فصل 5
ای کاش هیچوقت تسلیم وسوسه مرجان نمی شدم تاهرگز آن اتفاق نمی افتاد و تلخی آن تا امروز در ذهنم نقش نمی بست یادم نیست چطور شدکه مرجان پرسید :
-تا حالا اتاق عمو منصور رو دیدی ؟
متعجب از سوال بی موقع اش به او خیره شدم و سری به علامت منفی تکان دادم و گفتم :
-نه !
با لحن شیطنت آمیزی پرسید :
-می خوای ببینی ؟
وحشتزده گفتم :
-نه نه اصلا !
از عکس العملم تعحب کرد و پرسید :
-چرا این طوری حرف میزنی ؟
-منصور خان همین طوری میانه خوبی با من نداره چه برسه به این که . . .
میان حرفم دوید و گفت :
-ای بابا یه نگاه کوچولو که ایرادی نداره عمو منصور یه شب که به عمارت بیاد دیگه تا چند روز پیداش نمی شه پریشبم که یه سر اومد و رفت . . . خیالترا حت باش
و با لحن وسوسه انگیزی گفت :
-اتاقش رو ببینی انگشت به دهن میمونی با همه اتاقهای عمارت فرق داره بیا .
-نه . . .
ولی مرجان دستم را کشید در اتاق را با زکردم چند لحظه حیرت زده بر جای میخکوب شدم مرجان راست گفته بود گویی آن اتاق متعلق به آن عمارت نبود . تقریبا چهار برابر اتاق من به نظر میرسید و همه چیز در آن ترکیبی از دو رنگ آبی و سرمه ای داشت حتی رنگ دیوارها هم با بقیه جاها متفاوت بود . مبل ها روتختی ها حتی قاب عکس هایی که بر دیوار بودند همه رنگ آبی و سرمه ای داشتند . در همان حال چشمم به پیانوی بزرگی نزدیک پنجره افتاد و فریادی از سر شوق کشیدم .
-مرجان خانم ، خانوم بزرگ با شما کار دارند.
یکی از خدمتکاران بود با نگاهی متعجب و پرسشگر همراه مرجان اتاق را ترک کرد .
مرجان با گفتن الان برمیگردم رفت و من در تردید بودم که چه کنم شوق لمس پیانو را داشتم به سمت آن رفتم و در همان حال چشمم به قاب عکس ها افتاد در همه آنها تصویر دختر جوانی به چشم میخورد دستم روی پیانو لغزید که صدایی مخاطبم قرار داد.
-یادم نمیاد به شما اجازه ورود به این اتاق رو داده باشم .
هرسان برگشتم منصور بود کی اومده بود که متوجه نشده بودم ؟ چرا مرجان خبرم نکرده بود ؟ نمی توانم بگویم چه حالی داشتم نگاه پر از خشم و شماتتش توان هر حرکتی را از من گرفته بود زبان در دهانم نمی چرخید و به جای هر حرفی فقط اصوات نامفهومی از دهانم خارج می شد او با صدای بلندی مرجان را صدا زد و به صدای فریادش مرجان و دو نفر از خدمتکاران آمدند مرجان آشفته و هرسان به سویم آمد:
-متاسفم عمو منصور مقصر من بودم .
بغض گلویم را میفشرد و به اشکهایم التماس می کردم جاری نشوند لحن تحقیر آمیز او خردم کرده بود بی اختیار به اتاقم گریختم .
*****
-دختر گلم چرا دیگه مثل سابق سرزنده نیست ؟
نگاهم را از خیابان پوشیده از برف گرفتم و به لاله جان لبخند زدم .
گفت :
-بیا بشین یه چایی گرم بخور و بعد هم برام تعریف کن ببینم دنیا دست کیه ؟
در حالی که سعی می کردم لحن شادی داشته باشم گفتم :
-دست هر کی بخواد.
چایم را در سکوت نوشیدم چشمم که به او افتاد نگاه موشکافانه اش رابه خودم خیره دیدم .
-اتفاقی افتاده یگانه؟
-نه ولی ... لاله جان من میخوام یه کاری بکنم .
-چه کاری ؟
با تامل گفتم :
-میخوام ... عمارت رو ترک کنم .
