سینه رضیه در اثر هیجان به تندی بالا و پایین می رفت . متحیر بود که احمد چه می خواهد . حتی اگر جانش را هم می خواست تقدیم او می نمود . مالک نیز که با نزدیک شدن رضیه به در دور می شد به صدای احمد خود را به پشت در رساند و با نگرانی منتظر شنیدن دنباله سخنان احمد بود . بالاخره رضیه پرسید :
- چی می خواهید ؟
احمد لبخندی زد :
- قول می دهید آزرده خاطر نشوید ؟
رضیه دیگر اختیار سخنانش را از دست می داد :
- شما خواهش خودتان را بکنید . البته من بعدا عقیده خودم را در مورد آن برایتان می گویم .
احمد گفت :
- نه ، خواهش من طوری نیست که شما را زحمت بدهد . . .
رضیه حرف او را قطع کرد :
- مطمئن باشید هر چقدر مشکل باشد سعی می کنم انجامش بدهم . خوب حالا بگویید .
قلب پدر و دختر به شدت می طپید . بالاخره احمد لب به سخن باز کرد :
- اگر رضیه خانم حرفم را سوء تعبیر نکنند باید عرض کنم بعد از این بهتر است روزها آن هم در برابر مادرتان یا اینکه در باغچه زیر سایه یک درخت با کمک ناقابل من به فرا گرفتن اشکالات درسی خود بپردازید .
با شنیدن این حرف بی اختیار مالک به او آفرین گفت ولی چون رضیه چیز دیگری خیال نموده بود در حالیکه می دانست حرف احمد را پدرش شنیده است از خوشحالی در پوست نمی گنجید و این خود پاک نفسی و بلندی فکر احمد را می رساند . بالاخره دختر طناز خنده ای کرد و گفت :
- پس بهتر بود آقای معلم می فرمودند شب مزاحم ایشان نشوم و آرامششان را بر هم نزنم ، بله !
احمد ناراحت شد .
- تو را به خدا اینطور تعبیر نکنید .
رضیه که می خواست بیشتر احمد را آزار دهد گفت :
- البته زحمات شما بی اجر نمی ماند . بگو چقدر دستمزد از آقا جانم برایت بگیرم ؟
احمد به فکر فرو رفت و سپس گفت :
- بهتر است خواهش قبلیم را یک بار دیگر گوشزد کنم .
رضیه خندید :
- طفره نروید . جواب سوالم را بگویید .
احمد تبسمی کرد و گفت :
- جواب سوال شما را می دهم . اما این خواهش من را حتما عملی کنید .
ناچار رضیه قبول کرد . احمد گفت :
- بله خواهشی که دارم یک بار دیگر هم گفته ام و آن اینست که بگذار آقایم از معلومات من بی خبر بماند . تمنا دارم این خواسته ام را پذیرفته و اجرا کنید .
رضیه تعجب کرد :
- یعنی چه ؟ آخر چرا ؟ مگر ممکن است طلا همیشه مس بماند ؟ آیا خورشید همیشه در پشت کوههای افق خواهد ماند و آیا هیچ شبی روز نمی شود ؟ من که هیچ سر در نمی آورم . لطفا توضیح بیشتری بدهید !
احمد سرش را تکان داد و گفت :
- متشکرم . دیگر مرا شرمنده نکنید . من خورشید و طلا نیستم . فقط مستخدم ساده شما می باشم و مطمئن باشید که تعریفهای شما مرا عوض نخواهد کرد ومطمئن باشید تا پایان مرگ همینطور خواهم ماند . البته من لیاقت همصحبتی با شماو خانواده شما را ندارم اما هر چه باشد من از شما ها و شما ها از من و زندگیم چیزهایی می دانید و چون فهمیدم شما از عقب ماندگی درسهای خود بی اندازه رنج می برید و از طرفی معلمی برایتان پیدا نشده ناچار تصمیم به کمک شما گرفتم . اما هر چه باشد این منزل احتیاج به یک نوکر هم دارد مگر نه ؟ پس بگذارید غیر از شما بقیه به خصوص پدرتان به من به چشم همان نوکر ساده نگاه کنند و اگر آقا به دانش من واقف بگردند بی شک مرا از این شغل برداشته و به کار دیگری توی بازار می گمارند اما من از اجتماع خسته شده ام و محتاج یک محیط آرام هستم . تمام بدبختی های من از اجتماع خارج بوده است و اغراق نیست اگر بگویم دیگر از آن محیط منزجرم .
رضیه پرسید :
- مگر از جامعه بشری چه دیده اید که شما را به این کار وا داشته و از آن هم متنفرید ؟

از این سوال احمد یکه خورد و تا حدی اندوهگین شد اما خودش را کنترل کرد و گفت :
- تمنا دارم دست از این سوال بکشید . بگذارید گذشته پر مخاطره ام را فراموش کنم . تا حالا هم در این مورد خیلی سعی کرده ام و اگر شما هم به من مهلت بدهید قول می دهم تا یکی دو سال دیگر همه چیز از یادم برود و خاطر من نیز آسوده شود . هر چند کار دشواریست .
رضیه که توضیحات احمد راشنید دیگر اصراری نکرد و گفت :
- بسیار خوب . من در مورد پدرم سکوت می کنم اما اگر خودش چیزی فهمید دیگر من گناهکار نیستم . اما حالا بگویید ببینم برای تدریس خود چقدر باید بپردازم ؟
احمد تبسمی کرد :
- من از اول هم که وارد این منزل شدم قصد خدمت داشتم . آن هم نه یک نوع خدمت بلکه هر چه از دستم بر آید و نوکری یکی از انواع خدماتی است که برای شما انجام می دهم و کمک به درسهای شما نیز خدمتی دیگر .
رضیه از حاضر جوابی احمد خندید و سپس او را ترک گفت .
بعد به اتفاق پدرش به اتاق او رفت تا افکار مالک را در مورد احمد بفهمد . وقتی در اتاق بسته شد رضیه کتابهایش را روی طاقچه گذاشت و عشوه کنان گفت :
- دیدید پدر جان که تمام گفته های من راست بود ؟
مالک به فکر عمیقی فرو رفته بود . از این حرف دخترش سر برداشت و گفت :
- بله دختر عزیزم . دیدم احمد چطور مرا اغفال نموده و فریب داده است .
رضیه با تحیر و دستپاچگی گفت :
- اغفال نموده ؟ این چه حرفی است ؟
مالک جواب داد :
- بله او ما را فریب داده حتی به قدری در این راه مهارت از خود نشان داده که باور کردنی نیست . خیال می کردم من آدم کار آزموده و با تجربه ای هستم در حالیکه اکنون می فهمم چه اشتباه بزرگی کرده ام . اصلا من دیوانه بودم که از اول افکار و عادات و منطق این جوان را آنطور که بوده ندانستم . مرتب پیش خود می گفتم چطور یک آدم بیسواد اینقدر منطقش قوی است ، آخر چطور ، هان ؟ آره دخترم به قول خودش اگر دلش به حال تو نسوخته بود سالها همینطور فریبم می داد .
رضیه گیج شده بود . می دید پدرش عوض تعریف و تمجید اینقدر از احمد توبیخ و بدگویی می کند . بعد مالک گفت :
- نه ، احمد پسر خوبی است . خوب ، این روزگار است که گاهی انسان را درمانده می سازد . من نیز به یاد حوادث جانکاه گذشته خویش می افتم . فکر می کنم گذشته این جوان مشابه من باشد . واقعا که او پسر خوبی است . خدا می داند چه چیز باعث شده تا او را نسبت به جامعه بدبین کند . ممکن است خیانت یا اتهام دوست و آشنایی او را فراری داده است . هر چه هست احمد تا حدی مرا به وظیفه انسانیم آشناتر ساخت . اعتراف می کنم شهامت او بیشتر از من است . آه ، روز اولی که او را دیدم غیرت و شهامت او به دنبال یک واقعه کاملا برایم مسلم شد .
رضیه پرسید :
- خوب ، آن واقعه چه بود ؟
مالک در حالیکه انگشتش را بر روی پیشانی می زد گفت :
- بله خوب یادم است . این جوان ، این احمد مستخدم دیروز و دانشمند امروز در آن روز یعنی نه ماه پیش یک موجود مریض و درمانده ای بود . آمد و کنار مغازه ام ایستاد . من در آن موقع داشتم تلفنا با یکی از دوستان قدیمی ام صحبت می کردم و در آن حال متوجه این جوان شدم . نگاههای مایوس او خیلی چیزها به من می گفت و من در آن لحظه می خواستم به او دشنام بدهم که یک جوان چرا باید گدایی کند ولی در همین موقع از مغازه همسایه صدای کسی بلند شد که مزدور می خواست و این جوان با سرعت به آن سو رفت . از همین حرکتش فهمیدم مرد کار است و بگذار بگویم از همان لحظه از او خوشم آمد . نفهمیدم چه شد که یکدفعه این جوان با باری که بر دوش گذاشته بود جلوی مغازه او به زمین خورد . صاحب مغازه او را با لگد زد و آن طرف انداخت . من نسبت به او که یک جوان کارگری می نمود احساس محبتی در دل پیدا کردم و بنابراین به کارگرانم دستور دادم او را بلند کنند و داخل مغازه ما بیاورند. وقتی با یکی دو مشت آب سرد حالش جا آمد و بلند شد چند روپیه به طرفش دراز کردم اما می دانی چه شد ؟ او با خشونت دستم را رد کرد . . .
از همین جا پی به همت بلند و نظر عالی او بردم . گفت من گدا و مستحق نیستم و پول شما را هم در مقابل انجام کاری قبول می کنم . از وضع او و به خصوص از خشکی لبها و رنگ چهره اش پی بردم چند روزی است غذا نخورده و گرنه یک جوان سالم و سرحال هرگز در برابر واقعه کوچکی غش نمی کرد . . . و همین چیزها به اضافه روح بلند او وادارم کرد با وجود مخالفتهای منشی و قانون دولتی ، او را استخدام کنم . دیگر بعد از آن را خودت خوب می دانی .
رضیه گفت :
- از کار خود راضی هستید ؟
- نه تنها راضی بلکه خیلی هم خوشحال و خرسندم فقط ناراحتی ام از این است که احمد لایق جاروکشی و نوکری نیست و متاسفم که چرا از اول زر را از مس تمیز ندادم . بارها سر راهش پول و طلا گذاشتم تا امتحانش کنم . . . آه که چقدر از کار خود پشیمانم .
رضیه گفت :
- پدر جان مگر نشنیدید احمد گفت از این زندگی با وضع کنونی رضایت بیشتری دارم ؟
مالک گفت :
- به حرف او چه کار داریم . آخر وظیفه انسانیت و شرافت اینطور حکم نمی کند که او را به حال خودش بگذاریم .
رضیه گفت :
- ولی او راضی است .
مالک سرش را تکان داد :
- بسیار خوب تا پایان امتحان تو او در همین کار خواهد ماند . در ضمن بهتر است احمد نداند من به اسرار او واقفم . باشد تا بعدا درباره اش فکر بکری کنم و در آن صورت او نیز یکی از افراد خانواده ما می شود و بایستی خانواده ما به وجودش افتخار کنند .