فصل ششم
- ( لیاقت احمد ) -
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد
زندگی احمد به کلی تغییر یافته بود و پس از یک سلسله حوادث تالم آمیز و اندوهناک و بعد از دورانی مستخدمی و مزدوری اکنون به مقام یک منشی صاحب مقام و عالیرتبه رسیده بود . البته با این ارتقاء مقام هرگز احمد متکبر و مغرور نشد و خود را گم نکرد بلکه روز به روز بر خشوع و خضوع خود نسبت به دیگران می افزود . هیچ وقت کسی او را با چهره گرفته نمی دید و مثل همیشه با یک تبسم از دیگران استقبال می نمود . از وظیفه سنگینش نه تنها شکایتی نمی کرد بلکه با جهد تمام آن را به انجام می رساند .
گاهگاهی مالک می خواست در امر تجارت به او کمک کند ولی تعجبش صد چندان می شد وقتی می دید او به تمام فنون آن آشناست . در امر معاملات او دست از شرافت و پاکی و امانتداری کوتاه نمی کرد و یک لحظه حس خیانت در او پیدا نمی شد . کم کم تاجرها و ملاکین دیگر که با مغازه مالک معامله داشتند وقتی دیدند احمد ضمن رعایت جانب انصاف با آنها در کمال پاکی رفتار نموده و به هیچوجه پول زیادتری از آنها نمی گیرد علاقه عجیبی به او یافتند و این محبت در اندک زمانی تمام بازار را فرا گرفت .
دیگر مالک تمام اختیارات مغازه را به او سپرده بود و قلبا از اینهمه حسن شهرت احمد خوشحال بود . هر چند تمام اهل بازار در دل نسبت به احمد علاقه یافته بودند لیکن از او هراس نیز داشتند چه تمام مشتریهای آنها به سوی او جلب شده و کارشان را کساد کرده بودند .
رضیه از اینکه احمد از او دور بود به پدرش احساس تنفر یافته بود اما از مقام و بزرگداشت احمد پیش دیگران بی اندازه مسرور و مشعوف بود . مالک پولی را که احمد معلوم داشته بود و به علت خیانت منشی سابق در حساب کسر آمده بود از منشی الهی احمد گرفت و به نام احمد به بانک گذاشت و هر ماه به اندازه دو برابر حقوق منشی سابق برایش در بانک می گذاشت و از این راه تصمیم به جمع کردن سرمایه ای برای او داشت . البته احمد از این ماجرا هیچ اطلاعی نداشت و نمی دانست چه پولی روز به روز برای او جمع می شود . اما همیشه یک فکر مالک را به خود مشغول می داشت و آن این بود که احمد کیست و زندگی گذشته اش چگونه است ؟ اما به او اصراری نمی کرد تا از خود چیزی بگوید و پیش خود می گفت بالاخره یک روز همه چیز را خواهم فهمید .
در عرض خیلی کمتر از یک سال درآمد مالک برابر درآمد پنج سال سابق شد . احمد دیگر جز این اندیشه ای نداشت که " درود بر تو ای سعادت . و لعنت بر تو ای تیره بختی و سیه روزی که نتیجه ای جز خوار کردن در پیش چشم دیگران در بر نداری . "
هرگز او از احترام این و آن فریب نمی خورد و خود را نمی باخت . دیگر برنامه مالک که صبح زود به مغازه می آمد و شب دیر وقت آنجا را ترک می کرد به هم خورد . شاید در هفته دو سه روز آن هم یک ساعت سری به مغازه می زد . چون رضیه هم با رتبه ای عالی دوران مدرسه را تمام کرده بود همیشه با پدر و مادرش به گردش و تفریح می رفتند و این دختر پاکدامن همیشه آرزو می کرد کاش احمد هم با آنها بود اما پدرش همیشه می گفت :
- دیگر احمد به مقامی رسیده که فرصت سر خاراندن را هم ندارد . چه بسا بعضی مواقع توی مغازه نمازش را می خواند .
پس از اتمام دوره مدرسه خواستگاران زیادی برای رضیه آمدند که تمامشان جوانان ثروتمند بودند لیکن مالک همه را با سلامتی جواب می نمود .
احمد مرد کار بود . هرگز شانه از سنگینی بار خم به ابرو نمی آورد . وظیفه خطیری بر دوش گرفته بود و دیگر مجبور بود آن را انجام دهد . مثلا کار یک روزش این بود :
- صبح ساعت هشت به مغازه می آمد . پست های رسیده را می خواند و جواب می نوشت و می داد به منشی های دیگر که ماشین کنند و سپس دوباره به پست می داد . این کار تقریبا دو ساعت طول می کشد . پس از آن مکالمات تلفنی و معاملات با دلالان و تجار آغاز می شد و تا پاسی از شب او را مشغول می داشت .
تمام تلگرافهای رسده را پاسخ می داد و چک و سفته ها نیز زیر نظر شخص او بررسی می شد . بعضی مواقع آنقدر در کارش مستغرق می شد که وقت ناهار را فراموش می کرد و این منشی های دیگر بودند که به او تذکر می دادند . کارش به قدری سنگین شده بود که نه تنها رضیه بلکه خود را نیز فراموش می کرد ، هر چند قلبا می خواست از رضیه دوری بگیرد بلکه فراموشش کند ، غافل از اینکه مالک دخترش را برای او در نظر گرفته است .
فقط روزهای تعطیل بود که احمد از کار زیادش فراغت می یافت و می توانست چند ساعتی را به آسودگی در منزل بگذراند و رضیه آن روز را عید خود می شمرد . مالک یک اتومبیل آخرین سیستم برای احمد خریده بود که بی اندازه مورد خوشحالی رضیه و دلبستگی احمد قرار گرفته بود . رضیه بیش از آنچه که به فکر درآید عاشق احمد بود . لباسهایش را اطو می کشید ، اتاقش را او نظیف می کرد و بسترش را او جمع می نمود . البته احمد هم احمق نبود و تمام اینها را می دید لیکن نمی خواست از روح پاک او و بقیه سوء استفاده کند . هرگز نگاهش را جز به پاکی به رضیه نمی دوخت و گرنه آن را نمک به حرامی و خیانت می شمرد .
پیش خود مرتب می گفت :
- احمد ! مبادا کاری کنی که مالک را به شبهه اندازی ، هر چند او نسبت به کارهایت اعتنایی نمی کند اما او باهوش تر از آن است که به فکر درآید و حتما اوضاع و احوال تو را برسی می کند .
ولی احوال شاید جور دیگری بود . مالک رضیه را از آن احمد می دانست و پس از اینکه از ایمانداری او کمال اطمینان را یافته دیگر خیالش راحت بود و از تماسهای رضیه و احمد هیچگونه ناراحتی در خود حس نمی کرد . لیکن رضیه سردی احمد را نمی توانست تحمل کند . البته گاهی این را به حساب کار مفرط احمد می گذاشت و فکر می کرد این ناشی از خستگی کار مفرط است ولی سر میز غذا دیگر چرا احمد اینقدر سرد و آرام بود ؟ او عشق می خواست و محبت عاشقانه ، اما احمد چنین کاری نمی کرد .
کم کم رضیه در این فکر شد که نکند احمد در خصوص زندگی گذشته اش به زنی بدبین یا از او متنفر شده و دیگر نظرش نسبت به زنها برگشته و بهتر است با سوالهایی راجع به زن از کم و کیف حقایق مطلع شود ولی نه پدر و نه دختر هیچکدام قدرت پرسیدن چیزهایی راجع به زندگی گذشته احمد نداشتند .
روزهای تعطیل صبح تا ظهر را احمد صرف استحمام می کرد و بعد از ظهر نیز با ماشین دسته جمعی به بندر می رفتند و پدر رضیه جدا از نزدیک شدن دختر به احمد خودداری کرده بود علتش هم این بود که چون می دانست رضیه دلداده محبت است احمد را ناراحت می کند . روزهای دیگر وقتی احمد صبحانه را تمام می کرد و برای پوشیدن لباس به اتاقش می رفت رضیه نیز به دنبال او می رفت و در پوشیدن لباس به او کمک می کرد و البته این دختر فتان با گفتن لطیفه هایی احمد را سرگرم می کرد و بطور غیر محسوس او را در پوشیدن لباس کمک می نمود ، البته احمد این را خیلی خوب می فهمید اما مانع نمی شد . بعضی شبها که احمد در مغازه خیلی سرگرم کار بود ، رضیه با تلفن از حالش جویا می شد و با دست خود طعام درست کرده و برایش می فرستاد . وقتی شبها رضیه به بستر می رفت خواب به چشمانش نمی رسید و منتظر احمد بود و چون صدای پای او را بر روی پله ها می شنید توی بستر می نشست و خوب گوش می داد تا اینکه او در اتاقش را می بست و به رختخواب می رفت و چراغ را خاموش می نمود و پس از آن صدای بلند و تند نفسهای او بلند می شد و روح رضیه را منقلب و قلبش را متلاطم می ساخت .
" آری این نیروی عشق است . عشق این داده آسمانی و این آتش فروزان و سوزنده . "
" اما این عشق برای بعضی ها هوس است و برای برخی واقعا یک عشق . ".
" این عشق ، که گاهی به ناکامی می کشد و زمانی دو دلداده را به هم می رساند . "
" و این عشق که قدرتی مافوق قدرتها و تهوری بالای تمام شجاعتها دارد . "
و اکنون این عشق روح و جسم قلب دو جوان دلداده را می سوزانید اما هیچکدام و به خصوص پسر قدرت دم برآوردن نداشتند .
روز تعطیل بود . پهنه آسمان را قطعات ضخیم ابر پوشانده بود و این ابر کم کم تمام سطح آسمان را فرا می گرفت و ظهور طوفانی را اعلام می داشت .
آن روز احمد ساعت نه از خواب بیدار شد و چون شبها اکثرا دیر به خواب می رفت نماز صبحش قضا می شد و از این جهت او را ناراحت می ساخت . به هر حال او برخاست و به استحمام و اصلاح پرداخت . پس از فراغت ، رضیه صبحانه او را به اتاقش آورد و خارج گردید . احمد در حال صرف صبحانه بود که بار دیگر رضیه ظاهر گردید اما این بار میله های ژاکت بافی نیز در دستش دیده می شد . چون او بدون اجازه و ضمنا آهسته وارد اتاق احمد شد متوجه شد او ضمن صرف صبحانه روزنامه روز را هم می خواند . او آهسته داخل شد و کنار میزش ایستاد . . . که در این موقع احمد متوجه شد و نسبت به او احترام کرد و چون بی اختیار از جا بلند شده بود ظرف نان روی زمین افتاد . هر دو برای برداشتن خم شدند و بالاخره دست رضیه زودتر به آنها رسید . احمد که از خجالت آب شده بود شکسته و بریده تشکر نمود و در ضمن متاثر شد . چند لحظه سکوت بین آنها برقرار شد . قلب هر دو یکسان می طپید و رنگشان همانند پریده بود . در چشمان افسونگر رضیه قطره اشک شادی می درخشید و این خود رقت قلب زنان را نسبت به مردان در مواقع هیجانی نشان می دهد ، بالاخره رضیه زودتر از احمد توانست خود را کنترل کند و با لحن ملیحی گفت :
- احمد ، این کار تو مرا آب می کند .
احمد در حالیکه بدنش به ارتعاش افتاده بود گفت :
- ولی من کاری نکرده ام .
رضیه با دم کارد آرام روی میز میزد گفت :
- احمد عزیزم ، تو را به خدا بس است . در مورد بقیه خوب شاید حق داشته باشی اما من از این کارت هیچ خوشحال نمی شوم . لیاقت و احترام تو بیش از من است . تو از من بزرگتری . سمت استادی نسبت به من داری . اینها و بالاخره قانون طبیعت حکم می کند که من نسبت به تو احترام کنم نه تو به من . آخر تو . . .
رضیه سکوت کرد ، احمد تبسمی نمود و گفت :
- رضیه عزیز ، آیا من همان احمد مزدور و خادم شما نمی باشم ؟ . . .
از این سوال رضیه برآشفت و حرف احمد را قطع کرد :
- آه احمد تو را به خدا به گذشته فکر نکن . بگذار ما از خجالت خود سر به زیر باشیم .
احمد گفت :
- ولی چه خجالتی در این مورد است ؟
رضیه که کمی سرخ شده بود گفت :
- آیا این اوضاع و برخورد تو با ما مسخره نیست ؟ آیا ممکن است در زندگی فراموش کنم که . . . معلم من مدتی کتاب و کیف مرا تا جلوی مدرسه حمل می کرد ؟
احمد خندید :
- خوب ، مگر اینها وظیفه من نبود ؟
رضیه گفت :
- هر چه بود تو ما را غافلگیر کرده بودی ولی خدا را شکر که تا حدی به اوضاع و احوال اصلی تو واقف شدیم . دیگر بس است تو را به خدا شکسته نفسی را کنار بگذار .
- در این صورت شما داری به من بطور غیر مستقیم می گویی که از الطاف پاک این خانواده سوء استفاده کرده و خواسته ام شما را فریب بدهم مگر نه ؟
بعد افزود :
- اما این مقام و مرتبه مرا هیچ عوض نکرد . مالک هم همان آقای همیشگی من است و هیچگاه عطوفت شایان او را فراموش نخواهم کرد .
گرفتگی رضیه برازندگیش را صد چندان می کرد :
- آیا این مقام و مرتبه استاد ارجمندم نتیجه لیاقت خودش نبود ؟ دلیلش هم خیلی واضح است و آن اینکه کجای دنیا مستخدمی تا این درجه لیاقت و کاردانی از خود نشان می دهد و بالطبع کسی اینقدر مورد ستایش قرار می گیرد ؟ تو درست نگینی بر حلقه خانواده ما شده ای . خوب حالا بگو ببینم جای نگین کجای حلقه است ؟
احمد خندید :
- اما اینهمه تعریف و توصیف زیبنده من نیست . من هم با این ستایشها هرگز خودم را گم نخواهم کرد .
رضیه با آشفتگی خاطر رویش را برگرداند و گفت :
- پس تو داری غیر مستقیم به من می گویی رضیه از جلوی من دور شو . درستست حق به جانب توست . من همیشه مزاحم تو بوده ام . اما نمی دانی که دیدن تو ، نگاه کردن تو ، نزدیکی به تو و بالاخره گفتگو با تو چه حالی در من ایجاد می کند .
احمد سرش را به جانب او گرداند :
- فکر می کنی برای من اینطور نیست .
این جملات که بی اختیار از دهان احمد بیرون جست نگاههای رضیه را متوجه او کرد . اما احمد که فهمید رضیه جملات او را حمل بر عشق کرد برای اینکه ذهنش را روشن نماید گفت :
مقصودم اینست که با دیدن تو احساس نمی کنم یک مسافر غریبم و همصحبتی با تو هم همین احساس را در من ایجاد می کند . برای اینکه تو خیلی نسبت به من محبت می کنی . درست مثل خواهر خودم .
اما این جملات برای هر دو معنی عشق داشت . برگشتن بشقاب و اینهمه ماجرا ؟
دیگر جای آن نیست که بار دیگر عظمت عشق را توصیف کنیم .
احمد شروع کرد به چای خوردن و رضیه را نیز دعوت نمود اما او تشکر کرد و به بافتن بلوز مشغول شد . عشق عم مانند امراض گوناگون سه مرحله دارد : مرحله اول ابتدا ، مرحله دوم گفتگو و بحث و تمدید مرض و مرحله سوم بهبودی و توصل به یکدیگر . احمد و رضیه مرحله دوم این بیماری همه گیر را می گذرانیدند . وقتی آن دو سکوت کردند احمد به مطالعه روزنامه پرداخت . بالاخره این دختر قشنگ گفت :
- گویا جناب معلم نمی خواهند جایی بروند ؟
احمد خندید :
- شاید حدس شما درست باشد . تغییرات جوی مانع خروجند .
رضیه نیز خندید اما چیزی نگفت . فقط پس از لحظه ای سکوت گفت :
- این کار خداست که باید تو را در خانه نگهدارد .
بعد سکوت کرد . رضیه به دنبال سرگرمی به خصوصی می گشت تا ساعتی احمد را مشغول کند . دفعتا تصمیم گرفت افکار محبوبش را به خود متوجه کند . امروز او کمی با جرات تر از همیشه دیده می شد . می خواست تعریف محبت را از زبان دلدارش بشنود و پرسید :
- دلم می خواهد شما عقیده کلی مردها را نسبت به زنها تشریح کنید . مردها درباره زنها چگونه فکر می کنند ؟
احمد کمی سکوت کرد . شاید از این سوال رضیه تعجب می نمود . بالاخره رضیه گفت :
- شاید تعجب کنید ولی بالاخره هر شاگردی حق دارد چیزی را که نمی داند را از معلمش بپرسد مگر نه ؟
و اضافه نمود :
- مگر خود شما از من نخواستید هر سوالی که داشتم ولو مربوط به درس هم نباشد از شما بکنم ؟ بالاخره فکر بشر اطلاعات زیادی را خواهان است .
این کنایه ها خیلی شیرین بود و کار خود را کرد . هر چند احمد حاضر نبود رضیه چنین سوالی را از او بکند . این سوالی بود که احتیاج به فکر داشت و احمد متفکر شده بود . بالاخره باز رضیه اظهار کرد :
- می دانم این سوال برای شما غیر مترقبه است اما اگر بگویید به من پاسخ سوالی را که مدتهاست ذهنم را به خود مشغول کرده رسیده ام .
احمد خندید :
- مگر فرصت دیگری ندارید ؟
رضیه خندید :
- برای دیگران کم است شاید برای استادم زیاد باشد .
احمد گفت :
- این سوال شما احتیاج به بحث طولانی دارد .
رضیه میله های بافت را کنار گذاشت و با چشمهای آتشبار به محبوبش نگریست . می خواست هر چه زودتر عقیده او را بداند .
احمد شروع کرد :
- زن ، این موجود لطیف ، یک موجود قابل ارزش و موهبت خداوندی است . این موجودات حساس همه منبعی هستند از پاکی ، حیا و طراوت و خالق ما آنها را در لاله زارهای زندگی به بار آورده و با اشک محبت بارورشان کرده است . . . و آنگاه برای ازدیاد نسل بشر به جامعه مردان تحویلشان داده است .
همانطور که در هر گلی طراوت و ظرافت خاصی نهفته است دست خداوند نیز جسم زن را به همان ظرافت و طراوت به وجود آورده و هستی بخشیده است . آنگاه او مادر می شود . محبت مادری غیر قابل توصیف است . . . همینطور محبت پدری . مردان نیرنگهای مذکری هستند که باید با این گلهای مونث در آمیزند و پس از آن موجودی دیگر به دنیا عرضه می شود و این تکثیر و این برنامه همچنان تا پایان دنیا ادامه خواهد داشت . اگر جهان را وجود زنی در بر نبود این دنیای رنگین وجد نداشت و فقط مشتی مرد در میان آن بود که معلوم نبود به چه وضعی زندگی خود را بگذرانند و البته روز به روز از مقدارشان کاسته می شد ، همه می مردند و یکباره در زمین موجودی به نام نسل بشر وجود نداشت . . .
احمد می خواست بحث را به طول بکشاند اما رضیه حرفش را قطع کرد و گفت :
- به عقده من اینها تمام یک توصیف و ستایش بی اساس بیش نیست . هر چه باشد من از طرف همجنسانم از تو تشکر می کنم . حالا بگویید مردها کدام صفت زن را بیشتر می پسندند ؟
این سوال بود که رضیه را وادار به پرسش سوال اول کرد و مقصود او هم همین سوال بود .
احمد خنده بلندی کرد و گفت :
- اگر گستاخی می کنم امید بخشش دارم ولی خوب ، می گویم :
" مرد زنی را می پسندد که در تمام شرایط او را دوست داشته باشد . "
"عشق و محبت و جسم و روح خود را متعلق به او بداند . "
" پا از جاده حیا و عفت فراتر ننهد . "
" حسادت بزرگترین چیزهاست که زن را از مرد جدا می کند اما مرد هم باید جانب پاکی را رعایت کند . "
" هر چند زیبایی هر ن مورد نظر مرد است لیکن سیرت او نیز مورد توجه قرار می گیرد . "
رضیه با حیرت سخنان محبوبش را می شنید تا اینکه احمد اینطور جملات خود را تمام کرد :
" بالاخره هر مرد به زنی دلبستگی پیدا می کند که قلب بی آلایش ، چهره معصوم ، دیدگان محجوب و شخصیتی پاک و یک جانبه داشته باشد ، زنی دو رو نباشد و تمام هم و غم و شادی خود را صرف شوهرش کند و با او شریک باشد . "
وقتی سخنان احمد تمام شد رضیه خواست سوالی بکند ولی احمد با حرکت دست مانع گردید و گفت :
- از اینکه حرفت را قطع می کنم معذرت می خواهم ولی حالا نوبت من است که بپرسم : زنها چه افکاری نسبت به مردها دارند ؟
رضیه که انتظار چنین سوالی را نداشت سرخ شد و به زحمت خود را کنترل نمود و گفت :
- استاد بزرگم آیا یک شاگرد می تواند در خصوص موضوعی که خود از استاد سوال کرد توضیح بدهد ؟
احمد گفت :
- در خصوص این سوال استاد می خواهد ذکاوت و هوش شاگردش را بسنجد حالا هر چه که باشد . به خصوص که الان امتحان است و شاگرد مجبور است سوال امتحانی را جواب گوید .
هر دو خندیدند و پس از کمی تامل رضیه گفت :
- اگر چه نمی توان عقاید زنها را بطور کلی بیان نمود ولی همینقدر می گویم که :
" زن مردی را دوست دارد که بداند چشمهای او فقط به سوی او متوجه است . "