رمان بازی سرنوشت قسمت چهارم

در این حال منور را دید که ظروف خالی خوراک احمد را از اتاق او بیرون می برد . احمد پس از خوردن طعام زود بستری را که منور به دستور مادر رضیه برای او آورده بود پهن کرد و روی آن دراز کشید و چیزی نگذشت که به خوابی عمیق فرو رفت . اتاقی که احمد در آن مسکن گزیده بود نسبتا بزرگ بود و دیوارهای آن رنگین و چراغهای گوناگونی بر روی دیوار هایش و از سقفش آویزان بود مثل اینکه آقا آنجا را قبلا برای مهمان ها در نظر گرفته بود اما از آنجا که افراد خانواده کم و اتاقها خیلی زیاد بودند ، مالک این اتاق را علیرغم تزیین جالبی که داشت اختصاص به مستخدمش داده بود . احمد به قدری خسته بود که تا پاسی از شب همچنان در خواب بود . . . هنگامی که منور او را برای خوردن شام بیدار کرد احمد سراسیمه بلند شد و پرسید :
- آه ، شب شده ؟
منور لبخند دلنشینی زد :
- بله ، شب شده ، آقا هم تشریف آورده اند ولی هنوز سلیم نیامده .
و با خنده ای افزود :
- چون شما استراحت کرده بودی خود آقا در گاراژ را باز کرد و ماشین را در آنجا گذاشت .
احمد با تاسف گفت :
- آره ، خیلی خسته بودم و خیلی هم زود خوابم برد .
منور سرش را تکان داد :
- بسیار خوب حالا بلند شو ، دست و صورتت را بشوی و غذایت را بخور ، مواظب باش دیگر خوابت نبرد . تو باید وقتی سلیم می آید بیدار باشی و آن وقت در باغ را ببندی . بعد از آن دیگر با تو کاری ندارند و می توانی باز برای خواب مراجعت کنی .
احمد دست و روی خود را شست اما وقتی کنار سفره نشست خیلی تعجب نمود چون غذاهای رنگین و جور واجوری توی سفره می دید و خیلی زود از فکرش گذشت که شاید او یک مهمان است تا یک مستخدم ؟
ساعت در حدود ده شد . چراغهای طبقه بالا خاموش شده و صدای رادیو نیز که چند ساعتی یکنواخت روشن بود قطع گردید . احمد همچنان انتظار رسیدن آقا زاده را داشت . در این موقع منور ظاهرا برای جمع کردن ظروف خالی و در باطن جهت منظور دیگری وارد اتاق او شد . احمد که تمام حواسش متوجه باز شدن در باغ بود با ورود منور به تندی سرش را به جانب او گرداند و با لبخندی استقبالش کرد . لبخندی که یکباره قلب زن جوان را به تلاطم انداخت و او که می خواست هر چه زودتر با احمد کنار آید و نیازش را فرو نشاند با لوندی پرسید :
- غذا کافی بود ؟
احمد سرش را تکان داد و گفت :
- تشکر می کنم ، خیلی هم زیاد بود .
و باز منور با همان لحن پرسید :
- دستپختش چطور بود ؟
احمد دلش می خواست تنها باشد و با خود خلوت کند و از همان برخورد اول نیز افکار منور را خوانده بود اما از آنجا که عادت نداشت کسی را از خود برنجاند جواب داد :
- خیلی عالی . من تا حالا کمتر غذایی به لذیذی آنچه که شما پخته بودید خورده ام .
چهره منور سرخ شد :
- اوه ، قابل اینهمه تعریف نبود .
و احمد اظهار کرد :
- لابد مبالغه می کنم ؟
منور ساکت شد و احمد پرسید :
- باید خیلی وقت باشد که اینجا کار می کنید ؟
- بله ، سه چهار سال می شود یعنی بعد از عروسی .
منور تصمیم داشت هر چه زود تر موضوع را تغییر داده و مقصودش را عملی سازد اما از آنجا که خصلت زنها همیشه شکایت از زمین و زمان است به خصوص اگر کسی را هم پیدا کنند تا سخنانشان را بشنود گفت :
- اما کاش این عروسی سر نمی گرفت .
احمد حرفش را قطع کرد و پرسید :
- از شوهرت اینقدر ناراحتی یا از همه مردها ؟ بگو ببینم شوهرت چطور آدمی است ؟ اسم و رسمش چیه ؟
منور در حالی که چهره اش گرفته بود آهی عمیق کشید و گفت :
- نخیر از همه مردها بدم نمی آید ولی از این شوهرم بی اندازه نفرت دارم .
احمد سوالش را تکرار کرد :
- نگفتی چکاره است و اسم او چیست ؟
- همان مردی است که امروز شما را به منزل آورد .
- رفیق را می گویی ؟
- بله .
- رفیق که آدم بدی نیست گر چه کمی خشن و عصبی است اما آدم مهربانی به نظر می رسد .
منور گفت :
- نه ، این تعریف بیجا را از او نکنید . بیهوده نیست اگر بگویم در عرض سه سال این مقدار حرفی که امروز با شما زده ام را با او نزده ام . آدمیست عبوس ، گاه و بیگاه دشنام می دهد .
- منور هر طوری هست تو باید با او بسازی . هر چه باشد او شوهر توست .
منور سرش را پایین انداخت و گفت :
- بله ناچارم با او بسازم اما . . .
درست در همین موقع زنگ در باغ طنین انداز شد . احمد به تندی از جا برخاست و منور هم بالا رفت . احمد لنگان لنگان سعی کرد هر چه زودتر خودش را به در باغ برساند . جوانی که از پشت میله های در در تاریکی درست نمی توانست احمد را تشخیص بدهد او را با خدمتکار سابق عوضی گرفت و داد زد :
- فرید سگ ! چرا اینقدر مرا معطل نموده ای ؟
وقتی احمد نزدیک او رسید کمی با دقت سر تا پایش را نگریست اما او بی اعتنا در حالیکه از فرط مستی دستش را به دیوار می گرفت به طرف اتاقش رفت . احمد زیر لب با خود گفت :
- عجیب است که در این خانواده مسلمان پسری مشروب خوار وجود داشته باشد . آیا پدرش از این اعمال پست و ناپسند او اطلاع دارد ؟
او پس از بستن در باغ به اتاق خودش رفت و متوجه شد که منور دیگر آنجا نیست . خودش را روی بستر انداخت و به فکر فرو رفت . به همه چیز می اندیشید . به پستیها به حوادثی که به سر خودش آمده بود و چه آنها که دیگران دست به انجامش می زدند . از میان پنجره به ماه نگریست . می خواست شاید بدینوسیله بتواند آینده را حدس بزند ! . اما از این کار خودش خنده اش گرفت و با خود گفت :
- آینده زاده حال است و هرگز کسی نمی تواند حدس بزند بعد ها چه پیش می آید و آینده آبستن چه حوادثی است من هم دلیلی ندارد در برابر حوادث کنونی فکر خطا بکنم . بالاخره باید ساخت .
کم کم شب به نیمه می رسید . اکنون ماه از میان درختان تنومند و سر به فلک کشیده درخشندگی خاصی یافته بود . گرمای هوا نیز کاهش یافته و سکوت همه جا را فرا گرفته بود و گاهگاهی در دل این سکوت غرش لکوموتیوی از دور دستها شنیده می شد . دیگر پلک های احمد سنگین شده بود و مغزش هم کار نمی کرد و چند دقیقه بعد به خواب عمیقی فرو رفت .طبق عادت هنوز آفتاب سر نزده بود که از خواب بیدار شد . وضو گرفت و در کنار حوض بزرگ فریضه واجب را با خضوع و خشوع تمام گزارد. وقتی نمازش تمام شد بی اختیار دستها را به سوی آسمان دراز کرد :
" خدایا ! آنهاییکه بر تو توکل دارند و خود را به تو سپرده اند امیدشان قوی و بر پایه متین استوار می باشد . تو به نیکی و بدی بصیرت داری . زیرا بشر کور است و ظاهر بین و این ذات لایزال و مقتدر توست که به آشکار و پنهان واقف است . "
احمد چنان در خود فرو رفته بود که دیگر به دنیای اطرافش توجهی نداشت . اشک همچنان از چشمانش سرازیر شده بود و این زاده احساسات پاک و منزه او بود . وقتی سر از سجده بر داشت با سرعت شروع به تمیز کردن باغ و آب دادن گلها و مرتب کردن خیابانها پرداخت . مالک که نیز صبحها پیش از طلوع آفتاب دست نیاز به درگاه خدا بر می داشت از طبقه بالا خضوع و خشوع مستخدمش را در برابر پروردگار نگریست و در آن حال هزاران تحسین در دل به او نمود و چون می دید با حال مریضی و پای لنگ با چه فعالیتی کار می کند این تحسینش چند برابر شد . مالک برای خانم و دخترش نیز خدمت و بالاتر از همه عبادت مستخدم جدید را با آب و تاب تمام تعریف کرد .
در حینی که آقا با خانواده مشغول صرف صبحانه بودند منور نیز صبحانه کاملی همراه با قهوه و شیر برای احمد آماده و او را صدا کرد . احمد طبق معمول با تبسمی که روح و جسم منور را آتش می زد دعوت او را استقبال کرد . وقتی کنار منور رسید دسته گلی قشنگ را که فراهم کرده بود به او داد و گفت آن را سر میز صبحانه آقا بگذارد . اما وقتی منور دسته گل را بالا برد رضیه از او گرفت و به سرعت به اتاق خودش برد و مدتی خیره به آن نگریست .
ساعت مدرسه رفتن رضیه فرا رسید و احمد دم در باغ منتظر آمدن او و بردنش به مدرسه بود . چند دقیقه سپری شد تا بالاخره رضیه آمد و لبخند ملیحی تحویل احمد داد و گفت :
- آقا جانم فرمودند چون شما از نظر پایتان ناراحتی دارید بسته هایمان را خودمان می بریم .
احمد از مهربانی و نوازش آقا و رضیه تشکر نمود و گفت :
- آقا به من نظر لطف خاصی دارند . اما من باید بی توجه به درد پایم وظیفه خودم را انجام دهم و شما مرا از انجام وظایفم منع نکنید .
ولی رضیه همچنان از او سلب مسئولیت می کرد و خود وسایلش را به مدرسه می برد . احمد که رنجهای بیشماری کشیده و آوارگیهای بیحسابی را متحمل شده و در عین حال پا از خطه راستی و درستی فراتر نگذاشته بود ، بر حسب جوانی و غرور و احساسات درونیش در افکار عمیقی فرو رفت و می دید قدرت آن را ندارد در برابر خواهشهای رضیه مقاومت کند .
نیمساعت پس از رفتن رضیه به مدرسه مالک پایین آمد و مشغول قدم زدن در باغ شد . در این موقع چشمش به احمد افتاد که مشغول کندن علفهای هرزه از توی باغچه هاست . احمد تا صدای پای مالک را شنید به تندی سرش را به آن سمت چرخاند و به محض دیدن او از جا برخاست و تواضع کرد . مالک با بشاشت از مراسم ادب او تشکر کرد و پرسید :
- خوب احمد ، درد پایت چطور است ؟
احمد بی توجه به سوال ارباب بدون مقدمه گفت :
- از لطف شما خیلی متشکرم آقا ولی آخر نمی دانم مگر من هم مثل سایر مستخدمین شما نبوده و نیستم ؟ پس چرا اینقدر مورد نوازش و تلطفم قرار می دهید ؟ من هرگز خودم را مستحق چنین خوبیهایی نمی دانم .
مالک خنده بلندی کرد و گفت :
- نه احمد ، شکسته نفسی نکن . مگر انسانها چه دارا و چه ندار چه بزرگ و چه کوچک در پیشگاه خداوندی با هم فرقی دارند ؟ من هم روزی مانند تو بی پول و تنگدست بودم . اکنون حال تو را خوب می فهمم و بالاتر از همه این پاکدامنی و شرافت تو است که مرا وادار به تحسین و تکریم نسبت به تو می کند و ابدا در این میان ثروت خود و بی چیزی تو را به حساب نمی آورم . چون اساس خوشبختی تنها در پیمودن راه حقیقت است .
بعد نگاهی به ساعتش انداخت و افزود :
- خوب تو باز هم مشغول کار شو اما احتیاط کن چون پایت هنوز خوب نشده . این هم کلید گاراژ . آن را پیش خودت نگه دار ممکن است سلیم آن را بخواهد .
و سپس دور شد . در این موقع احمد صدای منر را شنید که او را به نام می خواند . پیش او رفت و منور مقداری پول به او داد و گفت برای خرید تره بار به بازار برود . احمد به نشانی منور از منزل بیرون رفت و در حالی که لنگان لنگان دور می شد متوجه بود که مبادا راه برگشت را گم کند . درست در همین موقع سلیم از پله ها پایین آمده وارد باغ شد و چون از مادرش شنیده بود مالک کلید گاراژ را به احمد داده است چند بار مستخدم بیچاره را صدا زد . اما او کجا بود ؟ سلیم چندین بار فریاد زد و احمد را به نام خواند ولی جوابی نشنید . بی اندازه عصبانی شد و خونش به جوش آمد و از فرط خشم در حالیکه کنار حوض قدم می زد پی در پی ناسزا و فحش می داد تا اینکه سر و کله احمد پیدا شد . سلیم با ناراحتی زیاد آرام به طرف او رفت ، در حالیکه ، همچنان در چشمان او خیره شده بود . وقتی کنارش رسید یکدفعه دست خود را بلند کرد و سیلی محکمی به صورت جوان بدبخت و از همه جا بیخبر زد . احمد که نتوانسته بود در برابر این استقبال غیر مترقبه تاب مقاومت بیاورد هر چه خریده بود از دستش به یک طرف افتاد و خودش نیز به گوشه دیگری سرنگون گردید . وقتی سر بلند کرد اشک از چشمانش سرازیر بود . سلیم بی اعتنا به این حالت کلید را گرفت و به تندی به جانب گاراژ رفت .
منور که شاهد ماجرا بود فورا دوید و چیزهایی را که احمد خریده بود جمع کرد . در حقیقت اینجا مقصر اصلی منور بود . چون احمد از کجا می دانست سلیم چه ساعتی خانه را ترک می گوید . او تنها پسر مالک بود یک پسر دردانه و هیچ کس هم جرات نداشت به او بگوید بالای چشمت ابروست . تنها کاری که بلد بود میگساری ، عیاشی و تا پاسی از شب در کاباره ها به سر بردن بود . آیا این را می شد به حساب تعلیم و تربیت والدینش گذاشت ؟ چرا او اینقدر نسبت به خانواده اش بی اعتنا شده بود ؟ آیا رقاصه ها و فواحش در نظر او از خواهر و مادرش گرامی تر بودند ؟ آیا پدرش نمی دانست این پول بیحسابی که پسرش خرج می کند در چه راهی مصرف می شود ؟ مگر مالک پدر او نیست ؟ پس چگونه وظیفه پدری خود را انجام می دهد ؟ هر وقت سلیم تعدادی از دوستان همکار خود را در منزل مهمان می کرد به پدرش آنها را پسر فلان میلیونر و فلان ثروتمند معرفی می نمود و از همین جهت پدرش هم سخت خوشحال می شد که پسرش چه دوستان سرشناس و مهمی دارد . غافل از اینکه پشت این پرده مزین ظاهر عفریت پستی و خرابکاری چه کار ها که نمی کند و برای آنکه سلیم کمتر از پدرش پول بگیرد و نظر ظن او را به خود بر انگیزد از شهرتش نزد تجار استفاده می کرد و قرضهای کلانی از آنها به نام پدر خود می گرفت . آنها هم که مالک تاجر را خیلی خوب می شناختند بدون تامل خواسته سلیم را بر آورده می کردند . اگر او تا نیمه های شب به منزل نمی آمد هنوز هم پدر و مادرش تصور می نمودند او در جایی به کار و کسب مشغول است اما چه بی خبر بودند که نمی دانستند جگر گوشه شان غوطه ور در چه گرداب هولناکی است .
احمد با وجد روح قوی که مختص هر مردی بود باز قدرت خودداری از گریه را نداشت . همچنان چشم به آسمان دوخته بود و می گریست و مرتب به سرنوشتش می اندیشید ، بالاخره به خود نهیب زد و سعی کرد بر اعصابش مسلط شود . شاید هم از زبونی خود خنده اش گرفت . در این موقع چشمش به منور افتاد که نزدیک می شد و وقتی کنارش رسید زن جوان گفت :
سلیم پسر خشن و بسیار بی ادبی است و ظلم بیحد او همه را به عذاب آورده .
احمد تبسمی کرد و گفت :
- منور ، اینها لازمه هر مستخدمی است . هر مزدوری باید تحت توبیخ و تنبیه باشد و شکایت از اینان کار درستی نیست ، من نیز گناه داشتم . او را نیمساعتی معطل کردم و خطا از من بود که موقع بیرون رفتن فراموش کردم کلید را پیش تو بگذارم در هر صورت این سر مشقی بود برای بعد ها .
منور بعد از دلداری احمد ، گفت :
- اوه احمد چقدر ریشهایت بلند شده .
احمد خندید و گفت :
- هر مستخدمی همینطور است . من به زحمت پول خوراک و پوشاک دارم ، کی به تراشیدن صورتم می رسد ؟ مگر اینجا کسی مجانی ریش می تراشد .
- اوه اشتباه می کنی احمد پاکی و نظافت لازمه هر انسان از جمله یک مستخدم است . هر چه باشد این تویی که باید نظافت این منزل را تضمین کنی ، پس باید خودت منظم باشی .
احمد لبخند تلخی زد :
- شاید حرف تو صحیح باشد ولی من که پول ندارم تا صابون و وسائل تراشیدن ریش بخرم ، چه کنم ؟
منور نگاه معنی داری به او کرد :
- من صابون و وسائل اصلاح برایت می آورم . اگر شد یک دست لباس هم از خانم برایت می گیرم و گر نه لباسهایت را خودم خواهم شست .
احمد متعجب شد و گفت :
- حالا صابون یک حرفی است اما بگو ببینم وسائل اصلاح از کجا گیر می آوری ؟
منور جواب داد :
- مال شوهرم رفیق است .
احمد خواست اعتراض کند که بدون اجازه شوهرش دست به چیزهای او نزند ولی منور به تندی رفت و لحظه ای بعد صابون و وسائل اصلاح ریش را حاضر کرد . در ضمن آیینه و حوله و یک دست لباس نیز که از خانم گرفته بود برای او آورد . بعد با اصرار منور احمد که دیگر قدرت رد کردن خواهش او را نداشت به حمام منزل رفت . وقتی از شستشو و اصلاح فراغت یافت ، دیگر در او از آن جوان مفلوک اثری نبود . اکنون برازندگی و جلوه خاصی یافته بود . به خصوص لباسی که منور برایش آورده بود به قامتش زیبایی خاصی بخشیده بود . او خیلی خوب می دانست منور دوستش دارد اما شرافت به او حکم می کرد تا گرد این گناه نرود . احمد داشت موهایش را شانه می زد که منور داخل سر بینه حمام شد و یکباره از آنهمه زیبایی خیره کننده در حیرت عجیبی فرو رفت . اگر سر و صدایی از باغ شنیده نمی شد دیگر منور این فرصت را از دست نداده و در یک چشم بهمزدن احمد را در آغوش می گرفت . ولی به شنیدن صدا ها هر دو از آنجا بیرون رفتند .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 21:40 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو