مالک که اراده محکمی داشت بدون دستپاچگی پرسید :
- خوب توی بسته چی بود ؟ چرا داری سر بسته حرف می زنی ؟ من که از حرفهای تو چیزی سر در نمی آورم .
احمد اول فکر کرده بود اگر مالک راجع به پولهای سلیم اطلاع حاصل کند خیلی ناراحت می شود اما حالا چاره ای جز گفتن حقیقت نمی دید سرش را بلند کرد و گفت :
مقداری پول بود و چون ماشین را دیشب آقازاده سلیم به خانه آورده بودند پیش خود گفتم حتما مال ایشان است و بنابراین به ایشان دادم .
رضیه که این سخنان را می شنید جلو آمد و با خوشحالی گفت :
- چقدر پول بود ، شمردی ؟
احمد نگاه عمیقی به او نمود که تا ژرفای قلب دختر نفوذ کرد و گفت :
- نخیر من نشمردم اما وقتی به دست آقازاده دادم و ایشان شمردند فکر می کنم پنجهزار روپیه بود .
بار دیگر حق به جانب احمد آمد . رضیه از فرط شعف در پوست نمی گنجید و در چشمانش برق امید می درخشید .
مالک در فکر فرو رفت . او دیگر از دختر و همسرش و به خصوص منور شرمنده شده بود و از اینکه تا آن درجه نسبت به احمد بدبین شده و ناسزا گفته بود در دل احساس ندامت می کرد . اما حالا نمی توانست به احمد بگوید تمام آنها نقشه برای آزمایش او بوده و می بایست پول را به او می داده و گذشته از آن منطق احمد را درست می دید و می بایست پول تسلیم پسرش سلیم گردد. او نیز از خوشحالی در پوست نمی گنجید مرتب با خود می گفت این جوان فرشته صفت کیست ! با آنکه اینهمه کار می کند و حقوق ماهی پانزده روپیه می گیرد چرا نظر به پولهای دیگر ندارد ؟ چه کسی است که چشم از پنجهزار روپیه بپوشد ؟
مالک داشت از تعجب دیوانه می شد به خصوص آنکه احمد به جای تفضیل ماجرا با آب و تاب و شرح امانتداری خودش به طور مفصل ، با متانت و وقار خاص جریان را خیلی کوتاه تعریف کرده و در حالیکه هیچ به خود نمی بالید یا از خود تعریف نمی کرد .
رضیه که می دید پدرش در سر گشتگی قرار گرفته به تندی جلو رفت و مقداری پول از توی کیفش در آورد و به احمد داد و گفت :
- این را برایم از حلوا فروشی مشهور سر بازار مقداری حلوا بخر .
مالک که دانست این یک نذر است خنده ای کرد و او نیز مقداری پول به احمد داد و گفت تا برایش شیرینی بخرد بعد رو به همسرش کرد و به او گفت چیزی نمی خواهد ؟ او نیز مقداری پول در آورد و به احمد داد . در این موقع منور یک روپیه بزرگ به پولها اضافه کرد و گفت :
- این را هم به پول رضیه خانم اضافه کن و حلوا بخر .
رضیه خنده ای کرد و با تمسخر گفت :
- نه احمد مال او را جداگانه بخر آخر او خیلی می خورد .
منور برای احمد ظرفی آورد و او فورا از منزل بیرون رفت . وقتی سلیم از حمام بیرون آمد مالک نزدش رفت و گفت :
پولی که احمد به تو داد چقدر بود ؟
سلیم که ماجرا را نمی دانست و خبر از آزمایشات پدرش درباره احمد نداشت گفت :
- در حدود پنجهزار روپیه .
مالک گفت :
- اما این پولها را من توی ماشین گذاشته بودم .
سلیم حیرت کرد . چون پدرش همیشه پولهای خود را در گاو صندوقهای بی نفوذ و مستحکم قرار می داد و فکر کرد حتما او اشتباها آزادانه آنهمه پول را در آنجا گذاشته اما مالک که فکر او را خوانده بود تبسم عمیقی کرد و گفت :
- نه سلیم من خطایی نکردم و عمدا پول را آنجا گذاشته بودم .
و بعد توضیح داد که برای امتحان احمد آن کار را کرده بوده است ، آه از نهاد سلیم بر آمد و در دل به خود دشنام داد کاش موضوع پول را انکار کرده بود . آن وقت همه می فهمیدند احمد دروغ گفته و به زندان می افتاد و او که حس می کرد از این جوان مستخدم دل خوشی ندارد برای همیشه از شرش خلاص می گردید . مالک پول را از سلیم طلب کرد و او هم بدون چون و چرا تسلیم نمود .
محبت اهل منزل نسبت به احمد روز به روز شدت می گرفت . امتحانات گوناگونی که در عرض هشت ماه از او می شد وی را موجودی در سر حد پاکی معرفی کرده بود . وقتی احمد حلوا و شیرینی آورد همه توی باغچه بودند . مالک احمد را صدا زد و او نیز چیزهای خریده شده را به آن سو برد . در این موقع مالک صد روپیه از جیب در آورد و به احمد داد و گفت :
- تمام اهل خانه از صداقت و ایمانداری تو کمال امتنان را داریم حالا هم این مبلغ جزیی را به عنوان هدیه تقدیم تو می کنم . . .
احمد با ترددو تحیر به آقایش می نگریست و در حالیکه از این ماجرا چیزی نمی دانست متعجبانه گفت :
- من که به این پول احتیاجی ندارم ، گذشته از آن کاری نکرده ام که تا این حد مستوجب تحسین و تکریم باشم .
مالک در حالیکه اسکناس درشت را در هوا گرفته بود گفت :
- اول پیشنهاد و دوم خواهش می کنم این پول را بگیری . در ضمن به تو مژده می دهم که حقوقت را دو برابر کرده ام چون حقوق سابقت خیلی مختصر بود .
احمد سرش را تکان داد و گفت :
- آقای من ، جای راحت ، غذای کافی و لباس خوب که در اختیارم هست . حقوق ماهیانه ام را هم صرف اتاق و سایر مایحتاج شخصی می کنم . دیگر این پول زیاد و حقوق دو برابر را چه کنم ؟ من به اینها احتیاجی ندارم .
مالک خندید :
- مگر ممکن است کسی به پول احتیاج نداشته باشد ؟
احمد قبول کرد وگفت :
- زندگی اگر توام با راحتی باشد دیگر محتاج تلاش بیشتر برای بهبودش نیست . من هم که کاملا در راحتی هستم دیگر پول زیادی را می خواهم چه کنم ؟ درست است که هر بشری به پول محتاج است ولی باید بگویم اگر به یک نفر میلیاردها و حتی تمام ثروتهای جهان را بدهند باز هم او حس می کند هنوز احتیاج به پول دارد . اسم این احتیاج نیست بلکه طمع است . من اگر احتیاج داشته باشم از مختصر خودم خرج می کنم و زیاده از آن برایم طمع است .
مالک از فلسفه و قناعت احمد متحیر شد و گفت :
- تو هوش وافری داری احمد به تو تبریک می گویم .
احمد تشکر کرد و مالک افزود :
- حالا از این حرفها بگذریم این فقط یک انعام است .
احمد با تعجب نگاهی به او کرد و گفت :
- مگر از من چه کار بزرگی سر زده که مستحق پاداش شده ام ؟
مالک گفت :
- دیگر چه کار از این مهمتر که مبلغ هنگفتی یافتی بی آنکه نظری به آن داشته باشی به صاحبش دادی ؟
احمد لبخندی زد و گفت :
- ولی من آن را نیافتم . فقط آقازاده فراموش کرده بودند آن را بردارند من هم برای ایشان بردم .
رضیه به جای پدرش گفت :
- احمد ، همین کار هم مستوجب انعام و پاداش است .
احمد خنده ای کرد :
- ولی این کار متابعت از شرافت و وجدان بود و بس .
مالک خندید و گفت :
- بگذار رضیه ، احمد شکسته نفسی بکند سعی او فقط این است که ما را از دادن این پول منصرف کند .
احمد تبسم تلخی کرد :
- مگر آقای من مرا یک دزد تصور نموده بودند ؟
از این سوال احمد مالک یکه ای خورد و گفت :
- این چه حرفی است که می زنی ؟
- پس در این صورت من به خود اجازه نمی دهم پول شما را بگیرم . من آن پول را به صاحبش دادم . چون اینکار را کرده ام مستوجب پاداشم ؟ نه ، به هیچوجه .
مالک ، احمد را تا این اندازه فهمیده تصور نمی کرد و تازه می دید احمد از این انعام سخت ناراحت شده است البته هر چه احمد بیشتر خودداری می کرد منزلتش پیش آنها بیشتر می شد . او ظاهر و باطن یکسانی داشت . این موضوع دیگر برای همه مسلم شده بود . هر چند او پولی نداشت اما قلبش سر شار از گرانبهاترین ثروتهای عالم یعنی عطوفت و عفت بود . هرگز به دنبال پستیها و شهوات نرفته بود و روی همین امر نه تنها به منور احساس بیعلاقگی می نمود بلکه به رضیه نیز نظر سوئی نداشت اتکا به نفس یکی از خصایص ممتاز او بود . بیکاری را مرگ می دانست و کار را حیات . برای شخصیت خودش اهمیت زیادی قائل بود و عزت نفس را گوهر گرانی می دانست و همین ها باعث شده بود که تمام خانواده به او احترام خاصی بگذارند و به چشم یک مستخدم ساده ننگرند .
وظیفه احمد این بود که صبح زود آغاز به کار کند و عادتش بود پیش از طلوع آفتاب از بسترش برخیزد و پس از ادای فرایض دینی و احیانا استحمام کارها و مرتب کردن گلها را شروع کند . پس از صرف صبحانه و رفتن بچه ها به مدرسه و آقا به مغازه او دوباره کارهای متفرقه را شروع می کرد و اگر از بیرون چیزی می خواستند می خرید و چون هوا گرم می شد او به اتاقش می رفت و دیگر کسی نمی دانست در آنجا چه می کرد . تا ظهر که بچه ها می آمدند و آقا نیز می رسید و موقع تهیه سفره برای ناهار بود عصر ها نیز کمی از برنامه صبحگاهی اجرا می شد و می رفت تا آخر شب که سلیم بیاید و احمد با خیال آسوده پس از بستن در باغ به بستر برود و بدین صورت صبح قبل از همه از خواب برمی خاست و شب دیر تر از همه به بستر می رفت و چون سر و کارش با هوای آزاد و کارهای سبک بود طراوت و بهبودی گذشته کم کم در او نمو گرفت و با گذشت روزها و ماهها خاطرات گذشته در روح و فکرش تا اندازه ای نابود شد .
از ورود احمد در آن خانه نه ماه می گذشت . رفته رفته امتحانات آخر سال بچه ها نزدیکتر می شد و رضیه از جمله دانش آموزانی بود که در طول سال کمتر به فرا گرفتن دروسش پرداخته و اکنون که تمام بر روی هم انباشته شده بود او را نگران و پریشان ساخته بود و علتش هم این بود که چون پدرش به او قول داده بود معلمی برایش یگیرد او هم به این امید کمتر به دروسش توجه کرده بود و پدرش هم معلمی در خور آن خانواده نیافت زیرا او به دنبال یک دانشمند عالیرتبه می گشت و از این نوع در جامعه انگشت شمار بودند و آنها هم هیچگونه فرصت اضافی برای این قبیل کارها نداشتند . اما رضیه هم استعداد و هوش زیادی داشت و محتاج استاد بزرگی بود تا اشکالهای درسیش را که حتی آموزگارانش در حل آنها می ماندند با آنها در میان بگذارد .
از چند هفته مانده به امتحانات رضیه سخت به کتابهایش مشغول شده و کمتر به سراغ احمد می رفت و با او بحث می کرد . غالبا در دستش کتب ریاضی دیده می شد و گاهگاهی که احمد او را در باغچه مشغول قدم زدن و درس خواندن می دید برایش تاسف می خورد و از سر تکان دادنهای یاس آلوده و عصبانیت های بیجای او که به خاطر درسش ابراز می نمود ، خنده اش می گرفت .
دیگر رضیه آن دختر سابق نبود . پر حرفی نمی کرد . خنده و تبسمی بر روی لبهایش ظاهر نمی شد . صبحانه که می خورد برای درس خواندن می رفت و ظهر پس از صرف کمی غذا دوباره برنامه صبح را دنبال می کرد و همچنان کنار باغچه می نشست و سر از روی کتاب بر نمی داشت . احمد درصدد مزاحمت او بر نمی آمد اما گاهگاهی که برحسب کارش از آنجا می گذشت متوجه می شد فرمولهایی که رضیه زیر لب تکرار می کند غلط است و یا شرح فلان قسمت از کتاب را ناقص یاد گرفته است .
فکر کرد اگر این دختر نتواند در امتحانش موفق شود ممکن است یاس و اندوه او را از پا در آورد یا او خود را نابود سازد . بنابراین خیلی دلش به حال او می سوخت و مصمم شد از آنجا که مالک معلمی برای دخترش نیافته ، خودش به کمک او برود وم روز بعد متوجه شد رضیه با یکی از همکلاسیهایش جلوی در باغ در حال گفتگو است و چون او در باغچه مشغول مرتب کردن و آب دادن به گلها بود کم و بیش حرفهای آن دو را می شنید و متوجه بود که رضیه چطور از دوستش که کمی از او زرنگتر بود درخواست کمک می کند و او با هزار عشوه می گوید فرصت ندارم بعد هم در میان دنیایی از حرمان رهایش کرد و رفت و چون رضیه نزدیکتر شد احمد به خوبی قطرات اشک را روی صورت او می دید .
و در اینجا بود که فهمید احتیاج گاهی چقدر انسان را حقیر می کند . پسر ثروتمندی را به مزدوری وا می دارد و دیگری را به اشک ریختن و زبون شدن . در اینجا که احمد رضیه را به کلی مایوس می دید به یاریش کمر بست . بنابراین به سوی دختر بیچاره که آهسته کنار باغچه قدم می زد رفت . رضیه که می دید او نزدیک می شود ، با همان چهره عبوس گفت :
- احمد ، می بینی که احتیاج به تنهایی دارم !
احمد از جملات کنایه آمیز او نرنجید و گفت :
- مگر درس خواندن اخم کردن هم دارد ؟
رضیه جواب داد :
- جای تمسخر نیست و دارم خیلی جدی حرف می زنم . بیشتر از پانزده روز به امتحاناتم نمانده در حالیکه من خیلی از درسهایم عقبم .
احمد باز هم تبسمی کرد و گفت :
- گناه خودتان است که درس نخوانده اید حالا از غصه خوردن دردی دوا نمی شود ، یک کمی تدبیر هم لازم است .
رضیه دیگر نخواست چیزی بگوید قلم به دست گرفت و سرش را توی کتاب برد و خواست تا یک مسئله ریاضی را حل کند . احمد که بالای سرش ایستاده بود متوجه شد رضیه راه حل مسئله را با فرمول غلطی شروع کرده است و چون دختر بیچاره از هر راهی نمی رسید از فرط عصبانیت قلم را بر زمین زد . اصلا او وجود احمد را از یاد برده بود و به همین جهت بود که با صدای احمد یکدفعه سرش را بر گرداند :
- اجازه می دهید شما را کمک کنم ؟
رضیه با حیرت در دیدگان احمد خیره شد . باور نداشت آنچه می شنود درست است و آیا این احمد است که این حرفها را می زند ؟ بالاخره خودش را کنترل کرد و گفت :
- چی می گویی احمد ، حالا چه موقع شوخی است ؟ تو که جوان فهمیده ای هستی باید وقت شناس هم باشی .
احمد با ادب تبسم کرد و گفت :
- هرگز فکر نمی کردم تحقیرم بکنید و گذشته از آن من تا حالا با شما شوخی نکرده ام اصلا از این کار بدم می آید .
رضیه احمد را خوب می شناخت و می دانست هیچ وقت بدون دلیل حرفی نمی زند و از طرف دیگر حرفهای او را هم باور نمی کرد ، لذا با تردید گفت :
- یعنی شما می توانید به من کمک کنید ؟
- فقط بستگی به میل و دستور شما دارد .
دیگر رضیه معطل نشد . قلم و کاغذ به دست احمد داد و خودش سوال را خواند و آن وقت با تحیر به سیمای احمد که بر روی کاغذ دوخته شده بود و به سرعت جواب مسئله را نوشت خیره شد .
چند ثانیه نگذشت که احمد مسئله را حل کرد و به دست او داد . رضیه داشت از حیرت دیوانه می شد . زبانش بند آمده بود و فقط دو چشم سیاه او بودند که در میان نگاههای جذاب احمد گردش می کردند . احمد که حیرت بیش از حد دختر را می دید خندید و گفت :
- چرا اینقدر متعجب شده ای ؟ این مسئله که خیلی آسان بود .
- احمد ، تو مرا دیوانه کرده ای . آخر نمی دانم تو چه آدمی هستی ؟ از کجایی و که بوده ای ؟ حالا آنها هیچی ، چرا دیگر در خصوص تحصیلاتت چیزی به من نگفتی ؟ مگر تو دارای مدارک بالا هستی ؟
احمد لبخندی زد :
- در علم بخصوصی تخصص ندارم اما خیلی سرم می شود . شاید هم حدس شما صحیح باشد . در هر صورت می خواهم تا آنجا که امکان داشته باشد از کمک به شما خودداری نکنم .
در این موقع چند سوال مشکلی که رضیه روزها بود از حلش عاجز مانده بود به یادش افتاد و برای احمد گفت و با کمال حیرت بلافاصله حل آنها را از زبان احمد شنید .
یک نفر تشنه از دیدن آب چه می کند ؟
کسی که چندین روز را در گرسنگی به سر برده با دیدن طعام چه عکس العمل از خود نشان می دهد ؟
و خلاصه یک محتضر از بهبود یافتن چه حالی می یابد .
اینها درست حالاتی بودند که بر وجود رضیه مستولی بود . دیگر سوالات از ریاضی گذشت و به دروس دیگر کشید اما رضیه می دید احمد از تمام آنها اطلاع کافی دارد و خیلی آسان اشکالات او را بر طرف می سازد و لحظه به لحظه بر شگفتی او می افزود . حتی احمد زبان خارجی را که رضیه در کلاس می خواند به آسانی تلفظ و معنی می کرد . دیگر معلومات این جوان مرموز برای دختر زیبا مسلم شده بود . رضیه تا حدی از این پیش آمد غیر مترقبه دست و پای خود را گم کرد . بی توجه به وضع و موقعیت خود از جا بلند شد ، کتابهایش را جمع کرد و دوان دوان خود را نزد مادرش رساند و در حالیکه از فرط شوق اشک از چشمش سرازیر شده بود شانه های مادر خود را در دست گرفت و به شدت تکان داد و در میان این هیجان ناگهانی شکسته و بریده جریان را تعریف کرد .