رمان بامداد سرنوشت قسمت چهارم
توی حال خودم بودم که صدای جیغ و خنده از درون باغ بلند شد.به کنار پنجره رفتم و با تعجب پرده را کنار زدم.همه د رباغ جمع بودند به جز عزیز.نسیم مارمولک از درخت گردو بالا رفته بود و عمه مهناز و مادرم با قمر و راحله پایین درخت نسیم را نگاه میکردند و غش غش میخندیدند.چند بار نزدیک بود بیفتد که با جیغ و داد بقیه خود را به درخت چسباند و به خیر گذشت.خوش بحالش چقدر سرحال و شنگول بود.هیچکدم از دل من خبر نداشتند.کاش زمان به عقب برمیگشت و منهم مثل بقیه در تمام شادی های نسیم و عزیز و عمه شریک میشدم.الان باید منهم در کنار آنها میبودم.راحله گاهی درخت را تکان میداد تا نسیم هول شود.نسیم هم گردوهای درون مشتش را نشانه گیری میکرد تا بر سر راحله بیندازد.مادر دور و بر درخت روی زمین را میگشت تا گردونی جانمانده باشد.عمه مهناز لبه های دامنش را بالا گرفته بود و گردوهای کنده شده را در دامن او میریختند.سرم را به کنار پنجره تکیه دادم و با حسرت به آنها نگاه کردم.لبخند روی لبهایم نقش بسته بود و اشکهایم روی گونه هایم فرو میریخت.لبانم را به هم فشار میدادم و چانه ام بی اختیار میلرزید.چقدر بین اینها غریبه بودم.منهم میخواستم مثل اینها زندگی کنم نفس بکشم.بخندم.احساس خوشبختی کنم.نمیشد باور کرد.بخدا دیگر نمیتوانستم صاف بایستم.قوز در آورده بودم.خدایا به کجا پناه ببرم.سر به بیابان بگذارم.ای خدا راحتم کن.ای کاش همه ی اینها خواب بود.ای کاش پایم میشکست سوار ماشینش نمیشدم.ای کاش زمین دهان باز میکرد و مرا میبلعید.الهی سروش تکه تکه شود.الهی خبر مرگش را بیاورند.الهی خاله و مادرم سیاهش را سر کشند.آخ که دلم خنک نمیشود.قلا میکردم آب دهانی را که نداشتم قورت دهم.چیزی نبود.خشک خشک بود.مادرم را هزار بار نفرین میکردم .خدا از سر تقصیرت نگذرد.فردای قیامت جلویت را میگیرم.همه بدبختی های من باعثش او بود و بس.مادری که ندیده و نشناخته دخترش را به زرق و برق فروخت چه مادری؟نباید اسمش را مادر گذاشت.چطور سروش را برای من انتخاب کرد؟چرا به دست خودش مرا به دهان گرگ سپرد؟آخر همه چیز پول است؟همه چیز همین ظاهر بی مقدار بود؟
حالا خوب شد.خوب شد مه تاج خانم.کاش جنازه ی دخترت را برایت پس میفرستاد.هر چند که کمتر از جنازه نبودم.وای خدا دلم ترکید.چقدر تنها هستم.چقدر بدبختم.وای که الان خفه میشوم.بلند شدم و لخ لخ آمدم تا لیوان ابی بخورم.در راه پله ها صدای گریه ی مادرم را شنیدم.یکباره ایستادم دستم به نرده بود.دستم را کشیدم و کنار نرده ها چمباتمه زدم و در سکوت نشستم تا بهتر بشنوم.نکند فهمیده باشد؟نکند سروش خبر داده و مادر ساده من دارد به همه میگوید؟وای چه ابروریزی!دیگر طاقتش را ندارم.اگر همه بفهمند خودم را میکشم.واقعا دیگر طاقت ندارم.صدای مادر می آمد:حاج آقا بخدا دیوانه شده.من کتی رو بزرگش کردم تا حالا اینجوری ندیده بودمش.پس آقاجون هم پایین بود.بعد رو به عزیز کرد:والله عزیز خانم عقلم بجایی نمیرسه.دستم به دامنتون بخدا کتی داره ازدست میره.
عمه میان حرفش دوید:وا خدا نکنه زن.این حرفها چیه.زبونت رو گاز بگیر.عمه رو به آقاجون گفت:آقاجون نمیدونم چه بلایی توی تصادف سرش اومده ولی هر چی بوده ضربه سختی خورده.
عزیز که ختم جلسه میکرد گفت:خوب آقا شما میفرمایید چه کنیم؟مهرداد هم که نیست.عقل ما هم دیگه به جایی قد نمیده.جون شما و جون کتی.
از لبه ی نرده ها سرک کشیدم.آقاجون پیراهم سفید و جلیقه ی مشکی بتن داشت.سرش پایین بود و به میز وسط خیره شده بود.مچ پای راست را بر زانوی چپ گذاشته بود و با تسبیح سبزش که از وسط تا کرده بود به کف دست چپش ضربه میزد.حسابی در فکر بود.بعد از چند ثانیه گفت:والا این حالات کتایون نشانه ی پریشون بودن روان و اعصابه.فکر میکنم بد نباشه به آقا مهدی بگم تا یه سری بیاد.
عزیز لبخندش شکفت و ذوق زده گفت:قربون دهنت آقا.دُر و گوهر بیرون میاد.چرا این به عقل ما نرسید؟بعد دستش را روی پای مادر گذاشت:دیگه خیالت راحت.کار رو دست کاردون سپردم...
دیگر چیزی نمیشنیدم.قلبم تند تند میزد انگار سطل آب یخ رو رویم ریختند.دستم به آرامی از نرده ها جدا شد و میان پله ها مات نشستم.وای خدا من چطوری با مهدی رو درو شوم؟مهدی چند تا سوال میکرد دستم رو میشد.نه اینطوری نمیشد باید کاری کنم ولی چه کاری؟سرم را میان دو دستم گرفته بودم تیر میکشید.چشمانم سیاهی میرفت.
حالا دیگر حتی نمیتوانستم این چند پله ی رفته را باز گردم.به سختی به اتاقم رفتم با پاهایی که مثل کوه شده بود.چطور میتوانستم عزیز دلم را ببینم؟وای!صدای پرنده های در باغ سرم را میخورد.گوش خراش شده بود.لرز به بدنم افتاد.مثل بید میلرزیدم اما بدنم مثل کوره داغ بود.قمر بیچاره با لیوان شیر به اتاقم آمد.تا رنگ و رویم را دید زد به سرش:وای خاک عالم بر سرم.چرا چانه ات داره از جا در میاد مادر؟
دستش را روی پیشانی ام گذاشت:اوه اوه چه تبی کرده؟در کمد دیواری را باز کرد و یک پتوی دیگر و یک لحاف سات رویم کشید.اما بازم گرم نمیشد.دوان دوان بیرون رفت و چند ثانیه بعد با مادر و عزیز و عمه برگشت.مادر نگران لبه ی تختم نشست.دستم را گرفت:کتی چته؟
دلم نمیخواست به صورتش نگاه کنم.افسوس که خیلی دیر نگران شده ای مه تاج خانم.کاش یک کم زودتر به فکر من بودی.کاش برق ماشین پاترول کورت نمیکرد.عزیز با قدمهای ارام بالای سرم آمد.دستش را روی پیشانی ام گذاشت.اخمی کرد و به عمه گفت:برو یه لکن اب سرد و پارچه بیار.
عمه سریع رفت.مادر گریه اش گرفت:عزیز چیکار کنم؟ببرمش دکتر؟
عزیز دستش را روی شانه ی مادر گذاشت:نه صبر کن عجله نکن.
عمه با لگن آب آمد و آن را روی زمین جلوی پای مادرم گذاشت.مادر که داشت پارچه ی سفید را در آب فرو میکرد گفت:دستت درد نکنه مهناز جون ببخشیدها!
-این حرفها چیه؟و لبه ی دیگر تختم نشست.
مادر دستمال خیس را روی پیشانی ام گذاشت عزیز دستش را روی قلبم گذاشته بود و دعای تب میخواند.
چقدر چشمهایش مهربان و فهمیده بود.ای کاش همه ی این 20 سال کنارشان بودم.ای کاش مادرم یک کم از فهم و درک اینها را داشت.میسوختم و داغ بودم.طاقت دیدن چشمان مهدی را نداشتم.او سنگ صبور همه بود چه رسد بمن که قرار است...
وای نه دیگر نمیتوانم آرزوی با او بودن را بکنم.مهدی مال کس دیگری شده.او مال دختری نجیب و پاکدامن است نه من.من تفاله ی دیگری بودم.بوی تعفن میدادم.او لایق حوریه بود.آنهمه نجابت و پاکدامنی بها داشت.یعنی با کی ازدواج میکرد؟اصلا نمیتوانم فکرش را بکنم او با لباس دامادی با کدام دختر خوشبختی هم شانه میشود؟او را خانمش خطاب میکند!من اگه از غصه نمیرم از حسادت او خواهم مرد.
وای خدا...مهدی مال من بود.ما قرار گذاشته بودیم.پس چرا همه چیز خراب شد؟منکه بیگناه بودم.چرا باید تاوان پس بدهم؟چرا باید من بسوزم؟من مظلوم واقع شدم.قلبم نمیسوخت جگرم میسوخت.یعنی آقا مهدی با دیگری به خرید عروسی میرفت؟
بعد من به عروسی اش بروم و بگویم مبارک است!با صدای قمر افکارم پاره شد.اسپند دود میکرد.تخم مرغی هم آورده بود تا نظر قربانی کند.چه اعتقاداتی داشت!
-عزیز اسم کیا رو بنویسم؟
عزیز یکی یکی نام میبرد و او هم با زغال روی تخم مرغ مینوشت.بعد هم با اسپند و نمک میان پارچه ای پیچید و دور سرم چرخاند.وسط اتاق نشست و تخم مرغ را میان دو دستش گذاشت.زیر لب اسم میبرد و فشار میداد.نگاهش میکردم.او هم مهربان بود.ساده ی ساده.چقدر دل نازک شده بودم.حتی فکر میکردم اگر بروم دلم برای قمر هم تنگ میشود.چقدر سرش داد زدم.چقدر من اصرار میکرد بخورم و من محلش نمیکردم.تخم مرغ ترق شکست.
-وای عزیز خانم نمیدونید به اسم کی اومد.
عزیز اشاره کرد ببر بیرون:نگو شگون نداره.
تا نیمه شب هذیان میگفتم و کابوس میدیدم.اما کم کم بهتر شدم.صبح زود بیدار شدم.نور نازک افتاب از پشت پنجره روی آینه افتاده بود و اتاق را دلنواز میکرد.این صبح برای همه صبح امید بود چون قرار بود آقا مهدی بیاید و درد مرا درمان کند.ای ساده ها اگر دردم را میدانستید یک ثانیه هم نگهم نمیداشتید.مادرم آنشب روی زمین پایین تختم تشک انداخت و خوابید.ساعت ده بود که قمر و عمه مهناز با سینی صبحانه آمدند.عمه دستی به سرم کشید:خوب الحمدالله قطع شده.
