فصل سوم
- ( چاه کنده شده ) -
منور با سوز عشق و التهاب جانکاه هر لحظه سعی می کرد نظر احمد را به خود جلب و او را رفیق و همدم خود سازد ولی ممکن نمی شد . در ضمن احمد نیز با روش خاصی که این زن جوان آزرده نگردد او را از خود دور می کرد و زن ساده اوح هم تمام اینها را به حساب اقبال بد و بخت ناسازگار خود می گذاشت . ولی مایوس نمی شد و روز به روز به کامیابی خویش بیشتر امیدوار می گردید .
هر روز تصمیم می گرفت فردایش حتما عشق خود را به احمد ابراز کند ولی وقتی با او مواجه می شد آن جوان فهمیده طوری با او رفتار می کرد که منور ناچار سکوت می کرد . احمد تمام افکار او را حدس زده بود اما به جهت اینکه آن زن شوهر داشت نمی خواست خیانتی به او روا بدارد . پیوسته برای او بطور غیر مستقیم توضیح می داد که بزرگترین ثروت یک زن گوهر عفت و پاکدامنی اوست و اگر شرافت و پاکی یک زن از او دور گردد به فاحشه ای تبدیل خواهد شد و فحشا برای هر زن بدتر از مرگ برای اوست ، به خصوص برای یک زن شوهر دار .
اما گویی این فلسفه ها به خرج منور نمی رفت و همیشه در پی فرصت بود . فرصتی که هرگز به دست نمی آمد . شش ماه بود که هر روز در پی انجام قصدش بود و عملی نمی شد و چون هجران ، معشوق را بیقرارتر می سازد و باعث می شود جانبازی خود را تا سر حد مقصود به مرحله عمل برساند از اینرو برای جلب نظر احمد از هیچ کاری فرو گذار نمی کرد . اتاقش را جارو می زد لباسهایش را می شست غذایش را حاضر می کرد .
مالک ، رضیه و مادر او و تمام اهل فامیل به قدری شیفته اخلاق و رفتار احمد شده بودند که همگی با نظر خاص و التفاتی بیش از آنچه به یک مستخدم رواست او را مورد مهربانی و نوازش خود قرار می دادند منتهی رضیه به احمد از نقطه دیگر و پدر و مادرش از جهتی دیگر توجه داشتند . مالک آدم پر تجربه و دنیا دیده ای بود . هرگز ظواهر کاری را در نظر نمی گرفت و بر عکس به کنه هر چیز با دیده دقیق می نگریست و از همینجا بود که احمد را جوانی پاک و متواضع می دید در حالیکه هر کس دیگر بود خیال می کرد او آدم فریب کار و چاپلوس و مزوری است و قصد سوء استفاده دارد .
احمد در ابتدا تصمیم داشت بعد از مدتی مزدوری واقعیت زندگیش را به آنها بگوید و ترکشان کند اما اکنون پس از گذشت چند ماه می دید چنان مجذوب آن خانواده شده که به هیچوجه نمی تواند دل از آنها بکند . از لحاظ خوراک و پوشاک هم که هیچگونه کم و کسر نداشت . سر و کارش همیشه با گلها بود و کارش هم چندان سخت نبود . منور هم اگر گاهی با او سر شوخی بر می داشت هرگز فراتر از شرافت نبود . چند بار مالک خواست او را بهتر بیازماید . لذا مقادیری پول و جواهر آلات در گوشه و کناری که هر روز چشم احمد بدانجا می افتاد می گذاشت . اما احمد تا این چیزها را می دید بی آنکه مفتون زرق و برقشان شود یک راست می برد و به مادر رضیه تحویل می داد و همچنین صداقت او موجب حیرت همه را فراهم می کرد . با این وجود مالک دست از آزمایشات عجیب خود که با تردستی تمام صورت می داد بر نمی داشت . می خواست خودش را هم امتحان کند و ببیند آیا شخص آدم شناسی است و در مورد احمد اشتباه نکرده است ؟
بنابراین تصمیم گرفت مبلغ هنگفتی اسکناس را زیر تشک جلوی اتومبیل قرار دهد بعد احمد را برای پاک کردن اتومبیل بفرستد و خودش نیز اظهار کند به اتفاق بچه ها قصد تفریح و خروج از منزل دارد . بعد در مورد احمد قضاوت کند . آن شب سلیم ماشین را آورد ، مالک نیز شبانه آن مبلغ را زیر تشک جلوی اتومبیل گذاشت و صبح زود احمد را از کاری که می بایست بکند آگاه کرد .
احمد فورا به گاراژ رفت و به تمیز کردن ماشین پرداخت و در این ضمن چشمش به مبلغ زیادی اسکناس افتاد . آن را بر داشت و در جیبش گذاشت و به کارش ادامه داد و در این ضمن تصور کرد این پول از آن سلیم است . چون او بود که دیشب ماشین را به منزل آورد و بنابراین شکی نیست که این پول از آن اوست . وقتی کار ماشین را تمام کرد به اتاق سلیم رفت . سلیم تازه داشت از خواب بیدار می شد و از اینکه احمد سراسیمه به اتاقش وارد شده بود عصبانی شد ولی احمد تعظیم کرد و جلو رفت و پول را به او داد و گفت :
- وقتی داشتم ماشین را پاک می کردم این را زیر تشک جلو دیدم .
سلیم آن را شمرد . خیلی پول بود . در حدود پنجهزار روپیه . احمد چون دیگر آنجا کاری نداشت بیرون رفت . از طرف دیگر مالک وقتی به منزل آمد احمد را به بهانه ای روانه بازار کرد و خودش فورا داخل گاراژ شد و به سراغ ماشین رفت و متوجه غیب پول شد . چهره اش در هم رفت و با خود اندیشید :
- چرا احمد پول را به من نداده ؟ حتما آن را مخفی کرده ! آه که درباره او اشتباه می کردم . او مرا فریب داد . حالا هم که بازار رفته بعید نیست فرار کند . بالاخره این پسره محیل و ریاکار چهره واقعی خودش را نشانم داد .
مثل مار به خود می پیچید و از این ندانم کاریش سخت پریشان و مضطرب شده بود . او به کودنی خودش لعنت می فرستاد که آخر به چه اطمینانی پنجهزار روپیه را در دسترس احمد قرار داده است . با این افکار از گاراژ بیرون رفت و رضیه را صدا زد .
رضیه فورا نزد پدرش رفت . هر وقت پدرش ناراحت می شد او به خوبی از سیمایش همه چیز را می خواند و اکنون نیز در تشخیص خود اشتباه نکرد . مالک با ناراحتی زیاد گفت :
- دیدی بالاخره این جوانک آدم حقه باز و نادرستی از آب در آمد ؟
حال رضیه دگرگون شد و با آنکه می دانست مقصود پدرش احمد است طفره رفت :
- چه کسی را می گویید ؟ مقصود شما چیست ؟
مالک خنده تلخی نمود .
- حق داری اینطور سوال کنی . خوب دیگر این حماقت من بود که گذاشتم احمد در آزادی کامل باشد .
رضیه که سر تاپایش می لرزید با حیرت پرسید :
- مگر او چه کار کرده ؟ گناهش چیست !
مالک گفت :
- شاید او دزد نبوده اما از پنجهزار روپیه بدش نیامد و همه را به جیب زد و فرار کرد .
مالک که رضیه را دختر فهمیده ای می دانست همیشه در کارهایش با او مشورت می کرد . گفت :
- من از نزدیک او را تحت مراقبت خودم قرار دادم . سعی کرم شخصا آزمایشش کنم و در آزمایش بود که چهره حقیقی او به من مسلم شد . عمدا پنجهزار روپیه زیر تشک جلوی ماشین گذاشتم و به او گفتم برود ماشین را تمیز کند . او هم پول را دید و بر داشت .
- حالا کجاست ؟
- برای اینکه ببینم اوضاع پول در چه حال است او را عمدا به بازار فرستادم ولی چه کار خبطی . او پول را برد و دیگر هم او را نخواهم دید . این تقصیر من بود که بدون ضمانت او را قبولش کردم .
از آن طرف احمد به بازار رفت و چون آنچه آقایش می خواست به علت تعطیلی مغازه ها نتوانست تهیه کند به سوی منزل بازگشت ولی در بین راه چشمش به یک سلمانی افتاد . چون دید کار مهمی ندارد برای اصلاح سر وارد آنجا شد و نشست تا نوبتش بشود . وقتی اصلاح او تمام شد به شتاب به منزل رفت . مادر رضیه و منور نیز از جریان اطلاع حاصل کرده بودند و دیر کردن احمد حدس آنها را به یقین مبدل نموده بود . اما قلب رضیه قبول نمی کرد احمد به چنین کار پستی دست زده باشد ولی در برابر تغیرات پدرش چه می توانست بکند جز اینکه با بیقراری چشم به باغ دوخته بود تا اینکه احمد وارد گردید . همه از آمدن او تعجب کردند . مالک به همه گفت سکوت اختیار کنند و خود جلو رفت و در حالیکه سعی می کرد لحنش کنایه آمیز باشد با متانت پرسید :
- احمد خیلی دیر کردی ؟
احمد تبسم همیشگی خود را تحویل آنها داد و گفت :
- بله ، علتش هم این بود که چون کار مهمی نداشتم به یک سلمانی رفتم تا موی سرم را که خیلی بلند شده بود کوتاه کنم ، مغازه های دیگر هم بسته بود و چیزی که شما فرموده بودید نتوانستم فراهم کنم .
مالک دوباره پرسید :
- مگر اتومبیل را پاک نکردی ها ؟
احمد بی آنکه بداند در لحن مالک مقصود دیگری نهفته است گفت :
- چرا ، پاک کردم .
مالک چون از سیمای احمد چیزی نمی خواند گفت :
- صندلیهای آن را هم پاک کردی ؟ خیلی خاک گرفته بود .
رضیه از دورادور به حرفهای آنان گوش می کرد . احمد بی اختیار از سوال آقایش خنده اش گرفت و گفت :
- بله یکی یکی آنها را گردگیری و تمیز کردم .
قلب رضیه به شدت می طپید و دورادور با نگاههای عمیق او را می نگریست و مرتب زیر لب دعا می خواند . مالک که می خواست هر چه زود تر به نتیجه مطلوب برسد از خنده احمد تعجب کرد و پرسید :
- به چه چیزی می خندی ؟
احمد که متوجه کار خطایش شده بود مودب تر شد و گفت :
- در حینی که داشتم صندلیها را پاک می کردم چشمم به بسته ای افتاد که در آنجا زیر تشک بود و پس از تمیز کردن ماشین آن را به صاحبش دادم !