رمان فراموشت خواهم کرد قسمت سوم

ناپدید شدن همایون همه را آشفته کرده بود چند روز اول کسی جریان را جدی نمی گرفت خانم فرنگیس می گفت قبل از آن هم پیش آمده بود چند روزی از او بی خبر بماند ، اما خب او از فعالیت های پسرش چیزی نمی دانست ؛ آنچه که بچه ها می دانستند و همین باعث وحشتشان می شد .
به خصوص سالی که از شدت نگرانی در بستر بیماری افتاده بود حتی منصور هم آن روزها آشفته بود و بر خلاف همیشه از ورای چهره ی عبوسش متوجه نگرانی اش می شدی . عجیب این که همزمان با نا پدید شدن او از احمدرضا – چسر آقای جوادی – هم خبری نبود . ناراحتی و آشفتگی مادر او بالاخره تاثیرش را روی فرنگیس خانم هم گذاشت .
خانوم سعی در آرام کردن او داشت و البته پنهان کردن موضوع از خان . بالاخره مرجان او را تا حدی در جریان گذاشته بود . اما هومن به ما اطمینان می داد همایون گرفتار ساواک نشده . می گفت اگر این طور بود تا حالا هزار بار مامورین ساواک به خانه می ریختند و زندگیمان را زیر و رو می کردند .
در همین روزها بود که حرکت سایه وار شخصی را به دنبالم حس کردم . دو روزی بود که به محض خارج شدن از دانشگاه متوجه او می شدم که با کلاه و شال گردن سر و صورت خود را خوب پوشانده بود .
روز اول اهمیتی نمی دادم اما روز دوم نگران شده بودم . آن روز خیابن پهلوی شلوغ شده بود دوباره دو رگوه به جان هم افتاده بودند و ترافیک سنگینی به وجود آمده بود قدم هایم را تند کردم مقابل دکه ی روزنامه فروشی همه به دنبال خبری از تبریز بودند چند روز قبل دولت دست به سرکوب عده ای شورشی در تبریز زده بود .
در آن میان جوانی که به شدت از خواندن خبر درج شده خشمگین شده بود چند دسته از روزنامه را برداشت و میان آتش ریخت و شروع کرد به شعار دادن . بقیه هم از او تبعیت کردند .
در همان حین چشمم دوباره به مرد غریبه افتاد . قدم هایم را تند کردم و بنای دویدن گذاشتم . به خیابان خلوتی که رسیدم ایستادم تا نفسی تازه کنم چند لحظه بعد برگشتم تا سرکی بکشم که او در مقابلم قرار گرفت او هم به نفس نفس افتاده بود رنگ از رخسارم پرید . قدمی به عقب برداشتم و با لحن عصبی و فریاد گونه ای پرسیدم :
تو کی هستی ؟ از جون من چی می خوای ؟
خواهش می کنم آروم باشید .
از شنیدن صدایش جا خوردم آمدم حرفی بزنم که گفت :
درست حدس زدید من احمدرضا هستم . بعد شال گردن را لحظه ای باز کرد تا مرا از این بابت مظمئن کند .
خدای من ! شما حسابی منو ترسوندید .
شرمنده ام ، اصلا نمی خواستم مزاحم شما بشم ، اما نشد .
کجا بودید ؟ همه نگرانتون هستند .
می دونم ، ولی چاره ای نیست ... خانم یگانه ، همایون می خواد شما رو ببینه .
از شنیدن نام همایون آن هم با آن لحن صمیمی یکه خوردم .
شما از همایون خبر دارید ؟
بله ، ما با هم هستیم ، توی شرایط بدی قرار گرفتیم و به کمکتون نیاز داریم .
مشتش را باز کرد تا من انگشتر عقیقی را که متعلق به همایون بود ببینم ، با تضرع گفت :
به من اعتماد کنید خواهش می کنم .
به حتم او نمی توانست به من دروغ بگوید اما در هر صورت از همراهی با او می ترسیدم . اگر دروغ می گفت چه کسی می فهمید ؟ هیچ کس نمی توانست بودن مرا با او شهادت دهد اگر این رفتن برگشتی در پی نداشت ... اگر احدرضا برخلاف آنچه من فکر می کردم ... افکار مختلف قدرت تصمیم گیری را از من گرفته بود با نا امیدی گفت :
باید حدس می زدم موافقت نمی کنید ، البته حق داری فقط ... خواهش می کنم به کسی درمورد امرزو حرفی نزنید .
خواست برود که گفتم :
باهاتون می یام .
* * *
به محله ای رفتیم که حتی نمی دانستم در کجای تهران قرار دارد . از من خواست با حفظ فاصله به دنبالش بروم . به خواسته اش عمل کردم وقتی مقابل در خانه ای که او وارد شد ایستادم با دستان لرزان در زدم . در را باز کرد در حین گذشت از حیاط و وارد شدن به اتاق مدام نقشه ی فرار را در صورت دروغ بودن حرفهایش می کشیدم در چوبی را باز کرد و من متوجه راه پله های مخفی شدم که در پس آن قرار گرفته بود . او وارد شد و من هم با قدم هایی نامطمئن به دنبالش ، حالا دیگر جدا ترسیده بودم یک لحظه به سمتم برگشت کلاسورم را به حالت دفاع بالا گرفتم و آماده ی فرار شدم که صدایش در تاریکی بر گشوم نشست .
دیگه چیزی نمونده !
با وجود لحن آرام و مطمئنی که داشت اما با واردش دن به آن دالن تاریک چنان ترسی به جانم افتاده بود که مرا به شدت از حماقتی که به خرج داده بودم پشیمان کرد . بغض به سختی گلویم را فشرد بالاخره وارد اتاق دیگری شدیم . با دیدن همایون با همه ی خودداریم نتوانستم جلوی جاری شدن اشکهایم را بگیرم . او نگران جلو آمد :
متاسفم یگانه ، واقعا معذرت می خوام !
سریع اشکهایم را پاک کردم و در حالی که سعی می کردم خود را بی تفاوت نشا بدهم با صدایی که از بغض دو رگه شده بود گفتم :
مهم نیست .
داخل پستو که شدیم موجه دو مرد و یک زن شدم احمد رضا برایم لیوان آبی آورد فکر می کنم رنگم به شدت پریده بود چون زنی که بین شان بود به طعنه و لبخند گفت :
مثل اینکه احمدرضا بدجوری این کوچولو رو ترسونده !
حرف او اخم هایم را حسابی درهم برد . همایون با لحن عصبی گفت :
یگانه تا حالا تو همچین برنامه هایی نبوده .
یکی از مردها با طمانینه گفت :
آروم باش همایون سارا که چیزی نگفت ، ولی تو فکر می کنی این خانوم بتونه از عهده ی کاری که ما میخوایم بر بیاد ؟
چند لحظه همگی سکوت کردند با لحن حق به جانبی گفتم :
اگر تونستم تا به اینجا بیام پس می تونم از عهده ی کاری هم که شما می خواید بر بیام .
نگرانی چشمان همایون ، جای خود را به رضایت داد . گویی لحن قاطعم که بیشتر به خاطر به رخ کشیدن تواناییم به آن زن بود تردیدشان را کم رنگ کرد . همایون گفت :
چند تا بسته و نوار رو باید به هومن برسونی ، البته از طریق منصور ، یادت باشه هومن به هیچ وجه نباید متوجه بشه پای تو رو وسط کشیدیم .
متعجب گفتم :
مگه هومن خان هم مثل شما ...
نه ، اون از ما نیست ولی در حال حاضر اون تنها کسیه که می تونه بهمون کمک کنه ، بچه های ما رو می شناسه .
وقتی دست بردم بسته ها رو بردارم دستش را روی دستم گذشات و گفت :
می دونی چه خطری رو داری به جون می خری ؟
سری به علامت پاسخ مثبت تکان دادم .
هیچ وقت این محبتت رو فراموش نمی کنم !
آن شب ساعت از دو بامداد گذشته بود و من به انتظار آمدن منصور بیدار مانده بودم کم کم پلکهایم سنگین شد که با صدای باز شدن در تالار از خواب پریدم و عجولانه سلام کردم . نگاهی به من کرد سلامی گفت و به سمت اتاقش رفت . از آن شبی که مرجان از او برایم گفته بود بیشتر از آن که از او هراس داشته باشم دلم برایش می سوخت ، هرچند همچنیان نیش و کنایه هایش را به بهانه های مختلف نوش جان می کردم اما به دل نمی گرفتم ! قدمی به سویش برداشتم .
منصور خان !
سر برگرداند .
من باید با شما صحبت کنم .
بفرمائید .
مردد پرسیدم :
می شه بیاید اتاق من ؟
جا خورد عجولانه گفتم :
مسئله مهمیه ... در مورد همایون خان !
زمزمه کرد :
همایون ؟! خبری ازش داری ؟!
براتون می گم .
بسیار خب ... بریم .
در اتاقم را پشت سرمان بستم بسته نوارها را که با چند پلاستیک چوشانده بودم روی میز تحریرم گذاشتم .
این ها رو همایون داد تا بدم به شما .
با نگاهی مشکوک پرسید :
تو همایون روکجا دیدی ؟
همه ی آن چه را که اتفاق افتاده بود برایش تعریف کردم وقتی ساکت شدم کتملا آماده بودم نیش و کنایه هایش را به این بهانه بشنوم اما این طور نشد . گفت :
خطر بزرگی رو به جون خریدی .
قصدم دردسر آفریدن نبود باور کنید .
باور می کنم ... به من بگو آدرس اون خونه رو به خاطر داری ؟
می تونم کروکی راهی رو که رفتم بکشم .
کروکی را کشیدم و به دستش دادم . نگاه مو شکافانه ای به آن کرد و در حالی که بسته نوارها را بر می داشت گفت :
به هر حال ازت ممنونم دختر کوچولو !
و رفت . از او متحیر بودم ، حتی هنگام تشکر کردن هم تعنه می زد ! دلم می خواست بگویم (( قابل شما رو نداشت پدر بزرگ تارک دنیا ! ))
روز کارم نبود اما از آنجایی که کارم را روی آخرین تابلو تمام کرده بودم تصمیم گرفتم یک روز زودتر به منزل لاله جان بروم . هنوز در نزده بودم که در باز شد و من با دیدن پیمان بهت زده بر جای ماندم . گویی او هم از دیدن من جا خورده بود .
سلام پیمان خان شما اینجا چه می کنید ؟
من ؟! شما اینجا چه کار می کنید ؟
خب ، مغلومه اومدم پیش لاله جان .
و با سر به تابلو پیچیده در لفافه اشاره کردم .
اجازه می دید بیام تو ؟
عذرخواهی کرد و کنار رفت . وارد که شدم در را بست گویی از ررفتن پشیمان شد . پرسیدم :
شما لاله جان رو می شناسید ؟
اما حواسش به من نبود مسیر نگاهش را دنبال کردم . سایه ای از پشت پرده کنار رفت .
پیمان خان ... ؟!
بله ... بله !
لاله جان به استقبالم آمد . نگاه معناداری که میان او و پیمان رد و بدل شد از نگاهم دور نماند اما وقتی وارد تالار شدم بهت زده تازه پی به علت رفتار عجیب آنها بردم و از دیدن همایون ، احدرضا و هومن خان در تالار متحیر شدم .
اینجا چه خبره ؟
لاله جان گفت :
چرا ایستادی عزیزم ، بیا بشین .
