نسترن گفت : بلا نسبت شما منكه با اين گيس سفيدم دروغ نميگويم . از خودم كه در نياوردم ، عالم وآدم ميدانند ، ديگر كسي توي اين خانه بند نميشود ، باغبان با حسن هر دو گريختند . من رفتم دعاي بيوقتي برايخودم و گلي خانم گرفتم ، ترسيدم از ما بهتران بما صدمه برسانند . آقا اول سگمان مشكي مرد ، من گفتم قضابلا بوده . بعد همان ساز ، همانجور كه خانم ميزد ، همه ميگويند اين خانه جني شده
فريدون پرسيد : كي در آن عمارت است ؟ شبها كسي آنجا ميخوابد ؟
مثل پيشتر من و گلي خانم آنجا هستيم -
كليد در تالار كه به باغ باز ميشود پيش كي است؟
، پيش گلي خانم ، روي سر بخاري گذاشته . آقا ما همه مان عزا داريم بلا نسبت كسي اينجا ساز نميزند
كسي جرئت نميكند برود توي تالار .
فريدون با بي صبري پرسيد : گلناز چه ميگويد؟
آقا دخيلتانم ، من ترسيدم گلي خانم هول بكند ، خوب دختر است ، جوان است ، باو بروز ندادم . امشب
سرش درد ميكرد رفته خوابيده . ماشاالله خوابش هم سنگين است ، اگر دنيا را آب ببرد او را خواب ميبرد . اگرميدانست كه شما ميآئيد هرگز نميخوابيد ، طفلكي ! حالا هم ميترسم تنهايش بگذارم
بعد دلا دلا رفت فانوس را برداشت ، دم در رويش را برگردانيد وگفت :
آقا شام خورده ايد ؟ رختخوابتان را درست بكنم ؟
. لازم نيست ، تو برو پي كارت ، مرا تنها بگذار -
هزار جور انديشه ها ي موهوم و بي سر و پا جلو فريدون نقش بست . با خودش ميگفت : ((شبها تار
ميزنند همان آهنگي كه فرنگيس ميزد . نوكر و باغبان رفته اند ، سگ مرده ! )) به دشواري نفس ميكشيد ، سايههاي خيالي جلو او ميرقصيدند ، چشمش افتاد به قاليچه بدنهء ديوار كه عكس حضرت سليمان روي آن بود ، سهنفر عمامه بسر دست بسينه كنار تخت او ايستاده بودند ، زمينة قاليچه پر شده بود از اژدها ، جانوران خيالي وديوهاي خنده آوري كه روي تنشان خال سياه داشت وشليتهء قرمز به كمرشان بود ، اين نقش كه پيشتر او رابخنده ميانداخت حالا مثل اين بود كه جان گرفته بو د و او را ميترسانيد ، بدون اراده بلند شد ، چند گامي بدرازياطاق راه رفت جلو در اطاق مجاور ايستاد دسته آنرا پيچاند ، در باز شد ، در تاريكي ديد دو تا چشم درخشان باودوخته شده ، قلبش تند شد ، پس پسكي رفت ، چراغ را برداشت نزديك آورد ديد ، گربة لاغري از شيشه شكستهپنجره بيرون جست .نفس راحت كشيد ، اينجا اطاق شخصي فرنگيس بود روي ميز گلدان را با گلهاي خشكيدهديد. نزديك رفت آنها را مابين انگشتانش فشار داد ، خورد شد روي ميز ريخت ، اشك در چشمش حلقه زد ، بويبنفشه در هوا پراكنده بود ، همان عطري بود كه فرنگيس دوست داشت . پا پوشهاي او را زير نيمكت ديد ، پيچه اوبا نوار آبي به گل ميخ پرده آويزان بود . همه اين چيزها خودماني و دست نخورده سرجاي خودشان بودند وليصاحبش آنجا نبود. نه ، او نميتوانست باور بكند كه فرنگيس مرده ، هر دقيقه او مي توانست در را باز بكند ووارد اطاق خودش ب شود . ناگاه چشمش به ساعت روي بخاري افتاد ، از زور ترس خواست فرياد بكشد ، ديدعقربك آن سر ساعت هفت و ده دقيقه ايستاده همان ساعتي كه فرنگيس روي دستش جان داد . عرق سرد ازتنش سرازير شد ، چراغ را برداشت و به اطاق خودش برگشت ، ولي ميترسيد پشت سرش را نگاه بكند . سيگاريآتش زد و روي صندلي افتاد .
اين افكار تلخ سر او را تهي كرده بود ، تن او را از كار انداخته بود . و اراده اش را بي حس كرده بود
باز ياد حرف نسترن افتاد كه گفت : (( همزاد فرنگيس شبها تار ميزند . )) وضعيت مرگ زنش را بياد آورد كهبجاي وصيت با لحن تهديد آميز باو گفت : (( من ميميرم اما آن دنيا هست ، بتو ثابت ميكنم ! )) آيا روح هست ؟
بلكه روح اوست كه براي اثبات آن دنيا ميآيد و ميخواهد بمن بگويد كه آن دنيا راست است . اما روحي كه سازميزند ! بلند شد از قفسه ديوار كتاب احضار ارواح فرانسه را بيرون آورد ، گرد آنرا فوت كرد ، نشست وسرسركي ورق ميزد چشمش افتاد به اين جمله : (( اگر در مجالس احضار ارواح ساز ملايمي بنوازد به تجليروح كمك خواهد كرد . )) دوباره ورق زد جاي ديگر نوشته بود : (( او زاپياپالادينو ميانجي سرشناس ايتاليائيهنگاميكه بحالت اغما ميافتاد ، پردة پشت سر او باد ميكرد جلو ميآمد . صداي تلنگر از در و ديوار ميباريد ، ميزتكان ميخورد ، صندلي ميرقصيد ، ماندلين در هوا معلق ميماند و ارواح با آن ساز ميزدند . )) كتاب از دستشافتاد ، وهم و هراس مرموزي باو دست داد


