رمان بازی سرنوشت قسمت بیست و دوم
سلیم خندید و گفت :
- من آنها را می شناسم خیلی هم بهتر از شما به شخصیت آنها واقفم و به همین جهت آنها را به دوستی خود برگزیده ام .
احمد خنده ای کرد :
- عجب اشتباه بزرگی ! معلوم می شود هنوز آنها را نشناخته ای ؟ من در یک برخورد به تمام خصوصیات روحی آنها واقف شدم اما تو ظرف چند سال چطور به اخلاق آنها پی نبرده ای ؟ !
سلیم به تندی حرف او راقطع کرد :
- مگر آنها چطورند ؟
احمد با متانت پاسخ داد :
- چاچه را خوب شنختم . او یک شیاد ، بی شرف و یک دزد است . جریان سرقت آن شب یادت می آید که آقایم مالک را نزدیک بود از هستی ساقط بکنند ؟ این چاچه و به احتمال قوی نجف خان بودند که تصمیم به نابودی خانواده شما گرفته بودند . حالا که چهره واقعی آنها فاش شد خیلی خوب می فهمم که چطور وارد باغ شدند و چه کسی بود که در را به روی آنها باز نمود در حالیکه من در باغ و حتی در راهرو را نیز بسته بودم . بله خوب به خاطرم هست .
حرف اخیر احمد با لحن تهدید بیان می شد . او می خواست بهتر سلیم را متنبه سازد و مغلوبش نماید .
اما سلیم عصبانی شد و فریاد زد :
- احمد مقام و مرتبه خودت را فراموش نکن ، با تمام اقتدار باز هم مزدور ما هستی و لذا یک مرد بی همه چیز و لاابالی ، دور از احتیاط و عقل است که ولینعمتش را شماتت کند .
احمد با متانت پاسخ داد :
از نصیحت بزرگوارانه تان خیلی متشکرم ، ولی باید بدانید احمد از این تهدید ها شانه از وظیفه مقدس انسانیت خود خالی نخواهد کرد و از تصمیمش روی بر نمی گرداند .
و پس از تاملی گفت :
- چون من در حیات مادی چیزی ندارم پس غم چیزی را هم نمی خورم و برای من فرقی نمی کند که هر چه دارم از من بگیرند چون من به زندگی حقیرانه عادت کرده ام و قانعم ولی هرگز خیانت نمی کنم و با ارتقا مقام خودم را گم نخواهم نمود .
سلیم متوجه شد که تهدید و جدل فایده ای ندارد لذا لحنش را ملایم تر و چهره اش را آرام تر کرد و در حالیکه دیگر خود را مفتضح می دید حس می کرد که تمام کار های مزدوری و سادگی های احمد یک رفتار فریب آمیز بوده است و اکنون می فهمید احمد تا چه حد باهوش و زرنگ است و حتی چاچه را نیز با تمام درایت و شیطنت فریب داده است و اکنون می دید که چطور با وجود آنکه سال های متمادی پدر و مادر و خانواده و تمام خویشان خود را اغفال می کرد در این موقع یک جوان مزدور او را به دام خود کشیده است . فکر می کرد اگر پدر و مادرش چهره حقیقی او را بشناسند چه حالی می یابند ؟
احمد که سکوت ممتد او را می دید با لحن ملایم تری گفت :
- برادرم سلیم اشتباه تو از آنجا شروع می شود که خیال می کنی چاچه و نجف خان دوستان تو هستند در حالیکه حقیقت آن است که آنها از ساده لوحی تو استفاده می کنند و ضمن اینکه پول های تو را در اختیار خویش گرفته اند دستت انداخته اند . در حقیقت تو خطا کار نیستی فقط کمی ساده لوح هستی و قربانی همین ساده لوحیت هم شده ای . باز شکر کن که آدم پولداری هستی و کمتر پول هایی که از دست رفته است معلوم می گردد اگر خدای نکرده از خانواده متوسطی بودی حالا به تو می گفتم چه روزگاری داشتی . هنوز هم دیر نشده و می توانی در زندگیت تجدید نظر کنی .
