رمان فراموشت خواهم کرد قسمت هشتم

با درنگی ادامه داد :
من هیچ وقت پسرم رو این طور نشناخته بودم ، اگر فتح ا... خان می خواست کاری رو که با کتی کرد با تو بکنه ، دودمانش رو به باد می دادم ، تو تنها کسی هستی که به خاطرش ترسم از خان رو هم فراموش می کنم اما چه کنم که منصور پشتت میست ... می دونم موندن تو این عمارت چقدر برات سخته و اگر تا حالا موندی به خاطر من بوده ... با لاله جان صحبت کردم ، چند وقتی پیش ایشون باش تا خان برگرده ، شایدم تو این مدت فرجی بشه و این پسره پی به اشتباهش ببره .
برخاستم مقابلش زانوانش نشستم و با صدایی لرزان از بغض گفتم :
چطور می تونم این همه خوبی شما رو جبران کنم ؟
خوبی ؟! به خیالم گذشته رو جبران کرده بودم ، صد برابر از گذشته شرمنده پوری شدم ...
و به این ترتیب بود که چند صباحی به منزل لاله جان رفتم .
دو هفته از آخرین روز با هم بودنمان می گذشت و من همچنان در انتظاری تلخ و کشنده غوطه می خوردم . خوابهایم پر از کابوس بود گاه لاله جان با صدای گریه و فریادم به اتاقم می آمد و تا صبح نزده می ماند و من شرمسار از او با درد درونم دست و پنجه نرم می کردم . فتح ا... خان بالاخره بدی هایش را جبران کرده بود اما به بهای خراب شدن زندگی من ... و منصور هیچ کاری نکرد .
باورم نمی شد در تمام این مدت فقط مثل عروسکی خلاء وجود عشق دیرینه اش را پر کرده بودم کسی که همیشه از عقل و منطق دم می زد چه راحت به خاطر دل خودش همه چیز را زیر پا له کرده بود هر آن از یادآوری خاطراتمان و تلخی اتفاقی که افتاده بود وحشن زده از جا بر می خواستم . طول و عرض اتاق را می پیمودم . به کنار پنجره می رفتم و باز چشم به حیاط می دوختم به امید اینکه بیاید و به اشتباهش اعتراف کند ... به راستی چه کسی جز خودم مقصر بود . خودم که تا بدان حد او را باور کرده بودم .
سالی به دیدنم آمد اما ما هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم حتی وقتی لاله جان تنهایمان گذاشت بالاخره بعد از سکوت طولانی با لحنی که سعی می کرد موجب رنجش من نشود گفت :
متاسفم یگانه شاید قائده اش این باشه که با تو همدردی کنم اما نمی تونم ، خیلی پیش از اینها این روزها رو پیش بینی کرده بودم ، بارها به تو هشدار دادم اما گوش نکردی و گذاشتی پای علاقه ام به کتی ؛ درسته من علاقه ی زیادی به کتایون داشتم ، منصور رو حق مسلم اون می دونستم و می دونم ، اما اگر به تو حرفی زدم به خاطر خودت بود ، برای این که یه همچین روزی پیش روت قرار نگیره ...
وقتی برخاست بورد گفت :
به قصد شماتت نیومده بودم یگانه ، فقط اومدم بهت بگم بذار همه چیز اون طوری که باید پیش بره ، منصور موندنی نیست . شوق رفتن نمی ذاره بفهمه تصمیم درستی درمورد تو گرفته یا نه ، پس بیشتر از این خودت رو کوچیک نکن ، یان بهترین راه حلیه که می تونم بهت پیشنهاد کنم .
دردم را سنگین تر کرد و رفت . مرجان اما حرفهای کاملا متفاوتی داشت . از منصور گفت که حال پریشانی دارد ...
منصور پشیمون می شه ، قسم می خورم !
حرفش مانند آبی بود که فقط برای چند دقیقه آتشی را که حرفهای سالی در درونم به پا کرده بود خاموش می کرد . اما بعد از رفتنش در خلوتم به حرف او خندیدم . سالی درست گفته بود با یک بار در آغوش کشیدن کتی ، همه چیز رو به فراموشی می سپرد . از این فکر انقلابی در درونم بر پا می شد می فهمیدم این که (( در عشق فقط تعلق روحی کافی ست )) دروغ محض است این من بودم که از تصور تعلق جسم او به دیگری می سوختم .
هجده روز از جدایی ما گذشته بود و من بیشتر از طریق هومن از حال منصور با خبر بودم هر چند این اواخر هومن هم حرف امیدوار کننده ای نداشت تا این که یک روز گفت به دیدنم می آید . هیجان و وحشت با هم در دلم ماوا کرده بود . مطمئنا حرفهایی برای گفتن داشت که می خواست حضورا با من صحبت کند . وقتی زنگ در به صدا در آمد پله های تراس را دو تا یکی پایین رفتم و پریشان در را شودم .
