فصل دوم
- ( احمد در خانه مالک ) -
وقتی احمد و رفیق از درشکه پیاده شدند ، رفیق کرایه را پرداخت و از همین راه احمد منت بزرگی به گردن خود حس نمود و از او تشکر کرد . لحظه ای بعد مقابل در آهنی بزرگی رسیدند که نیمه باز بود . او باغ بسیار بزرگی را دید که در میان آن نخلهای بلند با برگهای پهن و سبز و خرم جلوه خیره کننده ای به آن بخشیده بود . در میان باغ حوض بزرگی از سنگ مرمر دیده می شد و در اطراف آن خیابانهای تمیز با کناره هایی از گلها و چمن ها قرار داشت .
احمد با راهنمایی رفیق پیش رفت تا اینکه مقابل عمارتی پر شکوه و سر به فلک کشیده رسیدند . در حینی که آنها از پله ها بالا می رفتند ، از اتاق تحتانی که کنار در راهرو قرار داشت ناله بیماری به گوششان خورد . رفیق با صدای بلند گفت :
- فرید ! فرید ! قرار شده مالک پول تو را بدهد و مرخصت کند . زود باش بسترت را جمع کن و برو مغازه . به جای تو یک نفر دیگر آمده . عجله کن . ساعت سه است و قطار ساعت پنج به طرف دهلی حرکت می کند . فرید که از فرط ضعف گویی مشرف به موت بود با شنیدن این خبر مثل آنکه روح تازه ای در او دمیده شده باشد بلند شد و آماده رفتن گردید . رفیق درباره خانواده مالک چیزهایی به احمد گفت و در ضمن اظهار داشت این مرد علاوه بر عطوفت خیلی باهوش و متین و بردبار است . هنوز کسی ندیده و نشنیده او فحاشی یا تند خویی کند . خانم او زنی است فوق العاده مهربان و فهمیده و جناب مالک یک دختر و یک پسر دارد . رضیه دختر او چهارده سال دارد و کلاس ده است اما پسرش سلیم که در حدود بیست و پنج سال دارد جوانی است خود رای و عصبانی . اصلا مثل دیوانه هاست . اما خدا را شکر که در کار پدر و منزل دخالتی ندارد . صبحها می رود و شبها باز می گردد . اصلا علاقه ای به خانه و خانواده اش ندارد .
احمد از اطلاعاتی که رفیق به او می داد بی نهایت شاد شده بود . از پله ها بالا رفتند تا به راهرویی رسیدند کف آن از مرمر های ساه و سفید مفروش و مزین شده و کنار در اتاقها گلدان های پر گل به طرز زیبایی قرار گرفته بود . چلچراغ زیبایی از سقف آویزان بود و تابلویی که مشخص بود کار استادان فن نقاشی است به دیوارهای سالن زیبایی خاصی داده بود .
- رفیق ، این جوان کیست ؟
رفیق بعد از سلام گفت :
- اسمش احمد است و آقا او را به جای فرید به خانه فرستاده تا خدمت کند .
صدا دوباره پرسید :
- مگر فرید را بیرون کرد ؟ ! او که آدم خوبی است .
رفیق جواب داد :
- نه خانم او سخت مریض شده بود و خودش از آقا خواست مرخصش کند .
در این موقع صدای پایی ار پله های طبقه بالا شنیده شد و پس از آن دختر جوان و بلند بالایی که چهارده ساله می نمود نمایان گردید و چشمان سیاه و درشتش را به جانب آنان گرداند و از رفیق پرسید :
- این جوان کیست ؟
رفیق در حالی که مراسم ادب به جا می آورد گفت :
- اسمش احمد می باشد و آقا او را به عوض فرید فرستاده به خدمت شما باشد .
رضیه چشمان جذابش را بر روی احمد دوخت و احمد همچنان متواضع ایستاده و چشمان خود را که گویی نیرویی از مغناطیس داشت در چشمان دختر خیره کرده بود . او دیگر تن به قضا و قدر داده بود و سعی داشت خود را از قید اندیشه های گذشته برهاند . احمد سر را پایین انداخت و نتوانست زیاد در دیده های شهلای رضیه بنگرد و همچنان سکوت اختیار کرد .


او از نگاه رضیه خیلی چیزها فهمیده بود . نگاه ظالم به مظلوم ، نگاه حاکم به محکوم ، نگاه مادر به فرزند ، نگاه پدر به دختر ، نگاه عاشق به معشوق و نگاه قاتل به مقتول هر کدام کیفیت و طرز مخصوصی دارند . قلبهای رضیه و احمد شاید یکسان می طپیدند . نه احمد خوش داشت که در برابر این دختر طناز یک مزدور معرفی گردد و نه رضیه قلبا می خواست احمد را نوکر بداند . شاید هم اینها خیالی برای آن دو بیش نبود . وقتی رضیه رفیق و احمد را از طبقه سوم توی حیاط دیده بود به طور یقین پیش خود حدس زده بود این جوان همان معلمی است که پدرش قول داده برای او تهیه کند ، به همین جهت از طبقه بالا با عجله خود را پایین رسانید تا ببیند معلمش چه جور آدمی است چون ظاهر احمد هر کس را نسبت به حرفه او مشکوک می ساخت .
هنگامی که رضیه به اشتباه خود پی برد غرور و نخوت دوشیزگی خود را از سر گرفت ولی باز هم احساساتش بر انگیخته شده و می خواست هر طوری هست مخفیانه به احوال واقعی احمد واقف گردد . از این رو به رفیق گفت :
- ولی این جوان هیچ به مزدوری نمی آید .
احمد که تا به حال سر به زیر و خاموش بود و از سکوت خودش داشت حوصله اش سر می رفت با لحن مرتعشی گفت :
- ولینعمت من ! شاید حدس شما درست باشد و من تا حال مزدوری نکرده ام اما چه می شود کرد دنیا گاهی آدم را به جاهایی می کشاند که تن به هر کاری حتی ناچیزتر از مزدوری هم می دهد .
رضیه متاثر شد و پرسید :
- چرا شما کار دیگری غیر از مزدوری نکردید ؟ پیداست جوان فهمیده و لایقی هستید ؟
احمد سعی کرد بر خود مسلط شود و جواب داد :
- بانوی من مجبورم گستاخی کنم و بگویم که هیچ کاری پست و خوار نیست و من قلبا تن به هر کاری که مجبور به انجامش باشم بدهم ، با شرافت و صداقت تمامش خواهم نمود . درست است که من می توانستم کار دیگری نیز برای خود پیدا کنم ولی بدون پول چه کاری جز مزدوری می توان یافت ؟
رضیه باز پرسید :
- مثل اینکه شما جوان تحصیلکرده ای باشید ؟ اینطور نیست ؟
- بلی ممکن است در این باره حدس شما صحیح باشد ولی سوادم آنقدر ها نیست که در اینجا مثلا سمت منشی را داشته باشم زیرا . . .
احمد حرفش را خورد و بعد گفت :
- اصلا سواد ندارم و فقط حروف الفبا را بلدم .
رضیه می خواست باز سوالی بکند که پرده عقب رفت و زنی دیگر از اتاق خارج گردید و به رضیه گفت :
- این چه عادت بدی است که داری دختر ؟ ممکن است او از جای دوری آمده باشد ، بگذار لااقل کمی استراحت کند .
رفیق و احمد به او سلام کردند و آن زن با مهربانی احمد را نوازش نمود و گفت :
- گرسنه نیستی ؟
احمد که در گرسنگی سخت به سر می برد شرمش آمد راز درونیش را بگوید خیلی شمرده و آرام جواب داد :
- صبح فقط چای خالی خورده ام .
آن زن عاقل خیلی زود به گرسنگی احمد پی برد و با مهربانی گفت :
- بسیار خوب برو استراحت کن برایت غذا خواهم فرستاد .
در این موقع صدای پایی از پله ها برخاست و لحظه ای بعد زنی با پیش بند سفید که معلوم بود آشپز است وارد سرسرا شد و با رفیق به گفتگو پرداخت . مادر رضیه به او گفت برای احمد غذا بیاورد . اسم آن زن منور و همسر رفیق بود . سپس مادر رضیه یا همسر مالک از رفیق پرسید :
- فرید کی می رود ؟
رفیق پاسخ داد :
- احتمال دارد امروز برود . تا رفتن قطار هنوز سه ساعت باقی است .
همسر مالک بلافاصله به درون اتاق رفت و لحظه ای بعد بازگشت و مقداری روپیه به رفیق داد و گفت :
- این را به فرید بده تا برای عیالش هر چه می خواهد بخرد و به او از قول من بگو هر وقت حالش خوب شد باز پیش ما بیاید . بعد رو به احمد کرده و ادامه داد :
- فرید مرد خیلی خوبی بود . هر چند گاهی عصبانی می شد اما تمام به خاطر بیماریش بود ولی آزاری برای ما نداشت . مرد درستکاری بود .
رضیه اظهار کرد :
- خوب شد رفت . هر وقت گل می کندیم سرمان داد می کشید .
مادرش گفت :
- نه دختر . گل برای زیبایی است نه برای کندن و از بین بردن .
مادرش صحبت می کرد و رضیه نیز دزدیده به قد و بالای احمد نگاه می کرد . . . توجه او بیش از اندازه عمیق بود و متاثر از اینکه چرا پدرش او را به عنوان مزدوری به منزل آنها فرستاده است . او را اصلا قابل مقایسه با فرید نمی دید چون جوابهای پخته و منطقی احمد وی را شیفته و مفتون نموده بود .
معرفی احمد تمام شده بود . رفیق نیز می بایست هر چه زودتر به مغازه بازگردد بنابراین هر دو به سمت پله ها رفتند و از آن سرازیر شدند . رضیه احمد را در میان پله ها معطل نگهداشته و پرسید :
- احمد شما اثاث دارید ؟
احمد خاموش شد چون اثاثیه اش را برای کرایه مهمانخانه داده بود . به جای او رفیق پاسخ داد :
- نخیر خانم من که اساسی از او ندیده ام .
مادرش صدا زد :
- بسیار خوب ما به او همه چیز می دهیم . احمد از امروز خوراک ، پوشاک و خوشی و غم تو به ما تعلق دارد .
احمد در حالیکه آهسته از پله ها پایین می رفت با خود می گفت :
- نمی دانم سبب اینهمه لطف و نوازش چیست ؟ من که به عنوان یک نوکر به اینجا معرفی شده ام هنوز هم که کاری از من سر نزده تا رضایت آنها را فراهم کند . آقا بدون ضمانت مرا قبول می کند ، خانمش در منزل نوازشم می نماید ، دخترش به حالم دلسوزی می کند . آه خدای من یعنی زیر این آسمان بی انتهای تو چنین انسانهایی هم یافت می شوند یا من این همه چیزها را در خواب می بینم ؟
رفیق به اتاق فرید که با پسرش مشغول بستن اثاثیه اش بود رفت و مبلغ اهدایی خانم را به او داد پیغامش را نیز گفت بعد فرید و پسرش نزد مادر رضیه رفتند و پس از تشکر و دعا گویی فراوان با آنها وداع کردند . رفیق اتاق سابق فرید را به احمد نشان داد و گفت که از آن اوست و خودش با فرید و پسرش خارج گردید .
ابتدا بوی دوایی که توی اتاق پراکنده شده بود و از طرف دیگر کثافت محل ، احمد را به شدت آزار داد و ناچارش کرد تا جاروب کشی و آب پاشی کند . سپس پنجره ها را باز کرد تا هوای اتاق عوض شود . در این موقع سر و کله منور پیدا شد او از تمیزی اتاق کار احمد حیرت کرد ؟ غذاهایی را که آورده بود روی میز گذاشت و سپس به قد و بالای احمد که هنوز مشغول تمیز کردن اتاق بود و توجهی به او نداشت نگریست و سعی داشت هر چه بهتر همکار جدیدش را بشناسد و وقتی دید جوانی است خوش هیکل و محجوب و جذاب دیگر از خوشحالی روی پا بند نبود . گفتیم منور همسر رفیق بود اما برعکس شوهرش ، زنی زیبا ، جوان و در حدود بیست و پنج ساله بود . قدی بلند و چشمهایی بزرگ و جذاب داشت و رویهمرفته می توانست در نگاه اول نظر هر بیننده را به خود جلب کند . او از شوهرش دل خوشی نداشت . زن دوم او بود و از چهره شکسته و غضب آلود و ناخوشایند او بی اندازه نفرت داشت . سن رفیق از چهل و پنج متجاوز بود و طبق سنن شرقی ها که می بایست زن و شوهر تا موقع حجله یکدیگر را ندیده باشند منور نیز یه همسری با رفیق در آمده بود و بسیار از این بد طالعی رنج می برد به خصوص اینکه شوهر خرده گیر و لجوجی هم نصیبش شده بود . رفیق نیز مثل خیلی ها زنش را برده و زرخرید خود تصور می کرد و به احساسات قلبی او وقعی نمی گذاشت و چون شبها اکثرا وظیفه نگهبانی مغازه را به عهده داشت خیلی کم به منزل می آمد و به حکم اجبار منور ناچار بود به علت عدم بضاعت با او بسازد و بسوزد . طبق غرایز فطری که زن اگر از موجود متعلقه اش مهربانی نمی دید ناچار قلب عطوفت خواهش را به جانب دیگری متمایل می کرد این بود که به امر همسر مالک هر چه زود تر طعام مستخدم جدید را فراهم کرده بود تا از نزدیک و بهتر قد و بالای او را برانداز کند و اکنون مجذوب او شده بود و پی در پی در افکارش با خود می گفت :
- آه چه خوب گویا طبیعت این جوان محجوب و دوست داشتنی را برای معاشقه با من فرستاده است اما یک اندیشه او را آزار می داد لذا مصرانه و با حجب پرسید :
- شما زن دارید ؟
احمد برای اولین بار رویش را به او کرد و پس از یک نگاه کوتاه لبخندی زد و جواب داد :
- من که یک دست لباس حسابی برای خودم ندارم از کجا می توانم زن بگیرم ؟
دل منور به حال احمد سوخت ، در تمیز کردن اتاق به او کمک کرد و کوزه آبش را بیرون برد ، خوب شست و دوباره آب کرد و به اتاق بازگشت . احمد دست و رو را شست و به خوردن غذا مشغول شد . منور هم همانجا ایستاد . احمد طبق خصوصیت خوش صحبتی که داشت پرسید :
- اینطور که معلوم است شما آشپز اینجا هستید و تقریبا پس از این روابط من و شما به جهت همکاری با هم همیشه برقرار است . راستی اسمتان چیست ؟
- اسم من منور است .
احمد پس از مکثی گفت :
- اسم زیبایی است درست مثل خود شما .
منور با حجب گفت :
- نخیر اینطورها هم نیست ، مرا با تعریفهای خود شرمنده نسازید .
درستست که منور زن شوخی بود اما هر چه بود نمی بایست یک زن با مردی غریبه اینطور رفتار کند و گذشته از آن مدتها بود منور دنبال رفیقی می گشت اما به علت کار زیاد در منزل فرصت اینکار را نداشت و هم اکنون که احمد ، این جوان جذاب را ، نزدیک خود می دید دیگر نمی خواست موقعیت را از دست بدهد و مصاحبت با او را قلبا برای خود لازم می دید و با خود می گفت :
- احمد هم جوان است و هم بی پول . . . بله مهمتر از همه بی پولی است که او را در ردیف من قرار می دهد . خوب ، آیا با من نخواهد ساخت ؟
از طرفی رضیه طناز با خود متفکر بود که آخر چرا قلبش به خاطر یک مستخدم تندتر از همیشه می زند ؟ وقتی خوب به او فکر می کرد متوجه می شد بین آن دو زمین تا آسمان تفاوت است . با این حال هر قدر می کوشید خیال احمد را از سر بدر کند موفق نمی شد و ناچار از فرط ناامیدی تصمیم گرفت به پدرش بگوید تا احمد را از آنجا بیرون بکند و نگذارد حتی یک روز هم پا بدانجا گذارد زیرا می دید با وجود او افکارش کاملا مختل می گردد.
اما دوباره در اندیشه می شد که آخر چرا چنین کند ؟ این همه پسران ثروتمند در شهر هستند که می توانند در دل او نفوذ کنند حالا چه اهمیت دارد این جوان پاک که بی شک حوادث گوناگون او را بدانجا کشانده است در آن خانه خدمت کند ؟ رضیه سعی کرد بر خود مسلط شود و ناچار دست از افکار موهوم شست و از اتاق مطالعه اش بیرون آمد و در حالی که توی دل می خندید با خود گفت :
" عجب دختر احمقی هستم ! "