سلیم از حرفهای احمد به خود آمد و گفت :
- شاید حرف شما درست باشد اما فعلا تکلیف من چیست ؟
احمد از موفقیت خویش خوشحال شد و جواب داد :
- تنها راه چاره دوری و جدایی از رفیق نا اهل و ترک شراب است .
سلیم پس از تفکر عمیقی اظهار کرد :
- کوشش می کنم . . . اما امروز به پول زیادی محتاجم .
احمد که مقصود او را می دانست گفت :
- چون تو به اشتباهات خودت پی برده ای وقتی من خوب عملا این موضوع را دانستم آن وقت پول دادن به تو کار مشکلی نخواهد بود .
سلیم گفت :
- مگر شب پیش قرار نبود پول به من بدهی پس وعده ات را فراموش کردی ؟
احمد خندید :
- نه من هرگز وعده ام را فراموش نمی کنم در صورتی که تو هم وعده ات را فراموش نکنی .
سلیم متعجبانه پرسید :
- مگر وعده من چیست ؟
- پس دیدی که خودت فراموشکاری .
سلیم اشتباهش را فهمید و گفت :
- بسیار خوب ممتاز ، چاچه ، نجف خان و شراب را فراموش می کنم .
بعد اضافه نمود :
- حالا اگر ممکن است امروز مقداری پول به من بدهید .
احمد با متانت گفت :
- چقدر عجله می کنی ؟ پول برای چه می خواهی ؟ خوراک که برایت آماده است . در مغازه هم که می روی . . .
سلیم حرف او را قطع کرد :
- قرض هایم چی ؟
احمد گفت :
- این حرفت درست اما تمام بدهکاری هایت را توی یک صورت بنویس و به من بده و هر یک از طلبکارانت را به سراغ من بفرست من خودم ترتیب کار را خواهم داد .
سلیم از فرط غضب می لرزید . رنگش به شدت پریده بود و می خواست به احمد حمله کند اما باز هم خودداری کرد و گفت :
- یعنی شما می خواهید به مبلغ قرض من واقف بشوید و نفرات طلبکارم را هم بشناسید تا بهتر . . .
احمد حرفش را برید :
- آقای سلیم این کاری است که خود به خود انجام می شود اگر خودت انجام ندهی فرصت از دست می رود و پدرت می آید و در آن وقت از دست من دیگر کاری ساخته نخواهد بود .
سلیم فکری به خاطرش رسید و پرسید :
- مگر شما همه چیز را به پدرم نمی نویسید ؟
احمد با تبسم جواب داد :
- سلیم ، نمامی و سعایت کار من نیست .
سلیم خوشحال شد :
- قول می دهید در این باره چیزی به پدرم نگویید ؟
- نه تنها قول می دهم بلکه سوگند یاد می کنم که به هیچکس حتی به پدرتان در این خصوص حرفی نزنم . در ضمن بدان از کمک مادی هم تا آنجا که از توانم ساخته باشد دریغ نمی کنم تا از شر قرضداری خلاص بشوی اما این شرط ما زمانی برقرار خواهد بود که برادرم هم به قولش عمل کند .
سلیم کمی فکر کرد و گفت :
- -س احمد جان چند روز به من مهلت بده تا راه صواب را پیدا کنم و از کار های پست و دوستان ناپاک کناره گیری کنم .
احمد با شدت گفت :
- درست است که انسان در مورد هر کاری باید تامل و اندیشه بکند ولی این کار محتاج تامل نیست فقط کمی اراده و قوت نفس می خواهد و بس .
سلیم به آرامی گفت :
- هر چه باشد عزم و تصمیم هم راهی می خواهد .
- بسیار خوب . پس کاملا فکر کن و نتیجه قطعی را به اطلاعم برسان .
سلیم از جا برخاست و در حالی که با او دست می داد گفت :
- امیدوارم در قول خود صادق باشید .
- اطمینان داشته باشید .
