ولی مادرش حرف او را باور نمی کرد و حتی قسم های دخترش را هم قبول نمی نمود . آخر چطور می توانست باور کند مستخدمشان به قول رضیه یک استاد به تمام معنی کامل است ؟ بالاخره او را برداشت و به اتفاق به باغچه رفتند . اما احمد در آنجا نبود ناچار به اتاقش رفتند . این اولین بار بود که آنها به اتاق او پا می گذاشتند . احمد مشغول ادای نماز عصر بود . وقتی رضیه با مادرش پا به اتاق او گذاشتند بسیار حیرت کردند زیرا نمی شد باور کرد اتاق یک مستخدم اینقدر لطیف و مزین باشد . کنار پنجره چند گلدان گل قرار داشت و توی طاقچه قفسه کوچی پر از کتاب به چشم می خورد . پوشش زمین و دیوار های اتاق نیز به نوبه خود جالب ، تمیز و تماشایی بود که همه از حسن سلیقه صاحب آن حکایت می نمودند و با وجود آنکه شی گرانبهایی در آنجا وجود نداشت ، باز جلوه خیره کننده ای داشت و روی همرفته تزیینات اتاق چیزهایی بود که احمد از حقوق ناچیز ماهیانه اش خریداری کرده بود . رنگ دیوارها سفید و پشت پنجره پرده سبز رنگی آویخته شده بود . احمد در حین نماز که پشتش به در بود متوجه ورود کسی به اتاق گردید . اول خیال کرد منور است اما با شنیدن صدای رضیه تزلزلی در صدایش پیدا شد . وقتی نماز را تمام کرد سر خود را برگرداند و رضیه را به اتفاق مادرش دید . با تبسم خاصی که عادت او بود ، ضمن مراسم ادب و احترام از آنها استقبال نمود .
- بفرمایید بنشینید خواهش می کنم !
مادر رضیه تبسم کرد و تشکر نمود و سپس گفت :
- احمد آیا آنچه که رضیه می گوید راست است و تو حاضری در درسهایش به او کمک کنی ؟
احمد خندید :
- من از اول هم برای خدمت کردن به این خانواده پا به اینجا گذاشته ام و در راه خدمت حتی حاضر به فدا کردن جان ناچیزم نیز می باشم . اما خواهش دارم در مورد سواد داشتن من چیزی به مالک نگویید .
مادر رضیه کمی با تاثر پرسید :
- آرزوی ما سلامتی توست احمد . نمی دانی وقتی شنیدم می خواهی به دخترم کمک کنی چقدر خوشحال شدم . زیرا امسال درسهای رضیه خیلی زیاد و مشکل است . مالک هم هر چه کوشش کرد نتوانست برایش معلمی پیدا کند . بنابراین وجود تو با همینطور یک موهبت بزرگ و ذیقیمت است .
درست است که مالک و بقیه افراد منزل به فهمیدگی احمد پی برده بودند اما در مورد سواد داشتنش تردید داشتند . آخر چطور می شود یک تحصیلکرده حاضر به مزدوری شود ؟ در جامعه برای او هر نوع کار و کوشش فراهم است و درآمد خوبی هم نصیب او می کند . پس با وجود داشتن علم چرا دیگر مستخدم شود ؟ و حالا احمد ، این مستخدم درستکار ، جوان تحصیلکرده و حتی در مقام یک استاد بود و هنگامی که این خبر به گوش سایر افراد خانواده به خصوص مالک رسید باب تازه ای در زندگی احمد گشود .
رضیه تمام قضیه را مفصلا برای پدرش تعریف کرد . مالک گرچه ظاهرا باور کرد اما باطنا در دل می گفت ممکن نیست یک جوان بیسواد منطقی اینقدر قوی داشته باشد . اصلا از کارهایش پیداست او یک مستخدم نیست ! و باز حرفش را رد می کرد و می گفت نه ، او یک مستخدم است و گرنه چرا مزدوری و نوکری خانه آنها را پذیرفته ؟ بالاخره تصمیم گرفت با خودش مذاکره کند و باز پیش خود می گفت چرا احمد نخواسته مالک از این راز با خبر شود ؟ و چرا ! چه ترسی از آشکار شدن این مطلب دارد .
مالک مشکوک و متردد بود . وقتی رضیه برای او گفت :
- چرا حرفهای مرا قبول نمی کنید . او خودش مسئله ام را حل کرد . حتی سواد او از معلمم هم بیشتر است .
با خود اندیشید که حتما حالا که دخترش سال دهم را می خواند سواد احمد بی شک دو برابر اوست و باز فکر می کرد چرا احمد در خانه آنها نوکری می کند و در دل گفت :
- شاید این جوان دل به دخترم بسته است . شاید هم چشمداشتی به ثروت او و غیر مستقیم به ثروت من دارد . شاید هم علل دیگری دارد که هنوز برای من روشن نیست .
و بعد به ایمان و پاکی احمد فکر کرد و افکار سابقش را رد نمود . خلاصه گیج شده بود . آن شب باز هم با رضیه در این خصوص مشورت کرد و روز بعد تصمیم خودش را گرفت و به دخترش گفت :
- تو کتابهایت را بردار و به اتاق او برو و از هر گوشه و کنار و هر درس مسائلی با او مطرح کن . من هم از پشت در گوش می دهم هر چند چندان سوادی ندارم ولی باز چیزهایی می فهمم . فقط می خواهم راجع به معلومات او اطلاعاتی کسب کنم و درباره اش فکر نمایم . از خیلی وقت پیش تصمیم داشتم احمد را به کار دیگری بگمارم ولی دو چیز مانع می شد . یکی سواد که فکر می کردم او درس نخوانده و دیگری علاقه بیش از حد او به تنهایی و سرگرمی با گل و طبیعت و نمی خواستم آرامشش را برهم زنم .
ساعت نه شب شده بود . هوا نیز کمی سرد بود . رضیه به دستور پدرش کتابهای خود را برداشت و به طرف اتاق احمد راه افتاد . پدرش به او تاکید نموده بود که مبادا کاری کند که احمد به وجود او پشت در اتاق پی ببرد . چراغ اتاق مستخدم جوان روشن بود و به علت سردی هوا پنجره هایش نیز بسته بودند . هر دو از لای در نگاه کردند . احمد در حال نوشتن چیزی بود و صدای گردش قلمش بر روی کاغذ به خوبی این امر را معلوم می داشت . رضیه به امر پدرش دو ضربه انگشت به در نواخت .
چه واقعه جالبی ! کار به جایی کشیده بود که آقا و دخترش می بایست از مستخدم خود اجازه بگیرند . احمد به تندی سرش را برگرداند و پرسید :
- کیست ؟
رضیه در را فشار داد و باز شد . احمد متحیر شد و گفت :
- شما ؟ ولی اتاق من لایق شما را ندارد . بهتر بود صدایم می زدید تا خدمت برسم .
رضیه با وجود پدرش ، حرفهای خود را کنترل کرد و نتوانست آنطور که دلش می خواست از او تشکر کند و فقط گفت :
- لازم بود برای امتنان پیش شما بیایم .آخر مگر استاد نزد شاگرد می رود یا شاگرد پیش استاد ؟
پیش از این بارها رضیه سواد زیاد خود را به رخ احمد کشیده بود اما احمد فقط به او لبخندی کوتاه می زد و رضیه معنی آن را به حسرت و شاید هم به حقارت تعبیر می نمود . حال آنکه مقصود احمد فقط بی اعتنایی به این موضوع بوده است و این راز هم اکنون برای رضیه معلوم می شد و و را از خجالت آب می نمود .
البته اگر مالک تصمیم به آزمایش احمد داشت می توانست شخصا نزد او برود و خودش امتحانش کند و لیکن مقصود او از اینکه در این موقع شب زحمت رفتن به سوی احمد را بر خود و دخترش هموار کرده بود تنها آگاهی یافتن از طرز فکر او نسبت به دخترش بود و رضیه این یکی را دیگر نمی دانست . رضیه به پاکی و شرافت احمد ، در همه حال ، ایمان داشت . چشمهای فراخش را به چهره احمد دوخته بود و نگاههای خود را که هزاران سخن و راز در آن پنهان داشت به جانب او می فرستاد .
لب گشود :
- حالا اگر با آمدنم مزاحم شما شده ام معذرت می خواهم و برمی گردم .
احمد در حالیکه قلمش را روی طاقچه می گذاشت و کاغذهایش را جمع می کرد گفت :
- این چه حرفیست که می زنید . شما هر کاری به من بدهید و هر وقت به سراغم بیایید هیچگونه مزاحمتی برایم ایجاد نکرده اید . من هر موقع در انجام خدمت به شما آماده ام . البته هر چند اتاق من قسمتی از منزل شماست ولی اوضاعش قابلیت نشستن شما را ندارد در هر صورت حالا که تشریف آورده اید قدمتان مبارک ، بفرمایید بنشینید .
رضیه باز هم می خواست جواب احمد را بدهد ولی نمی توانست آنچه را به زبانش می رسد بیان کند و علتش هم همان وجود پدرش بود . در هر حال روی چهار پایه ای نشست . احمد سر پا ایستاده بود . رضیه از این وضع ناراحت شد . اصرار کرد تا او بنشیند و گفت که خوب نیست یک استاد سر پا بایستد البته در درس خصوصی و گذشته از آن از احمد خواهش کرد موقعیت هر دو را فراموش کند . احمد ناچار قبول کرد و نشست .
رضیه ابتدا از زبان خارجی شروع کرد و احمد هم با طریقه صحیح تلفظ و ترجمه آن را بیان نمود . مالک کم کم متعجب می شد . پس از آن رضیه یک یک کتابها را جلو کشید و شروع به طرح مسائل مربوط به آنها کرد و جوابهای سریع احمد تمام صحیح بود . یک ساعت و نیم گذشت و رضیه فکر کرد دیگر پدرش به دانش احمد کاملا پی برده و گذشته از آن چون می دید پدرش یک ساعت و نیم پشت در گوش ایستاده حتما خیلی خسته شده است . بنابراین کتابهایش را جمع کرد و از جا برخاست .
- از کمک های شما خیلی تشکر می کنم .
احمد تبسم کرد :
- من کاری نکردم که در خور تشکر شما باشد !
رضیه خندید :
- یعنی حق ندارم در برابر انسان دوستی شما قدردانی کنم ؟
او طوری این جمله را ادا نمود که اسرار قلبیش را نمایان می ساخت . احمد سرش را بلند کرد و نگاهش با چهره زیبا و فریبنده رضیه تلاقی نمود و نگاهشان در هم آمیخت . دیگر نمی توان توصیف کرد که زبان نگاهشان چه ها بهم گفت .
هنوز رضیه در را نگشوده بود که صدای احمد او را به خود آورد :
- ممکن است خواهش این بنده حقیر را بپذیرید ؟