با کمی مکث گفت :
-ولی تا اونجایی که من میدونم خونواده ی شمسایی علاقه خاصی به تو دارند چرا می خوای ترکشون کنی ؟
-خب . . . خب . . . ببینید اونا همشون خوبند ولی . . .
-تو از کسی رنجیدی ؟
-منصور خان ؟
-منصور پسر کوچک خانم بزرگ درسته ؟
-بله . . . اوایل فکر میکردم اشتباه میکنم اما حالا دیگه مطمئنم به چشم یه مزاحم بهم نگاه میکنه .
-واین مسئله باعث آزار تو شده ؟
در حالی که سعی میکردم چهره بی تفاوتی داشته باشم با لحن اغراق آمیزی گفتم :
-برای من اصلا مهم نیست که اون از من خوشش بیاد یا نه . ..
و با نفس بلندی ادامه دادم :
-اما گاهی اوقات رفتارش واقعا توهین آمیز میشه . . . واقعا نمیدونم باید چیکار کنم ؟
لاله جان از در نصیحت در آمد اما خب او لاله جان بود نه یگانه ای که در عمارت زندگی میکرد و ناچار بود با موجود تلخ و گزنده ای مثل منصور هم خانه باشد به خصوص بعد از اتفاق آن روز فکر رفتن از عمارت لحظه ای رهایم نمیکرد
منصور چه فکری در مورد من کرده بود من نیازی به زندگی در آن عمارت نداشتم درست بود که خانواده ای از خودم نداشتم اما ثروتی که آنها برایم به جا گذاشته بودند آنقدر بود که بتوانم نه تنها دین خود را به نصرت خان و خانوم ادا کنم که پس از آن هم تا پایان عمر به راحتی زندگی کنم بی اینکه محتاج یاری کسی باشم . . . مدام این حرفها را با خودم تکرار میکردم مبادا کارهای منصور اعتماد به نفسم را ضعیف کند.
تصمیم را برای رفتن گرفته بودم اما خب به همین سادگی ها نبود باید از هفت خان رستم می گذشتم . . . در بین اعضای خانواده خاله سیمین دخت هومن تنها کسی بود که اعتماد خاصی به او داشتم او نه زبان تلخ منصور را داشت . نه افکارو شور سیاسی همایون را که مانع از توجه اش به مسائل دیگر میشد همیشه و در همه حال میانه رو بود و احساس مسئولیت خاصی نسبت به همه حتی منصور که از او بزرگتر بود داشت شاید به همین دلیل بود که هر گاه مشکلی داشتم از او کمک می گرفتم یک شب در یکی از خیابانهای شن ریز باغ نشسته بودم که اتوموبیلش وارد باغ شد در حین پیاده شدن چشمش به من افتاد با سر سلام کردم دستی برایم تکان داد و به سویم امد .
-سلام .
سلام تو این سرما و خلوت میون درختهای باغ ؟
-زمستون فصل قشنگیه حیفه که همه اش از پشت شیشه تماشایش کنیم .
ابرویی بالا انداخت :
-اینم حرفیه فقط امیدوارم سرما نخوری .
خواست برود که صدایش کردم و گفتم :
-میتونم چند دقیقه ای وقتتون رو بگیرم ؟
-البته.
در ذهنم به دنبال کلماتی بودم که سر حرف را باز کنم پرسید :
-بشینیم ؟
روی نیمکت نشستیم .
-هومن خان من می خوام از اینجا برم .
جا خورد اما با تامل پرسید :
-می تونم بپرسم چرا این تصمیم رو گرفتی ؟
-دلیل خاصی نداره جز اینکه . . . می خوام مستقل باشم.
تنها توجیهی بودکه به ذهنم رسید چشمانش را ریز کرد ودر حالیکه موشکافانه نگاهم می کرد گفت :
-ولی من فکر میکنم دلیل دیگه ای برای این کارت داشته باشی .
-نه نه دلیلش همونیه که گفتم .
متفکرانه پرسید :
-اینجا کسی محدودت کرده ؟
-نه اصلا
-کسی در مسائل شخصی تو دخالت کرده؟
-نه.
