"چند روایت معتبر "
نوشته - مصطفی مستور
93صفحه
شامل 7روایت




چند روایت معتبر درباره عشق
گفتی دوستات دارم و رفتی. من حیرت کردم. از دور سایه هایی غریب میآمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوست ات نخواهم داشت. گفتم عشق را نمیخواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم. و این ها پیش از قصه لبخندٍ تو بود.
جای خلوتی بود. وسطِ نیستی.گفتی:"هستم." نگریستم، اما چیزی نبود. گفتم:"نیستی."باز گفتی:"هستم." برخود لرزیدم و در دل گفتم نه نیستی، اینجا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمایتو در دلام ریخت. من داغ شدم، گُر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم. گفتم:"هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم." گفتی:"غلطی." واین هنوز پیش از قصه ی دستهای تو بود.
وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفسِ قفسه ی سینه ام را آتش می زد. و من ذوب میشدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت میکردند و این وقتی بود که هنوز دستهایت انگشتان ام را نبوییده بودند.
یک شب که ماه بدر بود و چشمهایش گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دلش میخواهد خیره شود، تو شرم نکردی وناگهان با انگشتان دستهایت هجوم آوردی تا دستهایم را فتح کردی.انگشتانات بر شانه ی انگشتان ام تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند. توترانه های عاشقانه میسرودی، من اما همه ترس شده بودم. چیزی درون ام فریادمیکشید.چیزی شعله ور میشد. شرارههای عشق میسوزاند و خاکستر میکرد وهمه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی:"حال چه گونه است؟"گفتم:"تو همه آب، من همه عطش. تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه، من همه تشنگی." گفتی:"تو همچنان غلطی." و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.
فرشته ای پر کشید تا نزدیکتر آید و درشهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخنهایم را با انگشتان ات فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی:" برخیز!" گفتم:"نتوانم." بعد ناگهان چشمهایت تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود. اما توان گریست بود.بعد تو اشک هایم را از گونه هایم ستردی. فرشته پیشتر آمده بود. من گوییدر چیزی فرو میرفتم. گفتم:" این چیست؟" گفتی:" اندوه! اندوه!" بعد فروتررفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرق کردی. فرشته از حسادت لرزید و بالهایش از حسادت من لرزید و بالهایش از التهابِ عشقِ من سوخت.گفتی:" حال چه گونه است؟" دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود.فرشتهای نبود. هر چه بود تو بودی. بعد تو لبخند زدی و گفتی:" چنین کنندبا عاشقان.
"



و هر چه فکر میکنی نمیتوانی بفهمی چه طور شروع شده بود، حتی نمیدانی توشروع کرده بودی یا او. و اصلاً چه اهمیتی دارد که چه کسی شروع کرده بود؟تنها چیزی که لابه لای تصاویر مبهم و آشفتهی ذهن ات به خاطر میآوری این است که وسط حلِ مسئلهای در باره ی سقوط آزاد اجسام بود که چشمات به اوافتاده بود و حس مبهم و شیرینی در تک تک سلولهات نوسان کرده بود و تواحساس کرده بودی گویا از حضور دخترک در کلاس خشنودی. همین. تدریس در سه دبیرستان دولتی، کلاس های کنکور و داشتن شاگردانِ خصوصی زندگیات را آنقدر شلوغ کرده است که فرصتی برای عشق نداری. یکشنبه ی بعد می روی و تخته سیاه را از فرمولهای قوانین حرکت شتابدار پُر میکنی و با خودت کلنجارمیروی که چشمات به دخترک نیفتد. گاهی وسط درس دادن حس میکنی یکی ازصندلیهای کلاس از بقیه روشنتر است. پس بی اختیار به سمت روشنایی میچرخی و نگاهات به دخترک میافتد که مثل باران ملایمی بر سطح روحات میبارد وکلافهات میکند. گچ را لبه ی تخته سیاه میگذاری و به بهانه ی قدم زدن بین ردیفهای صندلیهای کلاس بالای سر دخترک میروی. سرش را روی دفترچه خم کرده و در قاب مربع آبی رنگی مینویسد: هرگاه جسمی تحت تاثیر نیروی ثابتی واقع شود و شتاب بگیرد این شتاب با نیرو نسبت مستقیم دارد و با جرم نسبت معکوس دارد. بعد نگاهات به اسم بالای دفترچه میافتد و دل ات انگار آشوب میشود: کیمیا طلوع