"چند روایت معتبر " قسمت سوم
*

5
یکشنبه ی ششم است و تو از چند فصلی که درس دادهای امتحان میگیری. وقتی همه
سرشان را توی برگه ها خم کرده اند، تو از پشت میز تحریرت و از فاصله ی
معقولی نیمرخ او را با دقت تماشا میکنی. چیزی درونات اتفاق میافتد که با
همه جزئیات اش برای تو تازگی دارد. آنچه تو را شگفت زده میکند، عشق نیست.
عشق را میشناسی. احساسات از جنس عشق نیست. بی آنکه بدانی چرا، ازحضور دخترک
سرشار میشوی. شوقی به لمس کردنِ او نداری و دوست تر میداری او را از یک
فاصله معقول تماشا کنی. شاید به همین سبب وقتی کیمیا پای تخته سیاه آمده
بود و فاصله اش از تو، از آنچه که معقول میدانستی کمتر شده بود، نتوانسته
بودی او را نگاه کنی. ورقه ها را جمع میکنی و همانجا به ورقه کیمیا خیره
میشوی. گویی تکه ای از روح دخترک لابه لای کلمات، روی کاغذش چسبیده است.
دیری از شب گذشته است و تو به تصحیح ورقه های امتحانی مشغولی. احساس رخوت و
خستگی میکنی. بدن ات کمکم داغ میشود و تب در جانات رخنه میکند.خسته و خواب
آلودهای. بر میخیزی و پنجره ی رو به خیابان را باز میکنی.نسیم خنکی توی
اتاق میوزد. چراغهای شهر آن پایین یکی یکی خاموش میشوند.سیبی از توی یخچال
بیرون میآوری و تکهای از آن را به دندان میگیری وباز کنار پنجره میروی. درد
خفیفی در پیشانی ات حس میکنی. باقیمانده ی سیب را کنار پنجره میگذاری و
روی صندلی مینشینی تا بقیه ی ورقه ها راتصحیح کنی. گاهی وسط کار سرت را روی
میز میگذاری و خواب میروی و لحظه ای بعد از شدت تب بیدار میشوی. چند بار
آب به صورتات میزنی تا تب فروکش کند اما نمیکند. تصاویر خوابزدهی ذهنیات با
واقیعت آمیخته میشود و تو مرز رؤیا و بیداری را گم میکنی. نوشته های ورقه
های امتحانی جلو چشمان ات جان میگیرند و مثل نقاشی متحرک روی کاغد بازی
میکنند. وقتی سوالی درباره ی انتشار امواج نورانی میخوانی، حس میکنی
باریکهای از نور قطرصفحه ی کاغذ را طی میکند و تا توی دستهات می دود و آنجا
تمام میشود.به مسئلهای درباره ی انبساط فلزات در اثر حرارت رسیده ای که
انگار کاغذتوی دستات از گرمای تب آلود انگشتان ات میسوزد. روی تختخواب ولو
می شوی و لابه لای ورقه ها میگردی تا برگه کیمیا طلوع را پیدا کنی. گرما
ازدستها و چشمها و پیشانیات بیرون میریزد و تو محو نوشته های ورقه ای:برای
آنکه جسمی به حال تعادل باشد، باید برآیند نیروهای وارد بر آن صفرشود. تب
فزونی گرفته است و تو به سختی کاغذ را در دست نگه داشته ای: وقتی جسمی بدون
سرعت اولیه در اثر وزن خود سقوط کند سرعت آن لحظه به لحظهافزایش مییابد /
نور در اثر برخورد به لبه های اجسام از مسیر راست خودمنحرف میشود.
دیگر نمیتوانی ادامه دهی. ورقه را به صورتات میچسبانی و لبهات را روی نام کیمیا میبری. آرام میشوی
6
یکشنبه ی هفتم ورقه های امتحانی را به دانش آموزان پس میدهی. زیر ورقه
یکیمیا با مداد نوشته ای دوست ات دارم. درس که تمام میشود همه از کلاس
بیرون میروند. کیمیا جلو میآید تا درباره ی نحوه ی ایجاد جریان خودالقایی
در یک مدار بسته ی الکتریکی سؤال کند. اول کمی توضیح میدهی وبعد به طرف
تخته سیاه میروی و چند فرمول مینویسی اما پیداست که نمیتوانی به موضوع نظم
بدهی. هیجانزده و عصبی چیزهایی میگویی که مفهوم روشنی ندارند. کیمیا توجهی
به حرفهات ندارد. بعد سؤال دیگری میکند و تومقایسه ی بی معنایی بین پدیده
خودالقایی و عشق میان آدمها میکنی ومیگویی پدیده عشق مثل جریان خودالقایی
در جهتِ مخالف جریان حاصل ازنیروی محرکه ی اصلی عمل میکند. کیمیا گیج میشود
و فقط لبخند میزند. تواز نمره امتحانیاش میپرسی تا شاید عکس العمل اش را
درباره ی جمله ای که با مداد زیر ورقه اش نوشته ای،در چهره اش بخوانی. او
میگوید که فقط یک مسئله درباره ی شتاب زاویه ای در حرکت دورانی نتوانسته
است پاسخ گوید. بعدتو صاف تو چشمهاش نگاه میکنی و او زیر لب میگوید:"موضوع
بغرنجی است."تو به سرعت میپرسی:" اثر خودالقایی در جریان اکتریسیته یا شتاب
زاویه ای در حرکت دورانی؟ " و ناگهان محو دستهاش میشوی که با انگشتان
لاغرش کلاهک خودکار را فشار میدهد. با صدای بم و خفهای زیر لب میگوید:"عشق
را میگویم."
7
خواب غریبی میبینی. با تور ماهیگیری رفتهای روی قله ی یک کوه بلند تااز
آسمان ماهی بگیری. آسمان پر از ستاره است. تور را به سوی اسمان رهامیکنی.
تور روی بهشت میافتد. ریسمان تور تکان میخورد: صیدی اسیر شده است. تور را
از آسمان بیرون میآوری. پر از موجودات بهشتی است. چند ستاره لای تور برق
میزنند. حوریهای بهشتی گرفتار تو شده اند. چند فرشته و چیزدیگری که نمیدانی
چیست. ستارهها را یکی یکی از تور جدا میکنی و به دریامی اندازی. ستاره ها
به سرعت به اعماق آب فرو میروند. بالهای فرشته هارا از لابه لای تور جدا
میکنی. فرشته ها به آسمان پر میکشند. حوریهاکه مثل بلورهای یخ شفافاند از
گرمای تابستان توی دستهات آب میشوند. آن چیز دیگر را که از چشمه های تور
بیرون میآوری، حیرت میکنی: کیمیا است.زیباتر از فرشته ها، پاکتر از حوری.
از خواب میپری. ساعت ده و ده دقیقه است. صبح یکشنبه است. تلفن زنگ میزند.
مدیر مدرسه است. به او میگویی که حالت بدتر از آن است که بتوانی سر کلاس
بروی. گوشی را میگذاری و به سمت پنجره میروی.
مدیر مدرسه کلاس را تعطیل کرده است و همه از کلاس بیرون زده اند به
جزکیمیا. از پنجره به پایین نگاه میکنی. تمام روحات درد گرفته است. حالااگر
یک قدم دیگر به سمت کیمیا بروی همه چیز تباه خواهد شد. فقط یک گام دیگر
کافی است تا عشق آن روی تاریکش را به تو نشان دهد. باید همه چیز را همین
حالا تمام کنی. درست در روشنایی یک صبح یکشنبه. کیمیا به میز تحریرت خیره
شده است. حالا همه ی کلاس روشن است. هیاهوی بچه ها توی حیاط مدرسه بلند
است. نباید کیمیا را از بهشت بیرون بیاوری. پاک کن کیمیا روی زمین می افتد.
او خم میشود و پاک کن را بر میدارد. باد لته ی در کلاس را درهم میکوبد.
سیب نیمخورده ی لبه ی پنجره پلاسیده شده است. با انگشت به سیب تلنگری میزنی
و سیب از طبقه ی نوزدهم آسمانخراشِ سی و یک طبقه سقوط میکند. کیمیا چیزی
را از روی ورقه امتحانیاش پاک میکند..
در امتداد نگاه تو