احمد که هیچوقت بدون دانستن مطلب قول نمی داد با اصرار پرسید :
- مگر شما چی می خواهید ؟
مالک تبسمی کرد :
- اول یادم رفت بپرسم چرا دست به این کار زدی و ابتدا چرا خودت را درست معرفی نکردی ؟
در اینجا احمد یکه ای خورد و متفکر گردید . مالک که آثار ناراحتی زیادی در چهره او می دید برای جبران گفته هایش گفت :
- می دانم فرزندم که تو رنجهای بیشماری در زندگی گذسته ات تحمل کرده ای و حال فکر می کنی با گفتن خاطراتت این رنجها باز به تو رو می آورند من هم اصراری ندارم چیزی بدانم فقط همینقدر که برای ما معلوم شده کافیست .
وقتی فنجانهای چایشان را نوشیدند مالک گفت :
- خوب پسرم ، حالا راضی هستی با ما کار کنی ؟
احمد پس از فکر کوتاهی گفت :
- خوب ، شما از من چه می خواهید ؟
- می خواهم تو را به زندگی اجتماعی ببرم . مدتی است به منشی الهی احمد مظنون شده ام و این ظن آنقدر قوی است که با یکی دو بار امتحان به روح پلید او پی برده ام و فهمیده ام مرد مزور و دزدی است بنابراین می خواهم او را بیرون کنم و تو را به جایش بنشانم امروز هم برای گفتن همین موضوع تو را بیرون دعوت کردم .
مالک سکوتی کرد و سپس گفت :
- فرزندم نمی دانم چرا سلیم از ما دوری می گزیند ولی فرق نمی کند مقام تو پیش من محتملا بیش از اوست .
- مگر لیاقت او را در من می بینید ؟
- اوه ، هزار بار بیشتر و بهتر . ولی نمی دانم آیا تو به تجارت هم واردی یا نه ؟ ولی لازمه مهم تجارت که همان هوش و درایت است در تو وجود دارد و همین کافی است .
احمد گفت :
- متشکرم ، ولی امیدوارم دیگر در کارم مرا طوری توصیف و تمجید نکنید که اشتباهی مرتکب شوم .
مالک خندید :
- از تو هیچوقت اشتباه سر نمی زند ، حتی اگر تمام تعریفهای دنیا را از تو بکنند .
احمد دوباره گفت :
- البته هر کاری که به من رجوع شود با صداقت کامل انجام خواهم داد . هر چند حاضر نبودم به زندگی پر ماجرا داخل شوم ولی چون از خیانت منشی خود حرف می زنید ناچارم در این مورد هم هر کمک و خدمتی از دستم ساخته باشد در حقتان دریغ نکنم .
مالک بی اندازه خوشحال شد و گفت :
- قلبم به من می گفت هیچوقت احمد پیشنهادم را رد نمی کند . توقع من از تو همین بود . در ضمن مجبورم تو را از وظیفه مهم و خطیرت آگاه کنم و بگویم منشی الهی احمد مرد معمولی و ساده ای نیست . خیلی متقلب و زبان باز و در عین حال هوشیار است . تا حالا سه مرتبه او را از کار بر کنار کرده ام ولی هر چه منشی به جای او آورده ام نتوانسته اند وظیفه او را انجام دهند و مجبور شده ام دوباره او را سر کارش برگردانم .
احمد پرسید :
- به خیانت او یقین دارید ؟
مالک گفت :
- بله یقین که دارم ولی ثابت نمی توانم بکنم .
احمد گفت :
- به خدا توکل می کنم و سعی می نمایم با فعالیت خود رضایت شما را برآورده کنم .
در اینجا مالک با لحنی صمیمی تر از همیشه گفت :
- دلم می خواهد دیگر مرا مالک یا آقا صدا نکنی و برای تو یک دوست باشم .
ساعت نه شب شده بود . آنها خیلی وقت بود با هم صحبت می کردند . آن شب پس از اینکه مالک پارچه برای لباس و همچنین لباس خواب و کفش برای احمد خرید به اتفاق به منزل رفتند . رضیه و منور از آن دو استقبال کردند و وقتی احمد خواست وارد اتاقش بشود مالک مانع شد و گفت که باید به اتاق دیگری که برای او در نظر گرفته اند برود . از چهره بشاش مالک رضیه پی به موافقت احمد برد و در این موقع مالک با خنده ای گفت :
- خوب من خسته ام . این دیگر وظیفه توست رضیه جان که احمد را به اتاقش راهنمایی کنی . البته پسرم مرا می بخشد .
رضیه با بشاشت زیاد احمد را به اتاق جدیدش برد و چون او وارد شد از حیرت سر جایش میخکوب گردید . فرشهای عالی ، زینت های متعدد ، اتاقی بس مجلل ساخته بودن . به طوری که جوان بیچاره میان اینهمه تجمل گم شده بود و واقعا فکر می کرد از این تشکیلات راضی نیست و اتاق سابقش را بیشتر دوست دارد ولی چگونه می توانست اعتراضی بکند . ناچار گفت :
- آه من غیر از تشکر دیگر چه دارم که تقدیم شما بکنم ؟
رضیه با تبسمی که یک دنیا معنی در آن نهفته بود گفت :
- استاد گرامی من چرا اینقدر خود را کوچک می شمرند . حالا که شاگردش برای او خدماتی کرده نتیجه تعلیمات این استاد بزرگ را نمایان می کند .
احمد خندید و گفت :
- اما چه شاگرد با سلیقه تر از معلمی .
رضیه نیز با صدای بلند خندید و گفت :
- این هم از بخت بلند شاگرد است که معلم از او تعریف می کند .
در این موقع منور اطلاع داد که شام حاضر است و احمد به اصرار رضیه پشت میز شام نشست . سلیم از این تغییرات هیچ خوشش نمی آمد اما رضیه از فرط شعف در پوست نمی گنجید .
روز دیگر خیاط لباس احمد را برید و یک روزه آن را دوخت و روز بعد احمد آن را پوشی . اما چه قامت برازنده ای در آن لباس پیدا کرده بود ، او کفشش را نیز پوشید و با جلوه تمام از رضیه خداحافظی کرد و پایین رفت . مالک منتظر او بود . احمد ماشین را بیرون آورد و هر دو سوار شدند .
این دنیاست . دنیایی با تمام پستی ها و بلندیهایش ، گاهی انسان در چه حالی است و زمانی در چه حالی . آه که نمی توان هرگز تقدیر را سنجید . احمد آن وقتها در چه دورانی بود که از گرسنگی و فقر نزدیک مرگ بود و اکنون در چه حالی که زر و زیور از اطرافش فرو می ریخت . او پیوسته با خود می گفت :
- مبادا احمد اینهمه تجمل کورت کند ، مبادا انسانیت را فراموش کنی ، تو هنوز همان موجود سابقی منتها با ظاهر دیگر ، شاید تو زمانی خدا را فراموش کردی ، اما خدا تو را فراموش نکرد ، اکنون دیگر چه می خواهی ؟
در این موقع به بازار بزرگ رسیدند و احمد ماشین را مقابل مغازه متوقف نمود . به جز رفیق دیگران احمد را نشناختند . او به راهنمایی مالک روی تشکچه بالای مغازه قرار گرفت . رفیق با پچ پچ احمد را به دیگران معرفی کرد و لیاقت و کاردانی اش را برای همه توضیح داد . بعد از چند دقیقه منشی الهی احمد همان مرد دو سال قبل که سخت احمد را مورد توبیخ خود قرار داده بود ، در حالی که دفتر های خود را حمل می نمود وارد شد . همه به او احترام گذاشتند و او نیز به مالک سلام و تعظیم کرد . همانطور بی اعتنا و متکبر سر جایش نشست و به رفیق دستور قلیان داد و بعد با نخوت گوشی تلفن را برداشت و شماره ای گرفت و تمام مقصودش کشیدن مقام خود به رخ این و آن و به خصوص احمد بود . احمد زیر چشمی اوضاع را زیر نظر داشت و مالک نیز توجهش به هر دو بود ، بالاخره صحبت منشی تمام شد و گوشی را گذاشت .
دوباره نگاههای او توی مغازه گردش کرد . به هر کدام از مستخدمین که می نگریست یک ایرادی از آنها می گرفت و بیجا توبیخشان می کرد ، از این رو همه از اخلاق پست او متنفر و منزجر بودند . بالاخره حوصله مالک سر رفت و خطاب به منشی گفت :
- آیا این جوان را می شناسید ؟
منشی که از طرز کلام و حتی تبسم کوتاه مالک چیزها فهمیده بود نگاهی تیزبین به احمد انداخت . ولی او را نشناخت و پاسخ داد :
- نه ، به جا نمی آورم .
و رو به احمد کرد و گفت :
- خوب ، چه کار دارید ؟
احمد خواست جواب بگوید که مالک پیشدستی کرد و گفت :
- نکند قوه بیناییت را از دست داده ای منشی الهی احمد ؟ !
منشی که از این کنایه هیچ خوشش نیامده بود با غرور خاصی گفت :
- مگر کار سنگین مرا در نظر ندارید قربان ؟ هر کس دیگر به جای من می بود عوض ضعف باصره به کوری مبتلا می شد .
در اینجا دیگر مالک فاش می دید که منشی دارد به او فحش می دهد . البته همانطور که قبلا به احمد گفته بود حسابهای سنگینی در دفتر داشت که هیچ منشی جز الهی احمد قادر به محاسبه آنها نبود و با آنکه صد بار عذرش را خواسته بود باز برای بررسی به دفاتر و حسابهایش او را احضار و به کار گمارده بود . منشی هم که حسابها را وسیله مدافعه خوبی برای خود می دید کمتر به آنها می رسید که مبادا آنها جور شود و او را برکنار کنند . اکنون دیگر منشی مقام مالک را در نظر نگرفته و به او توهین می نمود . لذا گفت :
- مگر منشی های دیگر به ضعف بینایی دچار شده اند ؟
منشی جواب داد :
- اگر آنها مثل من شب و روز اینطور جانفشانی کنند و کار چند نفر را انجام دهند بی شک خیلی زود از پا در می آیند .
باز هم مالک با تمسخر گفت :
- انشاالله با بودن این جوان بعد از این کارت سبک شود و راحت گردی .
این حرف کار خود را کرد و منشی فهمید که حرفهای مالک از کجا سرچشمه می گیرد ، در حالیکه قلم را در دستش می چرخاند از بالای شیشه عینک نگاهی به حریف تازه کارش انداخت . می خواست او را بهتر بشناسد ، اما باز هم او را نشناخت و حوصله اش سر رفت و پرسید :
- مگر این جوان از حساب و کتاب چیزی سرش می شود ؟ اسم مبارک او چیست ؟
مالک هم با لحن خاصی گفت :
- چطور او را نشناخته ای ؟ بسیار خوب معرفیش می کنم . اسمش احمد است .
یکدفعه منشی یکه خورد . یعنی این همان جوان دو سال پیش است که او را مسخره می کرد ؟ او جسته و گریخته چیزهایی از رفیق راجع به کارهای احمد در منزل شنیده بود اما حالا باور نمی کرد این پسر همان پسر ولگرد دو سال پیش باشد . البته منشی زیاد هم خود را نباخت و پیش خود می گفت او را با تمام زرنگی هایش باز هم می توان گول زد و تحت فرمانروایی خود درآورد .
پس از کمی سکوت و تفکر ، منشی خنده ای کرد و گفت :
- شاید آقای احمد جوان زرنگ و کاردانی باشند اما آخر می دانید ، این کار زرنگی نمی خواهد و فقط محاسبه است .
احمد از این حرف منشی سرخ شد ولی به خاطر مالک چیزی نگفت . بالاخره مالک گفت :
- آقای منشی ، این از شرافت به دور است که به جوان با استعدادی چون احمد بتازی . بهتر است دیگر بیباکی های خود را کنار گذاشته و تمام دفاتر را به او تسلیم کنی . می خواهم حسابها را از چند سال اخیر به این طرف را کنترل و تصفیه کند . مقام شما از این پس به این جوان داده می شود و از این دقیقه او به جای شما کار خواهد کرد .
وقتی سخنان مالک تمام شد ، منشی نگاهی به او انداخت :
- بسیار خوب ، حسابها را به ایشان تحویل می دهم بلکه از این مصیبت رهایی یابم .
احمد دفاتر را گرفت و با دقت از آغاز شروع به کار کرد و منشی که با چند سوال از اطلاعات احمد واقف شد کم کم خود را می باخت . هر قسمت حساب که خیانت منشی فاش و اشتباهات عمدی او به ظهور می رسید او را ناچار به توضیح می ساخت و پیرمرد بیچاره و مزور را رو سیاه می کرد . بالاخره پس از چند هفته احمد توانست تمام حسابهای مالک را تصفیه کند و در آخر معلوم شد منشی در حدود چندین هزار روپیه دزدی کرده است . بلافاصله مالک مبلغ کسری را از منشی خواست و به او گفت اگر تعلل ورزد بلافاصله او را به دست قانون سپرده و ضمانتش را نیز ضبط خواهد کرد و گذشته از آن اموال او را گرفته و خودش را با افتضاح به زندان خواهد انداخت .
منشی که دیگر در دام افتاده بود و نتایج پستی های خود را می دید ناچار با التماس چند روزی مهلت خواست و با فروش مایملکش بدهی های او را پرداخت . مالک پس از این کار او را برای همیشه از کار برکنار کرد . روز به روز بر مقام و بزرگداشت احمد افزوده می شد و گذشته از آن دیگران نیز که از لیاقت احمد با خبر شده بودند احترام خاصی نسبت به او قائل گردیدند .
از همینجا احمد پا به صحنه جدیدی از زندگی می گذاشت و مسیر سرنوشتش در راه دیگری می افتاد .
رضیه نیز به خاطر این تحول از فرط خوشحالی در پوست نمی گنجید .
پایان فصل پنجم