سلیم از اتاق خارج شد . هیجان شدیدی بر او مستولی بود بطوری که اگر کمی خود را کنترل نمی کرد بودن شک از پله ها سرنگون می گردید . رضیه اگر چه اکثر حرفهای آنها را شنیده بود ولی حرفهای محبوبش کمتر به گوشش خورده بود زیرا احمد عادتا آهسته صحبت می کرد با وجود این کم و بیش از مذاکرات آنها پی برد که موضوع به این سدگی ها هم نیست و جریان خطرناکی در کار است . وقتی سلیم رفت او با طنازی همیشگی وارد اتاق احمد شد . احمد مطابق معمول از او استقبال کرد و رضیه با مسرت اظهار نمود :
- خوشبختانه دیدم سلیم از اتاق تو بیرون می آید نکند او را مرید خودت ساخته باشی ؟
احمد خندید :
- سلیم بچه خوب و خوش باوری است .
رضیه با تعجب پرسید :
- سببش چیست ؟
احمد دوباره خندید :
- سبب مودت بلاشک مادر شما و ماموریتی است که او به من داد و خوش باوریش هم این است که او را به هر راهی ببری بدون اندیشه می رود ، حال این راه پاک باشد یا فساد .
در این اثنا منور صبحانه احمد را آورد و احمد ساعت را نگریست و متوجه شد وقت رفتن به مغازه دیر شده بنابراین با عجله صبحانه را خورد و لباس پوشید . رضیه گفت :
- با سلیم کنار آمدی ؟
احمد تبسمی کرد :
- بله مذاکراتی با او می کنم امید زیادی هست موفق شوم .
رضیه در حالیکه در فنجان او چای می ریخت پرسید :
- مگر هنوز نتیجه قطعی معلوم نشده ؟
احمد پاسخ داد :
- عجله در هیچ کاری شایسته نیست .
رضیه در اینجا سکوت کرد و همان کاری را شروع کرد که باعث مسرت شدیدش بود یعنی کت احمد را برداشت و با آنکه احمد مخالفت می کرد به تنش کرد . مسرت آن دو را در یک لحظه که خیلی نزدیک به هم بودند را نمی توان توصیف کرد . وقتی احمد کارش را در منزل تمام کرد با سرعت به طرف گاراژ راه افتاد و لحظه ای بعد با اتومبیل به طرف مغازه رفت در حالیکه نگاههای رضیه بدرقه راهش بودند .
پایان فصل نهم
- من آنها را می شناسم خیلی هم بهتر از شما به شخصیت آنها واقفم و به همین جهت آنها را به دوستی خود برگزیده ام .
احمد خنده ای کرد :
- عجب اشتباه بزرگی ! معلوم می شود هنوز آنها را نشناخته ای ؟ من در یک برخورد به تمام خصوصیات روحی آنها واقف شدم اما تو ظرف چند سال چطور به اخلاق آنها پی نبرده ای ؟ !
سلیم به تندی حرف او راقطع کرد :
- مگر آنها چطورند ؟
احمد با متانت پاسخ داد :
- چاچه را خوب شنختم . او یک شیاد ، بی شرف و یک دزد است . جریان سرقت آن شب یادت می آید که آقایم مالک را نزدیک بود از هستی ساقط بکنند ؟ این چاچه و به احتمال قوی نجف خان بودند که تصمیم به نابودی خانواده شما گرفته بودند . حالا که چهره واقعی آنها فاش شد خیلی خوب می فهمم که چطور وارد باغ شدند و چه کسی بود که در را به روی آنها باز نمود در حالیکه من در باغ و حتی در راهرو را نیز بسته بودم . بله خوب به خاطرم هست .
حرف اخیر احمد با لحن تهدید بیان می شد . او می خواست بهتر سلیم را متنبه سازد و مغلوبش نماید .
اما سلیم عصبانی شد و فریاد زد :
- احمد مقام و مرتبه خودت را فراموش نکن ، با تمام اقتدار باز هم مزدور ما هستی و لذا یک مرد بی همه چیز و لاابالی ، دور از احتیاط و عقل است که ولینعمتش را شماتت کند .
احمد با متانت پاسخ داد :
از نصیحت بزرگوارانه تان خیلی متشکرم ، ولی باید بدانید احمد از این تهدید ها شانه از وظیفه مقدس انسانیت خود خالی نخواهد کرد و از تصمیمش روی بر نمی گرداند .
و پس از تاملی گفت :
- چون من در حیات مادی چیزی ندارم پس غم چیزی را هم نمی خورم و برای من فرقی نمی کند که هر چه دارم از من بگیرند چون من به زندگی حقیرانه عادت کرده ام و قانعم ولی هرگز خیانت نمی کنم و با ارتقا مقام خودم را گم نخواهم نمود .
سلیم متوجه شد که تهدید و جدل فایده ای ندارد لذا لحنش را ملایم تر و چهره اش را آرام تر کرد و در حالیکه دیگر خود را مفتضح می دید حس می کرد که تمام کار های مزدوری و سادگی های احمد یک رفتار فریب آمیز بوده است و اکنون می فهمید احمد تا چه حد باهوش و زرنگ است و حتی چاچه را نیز با تمام درایت و شیطنت فریب داده است و اکنون می دید که چطور با وجود آنکه سال های متمادی پدر و مادر و خانواده و تمام خویشان خود را اغفال می کرد در این موقع یک جوان مزدور او را به دام خود کشیده است . فکر می کرد اگر پدر و مادرش چهره حقیقی او را بشناسند چه حالی می یابند ؟
احمد که سکوت ممتد او را می دید با لحن ملایم تری گفت :
- برادرم سلیم اشتباه تو از آنجا شروع می شود که خیال می کنی چاچه و نجف خان دوستان تو هستند در حالیکه حقیقت آن است که آنها از ساده لوحی تو استفاده می کنند و ضمن اینکه پول های تو را در اختیار خویش گرفته اند دستت انداخته اند . در حقیقت تو خطا کار نیستی فقط کمی ساده لوح هستی و قربانی همین ساده لوحیت هم شده ای . باز شکر کن که آدم پولداری هستی و کمتر پول هایی که از دست رفته است معلوم می گردد اگر خدای نکرده از خانواده متوسطی بودی حالا به تو می گفتم چه روزگاری داشتی . هنوز هم دیر نشده و می توانی در زندگیت تجدید نظر کنی .
سلیم از حرفهای احمد به خود آمد و گفت :
- شاید حرف شما درست باشد اما فعلا تکلیف من چیست ؟
احمد از موفقیت خویش خوشحال شد و جواب داد :
- تنها راه چاره دوری و جدایی از رفیق نا اهل و ترک شراب است .
سلیم پس از تفکر عمیقی اظهار کرد :
- کوشش می کنم . . . اما امروز به پول زیادی محتاجم .
احمد که مقصود او را می دانست گفت :
- چون تو به اشتباهات خودت پی برده ای وقتی من خوب عملا این موضوع را دانستم آن وقت پول دادن به تو کار مشکلی نخواهد بود .
سلیم گفت :
- مگر شب پیش قرار نبود پول به من بدهی پس وعده ات را فراموش کردی ؟
احمد خندید :
- نه من هرگز وعده ام را فراموش نمی کنم در صورتی که تو هم وعده ات را فراموش نکنی .
سلیم متعجبانه پرسید :
- مگر وعده من چیست ؟
- پس دیدی که خودت فراموشکاری .
سلیم اشتباهش را فهمید و گفت :
- بسیار خوب ممتاز ، چاچه ، نجف خان و شراب را فراموش می کنم .
بعد اضافه نمود :
- حالا اگر ممکن است امروز مقداری پول به من بدهید .
احمد با متانت گفت :
- چقدر عجله می کنی ؟ پول برای چه می خواهی ؟ خوراک که برایت آماده است . در مغازه هم که می روی . . .
سلیم حرف او را قطع کرد :
- قرض هایم چی ؟
احمد گفت :
- این حرفت درست اما تمام بدهکاری هایت را توی یک صورت بنویس و به من بده و هر یک از طلبکارانت را به سراغ من بفرست من خودم ترتیب کار را خواهم داد .
سلیم از فرط غضب می لرزید . رنگش به شدت پریده بود و می خواست به احمد حمله کند اما باز هم خودداری کرد و گفت :
- یعنی شما می خواهید به مبلغ قرض من واقف بشوید و نفرات طلبکارم را هم بشناسید تا بهتر . . .
احمد حرفش را برید :
- آقای سلیم این کاری است که خود به خود انجام می شود اگر خودت انجام ندهی فرصت از دست می رود و پدرت می آید و در آن وقت از دست من دیگر کاری ساخته نخواهد بود .
سلیم فکری به خاطرش رسید و پرسید :
- مگر شما همه چیز را به پدرم نمی نویسید ؟
احمد با تبسم جواب داد :
- سلیم ، نمامی و سعایت کار من نیست .
سلیم خوشحال شد :
- قول می دهید در این باره چیزی به پدرم نگویید ؟
- نه تنها قول می دهم بلکه سوگند یاد می کنم که به هیچکس حتی به پدرتان در این خصوص حرفی نزنم . در ضمن بدان از کمک مادی هم تا آنجا که از توانم ساخته باشد دریغ نمی کنم تا از شر قرضداری خلاص بشوی اما این شرط ما زمانی برقرار خواهد بود که برادرم هم به قولش عمل کند .
سلیم کمی فکر کرد و گفت :
- -س احمد جان چند روز به من مهلت بده تا راه صواب را پیدا کنم و از کار های پست و دوستان ناپاک کناره گیری کنم .
احمد با شدت گفت :
- درست است که انسان در مورد هر کاری باید تامل و اندیشه بکند ولی این کار محتاج تامل نیست فقط کمی اراده و قوت نفس می خواهد و بس .
سلیم به آرامی گفت :
- هر چه باشد عزم و تصمیم هم راهی می خواهد .
- بسیار خوب . پس کاملا فکر کن و نتیجه قطعی را به اطلاعم برسان .
سلیم از جا برخاست و در حالی که با او دست می داد گفت :
- امیدوارم در قول خود صادق باشید .
- اطمینان داشته باشید .
سلیم از اتاق خارج شد . هیجان شدیدی بر او مستولی بود بطوری که اگر کمی خود را کنترل نمی کرد بودن شک از پله ها سرنگون می گردید . رضیه اگر چه اکثر حرفهای آنها را شنیده بود ولی حرفهای محبوبش کمتر به گوشش خورده بود زیرا احمد عادتا آهسته صحبت می کرد با وجود این کم و بیش از مذاکرات آنها پی برد که موضوع به این سدگی ها هم نیست و جریان خطرناکی در کار است . وقتی سلیم رفت او با طنازی همیشگی وارد اتاق احمد شد . احمد مطابق معمول از او استقبال کرد و رضیه با مسرت اظهار نمود :
- خوشبختانه دیدم سلیم از اتاق تو بیرون می آید نکند او را مرید خودت ساخته باشی ؟
احمد خندید :
- سلیم بچه خوب و خوش باوری است .
رضیه با تعجب پرسید :
- سببش چیست ؟
احمد دوباره خندید :
- سبب مودت بلاشک مادر شما و ماموریتی است که او به من داد و خوش باوریش هم این است که او را به هر راهی ببری بدون اندیشه می رود ، حال این راه پاک باشد یا فساد .
در این اثنا منور صبحانه احمد را آورد و احمد ساعت را نگریست و متوجه شد وقت رفتن به مغازه دیر شده بنابراین با عجله صبحانه را خورد و لباس پوشید . رضیه گفت :
- با سلیم کنار آمدی ؟
احمد تبسمی کرد :
- بله مذاکراتی با او می کنم امید زیادی هست موفق شوم .
رضیه در حالیکه در فنجان او چای می ریخت پرسید :
- مگر هنوز نتیجه قطعی معلوم نشده ؟
احمد پاسخ داد :
- عجله در هیچ کاری شایسته نیست .
رضیه در اینجا سکوت کرد و همان کاری را شروع کرد که باعث مسرت شدیدش بود یعنی کت احمد را برداشت و با آنکه احمد مخالفت می کرد به تنش کرد . مسرت آن دو را در یک لحظه که خیلی نزدیک به هم بودند را نمی توان توصیف کرد . وقتی احمد کارش را در منزل تمام کرد با سرعت به طرف گاراژ راه افتاد و لحظه ای بعد با اتومبیل به طرف مغازه رفت در حالیکه نگاههای رضیه بدرقه راهش بودند .
پایان فصل نهم
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 15:42 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو