داشتم از ناراحتی خفه میشدم!کاشکی مرد بودم تا جوابشو میدادم!فقط در حالیکه بغض گلومو گرفته بود آروم اما با خشم و ناراحتی بهش گفتم:برگردین برسونمتون خونه.
اینو که گفتم پشتش رو بهم کرد و گفت:عجب دردسری دارما!
اینو گفت و دوباره با دستش یه حرکتی مثل دفعه قبل روی سینه اش انجام داد دیگه خیلی عصبانی شده بودم بهش گفتم:چرا داد میزنین؟
رکسانا-برای اینکه دست از سرم برداری و بری دنبال کارت بابا من نامزد دارم میفهمی؟
اومدم بگم به جهنم که نامزد داری اما جلو خودم رو گرفتم و گفتم:خیلی خب میرم تموم شد.
برگشتم اینطرف که دیدم مانی از پشت یه درخت اومد جلوم.یه آن جا خوردم!نزدیک بود تلافی حرفای رکسانا رو سر اون طفلک د ربیارم اما جلو خودمو گرفتم و با عصبانیت بهش گفتم:بریم مانی.
مانی-کجا؟
خونه دیگه؟
مانی-داد نزن آروم باش چقدر تو ساده ای پسر.

نگاهش کردم یه اشاره بهم کرد و پشت سرم رو بهم نشون داد!برگشتم طرف رکسانا دیدم تکیه اش رو داده به درخت و داره منو نگاه میکنه و آروم آروم اشک از چشماش میاد پایین.دوباره برگشتم طرفم مانی اصلا نمیفهمیدم جریان چیه که مانی خندید و گفت:اینا وقتی میخوان مثلا یه دروغ مصلحت آمیز بگن قلبش رو سینشون صلیب میکشن و از خداوند میخوان که ببشدشون.
دوباره برگشتم طرف رکسانا که یه مرتبه همونجور که تکیه اش رو درخت بود نشست زمین و سرش گذاشت رو زانوهاش.
مانی-خره داشت برات چاخان میکرد و هی تند تند صبیب میکشید!عب کلکیه این دختر!
بعد سرشو انداخت پایین و رفت طرف ماشین برگشتم طرف رکسانا و رفتم پیشش و جلوش نشستم و گفتم:داشتی بهم دروغ میگفتی؟
هیچی نگفت:من شنیده بودم که مسیحی ها دروغ نمیگن.
همونجور که سرش رو زانوش بود با صدای گریه ای و گرفته ای هق هق کنون گفت:اگر دروغ گفتم بخاطر خودت بود و گرنه اینکارو نمیکردم.
آروم بهش گفتم:تو که نمیدونی چی برای من خوبه چی بد.
دوباره همونجور گفت:من برای تو خوب نیستم.
یه دفعه دستم بی اختیار رفت طرف موهاش !روسریش افتاده بود روی شونه اش !آروم نازش کردم!یه مرتبه سرشو بلند کرد و دستم رو گرفت و ماچ کرد و گفت:ترو خدا منو ببخش خیلی تمرین کردم تا وقتی تو رسیدی اینجا اینارو بهت بگم.
خیلی طبیعی ام بهم گفتی.
رکسانا-نه!بخدانه!همه اش دروغ بود!ولی تو خیلی چیزارو نمیدونی!
آروم سرمو بردم دم گوشش و بهش گفتم:با من ازدواج میکنی؟
یه لحظه مکث کرد و بعد مات شد بمن.
آره؟
رکسانا-میفهمی چی داری میگی؟
سرمو تکون دادم که گفت:تو اصا از من هیچی نمیدونی!اگه بدونی...
منم که گفتم میخوام بدونم.
دوباره یه خرده نگاهم کرد و یه مرتبه از جاش بلند شد و گفت:باشه!بهت میگم!وقتی فهمیدی خودت میزاری و میری.
روسریش رو از رو شونه هاش انداختم رو سرش.یه نگاه بهم کرد و خندید.دوتایی شروع کردیم به قدم زدن یه سیگار دیگه روشن کردم.
رکسانا-یکی ام بمن بده.
پاکت رو گرفتم جلوش که یه دونه برداشت و براش روشن کردم.یه خرده دیگه که با هم راه رفتیم که گفت:وقتی اومدیم ایران من حدود یازده دوازده سالم بود.اومدیم تو خونه مادربزرگ که بالای شهر بود.مادر تمام زمینهایی که بهش ارث رسیده بود فروخت.البته اونموقع من خیلی کوچک بودم اما فهمیدم که پول زیادی دستش اومده.
ببخشین چرا مادر و پدرت زا همدیگه جدا شدن؟
رکسانا-اینو بعدا که بزرگتر شدم فهمیدم!یعنی وقتی خاطراتمو مرور میکردم به چیزایی برمیخوردم که در زمان خودش زیاد برام مفهموم نبود اما وقتی بزرگتر شدم معنی همشونو فهمیدم.
همونجور که راه میرفتیم چشمم افتاد به پشت روپوشش که خاکی شده بود.بازوش رو گرفتم و نگه ش داشتم و پشتش رو تکوندم که بهم خندید و گفت:ترو خدا کاری نکن که بیشتر عاشقت بشم.من همینجوریشم دارم زجر میکشم و خودمو بخاطر اینکار سرزنش میکنم.
دلیلی برای اینکارت وجود نداره چرا اینکارو میکنی؟
رکسانا-نمیدونم اما بعدا معلوم میشه.
سیگارش رو انداخت رو زمین و گفت:من هیچوقتب بیرون از خونه سیگار نمیکشم !الان واقعا احساس کردم که بهش احتیاج دارم.
بهش خندیدم که سرش رو برگردوند و راه افتاد و گفت:پدرم فرانسوی بود و تو یه شرکت فرانسوی که تو ایران فعالیت داشت کار میکرد!یعنی رییس یه بخش از اون شرکت بود که یه شعبه تو تهران داشت!حالا نمیدونم به چه صورت اما یه جوری با مادرم آشنا میشه و بعد از چند بار دیدن و صحبت کردن با همدیگه عاشقش میشه و بهش پیشنهاد ازدواج میده.
بعد برگشت طرف من و گفت:مادرم خیلی زن قشنگی بود.
یه نگاه تو چشماش کردم و گفتم:معلومه.
خندید و دوباره راه افتاد و گفت:اینطوری بهت بگم پدرمو ساده گیر آوردن شرایط سختی براش در نظر گرفتن اینارو پدرم بهم گفت!ازش طلا و جواهر خواسته بودن اونم خیلی زیاد و چیزای دیگه البته چون عاشق مادرم بوده همه رو قبول میکنه و ازدواج سر میگیره تقریبا یه سال بعد مادرم برخلاف میل پدرم حامله میشه حالا چه وقتیه؟دو سه سال بعد از انقلاب!
وقتی اینجا انقلاب میشه یه مدت بعدش اون شرکت بزرگ فرانسوی شعبه اش رو تو تهران تعطیل میکنه و پدرم مجبور میشه برگرده فرانسه مادرمم از خدا خواسته باهاش میره.
پدرتون از اینجا خوشش نمی اومده؟
رکسانا-چرا همیشه میگفت که عاشق ایرانه!ولی خب دیگه باید برمیگشته چون اینجا کاری نداشته!خلاصه دو تایی برمیگردن فرانسه و چند وقت بعد من اونجا متولد میشم تا چند سالم زندگی شون خیلی خوب بوده اما بعدش یه مرتبه همه چی عوض میشه.
یه خرده ساکت شد و بعدش گفت:مادرم عاشق پدرم نبود!دوستش نداشت!فقط بخاطر شاید چشم و همچشمی یا پز دادن جلو فامیلش با پدرم ازدواج کرده بود!خب شوهر فرانسوی داشتن تو اون موق خیلی حرف بوده!اونم یه شوهر پولدار!اگر چه چهارده پونزده سال از خودش بزرگتر بوده باشه!آخه پدرم همینقدر از مادرم بزرگتر بود!
از کجا میدونی دوستش نداشته؟
رکسانا-از رفتارش!پدرم خیلی آروم بود!همیشه آروم صحبت میکرد!حتی زمانیکه مادرم ازش بیخودی بهانه میگرفت و دعواشون میشد پدرم حرف بد نمیزد و همیشه م بخاطر من اون کوتاه می اومد و همین مسئله مادرم رو جری تر میکرد خب قوانین اونجام با اینجا فرق میکنه و از زن حمایت میکنه!اویال علت این کارای مادرم رو نمیفهمیدم اما بعدش کمی متوجه شدم!البته نه بطور کامل اما یه چیزایی فهمیدم و شاید همین فهمیدن من بود که باعث شد از همدیگه جدا بشن!
بخاطر تو جدا شدن؟
رکسانا-نه!بخاطر یه چیز دیگه!مادرم یه اخلاق مخصوصی داشت!اهل خونه نشستن و سختی کشیدن و سوختن و ساختن و خونه داری و بچه بزرگ کردن و این چیزا نبود!اون منم دوست نداشت و اگر حامله شده بود شاید بخاطر این بود که موقعیت خودش رو از نظر ویزا و اقامت محکم کنه!اینارو وقتی بزرگتر شدن فهمیدم.
از دو سه سالگی منو گذاشت مهد کودک پدرم مخالف بود اما اون میگفت که باید بچه اجتماعی بار بیاد !من شاید مربی مهد کودکم رو بیشتر از مادرم در طول روز میدیدم!از صبح تا ساعت سه چهار اونجا بودم !پدرم ساعت 4 می اومد مهد و منو با خودش میبرد خونه.وقتی میرسیدیم خونه مادرم خواب بود و پدرش خودش بمن میرسید و مثلا لباسامو عوض میکرد و غذا بهم میداد و باهام بازی میکرد و این چیزا تا مادرم بیدار میشد!اکثر شبام که باید پدرم میبردش بیرون رستوران دیسکو اینجور جاها!برای منم یه پرستار گرفته بودن که وقتی اونا نبودن از من مواظبت میکرد.وقتی ام اونا برمیگشتن خونه که من خوابیده بودم.
یه مرتبه برگشت طرف من که دیدم داره گریه میکنه گریه اش خیلی عجیب بود فقط قطره های اشک همینجوری از چشماش می اومد پایین.
خیلی ناراحت شدم با دستهام اشکاشو پاک کردم که خندید و گفت:مادرم حتی بمن شیرم نداد!میگفت اندامش خراب میشه میفهمی؟
دوباره راه افتادیم که یه خرده بعد گفت:این برنامه من بود تا موقع مدرسه رفتنم شد.
ببخشین!تو فارسی رو خیلی خوب حرف میزنی بدون لهجه.
یه مرتبه با حالتی برگشت طرف منو گفت:برای اینکه من یه ایرانی هستم.
خندیدم و گفتم:خب باشه.
یه مرتبه حالتش عوض شد و گفت:ببخش من رو این مسئله خیلی تعصب دارم.
سرمو تکون دادم که گفت:مادرم اوایل اصرار داشت که من باید یه مدرسه خیلی خوب برم !مدرسه ای که ساعت درسش زیاد بود اما پدرم مخالفت میکرد بالاخره مادرم حرفش رو پیش برد و منو به مدرسه گذاشتن که از صبح تا ساعت 5 بعدازظهر اونجا بودم البته من عادت کرده بودم و بهم سخت نمیگذشت.
خلاصه برنامه درسی ام هر روز تا ساعت 5 بود غیر از یه روز که تا یک بیشتر مدرسه نبودم.اون روز باید مادرم می اومد دنبالم چون پدرم سرکار بود.روزای دیگه طبق معمول پدرم می آوردم مدرسه و برم میگردوند.
یادمه کلاس چهارم بودم که پدرم ماموریت گرفت برای یه شهر دیگه!آخه ما تو پاریس زندگی میکردیم.اما پدرم مجبور شد که برای سه سال بره مارسی کار شرکتشون بیشتر اونجا بود.یعنی چیزایی که وارد و صادر میکردن بیشتر از طریق بندر مارسی با کشتی به جاهای دیگه فرستاده میشد و پدرم باید برای ماموریت میرفت اونجا یه روز اومد و جریان رو به مادرم گفت اما مادرم اول منو بهانه کرد و بعدشم گفت که من به اینجا عادت کردم و نمیتونم تو مارسی زندگی کنم و این چیزا!پدرمم که خیلی دموکرات بود قبول کرد و از مادرم خواست که مواظب من باشه.
