فصل 7
هومن پشت تلفن گفت :
امروز بهترین فرصت برای توئه ، تا هم با مردم محله ی فقیر نشین آشنا بشی هم برای اولین بار خودت رو به عنوان یه پرستار محک بزنی .
ذوق زده گفتم :
می خواهید منو به حلبی آباد ببرید ؟
بله ، متاسفانه تعداد زیادی از بچه های حلبی آباد به سرخک مبتلا شدند ، ما داریم می رویم اونجحا اگر مایلی می تونی همراهمون بیای .
البته که می یام .
ساعت چهار و نیم بعد از ظهر آمد پریشان به نظر می رسید . اتومبیل را که به حرکت در آورد ، گفتم :
خیلی آشفته اید !
سری تکان داد و گفت :
این سرمای اسفند خودش برای مردم اونجا بزرگترین مصیبته چه برسه به شیوع یه همچین بیماری ، فاجعه اس !
اتومبیل خیابن چهلوی را پایین می رفت . ساعتی بعد رشته ی افکارم را تماشای صحنه هغایی که تند و تند از مقابل چشمانم می گذشتند از هم گسیخت .
از مقابل محله هایی عبور می کردیم که برای من یاد آور محله های فقیر نشین اهواز بودند . خیابانها تنگ و باریک بود و کوچه ها باریک تر و بلند و پر از بچه های قاد و نیم قد . وارد جاده خاکی که شدیم شیشه ها را بالا کشیدیم و میان گرد و غباری که بیرون بر پا شده بود محله ای به نام حلبی آباد را جستجو کردم . بالاخره اتومبیل متوقف شد . وقتی پیاده شدم تا چند لحظه مات و مبهوت اطرافم بودم . همه آشفته به این سو و آن سو می رفتند در حالی که فقر و فلاکت از سر و رویشان می بارید .
خانه هایی که واقعا با قوطی هایی درست شده بودند و یا از چادرهایی با هزاران وصله رنگ رنگ . هومن گفت :
همین جا باش تا من برگردم .
اما قبل از اینکه برود چشمش به زن جوانی افتاد و صدایش کرد :
پونه !
زن سرش را برگرداند و به دیدن هومن سلانه سلانه به سویمان آمد .
سلام هومن خان .
از ذهنم گذشت هومن به این مکان رفت و آمد داشته است ... هومن حالش را پرسید ، زن دستانش را به طرفین گشود و گفت :
چی بگم ؟ می بینید بد بخت که بودیم ، بیچاره هم که شدیم .
بغش ترکید و ادامه داد :
بچه ام داره می میره و ما هیچ کاری نمی تونیم بکنیم .
هومن از در دلجویی در آمد .
گریه که مشکلی رو حل نمی کنه دختر خوب ارامشت رو حفظ کن .
آخه دردم که یکی دو تا نیست . چقدر دکتر منصور گفت با این مامورها درگیر نشید ، کو گوش شنوا ؟ دیشب چند نفر رو با شوهر من گرفتند بردند حالا چند روز باید تو پاسگاه بمونند خدا می دونه ... من موندم و یه بچه ی مریض .
درست می شه . دلیلی برای نگه داشتنشون ندارند ، فقط می خوان زهر چشم بگیرند ... دکتر منصور رو ندیدی ؟
چرا ، تو آلونک طرلانه ، پیر زن داره نفس های آخر رو می کشه .
او رفت و ما راه افتادیم و باز از ذهنم گذشت یعنی منصور هم اینجاست ؟! آن منصور عبوس کجا و اینجا کجا ؟ اما در میان راه به او برخوریدم . چشمان خسته و پف کرده اش حکایت از بی خوابی داشت .
سلام .
سلام اومدین .
تنهایی ؟
نه ، پیمانم هست ، اوضاع بدی پیش اومده .
پونه برام گفت .
پونه ؟! هنوز فرصت نکردم سری به دخترش بزنم ، اول برو پیش اون .
الساعه .
یگانه تو با من بیا .
هومن که رفت همراه منصور وارد چادری شدیم مردی زخمی و دو کودک بیمار هر یک گوشه ای افتاده بودند . زن بی نوایی یکی از دو کودک را در آغوش داشت و چنان در اندوه خود غرق بود که حضور ما را ندیده گرفت . منصور به سراغ مرد مجروح رفت که همچنان از جریان درگیری شب قبل عصبانی بود و آنقدر حرف زد که بالاخره منصور با عتاب گفت :
بهتره دست از دعوا و درگیری بردارید این طوری کاری از پیش نمی برید .
زخم هایش را شستشو داده و پانسمان کردیم . بعد نوبت بچه ها بود که یک به یک معاینه شدند . منصور ضمن خوراندن دارو به زن درمورد ساعت مصرف داروها توضیح داد . هوا کاملا تاریک شده بود و من در آلونک پونه بودم . به او که پاک خودش را باخته بود کمک کردم تا کودکش را بشوید . تمام بدن طفل معصوم قرمز شده بود و آثار بیماری به خوبی مشهود بود . دلم ریش شد . کتم را در آوردم و دخترک را در آن پیچیدم در این حال زنی وارد شد و رو به من گفت :
خانم شما اینجایید ؟! دکتر منصور دنبالتون می گشت .
از جا برخاستم کودک را به مادرش سپردم نگاه زن بیچاره گویای درد و رنجی جانکاه بود .
حالش خوب می شه پونه .
خدا از دهانتون بشنوه خانم .
از چادر که بیرون آمدم آن سه در حال گفتگو با اهالی بودند .