سکوت سنگینی حکمفرما بود همایون سر به زیر داشت و هومن خان در حالی که عصبی به نظر می رسید مرتب به سیگارش پک می زد . لاله جان رفت تا چایی بیاورد . پیمان برایم توضیح داد که بچه ها به پیشنهاد منصور به خانه لاله جان منتقل شده اند با به صدا در آمدن در خانه نگاه همه هراسان شد پیمان با گفتن : (( نگران نباشید حتما منصوره )) از تالار خارج شد . همایون که کنارم نشسته بود به آرامی گفت :
معذرت می خوام یگانه تو به خاطر من خیلی اذیت شدی !
مهم نیست ولی چرا همه تون اینقدر ناراحتید ؟
هومن حسابی از من دلخوره ، قضیه تو رو فهمیده و حسابی غضب کرده .
منصور با چهره ی عصاقورت داده اش کیف به دست وارد شد .
لاله جان برای شام تدارک دیده بود اما من کاملا بی حوصله شده بودم چه این که هومن نیز آن شب تداعی گر منصور شده بود .
بالاخره مردد از او پرسیدم :
از من دلخورید ؟
مگه اهمیتی داره ؟
دیگر مطمئن شدم که از من دلگیر شده مگر نه این که بد قولثی کرده بودم ؛ گفتم :
به نظر شما من نباید به همایون کمک می کردم ؟
با کمکت به همایون منو تا ابد مدیون خودت کردی ولی می خوام بپرسم اگر کسی که به سراغت اومد بهت دروغ گفته بود چی کار می کردی ؟
ولی من که احمد رضا رو می شناختم .
بله ، ولی اون موقع که باهاش می رفتی به اندازه حالا بهش مطمئن بودی ؟ بهتر نبود قبل از هر کاری یک نفر رو در جریان می ذاشتی و احتمال وقوع هر اتفاقی رو می دادی ؟
حرف حساب جواب نداشت من بی فکری کرده بودم اما خب در آن شرایط اصلا فکرم درست کار نمی کرد . او با مکثی ادامه داد :
تو به من قول داده بودی تحت هیچ شرایطی وارد این مسائل نشی درسته ؟
بله ، درسته . اما باور کنید من هر کاری کردم به خاطر همایون بود و نگرانی بقیه ، نمی خواستم پشت پا به قولم بزنم ولی خوب قبول دارم که اشتباه کردم و ازتون معذرت می خوام .
با اشاره به سکوت دعوتم کرد .
هیس ! دیگه این حرف رو نزن فقط ازت خواهش می کنم ، خواهش می کنم مراقب خودت باش و از وادی سیاست بیرون بیا .
چشم ، هر چی شما بگید به شرطی که شما هم اخم هاتون رو باز کنید .
با لبخندی که زد فهمیدم مرا بخشیده است .
قرار بود پیمان ، احمدرضا را تا مسافتی همراهی کند . جای امنی برای او در نظر گرفته شده بود که مدتی را آنجا را سر کند . اما همایون که چندان در خطر نبود نیمه شب به عمارت بر می گشت وقتی از لاله جان خداحافظی می کردم تا همراه هومن و منصور به عمارت بر گردم او با لحن شیطنت آمیزی در گوشم نجوا کرد : (( این منصور خان تو ، اونقدرها هم که فکر می کنی عبوس نیست به عکس خیلی هم خوش قلب و مهربونه ، فقط دست یافتن بهش صبر و حوصله می خواد هر چند هستند کسانی که برای داشتنشون به همین صبر و حوصله هم نیازی نیست هوم ؟ ))
آن شب با گیجی به حرفر های لاله جان فکر کردم . او چه تصوری داشت ؟ این که من به منصور توجه خاصی دارم ؟ نه ، نه اصلا ... من هرگز به خودم اجازه نمی دادم به حریم عشق دیگری تجاوز کنم ، هرگز ...
فردای آن شب فرنگیس خانم هیجان زده خبر آورد که همایون برگشته می گفت صبح که به اتاق او سر زده متوجه شده همایون از شدت خستگی بیهوش روی تخت افتاده است .
در امتداد نگاه تو