رمان فراموشت خواهم کرد قسمت پنجم

هر چه به روز مسافرتمان نزدیک می شدیم بیشتر پی می برم تمایلی به این سفر ندارم . رفتن به درمانگاه برایم لذت عجیبی داشت به خصوص که خیلی زود با پرسنل گرم گرفته بودم و با محیط غریبی نمی کردم .
با این حال پنجم مرداد تهران را به قصد روستا ترک کردیم . خان جلوتر رفته بود . سفر ما کاملا زنانه بود . اخنوم بزرگ و فرنگیس خانم در یک اتومبیل و ما دخترها هم در اتومبیل دیگری جای گرفتیم . بعد از دو بار توقف میان راه خسته به پشتی تکیه دادم و خوابم برده بود که با صدای مرجان و تکانی که به شانه ام می داد چشم گشودم و نگاه منگی به او انداختم . سالی با لبخندی گفت :
بمیرم برات ، می ترسم آخرشم این بی خوابی کار دستت بده .
رسیدیم ؟
تقریبا !
ولی قبل از وردو به روستا باید بریم برای ادای احترام .
ادای احترام ؟!
آره جونم ، اول می ریم امام زاده و زیارت می کنیم ، این یه رسمه این روسری رو بگیر سر کن .
مرجان برایم گفته بود در روستا به خاطر فضای خاص آنجا همگی باید حتی الامکان از روسری های کوتاهمان استفاده کنیم حتی فرنگیس خانم که به آرایش موهایش حتی بیشتر از سالی اهمیت می داد روسری آبی بر سر کرده بود . امامزاده روی سکوی مربعی شکلی که حدودا ده ، دوازده پله با زمین فاصله داشت ، قرار گرفته بود . در واقع دو اتاق تو در تو بود که ضریح مقدس در اتاق دوم آن قرار گرفته بود . پیر مردی در اتاق اول نزدکی در ورودی چهار زانو نشسته و با صدای خوشی قرآن می خواند . حال و هوای غریبی بود . زیارتگاهی کوچک اما با صفا .
در دو طرف جاده ی خاکی که به روستا ختم می شد تا چشم کار می کرد باغ بود . سالی برایم گفت که همه این باغ ها به خان تعلق دارد . اتومبیل ها روستا را دور زدند . خانه ی اربابی تقریبا در شمال روستا قرار
رفته بود . وقتی پیاده شدیم تعداد زیادی از روستائیان از خانه بیرون آمدند و به گرمی از ما استقبال کردند حدس می زدم همه از خدمتکاران باشند . خانوم به گرمی با آنها احوالپرسی کرد . در یک آن دور و برمان پر از آدم شد .
منزل خان به قول بچه ها خانه ی اربابی کاملا متفاوت با خانه های تهران و حتی خانه های نخلستان بود . دو قسمت مجزاء ، اندرونی و بیرونی که به وسیله ی دالان بلندی بهم مرتبط می شدند . بیرونی شامل تنور خانه ، اصطبل ، آشپزخانه و یا به قول آنها مطبخ بزرگ خانه ، محل نگهداری ماکیان و احشام و همین طور در قسمت مجزایی شامل چندین اتاق که مختص خان بود .
اندرونی که ما در آن مستقر شدیم فقط شامل چندین اتاق بزرگ بود که بیشترشان بهم راه داشتند . در هر دو حیاط سکویی وجود داشت که چاه آب را در میان گرفته بود خان را مثل همیشه کمتر می دیدیم . یا میهمان بود یا میهمان داشت و حسنعلی مباشر هم طبق معمول در هر جا و در هر زمانی او را همراهی می کرد . در خانه ی اربابی مثل عمارت هر کس کار خودش را داشت . احمد پسر نوجوانی که به سختی فارسی صحبت می کرد و اغلب باعث خنده ی ما می شد صبح به صبح تخم مرغ ها را جمع می کرد و به مطبخ می برد . او مسئولیت ماکیان را بر عهده داشت .
مش رمضان مسئول گله ی گوسفندها بود . جورمان با او جور بود . هر از چند گاه دور از چشم بقیه از او می خواستیم برایمان نی بزند . به قدرس سوزناک می نواخت که چیزی به درآمدن اشکمان نمی ماند . سلیمه خانم مسئولیت مطبخ را به عهده داشت و با ده نفر دیگر بر امور آشپزخانه رسیدگی می کرد . از نظر سالی فرهاد سرگردم کننده ترین فرد خانه ی اربابی بود . پسر جوان مغروری که مسئولیت اصطبل را به عهده داشت و سالی علی رغم میل من و مرجان ، از آزار دادن او لذت می برد .
دو روز بعد از ورودمان سالی و مرجان سراغ اسبهایشان رفتند .
یگانه تو نمی خوای اسب سواری کنی ؟
چرا ولی من تا حالا سوار اسب نشدم .
من خودم یادت می دم ...
ببینم کدوم اسب رو می خوای ؟
همان موقع فرهاد وارد شد . سالی به سویش رفت و گفت :
فرهاد ما برای یگانه اسب می خوایم ، اون تا حالا سواری نکرده ، به نظرت کدوم یکی از اینها براش مناسب تره ؟
فرهاد بی اینکه نگاهش کند گفت :
همه ی این اسبها خوبند اگر فنون سوارکاری رو خوب یاد بگیرند با هیچ کدومشون دچار مشکل نمی شن .
سالی دست به کمر شانه ای بالا انداخت و گفت :
خب ، مثل اینکه فرهاد خان نمی خوان ما رو از نظر خودشون مستفیض کنند ! اما یگانه جان تو غصه نخور ، من حاظرم اسب خودم رو بهت ببخشم و در عوض یه اسب دیگه انتخاب کنم ، نظرت چیه ؟
معلوم بود تصمیم جدی گرفته . نگاه مرجان نگران بود . سالی چرخی زد و به اسبی اشاره کرد .
این اسب چطوره ؟ اسمش چی بود فرهاد ؟
نگاه فرهاد به تندی به سوی او برگشت ؛ مرجان دخالت کرد :
ولی اون اسب فرهاده .
خب چه ایرادی داره ؟ فکر نمی کنم فرهاد اونقدر دلبسته ی مال دنیا باشه که نتونه حتی از یه اسب بگذره ، گذشته از این من و فرهاد نداریم ، داریم ؟!
افسار اسب را گرفت مقابل در چوبی اصطبل فرهاد روبرویش قرار گرفت سالی با لبخندی گفت :
اوه ... تو که قصد نداری مانع من بشی ؟
مرجان زمزمه کرد :
وای خدای من !
اما او کنار رفت . شخصیت عجیب و سرکش سالی هم حیرتزده ام می کرد هم باعث ناراحتی ام می شد و با گذشت زمان بیشتر پی به شباهتش به منصور می بردم . خیلی راحت وجود و شخصیت دیگران را نادیده می گرفت اگر پایش می افتاد حتی حمله نیز می کرد . بی اینکه حتی درک درستی از موقعیت کرده باشد این را وقتی فهمیدم که به دفاع از کتی مدتی از من فاصله گرفت و من گاهی در چشمانش اعلان جنگ را می خواندم .
اغلب روزها در مزارع اطراف سوارکاری می کردیم . خیلی زود با اسبی که در اختیارم گذاشته بودند خو گرفتم و علاقه ام به آن باعث شد بیشتر برای یادگیری فنون سوارکاری تلاش کنم . گاهی که دور و برم خلوت می شد و خانم ها برای گشت و گذار می رفتند وقتم را با خانوم می گذارندم . یک بار او را دیدم که تنها روی نیمکت دار قالی نشسته بود . آرارم آرام آهنگی را زمزمه می کرد که وارد شدم با دیدنم اشکش را زدود و گفت :
تو با بچه ها نرفتی ؟
نه ؛ مزاحمتون شدم ؟
نه عزیزم ، بیا بشین !
کنارش روی نیمکت نشستم او دستی به قالیچه کشید ؛ پرسیدم :
چرا نیمه کاره مونده ؟
حسرنش را با آهی سرد از سینه بیرون داد و گفت :
این قالی هم منتظر بافنده ی خودشه .
بافنده ی خودش ؟!
آره .
و با درنگی افزود :
در عجبم ! عمر چه زود می گذره ، خیلی زود ... انگار همین دیروز بود که بساط عصرونه رو تو همین اتاق به راه انداختیم ، چقدر جای عروس خاتون خالیه که با اقتدار تمام بالای تالار بشینه و ما از قدرت و جذبه ای که داشت نفسمون بالا نیاد .
بغض کرده بود دستش را گرفتم . چشمانش پر از اشک بود ولی لبخند شد . گفتم :
برام حرف بزنید .
ادامه داد :
وقتی بهمون می گفتند قدر جوونی رو بدونید که وقتی بره هزار آه و حسرت به دنبال داره ، حرفشون رو جدی نمی گرفتیم ، با دخترهای عمه ، ب بی جان رو دست می انداختیم و گاهی عینکش رو که موسی خان براش گرفته بود از جلو دستش بر می داشتیم و سرگردونش می کردیم . طفلک داد می زد و عمه رو صدا می کرد اون وقت دوباره عینک رو سر جاش می ذاشتیم در چشم به هم زدنی تالار رو ترک می کردیم عمه می اومد و می گفت : (( بی بی جان عینک که دم دستتونه )) بی بی بیچاره دستش رو دراز می کرد و عینکش رو بر می داشت و می گفت : (( نه ، دیگه معلوم می شه پیری بی برو برگرد از راه رسیده ... راستی دخترها کجان ؟ بگو بیان که دلم گرفت . ))
اون وقت بود که ما دایره و تنبک به دست وارد تالار می شدیم . من و نیم تاج می زدیم و فرخ لقا می خوند . دخترهای عمه آی می رقصیدند تو چشم به هم زدنی همه ی اهل خونه می ریختند توی تالار ، زنها مینشتند پشت دار قالی می خوندن و نقش می زدن و کلفت ها سفره ی عصرونه رو پهن می کردند . از این سر به اون سر و توش از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا می شد . هر فصلی قشنگی خودش رو داشت نه از پاییز ذلگیر می شدیم و نه سردی زمستون غصه دارمون می کرد شب های زمستون به دستور عروس خاتون تو همین تالار ، دو تا کرسی برقرار می شد و همه تا بیخ گلو می رفتیم زیر لحاف و بی بی جان شروع می کرد به قصه گفتن ، قصه ی دختر شاه پریون ، قصه ی شاهزاده قورباغه ، قصه ی دختر نارنج و ترنج و هزار هزار قصه دیگه ، که هر سال زمستون تکرار می شد . اما باز هم به اندازه ی همون دفعه ی اول که شنیده بودیم برامون تازگی داشت .
مکثی کرد و با نگاهی پر از حسرت به تالار ادامه داد :
ای کاش اون روزها هیچ وقت نمی گذشت ! ای کاش خدا از عمر ما می زد و به عمر عروس خاتون اضافه می کرد ... !
آن شب موقع خواب سر و صدای تالار در ذهنم پیچیده بود خانوم را که تنبک می زد ، فرخ لقا که می خواند و زنهایی که قالی می بافتند . پس پیری آنقدرها هم دور نبود . چقدر دلم می خواست خانوم بزرگ از مادرم بگوید اما هیچ حرفی نزد و گذاشت تا معمای چندین و چند ساله ی ذهنم به قوت خود باقی بماند !
فصل 10
چشم گشودم هنوز هوا تاریک بود و صدای جیرجیرکها به گوش می رسید . غلتی زدم و با دیدن جای خالی سالی یک ان خواب از سرم پرید . آن وقت شب کجا می توانست رفته باشد ؟ خواب آلود از پنجره به بیرون سرک کشیدم . دیدمش که روی پله های کاهگلی ایوان نشسته و غرق افکارش است . فکر کردم به سراغش بروم اما خواب مجالم نداد . این اتفاق شب بعد هم تکرار شد او را دیدم که قدم می زد و شاید هم با خودش کلنجار می رفت . هیچ وقت این طور ندیده بودمش در واقع هیچ چیزی برای او آنقدر حائز اهمیت نبود که موجبات ناراحتی اش را فراهم سازد وارد حیاط که شدم شالم را از سرما به خود پیچیدم .
سالی .
هراسان به سویم برگشت با دیدنم نفس راحتی کشید و گفت :
تویی یگانه ؟ ترسیدم .
از پله ها پایین رفتم .
چی شده ؟ بی خواب شدی ؟
آره ، تو چطور ؟
نه ، الان از خواب بیدار شدم .
آمد و روی پله ها نشست .
بیا بشین ، به قول مرجان شبهای روستا هم عالمی داره .
نشستم .
سالی تو اشفته ای ، درست می گم ؟
سری به علامت مثبت تکان داد .
آره فکرم بد جوری بهم ریخته ، تا حالا شده یه بازی رو شروع کنی و بخوای تمومش کنی حتی اگه بزرگترین سدها پیش پات باشه ؟
نه ، حداقل نه به اون شدتی که تو ازش حرف می زنی .
ولی من الآن تو همچین وضعیتی ام ، می دونی یگانه هیچ وقت چیزی وجود نداشته که نتونم به دستش بیارم ، هیچ وقت بازنده ی میدون نبودم هیچ وقت !
مگه حالا هستی ؟
اگر بذارم همه چی همین طور پیش بره آره .
گویی با خودش حرف بزند ادامه داد :
هر کاری می کنم محاسباتم غلط از آب در میاد ، پسره ی مغرور دهاتی ، الحق که به درد هم صحبتی با همون اسب ها می خورده نه معاشرت با بزرگون وگرنه اینقدر اصرار به موندن تو این ده کوره و اون دخمه نداشت . چرا یگانه ؟! چرا بعضی از آدمها به بد بختی قانعند ؛ چرا ؟
برایم مسلم شده بود او از فرهاد حرف می زند ولی وقتی گفت (( من دوسش دارم اما اون احمق نمی خواد اینو بفهمه )) واقعا جا خوردم سالی با آن روحیه ی سرکش و غروری که سر به فلک می گذاشت چطور عاشق پسری مثل فرهاد شده بود انگار فهمید تعجب کرده ام با لبخند تلخی گفت :
تو هم بهت زده شدی ؟ اما این یه واقعیته ... ما از بچگی همدیگه رو دوست داشتیم می دونی این یعنی چی ؟ اگر پدربزرگ می فهمید سر هردومون رو گوش تا گوش می برید و لاشه مون رو می انداخت جلوی سگ های آبادی ، بزرگتر که شدیم من همون سالی سابق بودم اما اون عوض شده بود می گفت (( این عشق به جایی نمی رسه ، بهتره تو هم مثل من همه چیز رو فراموش کنی . )) اما دروغ می گفت مادرش به همه چیز اعتراف کرد گفت که من بزرگترین آرزوی فرهادم اما بین ما از زمین تا آسمون فاصله اس .
گفتم می شه فاصله ها رو برداشت بیاد تهران و درسش رو ادامه بده اما حاضر نشد گفت به هیچ قیمتی مادرش رو تنها نمی ذاره ، دو سال تمام هر بار که اومدیم اینجا تو گوشش خوندم و گفتم تا کی می خوای تو این نقطه از زندگیت در جا بزنی ، جلو رو نگاه کن به پیشرفت فکر کن به پیشرفت فکر کن اما زیر بار نرفت گفت : (( من به روش زندگی خودم ایمان دارم . گفت : من و تو هیچ نقطه ی مشترکی تو سرنوشتمون نداریم )) این حرف رو سال قبل موقع برگشتنم به تهران گفت ...
با مکثی ادامه داد :
پسره ی بی لیاقت دهاتی نمی خواد بفهمه این زندگی نیست ؛ حماقته !
نفس بلندی کشیدم و گفتم :
پس اومدی که تلافی کنی .
چند روز اول آره ولی حالا دیگه نه ، هر چقدر فکر می کنم می بینم ازش متنفر نیستم .
یادم افتاد که مهتاب همیشه می گفت : (( شاید به میل خودت عاشق بشی اما به میل خودت نمی تونی دل بکنی )) سالی با لحن ملامت باری ادامه داد :
اصلا نمی فهمم چرا من باید عاشق این پسره ی یه لاقبا بشم کخ به قول خودش تو هفت آسمون به ستاره هم نداره . مسخره اس نه ؟
نه ، مسخره نیست تو عشق ، ما انتخاب نمی کنیم بیلکه انتخاب می شیم ... اما این فقط درمورد عاشق شدن صدق می کنه نه تو انتخاب همسر .
نگاهم کرد و گفت :
نمی فهمم چی می گی ؟
منظورم واضحه تو می تونی یاد فرهاد رو همیشه تو قلبت داشته باشی اما باید به اینم فکر کنی که هیچ وقت نمی تونی از زندگی تو اون رفاه و تو اون شهر بزرگ دل بکنی ، بیای اینجا و با مادر فرهاد زندگی کنی ، غیر از اینه ؟
با اکراه گفت :
مگه دیوونه شدم که همچین کاری بکنم ! فرهادم داره اینجا تلف می شه اون وقت منم پاشم بیام اینجا که چی بشه .
ولی فرهاد از زندگیش راضیه ، همه چی رو همین جوری که هست دوست داره ، عشق وقتی به یه سرانجام می رسه که دو طرف از علائقشون به خاطر هم بگذرند کاری که فرهاد اگر هم بتونه نمی خواد انجام بده گذشته از اینها اگر هم بخواد عکس العمل خونوادت چی ؟ یا اگر خان بفهمه ! هیچ وقت نمی تونی این باور رو بهشون بدی که تو خودت خواستی و فرهاد قصد منصرف کردنت رو داشته ، همه فکر می کنند اون تو رو از راه به در کرده . تو بر می گردی تهران و زندگی سابقت رو ادامه می دی و نهایت هر از چندگاه از یاد فرهاد غصه دار می شی اما اینجا آبرو ، موصعیت زندگی و کاری و حتی جون فرهاد ممکنه به خطر بیفته ، فرهاد کاملا عاقلانه داره پیش می ره هوم ؟
شانه ای بالا انداخت و متفکرانه گفت :
نمی دونم شایدم تو درست می گی ! اما به جای این حرفها می تونی یه کاری برام بکنی ؟
با تردید گفتم :
تا چه کاری باشه ، اگر بتونم و از عهده اش بر بیام .
حتما بر میای ، می خوام به دیدن مادر فرهاد بری اون یه زن پیر و مریضه و شنیدم این روزها حال چندان خوشی نداره می دونی اگه اون نباشه ...
با خنده گفتم :
تو که نمی خوای بکشمش .
خودش هم خندید .
نه دیوونه ! فقط می خوام بدونم حالش چطوره ؟ خودم نمی تونم اون طرفا برم کافیه باد به گوش این پسره برسونه تا از اینم که هست پرروتر بشه ، مرجان هم که اصلا با این قضیه مخالفه ... فقط می مونه تو ... یگانه ...
هر چه با خودم کلنجار می رفتم نمی توانستم احساس سالی را به فرهاد عشق تلقی کنم در جایی که سالی حتی از بردن اسم او هم عار داشت این رابطه به نظرم بیشتر به یک لجبازی بچه گانه شباهت داشت . شاید هم یک بازی که سالی می خواست مثل همیشه برنده ی آن باشد . به هر حال تلاش من برای انصراف او مثل کوبیدن آب در هاون بود و در آخر هم او مرا به کاری که می خواست مجاب کرد . خانه ی فرهاد را دیده بودم باغی بود در خارج از روستا که شاید بارها از کنارش عبور کرده بودیم . برای اینکه به خواست سالی ، مرجان متوجه نشود ؛ تنهایی رفتم اسبم را به درخت نارون کنار چشمه ی نزدیک به باغ بستم . در باغ نیمه باز بود بعد از چند ساعت کلنجار رفتن با خودم و گردش در اطراف باز هم دچار تردید بودم . به هر حال دل را به دریا زدم و وارد شدم . تنها صدایی که شنیده می شد صدای غار غار کلاغ ها بود . جلوتر رفتم باغ تاریک تر از بیرون به نظر می رسید با این وجود درختان متنوع ، زیبایی خاصی به آن می بخشید .
البته اگر تا آن حد خوفناک نبود ! چشمم به ساختمان کاهگلی افتاد . ساختمان بسیار کوچکی بود ایوان یک پله با زمین فاصله داشت . از چنجره نگاهی به اتاق کردم که حالا به قوت چراغ زنبوری آویزان بر سقف روشن بود . پیر زنی که در بستر آرمیده بود چقدر رنجور به نظر می رسید ! قبل از اینکه تصمیم به وارد شدن بگیرم دیدم که فرهاد وارد اتاق شد . خدای من او اینجا چه می کرد ؟ شاید مقصر خودم بودم آنقدر وقت کشی کرده بودم تا شب از راه رسیده بود . به هر حال عجولانه سرم را دزدیدم و همان جا روی زمین نشستم و به دیوار تکیه دادم . در آن حال با دیدن مردی که مقابلم ایستاده بود از ترس جیغ بلندی کشیدم . مرد فانوس را بالاتر آورد و مقابل صورتش گرفت . با دیدنش زبانم بند آمدم . فرهاد شتابزده از اتاق بیرون آمد و نگاه پرسشگرش را اول به من و بعد به منصور دوخت .
یگانه خانم شما اینجا ...؟!
فرهاد یه لیوان آب بیار ، فکر کنم ترسیده باشه .
او رفت ؛ منصور مقابلم زانو زد و با پوزخندی گفت :
این نتیجه کنجکاوی بی موقع اس نه ؟
لبه پنجره را گرفتم و از جا برخاستم و در آن حال با تندی گفتم :
اصلا کار درستی نکردید .
یک دستش را بالا گرفت و گفت :
اینقدر تند نرو ! من کاری نکردم که درست باشه یا نباشه ، از این گذشته کاری که تو ...
با آمدن فرهاد حرفش را برید و کاسه آب را از او گرفت کمی آب خوردم و از فرهاد تشکر کردم .
خب فرهاد جان ، مواظب مادر باش .
چشم ممنونم که اومدید .
کاری نکردم ، سعی می کنم قبل از رفتن باز هم سری بهشون بزنم ... فعلا خداحافظ .
به سمت اسبش رفت و من در حالی که سنگینی نگاه پرسشگر فرهاد را هنوز حس می کردم خداحافظی عجولانه ای کردم فرهاد گفت :
می تونید با اسب من برید .
به سرعت پاسخ دادم :
ممنونم . اسب خودم بیرون باغه .
از باغ بیرون آمدیم اما خبری از اسبم نبود . از ذهنم گذشت خدای من چه بر شناسی ! تنها منبع روشنایی فانوسی بود که منصور در دست داشت او نیز آن چنان تند می رفت که گویی کسی دنبالش کرده است . لجم گرفته بود و از طرفی هم از هموار نبودن راه نگران بودم . نفهمیدم چطور شد که پایم پیچ خورد و با صورت به زمین افتادم و سر تا پایم گلی شد . با صدای فریادم برگشت .