سفارشات لازم را کردند و به سمت اتوموبیل ها به راه افتادیم . پیمان با هومن همراه شد و من با منصور به محض این که اتومبیل به حرکت در آمد سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمان خسته ام را روی هم گذاشتم .
... وسط حیاطی شلوغ و پر از سر و صداب بچه های قد و نیم قد ایستاده بودم خانه ای که دور تا دورش اتاق بود و اتاق . پونه را دیدم که در درگاه یکی از اتاق ها ایستاده بود و گفت :
با من بیاید .
برای فرار از آن ازدحام به سویش رفتم . اتاق تاریک تاریک بود و راه پله های مخفی تاریک تر . پله های زیادی را طی کردم اما رسیدنی در کار نبود فکر کردم ؛ حتما جایی در انتهای این تونل تاریک همایون به انتظار است . این بار هرگز گریه نخواهم کرد به هن ه8ن افتادم . پونه ایستاد و به سویم برگشت . (( یگانه دستم رو بگیر )) اما او زن نبود مرد بود . پونه نبود ، بلکه هومن بود دستم را گرفت و فریاد زد . (( بیا ، عجله کن )) و من وحشتزده از سایه هایی که به دنبالمان بودند باز هم دویدم دری از هم گشوده شد کسی مرا از پشت به سوی خود کشید دستم از دست هومن رها شد . فریاد زدم اما صدایی از من در نمی آمد کسی گفت : (( یگانه ، این کتی یه ؛ کتایون آریا مهر )) ، کجا بودم ؟ چهره ی کتی را نمی دیدم اما صدای منصور را شناختم . گفتم : (( من می ترسم ... )) اما او در حال حرف زدن با کتی بود هر چقدر فریاد زدم و کمک خواستم توجهی نکرد . عاجزانه به گریه افتادم چرا صدایم را نمی شنید ؟
یگانه ... یگانه ...
چشم گشودم و چشمم به منصور افتاد . بی اختیار گفتم :
کمکم کنید ، خواهش می کنم .
دستم را رها کرد و پرسید :
کابوس می دیدی ؟
منگ نگاهش کردم و تازه متوجه موقعیت خود شدم . گفت :
بچه ها تصمیمشون عوض شده برای شام با ما هستند .
شام ؟
تو گرسنه نیستی ؟
در میدان پهلوی بودیم نزدیک به یک ساعت و نیم خوابیده بودم . برف ارام آرام می بارید و زمین را سپید پوش می کرد .
یگانه کتت کو ؟
منصور کاپشنش را از ماشین بیرون آورد و به دستم داد و گفت :
خودت رو خوب بپوشون امروز به اندازه ی کافی در معرض ابتلا به ویروس بودی .
وارد کافه تریا شدیم . سر میز غذا همه ی توجه من به خوابی بود که دیده بودم . چنان تحت تاثیرم قرار داده بود که حتی میلی به غذا هم نداشتم . انقدر با غذا بازی کردن که بالاهره پیمان گفت :
یگانه فکر می کنم بیشتر از غذا به لستراحت نیاز داری .
سری تکان دادم و گفتم :
بله ، همین طوره .
منصور این بار با سرعت به سمت خانه راند . با تردید گفتم :
منصور خان من می تونم فردا هم با شما بیام .
امروز به اندازه ی کافی کمک کردی ، گذشته از این دانشگاه رو چه می کنی ؟
اوضاع دانشگاه تق و لقه و چند روز غیبت تاثیر خاصی نداره .
با تامل گفت :
بسیار خب ، فردا ساعت ده صح بیا درمانگاه .
نفس راحتی کشیدم و زمزمه کردم :
ممنونم .
روزهای بعد عده ای دیگر واکسیناسیون شدند . بیشتر وقتم را صرف رسیدگی ب8ه بچه های کوچکتر می کردم روز سوم مرگ نوزادی شش ماهه و دختری دو ساله مردم را در اندوه و نا امیدی فرو برد . خدای من ! سیاه روزی تا بدان حد ؟ به همه امید می دادم ولی خوب که فکر می کردم جز سیاهی در آینده آنها چیزی نمی دیدم . کم کم داشتم به این باور می رسیدم که همیشه هم پایان شب سیاه ، سپید نیست .
پونه بی حال تر از روزهای قبل بود . عذابی که لحظه به لحظه به خاطر بیماری دخترش می کشید همه انرژی اش را به تحلیل برده بود و از من هیچ کاری ساخته نبود جز تکرار حرفهایی که در آن سه روز ورد زبانم بودند وقتی می خواستم از چادرش خارج شوم گفت :
می خوای بری ؟
ناچارم ، تو هم اینقدر نا امید نباش ، خدا بزرگه ، خیلی بزرگ !
لبخند تلخی بر لبانش نشست دوباره محله به قوت آتش روشن شده بود ، کاپشنم را به خود پیچیدم . هوا سوز داشت آن روز هومن زودتر رفته بود و پیمان هم در درمانگاه مانده بود .
درمانگاه تقریبا بیمارستانی کوچک و مجهز بود
شامل سه طبقه ، حتی اتاق جراحی نیز داشت . البته مختص جراحی های ساده و سرپایی . مرجان برایم گفته بود تا دو سال دیگر منصور بیمارستانش را هم تاسیس خواهد کرد . این بهایی که خان پرداخته بود تا نام کتایون را از ضمیر منصور پاک کند .
خانم دکتر ، دنبال دکتر منصور می گردید ؟
پسر بچه ای بود . گفتم :
آره عزیزم ، تو می دونی کجاست ؟
با من بیایید .
به چادر طرلان رفتیم پیر زنی که محبوب همه ی اهالی محل بود . منصور که مشغول تزریق مسکنی به او بود با دیدنم گفت :
الان تموم می شه .
پیر زن چشمانش را لحظه ای گشود و دوباره بست از چادر که بیرون آمدیم منصور با چند تا از زنهای ابادی در مورد بچه ها صحبت کرد و گفت که فردا چند تا چادر برزنتی برایشان خواهد آورد . بعد به سویم برگشت و پرسید :
آماده ای ؟
بله .
از پونه خداحافظی کردم و در حالی که دلم پیش تک تک اهالی تیره روز محله مانده بود آنجا را ترک کردم . آن شب بی اختیار گفتم چرا سهم آدم ها از زندگی باید تا این حد با هم فرق داشته باشد ؟ چرا یکی باید اونقدر داشته باشد که حسابش از دستش دربره و یکی مثل مردم اینجا ...
هیجان زده شده بودم . منصور با لبخند گفت :
آرامشت رو حفظ کن ، تو الآن تحت تاثیر قرار گرفتی .
ولی این یه حقیقته ، غیر از اینه ؟
اون چه تو می بینی ظاهر قضیه اس ، هیچ کس خوشبختی کامل رو نداره ، کار هر کس از یه جایی می لنگه ... گذشته از این شاید خیلی از اونایی که من و تو حس می کنیم زندگی بدی دارند خیلی بیشتر از ما احساس خوشبختی می کنند .
مگه می شه ... یکی مثل اهالی اینجا ... ؟
البته که می شه ، اونها هم زندگی خودشون رو دارند ، سعادتمندی توی ذهن ماست نه تو اون چه داریم یا توی اطرافمون می گذره ...
شاید حق با منصور بود ولی برای من آن همه بد بختی قابل درک نبود . ای کاش می شد برایشان کاری کرد ! ... ای کاش ! ...

شب چهارشنبه سوری وقتی به باغ رسیدم همه در بیرون عمارت بودند و در خیابان میان باغ در چند قسمت اتش به پا کرده بودند خانوم بزرگ و فتح ا... خان و امیر خان روی صندلی های فلزی در تراس نشسته بودند اما بقیه در شور و هیجان شعله ورتر کردن آتش بودند و مدام دست در دست هم از روی آتش می پریدند .
تازه از راه رسیده بودم و به تماشای بقیه ایستاده بودم بالاخره تاب نیاوردم به اتاق برگشتم تا تعویض لباس کنم . با آن دامن تنگ مشکی نمی شد از روی آتش پرید . دامن چین داری بهتن کردم و موهایم را نیز دم اسبی بستم تا مزاحم نباشند . وقتی دوباره به باغ برگشتم خبری از منصور نبود اما هومن آمده بود دیدمش که یکی دوبار دست در دست مرجان از روی آتش پرید با دیدنم گفت :
پرنسس افتخار می دن ؟
در حالی که دستم را به سویش دراز می کردم با لبخندی گفتم :
البته .
چند بار از روی اتش پریدم و بعد او در حالی که سیگاری آتش می زد به سوی نیمکتی رفت . اما من دوباره با بچه ها و چند بار هم با دختران ساختمان خدمتکاران همراه شدم وقتی بالاخره از تب و تاب افتادم به سوی هومن رفتم .
هومن خان .
بله .
منصور امشب نمی یاد ؟
نه !
نشستم و مردد پرسیدم :
می تونم یه سوالی ازتون بپرسم .
البته !
با تامل گفتم :
می دونید یه چیزی برای من خیلی عجیبه ! ... شما ها تو این عمارت رابطه صمیمی و نزدیکی با هم دارید ، تو همه ی مسائل حامی هم هستید و به هم کمک می کنید پس چرا درمورد جریان منصور خان ... چرا ازشون حمایت نکردید ؟!
چهره اش درهم رفت بی انکه نگاهم کند پرسید :
تو از جریان منصور با خبری ؟
بله ، مرجان برام گفت .
و با نگرانی پرسیدم :
ناراحتتون کردم ؟
نه ، ناراحت نشدم ، تو درست می گی ، خودمم خیلی وقت ها فکر می کنم ما حامی خوبی نبودیم . هر چند هر کاری ازمون بر می اومد کردیم اما نتیجه نگرفتیم تا جایی که منصور تصمیم گرفت به تنهایی پیشقدم بشه اما در نهایت پدر کتی مخالفت کرد آقای آریامهر منصور رو با خونواده اش قبول داشت البته اگر می تونست اون همه اهانتی رو که از جانب شمسایی ها متحمل شده بود ببخشه !
هومن ناگهان سکوت کرد و این بار وقتی دوباره دهان باز کرد مسیر صحبت ها را با مهارت تغییر داد .