زير لب با خودش ميگفت : (( آيا روح ساز ميز ند ؟ آيا راست است ؟ شبها مي آيد تار بزند ، لابد آن دنيا هست . همايون ، آري همان همايون را ميزند ، نه به اين سادگي نيست . )) و در همان حال حس كرد كه تنهانيست ، بلكه روح فرنگيس در نزديكي اوست و با لبخند پيروزمندانه باو نگاه ميكند .


از پنجره نگاهي بعمارت روبر و انداخت همانجا كه شبها تار ميزند . ولي دوباره با خودش گفت : (( مرا بگو كه بحرف خاله زنيكه ها باور ميكنم ! هنوز كه صدائي نشنيده ام ، خبري نشده . شايد هم نسترن از خودشدر آورده . از آن دنيا هم دلم بهم خورد . اگر بنا بود مرده ها هم همان سستيها ، همان سرگرمي ها ، همانشهوت و فكر زنده ها را داشته باشند ، اگر آنها هم باز دلنگ دلنگ تار بزنند ، همان كثافتكاري هاي روي زمين كهخيلي بچگانه است . نه پيداست كه اين دلخوشكنكها را مردم از خودشان در آورده اند اصلا ناخوشي مراضعيف كرده ، فردا صبح بايد پرده از روي اين كار بردارم . تار را ميآورم توي همين اطاق تا ببينم زنندة آنكيست ))


در اينوقت صداي وز وز طويلي چرت او را پاره كرد . ديد مگس درشتي ديوانه وار خودش را به چراغميزد ، فتيله پائين ميكشيد و دود ميزد . بلند شد سيگار ديگري آتش زد ديد نفت ته كشيده ، چراغ را فوت كرد ،اطاق تاريك شد . در خودش احساس آرامش كرد .


صندلي راحتي را جلو پنجره كشيد ، دستش را روي در گاه تكيه داد به بيرون نگاه ميكرد . عمارتتاريك و مرموز جلو او بود ، صداي وزش باد ميآمد كه برگهاي خشك را از اينسو به آنسو ميكشيد . سايهدرختها مانند دود غليظ و سياه بود و شاخه هاي لخت آنها مانند دستهاي نااميدي بسوي آسمان تهي دراز شدهبود . افكار پريشان و ترسناك باو هجوم آورد . ناگهان هيكل خاكستري رنگي بنظرش آمد كه از لاي درختهاآهسته ميلغزيد ، گاهي مي ايستاد و دوباره براه ميافتاد ، تا اينكه پشت عمارت كهنه ناپديد گرديد . فريدون باچشمهاي از حدقه بيرون آمده نگاه مي كرد و بجاي خودش خشك شده بود ، ولي سر او درد ميكرد ، تنشخسته و خرد شده بود افكارش كم كم تاريك شد ، چشمهايش بهم رفت ،بنظرش آمد كه در بندر مارسي در رقاصخانه كثيف و پستي بود . گروهي از كشتيبانان ، گردنه گيرها و عربهاي بد دك و پوز الجزاير كنار ميزها نشسته بودند ، شراب مينوشيدند و صحبت ميكردند . دو نفر با شال گردن سرخ و پيراهن پشمي چرك ، يكي از آنها بان ژو ميزد و ديگري ساز دستي .

زنهاي چرك با لبهاي سرخ غرق بزك در آن ميان با لاتها ميرقصيدند . يكمرتبه در باز شد فرنگيس با يكنفر عرب پا برهنه كه ريخت راهزنان را داشت دست بگردن وارد شدند ، با هم ميخنديدند و به او اشاره ميكردند . فريدون از جايش بلند شد ولي ديدهمة مردم بلند شدند و صندلي ها را بهم پرتاب ميكردند ، گيلاسهاي شراب بزمين ميخورد و مي شكست . عربيكه وارد شده بود كاردي از زير عبايش در آورد ، يخه يكنفر را گرفت جلو كشيد سر او را بريد . ولي آن سرهمينطور كه در دستش بود و از آن خون ميريخت با صداي ترسناكي مي خنديد ، در اين بين سه نفر پليسششلول بدست وارد شدند همه آنها را جدا كردند و بيرون بردند . اومات سر جايش ايستاده بود . نگاه كرد ديدفرنگيس هم آنجاست ، موهاي مشكي تاب دار خودش را پريشان كرده بود ، لاغرتر از هميشه رفت ساز را ازروي ميز برداشت و به همان حالت خسته و همانطوري كه همايون را ميزد ، سيمهاي ساز را مي كشيد و اشك ازچشمهايش سرازير شده بود .
فريدون هراسان از خواب پريد ، عرق سرد از تنش مي ريخت ، اول بخيالش كابوس است ، چشمش رامالاند ولي صداي ساز را مي شنيد . صدار تار مانند گريه بريده بريده در هوا موج ميزد . هر زير و بمي كهميشنيد تار و پود وجودش از هم پاره ميشد . صداي خفه و نامساعدي مانند ناله بگوش او ميرسيد . اين همانهمايون بود كه فرنگيس دوست داشت !
توده ابرهاي سياه مايل به خاكستري طلوع صبح را اعلام ميكرد . نسيم خنكي ميوزيد ، سايه كوه هاي كبود تيره در كرانه آسمان مشخص شده بود و صداي پاي اسبي كه با سم خودش زمين طويله را ميخراشيدشنيده ميشد .
فريدون از جا بر خاست ، پاورچين پاورچين از پله دالان پائين رفت ، چون چشمش به تاريكي آمختهشده بود از پله ايوان هم پائين رفت و با احتياط هر چه تمامتر به عمارت كهنه رسيد . صداي ساز را خوبميشنيد ، قلبش تند ميزد بطوري كه تپش آنرا حس ميكرد .
در اطاق نسترن باجي را باز كرد ، از در ديگري كه بدالان باز ميشد بيرون رفت . دقت كرد ، صداي سازخاموش شده بود ؟ در ده قدمي او در تالار بود ، همانجا كه ساز ميزدند ، نزديك رفت و از جاي كليد نگاه كرد .تعجب او بيشتر شد ، چه ديد كه يك شمعدان روي ميز ميسوخت و چفت در از بيرون باز بود . در ضمن صدايدو نفر كه با هم صحبت ميكردند شنيد . بي اختيار تنه اش را بدر زد ، صداي شكستن چوب و چيزي كه بزمينخورد و فرياد ترسناكي از درون اطاق شنيده شد . فريدون با مشتهاي گره كرده بميان اطاق جست ، ولي ازمنظره اي كه ديد سر جاي خودش ماند :
مردي با لباس خاكستري ، صورت سرخ ، گردن كلفت و اندام نتراشيده روي نيمكت والميده بود . گلنازخوشگل تر و فربه تر از پيشتر با پيراهن خواب و موهاي ژوليده بحالت بهت زده ايستاده بود و تار فرنگيس بادسته صدفي جلو پاي او شكسته افتاده بود . آن مرد با چشمهاي ريزه براقش نگاهي بسر تا پاي فريدون كرد ،سپس بدون اينكه چيزي بگويد بلند شد ، سرش را پائين انداخت با پشت خميده و گامهاي سنگين از در ديگر كه بهباغ راه داشت بيرون رفت .
فريدون دستهايش را بكمرش زده بود ، قهقهه ميخنديد و بخودش مي پيچيد با خندة ترسناك . همه اهلخانه جلو در اطاق جمع شدند ، ولي كسي جرئت پيش امدن نداشت . بقدري خنديد كه دهنش كف كرد و با صدايسنگيني بزمين خورد ، بطوريكه تا چند دقيقه بعد چلچراغ ميلرزيد .
همه گمان ميكردند كه فريدون جني شده . اما او ديوانه شده بود . 1
پايان
اين قسمت در افسانه 5و 5و 10 چاپ و تقديم آقاي م.ضياء هشترودي شده است