سینی را از قمر گرفت و روی پاهایم گذاشت.لیوان شیر را خوردم و یک تخم مرغ آب پز هم بعدش.اما چای و پنیر و کره و بقیه را پس زدم.مادر از سر و صدای عمه و من بیدار شد با چشمان پف کرده و موهای بهم ریخته در جایش نشست.همین طور که موهایش را جمع میکرد گفت:چطور مادر؟
گفتم:بهترم.دستی به چشمانش کشید و خسته و بی رمق بلند شد.داشت تشک را جمع میکرد که صدای زنگ در بلند شد.
عمه بطرف پنجره رفت:فکر کنم آقا مهدیه؟جلوی پنجره سرکی کشید:آره خودشه.
مادر سریع روسری سر کرد و عمه بدنبال مادر از اتاقم بیرون رفت.شالم را سرم کردم.قلبم در گوشم میزد.در رختخواب خزیدم و ملافه را تا چانه ام بالا کشیدم.
کف دستانم عرق کرده بود اما آنقدر یخ بودم که تمام پوستم مثل مرغ دون دون شد.مادر در سالن بالا ایستاده بود:بفرمایید خوش آمدید.سرم به سمت پنجره بود.دلم نمیخواست مرا در این وضع و حال ببیند.زشت شده بودم لاغر و زرد.هنوز دلم میخواست در نظرش زیبا باشم.اما دیگر چه فایده؟با یالله یالله وارد شد.دسته گلی از گلهای مریم دستش بود.روی لبه ی تخت گذاشت و روی صندلی کهق مر آورده بود کنار تختم نشست.صدای نفسهایش هم برایم شیرین بود.طاقت نداشتم.دلم میخواست برگردم و به چشمان نافذش نگاه کنم.او بخندد و باز دندانهای سفید مرتبش نمایان شود و من محو جمال مردانه اش بشوم.تا یکماه پیش چقدر این در و آن در میزدم که ببینمش اما حالا از او فرار میکردم.انگار همه چیز را از چشمانم میخواند.ساحر بود و من جادوی عشقش شده بودم.
سلام کرد و با صدای آهسته ای که حتی خودم هم به زحمت میشنیدم جواب دادم .بوی ادوکلنش با عطر گلهای مریم در آمیخته بود.واقعا داشت جان از تنم بیرون میرفت.گفت:خدا خبر بده.از عشق کی توی بستر افتادی؟و خندید.
قلبم آتش گرفت.لب پایینم را به دندان بالا گاز گرفته بودم و چانه ام دوباره شروع به لرزیدن کرد.اشکهایم مثل سرب داغ از گوشه چشمانم پایین میریخت و پوست صورتم را میشکافت.نمیدانم نگاهم میکرد یا نگاهش جای دیگری بود.هنوز همان شرم و حیا را داشت.در حالیکه میدانست دلم در گروی عشق اوست.چند ثانیه مکث کرد.دوباره پرسید:خانم تهرانی چطور تصادف کردی؟ای وای شروع کرد.اگر دو تا سوال دیگر از من بپرسد همه چیز را میفهمد.
هول شدم.با کف دست اشکهایم را پاک میکردم و بینی ام را بالا میکشیدم.با صدای ضعیف تر از قبل گفتم:هیچی یادم نیست.صدایم میلرزید متوجه ی اضطرابم شد.گفت:خانم تهرانی قضیه چیه؟
با لبخند تلخی که گوشه ی لبم بود گفتم:تو رو خدا ولم کنید.و صدای گریه ام بلند شد.ملافه را روی سرم کشیدم و زار زار گریه کردم.
بلند شد و کنار پنجره ایستاد.یاد حرف مادرش افتادم که میگفت:طاقت دیدن اشک دشمنش را هم ندارد.باغ را تماشا میکرد و در فکر بود.فهمیده بود موضوع وخیم تر از این حرفهاست.دوباره پرسید:این گریه فکر نمیکنم مربوط به تصادف باشه درسته؟
سرم را از زیر ملافه بیرون آوردم.پشتش بمن بود.شانه های پهن و قد بلندش را برانداز کردم.گفتم:نه مربوط نیست.
-خوب حالا شد باز هم که روراستیم؟
صدای در بلند شد.با صدای مردانه ی گرفته اش گفت:بفرمایید .در باز شد.
قمر بود با یک کاسه ی بزرک هندوانه و پیش دستی.روی میز کنار تخت گذاشت:آقا بفرمایید.گلویی تر کنید.هوای خیلی گرمه.
خدا خیرش بدهد.دلم میخواست دست می انداختم گردنش چند تا ماچ از گونه اش میکردم.مهدی داشت گیرم می انداخت که با ورود قمر همه چیز بهم ریخت.آقا مهدی رو به او برگشت:دست شما درد نکنه.و قمر رفت.
به سویم برگشته بود.دوباره پرسید:نگفتی با هم روراستیم دیگه؟نگاهم به چشمانش افتاد.همان چشمان مخمور و سیاه و مژه های بلندی که پای چشمانش را سایه میکرد.
گفتم:آقای موسوی تو رو خدا ولم کنید.دست از سرم بردارید.درد من گفتنی نیست.بیخود شما رو خبر کردند.
روی صندلی اش نشست.با موبایلی که دستش بود کف دستش خط میکشید.گفت:عجب پس بهتره که بروم.خجالت میکشیدم.ادامه داد:شما که دیروز پاشنه ی خیریه را از جا کنده بودی حالا بروم!حالا بنده غریبه شدم.دست شما درد نکنه.
وسط حرفش پریدم:نه بخدا موضوع این نیست موضوع...
حرفم را خوردم.دوباره اشکهایم روان شد.دو دستش را بالای زانوهایش گذاشته بود و قائم روی کمر نشسته بود.رویش به پنجره بود:اگر بمن هم نمیگی عیبی نداره.اما بالاخره باید به یکی بگی.هر کاری چاره داره.فقط مرگ چاره نداره همین.
نگاهش مثل همیشه مهربان و دلسوز بود.چه میتوانستم بگویم؟مهدی عزیزم چطور میتوانم دردم را بتو بگویم؟تویی که مظهر غیرت و مردانگی هستی!تویی که قرار بود مرد زندگیم شوی.قرار بود سایه ی سرم شوی.ولی حالا...
نه نمیشد قصه تلخ جدایی را گفت.خداحافظی همیشه سخت است.خودم هم باورم نمیشد که مهدی را دیگر نبینم.نفس عمیقی کشید.دست به سینه شد:خوب فکراتو بکن عجله ای هم نیست.فقط مادرت و عزیز خانم خیلی نگرانند.اگر تصمیم گرفتی مشکلت رو حل کنی بهم تلفن بزن خوبه؟با خنده ادامه داد:شماره رو هم که داری انشالله.
با شرمندگی گفتم:بله من همیشه مزاحمم.
-اختیار داری د رضمن قرار شده تا دو هفته ی دیگر حاج خانم ما خدمت برسند.با این حال شما هم...
ایستاده بود و حرفش را ادامه نداد.کیفش را برداشت که برود.گفتم:آقای موسوی اون مسئله باشد برای بعد.
با تعجب ابروهایش را بالا داد و گفت:عجب باشه.فعلا که شما رئیسی.خندید:کاری با بنده نداری؟
-لطف کردید سلام به حاج خانم برسونید.
نزدیک در بود.برگشت و جسم بیجان مرا نگاهی کرد و گفت:بیشتر فکر کن.من منتظرم.خداحافظ.
او رفت و بعد از بسته شدن د رگفتم:خداحافظ.
صدای بدرقه کردنش می آمد.عمه و عزیز و مادر میگفتند:خوش آمدید خیلی لطف کردید واقعا زحمت کشیدید.سلام به حاج خانم برسونید.بلند شدم و پشت پنجره رفتنش را تماشا کردم.قدم برداشتنش با شکوه بود.آرزوهای بر باد رفته ام را مرور میکردم و اشک تصویرش را تار میکرد.آخ که فدای این قد و بالایت شوم.درد و بلایت به جان سروش بخورد.آخ که نمیدانی چقدر دوستت دارم.قربان صدقه اش میرفتم تا در باغ را باز کرد و رفت.اولین نفر مادرم بود که در اتاقم را باز کرد و با چشمانی پر از سوال بالای سرم ایستاد:چی شد کتی؟چی گفت؟نتیجه ای داشت؟
با حرص و تحکم گفتم:نه.
-باز هم نه.الهی من زیر خاک برم تا تو را راحت شی.ای خدا مرگمو برسون .خسته شدم.
داد زدم:اه سرم رفتم.برو بابا.
-به درک به جهنم نگو تا بمیری.
عمه و عزیز جلوی در ایستاده بودند.عمه شانه های مادر را گرفت:مه تاج جون صبر داشته باش فرصت لازمه.
عزیز بی هیچ حرفی رفت.قمر لیوان شربت قند را دست مادر داد تا بخورد:بفرمایید مه تاج خانم.خودت را از بین میبری ها!والا حال شما هم دست کمی از کتی خانم نداره!
عمه هم ادامه داد:راست میگه بخدا.تودستی دستی داری خودت رو هلاک میکنی.بیخودی نگرانی.
صدای هق هق مادر بلند شد.عمه گفت:پاشو پاشو تو هم خسته ای برو یه استراحتی بکن.رنگ به روت نیست.و او را بیرون برد.گلهای مریم را نگاه میکردم و صورت قشنگش برایم تداعی میشد.چقدر دلم میخواست شب عروسیمان گل دستم مریم باشد.ناهار آوردند اما اشتها نداشتم.سیر بودم.از خورد و خوراک افتاده بودم.از زندگی سیر بودم.دلم میخواست بلند شوم و فرار کنم.اما به کجا؟فکر فرار تکانم داد.مرگ یکبار شیون یکبار.بقول مهدی به یکی باید بگویم.شاید راهی باشد.اما به کی؟به کی بگویم؟این دردها را همه به محرم رازشان میگفتند.به مادرشان میگویند.اما چه مادری؟مادر من که مادر نبود.فقط فکر قمپز در کردن پیش همه بود که بگوید کتی عروس فلانی است.پولش از پارو بالا میرود.دیگر چه اهمیتی داشت که عیاش است یا نه؟شب سرش کنار دخترش است یا نه!توی درد و غم سنگ صبور دخترش هست یا نه!آدم هست یا نه!مادر من عقلش بهمین اندازه بود.چشمش دنبال طلا بود و آب و علف.ولی دیگر داشتم میمردم.نه از همه بهتر همان مادر بود.باید بفهمد و درد بکشد.تاوان پس بدهد.ولی چطور بگویم؟تصمیم گرفتم نامه بنویسم.انرژی ام زیاد شده بود.سریع دست به قلم شدم و همه چیز را نوشتم.از سیر تا پیاز.زیر بالشم گذاشتم.و به انتظار آمدنش نشستم.بعدازظهر بود که به اتاقم آمد.لیوان ابمیوه ای به دستم داد و روی صندلی مهدی نشست و خوردن مرا نظاره میکرد.همه چیزش بودم.تنها دختری که برایش یک دنیا ارزو داشت.عروسش کند نوه دار شود آنهم یک پسر کاکل زری.آخر خودش پسر نداشت و همیشه دلش برای پسرهای این و آن ضعف میرفت.دلش میخواست جهیزیه بخرد.خرید بازار برود و خلاصه هزار و یک آرزویی که هر مادری دارد.
دست راستم را میان دستانش گرفت و بوسید و به گونه اش چسباند دوباره اشکهایم از گوشه چشمانم جاری شد.با دست دیگرش اشکهایم را پاک میکرد و خودش هم چانه اش میلرزید و لبهایش را بر هم میفشرد و اشک امانش نمیداد.خنده ی تلخی کرد:بهتر شدی ها؟پلکهایم را به نشانه تایید بر هم گذاشتم و باز کردم.دلم نمیآمد نامه را دستش بدهم.اگر میفهمید جهنم به پا میکرد؟خون به پا میشد؟ولی بالاخره دادم.باداباد!
گفت:این چیه؟
-درد و دل یه دختر.خندیدم نامه را گرفت و با اخمی از تعجب بلند شد و رفت.
دل در دلم نبود.انتظار میکشیدم که مادرم چه میکند و چه میگوید؟جانم داشت به لبم میرسید.حالت عصبی داشتم.روی تخت نشسته بودم و زانوهایم را در شکم جمع کرده بودم.پوست لبم را میکندم بی آنکه تمامی داشته باشد.از اضطراب درون ساق پاهایم میلرزید.چله ی تابستان سردم بود.ربع ساعتی نکشید که انتظارم به سر آمد.مادرم چنان با خشم در را باز کرد که تکان خوردم.نامه را بطرفم گرفت:این چرندیات چیه؟نگاهش میکردم.صدایش را بلند کرد:با تو هستم دختر.چشمانش گشاد شده بود.انگار گلویش را فشار میدادند و داشت چشمانش از حدقه بیرون میزد.
نامه را اینبار به صورتم پرت کرد.
-چه غلطی کردی حرف بزن ببینم!
نامه را برداشتم.دستانم میلرزید.گریه امانم نمیداد.اما حرفهایم را زدم.نامه را بالا بردم و تکان میدادم:این دسته گل آقا سروشته.این غلط اونه نه من.چرا بمن میگی؟برو به شاخ شمشادت بگو که آرزو میکردی دامادت بشه.برو برو
داد میزدم و میگفتم که مادر سیلی محکمی به صورتم زد:خفه شو ببر اون صدای نحستو!
صورتم را چرخاندم و گفتم:آره بیا اینطرف هم بزن.حقمه دختر احمقی مثل من باید بکشه.خوب کسی رو انتخاب کردی.ببین خواهرت چه پسر آقایی داره!مگه نمیخواستی دردمو بفهمی؟خوب حالا راحت شدی؟زجر بکش مادر.خیلی من سوختم.خیلی...
سرش را میان دو دستش گرفته بود.داد زد:میگم خفه شو.بلند شد و به سرعت برق لباس پوشید.شال و کلاه کرد و راه افتاد.داد زدم:کجا؟
به اوج خشم رسیده بود.دور لبش کف سفید جمع شده بود.رنگش مثل لبو سرخ بود.با خودش زمزمه میکرد:ای پسره ی بی آبرو تف به روت.ای بیحیا...
دوباره گفتم:کجا؟داشت درون کیفش را میگشت.نمیدانم دنبال چه بود.اما بالاخره زیپ کیفش را کشید و گفت:خونه ی خالت.خونه اون بیشرف بی ناموس.و رفت.
نگاهم به در خشک شد.وای چه غلطی کردم.تمام بدنم میلرزید.عمه مهناز با نگرانی از سر و صدای ما بالا آمد:عمه چی شده؟
گفتم:هیچی نگرانم بود.
-مادرت خیلی عصبانی بود.جواب منم نداد.کجا رفت؟
-نمیدونم هیچی نمیدونم.
عمه مرا تنها گذاشت و رفت.ساعتها چقدر کند میگذشتند.زمان ایستاده بود.حالم بد بود آنقدر که یکبار بالا آوردم.نسیم به بالینم نشسته بود.از امیر و لباس تازه اش حرف میزد.اما من توی باغ نبودم.فردا قرار بود خانواده ی آقای صداقت بیایند و تکلیف مهریه و عقد و عروسی را روشن کنند و پس فردا هم جشن نامزدی و شیرینی خوران را اگر قسمت شد بیندازند همین جا در همین طبقه.طبقه ی پایین مردانه بود و طبقه ی بالا هم زنانه.در این شلوغی منهم شده بودم قوزبالاقوز.نسیم شانه آورد و موهای آشفته ام را شانه کشید.
بمن عطر زد و یکی از گلهای مریم را در موهایم فرو کرد.
-آخیش کتی.واقعا قیافه ات از دنیا برگشته بود.یک کم شکل آدما شدی!
مثل مات زده ها نگاهش میکردم.
-کتی حالت خوبه؟
در سکوت به چشمانش خیره بودم.
-کتی امروز فرداست که چلو کباب مردنت رو بخوریم.آخ جون چه مزه ای داره!
میخندید و هر چه میگفت من صم و بکم نگاهش میکردم.نسیم تا وقت شام کنارم ماند.شاید در این فاصله صد بار دستشویی رفتم با هر صدا زنگ در یا تلفن تمام بدنم میلرزید.
ساعت1 1 شب بود که مادر آمد.یک راست به اتاقش رفت و نمیخواست کوچکترین توضیحی به کسی بدهد.در را بست.هر چه انتظار کشیدم به سراغم نیامد.از جا بلند شدم و به اتاقش رفتم.چند ضربه به در زدم اما در قفل بود و صدایی نمی آمد.شاید خواب بود.شاید...
نمیدانم چه باید میکردم.صورتم را به در چسباندم و آهسته گفتم:مامان مامان.هیچ صدایی نمی آمد.چند ثانیه کشید.دیگر ناامید داشتم برمیگشتم که دستگیره چرخید و در باز شد.با قامتی خمیده در چهارچوب قرار گرفت.رنگ و رویش پریده بود و درمانده تر از آن چیزی بود که فکر میکردم.چشمانش متورم و قرمز بود.با بیحالی گفت:بیا تو.
داخل رفتم.در را بست و لبه ی تخت نشست.سرش میان دستش بود.سرش را بلند کرد و نگاهی به صورت جوان و غمزده ی من کرد و گفت:ای داد بیداد ای خدا چه کنم؟
با تعجب روی زمین پایین پایش دو زانو نشستم.دستم را روی پایش که از لبه ی تخت آویزان بود گذاشتم و تکانش دادم:مامان چی شد؟مستاصل بود.
-هیچی نه راه پس داریم نه راه پیش.دست مرا گرفت و به سینه اش چسباند:کتی جان از اونوقت تا حالا فقط دارم حرف میزنم.اشتباه کردم.نمیدونم چرا گول این پسر رو خوردم خاله ت هم بدتر از اون نتیجه ای نداشت.طلبکار هم بودند.دلم میخواد زمان به عقب برمیگشت و با همین دستهام چشمای سروش رو در می آوردم.چاره ای نیست.اگه یه کم قهر هم بکنیم ممکنه برند و پشت سرشون هم نگاه نکنند.کوتاه اومدم و گفتم خواهر هر طور صلاح میدونی زودتر بیا تا مهرداد نفهمیده یه عقد بخونیم و اینا سر خونه و زندگی بروند.قبول کردند.میدونم خیلی سخته.اما چاره ای نیست.صورتم را میان دو دستش گرفت و مرا خیره خیره نگاه میکرد.پیشانی ام را بوسید و بی بیحالی گفت:مادر غصه نخوری ها خدا بزرگه!دیگر همه چیز رقم خورده بود و من بی هیچ چون و چرایی به سروش تعلق داشتم.فردا نزدیک ظهر بیدار شدم سر و صدای زیادی می آمد.بعله بران خصوصی بود.همه در تکاپو بودند.جلوی آینه رفتم چشمانم پف کرده و قرمز بود.صورتم کشیده بنظر می آمد.به باغ سرک کشیدم همه در رفت و آمد بودند.آنروز آنقدر کار بود که حتی ناهار هم خبری نبود و همه تخم مرغ خوردند و از خوردش کیف هم میکردند.
بعدازظهر همه منتظر بودند تا خانواده ی داماد بیاید.اینقدر عصبی و بی حوصله بودم که دلم نمیخواست بدانم دور و برم چه میگذرد.دو تا قرص آرامبخش را با هم خوردم و خوابیدم.
برای شام بود که نسیم با سر و صدا به سراغم اومد.دستش را زیر بالشم کرد :پاشو کتی دست راستم زیر سرت.انشالله عروس بشی.قند در دلش آب میشد.
چشمانم را بزور باز کردم.هنوز هم خوابم می آمد.سینی شام را پایین تخت گذاشت.چلو خورشت قرمه سبزی بود.چه بو و عطری داشت.یک بشقاب هم سبزی خوردن کنارش بود.واقعا بد از چند روز اشتهایم باز شد.چند لقمه خوردم تازه چشمم باز شد.نسیم گفت:علف خوبه یا اسفناج؟
خندیدم و گفتم:چه خبر چی شد؟
-اِ خیلی مشتاقی بدونی؟میخواستی بیای؟و قری به سر و گردنش داد و جلوی آینه ایستاد.آهنگ زمزمه میکرد و ادا اصول در می آورد.
با دهان پر گفتم:حال منو ببین بعد بگو.
-چته لقمه درسته از گلوت پایین نمیره؟
-خیلی بدجنس شدی.نکنه آقاتون یادت داده!
-چرا که نه آقا نگو بگو باقلوا.
پقی زدم زیر خنده.نسیم گفت:چه عجب پس خندیدن یادت نرفته.
لیوان ابی خوردم و ادامه دادم:نه حالا چه خبر؟
-نان و پنیر آوردن دختره عمه تو بردن.دستش را به طرفم دراز کرد:چطوره؟
دو لنگه النگو بود.واقعا قشنگ بود.دستی کشیدم و گفتم:مبارکه.خدا شانس بده.پس فردا جشن شیرینی خوران براهه.
با ناز گفت:بعله شما هم دعوت دارید.
-نه نسیم اصلا حالشو ندارم.
با اخم لبه ی تخت نشست:به خدا اگه نیای دیگه نه من و نه تو.لبخندی زدم.دوباره گفت:حالا بگو چقدر مهر کردند.
ذوق زده شدم.گفتم:چقدر نسیم؟؟
-500 تا سکه ی ناقابل.البته اصرار کردند بیشتر مهر کنند ولی من قبول نکردم.و قهقهه زد.
حسرت میخوردم.چه با وقار و متانت به خانه ی بخت میرفت.
شوهر نسیم همینطوری هم از سروش خیلی سر بود چه رسد به اینکه...خلاصه آنشب نسیم یکساعتی سربه سرم گذاشت و بعد رفت.چه روز قشنگی بود.حالا که باید می آورم میبینم چه لحظات شیرین و قشنگی را از دست دادم.
صبح با صدای جاروبرقی بیدار شدم.مادر برایم صبحانه آورده بود.بوی نان سنگک خاش خاشی با پنیر لیقوان به مشامم میزد:کتی بلند شو یه چیزی بخور.
روی تخت نشستم و کمی خوردم.مادر در ایوان را باز کرد و پرده ها را کنار زد:آخیش چقدر هوای اتاقت دم کرده!
سینی را جمع و جور میکرد که گفت:راستی کتی یه دستی به سر و روی خودت بکش.نسیم از تو توقع داره.هم کمکش برو هم جلوی همه با این قیافه خوب نیست.
با بیحوصلگی ملافه را کنار زدم و به ایوان آمدم.چه خبر بود!صندوقهای میوه جلوی ایوان پایین انتظار شستن را میکشیدند.
عمه ملوک و راحله و هانیه و مادرش هم میانه ی باغ بودند و داشتند بطرف ساختمان می آمدند.در باغ باز شد و ماشین وانتی وارد شد و پارک کرد.
بار وانت میز و صندلی بود با دو کارگر با شلوارهای گشاد کردی و تی شرت رنگ و رو رفته که بتن داشتند.کارگرها شروع کردند به خالی کردن میزها و صندلی ها و آقاجون هم فقط دستور میداد.دید کافی نداشتم.جلوتر رفتم و پایین ایوانم را سرک را کشیدم.سمت راست ساختمان میانه ی باغ اجاق زده بودند پس شام هم بود.از این رسم و رسومات چیزی نمیدانستم.در فکر بودم و پرنده ها را تماشا میکرد که در اتاق باز شد و راحله و هانیه وارد شدند.
-سلام تنبل خانم هنوز خوابی؟
-نه یه کمی بی حالم و کسل.
-ای بابا از حالا حسودی.صبر کن جانم.نوبت شما هم میشود.و خندیدند.واقعا که چقدر همه سرحال و شنگول بودند.نسیم برای همه عزیز بود.آنقدر خوشرو و با اخلاق بود که دل همه را بدست آورده بود.روی تختم نشستم.راحله گفت:بلند شو بریم.
با بیحوصلگی گفتم:نه بچه ها شما برید.من حوصله ندارم.
هانیه گفت:اِ اِ دِ نشد.ما بدون تو کجا بریم؟و بطرفم آمدند و مرا که چهار زانو روی تخت نشسته بودم بغل کردند و بلندم کردند.
داد زدم:اِ اِ االن می افتم نکنید.
خنده ام گرفته بود و آنها آوازخوان مرا بیرون بردند.هر چه داد میزدم:ولم کنید بچه ها تو رو خدا بس کنید.سر کیف تر از آن بودند که مرا رها کنند و بروند.شاید هم دستور عمه مهناز یا عزیز بود.خلاصه میانه ی پله ها گفتم:خیلی خوب باشه خودم میام.
هانیه به راحله گفت:رئیس چی میگید؟بهش اعتماد کنیم؟
راحله گفت:بهتره اعتماد کنیم وگرنه الان از دستم ول میشه و هر سه می افتیم.
با خنده و شوخی پایین آمدیم.بعد از ده روز فضای خانه برایم تازگی داشت.عزیز چشمش که بمن افتاد نیشش تا بناگوش باز شد و گفت:به به چه عجب!پس نسیم از همه عزیزتر بود!
قمر دوان دوان بطرفم آمد.ورد میخواند و فوت میکرد توی صورتم.بعد هم چند اسکناس در آورد و دور سرم چرخاند:الهی شکر بر چشم بد لعنت.مادر یک فنجان چای دستم داد و لبخند معنی داری زد.
همه جا را آب و جارو کرده بودند.میوه را قمر میشست و عمه مهناز درون ظرفهای استیل میچید.عمه ملوک شیرینی های دانمارکی را توی قابهای چینی گل سرخی میزد.عزیز به قمر گفت:ای وای یادم رفت قمر جان بپر از سر کوچه چند جعبه دستمال کاغذی بخر.
-چشم عزیز خانم همین الان میرم.و رفت.
مادر هم پیش دستی های شسته شده را که هر کدام گل سرخی در کنار خود داشتند و لب طلایی بودند خشک میکرد و روی هم میچید.صدای یاالله یالله آقاجون آمد.همه سریع چادر سر کردند و هانیه وقتی مرا مستاصل دید لبه ی چادرش را روی سر من انداخت و هر دو زیر یک چادر رفتیم.کارگرها صندلی ها را که تشک و پشتی مخمل قرمز داشتند ومیزهای شیشه ای دودی را بالا بردند.ربع ساعتی نکشید که رفتند.راحله دسته گل میخک سفید و رز قرمز را باز کرده بود و در گلدانهای نقره میگذاشت که رویشان با چند نگین فیروزه تزیین شده بود.در هر گلدان یک میخک سفید و یک رز قرمز .عزیز هم نمکدانها را نمک میکرد و جفت جفت جلوی عمه مهناز میگذاشت.
نسیم از حمام آمد و در حالیکه اب موهایش را میگرفت گفت:مامان سهیلا خانم کی میاد؟
عمه مهناز که سرش پایین بود و مشغول کار خودش گفت:ساعت 4 ولی تو زودتر آماده شو.چون مهمونا زودتر میان.
به هانیه گفتم:امروز چه خبره؟
-از 4 تا 7 خانمها میان و بنداندازونه.بعد هم مردا میان و شام میخورن.بعد هم عروس خانم میرن خدمت آقا داماد.و خندید.
بعد عزیز رو به راحله و هانیه کرد:دخترا شما کاری ندارین؟دیر نشه؟
هر دو گفتند:نه عزیز حالا کو تا بعدازظهر.
صدای زنگ در بلند شد.عمه ملوک گفت:وای قربونت برم عمه اون در رو بی زحمت باز کن.بلند شدم و دکمه در باز کن را زدم.قمر بود.تا در ورودی ساختمان را باز کرد چادرش از سرش افتاد و دایره پنهان شده زیر چادر که دستش بود نمایان شد.بالا گرفت و شروع کرد به زدن.عزیز خنده اش شکفت.
-این دیگه چیه زن؟خدا نکشتت قمر!
-وا عزیز خانم عروسی بدون این چیزا نمیشه!
او میزد و راحله هم قر میداد.بقیه دست میزدند.عمه مهناز گریه اش گرفت و با پشت دست اشکهایش را پاک میکرد.عزیز گفت:خوبه تو ام توی اینهمه شادی وقت گیر آوردی!
خلاصه ناهار خوردیم و ساعت 2 بود که کارها تمام شد.مادر موهایم را حسابی شانه کرد و لباسی هم که از آلمان آورده بودم تن کردم.فیروزه ای بود.با چشمانم هماهنگی داشت و پوست سفیدم میدرخشید.مادر صورت جوان و معصوم مرا نگاه میکرد و زیبایی ام را برانداز میکرد و همانطور که از دور تماشایم میکرد اشکهایش روی گونه هاش روان شد.راحله قد بلندتر و توپرتر بود.کت و دامن سفید پوشیده بود و هانیه بلوز و شلوار زرشکی کرپ.
-کتی خوبه؟
با سردی نگاهشان میکردم.چقدر ذوق و شوق داشتند.گفتم:آره هر دو ماه شدین.راضی شدین؟
هانیه به راحله گفت:نه بابا راه افتاده.و همه با هم قهقهه زدیم.
عمه مهناز عمه ملوک عزیز همه سرتاپا غرق طلا و جواهر بودند.انقدر عطر زده بودند که هیچکس بوی عطر خودش را تشخیص نمیداد .خانمای شوهر دار مثل عمه و عزیز و بقیه هفت قلم ارایش کرده بودند.چه برو بیایی بود.میوه ها و شیرینی ها و پارچ های بلور شربت البالو انتظار مهمانها را میکشید.همه در سالن بالا بودیم که بالاخره عروس خانم از اتاقش بیرون آمد.خشکم زد.عین فرشته ها شده بود.لباس نباتی رنگش که از بالا لخت بود و تا کمر تنگ میشد و یک دامن فنری به آن متصل شده بود.او را کاملا عوض کرده بود.موهایش را پشت سر جمع کرده بود و گردنش بلندتر بنظر می آمد.لابلای موهایش تک گلهای مریم کار شده بود.واقعا بینظیر بود.خودم را در آن لباس میدیدم و مهدی عزیزم که با لبخند زیبایش دست در دست من مرا همراهی میکرد.نه شدنی نبود.نمیتوانستم مهدی را فراموش کنم.خدایا کمکم کن اگر تو بخواهی میشود.خدایا مهرش را از دلم بیرون کن تا اینقدر زجر نکشم قمر هم آمد.لباس گلدار و مهمانی اش را پوشیده بود و یک چارقد سفید هم سرش بود.صدای زنگ در بلند شد و فامیلهای داماد یکی یکی آمدند.صدای به به و چه چه بلند شد.هر کدام نسیم را کلی ورانداز میکردند و بعد هم ماشالله چه جواهری قسمت شده میگفتند.عزیز هم بالای مجلس نشسته بود و به نشانه تایید سر تکان میداد:چشمتان قشنگ است.مبارک شما باشد.
مادر داماد از راه رسید.او هم کلی به خودش رسیده بود.تا نسیم را دید از کیفش کیسه نقل و پول در آورد و با صدای لی لی لی لی بالای سر نسیم پاشید.بعد هم جلو رفت و نسیم را بوسید:قربونت برم عروس گلم چی شدی!رو به قمر کرد:قمر خانم فدای دستت بشم تا خودم چشمش نکردم تو رو خدا اسپند بیار و دود کن.
قمر هم موقعیت را مناسب دید بشکن زنان راه افتاد:ای به چشم.
میان مهمانها سهیلا خانم هم آمد.قمر پشت سرش دایره میزد و مبارک باد میخواند.سهیلا خانم بندانداز بود و اصلاح میکرد.بسیار ماهر بود.میگفتند نقاش است و برای همین اینقدر هنرمندانه ابرو بر میدارد.الحق هم خوش دست بود.زنها دست میزدند و دخترها هم دور نسیم را گرفته بودند.سهیلا خانم با قد بلند و صورت غرق ارایش جلوی نسیم نشست و با بسم الله شروع کرد.اشک از چشمهای نسیم سرازیر شده بود و عمه هم بالای سرش شانه هایش را میمالید و میگفت:الهی بمیرم برات.وای دلش داره ضعف میره بچه م.تو رو خدا آرومتر کار کن سهیلا جون.
سهیلا خانم هم با خنده و ناز قری به گردنش میداد و میگفت:هر کس طاووس خواهد جور هندوستان کشد.مگه نشنیدید بکشید و خوشگلم کنید.
میانه کار مادر شوهر نسیم جلو آمد و یک سکه تمام بهار ازادی را روی پیشانی عروس چسباند و سهیلا خانم گفت:به افتخار مادر داماد...
همه کل زدند و دست زدند.عزیز و عمه ملوک و بقیه درون دامن سهیلا خانم پول میریختند.قمر هم دست بردا دایره اش نبود.میزد و میخواند.شعرهای قدیمی میخواند و گویا از تمام خاطراتش میگفت.
روی میزها پر از پوست میوه و لیوانهای خالی یا نیمه خالی شربت بود.تقریبا همه آمده بودند که دیدم مادر و عزیزم در کنارم بلند شدند و شروع به سلام و احوالپرسی کردند.وا رفتم.میخکوب روی صندلی ماندم.مادر با دست به بازویم کوبید یعنی حواست کجاست؟مادر آقا مهدی بود
از عزیز و مادرم که گذشت بی اختیار بلند شدم تا سلام کنم که جلو آمد و دستش را دور گردنم انداخت و هر دو طرف صورتم را محکم بوسید:هزار ماشالله چه عروسکی شده مه تاج خانم خدا ببخشدش.
همانجا کنار من نشست.وای چشمم جایی را نمیدید.چه طلاهای سنگینی هم به خودش آویزان کرده بود قدیمی و پر.کت و دامن مشکی پوشیده بود که پارچه اش دست دوزی شده بود.با وقارتر و با جذبه تر از روز اش پزان بود.دستهایم میلرزید.نگاهش همان چشمان مهدی بود.که گذر زمان چین و چروک داده بود.دوباره همه چیز بر سرم ریخت.دستانم آنقدر سرد بود که وقتی مادر خواست میوه ی پوست کنده را به دستم بدهد متوجه شد:وای چقدر یخ کردی؟
گفتم:نه چیزی نیست.
نزدیک غروب بود که مردها یکی یکی آمدند.به دستور حاج صادق سر و صدای خانمها کمتر شد.اما با اینهمه باز هم انقدر شلوغ بود که صدا به صدا نمیرسید.آقا آوردند و در خانه خطبه عقد را خواندند.اما مراسم کامل برای عروسی ماند.
تاریخ عروسی دو ماه بعد شد.خانواده ی داماد خیلی عجله داشتند اما عمه مهناز بیچاره دلش شور جهیزیه را میزد.داماد بالا آمد.صدای هل هله بلند شد.نسیم اراسته و با غرور هر چه تمامتر نشسته بود.آنقدر در حیا و عفت و پوشش بود که با دیدن امیر چنان سرخ شد و خجالت میکشید که همه متوجه شدند.امیر کنارش نشست او هم سر بزیر بود.جعبه ای را از جیبش در آورد.جعبه ای انگشتری بود که روکش مخمل سبز داشت.چشمهای همه تیز شد.در جعبه را گشود و انگشتر را در آورد.پت و پهن بود و رویش دو ردیف نگینهای باگت کار شده بود.مثل خورشید توی دستش میدرخشید.چشم حسادت همه ترکید.نسیم لبخندی زد.نشانه ی آن بود که از هدیه خوشش آمده و انتخاب امیر کاملا با سلیقه ی او مطابقت داشته.هانیه پشت سرم ایستاده بود.کنار گوشم خم شد و گفت:چه پسره با نمکه نه؟
خندیدم و گفتم:آره به هم میان.
خاله های پدرم هم به عمه مهناز میگفتند:چه داماد تو دل برویی است خدا حفظش کند.عکس میانداختند و مادر داماد هم سینه ریز طلایی به گردن عروس بست.بهتر از این نمیشد.واقعا سنگ تمام گذاشتند.خانمها همه با چادرهای گل درشت اصفهانی دورتا دور نشسته بودند حتی عزیز و عمه مهناز هم که حالا محرم شده بودند باز با چادر عکس می انداختند هنوز از امیر خجالت میکشیدند.
کیک دو طبقه صورتی رنگی را که رویش مثل همه ی کیکهای چنین مراسمی مجمسه عروس و داماد گذاشته بودند بالا آوردند.خود حاج صادق آن را آورد و جلوی عروس و داماد گذاشت.مادر داماد خنده کنان گفت:حاج اقا خدا مرگم بده شما چرا زحمت کشیدید؟
آقاجون که کاملا سرحال بود پیشانی نسیم را بوسید و با داماد دست داد.از جیبش یک سکه تمام د رآورد و به نسیم داد.عکس انداختند و او رفت.
شام را کشیدند.نسیم و امیر به یکی از اتاق خوابها رفتند و در آنجا با هم شام خوردند.روی هر میز یک دیس باقلا پلو با گوشت یک دیس زرک پلو با مرغ به اضافه سالاد و ژله و نوشابه میگذاشتند.همه مشغول خوردن شدند.مادر مهدی برای من غذا می کشید. اصرار می کرد. قربان صدقه ام می رفت. ان قدر مرا نگاه کرد که تا اخر شب عزیز هم به زبان امد و گفت: مادر اقا مهدی بدجور از کتی خوشش اومده....
حرفش تمام نشده بود که به اتاقم پناه بردم. مهمان ها همه رفته بودند و ما هم خسته و کوفته بودیم. داماد هم رفت و یک دنیا دلش را خانه حاج صادق گذاشت.
روی تختم دراز کشیده بودم و به مهدی فکر می کردم. حتما امشب او هم امده بود. حتما چقدر هم به فکر من بود. چه رویاهایی برای خودش بافته. اشک هایم دوباره فرو ریخت. غم سروش یک طرف و درد عشق بدتر. گل های مریم چند روز پیشش پلاسیده شده بودند. دستی روی گل ها کشیدم و با چشمان بسته به یاد لبخند شیرینش افتادم. به یاد جمله ای که گفت همین روزها با حاج خانم مزاحم می شویم. اخ چقدر دلم برایش تنگ شده بود. نامه اش را برداشتم و یک بار دیگر خواندم. اتش گرفتم و می سوختم.
نفهمیدم کی خوابم برد. فردا تا ظهر خوابیدم. برای ناهار مادر امد و گفت: پدرت قراره تا چند روز دیگه بیاد. موضوع خواستگاری تو رو هم برایش گفتم. برای همین هم می یاد. بلند شو بریم که ناهار یخ کرد.
همه جا به هم ریخته و کاهرا نیمه تمام بود. نسیم در اشپزخانه داشت از امیر می گفت. یک لحظه نشناختمش. چقدر تغییر کرده بود. چشمان درشتی با ابروهای باریک بزرگتر به نظر می رسید چند لقمه خوردم. نسیم دستش را به طرفم دراز کرد: کتی انگشترم قشنگه؟
نیازی به سوال کردن نداشت. فقط می خواست من هم ببینم و حسرت بخورم. لبخندی زدم: معلومه، چیزی که امیر خان بخره بد نمی شه.
نسیم کیف کرد و قهقهه زد. سرمست بود.
تلفن زنگ زد و راحله برداشت و گفت: نسیم خانم با شما کار دارند. امیر اقاست.
چشم و ابرویی آمد.
قمر از فامیل های داماد تعریف می کرد. از جواهرهایشان، از گفتگوهایشان. عزیز از نجابت داماد می گفت و عمه مهناز هم تایید می کرد و لذت می برد. عمه گفت: خدا به دادمون برسه. چطوری من دو ماهه جهزیه درست کنم؟
عزیز گفت: ای بابا، سخت نگیر. همه چیز جفت و جور می شه. کوحالا تا دو ماه دیگه!
سه چهار روز گذشت و پدرم امد. خوشحال تر از قبل بود. فقط شنیده بود که من خواستگاری سمج و پرو پا قرص دارم. خواستگاری که دست بردار نبود. غافل از اینکه ما به او اویزان شده بودیم و او از خدا می خواست که پسرش بی هیچ تعهد و مسئولیتی حالا که به مراد دلش رسیده، ازاد شود. مادر، پدرم را به اتاقش برد و چند ساعتی بیرون نیامدند. طبق معمول روی مخش کار می کرد و من هم مثل گوسفندی که قرار است به سلاخ خانه برود، مطیع نشسته بودم. پدر توی فکر از اتاق بیرون امد. مرا که می دید لبخند می زد. انگار باید وانمود می کرد خیلی خوشحال است. بعدازظهر اقاجون هم امد و همه روی ایوان نشسته بودیم و با هندوانه ای خنک و قرمز وقت را سپری می کردیم و می خوردیم.گوشه تخت نشسته بودم و ارنج ها را روی زانوهایم گذاشته و به باغ خیره بودم. اقاجون رو به پدر گفت: کار و بار چه خبر؟ چطور بی خبر اومدی؟
پدرم لبخندی زد و گفت: شما بی خبرید. اتفاقات توی خونه ی شماست. خودتان خبر ندارید.
اقاجون نگاهی با تعجب به عزیز کرد و سرش را تکان داد. یعنی چه می گوید؟ عزیز هم دستش را چرخاند و کف دستش را به زرف بالا داد، یعنی نمی دانم. اقاجون گفت: کدوم خبر؟
پدر خنده اش بیشتر شد. با اینکه هندوانه دهانش را پر کرده بود، اما باز گفت: بابا قراره کتی خانم بره خونه بخت.
چشم حاج صادق گشاد شد. عزیز اخمی کرد و گفت: کدوم بخت که ما بی خبریم؟
بعد رو به مادر کرد: دست شما درد نکنه مه تا ج خانم. حالا دیگه ما غریبه ایم؟
مادر هول شد : نه به خدا، این حرفا نیست. یه چیزی گفتن. هنوز نه باره و نه به داره. و خندید.
اقاجون که قاچ هندواانه درون پیش دستی مقابلش را خرد می کرد و سرش پایین بود گفت: حالا این شازده کی هست؟
پدر چنگالش را به طرف مادرم گرفت: پسر خواهر مه تاج.
اقاجون گنگ نگاه کرد که پدر دوباره گفت: پسر مینو خانم، خواهر بزرگش.
اخم های اقاجون خسابی درهم رفت. لب پایینش را به دندان بالا گرفت. نگاهش گلیم روی تخت را رج می زد.
عزیز رو به مادر کرد: کتی هم خواسته؟
- چی بگم عزیز جون. هنوز در حد یک حرفه.
چنان همه کز کردند که معلوم بود اعتراض دارند، اما احترام مادر را نگه می داشتند. اقاجون سریع بلند شد و داخل رفت. پدر با تعجب به عزیز گفت:
اقاجون چه شه. خیلی دمقه.
عزیز اشاره کرد: هیچی.
و سرش را بالا برد، یعنی حرف نزن. پدر هم با تعجب داخل رفت. ما هنوز بیدار نشسته بودیم که صدای داد و فریاد بلند سد. همه به طرف داخل سالن برگشتیم. عزیز تندی از تخت پایین امد و لنگ لنگان داخل رفت. مادر هم بلند شد. من هم به دنبالش. پدر پشت مبل ایستاده بود و انج هایش را روی تاج مبل گذاشته و خم شده بود. اقاجون را که روزنامه به دست، مقابلش نشسته بود تماشا می کرد. اقاجون با داد گفت: تو نمی فهمی پسر، کم از دست خودت کشیدیم، حالا نوبت این دختره.
پدر که ملاحظه قلب اقاجون را می کرد با لحن ارام و مودبانه گفت: پدر من، تو که پسر رو ندیدی. خونواده اش رو ندیدی. قضاوت بی خود می کنی.
اقاجون چندبار به سینه اش کوبید: من ندیدم، من ندیدم. نه جانم، تو کور بودی ندیدی.
مادرم ناراحت شد و از پله ها بالا رفت. پدر که متوجه ناراحتی او شد، رو به اقاجون گفت: بفرما، راحت شدید؟ خوب شد؟ حالا درستش کنید.
عزیز پادرمیانی کرد: پسر من، اخه حرف یک زندگیه. مت تاج خانم گل، تاج سر همه، ولی خانواده اش رو که تو باید بهتر از ما بشناسی. یادته خودت روزهای اول می گفتی مه تاج با همه اونا فرق داره. هزار دلیل اوردی که ما قبول کنیم...
هنوز حرفش تمام نشده بود که اقاجون پرید وسط حرفش" ولش کنید خانم. باز داره تکرار می شه. اما این دفعه من نمی ذارم. کتی از ماست. خون ماست. شرم و حیا توی جونش برق می زنه. این دختره تیکه اونا نیست.
عزیز گفت: اقا تو رو خدا داد نزنید. قلبتون خرابه. هنوز که طوری نشده.
اقاجون صدایش را به حرمت عزیز پایین اورد: به این بگو. نمی فهمه. چهل سالشه هنوز عقل نداره.
پدر در حالی که دستهایش را در هم گره زده بود و سرش را پایین انداخته بود و هر از گاهی نگاهی به اقاجون می کرد، رو به عزیز گفت: به خدا خوب می فهمم. پسره هم خوبه. هم تحصیل کرده و هم پولداره.
اقاجون با حرص گفت: ای گدای بدبخت. مگه کتی کم داره؟
باز هم صدایش را بلند کرد و دوباره به سینه اش کوبید: ببین مهرداد حرف اخر. مگه از روی نعش من ، نعش من رد بشی. این تو بمیری اون تو بمیری نیست.
بغض داشت خفه ام می کرد. دلم می خواست دست های لرزان اقاجون را می گرفتم و سرم را روی پایش گذاشتم و زار زار گریه می کردم. ای کاش می شد دردم را بگویم. ولی اگر می دانستند، دیگر بدون هیچ چون و چرایی باید تن به این حقارت می دادم و خرد می شدم. عمه مهناز و قمر هم گوش ایستاده بودند و از اشپزخانه همه چیز را تماشا می کردند. پدر اخر شکست خورده بحث را ول کرد و بالا رفت. تا طبق معمول از دل مادر دربیاورد. من هم به اشپزخانه رفتم تا ظرف های شسته قمر را خشک کنم. فکرم همه جا بود بجز اشپزخانه و دور و برم. سکوت سنگین شده بود. عزیز فنجان چای را که برای خودش ریخته بود برداشت و کنار من نشست. با متانت همیشگی گفت: کتی جان به دل نگیری ها. اقا خیلی به تو علاقه داره. زبونش گاهی تلخه، ولی قلبش خیلی پاکه.
گفتم: نه عزیزجون، من که بچه نیستم. می فهمم.
ان شب همه به سختی شام خوردند و هیچ کس به صورت دیگری نگاه نمی کرد. بعد هم همه زود خوابیدیم.
پدر صبح سرحال بیدار شد و پایین رفت. من هنوز داشتم اتاقم را جمع و جور می کردم که باز صدای داد و فریاد بلند شد.
ای وای. دیگر چه شده؟ به لبه نرده ها امدم و به پایین سرک کشیدم. باز هم پدر و اقاجون درگیر مسئله من بودند . اخر پدر تیر نهایی اش را رها کرد و گفت: اصلا این حرفا نیست. اگر خود کتی بخواهد، اونوقت بازم حرفی دارید؟
اقاجون داد زد: نمی خواد، کتی اون پسر رو نمی خواد، شماها به خوردش می دید.
پدر گفت: باشه الان از خودش می پرسیم.
اقاجون هم با حرص گفت: باشه، اگر نوه منه، به صدتا مثل این پسره تف هم نمی کنه. حالا می بینی.
پدرم با تحکم داد زد: کنی، کتی...
بدنم مثل بید می لرزید. چشم هایم تار می دید. باورکردنی نبود. اخر چرا من...؟ پله ها را به ارامی پایین می امدم. روی دو سه پله ی اخر، دستم به نرده ها بود که به پدر گفتم: بله با من کاری داشتید؟
- اره اقاجون با تو کار داره.
نگاهم را به سوی حاج صادق چرخاندم. رنگ پریده بود. زبانم اصلا حرکت نمی کرد. او که تسبیح در دستش بود و دانه می انداخت، با حرص پرسید: کتایون جان، به پدرت بگو که پسرخاله ات رو نمی خوای. بگو اون در شان تو نیست. خجالت نکش بابا. بگو.
سرم را پایین انداختم. پدرم داد زد: حرف بزن. چرا ساکتی؟ مگه تو سروش رو نمی خوای؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم و چشمانم پایین بود. پدرم با خوشحالی گفت: دیدید؟ حالا دیگه چی؟ این که من و مه تاج نیستیم.
اقاجون خشکش زده بود. مات و مبهوت گفت: ببینمت دختر، تو با پسرخاله ات ازدواج می کنی؟
صدایم از چاه بیرون می امد. گفتم: بله. پله ها را برگشتم.
اقاجان اتش گرفته بود: به خدا این بچه از خون من نیست. این ذات نداره. این...
مثل اسپند بالا و پایین می پرید.
- همه تون سراپا یک کرباسید. همه لیاقتتون همینه، نه بیشتر. خدا بنده شناسه، پسره قرتی و اسمون جُل.
پدر که پیروز میدان بود، با ارامش گفت: اقاجون بده. نگید. خوب، هر کسی یه انتخابی داره. صبر کنید. خودتون پی می برید که اشتباه کردید.
- چه غلطا، من اشتباه کنم؟ با موی سپیدم، نه جانم، تو نمی فهمی و زن و بچه ات. هر کاری دلتان می خواهد بکنید. ولی....
صدایش را به حد اعلی برده بود که من و مادر بشنویم: ولی اگر زن این پسره شد، هر مشکلی و اتفاقی افتاد حق نداره اینجا بیاد.
بعد روی کف دستش خط کشید: این خط، این نشان. ما گفتیم. خواه بنده گیر، خواه ملال.
عزیز شربت قند را به دست حاج صادق داد: حاجی تو رو خدا داد نزن. حرص نخور. بچه خودشونه. به من و تو چه مربوط.
- چه کنم خانم، جگرم می سوزه. من می فهمم. من مو توی اسیب سفید نکردم. اخه چی بگم.
- هیچی ، به منو تو چه؟
پدر که می خواست اقاجان را ارام کند و شانه هایش را می مالید، گفت: پدر، همه چیز من شمایید. حرف، حرف شماست. ولی....
- ولی چی؟ ولی خفه شم؟
همه لبشان را گاز گرفتند: دور از جون.
پدر گفت: نه بابا، فایده نداره. من هر چی بگم، شما یه چیز دیگه می فرمایید.
- برو پسر، برو، خر خودتی.
مرغ یک پا داشتف پدر کوتاه نیامد. و بعد از جواب مثبت من، دیگر حجت تمام شده بود. ای دختره احمق. خدا مرگت بدهد که همه راحت شوند. جز دردسر چیزی نداشتی. خدا سروش را لعنت کند. خدا بی ابرویش کند. خدا به زمین گرمش بزند.
آقاجون به بازار رفت و همه در خانه عصبی بودند. هر کسی به دیگری گیر می داد. به اتاقم رفتم و های های گریه کردم. اخر شب مادر امد و گفت فردا قرار است خاله و شوهرش و سروش رسما منزل مامان مهین بیایند خواستگاری. گفتم: چرا اینجا نه؟
مادر چشم غره ای کرد: بس کن دختر. و از اتاقم رفت.
تا صبح پریشان بودم و کابوس می دیدم. بعدازظهر بود که حاضر شدیم و به اتفاق پدر و مادر راه افتادیم. اضطراب داشتم. نکند خاله با سروش حرفی به میان بیاورد. نکند خوارم کنند. نکند سر هر مسئله ای تو بزنند. داشتم دیوانه می شدم. بالاخره رسیدیم. بالا رفتیم و مامان مهین پذیرایی گرمی از پدر کرد. خاله مهری هم بود، می خندید و می گفت: مبارک باشد. خیلی خوب شد که با خودی وصلت کردید. بالاخره جیک و پیک همو بهتر می دونید.
مادر کسل بود. به هر حال غرور و عزتش خرد شده بود. داشت جنس بنجل شده اش را می فروخت. هر چه زودتر بهتر. مثل میوه گندیده ای بودم که بوی تعفن می داد. همه زودتر در سطل اشغال می اندازند. فضای خانه مامان مهین دلگیر بود. غم ما هم بر دلگیری ان دامن زده بود و دل می گرفت. یک کاسه میوه روی میز بود و یک بشقاب شیرینی. منزل حاج صادق برای خواستگاری نسیم چه برو بیایی بود. بهترین پذیرایی با بهترین ظروف کریستال و چینی، و در نهایت دقت و احترام. پدر با مامان مهین که یک بلوز سفید استین کوتاه و دامن مشکی پوشیده بود صحبت می کرد. خاله مهری هم طبق معمول شلوار لی به پا داشت و تی شرت به تن کرده بود. موهای مشکی اش را از پشت بسته بود. چقدر شکسته شده بود. اصلا به دخترها نمی رفت. مثل اینکه سه تا بچه دارد. شاید هم لاغری بیش از حدش باعث شده بود. ارایش کرده بود و چشمان سیاهش مثل سرمه و ریمل گم شده بود و لب های قرمزش مثل عجوزه نشانش می داد. چقدر کریه بود. دلم برایش سوخت. اگر او هم مثل من عاشق شده بود و به عشقش نرسیده باشد چی؟
شاید هم مامان مهین نگذاشته ، شاید... ای بابا، با خودم گفتم به تو چه دختر. حالا که وضع او از تو بهتر است. هر چه اصرار کردند نه مانتو دراوردم و نه شالم را، روز خواستگاری نسیم خانه غرق گل و اسپند بود. چه مجلس حقیرانه و ماتم زده ای. صدای زنگ درامد. خاله مهری پرید و ایفون را برداشت: بفرمایید. خوش اومدید.
و دکمه در باز کن را زد. در باز شد و خاله مینو جلوتر از همه وارد شد. بعد شوهرش و سروش هم با سبد گل کوچکی اخر از همه داخل شد. به احترامش ایستادیم. بعد از سلام و روبوسی همگی نشستیم. چهره شوهر خاله ام را فراموش کرده بودم. شاید هم خیلی پیر شده بود. موهایش بلند بود و از پشت بسته بود. انگشترهای طلا دستش بود، پیراهن جوانان را به تن داشت و موبایل را محکم در دستش گرفته بود. سبیل داشت و دو طرف سبیلش از لبانش تجاوز کرده بود. کمی هم رو به بالا تاب داده بود. با پدر مشغول حرف زدن بود و قهقهه می زد. هر از گاهی برمی گشت و نگاه مقبولانه ای به من می کرد. چندشم می شد. رونوشت سروش بود. به یاد هرزگی هایش افتادم که خاله مینو تعریف کرده بود. چقدر هم به قیافه اش می امد. واقعا حاج صادق بیچاره حق داشت. خانواده بی بند و بار و بی در و پیکری بودند. چقدر پدربزرگ مو سفیدم تلاش کرد، اما چه کنم که قربانی شده بودم، قربانی هوس های مادر بی فهم و درکم.
اخر من با اینها چه کار داشتم؟ امثالشان در المان پر بود. ادم ها عیاشی که فقط به فکر خوش گذرانی خودشان بودند و خانواده برایشان یک واژه بود. انقدر توی فکر بودم که صدای خاله مینو را نشنیدم: کتی جون، کتی خانم!
مادر که کنارم بود پایم را تکان داد: کتی، کتی.
برگشتم: کجایی؟
خندیدم: همین جا....
خاله مینو گفت:معلومه چرا اینقدر لاغر شدی عزیزم؟مه تاج تو رو خدا بهش برس.پای چشمش گود افتاده.
مادر با بیحالی گفت:خوب میشه.و نگاهی بمن انداخت.دلم میخواست همه شان را خفه میکردم.آخ که دلم میخواست سروش را میکشتم و بعد هم روانه زندان میشدم.
سروش که مثلا داشت به حرفهای پدرم و پدر خودش گوش میداد هر از گاهی نیم نگاهی بمن میکرد و دست تکان میداد یا چشمک میزد.
پسره ی کثافت حالم از ریختش بهم میخورد.وای من چطور میخواهم یک عمر با این جانور زندگی کنم!خودم هم نمیدانم.عقلم هم بجایی نمیرسید.بالاخره نوبت بما رسید.شوهر خاله ام که اقا سالار صدایش میکردند.رو به ما گفت:خوب عروس گلم چطوره؟
با کسالت هر چه تمامتر که سم ناراحتی ام بر همه رخنه کرده بود گفتم:به لطف شما خوبم.
-چیه عروسم اینقدر بیحال؟
خاله مینو پرید وسط:خوب آقا مهرداد چقدر مهریه در نظر دارید؟
پدر نگاهی به اقا سالار و سروش کرد و گفت:نمیدونم.هر چه عرف است ما که ایران نبودیم از این چیزها خبر نداریم.
خاله ابرویی بالا داد و گفت:والا اینجا هر کی هر چقدر دلش بخواد میگه مخصوصا تازه به دوران رسیده ها.خدا نصیب نکنه.انگار میخوان بگیرن و ببرن یا اینکه طلبکارن.
مادر گفت:به هر حال ریش و قیچی دست خودتون.هر گلی زدین به سر خودتون زدین.
مامان مهین رو به سروش کرد و پرسید:خوب سروش جان تو میخواهی زن بگیری نه مادر و پدرت.چقدر دوست داری مهر خانمت بکنی؟
سروش دو کف دستش را بهم سایید و نگاهش به مادرش بود.با چند ثانیه مکث گفت:خوب من هر چی دارم مال خانممه.چه فرقی داره مهریه که شرط نیست.اصل دارایی مرده.بعد رو به مادرش گفت:درسته مامان؟
خاله که از زرنگی پسرش کیف میکرد گفت:بله که درسته مهر فقط یک سنته همین.با حرفهایشان بما حالی کردند که مهر بالا نکنید.تازه به دوران رسیده بازی د رنیاورد.خلاصه بریدند دوختند.
پدرم از همه جا بیخبر خوشحال بود از اینکه من تنها عروس خانواده ی خاله شده ام و صاحب آنهمه ثروت.در آخر به اقا سالار گفت:خیلی خوب حالا بالاخره شما باید مهر کنید ما هم که حرفی نداریم هر جور خودتون دوست دارید.
دلم میخواست داد بزنم.آنقدر احساس حقارت میکردم که میان آنها داشتم خفه میشدم.حالم از همه شان بهم میخورد.
خاله از خدا خواسته گفت:ما نظرمون روی صد سکه بود حالا باز هم...حرفش جویده جویده شد.
مامان مهین که به حساب مو سفید همه بود گفت:پس به نیت یا علی 110 تا کنید مبارکه.پدر و مادرم بهم نگاه کردند و سر تکان دادند.فقط یک نفس دیگر مانده بود تا اشکهایم روی گونه هایم بریزد.به بهانه آب خوردن به آشپزخانه رفتم و با دو لیوان آب بغضم را فرو دادم.اما باز فایده نداشت.مادرم از مهریه نسیم خبر داشت.اما نمیدانم چرا سکوت کرده بود.شاید هم میترسید که بروند و بعد هم دخترش بیخ ریشش بماند.
فقط صدای دست زدنشان را میشنیدم.بعد هم خاله مینو داد زد:کتی جان کجایی؟دِ بیا دیگه.
لبخند مصنوعی و زورکی به لبم بود.خاله مینو تا مرا دید خودش را جمع و جور کرد و در کنار خودش نشاند.بعد سروش انگشتری در آورد و دستم کرد بد نبود.اما به شکوه و سنگینی انگشتر نسیم نمیرسید.محیط آنقدر محقر بود که خاله مهری رفت و ضبط را روشن کرد.ولی بیفایده بود قرار عروسی را هم برای یه ماه دیگر گذاشتند.مهدی را میخواستم چقدر میان اینها غریبه بودم.دلم براش تنگ شده بود.انگار مادرم بود و حالا مرا تنها گذاشته و رفته است.آنهمه صلابت را براحتی از دست دادم و همه چیز رقم خورد.باور نمیکردم با کسی که متنفر بودم باید زندگی کنم.از نگاه سروش وقاحتش شکل صورت و خط ریش چندش آورش حالم بهم میخورد.آه مهدی عزیزم کاش می آمدی و با اسب سفید بالدارت مرا از اینها جدا میکردی و میبردی.
خاله مهری بشقاب شیرینی را جلویم گرفته بود و من آنقدر منگ بودم که متوجه نشدم.آخر گونه ام را گرفت و کشید:آی عروس خانم کجایی؟دلم بحال مظلومیت خودم میسوخت.من از جنس اینها نبودم.دلم برای عزیز آقاجون نسیم همه و همه تنگ شده بود.مثل اینکه سالهاست ندیده بودمشان کاش نسیم بود و با لحن آرامش بخشش آرامم میکرد.
خاله مینو گفت:وا چرا مثل مات زده ها شده.نکنه زورکی شوهرت میدهند دختر!و قهقهه زد.دلم میخواست خفه اش کنم.شاید او هم جزو نقشه ی سروش بود.شاید آن روز با هم تبانی کرده بودند.وای که اگر میفهمیدم.ولی خوب چه فایده؟گیرم حالا فهمیدم مثلا چه غلطی میکردم؟من فنا شده تر از آن بودم که بخواهم کاری کنم.آنشب شام را منزل مامان مهین خوردم.چلوکباب لقمه ولی برای من کوفت زهرمار بود.
سروش سردتر از قبل شده بود.رفتارش کاملا عادی بود.درست مثل اینکه آمده تا کفشی بخرد و برود.مثل اینکه منت هم باید میگذاشت.چشمانش قرمز بود و پلکهایش سنگین البته اکثرا چشمانش قرمز بود.ولی همیشه میگفت بیخوابی کشیدم.آنشب گذشت و ما به خانه ی حاج صادق برگشتیم.آقاجون قهر کرده بود.حتی جواب مرا هم نداد اما عزیز آبروداری کرد و مینه را گرفت.تبسم مدام میپرسید:چی شد؟چی گفتند؟چقدر مهر کردند؟کی قرار عوسیه؟پسره چه شکلیه؟وای که سرم را برد.میخواستم تنها باشم و دل سیر گریه کنم.اما مگر میگذاشت.او هم متوجه حقارت من شد.گفت:چرا مهریه را اینقدر کم بریدند.
-چه میدونم میگفتند هر چی سروش داره ما زنشه.
نسیم که میخواست محکومشان کند با تحکم گفت:یعنی چه؟چه ربطی به مهریه داره؟
با بیحالی گفتم:ول کن بابا.منم مثل تو چه میدونم؟
بالا او رفت و خوابیدیم.
دو روز بعد قرار عقد را گذاشتند.آنهم توی محضر مثل بیوه زنها.دلم داشت میترکید.باید مراسم باشکوه نسیم افتادم.چه جشنی!چه شبی بود!خوب منهم ارزو داشتم.بابا منهم آدم بودم.من هم مثل همه ی دخترای هم سن و سالم.دلم میخواست لباس صورتی یا نباتی یا یاسی نامزدی را بپوشم و جلوی همه فخر بفروشم.منهم دلم میخواست مهمانی بدهم.منهم کم کسی نبودم نوه ی حاج صادق تهرانی نسب یکی یکدانه ی اقا مهرداد.تنها انتخاب آقا مهدی.ولی که باز هم مهدی مهدی موسوی مرد من بود.منهم میشدم کتایون موسوی.همه جا مرا خانم موسوی صدا میکردند.آخ که چه کنم؟کجا بروم؟با دلم چه کنم؟آرام نمیشد.اگر مهدی بفهمد چه؟چه میگوید؟درباره ام چه فکر میکند؟لابد میگوید دختره ی بی اصل و بوته.لقمه ی چرب تری گیر اورده یا همانطور که عاشق من شده عاشق دیگری شده.نامه اش را بار دیگر گشودم بوی ادوکلنش هنوز روی نامه بود.آرزو میکردم که این بود روی بدن من باقی میماند.اما افسوس چقدر باخته بودم.توی رویاهایم میدیدم که لباسهای مهدی را میشویم و باز هم این بو مرا از خود بیخود میکند.من دو ماه با مهدی زندگی کرده بودم.شب و روز ثانیه به ثانیه همه چیز را در خیالم میدیدم و حتی از فکرش لذت میبردم و بعد هم نیشم تا بناگوش باز میشد.
در خانه مدام پدر با حاج صادق درگیری لفظی داشتند و پدر سعی میکرد که پیرمرد را توجیه کند با مال و اموال آقا سالار با پسر یکی یکدانه اش با سروش که مدرکش قلابی بود و بعدا معلوم شد با پول مدرک گرفته.او تو خالی بود و پدر و مادر منهم مثل هزاران پدر و مادر دیگر بودند که تا چشمشان به ظاهر غلط انداز طرف خورد دخترشان را دو دستی تقدیم کردند و فکر کردند خوشبختی د رپول خلاصه شده است.
فصل 3
روز موعود رسید دلم آشوب بود.مادر خوشحال بنظر میرسید.کلی با عزیز کلنجار رفت تا عزیز و آقاجون هم به محضر بیایند.اما آنها با اصل و نسب تر از آن بودند که چنین خفتی را قبول کنند.حاج صادق زیر بار نرفت.میگفت:من پول میدهم بیاریدش خانه تو محضر بده.آبروریزیه.من صد تای این محضر دارها را نان میدهم.
پدر از همه جا بیخبر باز میگفت:ای بابا چقدر دردسر میتراشید.مراسم اصلی بعدا انجام میشه.این فقط یک تعهده همین.
و بالاخره عزیز و عمه مهناز با ما راهی شدند.چقدر جلوی اینها خجالت میکشیدم.در دلشان راجع به من چه میگفتند؟حتما این هم میشد تاییدی بر گذشته که من زیر دست مادری بزرگ شده ام که از جنس خاله ام بود و عاقبت لیاقتم هم همین بود.بیچاره ها دم نزدند.نه آره گفتند و نه نه.هر از گاهی عمه و عزیز بمن لبخند میزدند.ولی از روی ترحم کاملا مشخص بود که حقارت مراسم به چشم همه می آید.خوب خاله و اقا سالار قالتاقتر از آن بودند که بخواهند زیر بار این سرم و رسومات بروند و خرج اضافی کنند.رسیدیم.تابحال نه به محضر رفته بودم و نه دیده بودم.پیاده شدیم.ماشین خاله و سروش هم دم در بود.از پله های باریکی بالا رفتیم.هر دو روی صندلی های چرمی قهوه ای به انتظار ما نشسته بودند.با ورود ما بلند شدند و جلو آمدند.عزیز و عمه را حسابی را تحویل گرفتند و بعد خاله گفت:مه تاج جون شناسنامه هاتون رو بده.
مادر در کیفش را باز کرد و هر سه شناسنامه را داد.پدر و آقا سالار در اتاق دیگر مشغول گپ زدن و خندیدن بودند.دو میز بزرگ روبرویمان بود و کولر داخل پنجره پشت یکی از کارمندان قرار داشت و بادش مدام به صورتم میزد.سرم گیج میرفت.حالت تهوع داشتم.
اگر آن روز باد کولر نبود شاید صد بار بالا می آوردم.مانتوی سفید بتن داشتم شال سفیدی را که مادر خریده بود سرم کردم.مثلا عروس بودم.آقا گفت:حاضر باشید عروس خانم؟جواب نمیدادم.من عروس نبودم اینجا چه میکردم.من مهدی را میخواستم من نمیتوانستم تعهد بدهم که همسر سروش شوم.من او را نمیخواستم دوباره عاقد گفت:عروس خانم پس کجاست؟
مادر با حرص به دستم کوبید:کتی بلند شو.اه.
با حیرت عاقد را نگاه میکردم.آخر سر گفت:شما عروسید؟اشکهایم روی گونه هایم ریخت.چشمانم از حدقه بیرون شده بود و مات و مبهوت نگاهش میکردم.عاقد گفت:اینجا چه خبره؟مادر عروس کیه؟
مادرم دوید جلو و با عاقد به آهستگی که شنیده نمیشد نجوا کرد.خاله هم کنار من آمد.دستش را روی شانه هایم گذاشت:خاله جون چی شده؟برگشتم.چند ثانیه به صورتش نگاه کردم و بعد سرم را روی سینه اش گذاشتم و گریه کردم.سرم را بلند کرد.صورتم را پاک کرد و گفت:کتی چیه؟اتفاقی افتاده؟
گفتم:خاله من آمادگی ندارم میترسم.
-ای بابا همه ی دخترا همینطورند.ولی بعد از عقد خدا مهر و محبت رو به دل هر دو طرف میندازه.نترس خاله داری عروس میشی.بخند.صورتم را بوسید و مرا تا میز عاقد برد.
عاقد گفت:شما راضی به این ازدواج هستید؟نگاهم روی میز خیره بود:خانم با شما هستم.
-بله بله راضیم.
خاله دست زد.کل زد و عزیز و عمه هم دست زدند.صدای مبارکه به سلامتی به پای هم پیر بشند به گوشم میرسید.چرا همه جا تاریک بود.حالا که روز بود ساعت 10 صبح است.پس چرا جایی را نمیبینم.چرا همه دست میزنند؟چرا در غم من شادی میکنند؟من سروش را نمیخواهم.من مال کس دیگری هستم.جرات نداشتم بگویم تلفن بزنید به موبایل شوهرم.او منتظر تلفن من است.مادرش قرار است بیاید خواستگاری.مهدی به دادم برس.مهدی من بدون تو میمیرم.خدایا به دادم برس.هیچ چیز نمیفهمیدم.فقط سروش را دیدم کنارم ایستاده و حلقه ای را دارد که به انگشت ازدواجم میکند.دستم را کشیدم حال خودم را نمیفهمیدم.دختره احمق آخر ابروریزی میکنی.نه نمیگذارم.او لیاقت مرا نداشت.چرا در باز نمیشود مهدی بیاید.سروش خندید و دوباره دستم را گرفت.بوسید و حلقه را دستم کرد.مادر هم حلقه ای دیگر بمن داد که دست سروش بکنم.این حلقه را از کجا آورده؟منکه با او حلقه ای نخریدم.پس چرا باید من دستش کنم؟
مادر با حرص حلقه را کف دستم فشار داد.گرفتم و با بیحالی در انگشت سروش فشردم.عزیز جلو آمد.دیگر طاقت این یکی را نداشتم.دیدن آنها یادآور خاطراتم بود.یادآور مهدی عزیزم بود.نگاهش از همیشه دلسوزتر و مهربان تر شده بود.آمد تا هدیه ای به من بدهد که خودش را بی اختیار د رآغوشش انداختم.گریه امانم نمیداد.عزیز تو رو خدا تو واسطه شو و مرا از دست اینها نجات بده.اما همه در قلبم بود و چیزی از دلم روی پیشانیم نوشته نمیشد.سرم را به آغوش گرمش که همیشه بوی یاس میداد گرفت و مرا میبوسید.سرم را بلند کردم چشمان عزیز هم خیس شده بود.مادر هم گریه میکرد.گریه ی شادی نبود غربت بود و غم.فضای محضر سنگین بود.صدای کولر در مغزم میپیچید.عمه مهناز هم گریه میکرد.شاید هم حس میکردند که ازدواج نامتعارفی است.فایده ای نداشت.من متهم بودم و باید با پای خودم به حیاط زندان میرفتم.تا به دار آویخته شوم.عزیز لبخند زد:مبارک باشه گریه نکن خوبیت نداره.و سکه ای بمن داد.مادر که متوجه ی حالم بود سریع از دستم گرفت.محضر دار دفاتر را مینوشت قلم زدنش هم آزار دهنده بود.داشت سرنوشت مرا قلم میزد نه برای یک روز نه برای یک ماه برای یک عمر همه چیز تمام شد؟نه باور نمیکنم.میخواهم به آلمان بروم.من زندگیم آنجاست.عمه مهناز هم هدیه داد.یک سکه نیم بهار که با حال من به مادر سپرد.چرا همه ساکت هستند؟مامان مهین و خاله مهری هم دوان دوان آمدند.دیر رسیده بودند.یادآور کودکی ام بودند.مامان مهین جلو آمد و مرا بوسید.سروش را بوسید و از کیفش انگشتری دستم کرد.گلویم خشک بود.گفتم:مامان آب میخوام.
همه دلشان برایم میسوخت.تا گفتم همه پی اب رفتند و بالاخره یک لیوان آب خنک به دستم رسید چند قلپ خوردم.نه اب نمیخواستم نفسم بند آمده بود.مامان مهین هم متوجه ی حالم شده بود.آقا سالار جلو آمد چندش آور بود.صورت تراشیده اش گوشهای آویزانش را نمایان میکرد.قیافه اش داد میزد چکاره است.پیشانیم را بوسید وای که داشت حالم بهم میخورد.بوی گند سیگار میداد.ناخودآگاه با دستم هوا را جابجا کردم.سروش دستم را گرفت و مرا روی صندلی کنار خودش نشاند.دستم را محکم گرفته بود یاد چهره اش در خانه خلوت آنروز افتادم.چقدر الان فرق داشت.آنروز مثل ببر زخمی بود و من مثل جوجه میلرزیدم.دستم را از میان دستش کشیدم و شالم را مرتب کردم.نگاهش مدام به صورتم بود.نزدیک گوشم به آرامی نجوا کرد:کتی خیلی دوستت دارم.و خندید.
لبخندی زدم.او شوهرم بود.مرد زندگیم بود.من باید بتنهایی با او زندگی میکردم.حتی پدر و مادرم هم ایران نمیماندند.اگر سروش قطعه قطعه ام میکرد کسی نبود به دادم برسد.حاج صادق هم که غدقن کرده بود.دیگر چه کسی را داشتم.محضر دار صدا کرد تا امضا کنیم.راه رفتن برایم سخت بود.اما بلند شدم و رفتم.چقدر امضا میگرفتند.من راه فراری نداشتم.پس چرا اینقدر محکم کاری میکردند؟چرا اینقدر سند؟شیرینی از جلویم گرفتند.
-نه میل ندارم.
-مگه میشه؟اصلا راه نداره.بفرمایید.
یکی را برداشتم و روی میز گذاشتم.خاله گفت:بخور خاله.
گفتم:میل ندارم.
ک دفعه سروش یکی را برداشت، دستش را دور گردنم انداخت و جلوی دهانم گرفت: بخور و گرنه می کنم توی حلقت.
می خندید و شانه هایش تکان می خورد. لبخندزنان از دستش گرفتم و خوردم. پایین نمی رفت. به زور چای فرو دادم. ای کاش همه اینها خواب بود. ای کاش مادر صدایم می زد و هنوز در المان بودیم. ای کاش همه اینها یک کابوس وحشتناک بود. سروش سبد گلی را جلوی گرفت: قابل نداره خانم خوشگله.
- ممنونم.
گرفتم و به اتفاق همه از محضر بیرون امدیم. سبد گل کوچک و نقلی بود. پر از گل های رز سفید، نه گلهای مریم. گل های مریم کجا، گل های رز سفید کجا! چه بویی داشتند. چقدر مهدی عزیزم لطیف و رویایی بود! نمی دانم کی خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم. فقط ساعتی کشید تا به خانه حاج صادق رسیدیم. دلم نمی خواست نسیم را ببینم. راحله و هانیه را ببینم. اصلا حوصله خودم را نداشتم. سریع پیاده شدم و جلوتر از همه راه افتادم. در ورودی را که باز کردم، قمر دایره اش را اورد و شروع کرد به زدن و من بی توجه به او به طرف پله ها راه افتادم. یک دفعه داد زدم: اه، بس کن سرم رفت.
پیرزن بیچاره ان قدر وا رفت که کم مانده بود دایره از دستش بیفتد.
لب هایش را جمع کرد و گفت: وا، این چه عروسیه؟ چه خوش اخلاق. خوش به حال داماد.
عزیز و عمه و بقیه هم امدند، اما من به اتاقم رفتم ، در را بستم و بالش را بغل کردم. چند ثانیه دور و برم را نگاه کردم و زدم زیر گریه. بالش را در دهانم فشار می دادم و زار می زدم.
ان شب کسی به سراغم نیامد. مثل اینکه همه یک جورهایی متوجه حال و زورم بودند. صبح نسیم صدایم زد: بلند شو، تلفن با شما کار دارند.
اعتنا نکردم، دوباره گفت: خانم تهرانی، نامزد گرامیتون پشت خطه.
ملافه را روی سرم کشیدم و گفتم: بگو من نیستم.
- وا، چه بی احساس، نگو تو رو خدا، الات بیچاره سر مردم پس می افته.
- نسیم خواهش می کنم برو بیرون.
- دیوانه به من چه؟
و صدایش را می شنیدم که می گفت: اقا سروش، خواب خوابه، خداحافظ.
یک هفته گذشت و سروش هر چه تلفن می زد تن به صحبت نمی دادم.
نامزد نسیم یک روز در میان می امد و صدای کر و کر خنده شان گوش مرا کر می کرد. بالاخره خاله مینو موضوع را به مادرم گفت و مادر هم به جان من افتاد.
- دختر بس کن این اداها را. اگه تا حالا ابرویمان نرفته، حالا تو ببر. چقدر از دست من باید بکشم.
بی تفاوت به حرف هابش، لباس های شسته ام را تا می کردم. عصبانیتش بیشتر شد. لباس های تا کرده را برداشت و به گوشه ای پرت کرد.
- دختر با توام. الهی خدا مرگ منو برسونه. همه چیز تمام شده. تو زن سروشی.می فهمی؟
داد زدم: نه نه نه. تو را خدا ولم کنید.
از اتاقم رفت و در را محکم کوبید.روز بعد سروش جلوی در باغ منتظرم بود. چاره ای نداشتم. حاضر شدم و با غرغر های مادر به راه افتادم. حاج صادق هم داشت می رفت. تقریبا ساعت ده صبح بود. اقاجون تا مرا دید، گفت: اقر به خیر کتی خانم، صبح زود کجا؟
از چشمان اقاجان خجالت می کشیدم. گفتم: اقا سروش اومده دنبالم.
در امتداد نگاه تو