پس از اینکه تعارفات و سخنان غیر قابل تحمل سلیم تمام شد و خودستایی و غرورش به پایان رسد نجف خان حرفهای او را تصدیق و چاچه نیز از او پیروی کرد . احمد که تصمیم خود را گرفته بود شروع به سخن کرد و ابتدا مالک را نکوهش و از سلیم خیلی دلسوزی نمود و این حرفها را طوری ساده اما منطقی بیان می کرد که چاچه شیطان را به شک انداخت و متوجه شد که او جوان دغلی بیش نیست اما در عین حال حماقت از سر و رویش می بارد . چاچه گفت :
- خیلی وقت است که ما دوست سلیم هستیم و هفته ای یک یا دو بار به او سر می زنیم و هر چند او به ما چیزی نگفته اما خیلی خوب فهمیده ایم که مالک پدر ایشان مردی است سهل انگار و بی توجه به او و حتی اگر آزرده نشوید عرض می کنم ظالم .
این مرد شیاد تصمیم داشت بطور مقدمه افکار احمد را نسبت به مالک و سلیم روشن سازد .
احمد خندید و در نهایت ساده لوحی گفت :
- آخر آقا جان پدر ها عموما از بی چیزی به چیزی رسیده اند و بالطبع کمی ظالم شده و حیفشان می آید پولهای خود را آسان از دست بدهند و اینست که در برابر پول از همه چیز خود می گذرند و نه تنها پدر سلیم بلکه همه پولدار ها این خصوصیت را دارند . دیگر بگذارید از صنعت آنها که پول خود را انبار کرده و قارون وقت خویش می شوند سخنی نگویم . چه این پستیها سرانجامش دوزخ الی است .
در اینجا چاچه خندید و گفت :
- آنها مریدان شیطان اند . مگر شیطان می گذارد آنها دست به خرج پولهای خود بزنند . پول را خدا می دهد برای خرج کردن و برای عیش و نوش و خوش گذراندن .
احمد حرف او را تصدیق کرد .
چاچه ادامه داد :
- پس تکلیف فرزندان آنها که به پول احتیاج دارند چه می شود ؟ آیا این انصاف است ؟
نجف خان گفت :
- ما تا رسیدن حق به حق دارش هر چه بتوانیم از کوشش خود دریغ نخواهیم کرد .
بعد رویش را به طرف احمد کرد و با لحن سنگینی اضافه نمود :
- اینطور نیست احمد آقا ؟
چاچه و سلیم منتظر پاسخ احمد بودند . او خندید و جواب داد :
- کاملا درست است . هر کسی می داند پس از شب تا صبح روشنی در پیش است . می خواستم بگویم که هر چیز پدر متعلق به فرزندان اوست و روزی این حق مشروع خواه ناخواه به او می رسد . بعضی ها هم هستند که با وجود داشتن درایت دست به کاری نمی زنند تا درهای آینده به رویشان باز شود و این عاقبت نیاندیشی سرانجام ندامت و پشیمانی در پیش دارد ، مگر نه چاچه ؟
عوض چاچه نجف خان جواب داد :
- بسیار درست است ، بسیار درست است .
چاچه از این حرفهای احمد فکر کرد و پیش خود می گفت این بچه ضمن اینکه ساده لوح و احمق است غم آینده را می خورد . در حالیکه در دل می خندید به خود گفت :
- انشاءالله آینده برای تو هم درخشان است . احمد که فکر او را از سیمایش می خواند گفت :
- چاچه به چه فکر می کنی ؟
چاچه خندید :
- به حرفهای شما .
بعد رو به سلیم کرد :
- خوب سلیم شنیدی احمد آقا برایت چه می گفت . آیا شرطش را قبول داری ؟
سلیم با تعجب پرسید :
- چاچه حرف احمد را نفهمیدم .
چاچه خندید و گفت :
- احمد آقا می گوید من در گرفتن حق به تو کمک می کنم اما فردا که صاحب اموال پدر گردیدی مرا فراموش مساز .
سلیم خندید :
- احمد آقا که مرد فهمیده و جوان مهربانی است چگونه ممکن است در روزهای خوش آینده فراموشش کنم ؟ حالا اگر او مرا نمی شناسد شما که خوب می شناسید ، بله ؟
احمد بار دیگر دستمال را روی دماغش کشید و گلویی صاف کرد و گفت :
- در هر حال از کنایات بگذریم . ما همه در اینجا به خاطر یک موضوع تقریبا مشابه گرد آمده ایم و همه تصمیم کمک کردن به آقای خود سلیم داریم ولی از آنجا که مالک مرد زیرکی است نباید جنبه احتیاط را از دست بدهیم . اولین کاری که باید بکنیم این است که قرض سلیم را بپردازیم که ایشان پس از گفتن مبلغ آن من خودم را مقید به پرداخت آن بدون استحضار مالک خواهم کرد .
چاچه با خوشحالی زیاد گفت :
- امیدوارم صد سال زنده باشی جوان . خوب ببینم سلیم آقا مبلغ بدهکاریت چقدر است ؟
نجف خان گفت :
- در حدود ده هزار روپیه است . مبلغ زیادی نیست .
احمد گفت :
- ولی این مغازه که خیلی خالی است .
بعد به چهره حاضرین نگاه کرد و ادامه داد :
- سعی می کنم پدرش چیزی نفهمد و قول می دهم تا چند روز بعد حق را به حق دار آن برسانم . ایشان به پول خیلی احتیاج دارند و اعتبار حال و آینده شان هم بستگی به وجود آن دارد .
نجف خان آفرین گفت و چاچه اظهار کرد :
- هر چند سلیم با شهامتی که دارد چیزی به زبان نمی آورد ولی این وظیفه ماست که به وضعش آگاه شده و دستگیرش باشیم .
و سپس خندید :
- آخر او هم جوان است . دل دارد . جوانی چه ها نمی خواهد . آن وقت یک جوان چگونه می تواند با بی پولی روزگار خود را بگذراند .
احمد خندید :
- آقا ، پول برای خرج کردن و غذا برای خوردن است و روزگار جوانی برای عیش و عشرت .
سخن احمد کار خود را کرد و آنها را قانع نمود اما چاچه در هر حال احتیاط را از دست نمی داد . با وجودی که سلیم و نجف خان و حتی چاچه شیطنت و فرومایگی او را حدس زده بودند لیکن باز هم در شبهه بودند . آنها می خواستند وسیله ای به دست داشته باشند ت هر چه زودتر کار این جوان بدبخت را یکسره کنند . چاچه نمی خواست صیدش را به این زودی از دست بدهد . لذا با کمی تفکر گفت :
- ما بار ها از سلیم شنیده ایم که خیلی رنج و مشقت می برید . درست است که انسان باید در زندگی کوشش و فعالیت کند ولی آخر بدون تفریح که نمی شود . آیا بی اعتنایی به طبیعت و عدم گردش در میان گل و باغ و بوستان کفران نعمت نیست ؟
احمد که انتظار اینگونه حرف را داشت و اگر آنها شروع نمی کردند خودش آغاز می کرد به کنایه او پی برد ولی از اینکه ممکن است نقشه اش نگیرد کمی می ترسید . لذا آه پر سوزی از سینه بیرون داد و گفت :
- آه مگر یک بچه غریب و مفلس خنده را هم می شناسد ؟ هر قدر هم بکوشد باز به جز سیری معده خود بهره ای نخواهد برد مبالغه نمی کنم ، من دو تا آقا دارم . آقای بزرگ که لزومی به گفتن ندارد و آقای کوچکتر که با دیدن من اظهار نفرت دارد و بقیه هم هر یک وضعی دارند . خودم هم که یک نوکرم .
چاچه خندید :
- خوب از گذشته بگذریم . . .
سلیم حرفش را قطع کرد :
- رفیق گناه من چه بود . . . مگر دیده بانی و نگاههای آن مرد مفلوک به حق به من مجال کار می داد .
چاچه تبسمی کرد :
- خوب ، شاید سابقا روی خوش از زندگی ندیده اید ولی هر چه باشد بالاخره یک آینده ای هم وجود دارد چرا دلخور هستی ؟ چرا آه می کشی ؟ ، این کم التفاتی آقای سلیم را جبران می کنیم .
احمد قلبا مسرور شد . جون امیدی به موفقیت نقشه اش یافت . او کم کم به زندگی پست آنها وارد و از کارشان سر در آورد .
ساعت در حدود هشت شده بود و سلیم با کمک چاچه در مغازه را بستند . نجف خان نیز به آنها کمک می کرد . چاچه گفت :
- حالا ممکن است آقای احمد امشب را با بگذرانید و جامی به سلامتی بنوشیم ؟
سلیم پیش از این به آنها گفته بود که احمد نیز اهل باده است . احمد قلبا مسرور بود و پیش خود می گفت چیزی را که می بایست در عرض یک هفته بفهمم یک شبه به آن پی خواهم برد . باز هم تظاهر به کسالت نمود ولی چاچه به سلیم اشاره کرد که بنای مخالفت را بگذارد و لذا گفت :
- بهتر نیست از نزدیک ممتاز را ببینید ؟
چون احمد می خواست علاج واقعه را پیش از وقوع بکند لذا گفت :
- ممکن است من با شما بیایم ولی چیزی نمی خورم چون دکتر قدغن کرده مشروب الکلی بخورم .
چاچه خندید :
- بسیار خوب خوردن و آشامیدن مهم نیست . اصل اینست که ساعتی پیش هم باشیم .
سپس همه در اتومبیل احمد سوار شدند و چند دقیقه بعد به هدایت سلیم مقابل رستوران بسیار مجللی ایستادند و برای صرف شام وارد آنجا شدند . چاچه به سلیم گفت ، چون احمد را او دعوت کرده نباید بگذارد که او دست به جیب ببرد . احمد که خود را به بیماری زده بود از خوردن غذا های چرب خودداری کرد و به نان و مربا و کره قناعت نمود . سلیم در این موقع شروع به تعریف از معشوقه خود نمود . او در آغاز به علل مختلف پایش به فاحشه خانه ها باز شده و کم کم این کار برایش عادت شد و تا آنجا رسید که دیگر نتوانست از آنجا دست بشوید و در همانجا بود که با چند رفیق ناباب آشنا شد . آنها هم که به پسر پولداری برخورد کرده بودند ابتدا خود را ثروتمند معرفی کردند و سلیم یکدفعه به خود آمد که هستی و نیستی اش را از دست داده و به بدبختی رسیده بود . چاچه و نجف خان نمونه این آدمهای رذل بودند .
در حین صرف چای نجف خان و چاچه اشاره هایی با چشم و ابرو به هم می کردند که هیچکدام از چشم تیزبین احمد مخفی نماند . لحظه ای بعد نجف خان از جا بلند شد و گفت :
- اجازه بدهید سری به خانه بزنم و برگردم .
چاچه با تصنع فاحشی گفت :
- معطل نکنی ؟
نجف خان با آن قیافه نحسش جواب داد :
- زود می آیم به شرطی که شما نروید سوار ماشین شوید .
وقتی نجف خان رفت چاچه به بهانه دستشویی از جا برخاست و پس از مدتی دور شدن راه خود را کج کرد و از کنار آشپزخانه که راهی به حیاط داشت گذشت و خود را به نجف خان که منتظرش بود رساند و پس از گفتگو های لازم یکی یکی برگشتند اما با فواصل طولانی .
پس از صرف غذا چاچه پول را با غرور خاصی پرداخت و خارج شدند . سلیم از احمد خواهش کرد تا خودش پشت فرمان بنشیند و بعد از مدتی راه پیمایی احمد متوجه شد که اتومبیل در برابر مغازه بزرگی متوقف شد . سلیم به چاچه گفت :
- تو می روی دوا را بگیری یا من ؟
چاچه بیرون پرید و پس از اینکه سلیم مقداری پول به او داد گفت :
- من . . . می خورم . نجف از . . . خوشش می آید . تو هم گویا . . . می خوری برای ممتاز جان هم دو بطری شراب فرانسوی بگیر . . . خوب احمد آقا شما چی می خوری ؟
احمد خودش را جمع و جور کرد و گفت :
- برادر خودت که خوب می دانی دکتر قدغن کرده مشروب بخورم و گرنه خودتان بهتر می دانید من چقدر به . . . علاقه دارم .
چاچه به سرعت دور شد . احمد با خود می اندیشید که سلیم دیگر کارش به کجا ها کشیده ، پدر بیچاره اش خیال می کند او مشغول کار است و تا پاسی از شب به فعالیت می پردازد . آیا این انسانیت است که پدری اینقدر در حق پسرش کوتاهی و سهل انگاری بکند ؟
لحظه ی بعد چاچه با پنج بطری مشروب بازگشت و گفت :
- این مشروب فروش های خارجی چقدر بی انصافند . هر روز به بهانه دادن مالیات بیشتر پول بیشتری از آدم می گیرند .
ماشین به راه افتاد و در حدود ساعت ده آنها به مکانی رسیدند شبیه بازار اما آنقدر پر جنجال و نورانی بود که آدم خیال می کرد در آن ساعت شب پا به جهان دیگری گذاشته است . صدای فریاد و قهقهه و به خصوص غوغای ارکستر ها برای احمد سرسام آور و ناراحت کننده بود . ماشین آهسته با بوقهای متوالی در حالی که آرام جمعیت را می شکافت پیش می رفت . در اطراف بازار خانه ها و مغازه های بسیاری قرار داشت که درب تمام آنها باز و با چراغهای متعدد و الوان خیره کننده ای تزیین شده بود . برخلاف مغازه های دیگر شهر ، این مغازه ها با اجناس لطیفی که روی یک نیمکت یا تخت یا صندلی در بالای مغازه نشسته بودند پر می شد . روایح تهوع آور و دیوانه کننده ای فضا را اشغال کرده و به خصوص شامه احمد را به سختی آزار می داد . احمد می دانست که اجناس این بازار هر نوع متفاوت است . پست ، متوسط و عالی . عالی آن هم دو نوع بود : چادری ، بدون چادر و یا رقاصه .
اجناس متوسط آنطور که به چشم احمد می رسید بیش از دو نوع دیگر بود و عموما در مغازه ها مخصوص جوانان و اشخاص بی پول در معرض معامله قرار داشتند . دیگر از کار ها و اعمال ساکنین آنها سخنی نمی گوییم که بسیار شرم آور است . در مورد اجناس اعلی هم که طنازی و دلربایی خاصی در آنها به چشم می خورد حرفی نمی زنیم فقط اضافه می کنیم که پشت در اکثر مغازه ها صفهای طویلی به چشم می خورد درست مثل صفوف سینما ها . با این وجود به نظر می رسید صاحبان کالا اموال خود را قاچاقی به فروش می رسانند . احمد همه اینها را می دانست و خیلی دلش می خواست معشوقه سلیم را ببیند . همان معشوقه ای که سلیم از او و حتی حیا و عصمتش تعریف و تمجید بسیار می کرد در حالیکه شرط اول فحشا خود فروشی و بی عفتی است . ! ! او با خود می گفت :
- این بشر چقدر جفا کار است . اینها کی اند ؟ چرا این مرد هی وحشی چیزی را که به خود نمی پسندند به دیگران روا میدارند ؟ بله ، در اینجا انسانیت نیست و نابود شده است . این فواحش بی شک به خاطر چیزی و ستمی به این روز افتاده اند که بدون شک عامل اصلی آنها مرد ها می باشند . بله مرد ها ! و عاملش بی اعتنایی ، و یا شهوترانی با زنهای دیگر توسط مردانی است که خود همسری دارند و همسر آنها هم که احتیاج به محبت دارد وقتی از جانب شوهرش کامیاب نشد ناچار به راه پستی و آمیزش با غیر می افتد که خود این شروع و آغاز فحشا است . در این موقع ماشین جلوی یک ساختمان سه طبقه و با شکوهی متوقف گردید . چاچه در حالیکه احمد پایین می آمد و سلیم نیز بشاش بود گفت :
- آقای احمد ملاحظه می کنید آقای سلیم چه محل با شکوه و هم شان خود خریداری کرده است ؟ اینجا مکان ممتاز است . احمد نگاهی به آنجا انداخت و بلافاصله پولی که بابت خرید آن از دست رفته تخمین زد و چشمهایش گرد شد .
پایان فصل هفتم