چی شده ؟
به زحمت و ناراحت از جا بر خاستم و گفتم :
برای شما چه اهمیتی داره . بهتره به راهتون ادامه بدید که یه موقع این وقت شب کسی مزاحمتون نشه ! من خودم می یام .
از لبخند زد و من عصبانی تر شدم .
برای چی وایستادید منو نگاه می کنید ، خب برید دیگه .
بیا بریم سر چشمه ، با این سر و وضع که نمی تونی به خونه برگردی .
جلوتر راه افتاد و من ناگزیر از پی اش روان شدم و ضعفم بد تر از آن بود که در چند دقیقه به آن سر و سامان بخشم . نشستم کنار آب و با خشم و بغض سر و صورتم را خیس کردم .
فایده ای نداره ، همه ی لباسام گلی شده .
تا تو باشی که دست به این قبیل کارها نزنی .
نمی دانم چرا یک لحظه به نظر رسید دوباره منصور سال پیش شده و با هر حرفی قصد ازارم را دارد . با حرکت سریعی از جا برخاستم تا جواب دندان شکنی به او بدهم اما ... چند لحظه نگاهمان بهم خیره ماند . نور فانوس چهره اش را روشن کرده بود و نگاه گرمش مرا خلع سلاح می کرد . دستمالی به سویم گرفت :
بگیر دختر کوچولو ... این قدر هم با نگاهت اعلان جنگ نکن که من تازه از راه رسیدم و خسته تر از اونی ام که بتونم از خودم دفاع کنم .
من اعلان جنگ می کنم یا شما که تازه یاد قدیم ها افتادید .
خندید ؛ با صدای بلند خندید بعد دوباره مو شکافانه نگاهم کرد و گفت :
پیداست یکی یک دونه ی خانوم رو خیلی اذیت کردم که همه ی ملکه ی ذهنش شده هوم ؟
از یاد آوری آن روزها حال بدی پیدا می کردم و ناخود آگاه از او که آنقدر راحت به خودش اجازه می داد هر توهینی را به من روا کند ، بدم می آمد اه خصوص از آن روز کذایی ... سرم را برگرداندم و گفتم :
بهتره بریم منصور خان ، الآن همه نگران می شن .
چشم بفرمائید .
راه افتادم او هم در حالی که با یک دست افسار اسب و با دست دیگر فانوس را گرفته بود راه افتاد . صدای پارس سگها و زوزه ی گرگها باعث وحشتم می شد هر چند لحظه یکبار نگاهی به دور و بر می کردم . بی اینکه نگاهم کند با لحن آرامی گفت :
نگران نباش از ما خیلی دورند .
سکوت میانمان معذبم می کرد گفتم :
کی اومدید ؟
یکی دو ساعتی می شه .
تنعا ؟
نه ف هومن هم اومده .
او دوباره حصار را به دور خودش کشیده بود ، انگار نه انگار که تا چند دقیقه قبل مثل یک دوست صمیمی با من صحبت می کرد حالا دوباره چهره ی سردش با زبان بی زبانی می گفت : (( سکوت کن و خلوتم را بهم نزن ! ))
رفتار دوگانه اش در تنگنا قرارم می داد با خودم گفتم : (( به جهنم ! ))
فصل 11
از این که نمی توانستم کار خاصی برای سالی انجام دهم متاسف بودم . حتی نمی توانستم او را به اشتباه بودن راهی که در پیش گرفته متوجه کنم . برای همین به حال خودش گذاشتمش . حداقل می توانست بپذرید عمر و زندگی دست خداست معلوم نبود آن پیر زن رنجور تا کی در قید حیات باشد حتی معلوم نبود بعد از مرگ او فرهاد با سالی به توافق برسد یا نه . به فرض محال هم که آن دو به توافق می رسیدند ، این تازه آغاز مصیبت بود . واقعا زا سالی تعجب می کردم مگر او منصور را ندیده بود ؟!
هومن از اوضاع و احوال تهران برایم گفت این که تا قبل از ماه رمضان اوضاع کمی آرام تر شده بود و جا به جایی چندین مهره از جمله نصیری ، مردم را کمی آرام تر کرده بود اما با شروع ماه رمضان دوباره روحانیون موضع گرفته اند و هم چنان احساسات ضد رژیمی مردم را بیدار می کنند . با لحن پر حسرتی گفتم :
ای کاش تهران بودم ! اینجا انگار از همه ی دنیا بی خبرم .
ابرویی بالا انداخت و با لبخند گفت :
بی جهت نیست که همایون عیلاقه ی زیادی به حضور تو ، تو رگوهشون داره ، مطمئنا مهره ی فعالی می شدی .
هر دو خندیدیم ؛ گفتم :
ولی من ترسو تر از این حرفهام که به درد سیایت بخورم .
ترسو نیستی پرنسس محتاطی و این خیلی خوبه .
هنوزم به حومه ی شهر می رید ؟
البته ولی نبود تو بدجوری منصور رو دچار مشکل کرده روستایی ها همکاری نمی کنند ، مثل همیشه تعصب کاذبشون کار رو خراب می کنه .
منم که بوم همین طور بود چون اونها خانم ها رو به عنوان پزشک قبول ندارند .
سری به علامت تاسف تکان داد . با ورود منصور نگاه هردومان به سوی او برگشت هومن پرسید :
رفتند ؟
نه ، من اجازه ی مرخصی گرفتم ، هنوز تو دهه ی اول زندگی می کنند .
به زندگی بربابی عادت دارند ، مسلما به این راحتی حاضر نمی شن از موقعیتشون چشم پوشی کنند .
مقصر خود روستایی ها هستند که انگار زندگیشون بسته به وجود اربابشون و به حرف زور عادت دارند .
و با درنگی ادامه داد :
هومن آماده باش که امشب برگردیم .
بی اختیار گفتم :
نه !
با نگاه خیره آن دو به خودم امدم .
منظورم اینه که ... ای کاش چند روز بیشتر می موندید !
منصور پریسد :
اینجا دلتنگی می کنی ؟
گفتم :
اینجا همه چی خوبه ولی گاهی وقتا واقعا حوصله ی ادم سر می ره .
هومن در خالی که سیگاری آتش می زد گفت :
یگانه از جمله انقلابیونیه که دوری از صحنه رنجش می ده ... راستی منصور یادت باشه قبل از رفتن یه سری به زیارتگاه بزنیم به خصوص که سنت شکنی کردیم و یکسره به روستا اومدیم .
کاملا موافقم ، اگر خانوم پی ببرند قلبشون می ایسته ... این پسره چرا اینقدر تو خودشه ؟ ...
بیرون را نگاه می کرد .
کی رو می گی ؟
فرهاد ، خیلی ساکت شده !
بعد به سمت ما برگشت و پرسید :
بریم ؟
با آنها برای رفتن به زیارتگاه همراه شدم . امازاده در یک ساعت مانده به افطار خلوت می شد و مردم قبل از اذان همه در مسجد روستا جمع می شدند . هوا رو به تاریکی می رفت که وارد شدیم .
پیرمرد قاری بعد از پایان سوره ای که قرائت می کرد از جا برخاست و به سمت آن دو آمد و به گرمی احوالپرسی کرد . صحبت شان که ادامه یافت بی صدا بیرون آمدم . باد خنکی می وزید . آب و هوای روستا حتی در آن ماه که اوج گرما بود همچنان خنک می نمو جحاده کم کم میان تاریکی محو می شد .
یگانه تو اینجایی ؟
در حالی که گره ی روسری ام را محکم می کردم او را نگریستم جلوتر آمد و گفت :
پاک فراموش کردم که تو روزه ای بهتر بود با اسب می اومدیم .
مهم نیست ، می تونم تا رسیدن به خونه طاقت بیارم ... امشب بر می گردید تهران ؟
باید برگردیم .
از من دلخورید ؟ بابت اون شب ...
فراموشش کن !
تا حالا ندیده بودم اون طور از کوره در بری ، فکر کردم چیزی نمونده تلافی به قول خودت گذشته رو یک جا سرم در بیاری !
و لبخند زد ؛ من هم لبخند زدم . آرامش عجیب و شیرینی داشتم آیا زیبایی آن غروب روستا که هیچ گاه از نظرم محو نمی شد به خاطر حضور او نبود ؟
بچه ها بریم ؟
هومن بود . در تاریکی به سمت روستا راه افتادیم .
به تهران برگشتیم اما در تهران مردم زندگی عادی را از یاد برده بودند اوضاع بلبشو بود و راهپیمایی و تظاهرات روز عید فطر ؛ کشتاری که چند روز بعد از آن اتفاق افتاد ، همه را تکان داد و احساسات ملت را به شدت تحریک کرد . خوب به یاد دارم همایون تا مدت ها هرگاه می خواست حرفی از آن روز بزند به گریه می افتاد و به یاد دوستانی می افتاد که در آن حادثه از دست داده بود .
به محض رسیدن به تهران کارم را در درمانگاه آغاز کردم دانشگاهها به ظاهر کار خود را از سر گرفته بودند اما عملا محل فعالیت حزب های مختلف شده بودند . در ترم جدید برای طی دوره ی عملی به بیمارستان هم می رفتیم اما اوضاع طوری بود که بلافاصله باید دست به کار می شدیم در یکی از همان روزها مشغول رسیدگی به مجروحی بودم که از ناحیه ی پا تیر خورده بود که ناگهان کسی مخاطبم قرار داد :
ببخشید خانم !
بی آنکه نگاهش کنم گفتم :
بفرمائید .
من می خوام دکتر شمسایی رو ببینم .
سرم را برگرداندم و چند لحظه بهت زده به او خیره شدم . با صدای ناله ی پسرک به خود آمدم . دختر جوان به تصور این که متوجه نشده ام تکرار کرد :
دکتر منصور شمسایی .
با صدای خفه ای پرسیدم :
شما ؟
آریامهر هستم .
برید ... انتهای راهرو سمت چپ .
ممنونم .
او رفت و من در حالی که فکرم به هیچ وجه متمرکز نمی شد به کارم ادامه دادم .
پسر نوجوان را به جای بهتری در یکی از اتاقها منتقل کردیم اما او همچنان از درد به خود می نالید در حالی که نگاهم به او بود از ذهنم گذشت :
(( خودش بود ، کتایون ، اما اینجا چه کار می کرد ؟ یعنی قبلا هم به دیدن منصور آمده ؟ ... ))
خانم پرستار یه کم آب ، فقط یه کم !
لبهایش را با دستال مرطوبی خیس کردم .
آروم باش عزیزم ، الان برات یه مسکن تزریق می کنم .
و باز از ذهنم گذشت : (( اگر مدتها از اخرین دیدارش با منصور می گذشت حداقل هیجانی در لحن کلامش یا چشمانش بود . در حالی که اینطزور نبود . شاید در تمام این مدت با هم در ارتباط بوده اند و منصور فقط بازیگر خوب یمقابل دیگران بوده ))
مسکنی برای پسرک تزریق کردم . آرام تر که شد نفس راحتی کشیدم در همان حال صدای درگیری که از خیابان به گوش می رسید موجب شد هراسان چشم بگشاید . سریع پنجره را بستم و به ارامش دعوتش کردم . از اتاق که بیرون امدم متوجه منصور شدم که کیف به دست همراه پیمان و دختر جوان به سمتم می آمدند . پیمان حرف می زد و دختر جوان با دلربایی می خندید . دوباره وارد اتاق شدم تا آنها عبور کنند . آن روزها منصور با وجودی که درگیر کارهای بیمارستان بود اما تمام تلاشش بر این بود که در درمانگاه هم حضور داشته باشد با این حال آن روز به درمانگاه بازنگشت . ساعت از هفت گذشته و اوضاع آرام تر شده بود که پیمان به سراغم آمد و با نگاهی موشکافانه پرسید :
دختر شلوغ و فعال بخش ما چرا امروز اینقدر تو خودشه ؟!
با لبخندی تصنعی گفتم :
چیزی نیست ، کمی خسته ام .
کاملا حق داری وقت آزاد برای خودت نذاشتی ... اما فعلا بهتره یه رحمی به خودت بکنی تعویض لباس کن تا برسونمت منزل .
ممنونم ، خودم می رم ، مزاحمتون نمی شم .
اولا مزاحم نیستی ، ثانیا منصور سفارش اکید کرده تا در منزل همراهیتون کنم .
حرفش به مذاقم خوش نیامد که هیچ ، لجم را هم در آورد گویی تازه متوجه شدم چقدر از دستش عصبانی هستم . به زبانم آمد بگویم : (( منصور برای خودش گفته ! )) اما نگفتم پیمان در طول راه از موضوعات مختلفی حرف زد ولی هیچ یک مرا از افکارم جدا نکرد . پس تمام این مدت منصور نقش بازی کرده بود ، امروز خیلی عادی و عاری از هر هیجانی کنار کتی راه می رفت ، پس هومن هم با او همدست بوده با این فکرها کم کم اخم هایم در هم رفت . وقتی پیاده شدم از پیمان تشکر کردم او با لحن شیطنت آمیز همیشگی اش گفت :
بهت قول میدم فردا شب منصور رو از زیر سنگم که شده پیدا کنم ، حالا اخم هاتو باز کن .
بوقی زد و قبل از اینکه مجال اعتراضی بیابم اتومبیل را به حرکت درآورد . حرفر او که شاید بی هیچ منظور بدی گفته بود کمی مرا به خود آورد . کسی در گوشم گفت : (( دلیلی نداره که تو اینقدر ناراحت شده باشی ، زندگی خصوصی منصور به تو ربطی نداره . داره ؟! )) وارد عمارت که شدم احساس ناشناخته ای را که به شدت منقلبم کرده بود کمی از خودم دور کردم تا موقعی هم که به اتاقم بروم اوضاع بهتر بود اما به محض اینکه تنها شدم فهمیدم نمی توانم خودم را گول بزنم . ناراحت بودم و به شدت از او دلگیر ... هر چه در رختخواب به چپ و راست غلتیدم نتوانستم بخوابم . صدایی در مغزم می پیچید : (( تو از چی ناراحتی ؟ از اینکه فهمیدی منصور تنها نیست ؟ )) جوابش را قاطعانه دادم : (( نه اصلا ، تو نمی فهمی من از چی دلخورم ، دلم نمی خواست کسی منو یه احمق فرض کنه . منصور تمام این مدت برام فیلم بازی کرده و کلی هم به سادگی هام خندیده ... )) صدا خندید : (( تو داری دروغ می گی ، اونی که تو رو آشفته کرده نیش حسادته ... ))
سر جایم نشستم و در حالی که عرق سردی بر پیشانی ام نشسته بود زمزمه کردم : خدایا کمکم کن . خودت که می دونی من اصلا دوست ندارم وارد این بازی ها بشم ... واقعا نمی خواستم . چه این که خوب می دانستم مسائل عاطفی به این شکل ؛ دردسرهای بسیاری به دنبال خواهد داشت آن چه که من به هیچ وجه طالبش نبودم .
از فردای آن شب به بهانه ی درگیری با درس و دانشگاه و دوره ی آموزشی دیگر به درمانگاه نرفتم او هم تا سه شب بعد به عمارت نیامد . شاید نیمه شب بود که ضربه ای به در خورد . در را تا نیمه باز کردم .
سلام .
سلام منصور خان .
خواب بودی ؟
موهایم را پشت گوشم زدم و گفتم :
نه .
با لبخند محوی گفت :
نگران نباش ، قصد ورود به اتاقت رو ندارم .
تازه متوجه موقعیت خود شدم ، از جلو در کنار رفتم و آن را تا آخر گشودم .
معذرت می خوام ، بفرمائید .
نه ، فقط اومدم حالت رو بپرسم ، سایه ات سنگین شده و خبری از ما نمی گیری .
نگاه گذرایی به او کردم و در حالی که فکرم جای دیگری پرسه می زد گفتم :
ممنونم .
بابت چی ؟
بابت چی ؟! ... آهان برای اینکه خواستید حالم را بپرسید .
قدمی به سویم برداشت . سنگینی نگاهش را حس می کردم پرسید :
تو واقعا حالت خوبه ؟
قاطعانه گفتم :
بله ف فقط کمی خسته ام .
با ناباوری سری تکان داد . شب بخیری گفت و رفت . احساس انزجار می کردم چرا وانمود می کرد برایش اهمیت دارم در حالی که هیچ کجای ذهن او جایی نداشتم . مجبور نبود رل بایز کند . صدا دوباره در گوشم پیچید : (( قرار هم نبود تو ذهنش جا داشته باشی مگه این که تو این طور تصور کنی ! ))
من هیچ تصوری ندارم . هیچ تصوری !
صدا خندید . با صدای بلند خندید !
صدا داشت شکستم می داد و من کم کم باورش کردم و می فهمیدم اتفاقی که در تمام ماههای گذشته گاه به خاطر موقعیت خودم و گاه از ترس سالی و حتی وجود کتایون ، از افتادنش حذر می کردم ، دارد رخ می دهد . وحشتزده بودم . نمی خواستم این طور شود . از افکاری که مدام دوره ام می کردند می گریختم ...
حال و ححوصله شیطنت و شلوغ کردن نداشتم به خصوص اگر منصور بود ، ترجیح می دادم خودم را پشت کتابهای درسی پنهان کنم . مثل آن شب که پیمان هم حضور داشت اما علی رغم اصرار مرجان زودتر از بقیه9 جمع را ترک کردم و به اتاقم رفتم . آخر شب وقتی صدای در آمد بی تامل گفتم :
بفرمائید ... فکر کردم به حتم مرجان است که حالا بعد از رفتن پیمان آمده بود تا از او برایم بگوید . ای کاش من هم می توانستم برای کسی حرف بزنم تا سبک شوم ! اما خوب عادت کرده بودم بیشتر شنونده باشم . در که باز شد سرم را از روی میز برداشتم منصور بود .
سلام .
نگاهی به من و نگاهی به بوم نقاشی انداخت .
از کی تا حالا رشته ی پرستاری واحد نقاشی هم داره !؟ اونم تا این حد پیشرفته !
جلوتر آمد و با نگاهی به بازی رنگی که از سر بی حوصلگی روی بوم پیاده کرده بودم ؛ به طعنه ادامه داد :
واقعا سخته اونم با این موضوعات فلسفی . حق داری از حالا به تکاپو بیفتی هر چند امتحانات دی ماه باشند .
خودم را نباختم . با قیافه ی حق به جانبی گفتم :
گاهی برای رفع خستگی خوبه !
و گاهی هم برای فرار !
لحنش کمی تند بود اما برایم اهمیت نداشت . گره ای به ابرو انداختم .
فرار برای چی ؟
وقتی گفت : (( تو چته ؟ )) کلماتش چنان با تحکم ادا شد که نا خواسته و از سر وحشت تکانی خوردم اما او بی توجه ادامه داد :
بهتر نیست به جای قهر و این بازی ها بگی چه اتفاقی افتاده ؟ چرا از من دلخوری ؟
با لجاجت گفتم :
من از شما دلخور نیستم .
با پوزخندی گفت :
جدا ، پس حتما من به احمقم !
منصور خان !
اینقدر منصور خان ، مصنور خان نکن !
این بار واقعا بهتم زده بود خودش به صرافت افتاد . چنگی به موهاش زد و با لحن ارام تری گفت :
متاسفم ! ولی تو با این رفتارت پاک منو کلافه کردی .
شروع کرد به قدم زدن . زیر چشمی نگاهش کردم دوباره یاستاد و گفت :
این طور که معلومه نمی خوای چیزی بگی ، بسیار خوب مهم نیست تو هم مثل بقیه .
حرفش چون نیشتری بر قلبم نشست . داشت به سمت در میر فت که با خشم گفتم :
حرف نزدن من خیلی بهتر از دروغ گجفتن شماست .
حیرت زده به سویم برگشت و من با غیظ ادامه دادم :
حتی اگر من با کنجکاوی احمقانه ام مجبورتون کرده باشم حق نداشتید دروغ بگید .
جلوتر آمد :
تو از چی حرف می زنی یگانه ؟
از واقعیت زندگی شما ، از رلی که برای همه بازی می کنید ، از کتایون آریمهر که ب دیدنتون اومده بود ... همه رو فریب دادی و بیشتر از همه من احمق ساده تحت تاثیر قصه ی دراماتیک زندگیتون قرار گرفتم حتی ... حتی براتون گریه کردم ، خنده داره نه ؟
بغض گلویم را به سختی می فشرد اما آن را فرو می دادم و با لجاجتی بچه گانه در مقابل اشک هایم مقاومت نشان می دادم با این حال همه ی وجودم می لرزید بازوانم را گرفت.
-کجا بریم؟
از ذهنم گذشت:"هر جا شما می گید!"اما گفتم:
-مگه قراره جایی بریم؟ همین جا نمی شد حرف زد؟
با همه ی وجودم حس کردم به سختی سعی در مهار کردن خشمش دارد.دیگر حرفی نزد تا وقتی که به دربند رسیدیم.اول شب بود, یکی از شب های خلوت و دلنشین دربند.
-خانم خانم ها نمی خوان پیاده بشن؟
لحن گرم او باز هم قلبم را لرزاند اما اخم هایش از هم باز نشد.از ترس بود یا ناز؟!نازی که آن روزها بدجوری خریدار داشت.......
سفره ی شام که روی میز چیده شد با لبخند مهربانی گفت:
-تو نمی خوای اخماتو باز کنی؟باور کن وقتی می خندی خیلی قشنگ تر می شی هوم؟
لبخند بی رنگی بر لب راندم.دستش را روی دستم گذاشت,یخ کردم!زمزمه کرد:
-تو اون سر کوچولوی یگانه ی من چی میگذره که انقدر آشفته اش کرده؟
در حالیکه با غذا بازی می کردم گفتم:
-هیچی!
-یعنی بعد از این همه مدت نشناختمت؟ یه چیزی هست که آزارت میده و مطمئنم هر چی که هست به منم مربوطه.
بی آنکه نگاهش کنم گفتم:
-منصور خان چه اتفاقی داره میفته؟
-یه اتفاق ساده که خیلی وقت پیش افتاده نه حالا.
-ولی من میدونم که نباید اینطور می شد یعنی من این رو نمیخوام.
-می خوای بگی من در موردت اشتباه کردم؟
با درماندگی گفتم:
-من می ترسم....خیلی هم می ترسم!من نمی خوام دختر بدی باشم.
با خنده گفت:
-آخه عزیز دل من کی گفته تو دختر بدی هستی؟
-خودم , من نباید با وجود کتی........
کلافه چنگی در موهایش انداخت و با تامل گفت:
-تو کاری نکردی,این منم که بهت پیشنهاد ازدواج دادم , تا آخرشم پاش استادم....گذشته از اینها کتی رفته و دیگه برنمی گرده.
با لحن عصبی گفتم:
-واگر برگرده؟
-برنمی گرده,حتی اگر یک درصد هم این احتمال وجود داشت....
حرفش را خورد و با سکوتش تلخی عجیبی را به جانم ریخت.چند لحظه بعد دوباره به حرف آمد:
-یگانه تو با تردیدهات همه چی رو خراب می کنی, تو باید به من حق بدی.
به فکر فرو رفت.سرگردان بودم نمی دانستم چکار کنم و چطور به تردیدهایم غلبه کنم ,وقتی خیلی خوب مب فهمیدم او هنوز به تصمیمی که گرفته اعتماد ندارد.با نفس بلندی گفتم:
-من نمی خوام ناراحتت کنم ولی دست خودم نیست می ترسم از اینکه یه روزی کسی که چند سال از زندگیش رو به پاتون گذاشته و خیلی هم براتون عزیزه برگرده.اگر همچین اتفاقی بیفته شما بهش نه می گید؟
-ولی اون کسی که رفت کتی بود نه من.خودش خواست بره پی زندگیش چون ادامه راه رو بی ثمر می دونست و حتی اصرار منم به جایی نرسید.پس می بینی که من هیچ دینی نسبت بهش ندارم.هر چند برام عزیز بوده و هست و خواهد بود اما اینکه نشد با هم ازدواج کنیم دلیل نمی شه که زندگیمون رو به بهانه های واهی تباه کنیم.فکر می کنم نه فقط من و کتی, هر کسی تو این شرایط حق انتخاب مجدد داره , تو منکر این هستی؟
-خب.....نه!
-پس من هم در این مورد محق هستم.تو هم مطمئن باش اگر حتی ذره ای نسبت به احساس قلبی خودم نسبت به تو شک داشتم هیچ وقت باقاطعیت موضوع ازدواج رو باهات مطرح نمی کردم یگانه ... ازت خواهش می کنم به من اعتماد کن و نذار با فکرهای بد ، شک و تردید بهت غلبه کنه .
با بقیه چکار کنم ؟ اگر خان متوجه بشن ...
با تامل گفت :
همه چی رو بسپار به من و یادت باشه هر اتفاقی که بیفته من پشتت هستم فقط ... باید کمی بهم فرصت بدی .
فرصت ؟
گوش کن یگانه من نمی خوام یه اشتباه رو دوبار تکرار کنم ... تو خوب می دونی الآن تو شاریط خاصی هستم تاسیس یه بینارستان بزرگ و مجهز کار راحتی نیست و متاسفانه با وجود سرمایه گذاری هومن و پیمان باز هم تو مضیقه قرار می گیرم ، می خوام اجازه بدی این بحران رو پشت سر بگذارم اون وقت دیگه هیچ مانعی نمی تونه سد راهمون بشه .
عجولانه پرسیدم :
چقدر طول می کشه تا تاسیس بیمارستان ؟
با لبخندی پرسید :
تو عجله داری ؟!
از شرم سر به زیر انداختم اما حرف عجله نبود حرف از ترس بود ترسی که مرا فلج می کرد .
یک سال ، یک سال به من مهلت بده ، قول می دم خیلی زود بگذره ! می تونی ؟
آتشی که او خود جرقه اش را زده بود و شعله ورش کرده بود مگر خاموش شدنی بود ؟ من ساده ، دل به او بستم و اسیرش شدم . اسیری که میل به ازادی نداشت و ... اعتراف می کنم اگر ده سال هم از من مهلت می خواست با دل و جان می پذیرفتم .
مگر نه اینکه پایان این انتظار به یک زندگی آرام و مملو از عشق در کنار او ختم می شد ؟ پس از انتظار چه باک ! وقتی او بود با حماست و با عشق بی شائبه اش حلاوت و آرامش خاصی به روح تشنه ام می بخشید . قدم دوم را برداشتم . پذیرفتم آنچه را که نه تنها او ، که قلبم خواهانش بود ...
فصل 13
مرجان اولین کسی بود که از جریان مطلع شد . خوشحال در آغوشم گرفت و مرا بوسید و گفت :
چند وقتی بود که حس می کردم یه چیزهایی تو سر این منصور آب زیر کاه می گذره ولی فکرشم نمی کردم مربوط به تو باشه ... به هر حال خیلی خوشحالم .
و با درنگی پرسید :
سالی که چیزی نمی دوه ؟
نه .
خوبه سعی کن فعلا از جریان بویی نبره . اون عاشق کتیه و ممکنه ناراحت کنه .
حرفش مرا به فکر فرو برد . دست روی شانه ام گذاشت و گفت :
ناراحت نشو اصلا بهتر نیست همین حالا راه بیفتیم بریم پیش لاله جان و یه جشن سه نفره بگیریم ؟
به محض رسیدن به منزل لاله جان ، مرجان هیجان زده گفت :
لاله جان حدس بزنید چه اتفاقی افتاده ؟
لاله جان با لبخند محوی گفت :
خوش خبر باشید دخترها !
خوش خبریم ، چه جورم ! یکی پیدا شد یخ قلب منصور کله شق ما رو آب کنه .
لاله جان پرسشگر نگاهی به او و به من کرد .
جدا ؟ حالا این دختر خوشبخت کی هست ؟
معرفی می کنم ، خانم یگانه شایان که به زودی به خانم شمسایی تغییر نام می دن !
لاله جان حیرت زده پرسید :
یگانه ، مرجان درست می گه ؟
شرمگین گفتم :
بله .
مرجان با گفتن (( همگی که با چای موافقید ؟ )) به آشپزخانه رفت . من توی مبلی فرو رفتم و سر به زیر انداختم .
تعریف کن ببینم چه اتفاقی افتاده دختر جان !
در لحن لاله اثری از شادی نبود . او بیشتر کنجکاو بود تا مشتاق و همین حس بدی به من می داد .
خب ... منصور ... از من خواستگاری کرده لاله جون .
تو بهش چی گفتی ؟
خب ... بهش جواب مثبت دادم .
چطور به این سرعت تونستی اینقدر قاطعانه تصمیم بگیری ؟!
جوابی ندادم و او گفت :
فردا بیا تریا ؛ تنها ، باشه ؟
چشم .
با آمدن مرجان دیگر نه او چیزی پرسید و نه من حرفی زدم .
حتی در کافه تریا هم لاله جان با چهره ای متفکر مقابلم نشسته بود من هم نگاهش نمی کردم بالاخره گفت :
چرا ساکتی یگانه ؟ اگر به درستی کاری که انجام دادی ایمان داری چرا سرت رو بالا نمی گیری و با اطمینان ازش حرف نمی زنی >
نمی خوام فکر کنید بچه گانه رفتار کردم به خدا من خیلی فکر کردم ، به همه چی .
حب این خیلی خوبه اگر فکر می کنی منصور می تونه بهترین انتخاب برای تو باشه ، اما دلم نمی خواد تو این میون فقط علاقه باعث گرفتن به همچین تصمیمی شده باشه ، حالا بگو ببینم تصمیمتون چیه ؟ منصور در رابطه با تو با خانوم هم حرفی زده ؟
نه لاله جان ف حالا نه ، منصور می گه باید تا تموم شدن کار بیمارستان صبرکنیم .
بیمارستان ؟! همون بیمارستانی که قراره پیمان و هومن هم روش سرمایه گذاری کنند ؟
بله .
خدای من ! ولی تا اونجایی که من میدونم اونا تازه زمین خریدند ، الانم که با این اوضاع و احوال کار ساختمون سازی راکد شده ، از طرفی هیچ معلوم نیست این جنگ کی خاتمه پیدا کنه و کار ساخت این بیمارستان شروع بشه .
از این که لاله جان اینقدر موضوع را با نکته سنجی و نگاهی منتقدانه ارزیابی می کرد هیچ راضی نبودم با لحن تدافعی گفتم :
شما درست می گید ، اما منصور هم می گه می خواد این بار کاملا مستقل عمل کنه ، می گه می خوام به جایی برسم که خان نتونه کوچکترین مخالفتی بکنه ، چه می دونم !
دستش را روی دستم گذاشت و با لحنی که شرمنده ام می کرد گفت :
عزیز دلم من فقط نگران توام ، برام اهمیت نداره منصور چه فکرهایی برای آینده اش داره مهم اینه که این میون به تو صدمه ای نخوره . اگر می گم منصور برای مطرح کردن این موضوع درنگ نکنه به خاطر تعصب خاصیه که پدرش داره ، نمی خوام دو سالی تو رو دنبال خودش بکشونه و بعد معلو نیست خونوادش چه عکس العملی می خوان نشون بدن ، به هر حال ازت می خوام که خوب چشماتو باز کنی ، قدم به راهی گذاشتی که به هیچ وجه معلوم نیست آخرش به کجا ختم می شه ، تو زندگیت رو به قمار گذاشتی ، من مخالفش نیستم ، زندگی همه اش ریسکه ، اما باید آمادگی پذیرش هر اتفاق دیگه ای رو هم داشته باشی هوم ؟
منصور من قادر بود هر سدی را بشکند همان طور که من حاضر بودم به خاطر او هر کاری بکنم مگر این که ... فکر می کردم تنها یک مانع می تواند سر راه ما وجود داشته باشد ، مانعی که حتی منصور هم نمی توانست حریفش شود . کتی برای من حقیقت تلخی بود که حتی یک لحظه رهایم نمی کرد .
سالی به درمانگاه آمد مرجان هم همین طور ، تقریبا دانشگاه را تعطیل کرده بودم و بیشتر اوقاتم را در درمانگاه می گذراندم . همراه بچه ها و یکی دو پزشک ، گروه امداد تشکیل می دادیم و در شهر می گشتیم در تمام آن لحظه ها متوجه می شدم سالی با همه ی ساز مخالفی که می زد تا چه حد برای خدمت و امداد رسانی به مجروحین دل می سوزاند و با گذشت زمان بیشتر پی به شباهت او به منصور می بردم . گاهی سه نفری برای جمع آوری کمک به در خانه ها می رفتیم در حالی که بلوز و شلوار ساده و روسری کوتاهی به سر می گذاشتیم .
به راستی در آن روزهای پر تنش که بیشتر زمان ما در خیابان های جنوب شهر می گذشت آن دو هیچ شباهتی به دو دو اشراف زاده آن هم از خانواده شمسایی نداشتند . لحن ساده و مهربان مرجان چنان تاثیری می گذاشت که خانواده ها بی هیچ مقاومتی آن چه را که داشتند در طبق اخلاص می گذاشتند . یک بار هم پیر زنی که با چادر و مقنعه گلدار در را برویمان گشود همراه دارو برایمان سه تا مقنعه مشکی آورد که استفاده اش آن روزها خیلی معمول شده بود . پیرزن گفت :
فکر نمی کنید با اینها خیلی خانوم تر می شید ؟
از او تشکر کردیم و مقنعه ها را گرفتیم اما فقط به یادگار نگهشان داشتیم چه این که حتی تا دو سه سال بعد از انقلاب هم فرور فتن در قالب آن حجاب متداول برایمان سخت بود . ما عقاید خود را داشتیم . هدفمان کمک به مردم بود و مجروحین ، انقلاب از نظر ما تنها به معنا پیدا کردن راهی برای ایجاد دموکراسی بود .
حس می کردم باغ عمارت امن ترین جای شهر است . یا به خاطر وجود خان بود یا از خوش شانسی ساکنین باغ که گویی داخل حصار باغ خبری از انقلاب و بازار آشفته ی آن بیرون نبود . اما با اتفاقی که افتاد حدسم غلط از آب درآمد شبی از شبهای سرد دی ماه بود در خواب ناز بودم که با صدای مرجان چشم گشودم .
تو رو خدا بیدار شو یگانه ...
خواب آلود پرسیدم :
چی شده مرجان ؟ این وقت شب بی خواب شدی ؟
طلعت یه پسره رو ته باغ پیدا کرده زخمیه فکر می کنه یه سرباز فراریه .
خواب از سرم پرید سر جایم نشستم .
نترس ، کسی ندیدتش ، طلعت بردتش همون کلبه ی انتهای باغ ، اما اون نیاز به کمک داره ، پاش تیر خورده ، تو حتما می تونی کاری براش بکنی .
منصور نیومده ؟
نه .
از رختخواب بیرون امدم و چند لحظه سرگردان دور خودم چرخیدم .
اما من که وسایل ندارم فقط یه جعبه ی کمک های اولیه س .
منصور که داره ، خودم یه بار دیدم ، توی چمدون توی کمدش .
لباس خواب سفیدم را از تن کندم و بلوز و شلوار تیره رنگی پوشیدم . به طلعت که در تالار مستاصل و وحشتزده ایستاده بود گفتم نگهبانی بدهد تا کسی ناغافل سر نرسد . حدس مرجان درست بود در چمدان قهوه ای رنگ منصور ابزار اولیه ی جراحی و بخیه را یافتم . من و مرجان جلوتر و طلعت پشت سرمان راه افتاد ، در حالی که هوای دور و بر را داشت . بالای سر مرد جوان که رسیدیم او بیهوش شده بود از پای تیر خورده اش خون زیادی رفته بود باز از طلعت خواستم نگهبانی دهد با نور چراغ قوه ای که مرجان در دست داشت کارم را شروع کردم . در آن سرمای زمستان عرق بر پیشانی مان نشسته بود با صدای نجوا مانند طلعت که گفت :
خانم جان انگار یکی داره میاد .
مرجان سریع چراغ قوه را خاموش کرد معلوم بود پریشان شده ، دستان سردش را روی دستم گذاشت و زمزمه کرد :
وای یگانه چه کار کینم ؟
هیس !
از جا برخاستم و کنار پنجره کوچک کلبه ایستادم . حق با طلعت بود زیر نور مهتاب چهره ی هادی – از ساکنین ساختمان خدمتکاران – را شناختم . در چند قدمی کلبه ایستاد . کمی دور و بر را پایید بعد نشست به کندن زمین . شیئی را که در دست داشت زیر خاک پنهان نمود و دوباره راه افتاد به سمت ساختمان خدمتکاران طلعت وحشتزده گفت :
دیدین خانم جان اسلحهبود ، به خدا اسلحه بود .
یواش ! خودم متوجه شدم ، فعلا باید به فکر مریضمون باشیم .
هنگام خارج کردن گلوله شاید از درد بود که مرد جوان چشم گشود . بلافاصله پارچه ای را میان دندانهایش گذاشتم نا ناخواسته صدای فریادش به اسمان بلند نشود مرجان با ناراحتی گفت :
بازم بیهوش شد !
چیزی نیست !
نزدیک به سحر بود که بالاخره کارم تمام شد .
(( طلعت حواست باشه ، الان از ضعف بیهوش شده ف باید حسابی تقویت بشه . ))
بعدش چی خانم جان ؟ می ترسم کسی بو ببره .
نترس ، من همین امروز با منصور صحبت می کنم .
وحشتزده گفت :
منصور خان ...
مرجان گفت :
نترس ، هیچ کس از ماجرا خبردار نمی شه به شرطی که تو هم حرفی نزنی .
در امتداد نگاه تو