داداش و زن داداش زهره مثل خودش آدمهاى مهربون و خونگرمى بودند. زهره منو کنار خودش نشوند سرم پایین بود.
مادر زهره گفت: واى چرا پیمان بیرون نمى آد؟ مگه یک آب به سر و صورت زدن چه قدر کار داره.
على برادر زهره صدا زد: پیمان، پیمان، چیکار مى کنى بیا بیرون دیگه.
گوهر که مشغول پذیرایى بود نگاه معنى دارى به من کرد و رفت. با صداى بسته شدن در سرم رو بالا کردم واى چه جوون خوشگلى، ناخودآگاه از جا بلند شدم. زهره هم سریع منو معرفى کرد.
ایشون الهه جون دوست عزیزم و ایشون هم پیمان همکار و دوست برادرم هستند. ولى من چیزى نمى شنیدم، لکنت زبون گرفته بودم، نمى دونم چرا این طور شده بودم. البته اون هم یه لحظه چشم از من بر نمى داشت. جوانى بود زیبا، چهارشانه و قد بلند با چشمانى درشت. کم کم معلوم شد که پیمان پسر خوب و خوش اخلاقى است.
یک لحظه با خودم گفتم: خوش به حال کسى که شوهرى مثل پیمان نصیبش بشه.
فکر کردم، حتما" ازدواج کرده. یواشکى از زهره پرسیدم چرا تنها اومده و زنش رو نیاورده. زهره خنده اى شیطنت آمیز کرد و گفت: خیالت راحت هنوز ازدواج نکرده. از جواب زهره خیلى خوشحال شدم ولى با خودم گفتم من کجا و پیمان کجا!
خلاصه اون روز نهار رو همه با هم خوردیم. اتفاقى بود یا عمدى نمى دونم ولى سر میز نهار کنار پیمان نشسته بودم. با همه وجودم آرزو مى کردم که اى کاش او همسر من باشه. بعد از نهار همه به اتاق هاى خودشون رفتند. من هم با زهره به اتاقش رفتم ولى من دیگه اون الهه صبح نبودم تمامى فکرم پیش پیمان بود انگار تپش قلبم بیشتر شده بود. یه احساس دیگه اى داشتم. از زهره پرسیدم که این پیمان چیکاره است.
گفت: که اون پسر یه آدم پولداره و توى تهرون زندگى مى کنه ولى پدرش چند ساله که مرده و حالا با مادرش زندگى مى کنه. بر عکس خودش یک مادر خشک و بداخلاقى داره که به غیر از مال دنیا به چیز دیگرى فکر نمى کنه. خلاصه خیلى زن خود خواهیه. مى گفت مادرش از ملاکین بزرگه. شوهرش چند ساله که مرده و پیمان رو خودش به تنهایى بزرگ کرده.
از شنیدن حرفهاى زهره غصه ام گرفته بود، نمى دونم چرا ولى یک جورى به زندگى پیمان و خونواده اش علاقمند شده بودم. گرم صحبت بودیم که گوهر ما رو صدا کرد. بیرون که رفتیم دیدم بساط عصرانه رو بیرون چیده و ما رو به خوردن عصرانه دعوت کرد. چشمام همه اش دنبال پیمان مى گشت. پدر و مادر زهره هنوز بیرون نیومده بودند و زهره هم گرم صحبت با برادرش شده بود. بوى گل ها و عطر خاک نمناک باغچه یه حال دیگه به آدم مى داد. به طرف باغچه رفتم چمن هاى گل سرخ که همه پر شده بود از گل هاى خیلى زیبا. این قدر غرق افکار خودم بودم که نفهمیدم یکهو با کسى رو به رو شدم و بهش برخورد کردم. سرم رو که بلند کردم دیدم پیمانه که مى خنده. واى چقدر خجالت کشیدم. سریع عذرخواهى کردم.
پیمان که انگار از این تصادف خوشحال هم بود با خنده گفت: خواهش مى کنم مگه این طورى بشه که دخترى به این خوشگلى یه توجهى هم به من بکنه.
از این تعریفش خوشم اومد. بعد هم دست دراز کرد و یه شاخه گل رز چید و لاى موهام گذاشت و گفت: این طورى خوشگل ترى.
از خجالت سرم رو پایین انداختم و زود به طرف زهره و خونواده اش راه افتادم. شاخه گل رو از توى موهام برداشتم، نفس عمیقى کشیدم. بوى گل رز آدم رو سرمست مى کرد. من که یه حس و حال دیگه اى داشتم انگار پر در آورده بودم دلم مى خواست پرواز کنم. پیش زهره و برادرش که رسیدم، زهره نگاهى به من انداخت و گفت: واى چه قدر سرخ شدى، حالت خوبه؟ سرم رو تکان دادم و گفتم آره حالم خوبه، دیگه باید برم.
زهره با تعجب نگاهى به من انداخت و گفت: کجا مى خواى برى.
گفتم: دستت درد نکنه زهره جون حسابى زحمتت دادم باید برم خونمون تا شام رو آماده کنم. الآن دیگه مادرم میاد و بلافاصله به سوى اتاق زهره رفتم تا لباسم رو عوض کنم.
زهره دنبالم اومد و گفت: چیکار مى کنى؟
گفتم: لباست رو در مى آرم، ممنون زهره جون.
زهره با ناراحتى گفت: دیونه اونو براى خودت دادم، یه هدیه کوچک از طرف من.
از این حرفش خوشحال شدم چون دوست نداشتم پیش پیمان با اون لباسهاى کهنه باشم، لباسهام رو برداشتم و با همه خداحافظى کردم. جلوى پیمان که رسیدم، با یه لحن خاصى گفت: به امید دیدار. توى دلم که دوست نداشتم ازش دور بشم، ولى چاره اى نبود. وقتى از خونه زهره بیرون اومدم، همه اش با خودم فکر مى کردم که یعنى مى شه، این همه علاقه با یک بار دیدار؟! آیا اون هم همین احساس رو نسبت به من داره یا نه، غرق افکارم بودم که نفهمیدم کى به خونه رسیدم. حال و هواى دیگه اى داشتم و همه فکر و ذکرم پیش پیمان بود. چهره اش با اون چشمهاى درشت و جذاب یک لحظه از نظرم دور نمى شد. لحن زیبا و دوست داشتنى و کلمات قشنگش از توى گوشم بیرون نمى رفت.
یک لحظه به خودم گفتم: دختر، هى دختر به خودت بیا. تو کجا و اون کجا. خونواده پولدار و با اصل و نسب اون کجا، فقر و فلاکت تو کجا، کى پسر به این پولدارى و خوشگلى به خواستگارى یه دختر خانواده متوسط میاد. اگر هم عشقى باشه، فقط از طرف منه شاید براى اون هوس باشه.
اون شب اصلا" اشتهایى به خوردن غذا نداشتم. زودتر از همه به رختخواب رفتم و با یاد روز شیرینى که پشت سر گذاشته بودم خوابم برد. صبح همین که چشمهام رو باز کردم یاد پیمان افتادم نمى دونم چرا دلم براش تنگ شده بود. اصلا" دست و دلم به کار نمى رفت، دلم مى خواست به یه بهانه اى پیش زهره برم تا شاید یک بار دیگه پیمان رو ببینم. اون روز رو بالاخره به هر جورى بود گذروندم.
شب که شد، مادرم از سر کار اومد و بعد از خوردن شام، رو به من کرد و گفت: راستى الهه، توى راه زهره رو دیدم.
یکهو از جا پریدم و گفتم: خوب چى گفت، هیچى از من خواهش کرد تو فردا باهاش برى بیرون. گفت که فردا به باغشون میرن دوست داشت که تو هم باشى.
نمى تونم بگم که چقدر خوشحال شدم. اون شب از خوشحالى خوابم نمى برد. تو فکر بودم که فردا چه خواهد گذشت ولى با خودم فکر مى کردم که نه، من نباید نسبت به پیمان هیچ احساسى داشته باشم چون ما با همدیگر هیچ وجه مشترکى نداشتیم. بالاخره هم خودم رو قانع کردم.
صبح زود از خواب بیدار شدم، یه دوش گرفتم و یه کمى به سر و وضعم رسیدم. همین که مى خواستم برم بیرون زهره اومد دنبالم خوشحال شدم و با مادرم خداحافظى کردم. بیرون که اومدم، دیدم همه شون توى ماشین منتظر من هستند.
زهره گفت: ماشین ما که پر شده بیا من و تو با ماشین پیمان بریم هر چى که مى خواستم خودمو ازش دور کنم به عکس مى شد.
در ماشین رو باز کردم و سلام کردم، پیمان هم با خوشرویى جواب سلامم رو داد. تا باغ زهره که رفتیم حتى یک کلمه هم حرف نزدم. ولى زهره یک ریز صحبت مى کرد.
یکهو پیمان گفت: الهه خانم چرا این قدر ساکتید نکنه از این که با ما همراه شدید ناراحتید.
با عجله گفتم: واى خداى من این چه حرفیه؟ خیلى ام خوشحالم. آخه حرفى براى گفتن ندارم چى بگم.
پیمان گفت: خوب از خودت بگو.
بدون مقدمه گفتم: ما چند تا محله از خونه زهره پایین تر زندگى مى کنیم. پدرم یک ساله که فوت کرده من و دو برادرم با مادرم تنها زندگى مى کنیم و بر عکس خونه هاى محله مون که همه چند تا همسایه با هم زندگى مى کنند، ما تنها هستیم و اگه از سن و سالم مى خواهید بدونید هفده سالم تموم شده همین.
زهره خنده بلندى کرد و گفت: واى این که توى یک دقیقه شجره نامه همه شون رو گفت. تازه مشغول صحبت شده بودم که مقابل باغ رسیدیم.
باغبونشون با شنیدن صداى بوق ماشین در باغ رو باز کرد. به داخل باغ رفتیم از ماشین که پیاده شدیم هر کسى مشغول کارى شد. مادر و زن برادر زهره روى بالکن، جایى که قبلا" براشون آماده کرده بودند، نشستند و گوهر هم مشغول پخت و پز شد. آقایون هم بساط کباب رو آماده کردند و من و زهره هم راه افتادیم تا توى باغ یه دورى بزنیم. پدر زهره صدا کرد زیاد دور نشید چون مى خواهیم صبحانه بخوریم، زهره با صداى بلندى گفت: چشم پدر جان و به راه خودمون ادامه دادیم. یه کمى که راه رفتیم زهره گفت: الهه یه چیزى ازت بپرسم، راستشو مى گى؟ با نگرانى پرسیدم: چى؟ بگو. گفت: تو پیمان رو دوست دارى؟ دستپاچه شده بودم، یعنى چه کارى کرده بودم که اون پى به اسرار درونم برده بود؟ با دستپاچگى گفتم: واى زهره چه حرفها مى زنى نه، چه طور مگه! زود گفت: دروغ نگو. راستش یه چیزهایى پیمان به من گفت که باید بهت بگم. با کنجکاوى پرسیدم: چى؟ مگه چى شده؟ گفت: راستش پیمان آدمى نبوده که دل به هر کسى ببنده. مادرش خیلى سعى کرده بود که یک دختر خوب براش بگیره خیلى از دخترهاى اعیون رو هم نشونش دادند، ولى هیچ کدوم رو پسند نکرده، امّا حالا مثل این که چشمش تو رو خیلى گرفته. با این که توى دلم غصه دار بودم، ولى نمى دونم چرا از این حرف این قدر خوشحال شدم.
زهره گفت: راستش اون تو را دوست داره و مى گه اگر قرار باشه یه روزى همسرى داشته باشه، اون فقط تو باید باشى. از من خواسته تا با تو صحبت کنم. مى خواد بدونه نظر تو راجع به اون چیه؟
یه لحظه زبونم بند اومده بود.

نمى دونستم که چى باید بگم اگه مى گفتم که دوستش ندارم، که دروغ گفته بودم از طرفى هم روم نمى شد به زهره بگم که نه؟ گفتم: نه زهره جون این چه حرفیه! گفت: خوب پس جواب منو بده بگو که دوستش دارى یا نه. سرم رو پایین انداختم و گفتم: زهره قول بده پیش کسى حرفى نزنى. زهره با ناراحتى گفت: دستت درد نکنه یعنى تو با خودت چى فکر مى کنى. زود گفتم: ببخشید زهره جان از دست من ناراحت نشو، راستش رو بخواى از اون روزى که توى خونه شما دیدمش نمى دونم چه مرگم شده؟ همه فکرم پیش اونه، وقتى که مى بینمش دست و پام مى لرزه زبونم بند مى آد، چه طورى بگم، شبها خوابم نمى بره، همه اش به اون فکر مى کنم. ولى خوب زهره جون من و اون به درد هم نمى خوریم. من هم دارم سعى مى کنم فکرش رو از سرم بیرون کنم. زهره گفت: دیوونه چرا، فقط براى تفاوتهاى خانوادگى تون، گفتم: آره اون که نمى دونه من چه جور زندگى دارم. فکر مى کنه که من هم مثل شماها زندگى مرفهى دارم.
این جا که رسیدم سرم رو روى پاى زهره گذاشتم و هاى هاى گریه کردم. واقعا" از ته دل گریه مى کردم و نمى تونستم خودم رو کنترل کنم. چون واقعا" به پیمان علاقمند شده بودم و باز هم طبق معمول این فقر لعنتى بود که داشت عشقم رو از من مى گرفت. زهره سرم رو بالا گرفت و گفت: الهه جان چرا گریه مى کنى این که غصه نداره، گریه نکن. ببین چشمات قرمز شده صورتت سرخ شده پاشو، پاشو، تا بریم الآن میان دنبالمون. خیلى دیر کردیم.
لب جوى آب وسط باغ که رسیدیم، آبى به صورتم زدم ولى ته دلم غمگین بودم. انگار جایى براى شادى توى دل من نبود. همین که صداى پدر و على برادر زهره رو شنیدم، سعى کردم خودم رو خوشحال نشون بدم. صداى خنده هاى پیمان به گوش مى رسید، هر چى صداش رو بیشتر مى شنیدم، محبتش توى دلم صد برابر مى شد و این، غصه ام رو بیشتر مى کرد.
با صداى على به خود آمدم که مى گفت: کجا بودین بیاین دیگه، کبابها سرد شد. بوى کباب تمام باغ رو پر کرده بود. پیمان کنار على نشسته بود. همین که نشستم و سرم رو بالا کردم دیدم به من خیره شده. زود چند تا کباب توى سینى گذاشت و جلوى من و زهره آورد و گفت: از دستپخت ما هم بخورید ببینم نظرتون چیه؟ ولى من انگار که این قدر غذا خورده بودم که تا یک سال سیر بودم. با بى اشتهایى یک لقمه کوچک از کبابها رو توى دهنم گذاشتم. زهره با دست یواشکى به پام زد. سرم رو بالا گرفتم دیدم پیمان اخمهاش تو هم رفته و با ناراحتى به من نگاه مى کنه. خدایا هر وقت که نگاهش مى کردم انگار قلبم آ تش مى گرفت.
صبحانه که خوردیم، زهره گفت: پیمان مى خواد باهات صحبت کنه. گفتم: نه زهره جون، بذار تو حال خودم باشم بذار به درد خودم بمیرم.
اشک چشمهام رو پر کرده بود. بغض راه گلوم رو گرفته بود به خاطر این که پیش اونا گریه ام نگیره، پا شدم و به طرف باغ راه افتادم. کمى که از اونها دور شدم ناگهان بغضم ترکید دستهام رو جلوى صورتم گرفتم و شروع به گریه کردم. به تمام بدبختى ها و کم شانسى هاى خودم نفرین مى کردم.
ناگهان از پشت سر صداى پیمان را شنیدم که مى گفت: الهه خانم یه لحظه صبر کن دوست دارم رو در رو باهات صحبت کنم.
یک لحظه خشکم زد و ایستادم و گفتم: آقا پیمان من چه حرفى دارم که با شما بزنم. با ناراحتى گفت: لطفا" نگید آقا پیمان، منو پیمان صدا کن. بدون هیچ رو دروایسى دستام رو تو دستهاش گرفت و گفت: الهه، الهه عزیزم دوستت دارم خیلى خیلى زیاد.
همین طور وایستاده بودم و بر و بر نگاهش مى کردم، مثل یک چوب خشک شده بودم. یکهو بغضم ترکید آخه منم اونو خیلى دوست داشتم. ولى راهى براى رسیدن ما به هم نبود، خودم رو توى بغلش انداختم و شروع به گریه کردم. وقتى سرم رو بالا گرفتم دیدم اون صورت مردونه اش زیر اشکهاش زیباتر شده. گفتم: پیمان مى دونى آخه چه طورى بگم، راستش روم نمى شه. بعد ادامه دادم: من هم تو را دوست دارم، ولى راهى نیست که من و تو به هم برسیم، با ناراحتى گفت: چرا، من تو رو از مادرت خواستگارى مى کنم. من به تو قول مى دم که تو رو خوشبخت کنم.
با ناراحتى گفتم: پیمان جان آخه تو که از زندگى من خبر ندارى. خونواده من مثل خونواده تو رو به راه نیستند. من و تو باید هم رو فراموش کنیم بذار با بدبختى خودم بسوزم و بسازم، مى دونم خونواده تو با این ازدواج موافقت نمى کنند پس بهتره که دیگه فکرشو نکنى.
پیمان گفت: نه هر طورى که شده من تو را به دست مى آرم. حرفهاش آرومم مى کرد و از ته دل آرزو کردم کاشکى حرفهاش به حقیقت مبدل بشه.
صداى زهره از اون طرف باغ مى اومد که منو صدا مى کرد جوابش رو دادم و از پیمان خواستم که منو تنها بذاره تا کمى فکر کنم. پیمان همان طور که مى رفت، گفت: بهت قول مى دم هیچ وقت تنهات نمى ذارم. زهره که به نزدیک من رسید گفت: کجا بودى دختر چه قدر دنبالت گشتم.
با خنده جوابش رو دادم و گفتم: هیچى همین جا بودم زهره گفت: ناقلا مثل این که تنها هم نبودى، با هم صحبت کردید؟ به توافق رسیدید یا نه؟ سرم رو پایین انداختم و گفتم: زهره، راستش رو بخواهى احساس مى کنم که بدون اون نمى تونم زندگى کنم. نمى دونم چرا، ولى اعتمادم رو به خودش جلب کرده فکر مى کنم مردى هست که بتونم بهشم تکیه کنم. فکر مى کنم تکیه گاه خوبى براى تمام غصه ها و ناراحتى هام باشه. خوب حالا بگو زهره، تا کى این جا هست. زهره گفت: یه ده روزى هستند بعد هم همراه برادرم بر مى گرده. به زهره گفتم: فکر مى کنى مادرش با اون تعریفى که تو ازش کردى با ازدواج ما موافقت کنه؟ زهره سرى تکان داد و گفت: نمى دونم، شاید پیمان بتونه راضیش کنه، ولش کن هر چى خدا بخواد همون میشه. انشاءا... که درست مى شه. بلند شو تا بریم این جا خیلى آفتاب گرفته و گرمه، حالمون بد مى شه پاشو. همراه زهره راه افتادم ولى حرفهاى پیمان یادم نمى رفت و ته دلم یه دلشوره عجیبى داشتم.
دلم پیش پیمان بود. على و پیمان و پدر زهره به استخر انتهاى باغ رفته بودند تا شنا کنند یا به قول خودشون یه تنى به آب بزنند. باغ پدر زهره خیلى بزرگ و با صفا بود. پر بود از میوه هاى مختلف، انواع گلها رو باغبونشون جلوى خونه ها کاشته بود. عصر شده بود، گوهر بساط عصرانه و چایى رو آماده کرده بود و وسطهاى باغ یه چند تا قالیچه پهن کرده بودند. این قدر با صفا بود که نگو. همه مون اون جا نشسته بودیم که آقایون اومدند. از دور که مى اومدند با هم شوخى مى کردند و مى خندیدند.
مادر زهره صداشون کرد و گفت: بیایید این جا تا هنوز که تاریک نشده عصرونه مون رو بخوریم و راه بیفتیم. همه مون دور هم تو اون غروب زیبا، تو اون فضاى با صفا نشسته بودیم مى گفتیم و مى خندیدیم. این قدر به پیمان علاقمند شده بودم که اگه مى گفت بمیر حتما" مى مردم. بعد از خوردن عصرانه هر کسى مشغول کارى شد تا زودتر به طرف خونه راه بیفتیم. على سبدهاى میوه رو تو صندوق عقب ماشین ها گذاشت. گوهر وسایل خودش رو جمع و جور مى کرد. یه بار دیگه به طرف چمن هاى گل رفتم تا با اون باغ زیبا وداع کنم. زهره که کنارم بود گفت: الهه تو که باز ناراحتى. گفتم: نه زهره جان امروز به من خیلى خوش گذشت ممنون از این دعوتت.
زهره خندید و گفت: البته دعوت پیمان بود نه من. اون با پدر و مادرم راجع به تو صحبت کرده. گفتم: اى واى ماشین ها رفت و ما رو تنها گذاشت. پیمان دستش رو دراز کرد و چند تا گل رز قرمز چید و جلوى من گرفت و گفت: تقدیم به تو که از همه گل ها زیبا ترى. عزیزم، این قدر گرفته نباش دوست دارم همیشه خوشحال باشى و خندون.
دستم رو گرفت و با هم به طرف ماشین راه افتادیم. ماشین پدر زهره راه افتاده بود. من و زهره و پیمان هم که مونده بودیم سوار شدیم و با باغبون خداحافظى کردیم.

پیمان در جلو رو باز کرد، من که نشستم زهره هم صندلى عقب نشست. ضبطش رو روشن کرد، آهنگى دلنشین از معین رو مى خوند. دیگه هوا کاملا" تاریک شده بود که راه افتادیم. احساس سبکى مى کردم انگار که دیگه پیمان مال من شده بود. سرم رو به صندلى تکیه دادم زهره هم چیزى نمى گفت این قدر توى فکر بودم که نفهمیدم کى خوابم برد. با کشیدن ترمزدستى بیدار شدم نمى دونستم کجا هستم. چشمم که به پیمان افتاد، تازه یادم اومد گفتم: واى کى رسیدیم.
پیمان گفت: بله خانوم ها هر دوتاتون خوابیدید مثل این که خیلى خسته بودید.
به عقب که برگشتم زهره هنوز خواب بود. دلم نمى اومد با پیمان خداحافظى کنم انگار از چشمهام همه چیز رو مى فهمید گفت: باز هم همدیگر رو مى بینیم مگه نه؟ قول بده. این قدر هم فکر نکن. بقدرى بهت علاقه دارم که حتى اگر مادرمم مخالفت کنه، برام مهم نیست.
خداحافظى کردم و اومدم پایین. پیمان چند تا سبد میوه از صندوق عقب ماشین آورد بیرون و گذاشت دم در و گفت: سلام برسون، بعد هم با من خداحافظى کرد و توى ماشین نشست و رفت. وایستادم و رفتنش رو تماشا کردم. در که زدم مادر درو باز کرد سبدهاى میوه رو به داخل حیاط بردم.
مادر گفت: خوب خوش گذشت؟
گفتم: آره جات خیلى خالى بود.
طفلک داداش هام تا چشمشون به میوه ها افتاد از خوشحالى بال در آوردند.
چند روز گذشت و من هیچ بهانه اى براى دیدن پیمان نداشتم. داشتم دیونه مى شدم با خودم مى گفتم اگه پیمان بره و دیگه برنگرده چى؟ من دیوونه مى شم. خوشحال بودم که دارم از فقر و بدبختى نجات پیدا مى کنم و به یه زندگى اعیونى مى رم تا روى اون دختر عموها رو کم کنم. حتم داشتم اگه پیمان رو مى دیدند از ناراحتى و حسادت چشمهاشون کور مى شد. درست سه روز بود که از دیدار من و پیمان مى گذشت، به مادرم گفتم که من فردا به دیدن زهره مى رم. طفلک مادرم بى خبر از همه چیز، فقط مراعات حال منو مى کرد و چیزى نمى گفت. دیده بود که توى خونه مثل یه مرغ سر کنده شدم. فردا وقتى به خونه زهره رفتم، در زدم گوهر در رو باز کرد داخل شدم تو هال کسى نبود به گوهر گفتم: زهره کجاست.
گفت: زهره خانم بالاست. خانم و آقام با مهموناشون رفتند بازار خرید کنند.
بالا رفتم و در اتاق زهره رو زدم زهره در رو باز کرد با خوشحالى گفت: بابا چه عجب یاد ما کردى! حداقل به خاطر پیمانم که شده بیشتر به ما سر بزن.
گفتم: خوب پیمان خان کجا رفته؟
گفت: واى دختر، داره دیوونه مى شه. دیروز اگه جلوش رو نگرفته بودم مى اومد در خونه تون. نمى دونى چه قدر دلتنگ تو شده. آخه مى دونى فردا میرن تهران.
انگار دنیا روى سرم خراب شد، گفتم: تو که گفتى ده روزى هستند.
گفت: دیگه مثل این که مادر پیمان دوست داره که پسرش زود برگرده.
آه لعنت به من و شانس بد من. اسم مادرش که مى اومد تنم مى لرزید. اونو مثل یه دیوار ما بین خودم و پیمان مى دیدم. بالاخره نیم ساعتى گذشت، پدر زهره و على و پیمان اومدند ولى خانوم ها مثل این که هنوز بیرون کار داشتند. با شنیدن صداى پیمان بند دلم پاره شد. در رو باز کردم و بیرون رفتم پیمان که با دیدن من خشکش زده بود با خوشحالى از پله ها بالا اومد و گفت: واى الهه چه قدر دلم برات تنگ شده بود خوب دیگه منو فراموش کردى، خنده اى کردم و چیزى نگفتم.
یک عالمه کادو گرفته بود براى مادر، آشپز و کارگرشون هم خرید کرده بود. از توى کادوها دوتا کادو رو کشید بیرون و گفت: اینها رو براى تو گرفتم خدا کنه بپسندى. تشکر کردم و کادوها را گرفتم و به طرف اتاق زهره رفتم پیمان صدا کرد و گفت: الهه یه دقیقه میاى بیرون، مى خوام باهات صحبت کنم.
کادوها را گذاشتم و همراه پیمان بداخل حیاط رفتیم. از این که پیمان فردا مسافر بود خیلى ناراحت بودم. دلم گرفته بود و دوست داشتم گریه کنم.
پیمان گفت: الهه جون من فردا مى رم.
با گفتن این حرف بغضم ترکید. بدون هیچ رودروایسى شروع به گریه کردم.
پیمان گفت: الهه، الهه ببین براى همیشه نمى رم، مى رم با مادرم صحبت مى کنم. قول بده که منتظرم مى مونى. مى آم یه عروسى برات مى گیرم و با خودم مى برمت، قول مى دم الهه، یه قول مردونه.
این حرفهاش هیچ وقت یادم نمى ره دست توى جیبش کرد یک گردنبند ظریف و کوچک با نگین هاى براق در آورد و به طرف من گرفت و گفت: این اولین هدیه عروسى مون، دستش را عقب بردم و گفتم: نه نمى تونم هدیه به این گرونى رو قبول کنم.
گفت: خواهش مى کنم.
گفتم: جواب مادرم رو چى بدم، بگم کى برام خریده.
گفت: فعلا" راجع به من به مادرت چیزى نگو تا من کارها رو روبراه کنم، بعدا". براى این هم بگو زهره برات خریده.
پیمان گردنبند رو به گردنم انداخت و به من قول داد که منو تنها نذاره و زود برگرده. کادوها رو برداشتم و زودتر از همیشه به خونه اومدم. اون شب خوابم نمى برد مادرم با دیدن کادوهاى به اون گرون قیمتى تعجب کرده بود و وقتى که پرسید، گفتم: زهره و مادرش برام خریدند. طفلک چه قدر دعاشون کرد.
صبح که از خواب بیدار شدم، ساعت هفت بود واى! نزدیک رفتن اونها بود آماده شدم و از خونه بیرون زدم به نزدیک خونه زهره که رسیدم، دیدم همشون بیرون وایستادن. جلوتر رفتم و سلام و احوالپرسى کردم.
زهره گفت: داشتند مى رفتن چه خوش موقع اومدى.
على و همسرش بعد از روبوسى و خداحافظى توى ماشین نشستند و رفتند. مادر زهره گریه مى کرد و پدرش براى این که آرومش کنه اونو به خونه برد. پیمان با زهره خداحافظى کرد و به طرف من اومد دیگه نمى تونستم جلوى اشکهام رو بگیرم.
گفتم: پیمان تو رو خدا منو فراموش نکنى من به غیر از تو کسى رو ندارم.
پیمان منو آروم کرد و گفت: گریه نکن، دفعه دیگر با هدیه هاى عروسى بر مى گردم. زهره خانم تلفن منو داره مى تونى با من در تماس باشى. خواهش مى کنم به من زنگ بزن، ولى فقط به محل کارم. به خونه زنگ نزنى.
بعد سوار ماشین شد و رفت تا جایى که ماشین توى پیچ خیابون پیچید وایستادم و اشک ریختم. واى که روزهاى دورى چه قدر سخت بود و چه قدر دیر مى گذاشت.
یک ماه بود که پیمان رفته بود و من فقط تونسته بودم دو بار تلفنى باهاش صحبت کنم هر وقت ازش مى پرسیدم که کى مى آى؟ مى گفت هنوز با مادرش صحبت نکرده. یک روز که با زهره صحبت مى کردم گفت: راستش الهه یه چیزى بهت بگم ناراحت نمى شى.
گفتم: نه، بگو.
گفت: مادر پیمان به هیچ عنوان راضى نیست که پسرش با یک خانواده که حتى کمى از خودشون پایین تر هستند ازدواج کنه. پیمان گفته که یه دختر رو دوست داره که اهل یکى از شهرستانهاست، نگفته که کى؟ و کجا اونو دیده. مادرش این قدر ناراحت شده که کم مونده بوده اونو از خونه بیرون کنه.
با شنیدن این حرفها انگار توى سرم بمب ترکونده بودن داشتم دیوونه مى شدم. یعنى چى؟ یعنى باید پیمان رو فراموش کنم، یعنى همه اش یه بازى بود. سرم گیج مى رفت. بلند شدم تا به خونمون برم، چشمهام سیاهى رفت و بیهوش شدم. وقتى به هوش اومدم گوهر و زهره زیر بغلهام رو گرفته بودند و منو خوابونده بودند. زهره بالاى سرم گریه مى کرد. گوهر توى صورتم آب پاشید چشمهام رو باز کردم.
زهره گفت: خدا مرگم بده الهه جون چى شد!
گوهر لیوان آب قند رو جلو آورد و به من داد یک کمى حالم بهتر شده بود.
به زهره گفتم: یعنى پیمان خواسته که فراموشش کنم.
گفت: نه الهه جون، من این رو بهت گفتم که این قدر عذاب نکشى، خواستم که تو هم موقعیت اونو درک کنى. گفته که بر مى گرده و همه کارها را درست مى کنه تو رو خدا خودت رو ناراحت نکن.
با این حرف یه کمى آروم شدم. به خونه برگشتم، بر عکس همیشه مادرم خونه بود تعجب کردم.
گفتم: چه زود اومدى؟
گفت: اومدم یه کم به دور و بر خونه برسم شب مهمون داریم.
گفتم: کیه؟
گفت: نرگس خانم زن حاج اسماعیل به خونه ما مى آن.
اصلا" حوصله نداشتم بپرسم چرا و براى چه کارى میان. بى توجه به اتاق رفتم و دراز کشیدم. دنیا رو سرم مى چرخید نفهمیدم کى خوابم برد. نزدیک غروب بیدار شدم. مادر حیاط رو آب پاشى و جارو کرده و میوه و شیرینى آماده کرده بود و روى تخت گذاشته بود. صداى کلون در حیاط بود که به گوش مى رسید، حسن برادر کوچک ترم در را باز کرد. نرگس خانوم و حاج اسماعیل به همراه چند نفر دیگه وارد حیاط شدند و همون جا توى حیاط نشستند.
مادر اومد و گفت: الهه، من پیش دستى ها رو مى برم، تو هم چایى بیار.
این قدر بى حال و غصه دار بودم که نگو. سینى چایى رو در دست گرفتم و بردم بعد از سلام و احوالپرسى یکى یکى چایى ها رو تعارف کردم توى اونها یه پسر جوون هم بود که غریبه بود و من تا حالا با نرگس خانوم ندیده بودمش.
به طرف آشپزخونه رفتم. مادرم از مهمونهاش پذیرایى مى کرد و من به اتاق رفتم و سرم رو زیر پتو کرده بودم. حرفهاى زهره مثل پتک توى سرم صدا مى کرد. صداى مادر که مهمانهاش رو خوش آمد مى کرد به گوشم رسید با بى حوصلگى بلند شدم و روى ایوون وایستادم مادر با خوشحالى چادرش رو در آورد و اومد بالا و گفت: قربون تو دختر خوشگلم برم. بگو ببینم چه طور بود.
گیج شده بودم گفتم: چى چه طور بود؟
مادرم گفت: واى از دست تو دختر. حواست کجاست اونا به خواستگارى من که نیومدن براى تو اومدن.
با این حرف دنیا روى سرم خراب شد.
گفتم: چى، کى اومده خواستگارى.
گفت: ببین اون پسرى که همراه حاج اسماعیل بود که دیدى یا نه، اونم ندیدی؟
گفتم: چرا دیدمش، خوب.
گفت: اون پسر خواهر نرگس خانومه. توى روستا زندگى مى کنند. پسر خوب و زحمتکشیه، یه باغ داره و چند تا زمین که مال پدرشه و روى همین زمین ها کار مى کنه.
دلم مى خواست سرم رو به دیوار بکوبم. با ناراحتى رو به مادرم کردم و گفتم: خوب که یعنى چى.
مادرم گفت: خوشبختانه اونا تو رو پسندیدن. قراره منتظر جواب باشند. بهشون گفتم بزرگتر ما عموى بچه هاست که باید با اون هم صحبت کنم.
گویى همه چیز تموم شده بود و نظر من اصلا" مهم نبود. مادر چه قدر خوشحال بود که اونا منو پسندیدند. اى لعنت به من و بخت سیاه من. آخه خانواده اونا هم دست کمى از ما نداشت و از مال و منال خبرى نبود. مادرمم از خدا مى خواست یه نون خور کم بشه. با ناراحتى به اتاقم رفتم اصلا" خوابم نمى برد. قیافه پسره پیش نظرم مى اومد اون کجا و پیمان کجا. لباس پوشیدن اون کجا و پیمان شیک پوش کجا. خدایا باید چه کار مى کردم داشتم دیوونه مى شدم نمى تونستم به مادرم بگم که من یکى دیگه رو دوست دارم و مى خوام منتظر بمونم تا مادرجونش راضى بشه. کسى نمى تونست حال منو درک کنه. چه شب طولانى و سخت و تموم نشدنى بود اون شب.

صبح مادرم گفت: الهه من به خونه عمو اصغر مى رم تا باهاش صحبت کنم و بیرون رفت.
مثل آدمى که به بن بست رسیده باشد درمونده شده بودم. دلم مى خواست خودم رو بکشم ولى جرأتش رو نداشتم. راستش از مرگ خیلى مى ترسیدم، تا وقتى که مادرم اومد کلافه بودم همه اش این ور و اونور مى رفتم به دلم مى گفتم: ولش کن فکر پیمان رو از سرم بیرون مى کنم و با همین پسره دهاتى ازدواج مى کنم هر چه باداباد و آرزوى یه زندگى خوب رو به گور مى برم. من فرزند یک خانواده فقیرم و باید تو بدبختى زندگى کنم.
بالاخره با صداى در فهمیدم که مادرم اومده. پایین که آمدم دیدم توى آشپزخونه مشغول پختن غذاست تا منو دید شروع کرد به حرف زدن. خدا خیرش بده عمو اصغر رو همین که بهش گفتم، گفت زن داداش غصه نخورى اون چند تا تکه اى که مى خواى براى الهه بخرى من پولشو کنار گذاشتم. پسره رو هم همین که گفتم شناخت، پسر خوبیه با شرایطى که ما داریم بهتر از این گیرمون نمى یاد. دنیا دور سرم مى چرخید یعنى همه چیز تموم شده بود.
مادرم گفت: به نرگس خانوم پیغوم دادم که هفته دیگه شب جمعه واسه بله برون منتظرشون هستیم. انشاءا... تو که برى سر خونه و زندگیت، منم خیالم راحت مى شه.
حرف هاى مادر مثل ضربه پتک توى سرم صدا مى کرد اصلا" نمى فهمیدم که کجا هستم. از یه طرف پیمان از یه طرف این اتفاقها داشت دیوونه ام مى کرد تا اومدم دستم رو یه جایى بگیرم که زمین نخورم، نشد محکم به زمین خوردم. دیگه نفهمیدم چى شد چشم که باز کردم، دیدم تو بیمارستان روى تخت خوابیدم. مادر و عمو اصغر هم دور تختم ایستاده بودند همین که چشمهام رو باز کردم، مادرم با خوشحالى گفت: باز کرد، چشمهاش رو باز کرد. واى دختر گلم چى شد؟!
گفتم: چیزى نیست مادر، حالم خوبه چرا من رو آوردین این جا؟
مادر گفت: وقتى خوردى زمین هر چى صدات کردم چشمهات رو باز نمى کردى من هم عمو اصغر رو خبر کردم و آوردیمت بیمارستان.
عمو اصغر گفت: خوب عروس خانوم حالا بگو بهترى یا نه.
از شنیدن کلمه عروس خانوم متنفّر بودم، با علامت سر گفتم: بهترم ولى در دل آرزوى مرگ مى کردم.
مادر گفت: دکتر گفته که باید امشب رو این جا باشى، من خودم پیشت مى مونم.
گفتم: مادر یه زنگ به زهره مى زنى بگى بیاد این جا بذار امشب زهره پیشم بمونه. تو برو تنهان بچه ها.
گفت: باشه عزیزم و بعد خداحافظى کرد و رفت. یک ساعت بعد زهره اومد. با دیدن من با دستش محکم به صورتش زد و گفت: چى شده الهه؟ یک آن شروع به گریه کردم. هر چى مى گفت چى شده نمى تونستم جواب بدم.
بعد که خوب گریه هام رو کردم و کمى آروم شدم گفتم: زهره دیدى بیچاره شدم کاش اون روز خونتون نمى اومدم و پیمان رو نمى دیدم. شاید اگه اونو نمى دیدم این بلاها سرم نمى اومد.
گفت: چرا، مگه چى شده؟
بالاخره جریان رو براش تعریف کردم و گفتم که شب جمعه هفته دیگه قراره بله برون داشته باشیم.
زهره هاج و واج مونده گفت: خوب مى گى چیکار کنم به پیمان بگم؟
گفتم: نمى دونم زهره، اگه منو به این پسره بدن من خودم رو مى کشم. زهره به خدا بدون پیمان نمى تونم زندگى کنم. به پیمان زنگ بزن جریان رو بهش بگو. اگه واقعا" منو دوست داشته باشه مى یاد اگرم نیاد دیگه حداقل من تکلیف خودمو مى دونم. خسته شدم از این بلاتکلیفى.
زهره به من قول داد که فردا به پیمان زنگ بزنه و خبرش رو به من بده. اون شب لعنتى رو هر جور که بود گذروندم. صبح زهره به خونه شون رفت تا با پیمان تماس بگیره و من هم به همراه مادرم به خونه اومدم. چه خونه اى که برام از زندون بدتر شده بود. مادر برام سوپ درست کرده بود ولى مگه مى تونستم غذا بخورم. نمى دونستم آخرش کارم به کجا مى کشه. بعدازظهر همه اش چشم به راه زهره بودم که بیاد و یه خبرى از پیمان به من بده. مادرم دائم در فکر این بود شب جمعه چیکار بکنه که مثلا" آبرومون حفظ بشه. تا صداى در حیاط رو شنیدم بلند شدم.
مادر گفت: بشین کجا مى رى.
بعد به برادرم گفت: حسن! برو درو باز کن. حسن در را باز کرد. صداى زهره رو مى شنیدم که با حسن صحبت مى کرد. مادرم روى بالکن رفت و با زهره سلام و احوالپرسى کرد و اونو به اتاق آورد. زهره سلام کرد و بعد از پرسیدن حالم کنار من نشست. مادر براى آوردن چایى از اتاق بیرون رفت.
بلند شدم و به زهره گفتم: خوب چه خبر؟! بگو دیگه، دارم دیوونه مى شم.
زهره گفت: زنگ زدم، پیمان وقتى جریانو فهمید خیلى ناراحت شد آخه مى دونى اون هم بدون تو نمى تونه زندگى کنه فقط خیلى از مادرش مى ترسه. گفت که فردا به این جا مى یاد. من به تو خبر مى دم که چه ساعتى و کجا هم دیگر رو ببینید.
گفتم: زهره مگر نمى خواد بیاد و با مادرم صحبت کنه.
زهره گفت: نمى دونم با من زیاد صحبت نکرد خودش که بیاد همه چیز روشن مى شه.
با ورود مادر به اتاق هر دو ساکت شدیم. خدایا! یعنى چى مگر مى شه؟ مادرم با آب و تاب جریان عروسى منو براى زهره تعریف مى کرد و اون و خونوادش رو هم براى شب جمعه دعوت کرد. شش روز دیگه تا اون شب لعنتى مونده بود. زهره به خونه شون رفت و منو با هزار تا سؤال تنها گذاشت. شب خوابم نمى برد، از این که فردا پیمان رو مى دیدم خوشحال بودم و از این که پیمان چه تصمیمى مى گیره، نگران. بالاخره صبح شد. نزدیک ظهر بود که زهره به خونمون اومد و از مادرم خواهش کرد تا اجازه بده من و زهره با هم بیرون بریم و یه دورى بزنیم شاید براى حال من هم بهتر باشه. مادرم قبول کرد. با عجله آماده شدم و با زهره بیرون اومدم.
همین که در حیاط رو بستم، گفتم: کجاست؟
زهره گفت: کى؟
گفتم: پیمان رو مى گم دیگه. مگه نیومده؟
زهره خیلى با سرعت راه مى رفت. سرکوچه که رسیدیم زهره اشاره اى به اون طرف خیابون کرد بله، درست مى دیدم اون ماشین پیمان بود دوتایى به طرفش رفتیم و سوار ماشین شدیم. همین که توى ماشین نشستیم و چشمم به پیمان افتاد گریه ام گرفت. مثل آدمى که ناجى زندگیشو دیده باشه.
پیمان با خنده سلام کرد و گفت: باز که دارى گریه مى کنى.
زهره گفت: پیمان راه بیفت. درست نیست این جا باشیم.
پیمان راه افتاد ولى نمى دونم کجا یعنى اصلا" برام مهم نبود با گریه شروع به صحبت کردم.
آقا پیمان بى وفا تو که گفتى طولى نمى کشه که با مادرم میام و ال مى کنم و بل مى کنم. همه اش حرف بود نه؟! دیگه الهه برات مهم نیست نه؟!
پیمان گفت: باز دارى زود قضاوت مى کنى الهه، بذار یه جایى برسیم نگه دارم با هم صحبت مى کنیم.
دلم خیلى براش تنگ شده بود با خودم فکر مى کردم که چه طور مى تونم همسر مرد دیگه اى بشم و پیمانو فراموش کنم، حتى اگر همسر کس دیگه اى هم بشم، فقط جسمم مال اونه، روحم همیشه پیش پیمان مى مونه. توى همین فکرا بودم که به یه جاى خوش آب و هوا رسیدیم. انگار خیلى از شهر دور شده بودیم. پیمان ماشین رو نگه داشت وقتى از ماشین پیاده شدیم، زهره همون جا کنار ماشین وایستاد. من و پیمان راه افتادیم، یه کمى که از زهره دور شدیم، پیمان رو به من کرد و گفت: باور کن وقتى از زهره جریانو شنیدم و فهمیدم که مریض شدى و بیمارستان بودى، هزار بار خودمو لعنت کردم. تو فکر مى کنى که دورى از تو براى من آسون بوده، به هر کلکى خواستم مادرمو راضى کنم، راضى نشد که نشد و مى دونم که اگر این کار رو بدون اجازه اون انجام بدم حتما" از ارث محرومم مى کنه، از خونه شم بیرونم مى کنه. تو مادر منو نمى شناسى.
گفتم: خوب یعنى چى؟ یعنى مى گى همه اش یه دروغ بود عشقت یه سراب بود، آره؟! دستهاشو گرفتم و با عصبانیت تکونش دادم و فریاد زدم: آره بگو، بگو که دیگه دوستم ندارى، بگو که من برات یه بازیچه بودم آره؟ سرش داد کشیدم و گفتم: حالم از هر چى بچه پولداره بهم مى خوره. گریه امانم نمى داد فریاد زدم، برو گم شو، ازت بیزارم پیمان، بیزار.
هر چى پیمان صدام مى کرد نمى فهمیدم، آخر سر داد بلندى سرم کشید و گفت: یه دقیقه ساکت باش، تو چه قدر عجولى دختر، خوب هر چى دلت خواست که بار من کردى، دستت درد نکنه. من کى گفتم تو رو دوست ندارم یا عشق من به تو دروغ بوده.
گفتم: پس چى؟! پیمان تو را به خدا حرفتو بزن و خلاصم کن.
پیمان گفت: این مشکل دو راه داره یکى این که منو فراموش کنى و با همون خواستگارت ازدواج کنى. یا این که موقعیت منو درک کنى. تو زندگى بدون امکانات و پول که نمى خواى، اصلا" بدون پول که نمى شه زندگى کرد، مى شه؟ آره؟ جوابم رو بده.
گفتم: نه.
جواب این سؤال رو هم من بهتر از اون مى فهمیدم چون بى پولى زیاد کشیده بودم.
گفت: بیا با هم از این جا بریم.
با تعجب نگاش کردم و گفتم: چى؟! یعنى من فرار کنم! آخه چرا؟
گفت: ببین عزیزم، بیا از این جا بریم من تو رو با خودم مى برم تهران برات بهترین خونه و امکانات رو مهیا مى کنم.
گفتم: پیمان من و تو به هم نامحرمیم اینو مى فهمى.
گفت: خوب اجازه بده تا من حرفم رو بزنم، من تو را عقد مى کنم ولى دور از چشم مادرهامون. من و تو خیلى فرصت داریم تا موضوع رو به اونها بگیم وقتى که در مقابل عمل انجام شده قرار بگیرن دیگه هیچى نمى گن. ببین الهه من هم بدون تو زندگى برام محاله، اندازه تمام دنیا دوستت دارم و هیچ وقت از دستت نمى دم، بهت قول مى دم الهه. قول مى دم که هیچ وقت تنهات نذارم.
به چشمهاش که نگاه کردم اثرى از دروغ و فریب نبود. این قدر به اون علاقه مند شده بودم که حتى اگر فریب هم بود نمى دیدم. دوستى پیمان چشمامو کور کرده بود.
گفتم: پیمان! مادرم چى، اون دق مى کنه، چه طورى از مادر و برادرام دل بکنم. من دلم مى خواست که با سرافرازى از این جا برم نه این جورى.
پیمان گفت: قول مى دم خیلى زود همراه هم دوتایى بر مى گردیم و دهن تمام اونهایى رو که حرف اضافه مى زنند مى بندیم. بالاخره الهه! فکرهاتو بکن بهت قول مى دم که هیچ وقت نذارم احساس تنهایى کنى.
زهره از دور صدا کرد بریم دیگه، من که از گرما پختم. نزدیک ماشین که رسیدیم پیمان وایستاد و گفت: الهه صبر کن. وایستادم، واقعا" نمى تونستم جلوى اون هیچ عکس العملى نشون بدم. دست تو جیبش کرد و یه جعبه کوچولو از جیبش درآورد درش رو باز کرد و یک انگشتر با نگین الماس که زیبایى قابل توجهى داشت به من هدیه کرد گفت: الهه تو مال منى.

بعد ادامه داد: در عین حال تصمیم گیرى رو به عهده خودت مى ذارم. تو حتى اگه قرار باشه منو فراموش کنى به انتخابت احترام مى ذارم ولى دوست دارم اینو به عنوان یه یادگارى از یه کسى که دیوانه وار تو رو دوست داره نگه دارى.
خشکم زده بود. پیمان رفت و منو با این فکر مغشوش تنها گذاشت، خدایا چه انتخاب سختى، آیا کدوم راه بهتر بود و عاقلانه تر. زهره صدام کرد بیا دیگه. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
نزدیک خونه که رسیدیم پیمان گفت: الهه جون فردا شب ساعت هفت همون جاى صبح منتظرت هستم. تا هشت منتظرت مى مونم اگر خواستى که با من همسفر بشى، بیا اگر نه هم...
پیمان ساکت شد، به صورتش نگاه کردم داشت گریه مى کرد، خیلى آروم و بى صدا. جگرم آتش گرفته بود. توى دلم گفتم خدایا خودت کمکم کن. تا خونه که رفتیم هر سه ساکت بودیم. جلو کوچه مون که رسیدیم پیمان نگه داشت، با زهره خداحافظى کردم و پایین اومدم. خم شدم تا با پیمان خداحافظى کنم، سرش پایین بود گفتم: پیمان کارى ندارى؟
سرشو بالا کرد و چیزى نمى گفت ولى نگاهش هزار تا معنى داشت انگار که با نگاهش التماس مى کرد. خداحافظى کردم و به طرف خونه راه افتادم. به خونه که رفتم اصلا" حواسم سر جاش نبود یه گوشه اى نشسته بودم و دائم تو فکر بودم خدایا چه کار کنم؟ به مادرم نگاه مى کردم چه قدر بدبختى کشیده بود حالا اگه من هم این کا رو بکنم چى مى شه؟ چى به سرش میاد! عمو و عمه ها چه حرفها که پشت سرم نمى زنند.
باز با خودم مى گفتم: در عوض وقتى که هنوز به دو ماه هم نکشیده با پیمان و با اون ماشین آخرین مدلش به شهر برمى گردم، اون وقت دیگه کسى منو سرزنش نمى کنه. تازه پیمان که مى خواد منو عقد کنه. مى خوام زن رسمى اش باشم دیگه نمى خوام توى فقر زندگى کنم.
خلاصه تا صبح کارم شده بود همین فکرها. تصمیم گرفتم با مادرم صحبت کنم. به خودم گفتم: شاید اگه به مادرم بگم که من این پسر رو دوست ندارم، این بساط رو بهم بزنه و من مى تونم منتظر پیمان باشم تا به صورت رسمى به خواستگاریم بیاد.
صبح توى همین فکرا بودم که مادرم منو صدا کرد و گفت: الهه بیا این جا.
پیشش که رفتم یه چادر سفید با گل هاى ریز آبى درآورده بود و با خوشحالى گفت: بیا عزیزم اینو روى سرت بنداز تا اونو ببرم و بدوزم. باید براى شب جمعه آماده باشه.
با بى میلى اونو به سرم انداختم و گفتم: مادر!
گفت: بله.
گفتم: مادر یه چیزى بگم ناراحت نمى شى.
گفت: نه عزیزم، بگو.
گفتم: مادر من هر چى فکر مى کنم این پسر رو دوست ندارم.
یه لحظه قیچى اش رو گذاشت و گفت: به به، عجب حرفهایى مى شنوم. باز این حرفها رو کى یادت داده! حتما" اون زهره ورپریده، آره! عیب نداره دخترم بهش علاقه مند مى شى مگه من بابات رو دیده بودم. مگه بهش علاقه مند بودم، که تو این حرفها رو مى زنى. خجالت بکش الهه.
گفتم: یعنى هیچ راهى نیست.
با عصبانیت گفت: نه همین که گفتم.
عشق چشمام رو کور کرده بود براى یک لحظه حتى از مادرم بدم اومده بود. از هر کسى که سدّ راه خوشبختى ام مى شد، بدم مى اومد با این حرف مادرم تصمیمم قطعى شد. با خودم گفتم تقصیر خودشونه. من بهشون گفتم که اونو دوست ندارم. مى خواست یه کمى ام به من و نظرم توجه کنن تا این کار رو نکنم. بعد از ظهر اون روز مثل یه مرغ سرکنده شده بودم. ساعت نزدیک شش بود. دلم طاقت نمى آورد، به خونمون نگاه مى کردم انگار که براى آخرین باره که اون خونه رو مى بینم. با گلهاى ایوون بلند، تختى که همیشه آقاجون روى اون مى نشست و با من بازى مى کرد. به برادرام نگاه کردم که هر دوتایى تو حیاط دنبال هم مى کردند و بى خبر از غصه هاى دنیا مى خندیدند. اى کاش من هم توى همون دوران بچگى مى موندم و بزرگ نمى شدم. رفتم حموم، دوش گرفتم، همین که از حموم بیرون اومدم، مادر گفت: الهه بیا موهاتو شونه کنم. نمى دونم چرا، ولى دلم براش سوخت. مادر موهام رو شونه کرد و اونا رو بافت. رو به من کرد و گفت: غصه نخور دخترم، انشاءا... که خوشبخت مى شى.
سریع بلند شدم، چون نزدیک بود گریه کنم و خودمو لو بدم. به مادرم گفتم که مى خوام به خونه زهره برم، زهره امشب تنهاست پدر و مادرش رفتند تهران مى رم و فردا ظهر برمى گردم.
مادرم گفت: باشه عزیزم ولى فردا زود بیاى چون عمو و زن عمو مى خوان بیان تا کارهاى عروسى رو انجام بدن، آخه مى دونى حاج اسماعیل گفته همون شب بله برون یه خطبه عقدى ام خونده بشه.
توى دلم گفتم من در چه خیالم، شما در چه خیال. به ساعت نگاه کردم ساعت هفت و ده دقیقه بود یه مقدار از لباسهامو که نوتر از بقیه بود برداشته بودم و یواشکى پشت در گذاشته بودم. وقتى که مى خواستم برم دستهاى مادرم رو گرفتم و روشو بوسیدم.
مادرم گفت: دختر تو که انگار مى خواى سفر قندهار برى! خوبه یک شب مى خواى خونه نباشى. برو عزیزم خدا یارت باشه.
دلم مى خواست دستهاشو ببوسم و بهش بگم که مادر منو ببخش. بیرون که اومدم حسن و حامد توى حیاط بازى مى کردند حسن جلو اومد و گفت: کجا مى رى الهه من و حامدم با خودت ببر!
گفتم: داداشهاى خوشگلم زود بر مى گردم.
خودمم نمى دونستم که کى برمى گردم خم شدم صورت دوتاییشون رو بوسیدم و گفتم: من که نیستم مواظب مامان باشین ها خوب، قول بدین، قول مردونه. بالاخره با هر سختى بود از خونه دل کندم. لباسهام رو برداشتم و از خونه زدم بیرون. وقتى مى خواستم در رو ببندم یه بار دیگه یه نگاه به خونه انداختم و گفتم: خداحافظ یادگار کودکى، خداحافظ. اشک امانم نمى داد به خاطر همین در رو بستم و به سرعت راه افتادم.
سر کوچه که رسیدم، دیدم پیمان با اضطراب کنار ماشین قدم مى زنه و مدام به ساعتش نگاه مى کنه. با دیدن من این قدر خوشحال شد که نگو. زود در ماشین رو باز کردم و نشستم و اون هم به سرعت به راه افتاد. کمى از راه رو که رفتیم خوابم برد. چشمم رو که باز کردم صبح شده بود تا چشمهام رو باز کردم پیمان به من صبح بخیر گفت و ادامه داد عزیزم به تهرون خوش اومدى.
گفتم: واى این جا کجاست رسیدیم؟
گفت: ساعت خواب چنان خوابت برده بود گوئى یکساله که نخوابیدى.
گفتم: آره دو شبه که یه خواب درست و حسابى نداشتم.
چشمهام به خیابونها بود اصلا" حواسم پیش پیمان نبود. خیابانهاى بلند با مغازه هاى زیبا و رنگارنگ و من که هیچ وقت از شهر خودمون بیرون نرفته بودم مات و مبهوت خیابونها شدم.
پیمان گفت: هى حواست کجاست؟
گفتم: واى پیمان چه قدر این جا قشنگه. دوست دارم توى خیابونهاش قدم بزنم.
گفت: باشه این قدر قدم بزنى که خسته شى.
پیمان دائم از این خیابون به آن خیابون مى رفت. من محو زیبائى هاى اون جا بودم. واقعا" تهران زیبا و دلفریب بود. از یک میدان بزرگ گذشتیم. وسط میدان مجسمه بزرگى از شاه خودنمایى مى کرد. چند خیابان دیگر را که عبور کردیم بالاخره پیمان جلوى یک آپارتمان بلند و زیبا ایستاد.
گفتم: این جا کجاست؟
گفت: بیا پایین، مى بینى.
در ماشین رو بستم. پیمان در رو باز کرد و از پله ها بالا رفتیم جلوى یه در وایستاد کلید انداخت و در را باز کرد. یه خونه جمع و جور یک خوابه با فرشهاى الوان زیبا. یکدست مبل سفید راحتى توى هال و وسایل لوکس و شیک و یک تلویزیون سیاه سفید که گوشه هال بود. آشپزخونه تمیز و مرتب با تمام وسایل، انگار که این ها رو قبلا" آماده کرده بود.
پیمان گفت: خوب نظرت چیه؟
گفتم: واى عالیه خیلى زیباست. پیمان، این جا خونه کیه؟
گفت: این جا خونه توئه عزیزم. امیدوارم این جا راحت باشى.
خودمو روى مبلها انداختم و مثل بچه ها هى خودمو تکون تکون مى دادم.
پیمان گفت: الهه جون همین جا باش و استراحت کن من بعد از ظهر بر مى گردم. من باید به خونه برم و خودمو به مامان جون معرفى کنم وگرنه سرمو مى بُره. خودم از بیرون غذا مى گیرم و مى آرم. البته اگه گرسنه ات شد توى یخچال یه چیزهایى هست که بخورى و خداحافظى کرد و با عجله رفت.
براى یک لحظه خیلى ترسیدم، با خودم گفتم: الهه این جا چه کار مى کنى. واى الآن مادرت چه حالى داره، یعنى فهمیدن که فرار کردى یا نه؟! ساعت ده بود، دلشوره عجیبى داشتم از تنهایى مى ترسیدم بلند شدم و به آشپزخونه رفتم. در یخچال رو باز کردم کمى میوه آوردم و شروع به خوردن کردم، به خودم گفتم: حالا که اومدى، دیگه راه بازگشتى نیست هر چى پیمان بگه همونه، پس سعى کن همسر خوبى براى پیمان باشى. دائم توى فکر بودم. به اتاق خواب رفتم یه اتاق سه در چهار با یه تخت دو نفره و یه روتختى شیک. در کمد لباس رو باز کردم واى چه خبر بود این قدر لباسهاى جور واجور با رنگهاى زیبا از بهترین مارکها که حتى توى خواب هم نمى دیدم. قفسه زیر لباسها پر از کفش بود به رنگ هر لباسى یه جفت کفش بود و من که عاشق تجملات بودم شروع کردم به پوشیدن لباسها. یکى از یکى زیباتر، یکى از لباسها خیلى زیبا بود معلوم بود خیلى گرون قیمته. اونو پوشیدم و موهام رو باز کردم جلوى آیینه رفتم با لوازم آرایش و ادکلن روى میز کمى به خودم رسیدم. جلوى آیینه که وایستاده بودم و خودمو رو نگاه مى کردم باورم نمى شد، این همون زندگى بود که همیشه آرزو داشتم. حالا پیمان براى من بهترین شوهر دنیا بود. یعنى توى این چند وقتى که از هم دور بودیم اون این وسایل رو برام آماده کرده بود.
با صداى در به خودم آمدم از اتاق بیرون رفتم نگاهم به ساعت افتاد ساعت سه بود باورم نمى شد که به این زودى گذشته باشه.
پیمان تا منو دید گفت: سلام الهه، چه قدر خوشگل شدى درست مثل فرشته ها. بعد ادامه داد که بیا برات غذا گرفتم، بیا که خیلى گرسنه ام.
این اولین نهارى بود که توى خونه خودمون و دو نفرى با هم مى خوردیم. چه قدر لذت بخش بود به پیمان گفتم: خوب، خونه تون رفتى؟
گفت: آره رفتم و خودم رو معرفى کردم و گفتم که شب به خونه نمى آم.
یکهو ته دلم خالى شد ولى چیزى نگفتم.
نهار رو که خوردیم، به پیمان گفتم: مى خواى چیکار کنى. درسته که دنبالت راه افتادم و اومدم چون خیلى دوستت دارم، ولى دوست ندارم که این طورى نامحرم بمونم.
پیمان خنده اى کرد و گفت: براى همین مى گم که چه قدر عجولى. عصر با هم مى ریم بازار و خرید مى کنیم، بعد هم فردا دنبال یه محضردار مى گردم تا من و تو رو عقد کنه. آخه تو بدون اجازه ولى که نمى تونى با من ازدواج کنى.
انگار دنیا رو سرم مى چرخید یعنى چى؟ اگه نشد چى با این کارى که من کردم نه راه پس دارم و نه راه پیش.
پیمان که انگار فهمیده بود از چى ناراحتم گفت: غصه نخور یه جورى درستش مى کنم.
بعد از نهار آماده شدم و با پیمان بیرون رفتیم. از این که با پیمان شانه به شانه راه مى رفتم احساس غرور مى کردم بالاخره بازار رفتیم و پیمان کلى برام خرید کرد. طلا فروشى، لباس فروشى و هر جایى که فکرش رو بکنى. تا نزدیکى هاى غروب با ماشین توى خیابونها دور مى زدیم.
پیمان گفت: الهه مى دونى از صبح که تو را گذاشتم چند تا محضر رفتم ولى هیچ کدوم حاضر نشدند که این کار رو انجام بدهند، گفتند که این کار غیر قانونیه.
گفتم: پس چه کار کنیم فکر این جاشو نکرده بودم.
پیمان گفت: یه راه دیگه ام هست، بیا تا بهت بگم.
رفت و نزدیک یه امامزاده وایستاد. اومدیم پایین، زیارت که کردیم پیمان پیش یک پیر مردى که دعا مى خوند رفت و گفت: حاج آقا ما مى خواهیم به هم محرم بشیم زحمتشو مى کشید؟
اون هم گفت: بله با کمال میل.
مقابل امامزاده پیمان جلو من ایستاد و گفت: الهه قول بده که به من وفادار بمونى و هیچ وقت و در هر شرایطى منو تنها نذارى.
بهش قول دادم و گفتم: تو چى؟
گفت: قول مى دم که خوشبختت کنم و هیچ وقت و هیچ کجا به غیر از تو به کسى دیگه اى فکر نکنم.
دلم آرام گرفت. حاج آقا اومد و صیغه محرمیت رو خوند و به پیمان گفت: موقت یا دائم؟
پیمان به من نگاهى کرد و محکم گفت: براى همیشه مى خوام غلامش باشم.
بالاخره ما به هم دیگر محرم شدیم. انگار دنیا مال من شده بود. پیمان عزیزم رو به دست آورده بودم از این شانس خودم خیلى خوشحال بودم و خدا رو شکر مى کردم.
با خودم گفتم: کاشکى مادرم این جا بود و این خوشبختى رو مى دید و مى فهمید که انتخاب من از اون پسره دهاتى خیلى بهتره. پیمان من کجا و اون کجا؟
پیمان صدا زد: حواست کجاست؟ بریم عزیزم.
راه افتادم. پیمان دستمو محکم گرفته بود، از گرماى دستش یه حس خوبى داشتم فکر مى کردم که از تمام غصه ها نجات پیدا کردم و حالا یه مأمن و تکیه گاه خوبى دارم. دلم مى خواست داد بکشم و به همه بگم که آره این همسر منه.
ماشین که راه افتاد پیمان گفت: الهه تو فکرى، نکنه ناراحتى که زن من شدى؟
گفتم: پیمان این چه حرفى که مى زنى. مى دونى، دوست داشتم مثل همه دخترها سر عقد، دخترها روى سرم قند بسابند و کِر بکشند، دوست داشتم مادر و فامیل ها همه دور من بودند و خوشبختى منو مى دیدند. اشک چشمهام رو پر کرده بود دیگه نتونستم ادامه بدم.
پیمان گفت: قرار نبود از حالا غریبى کنى اونا نیستند من که هستم. بهت قول مى دم جاى خالى همه شونو برات پر کنم.
پیمان جلوى یه عکاسى وایستاد داخل که شدیم، عکاس ژستهاى مختلفى رو یادمون داد و چند تا عکس کوچیک و بزرگ گرفت و گفت که فردا آماده است.
پیمان گفت: خوب حالا مى خوام یه جشن دو نفره بگیریم بریم به یه رستوران شیک شام بخوریم.
گفتم: کجا؟
گفت: هر کجا تو دوست دارى.
گفتم: من که جایى رو بلد نیستم.
خلاصه پیمان جلوى یه رستوران نگه داشت، داخل شدیم. واى چه قدر مجلل بود چه شام مفصلى، هر چى توى رستوران پیدا مى شد، پیمان سفارش داده بود. پیمان دائم مى خندید و شاد بود به چهره اش که نگاه مى کردم محو خنده هاش مى شدم. واى که چه قدر زیبا و دوست داشتنى بود چه قدر اونو دوست داشتم حتى اگه یه لحظه نمى دیدمش دلم براش تنگ مى شد. هیشکى مثل پیمان نبود.
شام که خوردیم، پیمان یک کیک بزرگ سفارش داده بود. اونو تو جعبه گذاشتند و برامون آماده کردند تا با خودمون ببریم. توى راه جلوى یه گل فروشى نگه داشت و رفت پایین. یه دسته گل بزرگ و زیبا که دورش گلهاى سفید و خوشبوى مریم و وسطش گل عشق من، گل رز بود که برام یادآور روزهاى آشنایى بود و یه کارت بزرگ که روش نوشته شده بود، به یاد کسى که همیشه به یاد توست.