فصل 8
نوروز آن سال یکی از قشنگ ترین عیدهایی که داشتیم.بیست و هشتم اسفند ماه نامه ای بلند بالا از مهتاب به دستم رسید و مرا غرق شادی کرد.شاید ده ها بار آن را خواندم و بوی مهتاب را از میان کلماتش استشمام کردم.نصرت خان مبلغ قابل توجهی برایم فرستاده بود و متذکر شده بود برای تشکر از شمسایی ها هدیه ای هر چند کوچک برایشان تهیه کنم.همراه مرجان و به کمک او برای هر کس هدیه ای خریدم و کادوپیچشان کردم.شب عید حتی منصور هم حضور داشت.خان از میان قرآن عیدی همه را داد و وقتی نوبت به من رسید تردید داشتم چه کنم؟خان با نگاهی گرم و پدرانه و با همان تحکم همیشگی در صدایش پرسید:
دخترم نمیخواد از من عیدی بگیره؟
مردد از جا برخاستم و به سویش رفتم.بر پیشانی ام بوسه زد و اسکناس صد تومانی نویی نیز به من داد.خم شدم و دستش را بوسیدم.آن شب همه در تالار پایین جمع شده بودند,به طبقه ی بالا رفتم.منصور مقابل یکی از درهای رو به تالار ایستاده بود.آهسته به سمت اتاقم رفتم و با دست پر برگشتم.کادوها را روی میز گذاشتم به جز هدیه ای که برای او گرفته بودم.به سمتش رفتم اما او گویی در دنیای دیگری سیر می کرد.نمی دانم آن روزها چه حسی باعث می شد به او نزدیک شوم,اویی که کماکان با من سرد بود البته رفتارش خیلی بهتر از قبل بود هفته ای یک روز با هم به محله های فقیرنشین حومه ی شهر و حتی روستاهای اطراف سر می زدیم.رفتار او سرد اما توام با احترام بود و برای من همین کافی بود البته اگر مثل قبل هم بود من دیگر از او دلگیر نمی شدم.بیشتر دلم برای غمی که در سینه داشت و تنهایی عظیمی که در چشمش بود می سوخت.من نه عشق را تجربه کرده بودم و نه طعم غمش را چشیده بودم تا بتوانم احساس قلبی او را درک کنم اما دلم میخواست به نحوی کمکش کنم.
منصور خان!
سرش را برگرداند.جعبه ی عطریرا که در لفافه ی زورقی بود به سویش گرفتم و گفتم:عیدتون مبارک!
نگاهی به جعبه و نگاهی به من کرد و پرسید:این چیه؟
یه هدیه کوچولو....
و عجولانه ادامه دادم:
انتخاب هدیه برای خانم ها خیلی راحت بود اما درمورد آقایون مرجان کمکم کرد اگر مطابق سلیقه تون نبود ببخشید.
ممنونم ولی غیرمنتظره بود همیشه عادت داشتیم از بزرگترا عیدی بگیریم.
توجیه خوبی بود اما من به خوبی متوجه شده بودم از تصور چه موضوعی چند لحظه اخمهایش در هم رفت.در آن حین در تالار باز شد و دخترها وارد شدند اما با دیدن ما به آن حال سر جایشان ایستادند و مردد به ما چشم دوختند.با لبخندی پرسیدم:چرا اونجا ایستادید؟
شاید برای اولین بار آن شب بود که سالی را متفاوت با همیشه دیدم با پوزخندی گفت:
-این یعنی اینکه راهمون رو بکشیم و بریم!
کلامش بوی طعنه میداد و نگاهش حتی معنادارتر از نگاه منصور بود.از منصور دور شدم و با اشاره به کادوها پرسیدم:
-نمی خواهید کمکم کند؟
سالی که تازه متوجه آنها شده بود نفس راحتی کشید و پرسید:
-تو چیکار کردی دختر؟
آن شب بعد از رفتن خانواده ی امیرخان ,وقتی همراه مرجان به اتاق هایمان رفتیم او با خنده گفت:
-چیزی نمونده بود گرفتار غضب سالی بشی!
-چطور؟
-آخه اون خبر نداشت تو برای همه هدیه گرفتی وقتی اون صحنه رو دید مطمئنم که در یک آن عجیب ترین فکرها به ذهنش رسید.
-فکر نمی کردم که سالی تا این حد نسبت به منصورخان حساس باشه!
-ولی هست آخه خیلی کتایون رو دوست داشت با اینکه سالی به هیچ وجه احساسی نیست ولی بعد از رفتن کتی خیلی ناراحت شد!و برای همین همیشه و در همه حال منصور رو حق مسلّم کتی میدونه,ولی من به اندازه ی اون تعصب ندارم.حالا که تو سرنوشت اون دو تا نقطه ی مشترکی وجود نداره , دلیلی نداره زندگیشون رو خراب کنند,نه؟
شانه ای بالا انداختم و با گفتن "فعلا شب بخیر" به اتاقم رفتم.
*********
با احساس بدی از خواب بیدار شدم. سرفه امانم را بریده بود با بی حالی دستم را به سوی پارچ آب دراز کردم اما هولش دادم.خورد به لیوان و به زمین افتاد.سرجایم نشستم و سعی کردم خواب را از چشمانم دور کنم.سرفه های شدید و پی درپی سینه ام را می سوزاند.عجیب احساس سرما می کردم کتم را به خودم پیچیدم و از اتاق بیرون آمدم.لیوان آبی سرکشیدم و روی مبلی افتادم و در آن حال چشمم به مرجان افتاد که با لباس سفید بلندش از اتاق بیرون آمده بود.
-معذرت میخوام که بیدارت کردم.
به سویم آمد و گفت:
-تو انگار حالت خوب نیست؟
-فکر می کنم سرما خوردم.
دست بر پیشانی ام گذاشت و گفت:
- داری تو تب می سوزی دختر!
کمکم کرد تا به اتاقم برگردم پتو را تا بیخ گلویم کشیدم و پتوی دیگری رویم انداخت و از اتاق بیرون رفت.دوباره برگشت کنار تختم نشست و گفت:
-الان منصور میاد!
اما من دیگر هیچ نفهمیدم.هوا گرگ و میش بود که چشم گشودم. با کلافگی سر برگرداندم و چشمم به منصور افتاد که روی مبلی نشسته بود. متوجه شد بیدار شده ام برخاست و به سویم آمد.
-بیدار شدی؟حالت بهتره؟
-خوبم اما تموم بدنم کوفته اس.
