رمان بازی سرنوشت قسمت پانزدهم
" زن هیچ وقت مرد عیاش را دوست ندارد . "
" همچنین از مردهای جبون نیز روگردان است . "
" موضوع حسادت نیز در مورد زنها هم صادق است . "
" بزرگترین چیزی که زن می خواهد تعریف شوهر از کارهای اوست ، البته برای مرد هم این عقیده صد در صد است . "
احمد خندید و گفت :
- بسیار خوب ، ادامه بده .
رضیه در حالی که از شرم سرخ شده بود ، گفت :
- بالاخره زن مردی را می پرستد که بداند او را دوست دارد و تمام حواسش متوجه اوست و خوشبختی را فقط برای او می خواهد و بس . عشق زن بی آلایش و معصوم است و هر زنی در عمرش کمتر احتمال دارد بیش از یک بار عاشق بشود و اگر هم به ناکامی بکشد هرگز عشق اولیه اش از صفحه خاطر او محو نخواهد شد .
در اینجا احمد متبسم شده و پرسید :
- مگر این زنها روزی یکبار عاشق نمی شوند ؟
رضیه از این سوال ناراحت شد و گفت :
- اوه ابدا و به هیچوجه . امکان چنین چیزی وجود ندارد . هیچ زنی پیرامون عشق دروغی نمی گردد . زن هر چیزی را که دوست بدارد خیال می کند باید تا آخر عمر آن را از آن خود بداند و گذشته از آن هر موجودی را که بیش از همه دوست بدارد قدرت ندارد مستقیما به او اعتراف کند بلکه با جملات کنایه آمیز سعی می کند مقصود خود را به او بفهماند . همچنانکه هیچ مردی زنی روسپی را برای زندگی نمی گیرد ، هیچ زنی نیز از مرد بدکاره خوشش نمی آید .
رضیه داشت کم کم موضوع را گسترش می داد که یکدفعه پرده اتاق کنار رفت و مادرش وارد شد و گفت :
- آخر دخترم چرا اینقدر وراجی می کنی . احمد طفلک در هفته یک روز تعطیلی دارد آن روز را هم تو با پرگوییت سر او را درد می آوری ؟
احمد به عنوان احترام از جا بلند شد . مادر رضیه پیش آمد و از احمد پرسید :
- می توانم بپرسم تلگراف مالک از دهلی نرسیده است ؟
احمد گفت :
- چرا ، دیروز غروب تلگراف ایشان به دستم رسید . چنانکه نوشته بودند مسکنشان پیش مشتاق احمد است .
مادر رضیه به دنبال یک آه طولانی گفت :
- مشتاق احمد اگر برادر حقیقی مالک نیست درست مثل یک برادر واقعی به او
محبت دارد ، حتی او حاضر است دختر خود ثریا را به سلیم بدهد .
در اینجا مکث کرد و سپس گفت :
- اما نمی دانم چرا سلیم حاضر به گرفتن همسر نیست . . . آه که من از کار او سر در نمی آورم .
احمد تبسمی کرد :
- بدون شک او را نمی پسندد .
مادر رضیه گفت : - فرزندم نمی دانم سلیم چه خیال دارد . خوب اگر او را نمی
پسندد دخترهای خوشگل که در این شهر کم نیست ، دلش به سراغ یکی که باید
برود ؟ آن را هم هنوز نگفته ، اگر از ما شرم دارد ، به خواهرش که می تواند
همه چیز را بگوید .
رضیه با حالتی منزجر گفت :
- به خدا آدم نمی تواند بفهمد این پسر چه موقع می آید و چه موقع می رود .
درست مثل مسافرها . نصف شب می آید و صبح زود هم می رود . اصلا علاقه ای به
خانه و خانواده اش ندارد . ما را درست مثل همسایه و بدتر از آن مثل غریبه
ها می داند .
احمد گفت :
- طفلک کارش زیاد است .
مادر رضیه گفت :
- باز هر چه باشد او هم یک جوان بزرگ است . کار زیاد که نباید موجب سردی و نابودی احساس جوانها بشود !
احمد گفت :
- باز نمی توان در غیاب کسی درباره او قضاوت کرد .
بار دیگر مادر رضیه جواب داد :
- تو دیگر یکی از افراد خانواده ما و بع قول مالک پسر دوم ما هستی . خدا
شاهد است من و مالک تو را مثل سلیم دوست داریم . حالا اگر تو با او صحبت
کنی شاید برایت چیزهایی بگوید . ثریا از او بدش نمی آید . باید از احساس او
نیز مطلع شد تا پس از وقوف از حالش فورا برای مالک تلگراف کنیم و او هم
با پدر ثریا کار را یکسره کند .
احمد با تبسمی شیرین گفت :
- البته . این کار چندان مهمی نیست ، حتما از حال او جویا خواهم شد .
مادر رضیه به او دعا کرد و اظهار داشت :
- هر چند سلیم اخلاق عصبی و خشنی دارد ولی امکان دارد در برابر کلمات رام
کننده و لحن گرم و محبت آمیز تو راز دلش را برایت بگوید . برایت موفقیت
آرزو می کنم .
پایان فصل ششم
در امتداد نگاه تو