رمان بامداد سرنوشت قسمت سوم
انگار نه انگار منم ادمم.
با اخم گفتم: دِ مامان.
هنوز جمله ام تموم نشده بود که خاله ام پرید وسط حرفم: خوبه بابا، فکر نکن به همین زودی کار تموم می شه.
و غش غش خندید. خجالت کشیدم. سرم را پایین انداختم. با خواستگاری خاله مینو اتش به زندگیم افتاد و مرا برای همیشه سوزاند.
انقدر عصبانی بودم که از جا بلند شدم، دست به سینه جلو پنجره ایستادم و بیرون را تماشا می کردم. حقش بود. ادم از خود راضی. همان بهتر که شوهرش بچزاندش. مادر ساده من هم...وای خدا اصلا ارام و قرار نداشتم. چرا مادر بله داد؟ چرا به همین راحتی منو بی ارزش کرد؟ در خانواده پدر اینقدر مرا بالا و پایین می کردند و ان وقت اینها....
ثانیه ها به سختی سپری می شد. کلافه بودم. بالاخره عصر شد و ما شال و کلاه کردیم و راه افتادیم. موقع خداحافظی خاله مرا بوسید و گفت: مواظب عروس گلم باش . دست شما امانت.
خنده ای با حرص کردم و امدیو مادر هر چه حرف می زد و از حسن های خاله و پسرش می گفت. صم بکم رویم را به پنجره کرده بودم و بیرون رو نگاه می کردم. او هم متوجه عصبانیتم شد اما به رویش نمی اورد. ان قدر خودش سرحال امده بود که انگار پسرشاه از من خواستگاری کرده. رسیدیم.. دلم داشت می ترکسید. دنبال نسیم بودم. نسیم بیچاره در اتاقش خواب بود. چنان در را باز کردم که بنده خدا مثل فنر پرید. با چشمان پف کرده و قرمز روی تخت نیم خیز شد : چی شده کتی؟
«سلام نسیم.» جوابم را داد. صدایم را پایین اوردم و لبه تختش نشستم.
باز پرسید: کتی چیزی شده؟
«نه بابا هول نکن.» آه بلندی کشید و روی بالشش افتاد. نگاهش به من بود. ادامه دادم: نسیم دارم خفه می شم.
و زدم زیر گریه.
بیچاره دوباره بند شد و دستش را دور شانه هایم انداخت و مرا به سمت خودش کشید و با لحنی خواهرانه گفت: کتی حرف بزن. باز خل شدی؟
سیر گریه کردم و بعد همه وقایع را تعریف کردم: پسره پررو. از بچگی هم خیلی بی ادب بود. حالا هم شده لنگه باباش. اونوقت برای من لقمه می گیرن. به خدا نسیم اصلا نگفتند تو هم امدی یا درازگوش.
نسیم که حالا همه چیز را فهمیده بود با لبخند گفت: ای بابا، تو چنان گریه کردی که من فکر کردم عقدت کردند. بلندشو. اینجا از این خبرا نیست. کو حالا تا عروسی!
«نسیم می ترسم.»
« نترس. بلند شو دو رکعت نماز بخون، خدا خودش کمک می کنه.»
رودربایستی رو کنار گذاشتم و گفتم: راستش من درست نماز را بلد نیستم.
«عیب نداره، یادت می دهم. بعدا هم با هم حساب می کنیم»و خندید.
چه ارامشی داشت. سبک شدم. صورتم را بوسید و گفت: بلند شو ابی به صورتت بزن. تابلو شدی.
بعد هم لباس هایش را عوض کرد. نزدیک غروب بود. من هم لباس های رسمی ام را پوشیدم . قبل از همه با نسیم به حسینیه رفتیم. هنوز کسی نیامده بود. قمر در حال چیدن استکان ها و اماده کردن بساط چای بود. کنار حوض وسط حسینیه نشستم و به اب زل زدم. می دانستم که در خانه ما، مادرم هر طوری شده پدر را راضی می کند. کم کم خانمها امدند. عزیز و بقیه هم امدند . کنار عزیز نشستم. چقدر میان اینها احساس بزرگی می کردم.
ان شب با دلی پر گریه کردم و از خدا خواستم تا کمکم کند. شمعی روشن کردم و با نیتی که نسیم گفته بود، روی سکو گذاشتم، بالاخره دهه محرم تمام شد و من با اعتقاداتم کلنجار می رفتم. همه چیز تازگی داشت. دلم می خواست همه چیز را امتحان کنم.
باز مادر پیشنهاد رفتن داد. نمی خواستم بروم. ان هم این دفعه خانه خاله مینو. نقشه شان کاملا معلوم بود. اما چاره ای نداشتم. فقط نسیم از هم چیز خبر داشت و مرا به ارامش دعوت می کرد. من همراه مادر راه افتادم و ربع ساعتی نکشید که به خانه خاله رسیدیم. خانه ای دو طبقه و جنوبی بود. بزرگ به نظر می رسید. یک سبد گل خریدیم و داخل رفتیم. خاله زبان می ریخت و مدام خانه و وسایلش را به رخ می کشید: فلان تابلو را از پاریس اوردم، صندلی کار چین است، فلان فرش فلان است.