دماسنج را زیر زبانم گذاشت و گفت:
-باید بیشتر از این مراقب خودت باشی به خصوص اینکه بهار هوای فریبنده ای داره.
صدای زنگ تلفن بلند شد.برخاست و رفت.مرجان به اتاقم آمد:
-حالت چطوره یگانه؟
-بهترم.
-ولی امروز نمی تونی همراه ما بیایی,نه؟
تازه به یاد آوردم آن روز قرار بود دسته جمعی به کوه برویم.چشمانم را بستم و زمزمه کردم: "خدای من !الان چه وقت مریض شدن بود؟"
-تموم شب رو هذیون گفتی!
-خیلی اذیتتون کردم؟
مرجان با دلسوزی گفت:
-این چه حرفیه عزیزم؟میخوای برنامه رو به هم بزنم؟یا اینکه بهتره خودم پیشت بمونم؟
-نه,تو برو.
می دانستم با وجود پیمان که در آن روز همراهشان بود تمایل به رفتن دارد.
منصور گفت:من تا هشت صبح هستم.بعد هم به ساره سفارش می کنم مراقبش باشه.
مرجان با عذرخواهی از جایش برخاست و چشم های من دوباره سنگین شد.
عصر آن روز حسابی از ماندن در رختخواب کلافه شده بودم خانم ظهر که به دیدنم آمده بود تاکید کرده بود از رختخواب بیرون نیایم تا منصور یک بار دیگر معاینه ام کند.بر خلاف شب بدی که گذرانده بودم دیگر اثری از بیماری نبود.با ضربه ای که به در خورده شد فکر کردم حتما بچه ها برگشته اند اما منصور بود:
-سلام
-سلام حالت چطوره؟
-خوبم!
با نگاه موشکافانه ای گفت:
-کلافه به نظر میرسی!
-روز خوبی نبود.خیلی حیف شد که نتونستم با بچه ها برم!
دماسنج را که برداشت گفتم:
-تب ندارم!
-درد یا کوفتگی چطور؟
-هیچکدوم!
-ولی هنوز سرفه می کنی!
-خوب میشه!
-داروهاتو سر وقت خوردی؟
-بله,حالم کاملا خوبه!
-برای چی به این موضوع اصرار داری,در هر صورت دیگه نمی تونی بری کوهنوردی!
-می دونم ولی خونه ی لاله جون که می تونم برم.
ابرویی بالا انداخت و گفت:عجب!
-اگر شما اجازه بدبد و خانوم هم قبول می کنند از رختخواب بیام بیرون.
- بسیار خوب!فقط خوب خودتو بپوشون,به جوادی میگم برسونتت.
او که رفت ناخودآگاه از ذهنم گذشت" ای کاش بیماری ام ادامه می یافت."یکباره از فکرم وحشت کردم.چنان سریع از عمارت خارج شدم که گویی با این کار از افکارم نیز می توانستم فرار کنم.
زندگی جریان خودش را داشت و اینکه هر روز آبستن چه حوادثی بود فرقی به حال گذر لحظه ها نداشت.من هم همراه زندگی و غرق در آنچه پیرامونم می گذشت,روزها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتم.آن روزها حرفی از درس و دانشگاه نبود با وجود جاسوسانی که در همه حال ودر همه جا وجود داشتند,دانشجویان بی پروا و بی هیچ بیمی کار خود را انجام می دادند.در هفته حداقل یک روز را با منصور می گذراندم و او را در رفتن به محله های فقیرنشین همراهی می کردم.نمی توانستم از ورای چشمان خاموش و جدی او پی به واقعیت وجودی اش ببرم.فقط از آن همه دلسوزی و شفقتی که در نگاه, رفتار و حرکات او نسبت به بیماران بود,می فهمیدم برخلاف آنچه نشان می دهد سنگدل نیست! بعد از بیماری ام پی بردم او نسبت به بیمارانش احساس مسئولیت خاصی دارد.هرگز آن شب را که دختر جوانی برای زنده ماندن تقلا می کرد از یاد نمیبرم.منصور به محض دیدن او رنگش پرید ابتدا علتش را نفهمیدم ولی وقتی در پرتو نور فانوس به چهره ی دختر جوان دقیق شدم پی به شباهت عجیبش به کتی بردم,به خصوص چشمان سبز اما بی فروغش!منصور آرامبخش به او تزریق کرد و از آلونکشان بیرون آمدیم. همان اطراف روی کنده ی درختی نشست نمی دانستم چه کنم! هر بار به چنین مواردی برمی خوردیم من بودم که روحیه ام را می باختم و او بود که به من تذکر می داد با توجه به شغلم ناخودآگاه درگیر چنین مسائلی خواهم شد.اما آن شب خودش منقلب بود حتی وقتی پشت رل نشست و اتومبیل را به حرکت درآورد چهره اش درهم بود.بالاخره هم اتومبیل را کنار جاده متوقف کرد و پیاده شد. می دیدم که ویران است اما نمی دانستم که باید چه کنم. آیا تنهایش می گذاشتم تا با افکار ناراحت کننده اش دست و پنجه نرم کند یا برای دلداری اش حرفی می زدم؟!
هوا بهاری بود و باد خنکی که می وزید بوی بهار را به مشام می رساند.پیاده شدم و به اتومبیل تکیه دادم و به او چشم دوختم اما با صدای ترمز موتوری در یک قدمی ام وحشتزده قدمی به عقب برداشتم.موتور سوار با لحن کریهی گفت:
-خانم خوشکله می تونم کمکتون کنم؟بفرمایین سوار شین برسونمتون!
از بوی تند نفسش حالم به هم خورد و گفتم:
-گمشو کثافت!
اما او پیاده شد و با لودگی و لحن نفرت انگیزی ادامه داد:
-اومدی و نسازی ها........آبجی ما که.........
در آن حال دستی او را به پشت برگرداند و مشتی حواله ی صورتش کرد.منصور بی اینکه به او مجال اعتراض دهد مشت ها را یکی پس دیگری حواله اش می کرد.مرد به التماس افتاده بود اما منصور انگار نمی شنید.شاید هم دنبال کسی بود که خشمش را رویش خالی کند.با وجوی که مرد خونین و نالان روی زمین افتاده بود و حتی حرکتی هم برای دفاع از خودش انجام نمی داد همچنان کتکش می زد. وحشت زده و لرزان بی اختیار جیغ کشیدم:
-ولش کن,کشتیش!.
اشک هایم جاری شده بود اما منصور ول کن نبود.به نظر می رسید که قصد کشتن او را دارد.جلوتر رفتم و به شانه هایش آویختم و با گریه و فریاد گفتم:
-ولش کن,میگم ولش کن,کشتیش,ولش کن.
منصور انگار تازه به خود آمده و متوجه من شد.به شدت می لرزیدم و بی محابا اشک می ریختم.
-داری می کشیش,بیا بریم....خواهش می کنم......
به هق هق افتادم.قدمی به سویم برداشت و سرم را روی شانه اش گذاشت.
وقتی سر بلند کردم چشمان او هم غرق خون بود.
-منصور....!
-متاسفم.....بیا بریم.
مرا در اتومبیل نشاند و بی توجه به مرد که روی زمین افتاده بود و از شدت جراحت می لرزید سوار اتومبیل شد.نگاهک به دستانش افتاد که آلوده به خون بود.
-دستاتون رو پاک کنید!
نگاهی به من کرد و دستمال را گرفت و تا جایی که ممکن بود دستانش را پاک کرد و اتومبیل را به حرکت درآورد.
از فردای آن روز او را کمتر می دیدم به خصوص که درگیر امتحانات نیز شده بودم.روزی که مرجان به سراغم آمد مشغول درس خواندن بودم با عذرخواهی وارد شد.
-مثل اینکه مزاحم درس خوندنت شدم!
-مهم نیست,بیا تو.فرصت زیادی دارم.
در چشمانش نگرانی مشهود بود.روی تخت نشست کمی من من کرد.مرجان معمولا با من راحت بود اما آن روز به خوبی تردیدش را برای گفتن حرفی حس کردم پرسیدم:
-چیزی شده؟
-یگانه تو......از منصور خبر نداری؟چند شبه که خونه نیومده.
خودم متوجه شده بودم هر کاری می کردم حواسم جمع درس باشد,نمی توانستم.چون آن اواخر منصور حداقل دو شب در میان به عمارت می آمد....اما غیبت چند روزه او چه ارتباطی به من داشت؟!با این حال برای اینکه مرجان را از نگرانی درآورم گفتم:
-ولی این اولین بارش نیست.منصور خان قبلا هم اینطور بوده.
-بله ولی این اواخر بهتر شده بود از اون شب که.......از اون شبی که با هم برگشتید و منصور با اون وضع.......یگانه باور کن قصد دخالت ندارم.من نه تعصب سالی رو در مورد منصور دارم و نه عقیده اینکه اون بایستی تارک دنیا بشه ,بالاخره منصور هم باید جایی به این قصه کهنه خاتمه بده.
گره ای به ابرویم زدم و گفتم:
مرجان تو چی میخوای بگی؟
-هیچی فقط.......
با تردید پرسید:
-بین تو و منصور اتفاقی افتاده؟
و عجولانه افزود:
-خواهش میکنم از من دلگیر نشو,من........
از تصوری که به ذهنش راه داده بود تعجب کردم و با لبخند گفتم:
-من دلگیر نیستم نگرانی تو رو هم کاملا درک می کنم.اما مرجان تصورت از دلیل ناراحتی اون شب منصور کاملا اشتباهه.پریشون خاطری اون به خاطر وضعیت بیمار جوان و مبتلا به سرطانی بود که به کل از معالجه کردنش قطع امید کرده بود,همین!
در نگاهش ناباوری موج می زد .
مطمئنی ؟
بله ، مطمئنم ، نگرانی تو بی دلیله . این چند روز هم شاید خواسته با خودش خلوت کنه و یا شیادم به عکس ، سرش خیلی شلوغ بوده ؟
نفس راحتی کشید و با لبخند ملیحی گفت :
یگانه ما باید از تو ممنون باشیم .
چرا ؟!
خب ... بعد از اون اتفاق و رفتن کتی ، تو اولین کسی هستی که منصور تا این حد باهاش گرم گرفته و لحظاتش رو باهاش تقسیم می کنه ، همین هم باعث شده سالی فکرهای دیگه ای بکنه و رو من هم اثر بذاره .
حرفش گرچه با خنده ادا شد اما مرا ناراحت کرد . با پوزخند تلخی گفتم :
از طرف من به سالی بگو نگران این امانتی نباشه چون من هیچ چشم داشتی بهش ندارم ، علت این نزدیکی هم شاید لطف منصور خان که به من فرصت انجام کارهایی رو که دوست دارم داده ، همین .
او رفت در حالی که آرامش مرا بهم ریخته بود سالی درمورد من چه فکری کرده بود ؟
این سوالی بود که چند روز بعد از لاله جان پرسیدم و او با لبخند پرسید :
خودت چی فکر می کنی ؟
کلافه گفتم :
لاله جون منصور اونقدر غرق مزه مزه کردن خاطرات گذشته اس که خودش رو هم از یاد برده چه برسه به اطرافیانش .