-کسی خواسته ای داشته که مطابق میل تو نبوده ؟
-نه.
-پس چرا فکر میکنی بودن تو اینجا استقلالت رو گرفته ؟
-اینجا کسی برای من مشکلی ایجاد نکرده ولی این یه واقعیته که اینجا یه مهمونم .
و با پوزخندی ادامه دادم :
-من اصلا نمیدونم چرا خاله سیمین دخت بعد از سالها این پیشنهاد رو به نصرت خان داده؟
-خب . . . شاید نتونم به این سوالت جواب بدم اما میخوام ازت خواهش کنم که باور کنی تو برای همه ما بخصوص خانوم عزیز هستی هر چند تا قبل از این بنا به دلایلی هیچ وقت به عمارت نیومده بودی اما از وقتی اومدی ناخواسته وضعیت اینجا رو عوض کردی و به اوضاع بدی که تو این یه سال بر باغ حاکم بود خاتمه دادی مطمئنم هیچ کس دلش نمی خواد اینجا رو ترک کنی .
هومن خیلی سربسته حرف میزد آیا او چیزی میدانست که من نمیدانستم ؟ او از علت این کینه کهنه که سالها این خواهر و برادر را از هم دور نگه داشته بود باخبر بود ؟ این چه راز سر به مهری بود که خانوم بزرگ سالها در نظر من و مهتاب بد جلوه داده بود ؟ مستاصل گفتم :
-نمیدونم چی بگم ؟
-بهتره بیشتر فکر کنی زندگی توی این شهر هزار رنگ اونقدرها هم که تو فکر میکنی ساده نیست به خصوص با شرایط موجود و ناامنی که تو همه جای کشور حاکمه .
در حالیکه سوالهای تازه ای در ذهنم نقش بسته بود به او قول دادم بیشتر فکر کنم .
چند شب بعد مرجان به سراغم آمد از آن روز و اتفاقی که افتاده بود کمتر نزدم می آمد خودم فهمیده بودم خجالت میکشد اما من از او دلگیر نبودم. گفت :
-اومدم رسما ازت معذرت خواهی کنم من باعث شدم منصور اونطور باهات رفتار کنه باور کن اصلا متوجه نشدم کی اومده.
-باور میکنم فراموش کن من هم بی تقصیر نبودم .
-یگانه باور کن منصور اونطور هاهم که نشون میده بد نیست . . . و با تردید پرسید :
-اون عکسهارو دیدی ؟ اون دختره رو میگم که تو همه عکسها کنار منصور بود ؟
-آره دیدم .
-همه بداخلاقی های منصور به خاطر اونه.
نفس بلندی کشید و ادامه داد :
-اسمش کتایونه ، کتایون آریا مهر ، منصور خیلی دوسش داشت هر کاری هم که تونست کرد تا باهاش ازدواج کنه اونا بی نهایت به هم علاقه داشتند در عوض خان حاضر بود همه زندگیشو بده تا منصور رو منصرف کنه تا اونجایی که امکان تاسیس درمانگاه رو براش فراهم کرد اما باز هم نتونست خللی تو تصمیم منصور ایجاد کنه و اون همچنان برای ازدواج با کتی پافشاری کرد هرچند که به جایی نرسید و آخرش هم به ناچار از هم جداشدند حالا اینکه قسمت بود یا به قول منصور بزرگترها باعث شدند بماند اما این جریان به کل اونو از ما گرفت بعد از جداییشون منصور کاملا تغییر کرد به خاطر احترامی که برای خونواده قائل بود نتونست کاری کنه اما راهش رو از ما جدا کرد .
-آخه چرا چرا خان تا این حد رو جدایی اون دو تا پافشاری کرد ؟
-به خاطر خونواده کتی ، مادر کتی قبل ازدواج با پدرش یکی از خواننده های معروف و پر طرفدار تهران بود اما بعد از ازدواج با آقای آریامهر کارش رو رها کرد با این حال این موضوع از نظر خان غیر قابل گذشت بود و حتی اعتبار خانواده آریامهر هم نمیتونست روی این مسئله سرپوش بزاره آخه خان به اصل و نسب خیلی اهمیت میده . . . به هر حال بعد از اون منصور حصاری به دور خودش کشید و اجازه نداد هیچکس به خلوتش راه پیدا کنه . . . فعلا که دنبال تاسیس یک بیمارستان بزرگ و مجهز تو قلب تهرانه هومن و پیمان هم اعلام همکاری کردند . من میگم منصور با اینکارها میخواد از یاد کتی غافل بشه . اما سالی میگه اون همه این کارها رو به خاطر کتی میکنه با این فکر که یه بار با دست پر به سراغش بره .
جریان عشق ناکامی منصور و کتی چنان منو تحت تاثیر قرار داده بود که ان شب ناخوداگاه منصور را بخشیدم و حتی برایش دل سوزاندم باورم نمیشد فتح ا... خان چنین مردی بوده باشد پس رفتار بد منصور با من بی دلیل نبود فعلا من تنها راه برای انتقام جویی او بودم هرچند دیگر از او دلخور نبودم ولی از تصوری که او از من داشت احساس بدی پیدا کرده بودم .

 

ناپدید شدن همایون همه را آشفته کرده بود چند روز اول کسی جریان را جدی نمی گرفت خانم فرنگیس می گفت قبل از آن هم پیش آمده بود چند روزی از او بی خبر بماند ، اما خب او از فعالیت های پسرش چیزی نمی دانست ؛ آنچه که بچه ها می دانستند و همین باعث وحشتشان می شد .
به خصوص سالی که از شدت نگرانی در بستر بیماری افتاده بود حتی منصور هم آن روزها آشفته بود و بر خلاف همیشه از ورای چهره ی عبوسش متوجه نگرانی اش می شدی . عجیب این که همزمان با نا پدید شدن او از احمدرضا – چسر آقای جوادی – هم خبری نبود . ناراحتی و آشفتگی مادر او بالاخره تاثیرش را روی فرنگیس خانم هم گذاشت .
خانوم سعی در آرام کردن او داشت و البته پنهان کردن موضوع از خان . بالاخره مرجان او را تا حدی در جریان گذاشته بود . اما هومن به ما اطمینان می داد همایون گرفتار ساواک نشده . می گفت اگر این طور بود تا حالا هزار بار مامورین ساواک به خانه می ریختند و زندگیمان را زیر و رو می کردند .
در همین روزها بود که حرکت سایه وار شخصی را به دنبالم حس کردم . دو روزی بود که به محض خارج شدن از دانشگاه متوجه او می شدم که با کلاه و شال گردن سر و صورت خود را خوب پوشانده بود .
روز اول اهمیتی نمی دادم اما روز دوم نگران شده بودم . آن روز خیابن پهلوی شلوغ شده بود دوباره دو رگوه به جان هم افتاده بودند و ترافیک سنگینی به وجود آمده بود قدم هایم را تند کردم مقابل دکه ی روزنامه فروشی همه به دنبال خبری از تبریز بودند چند روز قبل دولت دست به سرکوب عده ای شورشی در تبریز زده بود .
در آن میان جوانی که به شدت از خواندن خبر درج شده خشمگین شده بود چند دسته از روزنامه را برداشت و میان آتش ریخت و شروع کرد به شعار دادن . بقیه هم از او تبعیت کردند .
در همان حین چشمم دوباره به مرد غریبه افتاد . قدم هایم را تند کردم و بنای دویدن گذاشتم . به خیابان خلوتی که رسیدم ایستادم تا نفسی تازه کنم چند لحظه بعد برگشتم تا سرکی بکشم که او در مقابلم قرار گرفت او هم به نفس نفس افتاده بود رنگ از رخسارم پرید . قدمی به عقب برداشتم و با لحن عصبی و فریاد گونه ای پرسیدم :
تو کی هستی ؟ از جون من چی می خوای ؟
خواهش می کنم آروم باشید .
از شنیدن صدایش جا خوردم آمدم حرفی بزنم که گفت :
درست حدس زدید من احمدرضا هستم . بعد شال گردن را لحظه ای باز کرد تا مرا از این بابت مظمئن کند .
خدای من ! شما حسابی منو ترسوندید .
شرمنده ام ، اصلا نمی خواستم مزاحم شما بشم ، اما نشد .
کجا بودید ؟ همه نگرانتون هستند .
می دونم ، ولی چاره ای نیست ... خانم یگانه ، همایون می خواد شما رو ببینه .
از شنیدن نام همایون آن هم با آن لحن صمیمی یکه خوردم .
شما از همایون خبر دارید ؟
بله ، ما با هم هستیم ، توی شرایط بدی قرار گرفتیم و به کمکتون نیاز داریم .
مشتش را باز کرد تا من انگشتر عقیقی را که متعلق به همایون بود ببینم ، با تضرع گفت :
به من اعتماد کنید خواهش می کنم .
به حتم او نمی توانست به من دروغ بگوید اما در هر صورت از همراهی با او می ترسیدم . اگر دروغ می گفت چه کسی می فهمید ؟ هیچ کس نمی توانست بودن مرا با او شهادت دهد اگر این رفتن برگشتی در پی نداشت ... اگر احدرضا برخلاف آنچه من فکر می کردم ... افکار مختلف قدرت تصمیم گیری را از من گرفته بود با نا امیدی گفت :
باید حدس می زدم موافقت نمی کنید ، البته حق داری فقط ... خواهش می کنم به کسی درمورد امرزو حرفی نزنید .
خواست برود که گفتم :
باهاتون می یام .
* * *
به محله ای رفتیم که حتی نمی دانستم در کجای تهران قرار دارد . از من خواست با حفظ فاصله به دنبالش بروم . به خواسته اش عمل کردم وقتی مقابل در خانه ای که او وارد شد ایستادم با دستان لرزان در زدم . در را باز کرد در حین گذشت از حیاط و وارد شدن به اتاق مدام نقشه ی فرار را در صورت دروغ بودن حرفهایش می کشیدم در چوبی را باز کرد و من متوجه راه پله های مخفی شدم که در پس آن قرار گرفته بود . او وارد شد و من هم با قدم هایی نامطمئن به دنبالش ، حالا دیگر جدا ترسیده بودم یک لحظه به سمتم برگشت کلاسورم را به حالت دفاع بالا گرفتم و آماده ی فرار شدم که صدایش در تاریکی بر گشوم نشست .
دیگه چیزی نمونده !
با وجود لحن آرام و مطمئنی که داشت اما با واردش دن به آن دالن تاریک چنان ترسی به جانم افتاده بود که مرا به شدت از حماقتی که به خرج داده بودم پشیمان کرد . بغض به سختی گلویم را فشرد بالاخره وارد اتاق دیگری شدیم . با دیدن همایون با همه ی خودداریم نتوانستم جلوی جاری شدن اشکهایم را بگیرم . او نگران جلو آمد :
متاسفم یگانه ، واقعا معذرت می خوام !
سریع اشکهایم را پاک کردم و در حالی که سعی می کردم خود را بی تفاوت نشا بدهم با صدایی که از بغض دو رگه شده بود گفتم :
مهم نیست .
داخل پستو که شدیم موجه دو مرد و یک زن شدم احمد رضا برایم لیوان آبی آورد فکر می کنم رنگم به شدت پریده بود چون زنی که بین شان بود به طعنه و لبخند گفت :
مثل اینکه احمدرضا بدجوری این کوچولو رو ترسونده !
حرف او اخم هایم را حسابی درهم برد . همایون با لحن عصبی گفت :
یگانه تا حالا تو همچین برنامه هایی نبوده .
یکی از مردها با طمانینه گفت :
آروم باش همایون سارا که چیزی نگفت ، ولی تو فکر می کنی این خانوم بتونه از عهده ی کاری که ما میخوایم بر بیاد ؟
چند لحظه همگی سکوت کردند با لحن حق به جانبی گفتم :
اگر تونستم تا به اینجا بیام پس می تونم از عهده ی کاری هم که شما می خواید بر بیام .
نگرانی چشمان همایون ، جای خود را به رضایت داد . گویی لحن قاطعم که بیشتر به خاطر به رخ کشیدن تواناییم به آن زن بود تردیدشان را کم رنگ کرد . همایون گفت :
چند تا بسته و نوار رو باید به هومن برسونی ، البته از طریق منصور ، یادت باشه هومن به هیچ وجه نباید متوجه بشه پای تو رو وسط کشیدیم .
متعجب گفتم :
مگه هومن خان هم مثل شما ...
نه ، اون از ما نیست ولی در حال حاضر اون تنها کسیه که می تونه بهمون کمک کنه ، بچه های ما رو می شناسه .
وقتی دست بردم بسته ها رو بردارم دستش را روی دستم گذشات و گفت :
می دونی چه خطری رو داری به جون می خری ؟
سری به علامت پاسخ مثبت تکان دادم .
هیچ وقت این محبتت رو فراموش نمی کنم !
آن شب ساعت از دو بامداد گذشته بود و من به انتظار آمدن منصور بیدار مانده بودم کم کم پلکهایم سنگین شد که با صدای باز شدن در تالار از خواب پریدم و عجولانه سلام کردم . نگاهی به من کرد سلامی گفت و به سمت اتاقش رفت . از آن شبی که مرجان از او برایم گفته بود بیشتر از آن که از او هراس داشته باشم دلم برایش می سوخت ، هرچند همچنیان نیش و کنایه هایش را به بهانه های مختلف نوش جان می کردم اما به دل نمی گرفتم ! قدمی به سویش برداشتم .
منصور خان !
سر برگرداند .
من باید با شما صحبت کنم .

بفرمائید .
مردد پرسیدم :
می شه بیاید اتاق من ؟
جا خورد عجولانه گفتم :
مسئله مهمیه ... در مورد همایون خان !
زمزمه کرد :
همایون ؟! خبری ازش داری ؟!
براتون می گم .
بسیار خب ... بریم .
در اتاقم را پشت سرمان بستم بسته نوارها را که با چند پلاستیک چوشانده بودم روی میز تحریرم گذاشتم .
این ها رو همایون داد تا بدم به شما .
با نگاهی مشکوک پرسید :
تو همایون روکجا دیدی ؟
همه ی آن چه را که اتفاق افتاده بود برایش تعریف کردم وقتی ساکت شدم کتملا آماده بودم نیش و کنایه هایش را به این بهانه بشنوم اما این طور نشد . گفت :
خطر بزرگی رو به جون خریدی .
قصدم دردسر آفریدن نبود باور کنید .
باور می کنم ... به من بگو آدرس اون خونه رو به خاطر داری ؟
می تونم کروکی راهی رو که رفتم بکشم .
کروکی را کشیدم و به دستش دادم . نگاه مو شکافانه ای به آن کرد و در حالی که بسته نوارها را بر می داشت گفت :
به هر حال ازت ممنونم دختر کوچولو !
و رفت . از او متحیر بودم ، حتی هنگام تشکر کردن هم تعنه می زد ! دلم می خواست بگویم (( قابل شما رو نداشت پدر بزرگ تارک دنیا ! ))

روز کارم نبود اما از آنجایی که کارم را روی آخرین تابلو تمام کرده بودم تصمیم گرفتم یک روز زودتر به منزل لاله جان بروم . هنوز در نزده بودم که در باز شد و من با دیدن پیمان بهت زده بر جای ماندم . گویی او هم از دیدن من جا خورده بود .
سلام پیمان خان شما اینجا چه می کنید ؟
من ؟! شما اینجا چه کار می کنید ؟
خب ، مغلومه اومدم پیش لاله جان .
و با سر به تابلو پیچیده در لفافه اشاره کردم .
اجازه می دید بیام تو ؟
عذرخواهی کرد و کنار رفت . وارد که شدم در را بست گویی از ررفتن پشیمان شد . پرسیدم :
شما لاله جان رو می شناسید ؟
اما حواسش به من نبود مسیر نگاهش را دنبال کردم . سایه ای از پشت پرده کنار رفت .
پیمان خان ... ؟!
بله ... بله !
لاله جان به استقبالم آمد . نگاه معناداری که میان او و پیمان رد و بدل شد از نگاهم دور نماند اما وقتی وارد تالار شدم بهت زده تازه پی به علت رفتار عجیب آنها بردم و از دیدن همایون ، احدرضا و هومن خان در تالار متحیر شدم .