حالم داشت به هم می خورد. چند لیوان اب خوردم. هنوز ده دقیقه نگذشته بود که صدای زنگ در بلند شد. مادرم پرسید: مهمان داری؟
خاله جواب داد: نه بابا سروشه. اومده تو رو ببینه.
در دلم گفتم اره ارواح پدرت، اومده خاله شو ببینه یا دختر خاله شو!
در باز شد و پسر میانه قدی وارد شد. موهایش نسبتا بلند بود، خط ریشش چکمه ای تا پایین صورتش امده بود. شلوار لی به پا داشت و تی شرت به تنش بود. ی عینک دودی هم بالای سرش زده بود. فورا شالم را سرم کرد. خاله که متوجه شد، گفت: از کی تا حالا شما با حجاب شدید مه تاج خانم؟
مادر که خنده اش گرفته بود گفت: وا...دختر چرا جلوی سروش روسری گذاشتی؟ این اداها چیه؟
و لبش را گزید.
سروش که خنده موفقیت امیزی از انتخاب مادرش بر لب داشت گفت: لابد فقط منو مرد دیده، اخه مرد کم گیر میاد، نه خانوم خوشگله؟
سرخ شدم، چقدر زشت و بی حیا حرف می زد. سر و ضعش نشان از شخصیتش می داد. وضعش معلوم بود از صبح تا شب در خیابان ها ول است. یا دختر بازی می کنه یا رفیق بازی و عیاشی.
گفتم: نه...من چند روزی می شه...
که خاله میان حرف پرید: پاشو پاشو. لباس هات رو هم سبک کن. من اصلا از این امل بازی ها خوشم نمی یاد. اگر قراره عروس من بشی از این اداها خبری نیست.
بعد رو به مادر گفت: تو که گفتی کتی مثل خودمونه. این که مثل خانواده عقب افتاده اوناس.
مادر که هول شده بود گفت: نه بابا، اصلا اینطوری نیست. این مارمولکه.
سروش قهقهه ای زد و گفتک سیانور هم داره؟
دیگر عصبانیت در چهره ام موج می زد. بلند شدم و به اتاق خواب رفتم. مادر گفت: چرا اذیتش کردی؟ بچه ام ناراحت شد. برو از دلش دربیار.
سرمش هم از خدا خواسته امد. لبه تخت نشسته بودم. کتابی را که روی تخت بود برداشته بودم و ورق می زدم.. سروش پایین پایم روی زمین نشست و با دهان باز حیران مرا نگاه می کرد.
گفتم: چیه ادم ندیدی؟
ان قدر وارد بود که انگار صد سال علم کلاس درس داده. گفت: فرشته ندیدم.
«خوب حالا که دیدی، برو»
«تی، من خیلی خرابت شدم، جلوی خاله نگفتم. تو همونی هستی که من می خوام.»
«اما من لیلی تو نیستم، اشتباه گرفتی.»
« چرا کتی؟ منو دوست نداری؟»
« من و تو به درد هم نمی خوریم. ما خیلی با هم فرق می کنیم. از زمین تا اسمون.»
« اخه چرا؟ هر طور تو بخوای من همونطور می شم، خوبه؟»
مثل اینکه بچه گیر آورده بود.من ساده بودم اما نه اینقدر.با قیافه قالتاقش چنان در نقش فرو رفته بود که خودش هم قاطی کرده بود.گفتم:ببین اقا سروش اینهمه دختر.من اصلا نسبت بتو هیچ احساسی ندارم.
دوباره گفت:خوب حالا اولشه.یه کم بگذره بعم علاقه مند میشی.
هر چه میگفتم به شاخه دیگری میپرید.خسته شدم.از اتاق بیرون آمدم و گفتم:مامان بریم؟
مادرم که جلوی خاله ضایع شده بود سریع جمع و جور کرد و گفت:آره بهتره زودتر بریم عزیز هم حال نداره.
خاله مینو که فکر میکرد پسر زرنگش طعمه را صید کرده لبخند زنان بطرف من آمد و گفت:خاله از من دلگیر نشی.من فقط حرف دلم رو زدم.من اصلا از این مقدسا خوشم نمیاد...
هنوز حرفش تمام نشده بود که سروش پرسید وسط:مادر اجازه میدید من برسونمشون؟
-باشه فقط آروم برو.
خداحافظی کردیم.ماشینش پاترول مشکی بود.سوار شدیم و راه افتادیم.دلم میخواست مادر را خفه کنم.او هم میخواست مرا بکشد.بالاخره رسیدیم.سروش چشمش که به باغ افتاد کم آورد و گفت:ای بابا ما رو هم تحویل بگیرید خاله.
مادر گفت:دستت درد نکنه سلام به بابا برسون.