لاله جان با نگاهی موشکافانه پرسید :
و تو ؟
از سوالش آشکارا جا خوردم با این حال گفتم :
مطمئن باشید عشق یک طرفه حداقل از نظر من لطفی نداره .
خب پس بذار هر کی هر فکری می خواد بکنه هوم ؟
اما از آن روز به بعد هر وقت به یاد گفت و گویم با لاله جان می افتادم نا خود آگاه افکارم به هم می ریخت و کسی در گوشم می گفت (( داری خودت رو گول می زنی ؟ )) وحشتزده سرم را تکان می دادم انگار می خواستم تصوراتی را که پا می گرفت بهم بریزم .
باید از پس دلی که بنای ناسازگاری گذاشته بود بر می آمدم من اگر چه مثل سالی به دور از احساسات و عواطف آن چنانی نبودم اما مثل مهتاب و مرجان هم خودم را درگیر چنان مسائلی نمی کردم . بیشتر ترجیح می دادم در این گونه موارد تماشاگری بیش نباشم . نه می توانستم و نه حتی می خواستم به گدایی عشق کسی بروم حتی اگر آن شخص مرد جذاب و خاصی مثل منصور باشد . من یگانه بودم تربیت شده ی بانو جان و نصرت خان ، بزرگ شده ی جنوب نه ... به این راحتی از میدان به در نمی شدم . باید منصور را با همه ی جذابیتش به خاطرات کتایون ارزانی می کردم و زندگی ام را به دور از چنان تنش هایی سر می کردم .

فصل 9

بالاخره تابستان از گرد راه رسید . مرجان برایم گفته بود هر سال نزدیک به دو ماه از تابستان را در روستایی به نام (( ویک )) می گذرانند ولی آن سال قرار بود بعد از جشنی که خانوم به مناسبت فارغ التحصیلی مرجان در عمارت ترتیب می داد عازم شوند .
مراجم مدام با پدرش در تماس بود و برای آمدن او و شرکت در جشن اصرار می کرد آن روزها منصور هم درگیر خرید زمین مناسبی برای ساختن بیمارستانی بود که در نظر داشت بسازد .
در این میان روزهای گرم تابستان برای من خسته کننده و کسالت اور می گذتش . درسی برای خواندن نبود همه ی امیدم به روزهای پنج شنبه بود که به خانه ی لاله جان می رفتم و شبش که با بچه ها یا در تالار طبقه دوم و یا در آلاچشق زیبای میان باغ می گذشت .

شبی مرجان آشفته به سراغم آمد از چهره ی پر اندوه و پرشانش یکه خوردم .
یگانه به دادم برس ، دارم دیوونه می شم !
اولین فکری را که به ذهنم رسید به زبان آوردم .
پدرت برای اومدن راضی نشد ؟
با پوزخند تلخی گفت :
نه ، فقط گفت که هدیه ام رو می فرسته می دونستم اصرارم بی نتیجه اس اما ... حالا منصور هم می گه نمی یاد .
آخه برای چی ؟
به همون علت که توی مهمونی های دیگه ای که خان باشد ، شرکت نمی کنه ، از وقتی شنیده پدر بزرگ یکی دو هفته ای به تهران میاد و شب جشن هم تو عمارته ، هزار تا بهونه برای نیومدنش می تراشه ، انگار اون از همه ی ما کینه به دل داره اما آخه از من چرا ... من که همیشه بی طرف بودم اگر کاری براشون نکردم بر علیه شون هم حرفی نزدم اما حالا منصور حداقل به خاطر منم شده حاضر نیست دست از لجبازی برداره . آن شب همه ی تلاشم را برای آرام کردن او به کار بستم و در آخر به او قول دادم هر کاری از من ساخته باشد انجام دهم اما چه کاری ؟
زخمی که او خورده بود عمیق تر از آنی بود که تصور می کردم و به نظر می آمد هیچ چیز دردهای او را تسکین نمی بخشد حتی گذر زمان ...

زمانی به خود آمدم که در نزدیکی درمانگاه بودم . می دانستم کاری که ق صد انجامش را دارم ممکن است برایم گران تمام شود هر چند منصور دیگر برایم لولوی سر خرمن نبود اما هووز هم با وسواس از کار یا حرف نسنجیده ای که بهانه دست او می داد حذر می کردم .
قبل از اینکه وارد درمانگاه شوم او را دیدم که همراه پیمان از ساختمان بیرون آمد با هم دست دادند و هر یک به سمت اتومببیل خود رفتند . قدم هایم را تند کردم .
منصور خان .
سرش را برگرداند سلام کردم . متعجب گفت :
سلام ، تو این وقت شب اینجا چه کار می کنی ؟
اومدم باهاتون صحبت کنم .
با تامل گفت :
بسیار خب ، فعلا بیا سوار شو .
در اتومبیل سکوت میانمان را خودش شکست .
با تعطیلات چه می کنی ؟
هیچ ! هر روز کسل کننده تر از روز قبل می گذره .
چرا خودت رو مشغول نمی کنی ؟
دلم می خواد اما نمی دونم چطوری ؟ البته نقاشی تا حدی وقتم را پر می کنه اما روی هم رفته زیادی بیکارم .
خیلی طول نمی کشه ، تا چند روز دیگه می رید روستا .
بله از مرجان شنیدم ... اما امشب نیومدم راجع به اوقات فراغتم باهاتون صحبت کنم .
می دونم !
اتومبیل را متوقف کرد و گفت :
نظرت راجع به پیاده روی چیه ؟ هوای خوبیه !
وارد پارکی شدیم که نسبت به روزهای آخر هفته خلوت تر بود . هوا دم کرده و شرجی بود منصور جای دنجی در یکی از خیابانهای باریک پارک انتخاب کرد . در قسمتی که دو نیمکت سنگی تقریبا مقابل هم قرار گرفته بودند . روبرویم نشست و من بالاخره دل را به دریا زدم :
چرا نمی خواید تو جشن فارغ التحصیلی مرجان شرکت کنید ؟
منتظر جواب دندان شکنی بودم اما او فقط زمزمه کرد :
چرا شرکت نمی کنم ؟!
با تامل ادامه داد :
ناراحتی تو رو به خاطر مرجان درک می کنم اما هر کدوم از ما برای کاری که می کنیم دلایل خودمون رو داریم .
با برخورد آرامش نفس اسوده ای کشیدم و با شجاعت بیشتری گفتم :
بله ، ولی دلائل شما منطقی نیست .
با لبخند محوی گفت :
چطور می تونی این حرف رو بزنی ؟
از اونجایی که مطمئنم ، چون تو قضیه ی شما و خانم کتایون ، مرجان هیچ دخالتی نداشته این درست نیست به جرم نا کرده مجازاتش کنید و از اون طفلک انتقام بگیرید .
باز با همان لبخند گفت :
حالا کی گفته من می خوام انتقام بگیرم ؟!
اگر این طور نیستپس چه دلیلی دارید ؟
حرفی نزد . از سکوتش سود جستم و گفتم :
ببینید منصور خان شاید من هیچ وقت نتونم احساس واقعی شما رو درک کنم ولی اینم نمی فهمم که چرا تصور می کنید همه ی درها به روی شما بسته اس ، در حالی که این طور نیست هنوز کتی هست ، نه اون ازدواج کرده و نه شما ، حتما احساسی هم که دارید هنوز دو طرفه اس ؛ پس چرا به جای تلاش بیشتر ، فقط با اطرافیانتون اجاجت می کنید ؟ فقط زمانی کارتون قابل توجیهه که خدا نکرده مرگ بین تون فاصله انداخته باشه .
بعد از چند دقیقه به حرف آمد این بار چهره اش کاملا در هم بود .
فقط مرگ کسی به معنای از دست دادن همیشگی نیست ، وقتی اون کسی یا چیزی که دوستش داری به تملک دیگری در بیاد باز هم برای همیشه از دست رفته ، غیر از اینه ؟
و از جا برخاست چند لحظه با گیجی به حرفهای او فکر کردم . با صدایش که چند قدم جلوتر بود به خود آمدم با سستی برخاستم و به راه افتادم . سکوت سنگین میانمان را شکستم .
منصور خان !
بی این که نگاهم کند گفت :
بله .
من ، متاسفم ! نمی دونستم که ... یعنی خبر نداشتم ...
مهم نیست تو از خیلی چیزها خبر نداری .
چرا می دونم که علاقه ی زیادی بهش داشتید می دونم عشقتون فدای غرور اطرافیانتون شده ، گذشته از این ها می دونم چقدر خو گرفتن به وضع موجود براتون سخت بوده ... اما زندگی همینه ، خودتون گفتید همیشه بر وفق مراد آدم نیست ، همیشه این ما هستیم که مجبوریم با همه چیز کنار بیایم ، زمان به انتظار ما نمی مونه ، باور کنید .
هیجان زده بودم . لبخند بی رنگی بر لبان منصور نشست و گفت :
خیلی قشنگ حرف می زنی ، اینو می دونستی ؟
بهت زده بر جای ماندم . چند لحظه بعد صدایش کردم . برگشت گفتم :
خودتون رو از این کابوس نجان بدید ، نمی شه از عزیزترین یادبودها گذشت اما با تلافی هم آروم نمی شید ، مطمئن باشید .
دستانش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت :
این طور که معلومه از پس زبون تو بر نمی یام راجع به حرفات فکر می کنم .
نفس آسوده ای کشیدم و گفتم :
ممنونم .
برای شکرت تو مراسم فارغ التحصیلی برادرزاده ی خودم ؟
با سر خوشی سری تکان دادم و گفتم :
نه برای این که به حرفهام فکر می کنید ، کم چیزی نست که بدون وقت قبلی جایی تو افکارتون بشه باز کرد .
و خندیدم ؛ او هم خدید . وقتی گفت : (( تو در مورد من چی فکر می کنی ؟! )) نگاهش مهربان بود و وجودم را گرمی عجیبی بخشید .
در باغ وقتی از اتومبیلش پیاده می شدم گفت :
راستی هر وقت خواستی می تونی بیای درکونگاه ، فکر می کنم با تجربیات این چند وقت پرستار حاذقی شده باشی ، ما به همچین نیروی فعالی نیاز داریم .
با ناباوری گفتم :
این یه پیشنهاد کاریه ؟
البته !
وای خدای من ! این عالیه !
و به این ترتیب تا زمان رفتن به روستا در درمانگاه مشغول شدم . امیدوار بودم منصور دست از لجبازی برداشته باشد و به خاطر مرجان هم که شده از حرف خودش برگردد اما تصورم بیهوده بود چه این که او در مراسم شرکت نکرد . خوب به یاد دارم که آنش شب حتی نگاه خان در میان میهمانان او را می کاوید و آخر شب وقتی تالار را ترک می کرد چره اش کاملا در هم و متفکر بود .