رمان رکسانا م.مودب پور قسمت پنجم

((جریان رو براش گفتم.شروع کردن با رکسانا به خندیدن.وقتی خنده هاشون تمام شد عمه م گفت))
-عین باباشه!اون چند سالی که باهم زندگی میکردیم یه گربه یا یه سگ یا یه پرنده از ترسه باباش جرات نداشت بیات طرفه خونه ما!خیلی شیطون بود!
((بعد یه نگاه به من کرد و گفت))
-توام همینطور!درست مثله باباتی!ساکت و اخمو ولی مهربون و محکم!
((سرم رو برگردوندم طرفه بخاری که قاب عکس ا روش بودن و بعدش برگشتم طرفه عمه م و گفتم))
-قراره ترمه خانوم از اونجایی که هستن اسباب کشی کنن.
عمه م -چرا؟
-مانی میخاد!یکی از آپارتمان های بابا اینا خالیه نزدیکه خونه خودمونه! مانی بهش گفت که بیات اونجا زندگی کنه
((یه لحظه ساکت شدم بعدش گفتم))
-یه چیزه دیگه م هست!
عمه-چی عمه؟
-مانی دیشب ازم خواست که درمرد ازدواجش با ترمه خانوم با عموم صحبت کنم!
((عمه م یه لبخند زد و گفت))
-خب صحبت کردی؟
-عموم موافق نیست ولی مانی لجبازه!میدونم حرف خودش رو به هرصورت پیش می بره!
((چایی م رو برداشتم و کمی ازش خوردم و یه سیگاره دیگه روشن کردم و گفتم))
-نمی خواین برام از گذشته ها بگین؟
عمه م-چرا ولی اول باید خودت بخوایی که بدونی!
-می خوام بدونم!
عمه م-اشکاله ما اینه که همش میخواهیم بریم تو گذشته ها!آینده یه ما ها رفته تو گذشته هامون وقت شه که گذشته هارو دیگه ول کنیم گذشته دیگه مرده!
بهتره که این مرده رو خاک کنیم و سرمون رو برگردونیم طرفه آینده!اما تاحالا نشده!یکی ش خوده من!
-بالاخره اگرم قرار باشه این مرده هارو خاک کنیم نباید یه خاطره یه ازشون داشته باشیم؟!
عمه م -چرا!اما فقط درحد یه خاطره!نباید هم این خاطره یه سی بندازه رو آینده و حال مون!هرچند که برای من انداخته!
((سرم رو تکون دادم که اون هم یه سیگار از روی میز برداشت و روشن کردش و شروع کرد به کشیدن.دو سه دقیقه ای هیچی نگفت بعدش یه نگاه به من کرد و گفت))
-تو اصلا چیزی در باره یه پدر بزرگت میدونی؟
-نه!
عمه م- میدونی که پدرت و موت از زنه دومش بود؟
-نه!
عمه م-پدر بزرگت دو تا زنگ گرفت!اولی ش مادره من بود و دومش مادره پدرت و عموت!
((یه لحظه ساکت شد و بعدش گفت))
-نمی دونم از کجا برات شروع کنم و بگم!یه دنیا حرف تلنبار شده تو دل مه!اگه سر واز کنه دیگه نمیشه جلوشو گرفت!
-من گوش میدم!
عمه م-فقط گوش دادن کافی نیست!باید درک کنی!باید بفهمی!بعضی از پدر مادرا یعنی اکثرشون به حرفه بچه ها شون گوش میدان اما نمیتونن بفهمن شون و
یا درکشون کنان!این میشه که بینشون فاصله می افته!فاصله بینه دوتا نسل!حالام بینه من و تو برعکس!این دفعه توباید به حرفام گوش بدی و درک کنی!باشه؟
-سعی میکنم!
((سرش رو تکون داد و گفت))
-تو از تاریخ چی میدونی ؟ازدوره قاجار!از زمان احمد شاه و اون وقتا؟
-یه مقدار اعلاء دارم!
عمه م-این چیزا که برات تعریف میکنم چیزایی یه که از مادرم شنیدم!خودم که نبودم!زیاد خبر ندارم!همین قدر که شنیدم و میدونم برات تعریف میکنم!
((یه نفسی تازه کرد و گفت))
-پدربزرگ و مادر بزرگ مادرم ایرانی بودن اما ایرانیانی که خیلی سال پیش افتادن دست روسیه!همون موقع که جنگ بود و ما شکست خوردیم!اونام کم کم
روس شدن!یعنی روسیه اون روسیه سرخ نبود!همون روسیه تزاری!پدر بزرگ و مادر بزرگم هردو از خانواده های اشرافی بودن! خونه هایی مسله قصر و کالسکه
هایی شیش اسبه و نوکر و کلفت و خدمتکار و جشن هایی آنچنانی و موزیک و رقص باله و تآتر تو خونه و این جور چیزا!اینارو تو کتاب خوندی یا مثلا تو بعضی از این
فیلمای قدیمی دیدی یا نه؟
-یه چیزایی ازشون دیدم!
عمه م-پدر پدر بزرگم از اون آدمایی بوده که دلش میخواسته جز روسیه باشه و خودش رو همیشه یه روس میدونسته اما بر عکس پدر بزرگم همیشه دلش
میخواسته ایرانی باشه!حالا این دوتا حرفه همدیگه رو میفهمیدن یا نه بماند!حتما اونا هم حرفه همدیگه رو نمی فهمیدان!بگذریم!
مادر بزرگم م خانوادش همینجوری بودن!مدرن و شیک یا بقول بعضی ها بورژوا!
گویا وقتی مادر بزرگم چهار یا پنج سالش بوده معلم زبانه فرانسه و انگلیسی و موسیقی داشته و خدمتکار مخصوص و معلم باله و این چیزا!
پدربزرگمم همینطور!توسن سیزده چهارده سالگی یه شمشیر زن خوب بوده و بلد بوده با این هفت تیر های سر پر تیر اندازی کنه و مثلا برای حفظ شرافت با
بدست آوردن دختر مرده علاق ش با رقیبش دوئل کنه و هر هفته با اسب بره برای شکار و سر وقت معلم زبان و معلم رقص و اینجور چیزا!اینم فهمیدی؟
((سرم رو تکون دادم که گفت))
-حالا از این چیزا که گفتم چی دست گیرت شود؟
-خوانواده پدر بزرگ و مادر بزرگتون جز اشراف اون زمان بودن و صاحب قصر و کاخ و پول زیاد و در اون زمان خیلی مدرن!
عمه م-آفرین!
-اما یه مساله برام روشن نیست!
عمه م-چه مساله ی؟
-ایران در زمان قاجاریه این طوری نبوده!یعنی دختر ها باید تو خونه می موندن و پسرام مثلا یه مکتب خونه میرفتن و بعدشم می رفتن حجره پدرشون و میشدن یه کاسب بازاری!مگه اینکه...
عمه م-مگه اینکه چی؟
-پدر بزرگ و مادر بزرگتون تو چه شهری بودن؟
((یه لبخند زد و گفت))
-گرجستان شوروی !یعنی گرجستان ایران!البته اگر میتونستیم بعد از اینکه مدت اون قرار داد ها تموم شود پسش بگیریم!
-چرا گرجستان؟
((یه نگاه به من کرد و گفت))
-مگه برات فرقی میکنه؟
-خوب نه والی معمولا کسی که تو گرجستان زندگی میکنه باید مسیحی باشه!
((یه لحظه مکس کردم بعدش با شک و دودلی گفتم))
-شما مسیحی هستین؟
((یه لبخند زد و گفت))
-نمیدونم!یعنی حالا دیگه نمیدونم!
((یه سیگار دیگه ورداش و روشن کرد و گفت))
-تا اینجا که گفتم فهمیدی یا نه؟
((سرم رو تکون دادم که گفت))
-وقتی مادر بزرگم حدودا هیجده سالش بود یه شب تویکی از این جشن ها ازش میخوان که برای مهمون ها پیانو بزنه.مادربزرگامم میره میشینه پشته پیانو و شروع
میکنه به زدن.گویا هنوز اون وقتا رسم نبوده که مثلا یه دوشیزه از خوانواده یه اشراف آواز بخونه اما یه مرتبه نمیدونم چی میشه که مادربزرگمم همین تور که داشته یه قطعه رو اجرا میکرده شروع میکنه به خوندن!
تا صداش که احتمالا خیلی قشنگ بوده بلند میشه همه ساکت میشن و جوونا جمع میشن دورش!همه تعجب کرده بودن!این شاید اولین باری بوده که دختره یک خوانواده اشرافی در یه جشنه اشرافی آواز میخونده!
پچ پچ می افته بینه دخترها و زن ها!همه جا خاله زنک بازی بوده دیگه!
خلاصه این داره گوشه اون پچ پچ میکنه اون داره گوشه اون پچ پچ و اون یکی در گوش اون یکی پچ پچ میکنه که سالن رو صدا ور میداره اما
مادربزرگم به هیچی اعتنا نمیکنه و آوازش رو تموم میکنه!
آوازش که تموم میشه از جاش بلند میشه و بر میگرده طرف مهمونا و همین جور منتظر میمونه که ببینه عکس العلمشون چیه.اما صدا از
صدا درنمیاد! از تشویق که خبری نبوده هیچ، همه زن ها هم داشتن بش چپ چپ نگاه میکردن! خوب در واقع مادر بزرگم ی سنت شکنی
کرده بوده که تا اون روز سابقه نداشته!
پدرش که یه همچین وضعی رو میبینه با اینکه از دست دخترش که مادربزرگ من باشه عصبانی بوده اما برای حمایتش میره جلو و بغلش
میکنه و ورش میداره و آروم میره طرف در سالن.مادر مادربزرگم هم میره طرف شون و اول دخترش رو بغل میکنه و ماچ میکنه و سه تایی
میران طرف در!تو همین موقع اولین پسر جوون شروع میکنه به دست زدن!بعدش دومی و بعدش سومی و یمرتبه تموم پسرای جوون
که تواون مهمونی شرکت داشتن شروع میکنن براش کف زدن!
کف زدن پسرای جوون همانا و همراه شدن صدای دست دخترای جوون همانا!خلاصه هرچی دختر و پسر جوون انجا بوده برای حمایت و
تشویق این کار جسورانه ی مادربزرگم شروع میکنن به کف زدن که یمرتبه تمام مردهایی که اونجا بودن باهاشون همصدا میشن و اونام
برای مادربزرگم دست میزنن!بلافاصله میزبان هم میره طرفشون و نمیزاره که از سالن برن بیرون!
شور و ولوله می افته تو مهمونی!اونقدره براش دست میزنن که مادربزرگم مجبور میشه دوباره برگرده پشت پیانو و یه آهنگ دیگه بزنه و
بخونه!مادربزرگمم درحالی که گریه میکرده شروع میکنه به آهنگ زدن و خندان که این مرتبه با تشویق تمام مهمون ها روبرو میشه!
همیشه برای اینکه ی سنت پوسیده عوض بشه یه جسارت لازمه و یک حمایت!
همونجا براش دهتا خواستگار پیدا میشه که از فرداش راه می افتن طرف خونه اینا برای خواستگاری!
یه مرتبه مادربزرگم میشه نقطه توجهه همه خانواده های سرشناس!صبح این میومد و شب اونیکی!