بعد از رفتن پدرم سرویس مدرسه می اومد دنبالم.یعنی سر یه ساعت میرفتم دم در و اتوبوس مدرسه می اومد سوارم میکرد و عصرم برم میگردوند.چند وقتی وضع بهمین صورت بود تا اینکه یه روز که از مدرسه برگشتم هر چی زنگ زدم مادرم در رو برام باز نکرد.فکر کردم حتما خونه نیست و مثلا برای خرید رفته بیرون.همونجا جلوی د رنشستم تا حدودا نیم ساعت بعد دیدم که مادرم لباس پوشیده از خونه اومد بیرون!خیلی تعجب کردم تا اومدم حرف بزن که دست منو گرفت و در آپارتمان رو بست و گفت میخواد بره یه کادو بخره!وقتی ازش پرسیدم که چرا در رو برام باز نکرده بهانه آورد که قرص خواب خرده بوده و متوجه نشده که من زنگ میزنم.من زیاد برام مسئله مهم نبود که بهش فکر کنم اما این جریان چندبار اتفاق افتاد!اما بازم برام چیز مهمی نبود.
تقریبا دو سه ماه بعدش یه روز که از مدرسه برگشتم مادرم بهم گفت که امشب پرستار میاد که مواظبم باشه.گفت قراره با دوستاش شام برن بیرون این برام زیاد مهم نبود یعنی میگفتم خب حق داره که گاهی با دوستاش بره بیرون !در واقع چون زیاد مادرم رو نمیدیدم و بهم محبت نمیکرد بودن و نبودنش زیاد برام اهمیتی نداشت.اوایل این برنامه هفته ای یه شب بود اما بعدا زیاد شد هفته ای دو شب سه شب.
کم کم شاید یه چیزایی میفهمیدم اما با تربیت و فرهنگی که اونجا داشتیم زیاد مهم جلوه نمیکرد خب میدونی که اونجا خیلی چیزا با اینجا فرق داره.
حتی این مسائل؟
نه!در واقع یکی از دلایلی که پدرم با مادرم ازدواج کرده همین مسائل بوده!میخواسته با زنی ازدواج کنه که به مسائل اخلاقی پای بندتر از زنهای فرانسوی باشه!اما اشتباه کرد.
پدرم هر روز به خونه تلفن میزد و اول با من بعدش با مادرم صحبت میکرد.اکثرا عصری تماس میگرفت که من تازه از مدرسه رسیده بودم خونه!شاید میخواسته مطمئن بشه که حتما دختر کوچولوش از مدرسه اومده باشه خونه!برای همینم عصرها بهمون تلفن میکرد.گاه گداری دوستای پدرم بهمون زنگ میزدن و حالمونو میپرسیدن اما کم کم این تلفنها زیاد شد!یه عده شون کسایی بودن که من میشناختم و چندتاشون کسانی که من نمیشناختم!بعدشم گردش رفتن روز یکشنبه با دوستای پدرم.
همیشه م یه کادو با سفارش که مامان درست نمیدونه از این گردشا به پاپا چیزی گفته بشه چون اون از ما دوره و ممکنه غصه بخوره !منم چون این سفارشا همیشه همراه با یه کادوی خوب بوده قبول میکردم و چیزی به پدرم نمیگفتم البته پدرم هر ماه دو روز به پاریس می اومد و برمیگشت.
خلاصه چند ماهی به این صورت گذشت تا اینکه یه شب ساعت حدود 9 بود که پدرم تلفن کرد.من رفته بودم تو رختخواب پرستار با پدرم صحبت کرد و بعدش منو صدا کرد پدرم ازم پرسید که مامان کجاس و چرا بازم پرستار برای من گرفته؟نمیدونستم چی بگم!همینقدر یادم بیاد مثلا برای اینکه بابا چیزی نفهمه و غصه نخوره بهش گفتم که فقط دو هفته ای دو یا سه شب پرستار میاد واز من مواظبت میکنه.
اینو گفت و زد زیر خنده یه خرده که خندید گفت:خبر نداشتم که چقدر اوضاع رو با این حرفم خراب کردم !با عقل کوچیک خودم میخواستم که مثلا کار رو درست کنم اما انگار یه عذر بدتر از گناه برای پدرم آورده بودم.
خلاصه چند روزی گذشت مادرم هفته ای دو سه شب میرفت بیرون و منم با پرستار تو خونه تنها میموندم و سر وقت میرفتم میخوابیدم و یه ساعت بعدش پرستار میرفت !منم دیگه عادت کرده بودم یا وقتم رو با درس خوندن پر میکردم یا با اسباب بازیهام بازی میکردم و یا تلویزیون تماشا میکردم و روزها را میگذروندم تا اینکه یه روز بالاخره اون اتفاق افتاد.
گویا پدرم بعد از اون تلفن از شرکتش مرخصی میگیره و برمیگرده پاریس اما خونه نمیاد و میره یه هتل یواشکی حرکات مادرم رو زیر نظر داشته و تعقیبش میکرده و بالاخره یه شب سر بزنگاه مچش رو میگیره.
اون شبه یادمه شنیدم که مادرم از پرستار خواست که کمی دیرتر از خونه ما بره فهمیدم که حتما خودشم قراره دیرتر برگرده خونه!البته اکثرا حدود ساعت دوازده یا یک برمیگشت ولی حتما اونشب قرار بوده که یه سئانس اضافه خوش بگذرونه!
پدرم از همون اول شب تعقیبش میکنه و میبینه که با یکی از دوستای صمیمی خودش رفتن یه سینما و بعدش یه رستوران.
تا اینجای کار شاید از نظر پدرم اشکالی نداشته اما وقتی بعد از رستوران با همدیگه میرن خونه دوست صمیمی پدرم دیگه براش همه چی روشن میشه!فقط اشتباهی که میکنه این بوده که خودش شخصا اقدام میکنه و یه وکیل یا یه کارآگاه خصوصی استخدام نمیکنه که بتونه قانونی مسئله رو حل کنه!
خلاصه اونشب یه مقدار صبر میکنه و بعدش از در پشتی وارد خونه میشه و میبینه بعله!مادرم و دوست پدرم در یه وضعیت بدی هستن!اونم کنترل خودشو از دست میده و به هر دوشون حمله میکنه و با یه چیزی هر دوشونو زخمی میکنه در اثر سر و صدا و شلوغی همسایه ها به پلیس خبر میدن و پلیسم پدرم رو دستگیر میکنه.
متاسفانه تو این فرصت مادرم ودوست خائن پدرم فرصت پیدا میکنن که صحنه رو درست کنن و مدارک جرم رو از بین ببرن بطوری که وقتی پلیس میاد خونه هر دو لباساشونو پوشیده بودن و هیچ مدرکی دلیل برکار غیر اخلاقی وجود نداشته.
دادگاهشون دو سه ماه طول میکشه.با شهادتی که من و پرستارم در مورد گردشهای شبونه مادرم تو دادگاه دادیم و دفاع وکیل پدرم و شک بردن دادگاه به حرکات و اعمال زشت مادرم و پاک بودن سابقه پدرم بعد از یه جریمه زندانی شدنش منتفی میشه اما سرپرستی منو میدن به مادرم.
به مادرت چرا؟
رکسانا-برای اینکه مدرکی وجود نداشته که مادرم کار غری اخلاقی انجام داده درسته که هیئت منصفه و قاضی خیلی چیزارو فهمیده بودن اما چون پدرم نمیتونسته چیزی رو ثابت کنه اونام نمیتونستن به نفعش رای بدن.
آخه همونکه مادرت اون موقع شب تو خونه یه مرد غریبه بوده خودش مدرکه دیگه!
رکسانا-نه اونا تو دادگاه گفتن که با همدیگه یه دوستی ساده داشتن.
بعدش چی شد؟
رکسانا-وکلای مادر و دوست پدرم به دادگاه گفتن که پدرم تعادل روانی نداره برای همین به اونا صدمه زده.
خب هر مرد دیگه ای ام جای پدرت بود اینکارو میکرد داشته از حیثیتش دفاع میکرده.
رکسانا-نظر دادگاه چیز دیگه ای بود!اونا میگفتن که اون مرده مادرم رو بزور برده به خونه ش عمل پدرم قابل توجیه بوده اما مادرم با خواست خودش رفته اونجا!و اگر پدرم دلایلی در دست داشته باید از طریق قانونی عمل میکرده نه اینکه خودش شخصا قاقدام کنه!در ضمن میگفتن که اگر به همسرش مشکوک بوده باید با مراجعه به یه وکیل یا یه آژانس کارآگاهی دلالی محکمی جمع آوری میکرده و اونموقع میتونسته علیه مادرم اقدام کنه و قانونم ازش حمایت میکرده!تازه اون موقعشم فکر میکردی مادرم رو چیکار میکردن؟هیچی فقط پدرم میتونسته سرپرستی منو ازش بگیره و نصف اموالشم بهش نده!همین!اونجا میگن اگه یه زنی به شوهرش یا شوهری به زتش علاقه نداره نباید تا آخر عمر بشینه و بسوزه و بسازه!اونا معتقدن که آدم یه بار دنیا میاد.
فکر نکنم این درست باشه.
رکسانا-منم تاییدش نمیکنم مگه اینکه اشکالی تو زن یا شوهر باشه.
خب؟
رکسانا-هیچی دیگه اونا از همدیگه جدا شدن و نصفه دارایی پدرم میرسه به مادرم!بعدشم پدرم تحت نظر یه روانپزشک قرار میگیره و بهش اجازه نمیدن تا 2 ماه منو ببینه!تازه بعد 2 ماهم با تایید روانپزشک و گواهی سلامت عقلش اجازه پیدا میکرده.
روانپزشک برای چی دیگه؟
رکسانا-خب مادرم تو دادگاه گفته بوده که فقط یه آدم روانی ممکنه دو نفر رو که نشستن و دارن خیلی دوستانه با همدیگه صحبت میکنن مجروح کنه!ببین هامون!اونجا هیچکس حق نداره خودش قانون رو اجرا کنه اونجا یه زن آزاده که مثلا با یه مرد دوستی داشته باشه البته یه دوستی ساده مرد هم همینطور.
بالاخره چی شد؟
رکسانا-چند وقت بعدش خبر رسید که مادربزرگم فوت کرده و مادرمم از خدا خواسته با من برگشت ایران.سرپرستی منم مجبوری قبول کرد و گرنه اون اهل این حرفا نبود.
چرا مجبوری؟
رکسانا-چون تو اونجا قاضی عادل و هشیاره!هیئت منصفه هشیارن!وکلا تو اونجا قدرت و آزادی عمل دارن!مادرم اگه سرپرستی منو قبول نمیکرد تو زحمت می افتاد و ممکن بود که وکیل پدرم ثابت کنه که شک پدرم درست بوده!اونوقت پولی به مادرم نمیرسید تازه بعد از جریان دادگاهم دیگه نمیتونست مثل قبل هر کاری که دلش بخواد بکنه چون فکر میکرد تحت نظره.
تحت نظر کی؟
رکسانا-وکیل پدرم!اگه میتونست فقط یه دونه عکس در یه حالت غیر اخلاقی ازش بگیره خیلی چیزا عوض میشد.
در هر صورت مادرم منو برداشت و اومد ایران.حالا من چقدر سختی تو مدرسه کشیدم بماند.
از چه نظر غریبگی میکردی؟
رکسانا-اصلا!تازه بچه های مدرسه انقدر بهم مهربونی میکردن و هرکدوم دلشون میخواست باهام دوست بشن که عاشق اینجا و مدرسه شده بودم!چون رنگ پوست و موهام با بقیه فرق داشت و کمی لهجه داشتم به عنوان یه مهمون باهام رفتار میشد منم لذت میبردم.
فارسی بلد بودی؟
رکسانا-آره فارسی خوب حرف میزدم اما نمیتونستم بخونم و بنویسم چون تو خونه مادرم همش باهام فارسی صحبت میکرد.
یه سیگار در آوردم و روشن کرد و گفتم:خب؟
رکسانا-نمیخوای بری خونه؟
نه مگه تو خسته شدی؟
رکسانا-نه اصلا فقط مانی خان تو ماشین نشسته ها!
ای وای یادم رفت.
ساعتم رو نگاه کردم 12 شده بود.
رکسانا-برگردیم؟
آره اما وقتی رسیدم خونه بهت تلفن میکنم که بقیه اش رو برام تعریف کنی!فردا دانشگاه داری؟
رکسانا-نه.
پس برگردیم.
رکسانا-هامون!
بله؟
رکسانا-تا اینجا که برا تعریف کردم نسبت بمن چه احساسی پیدا کردی؟
برات فوق العاده ناراحت شدم چون زندگی سختی داشتی.
رکسانا-همین؟
مگه باید چه احساسی پیدا کنم؟
رکسانا-از اینکه مادرم؟
ارتباطی بتو نداره.
تو چشمام نگاه کرد و خندید.منم دستشو گرفتم ودوتایی برگشتیم طرف کوچه شون یه خرده که رفتیم گفت:میتونم بهت تکیه کنم؟

رکسانا- براي چي؟!
- براي اينکه من مي خوام!
رکسانا- من نمي تونم اينو قبول کنم!
- تو قول دادي!
رکسانا- اما فکر نمي کردم يه همچين چيزي ازم بخواي! من نمي تونم از تو پول قبول کنم!
- اگه اين بارم ناراحتم کني، براي بار دومه که تو يه شب دلم رو شيکوندي!
رکسانا- ترو خدا هامون ازم اينو نخواه!
- مي خوام و توام حتما بايد قبول کني! تو بهم قول دادي! تازه اين به عنوان يه قرضه! بعدا ازت مي گيرمش!
تا دوباره خواست بهانه بياره که گذاشتمش تو جيب روپوشش و بهش گفتم:
- تو هنوز عصبانيت منو نديدي آ! من يه مرد ايراني م! با خصوصيات يه مرد ايراني!
بهم خنديد و ديگه هيچي نگفت و راه افتاديم . رسيديم جلو خونه عمه و با کليد در خونه رو واکرد و گفت:
- نمي آي تو؟
- نه ديگه! ديره! اگه عمه بيدار بود بهش سلام برسون! راستي دوستات کجان!
رکسانا- خونه ن!
- به اونام سلام برسون.
يه لبخند قشنگ زد و گفت:
- تو خيلي با شخصيتي هامون! مرسي! از ماني خان م جاي من تشکر کن!
بعد آروم رفت تو خونه و در رو بست. منم زود رفتم اون طرف خيابون . رفتم طرف ماشين ماني وقتي رسيدم ديدم صندلي ش رو خوابونده و خودشم خوابيده! خسلس ناراحت شدم! آروم چند تا زدم به شيشه که چشماشو واکرد و ماشين رو روشن کرد و شيشه رو داد پايين و يه نگاه به ساعتش کرد و گفت:
- چرا زود اومدي؟ خنوز سه دقيقه از ده مونده!
از همونجا سرمو کردم تو ماشين و صورتش رو ماچ کردم و گفتم:
- الهي من بميرم! خيلي اذيت شدي! اصلا حواسم به ساعت نبود!
ماني- هاپو خيلي سرحال!
- خيلي!
ماني- پس بشين برسم که خيلي دير شد!
- خونه رو چگار کردي؟ به عمو چي گفتي؟
ماني- گفتم بهت سرم وصل کردن!
- راست مي گي!
ماني- حالا بشين بريم که گند کار درنياد!
سوار شدم و گفتم:
- دستت درد نکنه! تو چه جوري فهميدي داره بهم دروغ مي گه؟!
ماني- تجربه عزيزم!وفتي بهت مي گم يه ساعت به عرفا و فلاسفه زنگ تفريح بده، واسه اينه که هم تو بلندشي و بياي تو جامعه و درس بگيري و هم بذاري اون بيچاره ها يه خورده به چيزايي که گفتن و نوشتن فکر کنن شايد يه جاهايي ش رو عوض کردن و يه جاهايي شم خودشون ديگه قبول نداشتن و حذفش کردن! بابا اون موقع که مثلا حافظ از مي و عرفاني صحبت مي کرده، ويسکي و بلاک اند وايت وجود نداشته وگرنه جاي شراب عرفاني، از ويسکي فلسفي در اشعارش استفاده مي کرده!
اينو گفت و حرکت کرد از تو کوچه رکسانا اينا پيچيد تو اصلي و از بالاي گيشا انداخت تو بزرگراه و يه خرده که رفتيم گفت:
- چي شد بلاخره؟
- با همديگه حرف زديم.
ماني- خب الحمدلله! ديگه کلک رو کندي؟
- نه بابا! الان که برسيم خونه بايد بهش زنگ بزنم!
- بازم؟!
- آره! نشد که کامل صحبت کنيم!
ماني- من گفتم يه زنگ تفريح وسط کلاس هات بذار! تو داري ترک تحصيل مي کني؟!
- به جون تو اون لحظه که داشت اون حرفا رو بهم مي زد داشتم دق مي کردم! راستي خوب شد با اون همه داد و فريادي که کرد، کسي خبردار نشد!
ماني- زکي! تموم در و همسايه داشتن نگاه تون مي کردن! اونجا که با همديگه آشتي کردين، کم مونده بود براتون کف بزنن!
- جون من راست مي گي؟!
ماني- پس چي؟!
- پس چرا کاري نکردي؟!
ماني- چيکار کنم! برم بهشون بليت بفروشم؟ خب داشتن مجاني يه فيلم مستند رو نگاه مي کردن ديگه!
بيست دقيقه بعد رسيديم خونه وماني ماشين رو پارک کرد و پياده شديم.
ماني- دستت رو بذار رو دل ت و آروم راه بيا! گفتم مسموميت بوده و بهت سرم وصل کردن آ!
دوتا دستمو گذاشتم رو دلم و شروع کردم آروم دولا دولا راه رفتن که ماني يه نگاه بهم کرد و گفت:
- مگه ختنه ت کردن که دولا دولا راه مي ري؟! همون دستت رو بذاري رو دل ت کافيه!
همونجور که دوتايي مي خنديديم، در رو وا کرديم و رفتيم تو و رفتيم خونه ماني اينا که عموم تند دوئيد جلو گفت:
- چي شد؟! چطوره؟!
دو تايي سلام کرديم که ماني گفت:
- الحمدلله که آپانديسش نبود! خدا خيلي بهمون رحم کرد!
عموم- پس چي بوده؟!
ماني- يه دل تنگي ساده!
عموم- چي؟!
ماني- دل گرفتگي! يه دل گرفتگي ساده که تا چشمش به دکترش افتاد! الحمدلله رد شد!
عموم- دل تنگي و دل گرفتگي ديگه چه جور مرضي يه؟!
ماني- همون مسموميته ديگه! حالا اسمشو عوض کردن!
عموم- دوا بهش چي دادن؟!
ماني- هيچي! همون تنقيه ش که کردن خوب شد!
عموم- تنقيه براي چي؟!
ماني- مگه گفتم تنقيه؟!
عموم- آره!
ماني- منظورم روده شور بود! يه روده شور انداختن تو شيکمش و از بالا و پايين شستشوش دادن، شد مثل گل! ديگه نه بو مي ده و نه چيزي!
داشتم از خنده مي مردم اما جلو خودمو گرفتم که عموم گفت:
- دوا هيچي براي خونه ندادن؟1
ماني- اصلا! اين دکترا اصلا به اين چيزا اعتقادي ندارن! سيستم جديد پزشکي اينطوريه ديگه! يه تنقيه، يه روده شور و بعدش استراحت!اين فردا نمي تونه بياد سر کارآ!
عموم- عيبي نداره! بذار استراحت کنه! خودت بيا!
ماني- اون وقت کي از اين مراقبت کنه و دامواشو بده؟
عموم- دوا که نداره!
ماني- همچي بي دوادرمون م نيس ديگه! پرهيزي که بهش دادن از صد تا دوا براش بدتره! ساعت به ساعت بايد شلوارشو بکشم پايين ببينم اسهال شده يا نه! نيم ساعت به نيم ساعت بايد آب پرتقال و سوپ بهش خورونده بشه! زبونش رو نيگاه کنين! وامونده عين يه زن پابه ماه بارداره! معني ش چيه؟ مواظبت، مراقبت و نگهداري! دکترش گفته اين شکم تا چهل و هشت ساعت نبايد خالي بمونه! در ضمن نبايد چيزي توش بره!
عموم- پس چيکار بايد کرد؟!
ماني- اماله ديگه! يعني تغذيه غير مستقيم که به بافت هاي شيکم صدمه وارد نکنه در ضمن بيمارو ضعف م نگيره! دکتر گفت تموم سلول هاي ديواره معده اين الان تيکه تيکه س! اين روده شور رفته و زده اون ته روآش و لاش کرده! وامونده خيلي چيز بدي يه اما لازم! تموم آب بدنش حالت اسيدي پيدا کرده! PH اسيدي! و ممکنه که به رگ هاي اصلي روده بزرگ صدمه بزنه! براي همين مفقط بايد تا بيست و چهار ساعت دمرو بخوابه! متوجه هستين چي مي گم که؟!
عموم که همونجور سرشو تکون مي داد اما بيچاره گيج شده بود گفت:
- آره! آره! باباشم يه بار اينطوري شده بود!
ماني- دمرو خوابوندينش؟!
عموم- آره! يعني يادم نيس! زن داداش اينا رو خوب يادشه!
اين دفعه ديگه از بس که زور خنده به خودم فشار آوردم و جلو خودمو گرفتم، واقعا دلم درد گرفت. دولا شدم که زود ماني گفت:
- آخ آخ! زياد سر پا واستاده فشار اومده به چيزش! يعني به اثني عشرش!
عموم- زود ببرش تو! همون پايين م بخوابونش! براش سخته از پله بره بالا!
ماني- نه! اصلا! اين دردش که مي گيره، نعرش مي ره هوا!
عموم- مگه هنوز دردم داره؟!
ماني- آره! عين دور از جون چهار درد زائو!
زود عموم و ماني زير بغلم رو گرفتن و آروم بردن تو خونه و همونجور که از پله ها مي رغتيم بالا، ماني م حرف مي زد!
- تازه اونجا وقتي شلوارش رو کشيدن پايين، دکتر متوجه شد که فيستولم داره اين بچه اما هنوز سروانکرده!
عموم- برو گم شو! اينا چيه مي گي دور از جون! فيستول چه ربطي به شکم داره؟!
ماني- داره! شيکم آدم کار نکنه، معده خودش يه سوراخ جديد توليد مي کنه براي دفع مواد زائد بدن!
عموم- مگه معده ش کار نمي کرده؟!
ماني- يک سال تموم! شده بود وامونده عين سنگ! مي خواستن اونجا سنگتراش خبر کنن!
عموم- پس چرا تا حالا نمي گفت!؟
ماني- کم رويي و خجالت!
عموم- برو گم شو! اين چرت و پرتا چيه مي گي؟! عمو جون، اينا چيه اين مي گه؟!
آروم با حالت مريضي گفتم:
- دروغ مي گه عمو جون! فيستول م کجا بود؟!
ماني- تو که کله ت به اون نمي رسه که ببيني! من و دکتر ديدم!
اين دفعه ديگه منو عمومهر دو زديم زير خنده که عموم گفت:
- حالا زبونش چرا اونطوري شده؟!
ماني- چه طوري؟
عموم- همون بارداري! نگفتن از چيه؟!
ماني- معملا اين نوع بارداري آ مال هرزگي يه!
عموم- لااله الالله!

ماني- خب سر دلش سنگينه ديگه! اگه پرهيز پيشه کنه و دنبال هوس هاي زودگذر نره، بارداري کم کم از بين مي ره! يعني هله هوله نبايد بخوره!
عموم- آدم جون به سر مي شه تا دو کلمه از تو حرف دربياره!
ماني- باباجون، هفتاد هزار تومن خرج دوادکترش شده! از شما بگيرم يا از باباش؟
عموم- هفتاد هزار تومن؟! مگه چه خبره؟!
ماني- خب کلينک خصوصي يه ديگه!
عموم- خب هر چي باشه! مي دوني هفتاد هزار تومن يعني چي؟! مگه چيکار کردن؟
ماني- خب روده شوري متري ديگه! مثل فنرآ که مي زنن چاه وا مي شه! بيچاره هشت متر فنر انداخته تا روده ش واشده! تازه مجبور شد سه مترم از پايين بزنه! هشت متر و سه متر مي شه چند متر؟ سيزده متر! متري چهار هزار تومن مي شه چند؟ مي شه شصت و پنج هزار تومن! پنج هزار تومن شم تخفيف گرفتيم، شد سر راست هفتاد هزار تومن.
عموم- خب يه چونه اي چيزي مي زدي!
ماني- زدم! تازه همونجا زنگ م زديم به اين تخليه چاهي آ قيمت گرفتيم! البته اين فنرش دستي بودآ! يعني روده شورش دستي بود! برقي ش متري يه تومن گرون تره!
رسيديم بالا و رفتيم تو اتاق ماني.
عموم- حالا بخوابونش که فشار بهش نياد!
ماني- فشارا بهش اومده زبون بسته! سيزده متر لوله کم نيس!
عموم- بخواب عمو جون! بخواب تا صبح حال ت خوب خوب مي شه.
آروم خوابوندم رو تخت که عموم يه مرتبه يه نگاهي به ماني کرد و گفت:
ماني- هشت متر و سه متر مي شه چند متر؟
عموم- هشت و سه مي شه سيزده؟! مي شه يازده الاغ!
ماني- باباجون اين بچه داره از درد مي ميره، اون وقت شما دارين با من رياضي تقويتي کار مي کنين؟! اين کارارو بايد وقت دبستان رفتن م مي کردين که پايه رياضي م ضعيف بود! تازه حالا گيرم سيزده نه يازده! براي شما دو متر اختلاف چه فرقي داره! درد اين دو متر رو اين طفلک تحمل کرده و مي دونه دو متر لوله اضافي يعني چي!
عموم يه چپ چپ بهش نگاه کرد و بعدش دولا شد و صورت منو ماپ کرد و رفت پايين. تل دو تايي تنها شديم شروع کرديم خنديدن که به ماني گفتم:
- اون تلفن رو بده به من.
ماني- جدي مي خواي بهش زنگ بزني؟!
- پس چي؟!
خودم بلند شدم و تلفن رو ورداشتم و شماره رو از ماني پرسيدم و زنگ زدم به رکسانا. تا يه زنگ خورد و گوشي رو ورداشت.
- الو! رکسانا؟!
رکسانا- سلام! چه زود رسيدي!
- خوبي؟
رکسانا- مرسي، خوبم.
- خسته نيستي؟
رکسانا- با تو که باشم، نه! تو چي؟
- منم وقتي تو برام صحبت کني، اصلا خسته نمي شم!
ماني از همون بغل بلند گفت:
- چاخان مي کنه! اين قديما که رفيقاش مولانا و حافظ و شمس و اينا بودن م همينا رو بهشون مي گفت!
رکسانا- ماني خان هستن؟
- بعله!
رکسانا- از طرف من بهشون سلام برسون و عذرخواهي و تشکر کن! در ضمن بچه هام اينجان و بهتون سلام مي رسونن!
- از قول من و ماني م بهشون سلام برسون.
ماني- به کي؟!
- مريم خانم و سارا خانم بهت سلام مي رسونن.
ماني- خب چرا تو جاي من سلام مخابره مي کني؟! مگه خودم لال م! بگو گوشي رو بده به جفت شون!
- مگه مي شه آدم يه گوشي رو به دو نفر بده؟!
ماني- يعني بزنه رو آيفون!
- رکسانا! ماني مي خواد مريم خانم و سارا خانم صحبت کنه! لطفا بزن رو آيفون.
يه لحظه صبر کرد و گفت:
- رو آيفونه!
ماني م زود تلفن رو زد رو آيفون که رکسانا گفت:
- سلام ماني خان! با زحمت هاي ما!
ماني- سلام از بنده س! چه زحمتي؟! مريم خانم سلام! سارا خانم سلام!
اونام هر دو سلام کردن که ماني گفت:
- معلوم هست شما دختر خانما کجا هستين؟! هر بار کي می آييم دست بوس عمه جون که شما تشريف ندارين!
مريم- هستيم در خدمت تون!
ماني- خدمت از بنده س! چيکارا مي کنين؟
مريم- هيچي! مي ريم دانشگاه و برمي گرديم.
ماني- نه! الان رو مي گم!
يه مرتبه سه تايي زدن زير خنده که من زود آيفون رو قطع کردم و يه چپ چپ به ماني نگاه کردم!
رکسانا- چي شد؟
- هيچي! ماني خداحافظي مي کنه!
ماني- نه! اين ظلمه! من هنوز سلامم تموم شده!
يه مرتبه عموم از پايين داد زد و گفت:
- ماني! ماني! با کي حرف مي زنين؟
ماني م از همونجا داد زد و گفت:
- با کلينيک بابا جون! مي خوام ببينم فردام بايد ببرمش اونجا يا نه!
آروم بهش گفتم:
- همه ش تقصير توئه! از بس سر و صدا راه ميندازي الان گندش درمي آد!
زود رفت و در رو قفل کرد و گفت:
- حالا با خيال راحت حرف بزن! گه گداري م يه داد بلند بزن!
- داد بزنم چي بگم!
ماني- بگو آخ دلم! مثلا دل درد داري آ!
رکسانا- چي شده هامون؟
- هيچي بابا! دارم با اين ماني کل کل مي کنم! تو چطوري؟
رکسانا- خوبم.
- اونجا مي توني حرف بزني؟
رکسانا- اي ...؟
- مي خواي قطع کنم بعدا زنگ بزنم؟
رکسانا- نه! نه!
- خب بقيه ش رو بگو!
رکسانا- اون الان نمي شه!
- جلو بچه ها نمي خواي بگي؟
رکسانا- اوهوم.
- هنوز جواب منو ندادي آ!
رکسانا- جواب چي رو؟
- همونکه وقتي اونجا بودم ازت پرسيدم!
خنديد و گفت:
- چي پرسيدي؟
- همونکه آروم در گوش ت گفتم!
دوباره خنديد و گفت:
- نشنيدم! دوباره بپرس!
- چطور نشنيدي؟! خيلي واضح و روشن بود!
ماني- راستش منم نشنيدم! خب دوباره بپرس! نمي ميري که!
برگشتم ديدم صندلي ش رو کشيده جلو و درست پشت سر من نشسته و داره گوش مي ده!
- اينجا چيکار مي کني؟
رکسانا- چي؟!
- با تو نيستم!
ماني بلند گفت:
- با من نيست! با شماست رکسانا خانم!
- با توام! اينجا نشستي چيکار؟
ماني- پس چيکار کنم؟
- بلند شو برو يه جاي ديگه!
ماني- اون وقت بابام نمي گه مريض رو چرا تنها گذاشتي؟
- غلط کردي! بگو مي خوام فوضولي کنم!
ماني - مي خوام فوضولي کنم!
- يادت ندادن که وقتي دو نفر حرف مي زنن گوش واينستي؟
ماني- چرا، اما شما بفرمايين که تو اتاق بيست متري، من چيکار کنم که صحبت شما رو نشنوم؟
- برو بخواب، سرتم بکن زير پتو!
ماني- خفه مي شم که!
- خب انگشتاتو بکن تو گوش ت!
ماني- باشه.
دوتا انگشتش رو کرد تو گوشش و همونجا نشست!
- گوش ندي آ!
ماني- هان!
- مي گم يواشکي گوش ندي آ!
دستاشو آورد پايين و گفت:
- چي مي گي؟
- مي گم به حرفام يواشکي گوش ندي آ!
ماني- وقتي انگشت م تو گوش مه که ديگه صدايي توش نمي ره!
- روتم بکن اون ور!
ماني- لب خوني که بلد نيستم! حالا مگه مي خواي چي بگي که انقدر مسائل امنيتي رو رعايت مي کني؟!
- به تو چه؟! انگشتاتو بکن تو گوش ت!

دوباره انگشتاشو کرد تو گوشش و زل زد به من!
رکسانا- داري چيکار مي کني؟!
- هيچي! مي گم جوابم رو نمي دي؟
رکسانا- تو سوال ت رو پرسيدي؟
- بپرسم جواب مي دي؟
رکسانا- تو بپرس!
- تو اول بايد جواب منو بدي! چون بعدا باهات خيلي کار دارم! خيلي حرف دارم که بايد بهت بزنم!
دوباره خنديد و گفت:
- منم همينطور!
- پس جوابم رو مي دي؟
رکسانا- آره بپرس!
- با من ازدواج مي کني؟
ماني- خاک بر سرت کنن! مردم همه اول حرفاشونو مي زنن و کاراشونو مي کنن و بعدش مي پرسن که با من ازدواج مي کني! تو اول مي خواي ازدواج کني و بعدش کاراتو بکني؟!
- خفه شي ماني! کگه تو انگشتت تو گوش ت نيس؟!
ماني- اين صحبت آ ديگه انگشت وردار نيس!
- بلند شو برو از اتاق بيرون!
ماني- نه به جون تو! ديگه گوش نمي دم! آن! آن!
- اون دفعه م همينو گفتي!
ماني- نه! اون دفعه انگشت کوچيکمو کرده بودم توش! اين دفعه شست م رو مي کنم که ديگه آب بندي بشه!
- گوش ندي آ!
ماني- مي گم به جون تو! عجب خري هستي آ!
دوباره گوشي رو گذاشتم در گوشم و گفتم:
- ببخشين رکسانا! اين ماني نميذاره حرف بزنم! حالا بگو ببينم، اين دفعه شنيدي چي گفتم؟
رکسانا- شنيدم.
- خب! جواب بده ديگه!
رکسانا- نه!
- چي؟!
رکسانا- نه!
- براي چي؟!
هيچي نگفت.
- نمي توني حرف بزني؟
رکسانا- اوهوم!
- خب وقتي ديدمت باهات صحبت مي کنم!
ماني- نه! همين الان صحبت کن!
- زهرمار! بلند شو برو يه جاي ديگه!
ماني- بابا چيکار کنم! شست م تو سوراخ گوش م نمي ره!
- خيلي خب! بلند شو برو بيرون!
ماني- نه! نه! اين دفعه انگشت سبابه م رو مي کنم حتما عايق بندي مي شه! آن! آن!
يه چپ چپ بهش نگاه کردم و دوباره به رکسانا گفتم:
- ببخشين! باز شوخي ش گل کرده!
رکسانا- يه دقيقه صبر کن هامون!
يه خرده بعد گفت:
- الو!
- اينجام!
رکسانا- ببخشين! اين بچه هام اينجا نشسته بودن و مثل ماني حس کنجکاوي شون تحريک شده بود!
- حالا رفتن؟
رکسانا- آره.
- خب، پس حرف بزن.
رکسانا- قرار شد جوابت رو بعد از اينکه سرگذشتم رو شنيدي بهت بدم! يعني اگه بازم سر تصميمت بودي!
- تو مطمئن باش که هر اتفاقي م براي تو افتاده باشه، من بازم مي خوام که باهات ازدواج کنم!
ماني- عجب الاغايي پيدا مي شن! پسر شايد اين اتفاقي که مي گه يه چيزي در مورد ايدز باشه! چرا انقدر عجله مي کني!
- واقعا که ماني! اصلا زبون سرت نمي شه! بلند شو برو بيرون!
ماني- واقعا ازت معذرت مي خوام! اشتباه کردم!
- چه عجب تو يه بارم فهميدي که اشتباه کردي!
ماني- در مورد انگشت اشتباه کردم! اين انگشت سبابه براي يه سوراخ ديگه ساخته شده و من عوضي ازش براي سوراخ گوش استفاده کردم! يعني منظورم اينه که معمولا از اين براي سوراخ دماغ استفاده مي کنن!
- تا تو از اين اتاق نري بيرون، من يه کلمه م حرف نمي زنم!
ماني- بذار حرف بزنم! مي گن تجربه و خطا! منکه همه انگشتامو تا حالا استفاده کردم و نشده! بذار اين انگشت وسطي م رو امتحان کنم! حتما اين سايز گوش مه!
- ديگه تجربه و خطا کافيه! بلند شو!
ماني- چطور نوبت من که شد مي گن تجربه و خطا کافيه! الان بيست و خرده اي ساله که بزرگان ما، مرتب در حال تجربه و خطان و هيچکس م بهشون حرف نمي زنه! اون وقت من سه بند انگشت خطا مي کنم و اخراجم! اصلا از قديم گفتن تجربه، خطا، پررويي! ببخشين! پررويي نه پشتکار! پشتکار!
- ماني کلافه م کردي!