رمان بازی سرنوشت نوشته محمد امان وارسته
چاپ پنجم سال 1369
قطع جیبی
تعداد فصل 17
تعداد صفحات 332

بسم الله الرحمن الرحیم
فصل اول
- ( شهر کلکته ) -
از جمله ولایات هند یکی هم ایالت بنگال است که مرکز آن شهر بزرگ و پر جمعیت و صنعتی کلکته می باشد . این شهر از لحاظ تجارت قابل اهمیت بوده و دارای بندرگاه بزرگ تجارتی است ، کثرت جمعیت و آمد و شد مسافرین و داد وستد های شایانی که در این شهر صورت می گیرد بر جلوه آن صد چندان افزوده است .
غریو عمومی و تحولات سریعی که در این شهر صورت می گیرد معمولا تا پاسی از شب خاموشی نمی گیرد . اهالی این شهر اعم از فقیر و ثروتمند ، دارا و ندار همه برای به دست آوردن پول و امرار معاش خود یک لحظه دست از جدیت نمی کشند از آنجا که این شهر یکی از ایالات بنگال است و به خط استوا نزدیک می باشد هوایش بسیار گرم و طاقت فرساست و با وجود آن که بارانهای موسمی و رطوبتهای خلیج بنگال و دریای هند در جلوگیری این گرما بطور قابل ملاحظه ای موثرند ، اما باز هم حرارت شدید خورشید ساکنین این نواحی را آزار می دهد . چون مردم این شهر را غالبا ، بلکه اکثرا طبقه متوسط و پایین تشکیل داده اند از اینرو مسایل بهداشتی مورد توجه قرار نگرفته و به همین جهت در هر فصل و به خصوص تابستان که گرما به حداکثر شدت می رسد بیماریهای گوناگون و خطرناکی در این سرزمین گسترش می یابد که غالبا باعث مرگ و میر عده ای بیشمار از اهالی عقب افتاده این خطه می گردد . مسئله خواربار نسبت به کثرت جمعیت مشکل بزرگیست و همه مردم را دچار مضیقه ساخته و مرض مدهش قحطی سالهاست که سایه گستر این مرز و بوم است . با این حال ثروتمندان بسیاری در این شهر ساکنند و بعضی از آنها چنان زندگی پر تجملی برای خود تشکیل داده اند که انسان را به یاد بهشت شداد می اندازد . در شبهای مهتابی و به خصوص شبهایی که قرص کامل ماه نور نقره می پاشد ، و نسم ملایم و مطبوع می وزد بندرگاه این شهر که غرق در نور چراغهای الوان می باشد نظر هر بیننده و به خصوص جهانگردان را با شعفی بسیار جلب می کند . حرکت قایقها با چراغهای رنگینشان برروی امواج منظره دلفریبی دارد و آنان که دارای قلوبی آکنده از مهر و محبت و روحی مملو از احساسات پاک ، لطیف و شاعرانه اند ، بر روی نیمکتهای ساحل می نشینند و با تماشای مناظر بدیع دریا ، ساعتها خود را به دست تخیلات شیرینی می سپارند و از واقعیات ملال آور زندگی روزمره فاصله می گیرند . و آنانی که عمری را گذرانده اند ، تحت تاثیر زمزمه موجها واقع می شوند ، یاد های جوانی وجودشان را آکنده می کند و ای بسا برای هر چه بیشتر لذت بردن از طبیعت ،جوانانه سوار قایقها می شوند و بر روی امواج سرکش و لغزان دریا از سویی به سوی دیگر می روند ، با زنده دلی قهقهه می زنند و یا آنچنان می نشینند و در خود فرو می روند که هر تازه واردی اگر پا به آنجا گذارد گمان می کند به دیار خاموشان راه یافته است ، این عده به تنها چیزی که کمترین توجهی ندارند گذشت زمان است ، از این رو ، به سختی ، پس از گذشت ساعتها از جهان رویایی خویش دل بر می گیرند .
در گوشه و کنار همین شهر ، هزاران نفر هستند که شبها بالینشان خاک است و رواندازی جز آسمان ندارند . هر لحظه از پهلویی به پهلوی دیگر می نشینند اما هرگز خواب به چشمشان نمی رود ، شاید گرسنه اند ، شاید هم دردی بالاتر از گرسنگی دارند . آنها هرگز دست به سوی کسی دراز نمی کنند . و با وجود آنکه در نهایت تنگدستی بسر می برند لیکن گویی واقعیت زندگی را درک کرده اند و می دانند که نباید پولی جز آن که با زور بازوی خویش فراهم کرده اند برای گذراندن معاش خویش از کسی بگیرند .
موسم گرمای سوزان فرا رسیده بود ، نه باد می وزید و نه هوا جریان داشت ، گویی شهر را از فلزی مذاب بنا کرده بودند ، از بالا و پایین آتش می بارید ، و خورشید بیداد می کرد ، ناله همه از این گرمای طاقتفرسا به آسمان رسیده بود اما شکایتهای پیر و جوان و بزرگ و کوچک چه دردی دوا می کرد ؟ و در آن زمان بود که در برابر چشم هر کس نموداری از دوزخ نمایان شد ، البته ثروتمندان در گرمترین نقطه استوا قدرت فراهم کردن یک زندگی لذت بخش را برای خود دارند ، اما در شهری که اکثر قریب به اتفاق ساکنین آن را مشتی بدبخت و تهیدست تشکیل داده اند چگونه روی خوش زندگی به چشمشان می رسد ؟ گرما ، فقر و بیماری وقتی این سه بلا دست به دست هم بدهند فنای بشر حتمی خواهد بود . رفته رفته روز به نیمه می رسید و هر لحظه بر شدت گرما افزوده می شد .
جوانی از ناحیه شرقی شهر به طرف غرب در حرکت بود کفش های نازکی که پوشیده بود ، هیچگونه دفاعی برای او در برابر حرارت سوزنده زمین نداشت . آهسته قدم بر می داشت و با وجود آنکه یک جفت چشم توی صورتش خود نمایی می کرد اما گویی جایی را نمی دید . انگار دنیا برایش یک مکان تاریک و ترس آور بود . عابرین با نگاههایی آمیخته با شبهه به او می نگریستند زیرا در حالیکه همه مردم از آفتاب سوزنده می گریختند و به نقطه ای سایه و خنکتر پناه می بردند او بی خیال نسبت به همه چیز ، آرام و خونسرد زیر نور جانگداز خورشید به سوی مقصد نامعلومی پیش می رفت . عرق مثل سیل از بدنش جاری بود ، لیکن او اهمیت نمی داد . نه گرما در او اثر می کرد ، نه سرما ، بلکه دردی تمام وجودش را می سوزاند و این سوزاندن در برابر گرمای خورشید هیچ بود . او رنج جانکاهی می برد . چهره رنگ پریده ، چشمهای گود افتاده ، پیکر نحیف و افکار پریشان او ، روحش را منقلب ساخته بود که چیزی را درک نمی کرد . انگار اصلا در این عالم نبود .
هر کسی به خود مشغول بود و اگر هم یکباره به او تنه می زد شاید وی را یک دیوانه تصور می نمود اما اگر دقیقا در چهره او می نگریست به خوبی از سیمایش غم ، درد ، فلاکت و بینوایی را می خواند . پوست بدنش سبز ، مایل به سفید ، سینه اش ستبر و بینی اش کشده و قلمی بود . هر چند موی صورتش انبوه و بلند بود لیکن بیشتر از بیست ساله به نظر نمی رسید . لباسش علاوه بر اینکه اجنبی بودنش را به همه کس ثابت می کرد وضع او را نیز به یک دیوانه بیشتر نمایان می ساخت . زیرا کتی ضخیم پوشیده و کلاهی از پوست سیاه به سر داشت در حالی که مردم شهر از پیراهنهای بسیار نازک نخی و شلواری با همین خصوصیات به تن داشتند و همه سرهایشان برهنه بود . جوان نگون بخت همینطور بدون هدف پیش می رفت . خودش هم نمی دانست به کجا می رود و چه خیالی دارد و هدف او کجاست ؟ مثل اشخاص مست ، به چپ و راست متمایل می شد و از این سو به آن سو می رفت ، درست مانند یک کشتی که بر روی آبهای سست و بی بنیان دریا دچار طوفانی سهمگین و شدید شده است . دیری نگذشت که به چهار راهی رسید اما آنقدر در خود فرو رفته بود که ناگهان بوق شدید اتومبیل او را از جا کند و هنوز به خود نیامده بود که به شدت به سپر یک ماشین خورد و نقش زمین گردید . شاید عمدا می خواست خود را زیر چرخهای خرد کننده ماشین بیاندازد و قلبا تصمیم به گسیختگی با زندگی فلاکت بار خویش داشت اما هر چه بود مهارت راننده او را از یک مرگ حتمی نجات داد و باعث شد تا صدمه زیادی به او نرسد . با کمک عده ای او را به کنار جاده آوردند و لب نهری دست و صورتش را شستند . در اینجا بود که حس کرد چشمهایش باز می شود . به آسمان خیره شد و قطره اشکی در دیدگانش حلقه زد و در این حال با خود زمزمه می کرد :
- خدایا من که به مرگ خود راضیم ، پس چرا دوباره به زندگانیم باز گرداندی ؟ حتی مرگ هم از من روی می گرداند . او نیز از من متنفر است ؟
من به مردن راضیم اما نمی آید اجل
بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید

یکی از عابرین او را روی سکوی مغازه ای نشاند و با زبانی شکسته از حالش جویا شد . جوان فقط از نوع دوستی و محبت او تشکر کرد و دیگر چیزی نگفت . عابر به زودی او را ترک نمود . در اینجا جوان حس هشیاریش به کار افتاده بود و روحش جوشش گذشته را از سر می گرفت . زیر لب با خود گفت :
- این همه زاری و شکایت چه سودی دارد ؟ جز اینکه روح در فلاکت می میرد و جسم با خواری بار خود را می کشد مگر نه اینست که گفته اند : " کسی که از سرنوشت خویش شکایت می کند از کوچکی و زبونی روح خود شکایت کرده است "
نه من دیگر از خود از زمین و زمان شکایت نمی کنم باید تسلیم سرنوشت بشوم .
بعد چشمهایش را به گوشه ای دوخت و در حالی که سرش را تکان می داد زیر لب ادامه داد :
- چه شده ؟ چرا ؟ مگر شکایت از خود اظهار عجز و یاس نیست ؟ یاس هم برای یک جوان مرگ است ! بله ، فنا و نیستی سر منشاش حرمان و نومیدیست . خدای من که نیرو ، سلامت و به خصوص جوانی را به من بخشیده پس چرا دیگر بنالم ؟
رویش را به نقطه ای گرداند :
- اوه ، اینها چکار می کنند ؟ این پیرمرد چطور این بار سنگین را به دوش می کشد ؟ این زن چطور مثل دیگران کار می کند مگر او بشر نیست ؟
و بعد سرش را به جانبی دیگر برگرداند :
این مرد چطور این عرابه را با این همه بار می کشد . این کودکان چطور پا به پای پدرشان تن به کارهای سنگینی داده اند . پس تو اگر می خواهی مرگ را آسان بخری پس باید نام مردی و به خصوص بشریت را از خود برداری . نه ، بلند شو ، جلو برو ، کار کن زیرا لازمه حیات کار کردن است . به هر سو که بروی به تو کار می دهند . هر کسی به کمک تو احتیاج دارد .
از جا بلند شد اما یک دفعه توی اندیشه فرو رفت :
" کار ! ؟ اما چطوری شروع کنم ؟ پول ندارم . . . کسی مرا نمی شناسد . . . چه کسی به من قرض می دهد ؟ مگر کسی به مسافر هم پول قرض می دهد ؟ حالا اگر پول داشتم احتمال کار کردنم بود لیکن بدون پول ! "
متحیر شده بود . نمی دانست چه کند اما یکباره فکری به خاطرش رسید .
" کار بدون پول هم زیاد است . کار کار است . حالا هر چه باشد ، چون کار مقدس است . "
افکارش به گذشته متمایل شد . به گذشته ای که خاطرات آن با تمام اهمیتش باز ملال آور بود . به دستهایش تکیه داد و از کنار دیوار دور شد .
" باید آنقدر تلاش کنم تا گذشته را فراموش کنم . آری باید از گذشته بگریزم . "
و یکدفعه یادش آمد جایی از قول فیلسوف خوانده : " ناچارم فراموش کنم و گرنه مغزم فاسد می شود . "
بعد زیر لب غرید :
" می روم تا به همه ثابت کنم کار برای بشر همه چیز است . می روم تا در عین کامیابی از زندگی نابود گردم نه در عین فقر و بدبختی . کار . . . کار . . . بله ، مزدوری ، حمالی ، جاروکشی و کارهایی خیلی پست تر از آن . کار هر چه باشد مقدس است کسی مرا نمی شناسد . نمی داند کی هستم . چی هستم و از کجا می آیم . در وجود من هنوز ریشه درخت فلاکت باقی است باید آنقدر کوشش کنم تا این ریشه پلید را نابود کنم "
نگاههایش توی عابرین می گردید . جلو رفت و همچنان پیشرویش را ادامه داد . او می رفت تا نسبت به زندگی و آینده اش تصمیم بگیرد . همچنان که قدم زنان پیش می رفت گاهی به گذشته می اندیشید ، زمانی به وضع کنونی و لحظه ای نیز به آینده مبهمی که در پیش داشت . با خود می گفت :
" من دیگر آن نیستم که بودم . گذشته را هر چه باشد فراموش می کنم و باز هم همچنان در عین اینکه ایمان به خدا دارم سعی می کنم دور از دنائت و خدعه و خیانت باشم و با شرافت انسانیت و صداقت به زندگی خویش ادامه دهم ، امیدوار هستم که سرانجام فرشته خوشبختی را به آغوش خواهم کشید . من در راه ایمان و اعتقاد به خدا تا آخرین قطره خونم ایستادگی خواهم کرد . اگر در گذشته همه چیزم را باخته ام ولی یک چیز را با خود دارم و آن نیرویی است که مرا به زندگی امیدوار می کند آن روح پاک و وجدان منزه است . در این صورت گویی نباخته و چیزی از دست نداده ام حتی برنده هم هستم . روزگار غدار از این زیر و رو ها بسیار دارد . اگر کامیاب گردیدم که به مراد خود رسیده ام و اگر نابود شدم باز هم زهی خوشبختی .
هنگامی که افکار جوان از هم گسیخت شروع به قدم زدن کرد . حرارت روز به منتهی درجه شدت رسیده بود . می خواست برود اما حس کرده نیرویش آنقدرها نیست و احتیاج شدیدی به غذا خوردن دارد . چیزی هم نداشت تا بفروشد و با پول آن کمی نان بخرد ، کسی را هم نمی شناخت تا از او پولی قرض کند . حاضر به گدایی هم نبود چه این عمل را برای خود با مرگ برابر می دانست و حتی حاضر بود بمیرد اما دست نیاز پیش کسی دراز نکند . در مواقع یاس و ناامیدی افکار زیادی به انسان مستولی می گردد ، مجهولات به نظرش روشن تر می آید از همین جاست که گفته اند " وقتی درد ها زیاد می شود عقل و هوش زیادتر می گردد . "
اگر انسان عقل و هوش و فعالیت خود را عاطل می گذارد تن به کاری نمی دهد گناه سرنوشت چیست ؟
قدم زنان وارد بازار بزرگی شد . همه افکار بد را از خود دور کرده و فقط یک تصمیم داشت و آن پیدا کردن کاری بود . توی بازار همه در تکاپو و داد وستد بودند و همهمه زیادی بر پا بود . همینطور که آهسته پیش می رفت چشمش به تابلویی افتاد " بازار بزرگ لباس "