رمان بازی سرنوشت قسمت دوازدهم
فصل پنجم
- ( تجدید نظر در حیات احمد ) -
دو هفته سپری شد ، کم کم نیروی از دست رفته احمد به وی باز می گردید ، دستش حمایل گردنش بود اما چندان دردی نداشت . وظایف خدمت مربوطه به او نیز توسط مستخدم دیگری که مالک از مغازه به منزل فرستاده بود انجام می شد . روز به روز بر شدت عشق و علاقه رضیه و مالک نسبت به او افزوده می گشت . رضیه هر روز پیش احمد می رفت و راجع به دروس مختلف با او مباحثه می کرد . البته به اینوسیله ظاهرا می خواست به دیگران بنمایاند که پیش احمد درس می خواند ولی در باطن منظورش همصحبتی با احمد بود . احمد خیلی خوب این موضوع را می دانست و از همان روز تصمیم به نابودی عشق خود گرفت ولی آیا از دستش ساخته بود ؟
هر چه سعی می کرد با سردی نسبت به رضیه خود را نسبت به بو بدون عشق جلوه دهد دردی دوا نمی شد بلکه این سردی بر آتش جانسوز عشق رضیه می افزود . وقتی احمد کاملا خوب شد تصمیم گرفت به کارهای سابقش مشغول شود ولی مالک به بهانه اینکه او هنوز خوب نشده مدتی از انجام کار منعش کرد . احمد نیز در این مورد تردید می کرد که نکند مالک به دانش او پی برده و از مستخدمی بازش دارد ؟
مالک منتظر یافتن فرصتی برای تجدید نظر در زندگی احمد بود اما چیزی او را از اینکار باز می داشت . در این ایام حادثه دیگری به وقوع پیوست که اهمیت و شخصیت احمد را بیش از پیش بالا برد . ساعت به دو بعد از نیمه شب می رسید ، احمد در خواب عمیقی فرو رفته بود که یکباره چند ضربه به در اتاقش کوبیده شد . با وحشت از خواب پرید و به تندی در را باز کرد و با منور مواجه گردید و با نگرانی پرسید :
- چی شده منور ؟
منور به تندی گفت :
- نمی دانم خانم به درد دل شدیدی مبتلا شده آقا که مسافرت رفته سلیم هم امشب نیامده خواهش می کنم عجله کن و یک دکتر بیاور .
احمد به تندی لباس پوشید و عازم رفتن بود . حال خانمش بد بود و می بایست هر چه زودتر خود را به دکتر برساند ولی در آن نزدیکیها دکتر و بیمارستانی وجود نداشت . پیاده رفتن ممکن نبود در آن حدود هم به ندرت ماشینی می آمد . متحیر بود چه کار کند که دفعتا فکری به خاطرش رسید . کلید ماشین مالک طبق معمول پیش او بود و قرار بود آن را به سلیم بدهد ولی آن روز سلیم با ماشین دوستانش بیرون رفته و اتومبیل را نبرده بود . دیگر تاخیر را جایز نشمرده به سرعت به گاراژ رفت و با ماشین خود را بیرون رساند و در حدود نیم ساعت بعد به اتفاق دکتر بازگشت . صدای اتومبیل رضیه را که بالای سر مادر و کنار منور ایستاده بود متعجب کرد اما منور گفت :
- شما دستور دادید به احمد بگویم دکتر بیاورد او هم چون وسیله ای در دست نداشت و کلید ماشین آقا نزدش بود بدون معطلی ماشین را برداشت و برای آوردن دکتر رفت . حالا هم بازگشته .
رضیه با حیرت گفت :
- احمد ! مگر او رانندگی هم بلد است ؟
منور خندید :
- خوب ، اگر بلد نبود که الان آن را به حرکت در نمی آورد .
رضیه همچنان در شگفتی بود که احمد و دکتر وارد شدند . دکتر پس از معاینه ، بیماری او را آپاندیسیت تشخیص داد و گفت که باید هر چه زودتر او را به بیمارستان برسانند و او را عمل کنند که خطر شدیدی تهدیدش می کند . بالاخره با کمک هم مریض را داخل ماشن گذاشتند و به سرعت به طرف بیمارستان رفتند . رضیه با بیتابی گریه می کرد . وقتی به بیمارستان رسیدند و مریض را به اتاق عمل بردند احمد به تندی به آدرس اقامت مالک که از رضیه گرفته بود تلگرافی زد و باز به بیمارستان بازگشت .
چون وضع بیمار خیلی وخیم بود دکتر فورا دست به کار شد و تقریبا یک ساعت بعد در اتاق عمل باز گردید و دکتر خندان از آنجا بیرون آمد و مژده بهبودی بیمار را به آنها داد . احمد و رضیه بی اندازه خوشحال شدند .
ساعت نه صبح بود که مالک وارد بیمارستان شد . احمد به منزل رفته بود و رضیه که در آنجا بود ضمن گفتن ماجرا، کار داغ و لیاقت احمد را به اضافه رانندگیش برای پدر شرح داد و او را بیش از پیش در حیرت فرو برد . اصلا همه از اینهمه تدبیر و کاردانی او داشتند دیوانه می شدند . مالک که بالای سر همسرش حرفهای رضیه را می شنید در فکر فرو رفت :
- این جوان به خدا فرشته است و خدا او را برای آسایش خانواده اش فرستاده ولی این جوان کیست و از کدام خانواده است ؟ آیا ممکن است از احوالش جویا شد ؟
همه می دانستند اگر شتاب آن شب احمد نبود مرگ مادر رضیه حتمی بود . از طرف دیگر سلیم پسر ارشد مالک که هیچ علاقه ای به خانواده خود نداشت از خدا می خواست پدرش شبی در خانه نباشد و او نیز در منزل با یک مشت زن پست و هرجایی تا صبح به عیش و نوش بپردازد .
دیگر مالک احمد را یک موهبت اتهی می شمرد و او را همردیف پسرش دوست می داشت و ارزشی همانند او نزد خود برایش قائل بود . او را دیگر احمد صدا نمی زد و فرزند خطابش می نمود و هر آن تصمیم داشت هر چه زودتر تکلیف احمد را معلوم کند به خصوص اینکه از علاقه روزافزون رضیه به او اطلاع داشت و قلبا شاد بود .
پس از بهبودی خانم مالک به اتفاق او و رضیه به منزل رفتند و روز بعد که مالک از مغازه به منزل مراجعت کرد یکراست به اتاق احمد رفت . رضیه هم نزد او بود و احمد برایش درس می داد . مالک ابتدا از سلامتی احمد جویا شد و سپس گفت :
- احمد مگر تو محتاج تفریح نیستی ؟ دکتر مگر توصیه نکرد باید مدتی به گردش بپردازی تا نیروی از دست رفته خود را باز یابی ؟ رضیه هم که مرتب مزاحم تو می شود هر چه به این دختر دیوانه می گویم راحتت بگذارد به خرجش نمی رود . حالا بیا می خواهم با هم برویم کنار بندر کمی تفریح کنیم . می گویند یکدسته از کشتیهای مجهز جنگی در بندر لنگر انداخته است . فکر می کنم برای تماشا خوب باشد . حالا برو و ماشین را از گاراژ بیرون بیاور .
احمد در حالیکه قلبش به تندی می زد از جا بلند شد و به سوی گاراژ رفت . رضیه هم که می خواست با او برود متوجه حرف پدرش شد :
- دخترم می خواهم در خصوص احمد فکر بکری بکنم و در زندگیش تجدید نظر نمایم . تو دعا کن پدرت موفق شده و احمد هم پیشنهادات مرا رد نکند . ضمنا تو همینجا باش و به اتفاق منور بروید اتاق پهلوی اتاق سلیم را تمیز و جارو کنید . چون احمد باید به آنجا منتقل شود . در ضمن لازم نیست لوازمش را به آنجا منتقل کنید . همه چیز در آنجا فراهم است ، فقط کتابهای او را ببرید . او دیگر عضوی از خانواده ماست . به منشی هم گفته ام یک تختخواب بفرستد ، گویا اتاقش تختخواب ندارد . رضیه دیگر از خوشحالی در پوست نمی گنجید . مالک افزود :
- در ضمن به خیاط سفارش لباس هم برای او می دهم .
در این موقع صدای بوق ماشین از بیرون شنیده شد . مالک از جا برخاست و گفت :
- خوب دخترم ، می رویم باز هم دعا کن احمد دست از دنیای تنهاییش بکشد و با ما جور در آید .
مالک به سوی ماشین رفت و رضیه به طرف ساختمان رفت تا به مادرش این مژده را برساند.
احمد پشت فرمان قرار داشت و ماشین را هدایت می نمود . وقتی به بندر رسیدند متوجه جمعیت عظیمی که آنجا گرد آمده بودند شدند . یکدسته کشتی جنگی که روی آنها چند بمب افکن ، یک زیر دریایی عظیم و تجهیزات دیگر قرار داشت کنار اسکله لنگر انداخته بودند . اتومبیل آنها به دستور مالک مقابل رستورانی ایستاد . مالک او را به طبقه سوم برد و کنار پنجره ای دعوت به نشستن روی یک صندلی مقابل خود نمود .
گارسن به تندی پیش دوید و مالک هم یک عصرانه کامل سفارش داد . احمد با هوش مختصه خود فهمید که مالک بی قصد و منظور این گردش را صورت نداده است . عصرانه آورده شد . مالک نگاهش را از دریا بر گرفت و به احمد دوخت و سپس گفت :
- احمد ، فرزندم ، شاید تو حدس زده باشی که چرا مزاحمت شدم و تو را با خود آوردم ؟
احمد متحیرانه به او می نگریست . خواست جوابی بگوید ولی مالک نگذاشت و خود ادامه داد :
- اول خدا را شکر می گویم که به جای یک پسر دو پسر به من داد و بی شک اقرار می کنم پسر دومی ام خیلی با لیاقت تر از اولی است . البته ناچارم در اینجا خودستایی بکنم و بگویم چشمهای من هیچوقت اشتباه نمی کند و تو را از همان آغاز و حتی با نگاه اول شناختم و به پاکی و تهور و کاردانیت پی بردم و با وجود آزمایشهای متعددی که از تو کردم حدسم کاملا مبدل به یقین شد . فرزندم مجبورم بعضی حماقتهای خود را که گاه و بیگاه نسبت به تو می کردم اعتراف کنم . البته در اینکه تو جوان ساده و بی تجربه ای نمی باشی شکی نیست و این موضوع بارها و از خیلی قبل برایم مسلم شده چند بار در مقابل تو پولها و زینت آلات و طلا و جواهر قرار دادم ، حتی یکبار هم عملا پول هنگفتی زیر تشک جلوی ماشین گذاشتم ولی تو با پاکی و بی اعتنایی نسبت به آنها تمام را به خود ما برگرداندی که سه بار هم وقایعی پیش آمد و من بی مطالعه تو را مقصر دانستم و تصمیم به اخراجت گرفتم اما حالا خوشحالم از اینکه اگر چنان کاری می کردم برای همیشه کسی از فرزندانم را از دست داده بودم . به تو خیلی علاقه دارم و اصلا یک کشش غیر قابل توصیف از من نسبت به تو هر روز در قلبم فزونی می گیرد .
احمد که می دانست مالک چه تصمیمی دارد فقط گوش می داد و چیزی نمی گفت . مالک پس از تاملی ادامه داد :
- راجع به ایمان و اخلاق و شرافتت خیلی چیزها دیدم و فهمیدم که : " تو از کان جهان دگری " !
تا اینجا که هر چه گفتم خودستایی های خودم بود .حالا بگذار در مورد اشتباهاتم نیز سخن بگویم و آن اینکه تو را جوانی بیسواد تصور می کردم البته در این کار حق داشتم زیرا معمولا هر بیسوادی شغل مستخدمی را پیشه می گیرد ولی وقتی به استادیت پی بردم داشتم دیوانه می شذم و همان شب که رضیه ساعتها پیش تو بود من نیز از پشت در شاهد وقایع بودم .
حالا احمد می فهمید که چرا رضیه آن شب آنقدر به تانی حرف می زد و چرا آنهمه ادب از خود نشان می داد . پس از آن واقعه سرقت صورت گرفت که فداکاری و زحمات تو آنها را به مقصود پستشان نرساند . پس از این بار وقایعی حادث شد که مجال فکر کردن به تو را به من نمی داد ولی حالا موقع مناسبی یافته ام و اگر . . .
در اینجا مالک سکوت کرد و احمد لب به سخن گشود :
- شایسته شما نیست اینقدر خجالتم بدهید . من جز انجام وظیفه کار فوق العاده ای نکرده ام .
مالک خندید :
- اصلا این خوی همیشگی توست که شکسته نفسی بکنی . حالا می رویم سر موضوع اصلی ببینم ، آیا با تمام فداکاریهایی که می کنی حاضری یک خواهش مرا هر چند برخلاف ذوق و سلیقه ات هم باشد بپذیری ؟
- ( تجدید نظر در حیات احمد ) -
دو هفته سپری شد ، کم کم نیروی از دست رفته احمد به وی باز می گردید ، دستش حمایل گردنش بود اما چندان دردی نداشت . وظایف خدمت مربوطه به او نیز توسط مستخدم دیگری که مالک از مغازه به منزل فرستاده بود انجام می شد . روز به روز بر شدت عشق و علاقه رضیه و مالک نسبت به او افزوده می گشت . رضیه هر روز پیش احمد می رفت و راجع به دروس مختلف با او مباحثه می کرد . البته به اینوسیله ظاهرا می خواست به دیگران بنمایاند که پیش احمد درس می خواند ولی در باطن منظورش همصحبتی با احمد بود . احمد خیلی خوب این موضوع را می دانست و از همان روز تصمیم به نابودی عشق خود گرفت ولی آیا از دستش ساخته بود ؟
هر چه سعی می کرد با سردی نسبت به رضیه خود را نسبت به بو بدون عشق جلوه دهد دردی دوا نمی شد بلکه این سردی بر آتش جانسوز عشق رضیه می افزود . وقتی احمد کاملا خوب شد تصمیم گرفت به کارهای سابقش مشغول شود ولی مالک به بهانه اینکه او هنوز خوب نشده مدتی از انجام کار منعش کرد . احمد نیز در این مورد تردید می کرد که نکند مالک به دانش او پی برده و از مستخدمی بازش دارد ؟
مالک منتظر یافتن فرصتی برای تجدید نظر در زندگی احمد بود اما چیزی او را از اینکار باز می داشت . در این ایام حادثه دیگری به وقوع پیوست که اهمیت و شخصیت احمد را بیش از پیش بالا برد . ساعت به دو بعد از نیمه شب می رسید ، احمد در خواب عمیقی فرو رفته بود که یکباره چند ضربه به در اتاقش کوبیده شد . با وحشت از خواب پرید و به تندی در را باز کرد و با منور مواجه گردید و با نگرانی پرسید :
- چی شده منور ؟
منور به تندی گفت :
- نمی دانم خانم به درد دل شدیدی مبتلا شده آقا که مسافرت رفته سلیم هم امشب نیامده خواهش می کنم عجله کن و یک دکتر بیاور .
احمد به تندی لباس پوشید و عازم رفتن بود . حال خانمش بد بود و می بایست هر چه زودتر خود را به دکتر برساند ولی در آن نزدیکیها دکتر و بیمارستانی وجود نداشت . پیاده رفتن ممکن نبود در آن حدود هم به ندرت ماشینی می آمد . متحیر بود چه کار کند که دفعتا فکری به خاطرش رسید . کلید ماشین مالک طبق معمول پیش او بود و قرار بود آن را به سلیم بدهد ولی آن روز سلیم با ماشین دوستانش بیرون رفته و اتومبیل را نبرده بود . دیگر تاخیر را جایز نشمرده به سرعت به گاراژ رفت و با ماشین خود را بیرون رساند و در حدود نیم ساعت بعد به اتفاق دکتر بازگشت . صدای اتومبیل رضیه را که بالای سر مادر و کنار منور ایستاده بود متعجب کرد اما منور گفت :
- شما دستور دادید به احمد بگویم دکتر بیاورد او هم چون وسیله ای در دست نداشت و کلید ماشین آقا نزدش بود بدون معطلی ماشین را برداشت و برای آوردن دکتر رفت . حالا هم بازگشته .
رضیه با حیرت گفت :
- احمد ! مگر او رانندگی هم بلد است ؟
منور خندید :
- خوب ، اگر بلد نبود که الان آن را به حرکت در نمی آورد .
رضیه همچنان در شگفتی بود که احمد و دکتر وارد شدند . دکتر پس از معاینه ، بیماری او را آپاندیسیت تشخیص داد و گفت که باید هر چه زودتر او را به بیمارستان برسانند و او را عمل کنند که خطر شدیدی تهدیدش می کند . بالاخره با کمک هم مریض را داخل ماشن گذاشتند و به سرعت به طرف بیمارستان رفتند . رضیه با بیتابی گریه می کرد . وقتی به بیمارستان رسیدند و مریض را به اتاق عمل بردند احمد به تندی به آدرس اقامت مالک که از رضیه گرفته بود تلگرافی زد و باز به بیمارستان بازگشت .
چون وضع بیمار خیلی وخیم بود دکتر فورا دست به کار شد و تقریبا یک ساعت بعد در اتاق عمل باز گردید و دکتر خندان از آنجا بیرون آمد و مژده بهبودی بیمار را به آنها داد . احمد و رضیه بی اندازه خوشحال شدند .
ساعت نه صبح بود که مالک وارد بیمارستان شد . احمد به منزل رفته بود و رضیه که در آنجا بود ضمن گفتن ماجرا، کار داغ و لیاقت احمد را به اضافه رانندگیش برای پدر شرح داد و او را بیش از پیش در حیرت فرو برد . اصلا همه از اینهمه تدبیر و کاردانی او داشتند دیوانه می شدند . مالک که بالای سر همسرش حرفهای رضیه را می شنید در فکر فرو رفت :
- این جوان به خدا فرشته است و خدا او را برای آسایش خانواده اش فرستاده ولی این جوان کیست و از کدام خانواده است ؟ آیا ممکن است از احوالش جویا شد ؟
همه می دانستند اگر شتاب آن شب احمد نبود مرگ مادر رضیه حتمی بود . از طرف دیگر سلیم پسر ارشد مالک که هیچ علاقه ای به خانواده خود نداشت از خدا می خواست پدرش شبی در خانه نباشد و او نیز در منزل با یک مشت زن پست و هرجایی تا صبح به عیش و نوش بپردازد .
دیگر مالک احمد را یک موهبت اتهی می شمرد و او را همردیف پسرش دوست می داشت و ارزشی همانند او نزد خود برایش قائل بود . او را دیگر احمد صدا نمی زد و فرزند خطابش می نمود و هر آن تصمیم داشت هر چه زودتر تکلیف احمد را معلوم کند به خصوص اینکه از علاقه روزافزون رضیه به او اطلاع داشت و قلبا شاد بود .
پس از بهبودی خانم مالک به اتفاق او و رضیه به منزل رفتند و روز بعد که مالک از مغازه به منزل مراجعت کرد یکراست به اتاق احمد رفت . رضیه هم نزد او بود و احمد برایش درس می داد . مالک ابتدا از سلامتی احمد جویا شد و سپس گفت :
- احمد مگر تو محتاج تفریح نیستی ؟ دکتر مگر توصیه نکرد باید مدتی به گردش بپردازی تا نیروی از دست رفته خود را باز یابی ؟ رضیه هم که مرتب مزاحم تو می شود هر چه به این دختر دیوانه می گویم راحتت بگذارد به خرجش نمی رود . حالا بیا می خواهم با هم برویم کنار بندر کمی تفریح کنیم . می گویند یکدسته از کشتیهای مجهز جنگی در بندر لنگر انداخته است . فکر می کنم برای تماشا خوب باشد . حالا برو و ماشین را از گاراژ بیرون بیاور .
احمد در حالیکه قلبش به تندی می زد از جا بلند شد و به سوی گاراژ رفت . رضیه هم که می خواست با او برود متوجه حرف پدرش شد :
- دخترم می خواهم در خصوص احمد فکر بکری بکنم و در زندگیش تجدید نظر نمایم . تو دعا کن پدرت موفق شده و احمد هم پیشنهادات مرا رد نکند . ضمنا تو همینجا باش و به اتفاق منور بروید اتاق پهلوی اتاق سلیم را تمیز و جارو کنید . چون احمد باید به آنجا منتقل شود . در ضمن لازم نیست لوازمش را به آنجا منتقل کنید . همه چیز در آنجا فراهم است ، فقط کتابهای او را ببرید . او دیگر عضوی از خانواده ماست . به منشی هم گفته ام یک تختخواب بفرستد ، گویا اتاقش تختخواب ندارد . رضیه دیگر از خوشحالی در پوست نمی گنجید . مالک افزود :
- در ضمن به خیاط سفارش لباس هم برای او می دهم .
در این موقع صدای بوق ماشین از بیرون شنیده شد . مالک از جا برخاست و گفت :
- خوب دخترم ، می رویم باز هم دعا کن احمد دست از دنیای تنهاییش بکشد و با ما جور در آید .
مالک به سوی ماشین رفت و رضیه به طرف ساختمان رفت تا به مادرش این مژده را برساند.
احمد پشت فرمان قرار داشت و ماشین را هدایت می نمود . وقتی به بندر رسیدند متوجه جمعیت عظیمی که آنجا گرد آمده بودند شدند . یکدسته کشتی جنگی که روی آنها چند بمب افکن ، یک زیر دریایی عظیم و تجهیزات دیگر قرار داشت کنار اسکله لنگر انداخته بودند . اتومبیل آنها به دستور مالک مقابل رستورانی ایستاد . مالک او را به طبقه سوم برد و کنار پنجره ای دعوت به نشستن روی یک صندلی مقابل خود نمود .
گارسن به تندی پیش دوید و مالک هم یک عصرانه کامل سفارش داد . احمد با هوش مختصه خود فهمید که مالک بی قصد و منظور این گردش را صورت نداده است . عصرانه آورده شد . مالک نگاهش را از دریا بر گرفت و به احمد دوخت و سپس گفت :
- احمد ، فرزندم ، شاید تو حدس زده باشی که چرا مزاحمت شدم و تو را با خود آوردم ؟
احمد متحیرانه به او می نگریست . خواست جوابی بگوید ولی مالک نگذاشت و خود ادامه داد :
- اول خدا را شکر می گویم که به جای یک پسر دو پسر به من داد و بی شک اقرار می کنم پسر دومی ام خیلی با لیاقت تر از اولی است . البته ناچارم در اینجا خودستایی بکنم و بگویم چشمهای من هیچوقت اشتباه نمی کند و تو را از همان آغاز و حتی با نگاه اول شناختم و به پاکی و تهور و کاردانیت پی بردم و با وجود آزمایشهای متعددی که از تو کردم حدسم کاملا مبدل به یقین شد . فرزندم مجبورم بعضی حماقتهای خود را که گاه و بیگاه نسبت به تو می کردم اعتراف کنم . البته در اینکه تو جوان ساده و بی تجربه ای نمی باشی شکی نیست و این موضوع بارها و از خیلی قبل برایم مسلم شده چند بار در مقابل تو پولها و زینت آلات و طلا و جواهر قرار دادم ، حتی یکبار هم عملا پول هنگفتی زیر تشک جلوی ماشین گذاشتم ولی تو با پاکی و بی اعتنایی نسبت به آنها تمام را به خود ما برگرداندی که سه بار هم وقایعی پیش آمد و من بی مطالعه تو را مقصر دانستم و تصمیم به اخراجت گرفتم اما حالا خوشحالم از اینکه اگر چنان کاری می کردم برای همیشه کسی از فرزندانم را از دست داده بودم . به تو خیلی علاقه دارم و اصلا یک کشش غیر قابل توصیف از من نسبت به تو هر روز در قلبم فزونی می گیرد .
احمد که می دانست مالک چه تصمیمی دارد فقط گوش می داد و چیزی نمی گفت . مالک پس از تاملی ادامه داد :
- راجع به ایمان و اخلاق و شرافتت خیلی چیزها دیدم و فهمیدم که : " تو از کان جهان دگری " !
تا اینجا که هر چه گفتم خودستایی های خودم بود .حالا بگذار در مورد اشتباهاتم نیز سخن بگویم و آن اینکه تو را جوانی بیسواد تصور می کردم البته در این کار حق داشتم زیرا معمولا هر بیسوادی شغل مستخدمی را پیشه می گیرد ولی وقتی به استادیت پی بردم داشتم دیوانه می شذم و همان شب که رضیه ساعتها پیش تو بود من نیز از پشت در شاهد وقایع بودم .
حالا احمد می فهمید که چرا رضیه آن شب آنقدر به تانی حرف می زد و چرا آنهمه ادب از خود نشان می داد . پس از آن واقعه سرقت صورت گرفت که فداکاری و زحمات تو آنها را به مقصود پستشان نرساند . پس از این بار وقایعی حادث شد که مجال فکر کردن به تو را به من نمی داد ولی حالا موقع مناسبی یافته ام و اگر . . .
در اینجا مالک سکوت کرد و احمد لب به سخن گشود :
- شایسته شما نیست اینقدر خجالتم بدهید . من جز انجام وظیفه کار فوق العاده ای نکرده ام .
مالک خندید :
- اصلا این خوی همیشگی توست که شکسته نفسی بکنی . حالا می رویم سر موضوع اصلی ببینم ، آیا با تمام فداکاریهایی که می کنی حاضری یک خواهش مرا هر چند برخلاف ذوق و سلیقه ات هم باشد بپذیری ؟
+ نوشته شده در جمعه یکم مهر ۱۳۹۰ ساعت 20:19 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو