پدرم : خیلی ترس و وحشت زیاد شده بود ! برای همینم مردم یه دفعه ریختن سر به شورش برداشتن!!

رکسانا: خدا ترسی باید تو وجود ادم ها باشه و فقط مربوط به خوشون و به میل و اراده ی خودشون و نباید کسیم توش دخالتی داشت هباشه !! اگه یه عده یان و مردم و وادار کنن که خدا ترس بشناین دیگه نمی شه خدا تزسی می شه ترس از بنده ها !! می شه ترس از ادم ها یا به ظاهر ماموران خدا!! اون وقت می شه یه چیز دنیایی دیگه !! اون وقت می شه براش تبصره گذاشت یا به هر صورت ازش گذر کرد یا دورش زد !! مثل پارک کردن ماشین در جای ممنوعه!! یا وارد شدن به خیابون یه طرفه !! تا زمانی که یه مامور راهنمای رانندگی سر و کله اش پیدا ندشه می شه این قوانین ورو نقض کرد یا دور از چشم قانون جنایت کرد!!کلاهبرداری کرد !! چرا ؟؟ چون اکثر ادم گیر نمیوفتهع !! اکثرا ادم خطاکار بدون اینکه جریمه یا تاوونی بده فرار می کنه!! چون نمی شه که برای هر یه نفر تقربا یه مامور گذاشت×× تازه اگرم بشه از کجا معلوم که ماموره رو با رشوه نمی خرن!!

عموم : به ! بیا ببین ایجا چه خبره ؟؟!کار نیست که با پول حل نشه !!

رکسانا : وقتی خدا ترسی تبدیل بشه به مردم ترسی این چیزا اجتناب ناپذیره !! وقتیم حقایق با دروغا امیخته بشه و کمی ام افراط توش بشه دیگه مردم واقیعت ها رو هم اور نمی کنن و اون موقع هست که دیگه گریز شروع می شه!! در اون زمان هام در اروپا این اتفاق افتاد ! وقتی با تمام وجود موانع معلوم شد که مثلا زمین مرکز جهان نیست و کشیش ها اشتباه می کردن!!

وقتی سطح عمومی کمی بالاتر رفت و مردم کمی از خرافات فاصله گرفتن و خیلی از واقعیت ها رو فهمیدن دیگه از هر چی کشیشه بدشون اومد واون اتفاقات رخ داد بعضی ها کلیسا ها رو تحریم کردن! بعضی ها دین و نهی کردن !! بعضی ها رسومات و رو که بعضی هاشون هم خیلی خوب بودن !!کار به جایی رسید که بعضی ها هم خدا رو انکار کردن ! هر چند بعد از یه وقفه و ارامش دوباره برشگتن اماخیلی چیزا اون وسط خراب شد و از بین رفت و جاشونو چیزایه بد گرفت!!

عموم : بعله ! باید مردم رو ازاد گذاشت تا هر جور که می خوان فکر کنن!!

رکسانا : اصولا ورود به ذهن ادما همیشه کار اشتباهی بوده !! هر بارم کسی خواسته این کارو بکنه شکست خورده و خیلی ها مجبور شدن به خاطر این شکست تاوان سنگینی بپردازن!!

داشتم حرفاشو گوش میکردم یه مرتبه سرشو بلند کرد و منو نگاه کرد و گفت :

شایدم این تاوان ارزش یه تجربه باشه!!تجربه ای خارج سنت ها و چهار چوب هایی که دور خودمون درست کردیم!!برای گذشتن از اینها بایدکم تاوانی پرداخت کرد!!

اینو که گفت دیدم که مخصوصا با پاش زد به میز ! یه مرتبه تموم مهره های شطرنج ریخت بهم ! بعدش زود شروع کرد به معذرت خواهی کردن و گفت :

واقعا عذر می خوام ! اصلا متوجه نشدم!! ببخشید پدر!!

خنده ام گرفت ! پدرمم همین طور !! با همون خنده ام یه نگاه به رکسانا کرد و گفت :

شاید لازم بود که تاوان ضعفم رو پرداخت می کردم!!ولی گریز قشنگی بود هم ثبوت برتری و هم ملاحظه ی بزرگتریم ! بازم اشتباه کردم !!تو داشتی برنده میشدی!!

رکسانا : شما عالی بازی می کنین !! جدی می گم!!

پردم : وتو عالی تر !! مهره های من بیشتر بود اما برد با تو بود !!

یه مرتبه از جاش بلند شد و سر رکسانا رو بوس کرد و گفت :

نباید قبل از دیدنت قضاوت م یکردم ! برایه عذر خواهی هم یه هدیه قدیمی دارم که گذاشته بودم برایه یه فرصت عالی ! جوشش و پختگی!!بیست سال انتظار امشب ازادش می کنیم تا ببینیم نتیجه ی این بیست سال چی بوده؟!!

عموم :

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یکدم بیاسایم ز دنیا شر و شورش


مانی:

 

نگاهی مست خواهم کرد که ازمن بود زورش
که تا محکم زنم با دست به بازوو سر و رویش
عموم_بازم مزخرف گفتی؟!
«تو همین موقع مادرم از آشپزخونه اومد بیرون و گفت »
_شام حاضره بفرمایین!
«همه از جامون بلد شدیم .جز پدرم که داشت مهره ها رو دوباره می چید سر جاش.رکسانا کمکش کرد.عموم و مانی و ترمه رفتن طرف سالن غذا خوری.
مهره ها که چیده شدن،پدرمم بلند شد رو کرد به من و گفت :
سلیقه ت عالیه !هم دختر خیلی خیلی قشنگی رو انتخاب کردیو هم باهوش و فهمیده!ایشالا خوشبخت بشین!
«سرمو انداختم پایین که رکسانه به طرف پدرم رفت و با خجالت صورتشو ماچ کردو بعد یه مرتبه پدرم رو بغل کردو آروم آروم گریه کردپدرم که هول شده بود همونجور که نازش می کرد گفت:_چیز بدی گفتم دخترم؟!
رکسانا که زود از بغلش اومد بیرون و همونجور که می خندیداشک هاشو پاک می کرد و گفت:
خیلی وقته که دنبال این حمایت ها می گشتم !مرسی پدر. از ته قلبم می گم مرسی!پدرم_چه لباس زیبایی پوشیدی!
_اینارو هامون برام خریده خیلی قشنگه!
پدرم_وقتی تن دختری مثل تو باشه خیلی قشنگ میشه!خیلی خوشحالم که شناختمت!
«رکسانا خندید و زیر بازوی پدر را گرفتو راه افتادیم طرف سالن غذا خوری.بقیه اونجا بود.مادرم و زری خانم یه میز خیلی خیلی قشنگ چیده بودن!سه چهار جورم غذا بود که پدرم منو فرستاد به دنبال هدیه بیست ساله.
وقتی برگشتم دیدم همه هنوز واستادن و دارن حرف میزنن!رفتم کنار پدرم و بطری رو دادم بهش و گفتم»
-نمیشینین؟پدرم یه صندلی روعقب کشید برای رکسانا .عموم هم برای ترمه همین کار رو کرد .مانی رفت این طرف که طرف ترمه بشینه که عموم گفت»
این جای منه برو اونور!
«مانی یه نگاه به عموم کرد و گفت»
میخواین اصلا من و هامون شامون رو برداریم بریم حیاط بخوریم؟!
می گم یعنی مزاحم شما نباشیم یه وقت ؟!
عموم-باز حرف زدی برو یه جای دیگه بشین !اینهمه صندلی خالیه !
«من و مانی با خندهه رفتیم اونطرف نشستیم که پدرم از تو بطری برای همه ریخت و گفت»
-عسله دیگه عموم_بیست سال شوخی نیست بابا !دو اس دیگه!
«پدرم همینطور که گیلاسش رو ورمیداشت به رکسانا و ترمه گفت»
-به خونواده ما خوش اومدین !
مادرم مبارک باشه ایشالا !
«مانی یه خورده خورد و بعد گفت»
-عسل خوب می خوای اصلا سراغ مسیحا نرو بیا پیش خودمون.
«همه زدن زیر خنده که مادرم شروع کرد برای رکسانا غذا کشیدن و عموم برای ترمه .من و مانی هم برای خودمون که پدرم زری خانم رو صدا کرد که اونم بیاد وقتی اونم میومد پدرم همونجور که یه تیکه مرغ اضافی میذاشت تو بشقاب رکسانا گفت»
-جونا چی میگن؟چی میخوان؟
رکسانا-میخوان زندگس کنن نه فقط به معنای زنده بودن !به معنای واقعی زندگی!خنده برای همه کس !زندگی برای همه کس !میشه زنده بود و شاد بود !میشه زنده بود و خندید!
کار برایس همه !سرپناه برای همه!
اینا چیزای زیاد نیس !یه نگاه یه سلام ،یه دوستی نباید ترس داشته باشه !نباید برای خنده دل کسی از ترس بلرزه!
چرا باید جونامونو پرورش بدیم و بزرگ کنیم برای کشورهای خارجی؟!
چرا باید ثمره و زحمات این خاک رو خارجیا ببرن ؟یه جوون از ازمان به دنیا اومدن تا گرفتن تخصص چقدر هزینه برمیداره؟چقدر براش زحمت کشیده میشه ؟چرا باید وقتی که مدرکش رو گرفت ،تخصصش رو برداره و از این گشور بره چرا این نیرو نباید همینجا بمونه و خاک خودش رو بساز ؟چرا اصلا باید به فکر رفتن باشه چرا باد این قومیت دستخوش چندگانگی بشه؟تو تاریخ ما کی بود که ایرانیان و پارسیان کوچ کردن؟ چرا باید یه ایرانی با داشتن اینهمه مواهب خداوندی سرزمین خودش رو ترک کنه ؟چرا باید ما چند میلیون ایرانی خارجی داشته باشیم ؟اونا دنبال چی بودن که از اینجا رفتن؟چه چیزی باعث شد که از اینجاب برنو تو غربت اون همه سختی رو تحمل کنن و نژاد . اثل خودشون رو با یه نژاد دیگه پیوند بزنن؟ایا همشون دنبال ازادی های آنچنانی بودند؟
پدرم- حرفای قشنگی یه!یعنی سوالات قشنگی یه؟اما خیلی دلم می خواد بدونم چرا این خواسته ها از زبون دختری که نیمه ایرانی و نیمه فرانسویه بباید شنیده بشه؟
رکسانا-فقط کافیه فرهنگ کهن مون رو بشناسیموقتی بفهمیم چرا چند هزار سال پیش حقوق بشر رو رعایت می کردیم ،جواب این سوال داده شده ئقتی ایرانی رو بشناسیم که چه گوهری در وجودش داره جواب این سوال رو پیدا کردیم!من ایرانیم و به ایرانی بودنم افتخار می کنم من نیمه ی دومم رو پیدا کردم چون خیلی ریشه دار تر از اون یکی نیمه مه !
«پدرم یه خورده ساکت شد و گفت»
-حرفات ادمو میبره تو فکر !ادمو یاد خودش میندازه !شاید خیلی وقته که ماها خودمون رو فراموش کردیم !خوبه که یه بار دیگه شناسنامه هامون رو نگاه کنیم !
همه ساکت شدند و یه خورده بعد عموم گفت »
-چطور مانی خان تو ساکت شدی؟!
مانی-دارم فکر میکنم ببینم شناسنامه ام که تو صندوقچه ی مادر بزرگ و پدربزرگم بود،تو کدوم صندوقخونه قایمش کردن و کلیدش پیش کیه؟!

فصل 12

اون شب همه دور هم گفتیم و خندیدیم و حرف زدیم و شام مونو خوردیم و بعد از شام ، وقتی برگشتیم تو سالن و داشتیم چایی می خوریدم پدرم یه مرتبه بی مقدمه گفت :
- دو تا عقد میگیریم! یکی ماها ! یکی م تو کلیسا !
رکسانا - یه دونه کافیه! هر جوری م که باشه کافیه!
همون برای من مقدسه! من این عقد و قرار داد رو همون روزی که هامون رو برای اولین بار دیدم تو قلبم بستم! مگه منظور این نیست که انتخاب کنیم و وفادار بمونیم؟! پس یه قول کافیه! چون میشه زیر هر سندی زد و پشت به هر قراردادی کرد! اگه آدم ، آدم باشه یه قول کافیه! اما می دونم سنت هایی هست که باید رعایت بشه! پس هر جور که شما صلاح بدونین همونطور عمل می کنیم!
پدرم - این حرف تم درسته اما همونجور که گفتی باید یه چیزایی رو رعایت کرد! فقط چند تا مسئله حل نشده هست که باید حل بشه!
رکسانا - مربوط به منه؟!
پدرم - نه! مربوط به خودمه! یعنی مربوط به من و برادرم!
((فهمیدم منظور پدر چیه! داشت به عمه لیا فکر می کرد! یه خرده بعد برگشت طرف مادرم و گفت :))
- خانم شما درست می گفتین! من در مورد رکسانا اشتباه کردم!
((مادرم خندید و بعدش از جاش بلند شد و رفت طبقۀ بالا تو اتاقش و یه خرده بعد برگشت و رفت طرف ترمه و دست چپ ش رو گرفت و یه انگشتر دستش کرد و گفت :))
- من به عنوان مادر مانی ، تو رو برای پسرم خواستگاری و نامزد می کنم! ایشالا

