تو برام گفت فکر کردم تو همون هستی که می تونم بهش اعتماد کنم و شبهایی که دلم پر از غصه اس با حرف زدن باهاش به آرامش برسم آخه تو هم مثل خودم بودی ...
با لبخند تلخی به سویم برگشت :
بعد از مرگ مادرم خلی تنها شدم به خصوص که پدرم آشتفه تر از اونی بود که توجهی به بهم بکنه اما زن عمو فرنگیس و خان بزرگ به دادم رسیدند نمیدونم اگه نبودند چه بلایی به سرم میومد وقتی هم که پدرم تصمیم گرفت بره هر کسی به نحوی سعی کرد منصر فش کنه اما اون قبول نکرد از من هم خواست همراهش برم اما نتونستم حس می کردم با رفتنم خیلی از مامان دور می شم و اونو. تنها می ذارم بابا رفت و تنها دلخوشی من شد اومدن شبهای جمعه و رفتن به مقبره خونوادگی سر خاک مامان تا وقتی که ... عاشق شدم ... عشق یه موهبته موهبتی که منو به زندگی برگردوند هر چند تا حالا جرات ابرازش رو پیدا نکردم ...
با تردید پرسیدم :
-فکر می کنی اون چیزی بدونه ؟
-درست نمی دونم اون بیشتر غرق کار و سیاسته البته نه مثل همایون افراطی ... اما حس میکنم نسبت بهم بی تفاوت نیست ...تو چطور یگانه تا حالا عاشق شدی ؟
-نه اما فک میکنم باید حس قشنگی باشه که بتونه تا این حد آدم رو امیدورار کنه و دیدش رو به زندگی تغییر بده.
تا پاسی از شب گذشته مرجان برایم حرف زد احساس عمیق تنهایی که داشت مرا متعجب کرد با وجودی که پدرش را داشت و خانواده ی پدری اش را در خانه ای زندگی میکرد که متعلق به پدر بزرگش بود و در واقع خانه خودش محسوب میشد اما باز هم به دنبال کانون گرم خانواده ای می گشت که از آن خودش باشد به او نگفتم که من هیچ گاه چنین حسی نداشته ام چه این که عاشق خانواده ی نصرت خان بودم و غم از دست دادن پدر و مادری که چیزی از آنها به خاطر نداشتم را در کنار آنها از یاد میبردم و به اعتماد حضورشان دلم همیشه گرم بود.
آن شب وقتی همایون سر صحبت را باز کرد مر جان با نگرانی به بیرون تالار سرکی کشید و سپرد که هیچ یک از خدمتکاران وارد تالار نشوند همایون روزنامه را روی میز باز کرده بود و هیجان زده خبری را شرح می داد و مردم را می ستود مردمی که چندروز قبل هنگامی که شاه و شهبانو قدم به خاک آمریکا گذاشته بودند مقابل کاخ سفید دست به تظاهرات زده بودند .سالی با گفتن «این لوس بازی ها چه معنی داره »
حسابی زد توی ذوق همایون و همین باعث شروع جر و بحثشان شد پیمان خان نیز آنها را همراهی میکرد هر چند مستقیما همایون را تایید نمی کرد اما با توضیحاتش سعی در قانع کردن سالی داشت
نگاه شیفته مرجان به پیمان وقتی او شروع به صحبت کرد از نگاهم پنهان نبود بحث که بالا گرفت هومن خان دخالت کرد و رو به سالی گفت :
-اگر این دانشجوها و یا حتی مردم عامی جون خودشون رو به خطر می اندازند به خاطر برقراری همون دموکراسیه که شما ازش حرف می زنید حالا این که می خواید بی طرف باشید نه تنها بد نیست که این طوری خیال ما هم آسوده تره اما به عقاید دیگران احترام بگذارید.
آن شب بعد از رفتن مهمانان مرجان به اتاقم آمد مشغول درس خواندن بودم کنار میز تحریرم ایستاد و با نگاهی به عکس روی میز پرسید :
-خیلی برات عزیزند ؟نگاهی به ماهان و مهتاب کردم و گفتم :
-آره خیلی زیاد !
-پس چطور تونستی دل بکنی و بیای اینجا ؟
-خوب منم رویاهای خودم رو داشتم و برای رسیدن بهشون باید از خیلی چیزها می گذشتم اوایل دلتنگی میکردم اما خب زندگی در اینجا آدم رو در خودش غرق میکنه .
پرده ها را کنار زد و در حالی که بیرون را می نگریست گفت :
-معلومه که میتونی باهر شرایطی خودت رو وفق بدی .
با مکث ادامه داد :
-میدونی من آدم احساساتی نیستم ولی گاهی اوقات تنهایی آدم رو از پا در میاره تنهایی که گاهی حتی تو این عمارت شلوغ هم میتونی حسش کنی ... وقتی خانوم بزرگ از تو برام گفت فکر کردم تو همون هستی که می تونم بهش اعتماد کنم و شبهایی که دلم پر از غصه اس با حرف زدن باهاش به آرامش برسم آخه تو هم مثل خودم بودی ...
با لبخند تلخی به سویم برگشت :
بعد از مرگ مادرم خلی تنها شدم به خصوص که پدرم آشتفه تر از اونی بود که توجهی به بهم بکنه اما زن عمو فرنگیس و خان بزرگ به دادم رسیدند نمیدونم اگه نبودند چه بلایی به سرم میومد وقتی هم که پدرم تصمیم گرفت بره هر کسی به نحوی سعی کرد منصر فش کنه اما اون قبول نکرد از من هم خواست همراهش برم اما نتونستم حس می کردم با رفتنم خیلی از مامان دور می شم و اونو. تنها می ذارم بابا رفت و تنها دلخوشی من شد اومدن شبهای جمعه و رفتن به مقبره خونوادگی سر خاک مامان تا وقتی که ... عاشق شدم ... عشق یه موهبته موهبتی که منو به زندگی برگردوند هر چند تا حالا جرات ابرازش رو پیدا نکردم ...
با تردید پرسیدم :
-فکر می کنی اون چیزی بدونه ؟
-درست نمی دونم اون بیشتر غرق کار و سیاسته البته نه مثل همایون افراطی ... اما حس میکنم نسبت بهم بی تفاوت نیست ...تو چطور یگانه تا حالا عاشق شدی ؟
-نه اما فک میکنم باید حس قشنگی باشه که بتونه تا این حد آدم رو امیدورار کنه و دیدش رو به زندگی تغییر بده.
تا پاسی از شب گذشته مرجان برایم حرف زد احساس عمیق تنهایی که داشت مرا متعجب کرد با وجودی که پدرش را داشت و خانواده ی پدری اش را در خانه ای زندگی میکرد که متعلق به پدر بزرگش بود و در واقع خانه خودش محسوب میشد اما باز هم به دنبال کانون گرم خانواده ای می گشت که از آن خودش باشد به او نگفتم که من هیچ گاه چنین حسی نداشته ام چه این که عاشق خانواده ی نصرت خان بودم و غم از دست دادن پدر و مادری که چیزی از آنها به خاطر نداشتم را در کنار آنها از یاد میبردم و به اعتماد حضورشان دلم همیشه گرم بود.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 10:52 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو