آرام در آینه به خود نگریست ، چهره ای در پس آرایشی دقیق و بی نقص. نفس بلندی کشید و به تور بلند و پرچینش دست کشید. سپس قسمت کمر لباسش را مرتب کرد . هیجان و دلشوره در نمناکی چشمانش و لرزش لبانش مشهود بود . احساس می کرد همه اعتماد بنفس خود را از دست داده است. نگرانی از برخورد با فرید دلش را آشوب می کرد . آیا او را در این لباس و آرایش خواهد پسندید؟ به خود نهیب می زد که فرید او را می خواهد و در آینده بیشتر به او وابسته خواهد شد . تنها چیزی که باعث می شد فرید مرموز بنظر آید و ترس را در دل آرام پیچ و تاب دهد همان غرور و سرکشی اش بود. باید او را رام می کرد و در مشت خود نگاه می داشت . لبخندی در گوشه لبانش پدیدار شد . کسی او را فرا می خواند . عروس خانم ! آقا داماد تشریف آوردند .
آرام تور سرش را کنار زد و به طرف درب خروج خرامان به راه افتاد.
فرید با اتومبیل گل زده به سالن آرایشگاه رسید. بعد از دقایقی آرام با لباسی با شکوه پدیدار شد . فرید به چشمان خود اعتماد نمی کرد .انچه را که در مقابل خود می دید بنظر قابل وصف نبود . با خود اندیشید : گل یاس سفید ! نه ؛ قوی تنهای دریاچه ! و شاید ماه شب چهارده ! هیچ کدام او آرام بود . عروسی بی نهایت زیبا و تنها . فرید دستان آرام را گرفت و بی اختیار گفت : خیلی زیبا شدی!
آرام با دستان ظریفش یقه کراوات فرید را مرتب کرد و گفت : تو هم داماد بی نظیری هستی !
فرید لبخند زد و او را در سوار شدن به اتومبیل یاری داد . سپس خود نیز پشت فرمان نشست و اتومبیل را به حرکت در اورد .
فرید هر چند لحظه یک بار به آرام می نگریست . زیبایی آرام نفس گیر و فوق العاده بود . نمی دانست چگونه باید به زیباترین عروسی که در عمرش دیده بود حقیقت را بگوید . فرید به انتخاب خود آفرین گفت . او تا آن لحظه به زیبایی آرام تا این حد پی نبرده بود. در گذشته آرام برای او دختری معمولی با چهره ای دلنشین بود . شوکی که از دیدار آرام در لباس عروسی به او دست داده بود ، قابل وصف نبود . شاید ماهرترین نقاشان از کشیدن نیم رخ آرام عاجز بودند . فرید با خود اندیشید : کاش آرام تا این حد زیبا و خواستنی نبود . اگر نسیم آرام را می دید بی شک او را زنده زنده می خورد . فرید با یاد آوری نسیم لبخند زد و به سوی سرنوشت جدیدی که برایش رقم خورده بود رفت.
شلوغی و هیاهوی خانه همهچ یز را از ذهن فرید پاک کرد . دیدن دوستان و اوقام و حیرت مهمانان از دیدن زیبایی آرام برایش لذت بخش بود .جلوه آرام باعث شد تا تمام خانم های حاضر در مجلس خود را کنار کشیده و فقط خیره به آرام بنگرند و این مسئله باعث تفریح فرید بود.
آرام با شکوهش باعث بر انگیختن احترام افراد حاضر در مجلس می شد. در این میان محمود با چشمان زل زده و حسرت بار به او می نگریست و در دل به بی عرضگی خود و زرنگی فرید لعنت می فرستاد . فرید دست بندی ظریف وزیبا به عنوان رو نما به آرام هدیه کرد و تور زیبای او را کنار زد و بوسه ای بر گونه اش نهاد . اولین تماس برای آرام شیزین و دل نشین بود . بعد از مراسم عقد و گرفتن هدایا ی بی شمار به سمت هتل محل برگزاری جشن ازدواج رفتند .
آرام با دیدن چند تن از همکلاسی های دانشگاهی اش ذوق زده شد . آنها سر به سر آرام گذاشتند و داماد را مانند هنرپیشه ها توصیف کردند . آرام از ته دل خندید و به فرید که کمی آن طرف تر با دوستانش گرم گفتگو بود با غرور نگاهی انداخت و گفت : بهتر است شماها به جای توجه به داماد فکری به حال خودتان بکنید.
سعید به آرام تبریک گفت و صمیمانه برایش آرزوی خوشبختی کرد و سرانجام زمانی فرا رسید که مهمانان صورت او را بوسیدند و برایش آرزوی خوشبختی و سعادت کردند . آرام مادر را در آغوش کشید و بی اختیار گریه سر داد. پدر شانه های او را گرفت و از مادر ججدا کرد و پیشانی دخترش را بوسید . اما باز آرام اختیار از کف داد و در آغوش پدر گریست . لادن و امیر و عمه پوران از دیدن اندوه آرام به گریه افتادند. خانم فرخی به میان آنها آمد و با دلداری به آرام گفت که تنها نخواهد ماند . با رفتن آنها آرام احساس کرد نمی از وجودش را با خود می برند و این جدایی تا آخر عمر ادامه خواهد داشت.
************************************************** *****************************************
صدای سنگین بسته سدن در در سکوت خانه وسیع هول انگیز بود . فرید به آشپز خانه رفت و با دو لیوان نوشیدنی بازگشت و به دست آرام داد . استرس و هیجان ناشی از تنها بودن با فرید در وجود آرام زبانه می کشید . فرید آرام وطبیعی مشغول نوشیدن بود . یفه کراواتش را شل کرد و برخاست و به سمت تراس رفت . پرده را کنار کشید و پنجره را گشود و به طرف آرام آمد و دستانش را گرفت و گفت : میخواهی کمی روی تراس بنشینیم .
هوا دلپذیر و خنک بود . فرید به نیم رخ آرام چشم دوخت . باز احساس کرد نفس در سینه اش حبس شده . چشمانش را بست و گفت : آرام می خواستم کمی با هم حرف بزنیم.
آرام لبخندی زد و گفت : این بهترین شروع است!
_ من و تو خیلی کم هم صحبت شدیم .
_ بله همینطور است . این موضوع نگرانم می کرد.
_ حق با توست شاید من مقصر بودم.
_ ازدواج ما کمی عجیب و سریع اتفاق افتاد و این خواسته تو بود .خیلی دلم می خواست بپرسم چرا؟
_ چرا نپرسیدی؟
آرام نمی خواست اقرا کند می ترسیده بنابرین گفت : نمی دانم.
_ من می خواهم به تمام چرا ها پاسخ دهم . به شرطی که زود قضاوت نکنی
_ تو راجب من چطور فکر میکنی؟
_ خوب نجیب و عاقل ! حالا تو بگو راجب من چطوری فکر میکنی؟
_ تودارو وغرور و راستگو.!
_ توداری من به خاطر مشکلات زندگی ام است و غرورم را دوست دارم . تا انجایی که بتوانم دروغ نمی گویم . تو من را خوب شناختی.
_ اینهایی که گفته شد ظاهر قضیه است . من باید چیزهای زیادی از تو بدانم.
_ به همین دلیل می خواستم با تو حرف بزنم قبل از انکه دیر شود.
_الان هم برای این حرفها خیلی دیر شده . قبول داری؟
_ متاسفم ! اما ما بنوعی هر دو تا به اینجا کشیده شدیم.
_ کشیده شدیم؟ منظورت چیست؟
_ ببین آرام گاهی حقیقت تلخ است . اما بهتراز اینست که گفته نشود .
ناگهان چیزی در قلب آرام ترک خورد . لحن فرید تلخ بود . لرزش خفیفی در لبانش آشکار شد . به خود نهیب زد . با تمام قدرت افکارش را برای شنیدن حرفهای فرید جمع کرد و
فرید بدون آن که به آرام بنگرد گفت : تو زیبا ، تحصیل کرده و کاملی ! مباید فکر کنی مشکلی در توهست . نه این مشکل شخصی من اشت و من نمی خواهم به پای من بسوزی . شاید امشب نه ، اما زمانی بفهمی که چرا ناچار به ازدواج شدم !
آرام بی اختیار دستانش را به گردنش فشرد . می ترسید که بغضی که از شنیدن حرفهای فرید در گلویش پیچیده بود خفه اش کند.
فرید بدون توجه به آرام دامه داد: من آدم دو رویی نیستم . می توانستم تو را داشته باشم و با دروغ و فریب زندگی کنم. اما نمس توانم . حداقا پیش وجدان خودم آسوده ام .