اما مادربزرگم به هیچکدوم جواب درست نمی ده!خانواده هاهم برای اینکه توجه شون رو جلب کنن
یه شب این یکی دعوت شون میکرد و براشون یک مهمونی راه انداخته و یه شب اونیکی!
میونه تمام این خانواده ها و خواستگارها دو تاشون از نظر اشرافی و نسبت با مثلا درباراون
موقع یا مثلا تزار از همه بالاتر بودن به طوری که باقی کم کم خودشون رو میکشن کنار و
می مونن این دوتا جوون که هر دو هم خوش قد و قامت بودن و هم خوش قیافه و هم شجاع
و تحصیل کرده!خلاصه هردو از هر جهت کامل بودن و مادربزرگم نمیدونست که کدوم شون
رو انتخاب کنه!ایناهم هردو یک دل نه صد دل عاشق مادربزرگم میشن!هردو خیلی آقا و نجیب
میومدن خونه مادر بزرگم و باهم دیگه مینشستن حرف میزدن و همش سعی میکردن دل مادربزرگم
رو ببرن که گویا مادربزرگم عاشق هردوشون بوده و نمیتونسته که از بینشون یکی رو انتخاب کنه!
توی همین موقع یک مرتبه هردوشون برای یک ماه غیب شون میزنه! هیچکس هم ازشون خبر نداشته!
یعنی نه به مادربزرگم چیزی گفته بودن و نه به کس دیگه تا اینکه بعد از یک ماه سروکله شون پیدامیشه!
یکی با دست زخمی و اون یکی با پای زخمی!نگو این دوتا برای ازدواج با مادربزرگم با همدیگه قرار میذارن
که برن به جنگ!حالا کدوم جنگ خدا میدونه!شاید یکی از همون جنگ هایی که اون وقتا تو هر طرف روسیه بود!
شاید مثلا توی یکی از شهر ها دهقان ها و کشاورز ها سر به شورش ورداشته بودن!خوب میدونی که وضع روسیه
خیلی خراب بود!اکثرا مردمش گشنه بودن و یک عده توشون پولدار!مثل الان ما!خلاصه این دوتا باهم میرن به جنگ
و قرار میزان هرکدوم که سالم برگشت با مادربزرگم عروسی میکنه که اتفاقا هردو سالم بر میگردان!فقط یه خورده زخمی شده بودن!
این خبر دهن به دهن میگرده و تو شهر میپیچه که اره برای خاطر فلانی دو تا از نجیب زاده ها برای رقابت رفتن جنگ و هردو زخمی برگشتن!
با پیچیدن این خبر،بازار خواستگاری مادربزرگم گرمتر میشه و از دور و نزدیک خبر میرسه که خونواده های اشراف دیگه م خیال اومدن به خواستگاری مادربزرگم رو دارن!خب وقتی یه همچین چیزی به گوش همه میرسه،ترس می افته تو دل این دوتا جوون!چون ممکن بوده که واستگار بعدی از هر نظر نسبت به این دوتا بالاتر و بهتر باشه!این میشه که این دوتا قرار میذارن که با همدیگه دوئل کنن!
یه روز صبح زود راه می افتن طرف بیرون شهر و همراه چند تا شاهد از جوون های اشراف و دوستانشون،بادو تا هفت تیر،مثل این فیلم های خارجی با همدیگه دوئل میکنن!
تا خونواده هاشون با خبر بشن و بیان که جلوشونو بگبرن،یکی شون زخمی میشه،اونم یه زخم ناجور!اون جوونیم که زخمیش کرده بوده خیلی شرافتمندانه،خودش بغلش میکنه و همراه با بقیه میذارنش تو کالاسکه و می رسوننش به حکیم و دوا!
مادر بزرگم که خبر دار میشه با عجله همراه با پدر و مادرش می رن بال سر اون جوون اما وقتی میرسن که دیگه کار از کار گذشته بوده و آخرای عمرش بوده!اون جوونم که اسمش سریو زآ بوده نمیدونم سریوشکا بوده،دست مادربزرگمو میگیره تو دستش و ازش خواهش میکنه که به عنوان احترام به خونش،سر این عهد بمونه و با رقیبش عروسی کنه و تو لحظه آخر عمرش مثل یه نجیب زاده دست مادر بزرگم رو میذاره تو دست رقیبش!رقیبشم که اسمش نیکولای بوده،بالا سرش اشک میریزه تا اون می میره!
بعدشم به احترام مرگ رقیب شرافتمند،قرار می شه تا یه سال ازدواج نکنن!
این خبرم تو شهر میپیچه و میرسه به شهرهای دیگه و میشه مثل یه افسانه!وچون اینا یه همچین احترامی برای رقیبشون قائل میشن و رقیبشونم تو لحظه آخر عمرش ازشون خواهش کرده بوده که به خاطر حفظ شرافت اونم که شده حتما با همدیگر ازدواج کنن،مردمم برای این عشق احترام قائل میشن!
بعد از یه سال ،روزی که قرار بوده با همدیگر برن کلیسا و ازدواج کننريالقبلش مرن سر قبر سریوشکا و گل و این چیزا می برن و دوباره مثلا ازش اجازه میگیرن و بعدش میرن کلیسا.گویا نصف جمعیت شهر جمع شده بودن دم اون کلیسا که ببینن این دختر چه شکلی یا چه جوری بوده که به خاطر عشقش یه نفر کشته شده!
اومدن اون جمعیت به کلیسا و جمع شدن تو خیابون باعث میشه که این ازدواج پر ابهت تر بشه!یعنی خانواده ها و اقوام عروس و داماد تو کلیسا بودن و مردمم جلوی کلیسا!
وقتی مراسم تموم میشه و این دوتا زن و شوهر میشن یه مرتبه در کلیسا وا میشه و مادر و پدر و اقوام سریوشکا،با لباس سیاه عزاداری،آروم می آن تو کلیسا!خب میدونی که یه همچین رسمی نیس که تو مراسم عروسی،کسی با لباس سیاه وارد بشه!
خلاصه اونام که زیا د بودن با لباس سیاه می آن جلو تا می رسن به عروس و داماد!و کلیسا صدا از صدا در نمی اومده و همه منتظر بودن ببینن جریان چیه!
مادر سریوشکا میره جلو و از تو کیفش یا از تو جیبش یه بسته در می آره و میده به عروس و داماد و میگه((این کادو از طرف پسرمه برای شما))!عروس و داما د با تشکر و خجالت جعبه در بسته رو وا میکنن که توش یه انگشتره!دوباره تشکر میکنن که مادر سریوشکا میگه((یه کادوام از طرف خودم و پدرش و تموم اقوام براتون دارم))!اینو که میگه همه خوشحال میشن که همه چیز داره به خیر و خوشی پیش میره و مادر و پدر سریوشکا مسئله رو فراموش کردن و از خون پسرشون گذشتن هر چند دوتا رقیب خودشون به اختیار خودشون و خیلی مردونه با همدیگه دوئل کرده بودن اما بلاخره یه خون اون وسط ریخته شده بوده!
پسر گلم که شما باشین،عروس و داماد و همه خوشحال میشن که یه مرتبه حالت صورت مادره عوض می شه!تو همین موقع همه کسایی که لباس سیاه عزاداری تن شون بوده زانو میزنن برای مثلا دعا!بعدش مادره با صدای بلند فریاد میزنه و میگه((من مادر سریوشکا از طرف خودم و همه اقوامم در این مکان مقدس ترو نفرین میکنم!تو می تونستی با یه انتخاب ساده جلوی کشته شدن پسرم رو بگیری!اما تو شومی!نحسی! ما همه نفرین میکنیم که تو و بازمانده هات هیچوقت در زندگی آرامش نداشته باشی و از خداوند می خواهیم که سایه شوم تو رو از این شهر دور کنه))!
اینو که میگه یه دفعه ولوله میافته تو فامیل عروس و داماد و دست جوونا میره برای شمشیر هاشون می آد دوباره خون ریزی راه بیفته که پدر عروس و پدر داماد میرن جلو و همه رو ساکت میکنن و خانواده سریوشکا،همونطور که آروم اومده بودن تو،آرومم میرن بیرون!کشیشم برای اینکه زهر این قضیه رو از بین ببره،شروع میکنه به دعا خوندن و این چیزا و مراسم تموم میشه و عروس و داماد همراه با فامیلاشون از کلیسا میان بیرون!
خبر این نفرین قبل از اونابه بیرون رسیده بوده و مردم عادی از این جریان با خبر شده بودن!وقتی عروس و داماد میان بیرون،مردم دو دسته شده بودن!یه عده دعاشون می کردن و یه عده نفرین!
خلاصه یه وضع بدی اونجا درست شده بوده و داماد،عروس رو گریه کنونو سوار کالاسکه میکنه و راه می افته و بقیه اقوام دنبالشون!وقتی ام که میرسن به خونه داماد که مثلا اونجا قرار بوده جشن عروسی باشه،نه عروش و داماد حوصله ش رو داشتن و نه اقوام!این بوده که جشن عروسی بهم میخوره و همه میرن خونه هاشونو و عروس و داماد میرن تو اتاقشون و عروس از ناراحتی غش میکنه!
این میشه جریان ازدواج پدر بزرگ و مادر بزرگم!حالا اینا رو تا اینجا داشته باش تا بعد بقیه ش رو برات بگم!
((یه سیگار از تو پاکت در آوردم و روشن ککردم و رفتم تو فکر!تو همین موقع یه مرتبه دیدم که رکسانا با یه سینی جلوم وایساده!سینی رو گرفت جلوم.توش چندتا فنجون قهوه بود و سرمو بلند کردم و گفتم))
-ممنون میل ندارم.
رکسانا-چرا؟!خستگی تونو در میکنه!
-خیلی ممنون دوست ندارم!
رکسان-این قهوه با بقیه فرق میکنه!یه بار امتحان کنین!
ببینین رکسانا خانم من اصلا آدم مدرن و امروزیی نیستم!از قهوه خوردن و نسکافه خوردن و موزیک تکنو و رنگ کردن مو به سبک خارجیام خوشم نمی آد!دوست دارم همونجوری ایرانی بمونم!شمام بهتره همینجوری باشین!چایی از قهوه خیلی بهتره!
بعد اشاره به موهاش کردمو گفتم:
-طلایی و بلوند کردن موهام به نظر من در سن و سال شما کمی زوده!
((یه مرتبه یه نگاه به عمه کرد و بعدش با تعجب به من گفت))
-هامون خان من موهام رو رنگ نکردم!
((عمه خندید و گفت))
-رنگ طبیعی موش همینه عمه جون!
(یه مرتبه جا خوردم!آخه رنگ موهاش خیلی قشنگ بود!فکر می کردم که حتما رنگشون کرده!خودمو یه خورده جمع کردم و گفتم))
-خوب اون هیچی!این قهوه خوردن و این چیزا دیگه چیه پس؟!
رکسانا-من همیشه قهوه می خورم!
-همین دیگه!تقلید کورکورانه فرهنگ مارو نابود کرده!
رکسانا- ولی این فرهنگ خودمه هامون خان!
-یعنی چی؟!
رکسانا-آخه من......
((یه لحظه ساکت شو و بعد تند گفت))
-من مسیحی هستم!
((بعدش تو چشمهای من نگاه کرد!منم تو چشماش نگاه کردم!تو چشمای عسلی رنگش که چند پرده از موهاش پر رنگ تر بود!یه مرتبه برگشت بره که گفتم))
-حالابد نیست که منم یه بار قهوه بخورم!
((خندید و بهم تعارف کرد.یه فنجون ورداشتم و گذاشتم جلوم.دوباره خندید و رفت طرف عمه م و به اونم تعارف کرد و برگشت و نشست رو مبل بغلی من.
شروع کردم به خوردن قهوه که گفت))
-چطوره هامون خان؟-بد نیست!یعنی خوشمزه س!البته چاییم خوشمزه س!قهوه ام خوش مزه س!
((هر دو زدن زیر خنده که عمه م گفت))
-رکسانا قهوه رو عالی درست می کنه!
((یه ورده خوردم و گفتم))
-خیلی خوشمزه !
عمه م-خودشم خیلی قشنگه!
((زیر چشمی نگاهش کردم که سرش رو انداخته بود پائین و موهاش ریخته بود رو صورتش!
عمه م راست میگفت!رکسانا دختر خیلی قشنگی بود!))
عمه م-در ضمن خیلی م درس خونه!با رتبه عالی تو دانشگاه سراسری قبول شده!
-آفرین!آفرین!
((سرشو بلند کرد که تشکر کنه.همونجور زیر چشمی نگاهش می کردم.دختر خیلی قشنگی بود!ابروهای کشیده وقشنگ!بینی و دهان کوچیک!پوست برنزه خوشرنگ))
عمه م-مادرش،ایرانی بوده،پدرش فرانسوی!
((برگشتم نگاهش کردم که خندید و گفت))
-دیدین چقدر ایرانی موندم؟؟
(جوابی نداشتم بدم برای همین گفتم))
-از مانی خبری نشد!
عمه م-موبایل داره؟
-آره،میشه یه تلفن بزنم؟
((رکسانا بلند شد و گفت))
-الن براتون میارم.
-نه ، ممنون. خودم می آم.
((بلند شد م و دنبالش رفتم.تلفن تو هال بود.شماره مانی رو گرفتم.خط مشغول بود. خواستم دوباره بگیرم که یه مرتبه حس کردم از پشت یه دست خورد به شونه ام!برگشتم که دیدم یه موی بلند تو دست رکساناس!زود گفت))
-یه مو رو شونه هاتون بود.
((بعد یه لبخند زد و منو نگاه کرد!))
-حتما موی مادرمه،این بلوز رو همین امروز پوشیدم!
((دوباره خندید!نمی دونم چرا منم یه مرتبه خندیدم اما زود جلوی خودم رو گرفتم و برگشتم شماره مانی رو دوباره گرفتم.این دفعه جواب داد))
-الو مانی؟!
مانی-هان!
-معلوم هست کجایی؟؟
مانی-همین دورو ور.
-دور و ور کجاس؟
مانی-بگو خانه دوست کجاست!
-لوس نشو کجایی؟!
مانی-دارم دنبال چیزشون میگردم،یعنی زنگ شون!
-زهرمار!پشت دری؟
مانی-آره بابا زنگشون کجاست؟آهان!پیدا کردم!
-راست میگی؟
مانی-بزن دررو اومدم!
-الان وا میکنم!
مانی-راستی هامون جون سلام!یادم رفت اولش بگم!
-سلام و زهر مار!بیا تو!
((تلفن رو قطع کردم و به رکسانا گفتم))
-رکسانا خانم در رو واکنین،مانی پشت دره!
((تو همین موقع مانیم زنگ زد و رکسانا در رو واکرد.زود در راهرو رو وا کردم و رفتم بیرون تو تراس واستادم تا مانی رسید و گفت))
-وای که امروز چه خوشگل شدی امشب!این رنگ موی جدیدت چه بهت میاد!زرد قناری من!
-زهرمار!تو قرار بود بری یه سر به ترمه بزنی!یه سر زدن انقدر طول میکشه؟!
مانی-خب یه سر زدن یعنی چی؟!یه سلام علیک و چهار تا قربون صدقه از طرف من و چهار تا ناز و نوز از طرف اونو دوتا چاخان که دیشب تا صبح نخوابیدم و فقط به تو فکر کردم و از طرف من و دوتا سوال که دیشب چه فکرایی می کردی از طرف اونو...
-زهر مار منو اینجا گذاشتی هیچم فکر نیستی!
مانی-چی شده عزیزم؟!ناراحتت کردن؟!
((بعد یه مرتبه بلند داد زد))
-کی عسل منو انگشت زده،میکشمش!
((بعد آروم در گوشم یه چیز بد گفت!))
-مرده شورت رو ببرن مانی!واقعا بی تربیتی!
مانی-خوب چیکار کنم؟!یه ساعت تنها ولت کردم یه جا!ببین نتاونستی خودتو نگه داری!من که نمیتونم شب و روز دنبال تو باشم!خودتم یه کم نجابت کن!
((خنده ام گرفت و گفتم))
-بیا بریم تو انقدر چرت و پرت نگو!برو تو!
مانی-بسم الله الرحمن الرحیم. رفتیم خواستگاری!
((دوتایی رفتیم تو و مانی با رکسانا سلام و علیک کرد و رفتیم تو مهمون خونه و تا مانی عمه رو دید گفت))
-عمه جون سلام!الهی قربون اون شکل ماهت برم!
عمه م_سلام عمه!شنیم یه خبرایی هست!
((رفت جلو و صورت عمه م رو ماچ کرد و رفت نشست رو یه مبل و گفت))
-عمه جون فامیلی جای خودش!راس بگو ببینم این ترمه اصله؟!اگه اصله،یه قواره ما ازش بخواهیم واسه مون چند میافته؟
((عمه م زد زیر خنده و گفت))
-تو اول جنس رو خوب ببین بعد!
مانی-دیدم!زدگی مدگی م نداره!بی چونه آخرش چند؟
((عمه م که همش می خندید گفت))
-چون تویی، خودت وکیل!
مانی-عمه جون!این یه توپ رو نگه داشته بودی بندازی به برادر زاده ات؟؟
عمه م-خیالت راحت!انداختنی نیست!
((تو همین موقع رکسانا با یه سینی اومد و به مانی تعارف کرد.))
مانی-این چیه؟
رکسانا-قهوه.
مانی-تا معامله تموم نشه نمی خورم!نمک گیر میشیم کلاه سرمون میره!
((عمه ام و رکسانا زدن زیر خنده و مانی همونجور که فنجون قهوه رو ور میداشت گفت))
-این بچه رو چیکارش کردین من نبودم؟!طفل معصوم!هاپو غصه دار!
عمه م-نگو بچه م آقاست.
مانی-اینو چند ور میداری؟چلواری اصصصصله ها!
((چپ چپ نگاهش کردم که گفت))
-خوب عمه جون چی میگی؟!خواستگاری تمومه؟
عمه م-کدوم خواستگاری؟!
مانی-به!پس من نیم ساعته دارم چی میگم؟!مثلا دارم ترمه رو خواستگاری می کنم دیگه!
عمه م-این دیگه چه مدل خواستگاری پدر سوخته؟!
مانی-دبه در آوردی؟اصلا نخواستیم اون دختر زشت بد ترکیب کک مکی ت رو!پاشو هامون جون بریم یه مغازه دیگه!حالا ناهار چی دارین؟
عمه م-ناهار؟؟
مانی-یعنی نمی خواین دامادتون رو برای ناهار نگه دارین؟فکر نمیکنین پس فردا واسه دختر تون سرشکستگیه؟!فکر نمی کنین چهار روز دیگه هی بهش سر کوفت میزنم؟!
عمه م-جدی میگی عمه؟!یعنی ناهار می مونی؟!
((برگشتم طرف مانی و بهش یه اشاره کردم و بعد به عمه م گفتم))
-نه خیلی ممنون!باید بریم خونه!دیگه زحمت نمیدیم!
مانی-تو میخوای بری ،برو!من ناسلامتی داماد این خانواده ام،تازه اینجور که بوش میاد قراره داماد سرخونه بشم.
-مانی خجالت بکش!
مانی-دیگه برای چی خجالت بکشم؟!واسه یه لقمه غذا؟!
عمه م –چه زحمتی عزیزم!بخدا خوشحال می شم!وقتی شما اینجایین،این خونه انگار توش بهاره!
((بعد برگشت سمت رکسانا و گفت))
-رکسانا جون پاشو عزیزم یه فکری واسه ناهار کن!
-نه زحمت نکشین!منکه باید حتما برم!
مانی-راست میگه رکسانا خانم!هامون جز خونه خودش هیچ جا غذا نمی خوره!پاشو هامون جون زودتر برو که ماهاهم به کارمون برسیم!
-توام باید با من بیای!
مانی-به اون خداوندی خدا قسم اگه من از اینجا تکون بخورم!آن آن!عمه جون یه پیزامه نداری تو خونه؟
-خجالت بکش مانی!اصلا یه دیقه بیا کارت دارم!
((دستش رو گرفتم و بردمش تو هال و بهش گفتم))
-خوب نیس هنوز بهم نرسیده ناهار بمونیم اینجا!
مانی-چرا خوب نیست؟
-خوب خوب نیس دیگه!سعنی باید اونا ازمون دعوت کنن!یا حداقل حسابی اصرارمون کنن!اینجوری زشته!
مانی-ناهار خونه عمه موندن که دعوت قبلی نمی خواد!
-حالا دعوت قبلی نه!حداقل چهار تا تعارف که باید بکنن!
مانی-من بی تعارفم!اگه تو ناراحتی برو!
-یه دیقه بیا این طرف تر کارت دارم!
((دستش رو گرفتم و بردم وسط هال و گفتم))
-میخوام یه چیزی بهت بگم.
مانی-جونم،بگو!
-میگم اگه تو تنها اینجای بمونی درست نیست!
مانی-چرا درست نیست؟
((به دور و ورم نگاه کردم و گفتم))
-بیا این طرفتر کارت دارم!
((یه خورده رفتیم اون ور تر))
مانی-جونم بگو!
-میگم این رکسانا خانم یه قهوه آورد، منم خوردم!
مانی-یواشکی خوردی؟
-یعنی چی؟
مانی- یعنی راضی نبودن بخوری تو بخوری و خوردی؟
-آروم صحبت کن!
((دوباره آروم گفت))
-یعنی چیز خورد کردن؟
-نه!میگم این رکسانا خانم رنگ موهاش طبیعیه!
((آروم گفت))
-منو کفن کردی راست میگی؟!
-آره به جون تو!تازه عمه میگفت دانشگاه سراسریم،با رتبه عالی قبول شده!
مانی-بگو به مرگ تو!
-میگم به جون تو!
مانی-خوب دیگه چی؟!
-بیا یه خورده اینور ترتر،صدامونو کسی نسنوه!
((دوباره یه خورده رفتیم اون ورتر،ته هال که گفتم))
-تازه باباشم ایرانی نیست!
مانی-ترو پنج تن راست میگی؟!
-آره به خدا!گویا باباش فرانسویه!
مانی-جاسوسی میکنه باباش اینجا؟!
-نه!
مانی-جز وامل ضد انقلابه؟!
-نه بابا!
مانی-نیروی اپوزیسیون خارج از کشور ارتباط داره؟!
-این حرفها یعنی چی؟!
مانی-یعنی میگم دنبالشن؟!
-نه!!
مانی-پس مرتیکه چرا منو آوردی دم مستراح این حرفها رو بهم میزنی؟!
-ا......!یواش حرف بزن!
((آروم گفت))
-آخه دیگه داریم میریم تو توالت!
-خب کسی دیگه صدامونو نمی شنوه!
مانی-چیزی اینجا کشف کردی؟!
نه-حواست کجاست؟!
مانی-بجون تو اصلا حالیم نمیشه چه خبره اینجا!
-میگم خوب نیست تو تنها اینجا بمونی!
مانی-یعنی میگی برام خطری چیزی داره؟
-نه بابا!
مانی-پس چی؟!
-آروم تر حرف بزن!
مانی-دیگه صدا خودمونم نمیشنویم!
-میگم یعنی اگه قراره ناهار اینجا بمونم،جفتمون بمونیم بهتره ها!
مانی-یعنی مو قع خطر از همدیگه دفاع کنیم؟!
-دفاع یعنی چی؟!همینکه پیش هم هستیم و به همدیگه دلداری میدیم!
مانی-دارم کم کم میترسم آ!یعنی ممکنه شکنجه ای چیزی در کار باشه؟!
-ا...!یواش!
مانی-بابا دیگه صدام داره از ته چاه در می آد!
-خب!
مانی- میگم بیا از همین جا یواشکی بزنیم در ریم!دیگه م سراغ ترمه نمیریم!اصلا گور پدرش م کرده!
-چرا؟!
مانی-خب اینطوری که تو میگی انگار داره کار بیخ پیدا میکنه!
-چه کاری؟
مانی-چی؟!
-می گم چه کاری؟
مانی-بلندتر بگو!صدات دیگه اصلا نمی آد!
((یه خورده بلندتر گفتم))
-میگم چه کاری؟
مانی-همین که اودیم تو این خونه دیگه!
-مگه چی شده؟
مانی-من که خبر ندارم!تو میگی ناهار اینجا نمونیم!
-من کی گفتم ناهار نمونیم؟!
مانی-تو مگه نگفتی اینجا خطرناکه؟!
-نگفتم خطر ناکه!گفتم تنهایی بمونی خوب نیست!
مانی-خوب من چی کار کنم؟!حال که صحبت کردم و گفتم ناهار می مونم!نمی شه الان بگم ناهار نمی مونم!عجب غلطی کردم!لال شه این زبونم!خدا ذلیل کنه این رکسانا رو که اصلا اومد دنبال ما!
-ا...!به رکسانا چیکار داری؟!
مانی-میگم آ!رک بریم به عمه بگیم ما نمی خوایم ناهار اینجا بمونیم!
-یعنی چی؟!مگه میشه؟!
مانی_یعنی چی نداره!خب من میترسم!اگه یه چیزی ریختن تو غذامون چی؟!
-برای چی یه چیزی بریزن تو غذا مون؟!
مانی-یواش بگو!
((آروم گفتم))
-برای چی چیزی تو غذامون بریزن؟!
مانی-مگه تو قهوه تو نریختن؟!
-نه!
مانی-پس چرا قهوه ات رو نخوردی؟!
-خوردم!
مانی-حالت بد شد؟!
-نه،خیلی خوشمزه بود!
مانی-رکسانا به زور بهت داد خوردی؟!
-نه
مانی-با ناز و عشوه خرت کرد خوردی؟!
-نه بابا!
مانی-پس چه جوری وادارت کرد خوردی؟!
-وادارم نکرد!خواهش کرد،منم خوردم!
مانی-پس الان از چی می ترسی؟!
-نمی ترسم!
مانی-پس چرا میگی تنها اینجا نمونم؟!
-برا اینکه منم دلم می خواد اینجا بمونم!
مانی-دستت درد نکنه که منو تنها نمیذاری اما بهتره هر دومون یواشکی فرار کنیم!
-برای چی؟!
مانی-خب بریم که برامون اتفاقی نیفته دیگه!
-مگه قراره چی بشه؟!
مانی-من نمیدونم!تو به من گفتی!
-زده به کلت؟!
مانی-یعنی چی؟!
-من منظورم این بود که حالا که قراره ناهار اینجا بمونیم،دوتایی بمونیم بهتره!
مانی-که مواظب همدیگه باشیم دیگه!
-مواظب همدیگه برای چی؟!
مانی-چه می دونم!تو گفتی!
-بابا تو چرا اینجوری شدی؟!قبلا من یه کلمه می گفتم و تو تا آخرش همه چیز رو می فهمیدی!
مانی-حتما تو قهوه منم چیزی ریختن که عین عقب افتاده ها شدم!
-این حرفها چیه میزنی؟!
مانی-بابا تو به من اینا رو گفتی!
-من کی همچین چیزی به تو گفتم؟!
مانی-همین اولش که منو آوردی بیرون دیگه!
-آوردمت بیرون که بهت بگم منم دوست دارم اینجا بمونم!
مانی-برای چی؟!
-خب منم چیز شدم دیگه!
مانی-حالت بد شده ؟!
-اه...!چرا چرت و پرت میگی؟
مانی-خوب آخه چت شده؟!
-چیزیم نشده!میگم منم از رکسانا خوشم اومده!دوست دارم بیش تر پیشش باشم!
((یه خورده نگاهم کرد و بعد دوباره آرام گفت))
-یعنی عاشقش شدی؟
-عاشقش که نه!اما ازش خوشم اومده!
((اینو گفتم و خندیدم!مانی م خندید و بعد جدی شد و آروم گفت))
-یعنی دو ساعته منو آوردی دم مستراح که بگی از رکسانا خوشت اومده؟!
((بعد دوباره خندید که منم با خنده گفتم))
-آره دیگه؟
((دوباره جدی شد و آزوم گفت))
-پس اون حرفا که می زدی چی بود،همونکه قهوه رو خوردی و اینجایی موندن خطرناکه و این چیزا چی؟
-منظورم این بود که منم با تو اینجا بمونم!
((دوباره خندید و آروم گفت))
-یعنی در واقع نمی تونستی حرف دلت رو درست به زبون بیاری!
((خندیدم و گفتم))
-آره دیگه!
((دوباره آروم گفت))
-پس چرا این حرفها رو اینجا بهم میگی؟خب یه بارکی میبردی منو تو خود توالت و پرده از این عشق بر میداشتی؟!
-خب آخه دیگه بد میشد!
مانی-یعنی ما الان دوساعته اینجا،دم مستراح داریم به همدیگه پچ پچ می کنیم بد نشده؟!
-خب چرا بد شده!تقصیر توئه دیگه که هر چی میگم نمی فهمی!
((یه نگاهی به من کرد و گفت))
-الهی تیکه تیکه بشی با این عشق نامانوست!آبرومونو جلو اینا بردی!حالا برگردیم بریم اونجا چی بگیم؟!بگیم دوساعته دم توالت چی در گوش همدیگه پچ پچ می کردیم؟؟
-راست میگی آ!اصلا حواسم نبود!
مانی-تو حواست به چی هس!خب نمی تونستی همون اول یه کلمه بگی از این دختر خوشت اومده؟!
-چه می دونم!خجالت کشیدم!
مانی-از کی؟!از من نره خر که شب و روز با ها تم خجالت کشیدی؟!
-راست میگی خیلی بد شدآ!
مانی-حالا دیگه واقعا باید یواشکی از اینجا فرار کنیم!یعنی خجالتامون باید فرار کنیم!
-خب بیا تا حواس شون نیس در بریم!
مانی-در بریم که پس فردا بگن این دوتا با همدیگه رتن دم توالت و یه خورده با هم لاس زدن و بعدشم از خجالتشون فرار کردن؟!
-خب پس چیکار کنیم؟
مانی-بیا بریم یه خاکی تو سرمون می کنیم!
((دست منو گرفت و با خودش کشید و برد طرف مهمون خونه و رفتیم تو که دیدیم عمه و رکسانا دارن با تعجب دارن به ما نگاه می کنن!تا رفتیم تو عمه گفت))
-چی شده عمه جون ؟!طوری شده؟
مانی- نه عمه جون داشتیم دم مستراح با همدیگه مشورت می کردیم که چه گهی بخوریم! یعنی غذا چی بخوریم !
((رکسانا و عمه زدن زیر خنده منم شروع کردم به خندیدن که عمه م گفت))
-هامون از چیزی ناراحته؟
مانی- نه اصلا اتفاقا هاپو خوشحال خوشحال!
((برگشتم بهش چپ چپ نگاه کردم که رکسانا با خوشحالی اومد جلو و به من گفت))
-شمام می مونید ؟
-راستش دلم می خواد بمونم اما خونه کار دارم.
مانی-ا... باز یادت رفت من دیگه دم مستراح بیا نیستم ا!
رکسانا- ترو خدا بمونین!
((این جمله رو چنان از ته دل گفت که بی اختیار مات شدم بهش شاید حدود پونزده ثانیه بیست ثانیه همینجوری بهش نگاه می کردم که یه سقلمه اومد تو پهلوم و حواسم جمع شد برگشتم طرف مانی که زود گفت))
-داری نفس تازه می کنی؟
-چی؟!
مانی-میگم داری خستگی در می کنی خب جواب بده دیگه می مونی یا نه!
-توکه میدونی من امروز تو خونه کار دارم!
مانی- بعله من کاملا میدونم طفل معصوم این رکسانا خانم نمیدونه!
((بهش چشم غره رفتم که گفت))
-می گم چطوره تموم کارهای عقب افتاده امروز رو موکول کنی به فردا.
((برگشتم دوباره به رکسانا نگاه کردم اونم داشت منو نگاه می کرد.یادم رفت جریان صحبت چی بود که مانی گفت))
-زنگ بزنم خونه و بگم برنامه امروزت رو بندازن فردا؟!
((همونجور که داشتم به رکسانا نگاه میکردم گفتم))
-چه برنامه ای رو؟
مانی- بازدید از صنایع پتروشیمی و واگذاری آن به شرکتهای بیگانه!
-چی؟!
مانی-آقا لره، مگه امروز شما کلی تو خونه گرفتاری نداشتی؟!
((تازه حواسم جکع شد و زود گفتم))
-چرا چرا چقدر کار مردم تو دستم مونده!
مانی- میگم ا خدا رو خوش نمیاد کار عقب مونده مردم رو ول کنی و واستی اینجا زل بزنی به رکسانا خانم!
((یه مرتبه عمه م و رکسانا زدن زیر خنده انقدرخجالت کشیدم اومدم یه چیزی به مانی بگم که خودش زود گفت))
-البته کارای مردم رو می شه فردا انجام داد رکسانا خانم این پسره هامون امروز اینجا موندگاره شما بهتره به فکر ناهار باشید.
رکسانا- ناهار حاضره فقط یه خرید کوچولو دارم که باید بکنم.
مانی- خب بگین چی می خواید ما میریم می خریم!
رکسانا- نه باید حتما خودم برم!
مانی- حالا ناهار چی هس؟
رکسانا- دلمه دوست دارین؟
مانی- چرا دوست نداریم.
((بعد برگشت طرف من و گفت))
-شمام دوست دارین؟
-خود دلمه اس؟!
مانی -نخیر از اقوام دلمه است!
((عمه و رکسانا زدن زیر خنده که گفتم ))
-منظورم چیز دیگه ای بود!
مانی- خود دلمه س یعنی چی دلمه دلمه س دیگه!
-منظورم این بود که چه دلمه ایه اصلا به تو چه که من چی میگم!
مانی- خیلی خب هاپو خون خودش رو کثیف نکنه اصلا امروز خود دلمه کار داشته بیاد وکلیش رو فرستاده!
در امتداد نگاه تو