سروش منتظر بود که دعوتش کنیم تا بیاید تو.اما آنقدر هر دور عصبانی بودیم که سریع از او جدا شدیم و آمدیم داخل.نه من به صورت مادر نگاه میکردم و نه او به من.
عصر تا شب را بسختی گذراندیم و بالاخره خوابیدیم.اما نیمه های شب بود که با صدای پدرم بیدار شدم.جیغ عمه می آمد.هیاهو شده بود قدرت بلند شدن نداشتم بدنم میلرزید.به زحمت از تخت پایین آمدم و با پاهایی که از سنگینی مثل کوهی از آهن شده بودند بیرون رفتم.چراغ اتاق اقاجون و پدرم روشن بود و همه آنجا جمع شده بودند.آقاجون بیهوش شده بود.دندانهایش جفت بودند پدر داد میزد عزیز گریه میکرد.عمه آب به صورتش میپاشید.رنگش مثل گچ سفید شده بود چشمهایش گشاد شده بودند.پنجه به صورتم کشیدم:وای خدا چی شده؟
نسیم در حالیکه گریه میکرد دستهایم را گرفت:دعا کن تو رو خدا.
صدای زنگ در بلند شد.قمر رفت و با مامور اورژانس برگشت.سریع اتاق را خلوت کردند.آمپول میزدند.فشار میگرفتند.تنفس مصنوعی میدادند.صدای گریه بلند شده بود و همه به انتظار.یکی از مردها به طرف پدرم آمد و گفت:باید سریع به بیمارستان منتقلش کنیم.میل خودتان است.هر جا بخواهید میبریم.
پدرم دهانش خشک شده بود دور لبهایش کف سفید جمع بود و به سختی حرف میزد:چی شده اقا؟
-چیزی نیست سکته کرده.خدا رو شکر زود فهمیدید.
عمه مهناز جلو آمد و گفت:داداش سریع به اقا مهدی زنگ بزن اون توی کلینیک آشنا داره.
پدر هاج و واج نگاه میکرد.یک دفعه داد زد:خوب چرا معطلی برو زنگ بزن ببین کجا بیاد ببریمش!
عمه دوید.دقیقه ای نگذشته بود که برگشت و نشانی داد.حاج صادق را بردند و من و عمه مهناز و نسیم و پدرم هم با ماشین خودمان راه افتادیم.کلینیک نزدیک بود.جسم بی جان پدربزرگم را در راهروها میچرخاندند تا در سی سی یو جای گرفت.من و عمه پشت شیشه ایستاده بودیم و نگاهش میکردیم.نسیم روی نیمکت در راهرو دعا میخواند.متوجه شخص دیگری شدم پسری 27 یا 28 ساله بنظر می آمد.قد بلندی داشت و در کت و شلوار چهار شانه بنظر میرسید.موهایش از وسط فرق باز کرده بود و رو به بالا شانه زده بود صورتش گندمگون بود و ریش کوتاه ومرتبش مردانه تر جلوه اش میداد.موبایلی در دستش بود.سر به زیر چند متر دورتر از ما ایستاده بود و به زمین خیره شده بود.صدای قدمهای پدر در سکوت نیمه شب راهرو پیچید و همه را بسوی خود چرخاند.پدرم یکراست به طرف آن مرد رفت و با او شروع به صحبت کرد.اما برای ما قابل شنیدن نبود.عمه در حال خودش اشک میریخت.کنار نسیم آمدم و از نسیم پرسیدم:این اقا کیه؟
-آقا مهدی و به ذکرش مشغول شد.
حالا صورتش را بهتر میدیدم چشمان درشت مشکی با مژه های بلند و بینی قلمی.لبهایش گوشتی و صورتی بود و در میان ریش مشکلی جذاب بنظر می امد.میدانستم آقا مهدی پسر دوست آقاجون است و در حال حاضر شریک خیریه و مرکز مشاوره است.
موبایلش را به پدر داد و شنیدم که گفت:بدید حاج خانم زنگ بزنند منزل.و پدر تلفن را به عمه داد.بعد هم بطرف من و نسیم آمد و گفت:بهتره بریم.هر چه به این اقا مهدی میگم که من میمونم اصرار میکنه که ما بریم.خودش میخواد بمونه حریفش نمیشم.
نسیم سرش را بالا گرفت و گفت:همینطوریه.فایده هم نداره باید کار خودش رو بکنه.
نسیم بلند شد و منهم بلند شدم و با خداحافظی و تشکر عمه مهناز و پدرم از آقا مهدی براه افتادیم.عمه لخ لخ خودش را میکشید و پدر جلوتر میرفت.باور کردنی نبود چنین اتفاقی بیفتد آنهم برای حاج صادق.
صبح زود همه بیدار شدند و با تلفن جویای حال آقاجون بودند.به گفته اقا مهدی حال آقاجون خوب بود و خطر رفع شده بود.پدر به بیمارستان رفت و ساعت 2 بعدازظهر بود که دیدیم آقا مهدی دنبال ما آمده تا به ملاقات برویم.عمه مهناز و عزیز و من ومادرم حاضر شدیم و بیرون آمدیم.جلوی در باغ پرایدی بود و اقا مهدی خودش مودب و سر بزیر کنار دیوار باغ ایستاده بود.
عزیز با سختی قدم برمیداشت و اقا مهدی سریع در جلو را باز کرد و عزیز نشست.ما هم به هر سختی بود عقب جا گرفتیم.عمه سر حرف را باز کرد:آقا مهدی خیلی زحمت دادیم.
-این حرفها چیه حاج خانم این وظیفه است.
-نه بخدا خدا مادرت رو برات حفظ کنه.
و عزیز ادامه داد:آقا مهدی نگفتند چی شده؟آقا مهدی هنوز دهان باز نکرده بود که عزیز دوباره گفت:فقط راست و حسینی بگو.و خندید.
آقا مهدی پشت چراغ قرمز ایستاد و با انگشتانش به لبه فرمان ضربه میزد:حاج خانم چیزی نبود.دکتر که میگفت سکته قلبی بوده و به خیر هم گذشته.
عزیز سرش را رو به بالا کرد:خدا رو شکر خدا رو شکر.
به سختی رانندگی میکرد.چون به محض نشستن در ماشین آینه را بالا داد تا ما راحت باشیم و دیده نشویم.برایم جالب بود.مرد این مدلی ندیده بودم.رسیدیم.پیاده شدیم.و اقا مهدی طبقه و شماره اتاق را گفت و رفت تا ماشین را پارک کند.به اتفاق آمدیم.عمو مسعود و پدرم در راهرو جلوی در اتاق آقاجون ایستاده بودند.سلام و احوال پرسی کردیم و داخل شدیم.عمه ملوک و شوهرش راحله و هانیه همه آمده بودند.
آقاجون رنگ و رویش خراب بود.کنارش رفتم.دستم را گرفت.دستهایش میلرزید.اشک در چشمش جمع شد.انگار مرگ را تجربه کرده بود و حالا ترس بیشتری داشت:خوبی بابا؟
جواب دادم:بله شما چطورید؟
-الحمدالله.و ساکت به ملافه زل زد.شوکه شده بود.هر کس چیزی میگفت.فضا پر از دلسوزی بود.عزیز روی صندلی کنار تختش نشسته بود و عصایش را زیر چانه اش ستون کرده بود.خیره نگاهش میکرد.عاشقانه و دلسوزانه التماس میکرد که تو بمان و بعد از من برو.آقاجون نگاهش را از عزیز دور میکرد شاید برای اینکه نگاهش را میخواند و اشک امانش نمیداد.دوری او را نمیتوانست تحمل کند.فضای سنگینی بود.
یاالله.یاالله.
برگشتیم رو به در.آقا مهدی بود.از سر تا کمرش پشت سبد گلی از گلهای مریم و رز قرمز پنهان شده بود.سبد خیلی بزرگ بود.عمو مسعود با شوخ طبعی گفت:آقا چرا زحمت کشیدی؟سبد گل خواستگاری آوردی؟
آقاجون هم خنده بر لبش شکفت:انشالله خدا از دهانت بشنود مسعود.
آقا مهدی سرخ شد.کاملا مشخص بود عرق میکند.تا آمد خانمها سریع دور تخت را خالی کردند.پچ پچ میکردند.پدرم و عمو مسعود هم بودند و هر ازگاهی صدای قهقهه خنده شان بلند میشد.چقدر مهربان و دلسوز بود.نجابت به معنای واقعی در چهره اش موج میزد.به قول ما آکبند آکبند بود.آقاجون دو روز دیگر هم در بیمارستان ماند و بالاخره مرخص شد.پدرم دنبالش رفت و عمو مسعود باز هم با یک گوسفند انتظار رسیدنشان را میکشید.آقا مهدی هم رفته بود تا داروهایش را پیدا کند و با هر قیمتی که شده بخرد.آقاجون رسید.دوستش داشتم.انگار که عروس کشان باشد پدرم بوق میزد.همه سرحال بودند.قمر اسپند به دست روی ایوان ایستاده بود.گوسفند جلوی پای اقاجون کشته شد.همه صلوات میفرستادند.روی تخت تشک انداخته بودند و آقاجون دراز کشید.قمر لیوانهای شربت را آورد و در چله تابستان چقدر مزه کرد.خنک و خوشمزه گفتیم و شنیدیم و خندیدیم.آقا مهدی که آمد دخترها جمع و جور شدند و داخل رفتند.فقط قمر با عمه مهناز اجازه داشت برای پذیرایی بیرون برود.
رو به نسیم گفتم:اه.بر خرمگس معرکه لعنت.
نسیم با خنده گفت:نگو گناه داره.خیلی مرد خوبیه.هم خیره هم خیلی مومنه.
راحله پرید وسط حرف نسیم:نه بابا فکر نکنم این اقا مهدی مرد باشه.
خندیدم.گفتم:پس اگر خواجه ست که بریم بیرون دیگه.
نسیم با کوسن مبل کوبید به سینه ام و گفت:بدجنس.
صدای خنده مان بلند شده بود که عمه مهناز از آشپزخانه داد زد:چه خبره هیس!آرومتر.
قرار بود شیرینی درست کنیم.هر کس یک گوشه ی کار را گرفت من و هانیه و راحله و نسیم یک ساعت و نیم کشید تا شیرینی ها حاضر شد.واقعا که آشپز چند تا بشود اش یا شور میشود یا بی نمک.
ته گرفته بود.شکرش کم بود و مثل سنگ سفت شده بود.اما بوی وانیل آنقدر فضا را پر کرده بود که همه برای آماده شدنش بیتابی میکردند.چاره ای نبود.نسیم د ربشقاب میچید و میگفت:اگر توی دیوار بزنی برمیگردد.
هانیه میگفت:شکر پاش را هم گوشه سینی بزار.
راحله داشت میخورد که از خنده دهانش باز شد و همه شیرینی ها پاشید بیرون.دیگر خنده امانمان را بریده بود.بشقاب شیرینی را دادیم به قمر خانم تا ببرد برای پذیرایی.همه آمدیم پشت پنجره ها و از لای پرده های تور بیرون را تماشا میکردیم.بیچاره اقای مهدی اولین نفری بود که تعارفش کردند.بعد آقاجون و خلاصه گاز اول به دوم همه بزور چای و شربت فرو میدادند.از قیافه مهدی خوشم می آمد.وقتی میخندید دندانهای سفید و مرتبش از بین لبهای گوشتالودش نمایان میشد و جلوه دلنشینی به صورتش میداد.نگاهش مردانه بود.کناره گیری اش از زنها اولین تیری بود که به قلبم خورد و برای من حسود دلنشین بود.چنین مردی را در رویاها تصور میکردم و واقعا باورم نمیشد که وجود خارجی هم داشته باشد.چند روز گذشت.آقا مهدی به هوای آقاجون می آمد و میرفت.واقعا دل میسوزاند و میگفتند در حق همه همینطور است.کم کم فضولی ام گل کرد.سراغ نسیم آمدم و از او پرسیدم چیکاره است و چه دارد و چه ندارد.
ما از جنس هم نبودیم.خودم هم باور نمیکردم که به او فکر کنم حتی فکر!
هر با که به ملاقات آقاجون می آمد بستنی میخرید آنهم به تعداد همه.پس مرا هم دیده بود.حسابم میکرد.دختره ی دیوانه!او فرسنگها از تو فاصله دارد.امثال تو را تف هم نمیکند.
دیگر دنبال بهانه بودم.چه بهانه ای بهتر از کمک به عمه ملوک.یک روز که عمه ملوک برای احوال پرسی آمد کنارش نشستم و سر حرف را باز کردم.در مورد کارش پرسیدم و ابراز علاقه کردم که من هم خیلی از این کارها دوست دارم.خلاصه عمه از همه جا بیخبر مرا فردا برای دیدن کارهایش و محیط کارش به ناهار دعوت کرد.سر از پا نمیشناختم تیر به هدف خورده بود.میخواستم بیشتر بدانم.صبح زود بیدار شدم.روی ایوان کوچک اتاقم آمدم و ریه هایم را از هوای تازه ی صبح پر کردم.لباسهایم را پوشیدم.شال تیره ای برداشتم و پایین رفتم.همه تعجب کردند.مادر سراپای مرا نظر انداخت:کجا؟با اینهمه عجله!
در حالیکه لقمه ای از روی میز برمیداشتم گفتم:با عمه ملوک قرار دارم.
مادر از روی تعجب لب پایینش را جلو داد و مرا کج کج نگاه کرد.خیابانها را بخوبی نمیشناختم.بنابراین آژانس گرفتم و با نشانی که عمه مهناز داد روانه شدم.دستهایم یخ کرده بود.مدام بین دو پایم میگذاشتم.اضطراب داشتم.نمیدانم حالم چطور بود.ربع ساعتی کشید تا رسیدم.ساختمان دو طبقه ی بزرگی بود که رو کارش سنگ مشکی با شیشه های آینه ای قدی بود.از خیابان چند پله میخورد تا در ورودی بالا رفتم.در برقی باز شد و وارد سالن شدم.کف سالن با سرامیکهای سفید و قهوه ای پوشانده شده بود و چند گلدان بزرگ از برگهای مختلف سبز در چند جای سالن قرار گرفته بود.چهار اتاق دور سالن بود و از وسط سالن پله میخورد به طبقه بالا.عمه ملوک گفته بود روی در اتاقش نوشته:مسئول امور اجرایی.نگاهی روی درها انداختم و بالاخره با چند ضربه به در دستگیره را چرخاندم.صدای عمه بلند شد:بفرمایید.اول لای در را باز کردم و جلو نرفتم.بعد از چند ثانیه مکث سرم را از لای در به داخل اتاق بردم:اجازه هست؟
عمه شکفته شد:بیا تو عزیزم خوش اومدی.
از پشت میز بلند شد و مرا در آغوش گرفت و بوسید.اتاق قشنگی بود.شیشه های دودی اتاق را ابری کرده بود.میز بزرگ زرشکی در سمت چپ قرار داشت و روی میز گلدان بلوی گذاشته شده بود که مریمهای معطر از داخلش خودنمای میکردند.عمه پشت میز قرار گرفت و من در مقابلش نشستم.لبخند روی لبش محو نمیشد:چطوری؟
-خوبم چه برو بیایی داری عمه.
-چیزی مال من نیست.همه را بخشیدم بتو.
خندیدم و نگاهم را به گلهای مریم انداختم:چه با سلیقه.
حالا عمه هم نگاهش به گلها بود:کار آقا مهدیه عاشق گل مریمه خوب دیگه تعریف کن.هنوز فرصت نشده از آلمان برامون بگی.
کیفم را روی پایم جابجا کردم و گفتم:خبری نیست همه سلام رسوندند.
عمه دکمه ی تلفن را فشار داد و سفارش دو تا قهوه داد.چند دقیقه نگذشته بود که صدای ضربه ای به در بلند شد و عمه گفت:بفرمایید.
زن میانسالی با چهره ای که دم از مصیبت زیادی میزد وارد شد.معلوم بود زحمتکش است.سینی را روی میز گذاشت.دو قهوه و دو برش کیک بود.عمه تشکر کرد و زن رفت.بعد گفت:دیدی؟
-چی رو؟
-همین خانم رو میگم.ظاهرش همه چیز رو نشون میداد.کار ما اینجا همینه از اینا تا دلت بخواد دور ما پره.
-یعنی چی؟
-خانواده های بی بضاعت و مستضعف ما کار اینا رو راه می اندازیم و خورد و خوراکشان را تامین میکنیم یا اگر مشکلی مثل عروسی تهیه جهیزیه و اینها داشته باشن اون وقت استین بالا میزنیم.
دلسوزانه عمه را نگاه میکردم و اخمی از غصه بیچارگان بر پیشانی ام افتاده بود.بوی قهوه مطبوع بود.با اشتها خوردم.عمه پیشنهاد داد برویم طبقه ی لالا و یک آزمون روانشناسی بدهم.بدم
نیامد. برایم جالب بود. در طبقه بالا چهار دکتر نشسته بودند و مریض ها را ویزیت می کردند. بعضی هم برای مشاوره و مشکلات زندگی امده بودند. عمه در یکی از اتاق ها را زد. خانم دکتر جوان پشت میزش نشسته بود. با دیدن عمه بلند شد و عمه بعد از معرفی من خواست تا مرا تست کند. دختر جوان با کمال میل مرا دعوت به نشستن کرد. عمه هم نشست. سپس کتابی اورد و سن مرا پرسید. بعد هم شروع کرد به سوال کردن. یادداشت می کرد و من هم جواب می دادم. خلاصه ساعتی گذشت و تست تمام شد. نتیجه مطلوب بود و هیچ خدشه روانی در من نبود. سرحال بودم، سبک و آزاد. دختری رویایی و حساس. عاشقانه همه را دوست داشتم و حالا.... بماند. نزدیک ظهر بود که عمه پیشنهاد داد: با ما میای؟
«با ما؟ یعنی شما و کی؟» تعجی بر صورتم ماند.
- با من و اقا مهدی قراره یه سری به دو خانواده بزنیم. حال داری؟
چه فرصتی بهتر از این. شانه هایم را بالا انداختم : باشه بریم.
- پس بلند شو که دیر شد.
اقا مهدی که اقای موسوی صدایش می زدند جلوی در ایستاده بود و تا من و عمه را د رمیانه های پله ها دید، سرش را پایین انداخت. کنارش رسیدیم و عمه گفت: اقای موسوی دختر برادرم مهرداده که از المان تازه اومدند و خیلی هم از کار ما خوشش اومده. اشکالی نداره با ما بیاد؟
همین طور که سرش پایین بود گفت: نه نه اصلا. و با دست به طرف در خروجی اشاره کرد: بفرمایید.
راه افتادیم. من و عمه در صندلی عقب پراید نشستیم. چه بوی ادکلین، دوش گرفته بود. رفتارش پخته تر از سنش بود.
طوری که او هم متوجه شود به عمه گفتم: اگر جایی سراغ داشتید که رنگ و بوم داشت بگید می خوام خرید کنم. البته اگر مزاحم وقت شما نیستم.
- اختیار داری عمه. نقاشی می کشی؟
بادی به غبغب انداختم: بله عمه خانم. رشته من هنر بوده، گرافیک.
- به به پس خانم هنرمند بودند و من خبر نداشتم.
- خواهش می کنم. هنرمند که چه عرض کنم.
خواستم هندوانه ای زیر بغلشان بدهم گفتم: کار شما هنره نه امثال من.
جیک نمی زد. گاهی اخمی بر چهره داشت و این اخم او را مردانه تر می کرد. ان روز در رفت و برگشت دو ساعتی با هم بودیم و او حتی نیم نگاهی هم به من نکرد. همین حریص ترم می کرد. از ایستادگی اش خوشم امد و می خواستم تنها کسی باشم که به زانویش درمی اوردم. همین امر باعث شد جسارتم بیشتر شود. عصر بود که با بوم و رنگ و قلم مو به خانه امدم. باغ ابپاشی شده بود. بوی چمن فضا را پر کرده بود. سرحال بودم. انقدر سرحال که دلم می خواست به هر موضوع هجوی بخندم. قهقهه بزنم. نسیم گلسازی می کرد و عزیز و مادرم هم پای تلویزیون نشسته بودند. نسیم تا مرا دید صدایش را بلند کرد و گفت: ای حسود، طاقت دیدن هنر منو نداشتی و بوم و رنگ خریدی؟ ولی من کجا و تو کجا بی نوا!
بلند خندیدم . روی پا بند نبودم. به اتاقم رفتم و وسایل را گذاشتم. لباس هایم به بدنم چسبیده بود. دوش گرفتم و روی تخت خوابم ولو شدم.
مادرم به اتاقم امد. بالای سرم ایستاد و با تحکم و گره ای به ابرو گفت: فردا با خاله مینو قرار بیرون گذاشتیم. امیدوارم سر عقل اومده باشی.
زیر لب غرغر کردم: سر عقل بودم.
مادر رفت و با حرص در را کوبید. هنوز دلش پر بود. در ایوان اتاق را باز کردم. هوا تاریک شده بود. تمام ستاره ها به من چشمک می زدند و تنها ماه بود که هم مرا می دید و هم او را. نمی دانم حس عشق بود یا طمع خرد کردن یک مرد. اما بی عقلی کردم و شب که همه خوابیدند، تلفن را برداشتم و به اتاقم بردم. انقدر به خودم مطمئن بودم که حتی به عاقبت کار فکر نکردم. شماره موبایلش را گرفتم. سکوت شب سنگین شده بود. قلبم در گوشم می زد. دست های می لرزید.. سه بوق ممتد و بعد گوشی را برداشت. خودش بود. ارام و مودب. صدایش خواب الود نبود: الو،بفرمایید.
- سلام . شب عالی بخیر.
- سلام بفرمایید.
نازی در صدایم انداختم و ادامه دادم: مرا نشناختید؟
- نخیر جنابعالی؟
- یک بنده خدا.
- امرتون؟
- بیدارتون کردم. اگر مزاحم هستم قطع کنم.
- نه بفرمایید. امرتون؟
- شما همیشه با خانم ها اینقدر خشک هستید؟
- مهمه یا ربطی به شما داره؟ اصلا شما کی هستید؟
- حالا بماند. من یه دختر 20 ساله ام. یه مشکلی برام پیش اومده اگر بتونید حلش کنید ممنون می شم.
- چه مشکلی؟
- اول شما بفرمایید شغل اتون چیه؟
- چه ربطی به مشکل شما داره! قصاب، اهنگر، نونوا چه فرقی داره؟
- دِ، نه، خیلی مهمه.
- روانشناسم. راضی شدید؟ یعنی می خواید بگید نمی دونید من چکاره ام؟ بعد از من می خوادی مشکلتونو حل کنم. مشکوکید خانم، کاملا مشکوک.
- چرا می دونم، ولی می دونید... راستش چی باید صداتون کنم؟
- فکر کنم شما مزاحم هستید، درسته؟
- واقعا متاسفم. شما مردها همه تون همین طورید.
صدایم را به صورت گریه دراوردم و گفتم: ببخشید اما اشتباه گرفتید.
طاقت بغضم را نداشت، گفت: خوب، به اسم من چکار داری، مشکلت رو بگو.
- اقای X، من مجردم و یک اقایی که زن و بچه داره به من علاقه مند شده. مدام اذیتم می کنه. سر راهم می اد. تهدیدم می کنه خسته شدم. نمی دونم باید چی کار کنم.
- شما پدر و مادر دارید؟
- بله.
- به انها بگین. کلید کار شما اونها هستند.
- عجب، به همین راحتی؟
- بله خانم به همین راحتی. امتحان کنید.
- راستی اگر ادم عاشق کسی بشه که نتونه به اون بگه باید چی کار کنه؟
- ادم عاقل با یک نگاه عاشق نمی شه. عشق شما دخترای مجرد کشکه.
- وا، شما چه راحت قضاوت می کنید.
- خوب، کار من اینه، روزی صدتا مثل شما رو می بینم. حالا به فرض عشق شما معقول. از چیه این بنده خدا خوشت اومده؟
- خوب، من از رفتار و متانتش خوشم میاد، همین.
- اول ببین انسانه یا نه. این مهمه، بعد چیزای دیگه.
- خوب، تا اونجایی که من می دونم همه تعریغ می کنند یکپارچه آقاست.
- اونم به شما علاقه منده؟
- نه، یعنی نمی دونم.
- شما حساس و احساساتی نیستید؟
- چرا، خیلی زیاد.
- اهل هنر چطور؟ چون ادمهای حساسی مثل شما حتما هنرمند هستن، شاعری، نویسنده ای....
- البته که هستم. من عاشق نقاشی ام.
تا این را گفتم. شکش به یقین تبدیل شد. خیلی زرنگ تر از امثال من بود. با چند سوال تیرش به هدف خورد. خنده ای کرد و گفت: ببخشید، شما کتی خانم نیستید؟
تا اسمم را برد نفسم برید. دستم چنان لرزید که گوشی داشت می افتاد. خودم را جمع و جور کردم و گفتم: کتی، کدوم کتی؟
- نوه ی حاج صادق تهرانی نسب، دختر اقا مهرداد، اشتباه می کنم؟
خجالت کشیدم. از سرم بخار بلند می شد. صدایم می لرزید. گفتم: ببخشید مزاحم شدم.
گوشی را گذاشتم. ای دختر احمق. انقدر ساده ای که ربع ساده طول نکشید تا دستت رو شد. وای خدا، حالا چی می شود. پدرم؟ حاج صادق؟ جلوی اینه رفتم. رنگم پریده بود. به سفیدی می زد. کاش زمین دهان باز می کرد و می بلعیدم. دستت بشکند. دیوانه. چه کار کردی. هر چه گفت می زنم زیرش. می گویم دروغ است. پسره ی زرنگ. دم بریده عجب حواسی دارد. به یاد چشمان مخمور و سیاهش افتادم. نه، نمی توانست ازارم دهد. بدجنس نبود. ولی شاید هم بگوید دخترتان را جمع کنید. یه وقت ابروی همه تان را به باد می دهد. ننگ به بار می اورد. پدرم مرا می کشد. چه غلطی کردم. تا صبح بیدار بودم و نقشه می کشیدم.
می خواستم به دام بیندازمش خودم صید شدم. راجع به من چه فکر می کرد؟ دیگر در نظرش دختر بدنامی بودم. نه راه پس بود و نه راه پیش.
صبح با غرغرهای مادرم بیدار شدم.
- بلند می شوی یا بلندت کنم؟
انقدر بی خوابی کشیده بودم که چشم هایم باز نمی شد.
- بلند شو. خاله مینو و سروش دم در منتظرن. وای که از دست تو دیوانه شدم.
با هزار زجر و زحمت بلند شدم. مادر لباس هایم را از کمد دراورد و جلویم گذاشت . عین قزاق ها بالای سرم ایستاده بود.
- بپوش. زود باش.
اصلا حوصله خاله مینو را نداشتم. ان هم با پسر لوس و غیر قابل تحملش.
مادر به اصرار چشمهایم را خطی کشید و لب هایم را رنگی کرد. تا چشمشان به من افتاد گل از گلشان شکفت. مادر عقب، کنار خاله نشست و مرا جلو نشاندند.
حالم بد بود. تهوع داشتم. سرم گیج می رفت. خدایا، یعنی چه می شود؟ قیافه مهدی از جلوی چشمم کنار نمی رفت. سروش ضبط ماشین را روشن کرد. اهنگی ملایم و عاشقانه گذاشت. اما من در وادی دیگری بودم. مقداری از راه را که رفتیم خاله گفت: سروش همین جا نگه دار خرید دارم.
و با مادر پیاده شد.
در ماشین را باز کردم که مادر در را هل داد: تو کجا؟ بشین اومدیم.
دندان هایم را روی هم فشار دادم. نگاهی از غضب به مادرم انداختم. سروش لبخندی می زد و نیم رخ مرا نگاه می کرد.
- کتی تو رو خدا نگاهت ور از من دریغ نکن.
برگشتم و با اخم سرم را تکان دادم: یعنی چی؟
- چشمات اسیرم کرده. قاب صورتت از جلوی چشمم کنار نمی ره. تو رو خدا اینقدر ازارم نده. من دوست دارم.
کم کم باورم دشه بود که سروش به من دل بسته. اما چه کنم که از نظر من او و امثال او تکیه گاه نبودند. گفتم: سروش به خدا قصد اذیت ندارم. ولی اصلاً....
میان حرفم پرید: خوب، وچیزی نگو چشماتو ببند.
از داشبورد ماشین جعبه کادو شده ای دراورد و روی پایم گذاشت: حالا باز کن، برگ سبزی است تحفه درویش.
لبخند زدم: این کارا برای چیه؟
- عشق من قبول کن عزیزم.
دلم برایش سوخت. حعبه را باز کردم. دستبند طلایی بود با نگین های سفید برلیان با سلیقه بود. گفتم: خیلی قشنگه. توی زحمت افتادی.
- قابل یک نفست رو هم نداره.
دستش را جلو اورد تا روی دستم بگذارد که دستم را کشیدم: تند نرو اقا سروش.
- تو مال منی. به هر قیمتی که شده.
نفس عمیقی کشیدم و در حالی که نگاهم به جلو بود، گفتم: عین بچگی لجباز و یکدنده ای.


در امتداد نگاه تو