آرام حس می کرد زیر پایش خالی شده . لبه طارمی را گرفت تا زمین نخورد . کابوس شروع شد . صدای فرید در گوشش پیچید : شرایط زندگی من اینست . سعی کن درک کنی . ما در ظاهر زن و شوهریم . تو خانه زندگی و هر انچه بخواهی در اختیارت هستند و فقط امیدوارم روزی که حقیقت را فهمیدی مرا ببخشی.وقتی چشم گشود نمی دانست چه ساعتی از روز است . با به یاد اوردن خاطره تلخ شب گذشته ، مانند آن که دردی در تنش پیچیده ناله سر داد . سرش را در بالشت فرو برد . ناگهان برخاست . باید برمی خواست و افکار بیهوده ای که او را رنج می داد را از خود دور می کرد. به ساعت نگریست نزدیک ظهر بود . به آشپزخانه رفت . قهوه جوش را به برق زد و فنجانی قهوه نوشید . نمی خواست به اتفاقات پیش آمده فکر کند. باید غرور و عزت نفس خود را حفظ می کرد . فرید او را له کرده و رفته بود . او باید خود را ترمیم می کرد و برای حفظ زندگی اش مبارزه می کرد. فرید می خواست زندگی را از او بگیرد .نباید اجازه میداد. او در ابتدای راه بود . فرید چطور به خود اجازه داده بود با زندگی او بازی کند. .فرید نمی دانست بازی کردن با قلب دختر جوانی که همه هستی خود را در صبق اخلاص نهاده تا چه اندازه خطرناک است . باید می ماند و فرید را متوجه افکار و زندگی اشتباهش می کرد . اگر چنین می شد او همان لحظه از فرید جدا می شد و به سوی سرنوشتش می رفت . فقط باید فرید را رنج می داد .با ماندنش ، با بودنش و با نفرتش
لباسش را عوض کرد و به محض اینکه تلفن را وصل کرد صدای ممتد آن بلند شد . عمه پوران بود . هیچ گاه به یاد نداشت از شنیدن صدای عمه جانش تا این حد خوشحال شود. عمه پوران گفت : چرا به تلفن جواب نمی دهید ، نگران شدیم .
آرام سوزش اشک را بر پهنای صورتش حس کرد و گفت : باید ببخشید . خواب بودم ، یعنی بودیم.
_ حالت خوبست عزیزم؟ چیزی لازم ندارید؟
_ خوبم . شما و مادر خوبید؟
_ ما هم خوبیم .مادرت اینجا نشسته و خیلی سلام می رساند . پس ان شاالله مبارک است؟
آرام متوجه منظور عمه جان شد و گفت : خیالتان راحت باشد . ما خوبیم . جای نگرانی نیست . در ضمن فرید سلام می رساند.
_ سلام ما را هم برسان.
وقتی عمه گوشی را قطع کرد آرام آرزوی روزهای خوبی را که در کنار عمه و لادن در خانه داشت کرد . اکنون می فهمید که جریان سریع ازدواج و نداشتن نامزدی و پاتختی به خاطر هیجان فرید نبوده بلکه او نمی خواسته آرام و اطرافیان به رفتار او ظنین شوند. هر چند از سردی رفتارهای او مشکوک شده بود اما هرگز نخواست واقعیت را بدرتی دریابد و مدام خود را فریب داد . پسر مغرور و ثروتمند و خوشنام که آرزوی هر دختری به شمار می رود شعاری بود که مدام تکرار می شد و باعث سرپوش نهادن برروی همه چیز می شد . در تنهایی نهار خورد و سپس سر وقت کمد لباس هایش رفت و تمام لباسها و لوازم فرید را از ان خارج کرد و به اتاق دیگر منتقل نمود . در آن اتاق تخت یک نفره ای برای مهمان گذاشته بودند . آن جا را مرتب کرد و تمام وسائل شخصی فرید را در انجا قرار داد . اودکلن ، کتاب ، آلبوم ، نوار ، گیتار ، ضبط و کفشهایش .
ساعتی بعد خانم فرخی زنگ زد و حال آنها را جویا شد . سپس پرسید : فرید دم دست نیست؟
_ فرید حمام است .
_ لطفا بگو با من تماس بگیرد.
_ حتما !
_ آرام جان کاری داشتی به من بگو ! من را هم مثل مادرت بدان!
_ همین طور است . اما مطمئن باشید کاری ندارم .
_ مواظب خودت باش !
با گذاشتن گوشی روی دستگاه لحظه ای اندیشید : باید فرید را از کجا پیدا کنم؟ بهترین راه اینست که صدای فرید را ضبط کنم و در مواقع ضروری داشته باشم. و به فکر خود خندید.
نزدیک ساعت هفت بازتلفن زنگ زد . آرام با اکراه گوشی را برداشت .اگر خانم فرخی باشد چه بگوید؟ صدای فرید از آنسوی خط شنیده می شد : الو !
آرام با سردی گفت : سلام!
_ سلام . خوبی؟
_ ممنون
فرید بعد از دقایقی گفت : می خواستم بپرسم کاری نداری؟
_ نه کاری نیست .فقط به مادر زنگ بزن . منتظر تلفنت است.
فرید تشکر کرد و گوشی را قطع کرد .
نسیم به کنار فرید آمد و گفت : با کی حرف می زدی؟
_ با خانه
نسیم کنجکاوانه در چهره فرید نگاه کردو گفت : خبری بوده؟
_ نه خبر خاصی نبود . می خواستم حال مادر را بپرسم.
_ زودتر حاضر شور از گرسنگی مردم.
_ تا تو حاضر شوی من به دفتر تلفن کنم .
_ چه خبر شده چسبیدی به تلفن؟ من خیلی وقت است که حاضرم ( و از اتاق خارج شد)
صبح فرید از دفتر به آرام تلفن کرد و گفت : ساعت پنج می ایم . تا برویم دیدن پدر و مادر .
ارام یکی از زیباترین لباسهایش را برتن کرد و با دقت موهایش را آراست و آرایش ملایمی کرد . راس ساعت پنج زنگ در نواخته شد و فرید در چهار چوب ایستاد و گفت : ممکن است بیایم داخل؟
آرام به کناری رفت : منزل خودتان است .بفرمائید.
فرید روی مبل گوشه هال نشست و گفت : چیزی برای نوشیدن داری؟
آرام به آشپزخانه رفت و با لیوانی آب پرتقال بازگشت و آن را به فرید داد و مجددا به آشپزخانه رفت . فرید متوجه شد که آرام عمدا سر خود را گرم میکند که برخوردی نداشته باشد. فرید به آرایش ملایم و لباس زیبای او نگریست و از حسن سلیقه او حیرت کرد . عطر دل انگیزی که به خود زده بود فضای خانه را پر کرده بود. بعد از دقایقی آرام بازگشت . اما فرید همچنان بر روی مبل لمیده بود و هیچ حرکتی نمیکرد به ناچار گفت : بهتر است تا دیر نشده برویم.
_ بسیار خوب اگر اجازه هست از اتاق چیزی بردارم.
_ اتاق سمت چپ
فرید ابروانش را بالا برد . گفت : متشکرم. و به اتاق رفت و بعد از دقایقی بازگشت.
در طول را هر دو ساکت بودند و هیچ کدام علاقه ای به صحبت کردن نداشتند . به محض ورود آن دو به حیاط لادن خود را به او رساند و در آغوشش کشید . عمه پوران و مادر و پدر درآستانه در به استقبال آمدند . آرام چنین پنداشت که سالهاست از آنها دور بوده.
پدر فرید گرم صحبت شد و مادر یکریز در گوش آرام از شوهرداری و رفتار مناسب با خانواده همسر حرف زد . فرید برای مادر و عمه پوران انگشتر خریده بود و برای پدر ساعتی گران قیمت. آنها از هدایای فرید تشکر کردند . سپس مادر دو جعبه کوچک که درون آن سکه های طلا قرار داشت به انها هدیه کرد. آرام از هیده عمه پوران به وجد امد. او گلدانی عتیقه و با ارزش به آنها داد. ساعتی بعد برخاستند و علیرغم اصرار عمه برای ماندن و صرف شام آرام نپذیرفت .
وقتی اتومبیل به حرکت در آمد آرام متوجه شد که فرید به طرف مرکز شهر می راند . سپس مقابل جواهر فروشی بزرگی استاد و در اتومبیل را برای آرام باز کرد . آرام بدون هیچ پرسشی پیاده شد و به دنبال فرید به داخل مغازه قدم گذاشت . صاحب جواهر فروشی با دیدن فرید به استقبال شتافت و گفت : از انگشتر ها و ساعت خوشتان آمد؟
_ متشکرم ! مورد پسند واقع شد.
_ خوشحالم که رضایت خاطر شما را فراهم کرده ام.
_ اگر ممکن است چند سرویس برای خانم بیاورید تا انتخاب کنند.
صاحب جواهر فروشی چند نمونه پیش روی آرام نهاد.
آرام بدرستی نمی دانست برای چه و به چه مناسبتی فرید می خواهد برای او هدیه بخرد. وقتی سکوت آرام طولانی شد فرید گفت : از کدامیک خوشت آمد؟
آرام با خشم گفت : من به چیزی احتیاج ندارم . به اندازه کافی دارم.
_ اما این فرق می کند .
آرام تگاهی شماتت بار به فرید انداخت و از انجا خارج شد . فرید می خواست به او حق السکوت بدهد و این توهین بزرگی بود.
فرید با خشم گفت : آبروی مرا پیش فروشنده بردی
آرام ترجیح داد پاسخی ندهد .
با رسیدن به در خانه آرام پیاده شدو بدون خداحافظی به داخل ساختمان رفت . فرید دقایقی ایستادو سپس با سرعت از آنجا دور شد.
صبح فرید تلفن کرد و با لحنی سرد گفت : امشب مادر دعوت کرده حتما با خبر هستی ؟
_ بله با خبرم.
_ حاضر باش ساعت هفت می آیم دنبالت.
آرام گوشی را قطع کرد . شب پیش خوب نخوابیده بود .سر درد داشت . از تنهایی و سکوت خانه ترسیده بود . امشب نیز می بایست نقش نو عروس خوشبخت را بازی می کرد . اکنون هنرپیشه حاذقی شده بود و باید به این بازی تلخ همچنان ادامه می داد.
فرید اینبار داخل خانه نشد و در اتومبیل منتظر ماند . در طول راه سکوت سنگینی حکمفرما بود . آن شب خانم فرخی مهمانان زیادی دعوت کرده بود . محمود نیز در بین حاضرین بود و با چشمانی حسرت بار به آرام می نگریست . فرید متوجه نگاه های محمود به آرام شده بود . سر انجام طاقت نیاورد و به آرام گفت : بهتر است به مادر سر بزنی شاید کاری داشته باشد.
آرام بلند شد و به نزد خانم فرخی رفت اما با وجود سه آشپز و چندین خدمه تعرفش بی مورد بود . با این حال گفت : مادر اگر کاری از دستم بر می آید بگویید انجام بدهم.
_ از لطفت ممنونم ! تو عروسی باید بنشینی . کمی کارها را سر و سامان بدهم می ایم پیش مهمانان
فرید اخل آشپزخانه شد و به سالاد روی میز ناخنکی زد . آرام بیرون آمد . صدای فرید به گوشش خورد : صد دفعه گفتم من از این محمود بدم میاد !
_ هیس یواشتر چرا ملاحظه نمی کنی؟
_ ملا حظه چه کسی را ؟ این پسر هیز و مسخره است . دفعه دیگر یا جای من است یا جای او.
_ آبرویم رفت . چه کار کنم . پسر خواهرم است . برادر زن امید است.
_ همین که گفتم . اگر دفعه دیگر نیامدم از من دلخور نشوید.
آرام به سرعت از انجا دور شد . از حسادت بی جای فرید خوشحال بود. با خود گفت : بهتر است فرید همینطور فکر کند. به نفع من است.
سارا اصولا میانه سردی با آرام داشت و این امری طبیعی بنظر می رسید . زیرا زیبایی آرام چیزی نبود که بتوان به سادگی از ان گذشت.بخصوص که سارا مدام به امید سر کوفت فرید را می زد و او را دست و پا چلفتی وبه عرضه می خواند. آن شب مرکز توجه همگان آرام بود . اما آرام ساده وبی ریا در کنار سایه و لادن به یاد روزهای گذشته به گفتگو و خنده مشغول بود و فرید تمام حواسش به او بود و نگاه مردان فامیل که با تحسین به آرام می نگریستند . حتی عمو جان به شوخی در گوش فرید گفت : با عروس خانم به این خوشگلی چه کار می کنی؟ دلم برایت می سوزد باید همه کار و زندگی ات را بگذاری و مواظب عروس خانم باشی.
فرید به ظاهر خندید اما از شوخی عمو جان هیچ خوشش نیامد . اگر غیر از عمو جان هر کس دیگری بو.د بی شک در دهان طرف می کوبید.
آن شب برای فرید با هدیه پدر به آرام یکی از شبهای فراموش نشدنی در زندگی اش بود . بعد از صرف شما آقای فرخی مهمانان را به حیاط برد و اتومبیل اسپرت و گران قیمتی را به عروسش هدیه کرد . آرام صورت آقای فرخی را بوسید و سپس رو به فرید که با نگاهی خشمگین نظاره گر بود سویچ اتومبیل را تکان داد.
مهمانان دست زدند و به آقای فرخی که چنین هدیه ای به عروس خود داده تبریک گفتند.
خشم فرید غیر قابل مهار بود . و اولین کسی که مهمانی را ترک کرد او بود . خانم فرخی هر چه اصرار کرد مورد قبول فرید واقع نشد و به ناچار آرام نیز برخاست و سر درد فرید را بهانه رفتن قرار داد . و از همه مهمانان عذر خواهی کرد . فرید در حیاط به آرام گفت : حتما با اتومبیل جدیدتان می روید.
_ اگر از نظر شما اشکالی ندارد بله!
سپس به سمت اتومبیل رفت . فرید نیز با اتومبیل خود او را تعقیب می کرد . از کار پدر که بدون مشورت با او چنین هدیه ای به آرام داده بود بی نهایت دلیر بود . اکنون آرام مستقل تر از همیشه می توانست زندگی کند و او جرات نخواهد داشت حرفی بزند. این تمام آن چیزی نبود که او فکر می کرد و میخواست.

وقتی چشم گشود نمی دانست چه ساعتی از روز است . با به یاد اوردن خاطره تلخ شب گذشته ، مانند آن که دردی در تنش پیچیده ناله سر داد . سرش را در بالشت فرو برد . ناگهان برخاست . باید برمی خواست و افکار بیهوده ای که او را رنج می داد را از خود دور می کرد. به ساعت نگریست نزدیک ظهر بود . به آشپزخانه رفت . قهوه جوش را به برق زد و فنجانی قهوه نوشید . نمی خواست به اتفاقات پیش آمده فکر کند. باید غرور و عزت نفس خود را حفظ می کرد . فرید او را له کرده و رفته بود . او باید خود را ترمیم می کرد و برای حفظ زندگی اش مبارزه می کرد. فرید می خواست زندگی را از او بگیرد .نباید اجازه میداد. او در ابتدای راه بود . فرید چطور به خود اجازه داده بود با زندگی او بازی کند. .فرید نمی دانست بازی کردن با قلب دختر جوانی که همه هستی خود را در صبق اخلاص نهاده تا چه اندازه خطرناک است . باید می ماند و فرید را متوجه افکار و زندگی اشتباهش می کرد . اگر چنین می شد او همان لحظه از فرید جدا می شد و به سوی سرنوشتش می رفت . فقط باید فرید را رنج می داد .با ماندنش ، با بودنش و با نفرتش
لباسش را عوض کرد و به محض اینکه تلفن را وصل کرد صدای ممتد آن بلند شد . عمه پوران بود . هیچ گاه به یاد نداشت از شنیدن صدای عمه جانش تا این حد خوشحال شود. عمه پوران گفت : چرا به تلفن جواب نمی دهید ، نگران شدیم .
آرام سوزش اشک را بر پهنای صورتش حس کرد و گفت : باید ببخشید . خواب بودم ، یعنی بودیم.
_ حالت خوبست عزیزم؟ چیزی لازم ندارید؟
_ خوبم . شما و مادر خوبید؟
_ ما هم خوبیم .مادرت اینجا نشسته و خیلی سلام می رساند . پس ان شاالله مبارک است؟
آرام متوجه منظور عمه جان شد و گفت : خیالتان راحت باشد . ما خوبیم . جای نگرانی نیست . در ضمن فرید سلام می رساند.
_ سلام ما را هم برسان.
وقتی عمه گوشی را قطع کرد آرام آرزوی روزهای خوبی را که در کنار عمه و لادن در خانه داشت کرد . اکنون می فهمید که جریان سریع ازدواج و نداشتن نامزدی و پاتختی به خاطر هیجان فرید نبوده بلکه او نمی خواسته آرام و اطرافیان به رفتار او ظنین شوند. هر چند از سردی رفتارهای او مشکوک شده بود اما هرگز نخواست واقعیت را بدرتی دریابد و مدام خود را فریب داد . پسر مغرور و ثروتمند و خوشنام که آرزوی هر دختری به شمار می رود شعاری بود که مدام تکرار می شد و باعث سرپوش نهادن برروی همه چیز می شد . در تنهایی نهار خورد و سپس سر وقت کمد لباس هایش رفت و تمام لباسها و لوازم فرید را از ان خارج کرد و به اتاق دیگر منتقل نمود . در آن اتاق تخت یک نفره ای برای مهمان گذاشته بودند . آن جا را مرتب کرد و تمام وسائل شخصی فرید را در انجا قرار داد . اودکلن ، کتاب ، آلبوم ، نوار ، گیتار ، ضبط و کفشهایش .
ساعتی بعد خانم فرخی زنگ زد و حال آنها را جویا شد . سپس پرسید : فرید دم دست نیست؟
_ فرید حمام است .
_ لطفا بگو با من تماس بگیرد.
_ حتما !
_ آرام جان کاری داشتی به من بگو ! من را هم مثل مادرت بدان!
_ همین طور است . اما مطمئن باشید کاری ندارم .
_ مواظب خودت باش !
با گذاشتن گوشی روی دستگاه لحظه ای اندیشید : باید فرید را از کجا پیدا کنم؟ بهترین راه اینست که صدای فرید را ضبط کنم و در مواقع ضروری داشته باشم. و به فکر خود خندید.
نزدیک ساعت هفت بازتلفن زنگ زد . آرام با اکراه گوشی را برداشت .اگر خانم فرخی باشد چه بگوید؟ صدای فرید از آنسوی خط شنیده می شد : الو !
آرام با سردی گفت : سلام!
_ سلام . خوبی؟
_ ممنون
فرید بعد از دقایقی گفت : می خواستم بپرسم کاری نداری؟
_ نه کاری نیست .فقط به مادر زنگ بزن . منتظر تلفنت است.
فرید تشکر کرد و گوشی را قطع کرد .
نسیم به کنار فرید آمد و گفت : با کی حرف می زدی؟
_ با خانه
نسیم کنجکاوانه در چهره فرید نگاه کردو گفت : خبری بوده؟
_ نه خبر خاصی نبود . می خواستم حال مادر را بپرسم.
_ زودتر حاضر شور از گرسنگی مردم.
_ تا تو حاضر شوی من به دفتر تلفن کنم .
_ چه خبر شده چسبیدی به تلفن؟ من خیلی وقت است که حاضرم ( و از اتاق خارج شد)
صبح فرید از دفتر به آرام تلفن کرد و گفت : ساعت پنج می ایم . تا برویم دیدن پدر و مادر .
ارام یکی از زیباترین لباسهایش را برتن کرد و با دقت موهایش را آراست و آرایش ملایمی کرد . راس ساعت پنج زنگ در نواخته شد و فرید در چهار چوب ایستاد و گفت : ممکن است بیایم داخل؟
آرام به کناری رفت : منزل خودتان است .بفرمائید.
فرید روی مبل گوشه هال نشست و گفت : چیزی برای نوشیدن داری؟
آرام به آشپزخانه رفت و با لیوانی آب پرتقال بازگشت و آن را به فرید داد و مجددا به آشپزخانه رفت . فرید متوجه شد که آرام عمدا سر خود را گرم میکند که برخوردی نداشته باشد. فرید به آرایش ملایم و لباس زیبای او نگریست و از حسن سلیقه او حیرت کرد . عطر دل انگیزی که به خود زده بود فضای خانه را پر کرده بود. بعد از دقایقی آرام بازگشت . اما فرید همچنان بر روی مبل لمیده بود و هیچ حرکتی نمیکرد به ناچار گفت : بهتر است تا دیر نشده برویم.
_ بسیار خوب اگر اجازه هست از اتاق چیزی بردارم.
_ اتاق سمت چپ
فرید ابروانش را بالا برد . گفت : متشکرم. و به اتاق رفت و بعد از دقایقی بازگشت.
در طول را هر دو ساکت بودند و هیچ کدام علاقه ای به صحبت کردن نداشتند . به محض ورود آن دو به حیاط لادن خود را به او رساند و در آغوشش کشید . عمه پوران و مادر و پدر درآستانه در به استقبال آمدند . آرام چنین پنداشت که سالهاست از آنها دور بوده.
پدر فرید گرم صحبت شد و مادر یکریز در گوش آرام از شوهرداری و رفتار مناسب با خانواده همسر حرف زد . فرید برای مادر و عمه پوران انگشتر خریده بود و برای پدر ساعتی گران قیمت. آنها از هدایای فرید تشکر کردند . سپس مادر دو جعبه کوچک که درون آن سکه های طلا قرار داشت به انها هدیه کرد. آرام از هیده عمه پوران به وجد امد. او گلدانی عتیقه و با ارزش به آنها داد. ساعتی بعد برخاستند و علیرغم اصرار عمه برای ماندن و صرف شام آرام نپذیرفت .
وقتی اتومبیل به حرکت در آمد آرام متوجه شد که فرید به طرف مرکز شهر می راند . سپس مقابل جواهر فروشی بزرگی استاد و در اتومبیل را برای آرام باز کرد . آرام بدون هیچ پرسشی پیاده شد و به دنبال فرید به داخل مغازه قدم گذاشت . صاحب جواهر فروشی با دیدن فرید به استقبال شتافت و گفت : از انگشتر ها و ساعت خوشتان آمد؟
_ متشکرم ! مورد پسند واقع شد.
_ خوشحالم که رضایت خاطر شما را فراهم کرده ام.
_ اگر ممکن است چند سرویس برای خانم بیاورید تا انتخاب کنند.
صاحب جواهر فروشی چند نمونه پیش روی آرام نهاد.
آرام بدرستی نمی دانست برای چه و به چه مناسبتی فرید می خواهد برای او هدیه بخرد. وقتی سکوت آرام طولانی شد فرید گفت : از کدامیک خوشت آمد؟
آرام با خشم گفت : من به چیزی احتیاج ندارم . به اندازه کافی دارم.
_ اما این فرق می کند .
آرام تگاهی شماتت بار به فرید انداخت و از انجا خارج شد . فرید می خواست به او حق السکوت بدهد و این توهین بزرگی بود.
فرید با خشم گفت : آبروی مرا پیش فروشنده بردی
آرام ترجیح داد پاسخی ندهد .
با رسیدن به در خانه آرام پیاده شدو بدون خداحافظی به داخل ساختمان رفت . فرید دقایقی ایستادو سپس با سرعت از آنجا دور شد.
صبح فرید تلفن کرد و با لحنی سرد گفت : امشب مادر دعوت کرده حتما با خبر هستی ؟
_ بله با خبرم.
_ حاضر باش ساعت هفت می آیم دنبالت.
آرام گوشی را قطع کرد . شب پیش خوب نخوابیده بود .سر درد داشت . از تنهایی و سکوت خانه ترسیده بود . امشب نیز می بایست نقش نو عروس خوشبخت را بازی می کرد . اکنون هنرپیشه حاذقی شده بود و باید به این بازی تلخ همچنان ادامه می داد.
فرید اینبار داخل خانه نشد و در اتومبیل منتظر ماند . در طول راه سکوت سنگینی حکمفرما بود . آن شب خانم فرخی مهمانان زیادی دعوت کرده بود . محمود نیز در بین حاضرین بود و با چشمانی حسرت بار به آرام می نگریست . فرید متوجه نگاه های محمود به آرام شده بود . سر انجام طاقت نیاورد و به آرام گفت : بهتر است به مادر سر بزنی شاید کاری داشته باشد.
آرام بلند شد و به نزد خانم فرخی رفت اما با وجود سه آشپز و چندین خدمه تعرفش بی مورد بود . با این حال گفت : مادر اگر کاری از دستم بر می آید بگویید انجام بدهم.
_ از لطفت ممنونم ! تو عروسی باید بنشینی . کمی کارها را سر و سامان بدهم می ایم پیش مهمانان
فرید اخل آشپزخانه شد و به سالاد روی میز ناخنکی زد . آرام بیرون آمد . صدای فرید به گوشش خورد : صد دفعه گفتم من از این محمود بدم میاد !
_ هیس یواشتر چرا ملاحظه نمی کنی؟
_ ملا حظه چه کسی را ؟ این پسر هیز و مسخره است . دفعه دیگر یا جای من است یا جای او.
_ آبرویم رفت . چه کار کنم . پسر خواهرم است . برادر زن امید است.
_ همین که گفتم . اگر دفعه دیگر نیامدم از من دلخور نشوید.
آرام به سرعت از انجا دور شد . از حسادت بی جای فرید خوشحال بود. با خود گفت : بهتر است فرید همینطور فکر کند. به نفع من است.
سارا اصولا میانه سردی با آرام داشت و این امری طبیعی بنظر می رسید . زیرا زیبایی آرام چیزی نبود که بتوان به سادگی از ان گذشت.بخصوص که سارا مدام به امید سر کوفت فرید را می زد و او را دست و پا چلفتی وبه عرضه می خواند. آن شب مرکز توجه همگان آرام بود . اما آرام ساده وبی ریا در کنار سایه و لادن به یاد روزهای گذشته به گفتگو و خنده مشغول بود و فرید تمام حواسش به او بود و نگاه مردان فامیل که با تحسین به آرام می نگریستند . حتی عمو جان به شوخی در گوش فرید گفت : با عروس خانم به این خوشگلی چه کار می کنی؟ دلم برایت می سوزد باید همه کار و زندگی ات را بگذاری و مواظب عروس خانم باشی.
فرید به ظاهر خندید اما از شوخی عمو جان هیچ خوشش نیامد . اگر غیر از عمو جان هر کس دیگری بو.د بی شک در دهان طرف می کوبید.
آن شب برای فرید با هدیه پدر به آرام یکی از شبهای فراموش نشدنی در زندگی اش بود . بعد از صرف شما آقای فرخی مهمانان را به حیاط برد و اتومبیل اسپرت و گران قیمتی را به عروسش هدیه کرد . آرام صورت آقای فرخی را بوسید و سپس رو به فرید که با نگاهی خشمگین نظاره گر بود سویچ اتومبیل را تکان داد.
مهمانان دست زدند و به آقای فرخی که چنین هدیه ای به عروس خود داده تبریک گفتند.
خشم فرید غیر قابل مهار بود . و اولین کسی که مهمانی را ترک کرد او بود . خانم فرخی هر چه اصرار کرد مورد قبول فرید واقع نشد و به ناچار آرام نیز برخاست و سر درد فرید را بهانه رفتن قرار داد . و از همه مهمانان عذر خواهی کرد . فرید در حیاط به آرام گفت : حتما با اتومبیل جدیدتان می روید.
_ اگر از نظر شما اشکالی ندارد بله!
سپس به سمت اتومبیل رفت . فرید نیز با اتومبیل خود او را تعقیب می کرد . از کار پدر که بدون مشورت با او چنین هدیه ای به آرام داده بود بی نهایت دلیر بود . اکنون آرام مستقل تر از همیشه می توانست زندگی کند و او جرات نخواهد داشت حرفی بزند. این تمام آن چیزی نبود که او فکر می کرد و میخواست.