سلام .
سلام .
بی هیچ حرفی نگاهش کردم . پرسید :
تعارفم نمی کنی بیام تو ؟
سری تکان دادم و کنار رفتم .
حالت چطوره ؟
می بینید که ... روی این اوضاء و احوال چه اسمی می شه گذاشت ؟
می فهمم !
نه ، نمی فهمید ، هیچ کس نمی تونه حال منو درک کنه حتی شما که همیشه فکر می کردم حامی خوب برام هستید اما حالا ... ایستادید و دارید
نفس بلندی کشیدم و گفتم :
نه مرجان من همچین قصدی ندارم ، اگر هم الان می بینی کشیدم کنار واسه اینه که چاره ای ندارم ، در جایی که خود منصور از من بریده ، کاری ازم ساخته نیست ، اما می خوام بدونی منم بی تقصیر نبودم خودم باید می فهمیدم سالی راست می گه ، منصور با عشق قابل ستایشی که به کتی داشته نمی تونست همسر مناسبی برای من باشه ، نبود کتی باعث شده بود توجه منصور به من جلب بشه و متسفانه هر دوی ما این توجه رو با عشق اشتباه گرفیتم و نتیجه اش شد وضعیتی که حالا پیش اومده ، من نباید عنان زندگیم رو به دست احساسم می دادم ، البته حالا هم پشیمون نیستم . یه تجربه بود که تاوان سنگینی هم پاش پرداختم . مهم اینه که به لطف خدا و محبت شماها دوباره سر پا ایستادم ، مهم اینه که حاضر نیستم به گدایی عشق برم و با این کار خودم و تقدس عشقم رو زیر سوال ببرم ، اگر قراره من برای منصور یه خاطره باشم بزارید اون خاطره قشنگ باشه این خودش یه روزی ، هرچند دور اونو آزار می ده ... و همین برای ارامش دل من کافیه .
حوالی غروب بود که لاله جان صدایم کرد و گفت : (( پیامن پشت خط است . )) پیمان گله مند بود .
ما رو برای یه خداحافظی کوتاه هم قابل ندونستی >
شرمنده ام نکنید پیمان خان ، قصد داشتم باهاتون تماس بگیرم .
برای شام امشب افتخار میزبانی رو به من می دی ؟ خواهش می کنم بهانه نیار که نمی تونی قانعم کنی !
پذیرفتم و ساعت هشت شب به دنبالم آمد . از دیدنم لحظه ای جا خورد اما به روی خودش نیاورد . دلتنگی عجیبی آزارم می داد . کمی در خیابانها گشت و گذار کردیم و بالاخره اتومبیل را مقابل رستورانی متوقف کرد با وجودی که چند بار سر صحبت را باز کرده بود اما من با کم حرفی نگذاشته بودم صحبت از هیچ موضوعی بع درازا بکشد . غذا را در سکوت صرف کردیم ، درواقع هر دو با غذایمان بازی کردیم .
بالاخره گفت :
شنیدم تصمیم به رفتن گرفتی ... فکر نمی کنی بهتره به جای گریز بایستی و با اون چه پیش اومده مقابله کنی ؟
شاید ولی برای من سخته ! ... متاسفانه اونقدر ها شجاعت ندارم .
با تامل گفت :
یگانه تو برای من یه دوست و یا بالاتر از اون مثل خواهر نداشته ام عزیزی ، من از صمیم قلب به خاطر اتفاقی که افتاده متاسفم ، نمی خوام بگم تو این میون تو مقصری یا اون ، شاید منصور هم برای خودش دلائل قانع کننده ای داره ، حداقل اونقدر که بتونه کارش رو برای خودش توجیه کنه ، اما می خوام بگم ، عکس العمل تو هم درست نیست . هیچ فکر کردی اگر نتونی تو اهواز دووم بیاری چی کار باید بکنی ؟ اینجا کسایی دور و برت هستند که حتی اگر کاری ازشون بر نمیاد حداقل هرکدوم به نحوی باهات همدردی می کنند ، گذشته از این کاری داری که می تونه بیشترین ساعات زندگیت رو پر کنه ، این امتیازات رو تو ، تو اهواز نداری ، می دونی اگه به محض رسیدن به اهواز پشیمون بشی هیچ کاری نمی تونی بکنی ؟
بله می دونم ، همه ی اینها رو می دونم ، اما هگ بخوام بمونم ناچارم به عمارت برگردم و تصور این از همه چیز برام سخت تره ! وضعیت بدی دارم . نه راه پیش دارم نه را پس .
یگانه تو سخت ترین روزها رو پشت سر گذاشتی ، کمی دیگه تاب بیار ، برگشتنت به اهواز در واقع انتخاب بد از میون بد و بدتره ... فقط تا رفتن منصور صبر کن ، فقط تا رفتن منصور صبر کن .
رفتن منصور ؟ کی ؟ کجا می خواد بره ؟
به احتمال زیاد می ره انگلستان ، چون کتی حاضر نیست برگرده ایران .
پس حرفهایشان را با هم زده بودند ، حسادت به دام چنگ می انداخت و شدیدا احساس خفگی می کردم .
می شه بریم بیرون ؟
زودتر از او از رستوران خارج شدم چند دقیقه بعد او هم آمد . بی هیچ حرفی کنار هم راه افتادیم خوب می دانستم پیمان درست می گوید . با ماندن در تهران فقط شاهد رفتن منصور بودم اما با رفتنم همه ی رویاهایم نقش بر آب می شد ولی چه می کردم ؟ سکوت سنگین میانمان را پیمان شکست و گفت ؟
یگانه به عمارت برگرد ، برگرد و نه به منصور ، بلکه به خودت نشون بده از این امتحان سربلند بیرون اومدی ، به همه ثابت کن نمی خوای یه دختر سرخورده و مغموم باشی ، این تنها راهه که بتونی مرهمی روی احساس زخم خورده ات بزاری سخته اما حتم دارم که می تونی .
پرده ی اشکی که در چشمانم حلقه زده بود نمی گذاشت او را خوب ببینم دوباره تکرار کرد :
حتما می تونی !
وقتی مقابل منزل لاله جان رسیدم از داشبورد ، بلیط قطاری را بیرون آورد و به سویم گرفت :
هومن می خواست برات بیاره اما من ازش خواستم این کار رو به من محول کنه . حالا دیگه تصمیم گیری با خودته ، اما فقط به آینده فکر کن ، زندگیت رو از نو بساز یگانه ، از نو ...
حرفهای پیمان مرددم کرد . می دانستم برگشتن به اهواز آینده ی مبهمی را پیش رویم قرار میدهد که حتی از تصورش هم وحشت داشتم اما ماندنم هم ... آیا آنقدر شجاعت داشتم که به عمارت برگردم ؟ به حتم این بهترین راه بود برای توهینی که او نسبت به من روا کرده بود . نمی خواستم قهرمان شکست خورده و مایوس این قصه باشم ! نه هرگز نمی خواستم !
فصل 22
در میان بهت و حیرت اطرافیانم به عمارت برگشتم . به جایی که دیگر نه تنها خانه ی امیدم نبود بلکه جای جای آن یادآور خاطراتی بود که حالا موجب آزارم می شد ، اما برگشتم . خانوم در سکوت چشم در چشمم دوخت . گویی می خواست از نگاهم حرفی بخواند اما نمی توانست گفتم :
مهمون ناخونده نمی خواید ؟
لبانش برای گفتن حرفی از هم باز شد اما صدایی از گلویش بلند نشد . دوباره گفتم :
اومدم بمونم . برای همیشه ... می شه ؟
چشمانش را لحظه ای روی هم گذاشت وقتی گشود پرده ی شفافی از اشک آنها را پوشانده بود زمزمه کرد :
خوش اومدی عزیزم ! به خونه خودت خوش اومدی .
خم شدم دستش را ببوسم ، نگذاشت . سرم را بلند کرد و بر پیشانی ام بوسه زد .
تاریک بود ، همه ی جای عمارت تاریک بود حتی در روز روشن ، ان باغ بزرگ و دلگشا زندان و شکنجع گاهم بود ، آن بالا ، آن تالار ، اتاقم و اتاق منصور ... همه ی خاطراتم فریاد می زدند و صدایم می کردند و من ... چقدر با خودم کلنجار رفتم آن شب که دیدمش وقتی وارد نشیمن شد و ه سوی پله ها رفت . همه ی وجودم او را می خواست این که فقط یک بار فقط یک بار دیگر بگوید دوستم دارد ، نه برای همیشه فقط همان یک شب عاشقم باشد ، حتی تا کنار پله ها رفتم بوی ادکلن همیشگی اش در نشیمن پیچیده بود و دیوانه ام می کرد . دیوانه وار به باغ پناه بردم و تا سپیده پریشان حال میان درتان به خود پیچیدم . چقدر نزدیک بودم به او و چقدر دور از او !
چند روز بعد که مثل همیشه خودم را در اتاق زندانی کرده بودم آمد . وقتی صدای در را شنیدم به تصور اینکه مرجان یا یکی از خدمتکاران است گفتم :
بفرمائید .
اما .. از دیدنش یکه خوردم وقتی گفت :
سلام خانمی !
بی اینکه جواب سلامش را بدهم پرسیدم :
برای چی اومدی اینجا ؟
دلم برات تنگ شده بود .
به مسخره گرفته بود مرا ؟ چه دلتنگی ؟ به اشکهایم التماس می کردم جاری نشوند .
اومدی دردم رو بیشتر کنی ؟ می دونی تو این چند وقت چی کشیدم ؟
می دونم ! منم زجر کشیدم ، پا به پای تو ، تو این سه هفته عذاب کشیدم .
دردی از من دوا می کنه ؟ تو زندگیمو سیاه کردی ، آرزوهامو به باد دادی ، تو و کتی به اونچه که می خواستید رسیدید ، این من بودم که بازنده شدم .
یگانه ... دلم نمی خواد خودت رو اذیت کنی ، برگرد سر کارت ، بیمارستان در انتظار توئه .
با پوزخند تلخی گفتم :
برو دنبال زندگیت و زندگی منم به خودم بسپار ، مطمئن باش اگر قرار بود از دوری تو بمیرم ، تا حالا مرده بودم ، حالا که هستم و برخلاف اونچه که تصور می کردم با همه چیز کنار اومدم ، می تونم بقیه ی راه رو هم برم ف نیازی هم به دلسوزی تو ندارم ، عذاب وجدانتم برای خودت نگهدار چون دردی از من دوا نمی کنه .
او رفت و مرا با اشک هایم تنها گذاشت .
بالاخره خان آمد . اواخر شهریور ماه بود که مساله خواستگاری مطرح شد . از جمعه ای که آنها به منزل آریامهر دعوت شدند حال بد خود را به خاطر دارم چقدر همراه مرجان پیاده در خیابانهای شهر قدم زدیم . در سکوت و بی اینکه با هیچ جمله ی دروغی خود را فریب دهیم . اتفاق افتاده بود و من دیگر اشکی برای ریختن نداشتم . از همان شب چشمه ی اشکم خشکید و همه ی اندوهم بغضی شد که سالها در گلویم گره خورد بی اینکه بشکند و خلاصم کند .
خبرها را سالی آورد که در مراسم خواستگاری حضور داشت این که کیمیا در ایران است اما کتایون قصد ترک انگلستان را ندارد . و از منصور هم خواسته به او بپیوندد . سالی می گفت که آقای آریامهر شرط کرده آنها در انگلستان به عقد هم در آیند و در جواب منصور که پرسیده : (( به من اعتماد ندارید ؟ )) با صراحت گفته : (( به تو چرا ، ولی این که این نحوه ی ازدواج اصالت خونوادگیتون رو از نظر خان زیر سوال نبره ، نگرانم می کنه . ))
پس منصور به انگلستان می رفت . وقتی سالی ترکم کرد نگاه مرجان به رویم نگران بود اما عجیب این که من آرام بودم ، حتی آرام تر از زمانی که او را داشتم . گویی چیزی در درونم مرده بود .
در عمارت همه در تب و تاب بودند . به هر حال میهمانی خداحافظی در پیش بود . خداحافظی منصور ، میهمانی در اویل مهر ماه ، روزهایی که شایعه ی جنگ همه را در وحشت و نگرانی غرق کرده بود ، برگزار شد . به جرات می توانم بگویم آن شب سیاهترین شب زندگیم بود . زنجی که می کشیدم به یک سو و تلاش برای برملا نشدن آتشی که خرمن وجودم را به آتش می کشید از سویی دیگر ویرانم می کرد . آن شب بارها نگاه اندوهگین منصور به رویم نشست و مرا بیشتر دچار نفرت و انزجار می کرد . در میان خانواده ی آریامهر کیمیا نظرم را جلب کرده بود تا آخر میهمانی با سالی همراه بود و من شادی را به وضوح در چهره شان می خواندم . هوای تالار به نظرم سنگین می آمد . به تراس رفتم و روی یکی از صندلی های فلزی افتادم . چقدر در آن حالت ماندم و با افکار تلخم دست و پنجه نرم کردم تا صدایش در گوشم طنین انداخت :
می تونم خلوتت رو بهم بزنم ؟
بی آن که نگاهش کنم گفتم :
خولدتم رو هم بهم بزن ، روی همه ی چیزهایی که بهم زدی !
توجهی به تعنه ام نکرد . نشست و بی مقدمه گفت :
از من متنفری ؟
چه فرقی می کنه ؟
حتما برام مهمه که ازت می پرسم .
با نفس عمیقی گفتم :
آره ، ازت متنفرم منصور ، به اندازه ی همه ی بدی که بهم کردی ازت متنفرم .
باور کن من هر کاری کردم به خاطر تو بوده ، برای خوشبختی تو ، مطمئنا نمی خوای با کسی ازدواج کنی که هنوز با یاد گذشته اش زندگی می کنه و نمی تونه به هیچ قیمتی رهاشون کنه ، گذشتن از تو برای من هم ساده نبود اما این بهترین راه ممکن برای هردومون بود .
با غیظ گفتم :
منصور سعی نکن با این حرفها نشون بدی دوستم داری چون نداری ، اون چه که باعث ناراحتی تو شده علاقه ات به من نیست ، تو ناراحتی چون با این جریان شخصیت خودت زیر سوال رفته همین ...
نگاهش کردم و ادامه دادم :
از من نخواه از گناهت بگذرم چون نمی تونم ، فقط یه کار ازم بر میاد ، اینکه بی سر و صدا برم کنار و زندگیت رو بهم نریزم اونم نه به خاطر تو بلکه به این خاطر که این قبیل کارها در شان من نیست !
از جا برخاستم و او را به حال خود گذاشتم . سکوت تنها راه چاره بود من کسی نبودم که بتوانم بدی را با بدی پاسخ دهم مخصوصا در مورد منصور که با وجود آن چه اتفاق افتاده بود هنوز هم برایم عزیز بود . اگر به قول مرجان اختیار به دست سرنوشت بود من چه کاره بودم . پس بهتر بود این زخم را در اعماق قلبم مدفون کنم تا در روزی که زیاد هم دور نبود ، بازی روزگار این بار چنین روزیی را پیش پای منصور قرار دهد . اعتراف می کنم با وجود عشق بی نهایتی که به او داشتم هرگز نتوانستم او را ببخشتم .
ساعت دوازده شب بود که منصور به همراه بقیه عمارت را به قصد فرودگاه ترک کرد بی اینکه با هم خداحافظی کنیم ، همراهشان نشدم .
مرجان هم به بهانه ی من ماند . وقتی وارد اتاق شدیم ، اتاقی که خانوم به تازگی در اختیارم قرار داده بود از دیدن اسناد خانه و اتومبیل روی میز عسلی کنار تختم نفرت و انزجارم چند برابر شد . مرجان با نگاهی به اوراق پرسید :
این چیه یگانه ؟
بغضی را که نه از سر استیصال که از سر غیظ و نفرت بود فرو دادم و گفتم :
این بهای قشنگ ترین سالهای عمرمه که همراه منصور گذشت ، بهای عشقی که صادقانه به پاش ریختم ، بهای همه ی صبوری که به خرج دادم . بهای احساسم ، شخصیتم ، عزت نفسم ...
فصل 23
گذشت زمان تسکینی می شد بر آلامم و مرهمی بر زخم دلم . با اینکه آرام شده بودم اما ذهن ستیزه جویی یافته بودم .گاهی ساعتها در هیالم از او انتقام می گرفتم و دلم را شاد می کردم ولی وقتی از خواب و خیال بیدار می شدم و یادم می آمد که او رفته و شاید هرگز نبینمش چه برسد به انتقام جویی و نا امیدی به مرز جنونم می کشاند .
سالی می آمد اما دیگر حرفی نمی زد حتی گاهی میان باغ غافلگیرم می کرد و ساعتی کنار هم قدم می زدیم اما هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم . نه با او که حتی وقتی با مرجان هم بودم از وجود ملال آور خودم عذاب می کشیدم . خوب می فهمیدم هر روز بیش از پیش تحلیل می روم اما نمی توانستم خود را از آن حال وحشتناک برهانم ، پیمان یکی دو بار تماس گرفت ، سعی می کرد برای برگشتن به بیمارستان راضی ام کند اما من حتی از قدم گذاشتن به چنان مکانهایی وحشت داشتم . از فکر هجوم دوباره ی خاطراتم می ترسیدم . به خصوص از آن بیمارستان تازه تاسیس به طرز عجیبی متنفر بودم . در همان روزها بود که هومن تماس گرفت . فرخنده آمد و گفت :
هومن خان پشت خط هستند .
صدای گرمش در گوشی پیچید :
حال پرنسس ما چطوره ؟
همان طور که گوشی را در دست داشتم در آینه نگاهی به خود کردم . هیچ نشانی از یک پرنسس در من وجود نداشت و به قول مرجان بیشتر به بیوه زنانی شباهت داشتم که صاحب چند بچه ی قد و نیم قد هستند . این حرف را روزها قبل گفته و با عصبانیت از اتاقم بیرون رفته بود .
خوبم .
برای دیدنت باید وقت قبلی گرفت ؟
قدمتون روی چشم .
می یام دنبالت بریم بیرون ، موافقی ؟
موافقت کردم .
هومن اتومبیل را به حرکت درآورد و من در سکوت به صدای دلنشین خواننده گوش سپردم .
چه غمی ای وعده شکن که بشکستی این دل من
که نگهدار دل من ، خدای من باشد
نشناسی قدر وفا ز تو دیدم جور و جفا
که گناه من به خدا ، وفای من باشد
با کم شدن صدای پخش نگاهی به او کردم :
قشنگ می خوند !
چون غمگین بود ؟
نه ، من همیشه آهنگهای این خواننده رو دوست داشتم . ما کجا داریم می ریم .
به یه جای خوب امروز می خوام یه نفر رو به جمع دوستات اضافه کنم ، نظرت چیه ؟
می خواین یکی دیگه رو هم به جمع کسایی که به خاطر من مدام تو دردسرند اضافه کنید ؟
ولی من اینطور فکر نمی کنم ، تو هم بهتره نظرت رو موکول کنی به بعد از آشنایی .
بالاخره اتومبیل را مقابل تریایی متوقف کرد .
در داشبور را باز کن و اون پاکت رو بیرون بیار .
پاکت را بیرون کشیدم و عکسی را که داخلش بود برداشتم . در وهله ی اول زیبایی چهره ی دختری توجه ام را جلب کرد . به جرات می توانم بگویم صاحب عکس یکی از زیباترین دخترانی بود که دیده بودم . مرد جوانی کنارش ایستاده بود و شانه هایش را گرفته بود .
اسمش سوزانه ؛ سوزان وزیری ، تو تریا منتظرته ، بلوز و دامن بلند آبی رنگی پوشیده و روسری سفید سر کرده انتهای سالن نشسته .
خودش همراهم نشد و گفت ؛ (( منتظر می ماند تا برگردم ))
همان طور که عکس را به دست داشتم وارد تریا شدم .جای دنج و آرامی که در آن به جای میز و صندلی از مبل های پایه کوتاه استفاده شده بود . در آن وقت روز خلوت به نظر می رسید . به انتهای سالن رفتم . وقتی به چند قدمی او که پشتش به من بود رسیدم ، ایستادم . گویی حضورم را حس کرد . از جا برخاست وقتی به سمتم برگشت با دیدن چهره اش ناخود آگاه فریاد خفه ای از گلویم بلند شد . چند لحظه طول کشید تا به خودم آمدم و دوباره نگاهی به عکس او انداختم . صدایش در گوشم طنین انداخت :
اشتباه نکردید ، من سوزان هستم ، سوزان وزیری و شما باید یگانه باشید ، درسته ؟
فقط سری تکان دادم و به دعوت او روی مبلی نشستم . چند دقیقه بعد پیشخدمتی به سویمان آمد . سوزان پرسید :
عزیزم چی میل دارید ؟
هیچی ... چیزی میل ندارم .
خب ... فکر می کنم تو این هوای سرد هیچی بهتر از یه فنجون قهوه نیست .
شکر یا شیر ؟
من از سلیقه ی مهمونم چیزی نمی دونم ، پس هردو لطفا .
پیشخدمت که رفت گفت :
حالتون چطوره خانم یگانه ؟
بی پرده گفتم :
آخه چرا ؟!
فهمید از چه حرف می زنم .
یه حادثه ، مثل هزاران حادثه ای که در روز برای آدمها می افته .
اما این اصلا منصفانه نیست .
در این مورد ما نمی تونیم قضاوت کنیم ، ما فقط باید مدارا کنیم و با هر شرایطی همرنگ بشیم و فرصت ها رو برای شناختن و ساختن خودمون از دست ندیم .
روحیه ی شما قابل تحسینه !
لبانش از هم باز شد . شاید به نشانه ی لبخند ... برایمان قهوه اوردند آن را تلخ نوشید و بعد از سکوت طولانی گفت :
به هومن گفتم من راوی خوبی نیستم ، اگر بخوام از خودم و زندگیم حرف بزنم ، حتی نمی دونم از کجا و چجوری شروع کنم !
دوباره مکث کرد ، مکثی طولانی . گفتم :
اگر حرف زدن از زندگیتون شما رو ناراحت می کنه ...
سری به علامت منفی تکان داد و گفت :
این زخم کهنه تر از اونیه که تازه بشه ... نمی دونم چطور می شه از عشق حرف زد اما در موردش اجحاف نکرد ! وقتی که دیگه عاشق نیستی ... حتی نمی دونم چطوری عاشق بودم ، چطور یه غریبه اون طور تو زندگیم جا باز کرد فقط می دونم که خیلی دوسش داشتم . تورج رو می گم ، عکسش رو دیدی ؟
دوباره نگاهی به عکسم انداختم و او ادامه داد :
تو دانشگاه با هم آشنا شدیم . هردومون دانشجوی عمران بودیم ، البته اون چند سالی از من بزرگتر بود و برخلاف من چند سالی پشت کنکور مونده بود . یه پسر جوون شهرستانی کم رو و خجالتی و البته متین و سنگین ، اونقدر خجالتی که حتی پیشنهاد ازدواجش رو یکی از دوستان مشترکمون از طرفش مطرح کرد . از اون همه شرم و وقاری که تو وجودش بود خوشم می اومد از این که مثل بقیه ی کسایی که سر راهم قرار می گرفتند ، پررو و گستاخ نبود و رعایت خیلی از مسائل رو می کرد . به دستمون گفتم برای یک بار هم شده باید باهاش حرف بزنم . قبول کرد و چند وقت بعد با هم به یه کافه تریا نزدیکی دانشگاه رفتیم . خیلی منتظر شدم تا شروع به حرف زدن کنه و همه چیز رو از زبون خودش بشنوم ، اما اون از خجالت عرق می ریخت . بالاخره حوصله ام سر رفت با خودم گفتم :
(( نکنه دوستم سر به سرم گذاشته و همچین دروغی رو سر هم کرده . )) با این فکر گفتم آقای ملایری اگر حرفی ندارید من برم ؟ شتابزده گفت : (( نه خانم وزیری ، خواهش می کنم بشینید . ))
بعد بی اینکه نگاهم کنه گفت : (( باور کنید از روزی که شما رو دیدم زندگیم از این رو به اون رو شده نمی دونید چقدر دل دل کردم تا بالاخره تصیم گرفتم بهتون پیشنهاد ازدواج بدم ، یعنی راستش رو بخواید جراتش رو نداشتم ولی بالاخره دل به دریا زدم . فکر می کردم اگر بشنوید من بهتون علاقمندم عصبانی می شید حتی یک درصد هم احتمال نمی دادم بخواید یه همچین قراری با من بذارید . خب من بچه ی شهرستانم ، خوب می دونم که به هیچ وجه در شان شما نیستم و تفاوت ما زمین تا اسمونه چققدر تو این چند ماه با خودم کلنجار رفتم اما نتونستم خودم رو قانع کنم که از فکرتون بیرون بیام . گفتم آقای ملایری اون چه که شان و شخصیت ما رو تایید می کنه انسانیت ماست نه اهلیتمون . حرفم اشکارا تاثیر خوبی بر او گذاشت و کمی از آن آشفتگی بیرون آمد گفت خوشحالم از این که شما دید باز و روشنی دارید ، همه این طوری نیستند ...
تورج برام از خونواده اش گفت از این که خواهر و برادرای زیادی داره و خودش ته تغاری خونه اس گفت تنها دارایی اش سه هکتار زمینه که میتونه بفروشه و یه خونه ی نقلی باهاش بخره ، از رشته ی تحصیلی اش و اینکه آینده ی خوبی در انتظارشه گفت و قول داد با کمی صبر و تحمل منو به زندگی که در شانم باشه ، برسونه .
یه آشنایی ساده ، خیلی ساده که مدتها ادامه پیدا کرد و من رو به این نتیجه رسوند که واقعا می خوام باهاش ازدواج کنم . اونقدر قاطعانه که درموردش بدون واسطه قرار دادن مادر ، با پدرم صحبت کردم . پدرم مرد روشنفکری بود و رابطه ی عاطفی عمیقی با من که تنها فرزندش بودم ، داشت ف با این تفاسیر شدیدا از در مخالفت دراومد و مخالفتش با دیدن تورج و صحبت با اون شدت گرفت . البته نه اینکه بخواد اونو پیش من تحقیر کنه نه ، حتی برخورد خوبی هم با تورج داشت اما می گفت شما به درد هم نمی خورید . هر کدوم تو یه شرایط و با فرهنگ متفاوتی بزرگ شدید . پدرم عقیده داشت اختلاف فرهنگی به مراتب تاثیر بدتری روی زندگی مشترک می ذاره تا اختلاف طبقاتی . بگذریم از اینکه چقدر طول کشید تا برخلاف میلش رضایت داد . تورج هم با مشکل من مواجه بود چون خونواده اش از دخترهای تهرونی خوششون نمی اومد بالاخره مجبور شد به دیدن پدرم بیاد تا رسما و به تنهایی منو از پدرم خواستگاری کنه ، پدرم جشن نامزدی بزرگی برامون گرفت . وقتی بین بچه های دانشکده شیرینی پخش می کردم هر کس با شنیدن اسم داماد شیرینی به دست مات و مبهوت می موند و با ناباوری می پرسید : (( تو واقعا با این پسره ازدواج کردی ؟ )) وقتی نگاه ملامت بار من رو متوجه خودشون می دیدند با لبخند ساختگی بهم تبریک می گفتند . حرف و حدیث پشت سرم زیاد بود حتی گاهی پسرها مورد تمسخرم قرار می دادند ولی هیچ حرفی باعث نشد به انتخابم شک کنم و از بابت تورج احساس خجالت و سرشکتگی کنم چون عاشق سادگی تورج بودم .وقتی بهار از راه رسید برای فروش زمینش به شهرستان رفت دلم می خواست همراهش برم تا بلکه تصور بدی که خونواده اش از من داشتند از بین بره اما مخالفت کردند ، هم اون و هم پدرم . به ناچار موندم و منتظر شدم تا برگرده . سوزان ساکت شد و من عجولانه پرسیدم :
برنگشت ؟
چرا ولی خیلی دیر ! دوستی داشتم که تو خوابگاه زندگی می کرد . هر از چند گاهی می رفتم پیشش و تا صبح باهاش می موندم . اون شب لعنتی هم یکی از همون شبها بود خوابگاه دچار حریق شد و ما وقتی متوجه شدیم که دیگه راهی برای فرار نبود . بین شعله های آتیش گیر افتاده بودیم آتش سوزی که حتی دلیلش هم معلوم نشد . خیلی ها از جمله دوست خودم از شدت جراحت فوت کردند و خیلی ها هم سوختند مثل خودم ...
اون سال بدترین سال زندگیم بود . غم از دست دادن بهرتین دوستام از یه طرف و اتفاقی که برای خودم افتاده بود از طرف دیگه ، به مرز جنونم کشونده بود . سخت بود ولی ناچار بودم یا باید مدارا می کردم یا از خیر زندگی کردن می گذشتم . اون چه باعث می شد امیدم رو از دست ندم تورج بالاخره هم اومد ، چنان وحشتزده به گریه افتاد نتونست حرفی بزنه ، این بار که رفت دیگه برنگشت .
رفت شهرستان ؟
نه تو تهران بود . تا مدتها ازش خبری نشد و با سکوتش بهم فهموند اون چه رو که خودم از اول باید می فهمیدم چند ماه بعد از برگشتنم به خونه یه روز زنگ زد و همه ی زندگی و آینده مون رو تو یه کلمه خلاصه کرد و گفت متاسفم ! سوزان با مکث ادامه داد :
اما خودم متاسف نیستم ، خوشحالم که ظرفیتش رو برای مقابله با سختی ها شناختم بیشتر از من ، پدرم ضربه خورد به خصوص بعد از رفتن تورج قاطعانه تصمیم گرفت به هر قیمتی شده زیبایی من رو بهم برگدونه . پزشک متخصص که اولین جراخی زیبایی رو ، رو صورتم انجام داد وقتی به آشفتگی پدرم پی برد اعتراف کرد با چندید عمل زیبایی دیگه فقط می تونه چهل درصد زیبایی رو بهم برگردونه اما جراحی رو به پدرم معرفی کرد که به کارش اطمینان داشت ولی تو اون ماهها با جنگ داخلی و اوضاع آشفته ی شهر نتونستیم ایران رو ترک کینم .
حالا چطور ؟
متاسفانه با اتافاقاتی که اخیرا افتاده باز هم دچار مشکل شدیم اما این بار پدرم قاطعانه تصمیم به رفتن گرفته ما هفته دیگه عازم فرانسه هستیم .
از تورج چی ؟ خبر ندارید ؟
تا قبل از تعطیل شدن دانشگاهها چرا ، اما بعد از اون فکر می کنم مثل خیلی از دانشجوها ، اونم به شهرش برگشت .
به فکر فرو رفت ، گفتم :
باید منو ببخشید باعث شدم این خاطرات رو دوباره زنده کنید .
مهم نیست ، بی اهمیت تر از اونی شدند که یادآوریشون باعث رنجم بشه . گذشته از این ، من بهانه های زیادی برای خوشبختی دارم که حضور تورج بین شون کمرنگه ، انصاف نیست با داشتن سرمایه ی ارزشمندی مثل پدرم باز هم از زندگی و سرنوشت بهانه جویی کنم ... قهوه تون رو هم که نخوردید . هومن شماره ی تلفن من رو داره ، البته شش ماهی نیستم ولی وقتی برگشتم از دیدن دوباره تون خوشحال می شم .
منم همین طور ... براتون دعا می کنم خیلی زیاد !
ممنونم ، دل گرمم کردید ، من به تاثیر دعا اعتقاد زیادی دارم ، معجزه می کنه چه برآورده بشه و چه نشه .
از جا برخاستم و گفتم :
اجازه می دید برسونیتمون منزل .
ممنونم ، تا چند دقیقه دیگه راننده ی پدرم میاد دنبالم .
دستش را به گرمی فشردم و ترکش کردم .
هومن بهترین راه را برای بیدار کردنم انتخاب کرده بود . تا چند روز پس از دیدن سوزان در خود فرو رفته بودم اما بالاخره بی آنکه قصد فریب خود را داشته باشم به این نتیجه رسیدم که هنوز هم می توانم طعم خوشبختی را حس کنم حتی بی منصور ، فقط کافی بود خودم بخواهم و باز هم با تصمیم ناگهانی پا به بیمارستان گذاشتم . همان بیمارستانی که با عشق و امید به انتظار تاسیس آن بودم . همان ... و من به اختیار خود دوباره به آنجا بازگشتم !
در امتداد نگاه تو