اینجا چه خبره ؟
لاله جان گفت :
چرا ایستادی عزیزم ، بیا بشین .
سکوت سنگینی حکمفرما بود همایون سر به زیر داشت و هومن خان در حالی که عصبی به نظر می رسید مرتب به سیگارش پک می زد . لاله جان رفت تا چایی بیاورد . پیمان برایم توضیح داد که بچه ها به پیشنهاد منصور به خانه لاله جان منتقل شده اند با به صدا در آمدن در خانه نگاه همه هراسان شد پیمان با گفتن : (( نگران نباشید حتما منصوره )) از تالار خارج شد . همایون که کنارم نشسته بود به آرامی گفت :
معذرت می خوام یگانه تو به خاطر من خیلی اذیت شدی !
مهم نیست ولی چرا همه تون اینقدر ناراحتید ؟
هومن حسابی از من دلخوره ، قضیه تو رو فهمیده و حسابی غضب کرده .
منصور با چهره ی عصاقورت داده اش کیف به دست وارد شد .
لاله جان برای شام تدارک دیده بود اما من کاملا بی حوصله شده بودم چه این که هومن نیز آن شب تداعی گر منصور شده بود .
بالاخره مردد از او پرسیدم :
از من دلخورید ؟
مگه اهمیتی داره ؟
دیگر مطمئن شدم که از من دلگیر شده مگر نه این که بد قولثی کرده بودم ؛ گفتم :
به نظر شما من نباید به همایون کمک می کردم ؟
با کمکت به همایون منو تا ابد مدیون خودت کردی ولی می خوام بپرسم اگر کسی که به سراغت اومد بهت دروغ گفته بود چی کار می کردی ؟
ولی من که احمد رضا رو می شناختم .
بله ، ولی اون موقع که باهاش می رفتی به اندازه حالا بهش مطمئن بودی ؟ بهتر نبود قبل از هر کاری یک نفر رو در جریان می ذاشتی و احتمال وقوع هر اتفاقی رو می دادی ؟
حرف حساب جواب نداشت من بی فکری کرده بودم اما خب در آن شرایط اصلا فکرم درست کار نمی کرد . او با مکثی ادامه داد :
تو به من قول داده بودی تحت هیچ شرایطی وارد این مسائل نشی درسته ؟
بله ، درسته . اما باور کنید من هر کاری کردم به خاطر همایون بود و نگرانی بقیه ، نمی خواستم پشت پا به قولم بزنم ولی خوب قبول دارم که اشتباه کردم و ازتون معذرت می خوام .
با اشاره به سکوت دعوتم کرد .
هیس ! دیگه این حرف رو نزن فقط ازت خواهش می کنم ، خواهش می کنم مراقب خودت باش و از وادی سیاست بیرون بیا .
چشم ، هر چی شما بگید به شرطی که شما هم اخم هاتون رو باز کنید .
با لبخندی که زد فهمیدم مرا بخشیده است .
قرار بود پیمان ، احمدرضا را تا مسافتی همراهی کند . جای امنی برای او در نظر گرفته شده بود که مدتی را آنجا را سر کند . اما همایون که چندان در خطر نبود نیمه شب به عمارت بر می گشت وقتی از لاله جان خداحافظی می کردم تا همراه هومن و منصور به عمارت بر گردم او با لحن شیطنت آمیزی در گوشم نجوا کرد : (( این منصور خان تو ، اونقدرها هم که فکر می کنی عبوس نیست به عکس خیلی هم خوش قلب و مهربونه ، فقط دست یافتن بهش صبر و حوصله می خواد هر چند هستند کسانی که برای داشتنشون به همین صبر و حوصله هم نیازی نیست هوم ؟ ))
آن شب با گیجی به حرفر های لاله جان فکر کردم . او چه تصوری داشت ؟ این که من به منصور توجه خاصی دارم ؟ نه ، نه اصلا ... من هرگز به خودم اجازه نمی دادم به حریم عشق دیگری تجاوز کنم ، هرگز ...
فردای آن شب فرنگیس خانم هیجان زده خبر آورد که همایون برگشته می گفت صبح که به اتاق او سر زده متوجه شده همایون از شدت خستگی بیهوش روی تخت افتاده است .