مبارکتون باشه،مانی خیلی پسر خوبیه.فکر کنم لیاقت تو رو داشته باشه.
ترمه ام که گریه اش گرفته بود از جاش بلند شد اول مادرم و بعد عموم رو ماچ کرد و مادرم اومد طرف رکسانا که رکسانا زودتر بلند شد.
داشتم نگاه شون میکردم.گریه م گرفته بود.مادرم انگشتر خودش رو از دستش درآورد و گفت:-این یادگاره مادرمه،خیلی دوستش دارم.بعد دست رکسانا رو گرفت و انگشتر رو دستش کرد و گفت:
-حرفاتو از تو آشپزخونه شنیدم.کاش مثل تو زیاد تر بودند،اونوقت آدما بهتر خودشونو میشناختن،از این به بعد تو نه تنها عروس منی،دخترمم هستی.
بعد بغلش کرد و ماچش کرد!رکسانا که فقط گریه میکرد!آروم و بی صدا!هیچیم نگفت!نه تشکری نه چیزی!فقط گریه میکرد!دلم میخواست از جام بلند شم و بغلش کنم و
نذارم گریه کنه،مادرمم گریه اش گرفت و رفت توی آشپزخونه،برگشتم دیدم که ترمه م هنوز داره گریه میکنه.خلاصه یه خورده که گذشت هر دو آروم شدن،پدرم گفت:
-یه روزی رو هم تعیین کنین برای جشن نامزدی.
عموم:-همین شب جمعه.
پدرم:-باید خودشون بگن.
مانی:-شب جمعه خوبه.
عموم:-تورو نگفتیم،منظور خان داداش ترمه و رکسانا جونه.
مانی:-پس ما نخودی ایم؟
ترمه:-منظور بابا جون این بود که باید به خانمها احترام گذشت.
مانی:-من بالاخره نفهمیدم تو قراره همسر من بشی یا نامادری ام؟از الان بگو من تکلیف خودمو بدونم.
ترمه:-واقعا که مانی.
-مانی:-آخه این بابام نه میذاره من یه کلمه حرف بزنم،نه میذاره یه نظر بدم،نه میذاره بیام طرف تو.خوب خودشم عقدت کنه و منم از این به بعد بهت میگم مامان ترمه.
همه زدیم زیر خنده که عموم گفت:-باز مزخرف گفتی؟خوب بیا بشین پیشش.
مانی:-الان که دیگه آخر شبه، و باید ببریم برسونیم شون خونه؟چه فایده داره یه نیم ساعت بیایم پیشش بشینم؟من میخواستم حداقل یه سئأنس پیشش باشم،این نیم ساعت هم خودتون همون جا بشینین.
پدرم شروع کرد به خندیدن و گفت:
-راست میگه طفلک،ما از سر شب یه ضرب اینا رو گرفتیم به صحبت،پاشین،پاشین باهمدیگه بریم تو حیاط،دوران نامزدیتون از همین الان شروع میشه،پاشین برین دیگه.
مانی زود از جاش بلند شد.منم یه لحظه اومدم بلند شم که دیدم رکسنا و ترمه همونجوری نشستن و سرشونو انداختن پائین،منم از جام تکون نخوردم که عمو به مانی گفت:
-ببین از همه بی حیا تر تو بودی،پسر یه دقیقه بشین و جلوی خودتو بگیر و حداقل دو تا تعارف کن بعد از جات بلند شو.
مانی:
-منم همین الان همین الان نمیخواستم برم تو حیاط که،اول میخواستم برم روشویی،بعدش میرفتم دستشویی،بعد دوباره بر میگشتم روشویی بعدش آیا بیام طرفه ترمه آیا نیام.دیگه بستگی به اقبال این خانم داره.
ترمه:-خیلی دلت م بخواد.
مانی:-کارد سلاخ به اون دلم بخوره انشاالله..
ترمه:-لگد اون دفعه یادت رفته؟جلو بابا اینا نمیخوام....
مانی:-میدونی چیه اصلا...؟من زن بگیر نیستم،اگه بخوام یه روزی زن بگیرم،میرم یه دختر خوب،فرمانبر پارسا رو میگیرم.تو برو زن بابام شو.
ماها همه زدیم زیر خنده.
ترمه:-من اصلا باور نمیکنم که تو پسر این بابا جون باشی،ایشان انقدر آروم،متین،خوب،آقا.اونوقت تو اینطوری.
مانی:
-پسر کوه ندارد نشان از پدر

تو از خود ندنش نخانش پسر.

جات خالی بود پریروز که یکی از عکسهای دوستان این پدر آروم و متین و خوب و آقا رو ببینی.اصلا بابام فتوگالری داره.
عموم:-باز چرت و پرت گفتی؟اون عکس خواهر یکی از دوستام بود که یادگاری باهم گرفته بودیم.
مانی:-خوش بحالتون با این دوستای روشنفکر.
عموم:-بابا تو وایسادی اینجا چیکار؟مگه قرار نشد برین تو حیاط قدم بزنین؟
مانی:-من که همون اول میخواستم برم،شما ازم انتظار شرم و حیا و از این چیزا داشتیم.
دوباره همه زدیم زیر خنده.
عموم:-بلند شین بچه ها،ترمه جون بلند شو.
ماها از جامون بلند شدیم که مانی گفت:-من دیگه از سر ذوق رفتم.میرم تلویزیون تماشا کنم.
و تا اینو گفت ترمه ترمه یه چپ چپ نگاهش کرد و بعد گفت:
-ببخشید تو رو خدا.
یه مرتبه از روی میز یه پرتقال برداشت و پرت کرد طرف مانی که مانی م رو هوا گرفتش.
عموم اینا شروع کردن به خندیدن و عموم گفت:
-الحمد الله که یکی پیدا شد از پس این پسره بر بیاد و انتقام منو بگیره..
مانی:-انتقام به اون دنیا س آقا جون،اینام از پس من بر نمیاد.خیالتون راحت.
چهار تایی با خنده رفتیم توی حیاط که ترمه یه نگاه به استخر و درختا کرد و گفت:
-اینکه حیاط نیست،باغه.
از پله ها رفتیم پائین و از استخر رد شدیم که دوباره ترمه گفت:
-این درخت چیه؟
مانی:-گیلاسه،اینم بابام کاشته،گیلاس ا میده این هوا.
ترمه رفت جلو و به یه درخت که بغل چرآخ تو باغ بود و گفت:-این درخت چیه؟
مانی:-درخت لامپه،اینو ادیسون کاشته.لامپ ا میده همه دویست وات.سیصد وات،مهتابی کم مصرف.
من و رکسنا زدیم زیر خنده که ترمه گفت:
-زهر مار بغلی ش رو میگم.
مانی:
-آهان اون چالبالویه.
ترمه:-باز چاخان کردی؟
مانی:-تو چرا همیشه فکر میکنی من دارم بهت دروغ میگم؟
ترمه:-آخه ما درخت چالبالو داریم؟
مانی:-چرا نداریم؟
حالا بذار داستانش رو برات بگم تا بفهمی چالبالو داریم یا نداریم.چند سال بابام پیش یه روز یه نهال کوچیک چنار خرید و آورد اینجا کاشت.برای اینکه نهال خم نشه،یه تکه چوب م کرد تو زمین،بغل چنار.خلاصه به این آب و کود و این چیزا رو داد اما از اونجایی که کار من بابام همیشه برعکس همه س یه مدت که گذشت چناره کم کم خشک شد اما جاش اون تیکه چوب ریشه داد و جوونه داد و شروع کرد به برگ دادن،دو سال بعد هم اون چوب خشک شد درخت آلبالو،ماهم به همین مناسبت اسمش رو گذشتیم چالبالو،یعنی چنار پیوند آلبالو،حالا دیدی دروغ نمیگم.
ترمه:-عجیبه والا.
مانی:-حالا بیا بریم اون ته باغ تا بهت نشون بدم اونجا بابام چی کاشته.
ترمه یه نگاهی بهش کرد و گفت:-دارم همینجا میبینم بابت چی کاشته.
مانی:-منو میگی؟منو که بابام نکاشته.
ترمه:-پس کی کاشته؟
مانی:-من خودرو م،خودم در اومدم.
بعد زیر بغل ترمه رو گرفت و همونجوری که حرف میزد رفتن اون طرف حیاط.
مانی:-ببین ما توی این مزرعه،یعنی بابام تو این باغ گٔل رز رو پیوند زده به گٔل کاکتوس.
ترمه:-آخه مگه میشه؟
مانی؛-چرا نمیشه؟مگه همین الان نیست که دارن منو پیوند میزنن به تو؟
دست رکسانا رو گرفتم و ماهم رفتیم این طرف.یه خرده که رفتیم بهش گفتم:
-داشتم حرفاتو گوش میکردم.چیزای قشنگی میگفتی که تاحالا بهشون فکر نکرده بودم.
رکسانا:
-تو تقصیری نداری.جوی که توش زندگی میکردی تو رو از خیلی چیزها دور نگاه داشته.
اگه یه مقدار از این جو خارج بشی،می بینی که داره چه اتفاقی میافته،یه اتفاق خیلی خیلی بد.
-مثلا چه اتفاقی؟
رکسانا:
-بی تفاوتی......
-اینکه اتفاق خیلی بدی نیست....
رکسانا:-چرا هست.وقتی توی یه جامه،جووناش که نیروی اصلی کار و آینده سازشن..،دچار بی تفاوتی بشن،جامعه به سقوط کشیده میشه.یعنی بی تفاوتی مهلکترین زهر برای یک جامه س.حالا تو هر طبقه و قشر.
-فکر نمیکنی این یه خرده اغراق.
یه نگاه بهم کرد و گفت:
-آها،یعنی من و دوستام یه نظری داریم،یعنی میگیم شعار و حرف زدن دیگه کافیه.حالا نوبت به عمل کردن.
-خوب این خوبه.
رکسانا:
-میخوای جای اینکه من برات توضیح بدم خودت ببینی؟
-خوب آره.
رکسانا:-میشه یه دقیقه موبایلت رو بدی؟
از تو جیبم موبایلم رو در آوردم و دادم بهش و گفتم:-پیش خودت باشه دیگه.
رکسنا:-خودت چی؟
-من دارم،پیش تو باشه.حالا هم شماره ی اینو بهت میدم و هم اونی که خودم بر میدارم.
رکسانا گفت:-خوب حالا باشه بعدا ازت میگیرم.
-دیگه تعارف نکن.
خندید و تشکر کرد و بعد یه شماره گرفت و یه خرده بعد گفت:
-الو،محمد جان،سلام.
برگشتم نگاهش کردم،یه لحظه حسودی ایم شد که انگار فهمید و تکیه ش رو داد به من و بهم خندید و به همون پسره که اسمش محمد بود گفت:-هنوز نرفتین؟باشه ببین.قرارمون جای همیشگی،تا سه روبه نیم ساعت دیگه میام اونجا.
بعدش خداحافظی کرد ساعتش رو نگاه کرد و گفت:
-ساعت الان یه خرده از ده گذشته،اگه زود بریم میرسیم.
-این کی بود؟
رکسانا:-همکلاسیم و دوستم.
نگاهش کردم که خندید و گفت:حسودی نکن عزیزم،اون فقط یه دوسته،شایدم یه همکار.
-حالا کجا باید بریم؟
-رکسانا:-مگه دنبال جواب نمیگردی؟
-چرا.
رکسانا:-پس بریم.
یه خرده مکث کردم و بعد مانی اینا رو صدا زدم که کمی بعد اومدن و بعد به مانی گفتم:
-من رکسانا میخوایم یه جایی بریم.شماها میایین؟
مانی:-کجا؟
-دنبال یه جواب.
بعدش یه نگاه به رکسانا کردم و خندیدم که مانی گفت:-خره جواب همین جاس. یعنی هم سوال اینجاس و هم جواب.اصلا سوال و جواب همینجاس.
-پس شماها همینجا بمونین،ما میریم.
ترمه:-اتفاقا منم باید برم.
مانی:کجا؟
ترمه:-برمیگردم.
مانی:-کجا برمیگردی؟
ترمه:-پیش مامانم.
یه دفعه همه مون ساکت شدیم و ترمه رو نگاه کردیم که یه لبخند زد و گفت:
-دلم براش تنگ شده.
سرمو تکون دادم و خندیدم و گفتم:-کار خیلی خوبی میکنین.
رکسانا:-عالیه.
مانی:-من جای تو بودم برنمی گشتم.
ترمه نگاهش کرد و خندید و گفت:-پس اون همه نصیحت چی بود که بهم کردی؟
مانی:-اشتباه کردم.حالا میخوای بری برو،اما وقتی رسیدی جلوی عمه سلام نکنی ا،بذار اول اون سلام کنه.
چهار تایی خندیم و برگشتیم تو خونه و رکسانا و ترمه از پدر و مادرم و عموم خیلی تشکر کردن و خداحافظی و من و مانی م رفتیم و کیف پول رو مون برداشتیم و از خونه امدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.
یه ربع بعد جلوی در خونه ی عمه اینا بودیم.ترمه یه لحظه مکث کرد و بعدش پیاده شد.مانی م میخواست باهاش بره که ترمه گفت نه
.میخواست تنها با عمه روبرو بشه.حق م داشت.
خلاصه زنگ خونه رو زد و رفت تو.ماهام دوباره سوار شدیم و حرکت کردیم و نیم ساعت بعد رسیدیم به جایی نزدیک دانشگاه و رکسانا یه خیابون رو بهمون نشان داد و رفتیم توش و بعدش رفتیم توی یه فرعی که از دور یک ماشین پیکان درب و داغون رو نشون مون داد و گفت جلوش پارک کنیم.
مانی م رفت جلوش پارک کرد و پیاده شدیم.توی ماشین سه تا پسر و چهار تا دختر همسن و سال رکسانا بودن.
تا رکسانا رو دیدن پیاده شدن و سلام و علیک کردن که رکسانا من رو نامزدش معرفی کرد که دخترا پریدن و بغلش کردن و بهش تبریک گفتن.بعدشم به من تبریک گفتن و با پسرام آشنا شدیم که رکسانا گفت:
-زودتر بریم دیر نشه.
پسره که اسمش محمد بود یه نگاه به ماشین مانی کرد و گفت:
-با این ماشین که نمیشه.همه مونم که تو ماشین من جا نمیشیم.
مانی:-ببخشید،اونجا که میریم تپه ماهوره؟
محمد:-نه.
مانی:-خوب پس ماهام با ماشین خودمون میاییم دیگه.
محمد:-برای راهش نیست.منظورم اینه که با ماشین شما زشته بریم اونجا.
مانی یه نگاه بهش کرد و گفت:-یعنی انقدر موندبالان که بنزم واسه شون کمه؟
بعد یه نگاه به پیکان کرد و گفت:-ممد آقا منو گذاشتی سرکار؟
محمد:-نه بخدا.آخه این ماشین شما به درد بالای شهر میخوره.
مانی:-مگه این پارتی که قراره بریم پائین شهر؟
محمد:-پارتی؟
مانی خندید و گفت:-آره دیگه،یعنی پارتی که نه،یه مهمونی ساده اما گرم گرم.
یه مرتبه محمد و اون دو تا پسرا که اسم شون محمود و سعید بود و اون چهار تا دخترا زدن زیر خنده.
مانی:زهرمار،خنده تون واسه چیه؟
اینو که گفت من و رکسانا هم زادیم زیر خنده که محمد گفت:
-مانی خان ما پارتی نمیخوایم بریم.
مانی:-پس کجا میخوایم بریم؟آهان از اون مهمونیهای خصوصیه که،...فهمیدم،عجب کلکی هستین شماها،میترسین چشم شون به این ماشین بیفته و یه خرده بیشتر تیغ مون بزنن،عیبی نداره فدای سرتون.پول واسه همین چیزاس دیگه.اصلا همه تون مهمون خودمین.
دوباره محمد اینا زدند زیر خنده.

مانی:-حناق،بازم که میخندین.
محمد:-مانی خان ما داریم میریم طرف یه جایی که تقریبا میشه گفت مردمش زاغ نشینن..
مانی:-زاغ نشینا پارتی گرفتن؟
محمد که میخندید گفت:-تقریبا یه همچین چیزی.
.مانی:-دستشون درد نکنه.کمیته ممیته نریزه اونجا.یعنی فکر اینا ش رو کردن؟
محمد:-خیالتون راحت.اون طرفا هیچ کمیته ای پیداش نمیشه...

مانی:
-خوب،الحمد الله،پس زودتر بریم دیر نشه.
رکسانا:-مانی خان اونجا که ما میریم پارتی نیست.
مانی:-میدونم بابا،همین که یه عده دختر و پسر جمع بشن کافیه دیگه.حالا اسمش رو پارتی نذاریم بذاریم انجمن،گردهمایی،میتینگ.چه فرقی واسه ما داره؟
دوباره همه زدن زیر خنده.
مانی:-درد بی دوا و درمون.چرا شما انقدر کشکی میخندین؟
رکسانا:-مانی خان ما داریم میریم به یه عده آدم بیچاره ی فقیر کمک کنیم.یعنی ماهی یبار،پولامون رو جمع میکنیم و میریم اونجا کمک شون میکنیم.
مانی یه نگاهی به رکسانا کرد و بعد یکی یکی به محمد اینا نگاه کرد و بعدش برگشت طرف من و گفت:-جوابی که میگفتی دنبالشی اینه؟
بهش خندیدم که گفت؛
-مرتیکه من به هوای این جواب،نامزدم رو رد کردم و از خیر یه پارتی آنچنانی گذشتم.حالا منو میخوای ببری پیش فقیر فقرا؟الهی که خدا دردی بهت بده که درمونش نباشه.منو تو امشب از هستی ساقط کردی.انشاالله ننه ت سیاهتو بپوشه.نگاه کن عجب امشب مسخره ی اینا شدم.می دیدم اینا هی دارن میخندیدن.نگو تو دلشون داشتن منو مسخره میکردن.الهی هامون روی خوش از زندگی نبینی که منو مسخره ی خاص و عام کردی.
اینو گفت و راه افتاد طرف ماشینش که دویدم دنبالش و یه خرده جلوتر دستش گرفتم و گفتم؛
-کجا؟مانی:
-ولم کن وگرنه اینجا انقدر نعره میزنم تا همه ی مردم بریزن از خونه هاشون بیرون.
-ببین،اینطوری م که اینا میگن نیست.
مانی:-پس چیه؟
-اونجام یه جور پارتیه،فقط سطحش یه خرده پایینه.
مانی:-بگو به جون تو.
-مگه برای تو فرقی میکنه؟ببین این دختر و پسرا دارن میرن اونجا.
مانی:-اینا که میگن داریم پول میبریم واسه فقرا.
-بالاخره حتما برای پارتی پولام میدان دیگه.
برگشت یه نگاهی به دخترا که داشتن بهش میخندیدن کرد و یه مرتبه خندید و گفت:
-این پسرا میخوان به ما رکب بزنن که سر خر توشون نباشه.من از اینا زرنگ ترم،میام.چرا نیام؟انجام بهشون نشون میدم که سربسر آقا مانی گذاشتن یعنی چی.اگه گذشتم با یکی از این دخترا برقصن.همه شونو جمع میکنم دور خودم،حالا ببین،بیاین بریم.
خودش رفت سوار ماشین شد و منم رفتم و به رکسانا گفتم سوار بشه که دو تا از اون دخترا با ما اومدن و سوار ماشین شدیم و محمد اینا جلو تر حرکت کردن و ماهام دنبالشون.
یه خرده که همینطوری میرفتیم طرف جنوب شهر،مانی یه نگاه به من کرد و گفت:
-میدونم باز گول تو رو خوردم.
-برای چی؟مانی:بابا رسیدیم جنوب شهر،اینجا نزدیک چاله میدونه.آخه کی تا حالا تو چاله میدون پارتی گرفته که اینا بگیرن.
یه مرتبه اون دو تا دخترا زدن زیر خنده و یکی شون گفت:
-مانی خان ما که گفتیم پارتی در کار نیست.
مانی برگشت یه نگاه بهشون کرد و گفت:-دختر انقدر به اون شیشه ور نرو،فیوزش سوخت.توام انقدر رو اون صندلی بالا پائین نپر.فنر تشک در رفت.

 

دختره-آخه شیشه ش برقیه آدم خوشش میاد بالا پایین میره!
مانی-آخه هر چی بالا و پایین رفت که هی نباید کشیدش پایین و دادش بالا!
رکسانا خانم جلو این رفیقاتو بگیر دیگه!ماشینم رو نابود کردن!
«یکی از دخترا که داشت می خندید گفت»
-مانی خان شما ازدواج کردین؟
مانی-نخیر!
دختره-چرا؟!
مانی-تومون رسم نیس!
دختره-یعنی چی؟!
مانی-یعنی تو خونواده ما ازدواج رسم نیس!نه بابام تا حالا ازدواج کرده و نه بابابزرگم و نه جَدم!
دختره-پس شما چه جوری به دنیا اومدین؟!
مانی-خیلی ساده!می خواین براتون تشریح کنم؟!
دختره-وای نه!خیلی ممنون!
مانی-پس آروم بشین واندرم به اون شیشه ور نرو!
دختره-چه بد اخلاق!
مانی-شمام اگه جای من بودین و امشب هم از نامزدبازی می افتادین و هم از یه پارتیِ گرمِ گرمِ گرم ، الان مثل سگِ همین جاها بودین!یعنی مثل سگِ نازی آباد!الان حدود نازی آبادیم دیگه؟!
رکسانا-نخیر مانی خان الان خیلی پایین تر از اونجاهاییم!
دختره-عوضش وقتی رسیدیم اونجا چیزای خیلی قشنگی هست که ببینین!مطمئنم که براتون خیلی جالبه!حتی جالب تر از اون پارتی!
«مانی یه نگاهی از تو ایینه به دختره کرد و بعد یه لبخند زد و گفت»
-مانی بمیره راست می گی؟!
دختره-خدا نکنه!ایشالا شما همیشه زنده باشین!
مانی-با شمای دوست!زیر سایه حق!
دختره-شما نامزد دارین؟
مانی-نامزدِ نامزد که نه!یعنی هر وقت بخوام می تونم بهمش بزنم!چطور مگه؟!
«دختره خندید و گفت»
-هیچی!همینطوری گفتم!
مانی-ترو خدا اگه پیشنهاد خوبی دارین ملاحظه نکنین و بگین!
«همه زدیم زیر خنده»
مانی-ببخشین!شما اسم تون چیه؟
دختره-کنیز شما ستاره!
مانی-تاج سَرَمین!چرا بیکار نشستین ستاره خانم؟!
ستاره-چیکار کنم؟
مانی-یه خرده با اون شیشه بازی کنین!
ستاره-آخه گفتین خراب می شه!
مانی-فدا سرتون!اصلاً این شیشه ها رو اینطوری سختن که هر کی سواز شد حوصله ش سرنره!بازی کن قربونت!بازی کن!
«برشت به اون یکی دختره ام گفت»
-شمام بپر بالا بپر پایین کن!دشک هیچی ش نمی شه!
ستاره-چه اخلاق تون خوب شد یه دفعه!
مانی-اخلاق بدم مالی این ترافیک بود!اما اونجا رسیدیم نرین طرف این محمد آقا ایناها!اون وقت بازم اخلاقم بد می شه ها!پیش خودم باشین که خودم مواظب تون باشم!
ستاره-چشم!
مانی-چشمت بی بلا!آفرین دختر خوب!می گم آ!شکلات دوست دارین؟
ستاره-آره!خیلیم دوست داریم!
«مانی زود از تو داشپورت یه بسته شکلات خارجی در آورد و داد بهش و گفت»
-بخورین نوش جونتون!
ستاره-خارجیه؟!چه ماه!اینو میذارم واسه عبداله!
مانی-عبداله کوفت بخوره!اینو دادم شما بخورین!
ستاره-آخه عبداله گناه داره!
مانی-اصلاً عبداله کی هس؟!
ستاره-یه پسر کوچولوی بانمک!
مانی-عبداله منم که انقدر زود خر می شم!خیلی خب!اونو بذار واسه عبداله ، این یکی رو خودتون بخورین!
«یه بسته دیگه شکلات درآورد و داد عقب!حالا ماها فقط داریم می خندیم!»
مانی-ببین ستاره خانم!اینا وقتی اینجوری می خندن من شک می افته تو دلم که داره سرم کلاه می ره!
ستاره-نه!خیالتون راحت باشه!
مانی-من قول شمارو قبول دارمآ!
ستاره-اگه براتون جالب نبود خودم جبران می کنم!
مانی-خدا از بزرگی کمت نکنه دختر!
«مانی که دیگه سرحال اومده بود شروع کرد به شوخی کردن و خندوندن ما که چند دقیقه بعد پیکان محمد اینا پیچید تو یه کوچه و یه گوشه نگه داشت.مانی م پشت سرش پارک کرد و همگی پیاده شدیم.تا پیاده شدم و چشمم افتاد به خونه ها جا خوردم!صد رحمت به زاغه!از خونه فقط اسمش رو داشتن!دیوارای بیرونش که هر لحظه ممکن بود بریزه پایین!در و پیکر حسابی م که نداشتن!کوچه م که فقط یه تیر چراغ برق داشت با یه لامپ سوخته!وسطشم یه جوبِ آب کثیف بود پر از لجن که بوی گندش همه جا رو ورداشته بود!یه مرتبه از ته کوچه ده دوازده تا سگ اومدن جلو که محمد و دوستاش زود چند تا سنگ از رو زمین ورداشتن و پرت کردن طرفشون که اونام گذاشتن و در رفتن!نمی دونم چرا یه مرتبه غم عالم ریخت تو دلم!هر جا رو که نگاه می کردم غم بود و غصه!بغض گلومو گرفته بود!
مانی آروم اومد بغلم و همونجور که دور و ورش رو نگاه می کرد گفت»
-ببخشین ستاره خانم!این پارتی که گفتین تو کدوم یکی از این خرابه هاس؟!
«ستاره خندید و گفت»
-تو همه شون!
مانی-میگم دست خالی اومدیم عیبی نداره؟
ستاره-نه!مهم اینه که دلمون پُر باشه!
«محمد و دوستاش رفتن و صندوق عقب ماشینشون رو وا کردن و از توش چند تا کیسه نایلون در اوردن و بعدش به ما گفتن»
-حالا دیگه بریم تو.
«همگی راه افتادیم و دری اولین خونه رو هُل دادیم و رفتیم تو که کاشکی اصلاً نمی رفتیم!
خونه که چه عرض کنم!یه حیاط پنجاه شصت متری بود با چهار تا اتاق چهار طرفش!یه حوض کوچیکِ یه متر در یه متر وسطش بود با یه شیر آب.یه گوشه حیاطم بغل یکی از اتاقا یه درِ کوچیک بود که حتماً توالتشون بود!همین!
دو سه تا قدم که رفتیم جلو یه مرتبه یه زن حدود سی سال از تو اتاقش اومد بیرون و یه نگاهی به رکسانا اینا کرد و یه «ایشی»گفت و اومد که دوباره برگرده تو اتاق اما تا چشمش به من و مانی افتاد برگشت یه نگاهی به ماها کرد و خندید!داشتم نگاهش میکردم که بهم یه اشاره کرد!اولش منظورش رو نفهمیدم اما بعد متوجه شدم!داشت با سرش اشاره می کرد که بریم تو اتاقش!
برگشتم طرف رکسانا که آروم گفت»
-اگه برین بد نیس.
-چی؟!
رکسانا-برین ببینین چی می گه.
-یعنی بریم تو اتاقش؟!
«رکسانا سرشو تکون داد که یه خرده عصبانی شدم و گفتم»
-می دونی منظورش یه؟!
رکسانا-آره!
-پس چی داری میگی؟!
رکسانا-مگه دنبال جواب نبودی؟!برو جوابت رو بگیر!
«برگشتم طرف اون خانمه که دوباره بهم اشاره کرد!می دونستم داره چی می گه!دلم می خواست بدونم تو اون اتاق چه خبره!آروم رفتم طرفش که مانی بازوم رو گرفت و اروم گفت»
-کجا می ری؟!

ـ اون تو!
مانی ـ این همه جای خوب بردمت و تو اتاق نرفتی!حالا میخوای بری تو این اتاق؟!
ـ باید برم!میخوام ببینم!
«راه افتادم طرف اون خانمه و وقتی رسیدم جلوش زود سلام کرد و گفت»
ـ خوش اومدین!صفا آوردین!کلبه ی مارو روشن کردین!بفرمائین! بفرمائین! بفرمائین تو!فقط اگه جسارت نباشه ،کفشاتونو دربیارین!ببخشین آ! فقط چون ما همین یه اتاق رو داریم اینه که باید طهارت داشته باشه!بفرمائین ترو خدا!
«اینارو گفت و تندرفت تو.من و مانی م کفشامونو درآوردیم و یه لحظه برگشتم طرف رکسانا اینا که همه شون واستاده بودن و مارو نگاه میکردن!میخواستم یه بار دیگه ببینم که بهم میگه برم تو!اونم فهمید و دوباره با سرش بهم اشاره کرد!منم برگشتم و رفتم تو اتاق!
یه اتاق سه درچهار بود با یه حصیر کهنه کف ش که همه جارو هم نپوشونده بود!ته اتاق یه در بود که بسته بودنش.یه گوشه یه رختخواب چرک و کثیف پهن بود!یه طرف دیگه م یه چیزی شبیه پتو؛چهار لا کرده بودن که مثلا مهمونا برن و رو اون بشینن!دیوارام تا نصفه نم زده بود!تو اتاقم یه بوی بد می اومد که با بوی پیاز قاطی شده بود و اصلا نمیشذاشت آدم نفس بکشه!درست وسط اتاقم به سقف چوب پرده زده بودن که یه پرده ی کثیف آویزون بود و جمعش کرده بودن یه طرف!
داشتم در و دیوار رو نگاه میکردم که یه مرتبه اون درته اتاق وا شد و همون خانمه ازش اومد بیرون و در رو پشت سرش تند بست یه دستی به موهاش کشید و گفت»
ـ بفرمائین!ترو خدا غریبی نکنین!منزل خودتونه!در کلبه ی مارونق اگه نیس،صفا هس،بفرمائین!الان چائی تازه دم براتون می آرم!
«شاید سی سال شم نبود اما چند تا چین تو پیشونی ش افتاده بود!اروم گفتم»
ـ زحمت نکشین!صرف شده.
«یه خنده ای کرد و بعد در حالیکه سعی میکرد براموان عشوه و ناز کنه گفت»
ـ نکنه....؟!
مانی ـ نخیر!خیلی خیلی ممنون!
«زود اومد و در اتاق رو بست و دست مانی رو گرفت و برد طرف اونجا که پتو انداخته بود و به زور نشوندش و گفت»
ـ خیلی خوش اومدین!صفا آوردین!فقط شما«ده دقه»اینجا بشین تا من اول رفیق ت رو راه بندازم بعدش شما «تشیف »بیار!
«اینو گفت و یه خنده ای به من کرد و رفت و طرف اون پرده هه و کشیدش وسط و گفت»
ـ حالا شد دوتا اتاق!
«بعدش دوباره خندید!یه نگاه به پرده کردم.چند جای وسط ش قلوه کن شده بود و از سوراخاش میشد اونطرف رو دید!
وقتی دید دارم به سوراخای پرده نگاه میکنم زود رفت طرف شونو با دستش یه خرده پرده رو این ور اون ور کرد و گفت»
ـ چیزی معلوم نیس!رختخواب اون طرفه!
«بعد پرده رو ز کنار و رفت اونطرف.داشت رختخواب رو مرتب میکرد!برگشتم به مانی که همونجور نشسته بود نگاه میکردم که سرش رو انداخت پایین و با یه لحن تلخ گفت»
ـ بفرمائین!اول شما که یه سال از من بزرگترین!
«صداش هنوز تو گوشم بودکه خانمه از همونجا گفت»
ـ تشیف بیارین دیگه!
«برگشتم طرف مانی که گفت»
ـ تشیف ببر دیگه!مگه نمیخواستی تو اتاقو ببینی!؟برو ببین دیگه!
«برگشتم و پرده رو زدم کنار و یه مرتبه یه چیزی دیدم که خون تو رگ هام منجمد شد!
فقط داشتم بهش نگاه میکردم که دوباره خندید و گفت»
ـ بیا!خجالت نکش!
«یه قدم رفتم جلو و گفتم»
ـ این کارا رو از تو ماهواره یاد گرفتی؟
«دوباره خندید و گفت»
ـ از کجا فهمیدی؟!
ـ منم اونارو دیدم!مگه شماهام اینجا ماهواره دارین؟!
«باذوق گفت»
ـ اره!یعنی یکی از همسایه هامون ته کوچه داره و بعضی وقتا که سر لطفه؛میذاره ماهام بریم و نیگا کنیم!بعضی وقتام که شوهرش خونه نیس،میریم اونجا و میزنه رو این کانالا!بیا دیگه!
«یه نگاه بهش کردم و گفتم»
ـ ما برای اینکارا اینجا نیومدیم!
ـ پس برای چی اومدین؟!اومدین عید دیدنی؟!
ـ شما خواستین بیائیم تو!
ـ خب خواستم بیاین که کارتونو بکنین!
ـ ولی ما کاری نداریم که بکنیم!
«یه مرتبه همونجور پریدبیرون و بلند شد و با عصبانیت گفت»
ـ پس اومدین جمال منو ببینین و برین؟!مگه من میذارم!الان ابروتونو می برم!چیه؟!نکنه مردی ندارین؟!
«تا صداشو بلندکرد؛مانی م اومد اون طرف پرده و گفت»
ـ چه خبره ته؟یواش!صداتو بیار پایین!تا حالا بفرما بفرما میکردی!حالا چی شد؟!
«یه مرتبه صداشو آورد پائین و گفت»
ـ الانم بفرما بفرما میکنم!اما شرطش اینه که هردوتون بیاین.چیزی م نمیشه!
«حالم داشت بد میشد!پرده رو زدم کنار برم بیرون که پرید و آستین کت م رو گرفت و کشید و با التماس گفت»
ـ چرا قهر کردی؟!
«دستمو کشیدم که دوباره از این طرفم اومد جلومو گفت»
ـ ترو خدا نرین!
«اومدم یه چیزی بهش بگم که یه مرتبه از پشت اون درکوچیکه ته اتاق صدای گریه ی یه بچه اومد!تا صدی بچه بلندشد که خانمه دوئید طرف در و دوتا مشت محکم زد بهش که صدا قطع شد!
مانی برگشت و یه نگاه به من کرد و بعد تند رفت طرف در و خانمه رو که جلو در واستاده بود زد کنار و در رو وا کرد!
وای خدا چی دیدیم!کاش همونجا زمین دهن وا میکرد و ماها می رفتیم توش!کاش همون موقع زلزله می اومد و تموم اون خونه خراب میشد رو سرمون!کاشکی اصلا همون موقع کور می شدیم و کرکه نه چیزی می دیدیم و نه چیزی می شنیدیم!
پشت اون در کوچیک یه اتاق یه متر در یه متر بود!یعنی یه پستو بود!توی اون پستوام یه مرد ضعیفی مردنی یه بچه سه چهار ساله رو گرفته بود تو بغلش و با دستش محکم جلوی دهن بچه هه رو گرفته بود که گریه نکنه صداش بیاد بیرون!
منکه فقط نگاه میکردم و حتی نمیتونستم پلک بزنم!مانی زود بچه رو از تو بغل اون یارو کشید بیرون و ازتو پستو آوردش بیرون که یه مرتبه بچه هه یه نفس بلند کشید و دوباره زد گریه!طفل معصوم صورتش کبود شده بود و چیزی نمونده بود که خفه بشه!
رفتم جلو و یه نگاه به بچه که دختر بود کردم و یه آن دیگه نفهمیدم چیکار میکنم!رفتم طرف پستو و یقه ی یارو رو گرفتم و کشیدمش بیرون و سرش داد زدم و گفتم»
ـ بی شرف خفه ش کردی!
«بعدش پرتش کردم طرف رختخواب که محکم خورد زمین تا خورد زمین!و اون خانمه زد زیر گریه و پرید طرفش و بغلش کرد و همونجور با گریه و داد و فریاد به ما گفت»
ـ کشتین شوهرمو بی غیرتا!چیکارش دارین؟!برین گم شین بیرون!
«وقتی این جمله هارو شنیدم انگار دنیارو زدن تو سرم!برگشتم طرف اون مرده که دیدم همونجور که رو رختخواب افتاده،داره می لرزه و گریه میکنه!به خدا قسم هردونه از اشک هاش از هزار تا فحش خواهر و مادر برای ماها بدتر بود!
اون خانمه همونجور لخت شوهرش رو بغل کرده بود و گریه میکرد!شوهرشم آروم گریه میکرد!بچه شم بغل مانی گریه میکرد!انگار این زمین داشت گریه میکرد!داشتن گریه میکردن!طاق خونه داشت گریه میکرد!حصیر کف اتاق داشت گریه میکرد!دنیا داشت گریه میکرد!دیگه نتونستم خودمو نگه دارم!از اتاق اومدم بیرون و همونجا جلو در نشستم و صورتم رو گرفتم تو دستامو زدم زیر گریه!اصلا نمیتونستم جلو خودمو بگیرم!بغض تو گلوم گیر کرده بود و به هق هق افتاده بودم!داشت یه چیزی تو سینه م می ترکید اما نمیتونستم بدمش بیرون!یه مرتبه یه دستی کشیده شد به موهام!سرمو بلند کردم که دیدم رکسانا بغلم نشسته و داره نازم میکنه و اونم گریه میکنه!بقیه دوستاشم همونجا واستاده بودن و نگاهم میکردن!
دوباره صورتمو گرفتم تو دستام و گریه کردم!فقط خدایی شد که همینجوری اشک از چشمام می اومد پائین وگرنه حتما سکته میکردم!
یه خرده که گذشت مانی از بغلم رد شد و کفشاشو پوشید و رفت تو حیاط.سرمو بلند کردم و نگاهش کردم!اون دختر بچه هنوز تو بغلش بود!
مانی ـ اسمت چیه عزیزم؟
«دختر هق هق میکرد و به زور جواب میداد!»
ـ نسترن!
مانی ـ چندسالته؟
نسترن ـ چهار سالمه!
مانی ـ گریه نکن عموجون!گریه نکن!
نسترن ـ بابام مریضه!
مانی ـ خوب میشه عزیزم!خوب میشه ایشالا!
نسترن ـ نه!خوب نمیشه!
مانی ـ حتما میشه!چرا نشه؟!
نسترن ـ آخه باید عملش کنن!
مانی ـ خب می کنیم به امید خدا!
نسترن ـ پول نداریم که!
مانی ـ دارین!داریم!اسمت چیه عزیزم؟
نسترن ـ نسترن!
مانی ـ آفرین!مثل خود گل نسترن می مونی!چند سالته؟!
نسترن ـ چهار سالمه.
مانی ـ افرین !چه دختر خوشگلی!
نسترن ـ دکترا گفتن بابام خوب نمیشه!
مانی ـ حتما خوب میشه!تو دعاکن خوب میشه!
نسترن ـ شما دکتری؟
مانی ـ آره عزیزم!حتما خوب میشه !اسمت چیه؟
نسترن ـ گفتم که!نسترن !نسترن!
مانی ـ آهان!آره !آره!چندسالته؟آهان!چهار سالته!گفتی !گفتی!الان بهت یه شکلات خوب میدم که حظ کنی!
«بعد بچه رو چسبوند به خودش و صورتش رو تو موهای نسترن قایم کرد و از کنار ما رد شد و رفت بیرون!
شاید بیشتر از پنج دقیقه همونجور نشسته بودم و گریه میکردم که رکسانا آروم سرمو بلند کرد و با دستاش اشک هامو پاک کرد.از تو اون اتاقای دیگه م چند نفر اومده بودن بیرون و ساکت منو نگاه میکردن!»
رکسانا ـ پاشو کفشاتو بپوش.اشتباه کردم که آوردمت اینجا!تو به این چیزا عادت نداری!بمیرم برات که غصه خوردی!خدا منو بکشه!
«اروم بلندشدم و گفتم»
ـ اون شوهرشه؟
رکسانا ـ مریضه!قلبش باید عمل بشه.همدیگر و خیلی دوست دارن!یه پسر ده دوازده سال م داشتن که مرض باباشو داشت.بهش نتونستن برسن و مرد!
ـ با این کار داره پول عملش رو درمی آره؟
رکسانا ـ فقط اجاره ی اتاق و خرج خورد و خوراک و دوای شوهرش رو!
«یه نگاه بهش کردم و گفتم»
ـ ببین لباس تنش هس یانه.میخوام برگردم تو.
«یه نگاه به من کرد و کفشاشو درآورد و رفت تو اتاق و زود برگشت بیرون و بهم اشاره کرد و منم آروم رفتم تو اتاق اما از خجالت نمیتونستم سرمو بلند کنم!از هردوشون خجالت میکشیدم!بیشتر از خانمه!
آروم رفتم تو و پرده رو زدم کنار و از زیر چشم طرف رختخواب رو نگاه کردم!خانمه لباساشو پوشیده بود و همون بغل شوهرش تکیه ش رو داده بود به دیوار و داشت گریه میکرد!شوهرشم یه وری افتاده بود تو رختخواب و یه دستش رو قلبش بود و یه دستش جلو چشماش!
دوباره بغض گلومو گرفت!آروم رفتم جلو رختخواب و نشستم .سرم پائین بود!جرات نداشتم سرمو بلند کنم!فقط نشسته بودم!نمیدونستم چیکار باید بکنم!اونطوری م بد بود!دلمو زدم به دریا و سرمو بلند کردم!خانمه داشت نگاهم میکرد و اشک از چشماش می اومد پائین!یه مرتبه دولا شدم و دستش رو ماچ کردم و زدم زیر گریه و گفتم»
ـ ترو خدا مارو ببخش!حلال مون کن!