رمان بازی سرنوشت قسمت بیست و سوم
فصل دهم
- ( تار عنکبوت ) -
چند دقیقه بیشتر از ورود سلیم به مغازه نگذشته بود که نجف خان سر و کله اش پیدا شد و سلیم او را به سراغ چاچه فرستاد . یک ساعت بعد جلسه هر روزی آنها تشکیل شد و سلیم پس از گزارشات جلسه اظهار کرد :
- این بچه شیطان آن طور ها هم که به نظر می رسید ساده نیست بلکه با حیله و نیرنگ تمام کار های ما را زیر نظر گرفت و بالاخره هم توانست به ریش همه ما بخندد.
سپس برخورد خود را با او با آب و تاب بیان کرد و در حالیکه چاچه و نجف خان را سرزنش می کرد که چرا این بی احتیاطی را کرده و او را به جلسات خود راه داده اند ، گفت :
- اگر به زودی شر او را از سر خود کم نکنیم نه تنها بساط ما را به هم می زند بلکه ما را به دست قانون هم می سپارد .
او و نجف خان متوجه چاچه بودند . او پس از کمی فکر سر بلند کرد و در حالیکه گویی به نتیجه رسیده متکبرانه گفت :
- سلیم چرا اندوهگینی ؟ با وجود شیطنت و زرنگی باز او را به دام خواهیم انداخت ؟آن هم دامی که او خودش با دست خودش تنیده است . غصه نخور . . .
و در برابر چشمان حیرت زده آن دو مغازه را ترک گفت . سلیم و نجف خان بدون شک می گفتند احمد هرگز به دام نمی افتد هوش او فوق العاده است ، یک ساعت بعد سر و کله چاچه پیدا شد و در حالیکه برق پیروزی در چشمانش می درخشید با غرور همیشگی روی صندلی نشست و در این حال بسته ای در دست داشت . سلیم با تعجب پرسید :
- چاچه کجا رفته بودی و این بسته چیست ؟
چاچه خنده بلندی کرد و جواب داد :
- در این بسته شیشه عمر و خوشبختی آن پسره است که شما ها خیال کرده اید می تواند با چاچه هم در بیفتد . این را گفته و سپس بسته را گشود و چند قطعه عکس که هنوز مرطوب بود و نشان می داد تازه از عکاسخانه گرفته شده بیرون آورد و روی میز گذاشت . یکی از عکس ها مربوط به صحنه ای بود که احمد با خنده گل به گردن ممتاز می انداخت . عکس دیگر احمد و ممتاز را در حال دست دادن نشان می داد . در عکس سوم امد گیلاس بزرگی سر می کشید و دو قطعه عکس دیگر که یکی کهنه و دیگری جدید تر بود عکس تنهایی ممتاز را نشان می داد .
سلیم با تعجب پرسید :
- خوب ، اینها به چه درد می خورند ؟
چاچه خنده مرگ باری کرد :
- به چه درد می خورند ؟ اینها موجب نابودی قطعی احمد اند ، آن هم با وضعی اسفناک . فوری نامه ای که می گویم به پدرت بنویس . عکس ها را هم ضمیمه می کنم . مطمئن باش هیچ دلیلی نمی تواند او را تبرئه کند .
نامه نوشته شد و عکس ها ضمیمه گردید . هر سه از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند . چاچه گفت :
- مرا نمی شناسید ؟ من که شهری را به هم می زنم چطور این پسره شیرخوار با من در می افتد ؟
نجف خان پس از مدت ها سکوت لب باز کرد :
- اگر کاردانی تو نبود بدون شک می بایستی از ترس قانون از این شهر فرار کنیم .
نامه در عض یک روز به دست مالک رسد . او در دهلی و نزد برادرش بود و تصمیم داشت تا چند هفته دیگر هم آنجا بماند . احمد نیز مرتب گزارشات تجارتخانه را برای او می نوشت و خیالش را آسوده می کرد . ساعت نه صبح آن روز مشتاق احمد نامه جدید را آورد ولی یکدفعه چشم مالک به خط سلیم خورد . تعجب کرد که چه شده سلیم برای او نامه نوشته او که سال به سال هم سراغ پدرش را نمی گرفت . به هر حال سر پاکت را گشود و با کمال حیرت چند قطعه عکس از داخل آن بیرون آورد و چون دقیقا به آنها نگریست یکدفعه ضربان قلبش شدت گرفت . در این موقع خطوطی زیر یکی از عکس ها دید که درشت نوشته بود : " احمد میلیونر و ممتاز بیگم رقاصه و خواننده مشهور کلکته در حالیکه احمد رفیق او در حال مستی گل نثار گردنش می کند . "
چشم مالک سیاهی رفت . دست یرد و عکس دیگری برداشت و باز هم زیر آن را خواند : " احمد میلیونر در حال باده نوشی " زیر عکس دیگر نوشته بود : " احمد در منتهای شادی با محبوبه اش در حال راز و نیاز "
پشت یک عکس کهنه که چهره تنهایی ممتاز روی آن نمایان بود نوشته شده بود :
" احمد محبوب و دلنوازم ! می دانم چقدر دوستم داری و در راه عشق من تا چه حد جانفشانی کرده ای . بدان عزیزم که من نیز بی اندازه دوستت دارم . البته تو تمام ثروت و مکنت خودت را نثار من کردی و چون به تنگدستی افتادی حاضر شدی در منزل مالک میلیونر به عنوان مزدوری کار کنی . من نمی دانم تو با کدام زرنگی توانستی دل آن مالک خر پول را به خود معطوف کنی ولی تعجب است که اغلب پولداران خیلی احمقند . شاید هم تو او را احمق کرده باشی . خوب ، هر چه هست من آرزو نداشتم به خود اینقدر زحمت بدهی و همانطور که پیشنهاد کردم می توانستیم از پول روزانه ای که کسب می کنم امرا معاش نماییم . عزیزم مگر این منزل و این تشکیلات مال تو نیست و تو برای من نخریدی ؟ اما تو شهامتی مافوق تصور داری ! دعای من در حق تو این است که هر چه زود تر مشتت پر و کیسه ات مملو از پول های مالک شود . تو هر کاری را اراده کنی می توانی انجام بدهی به امید روز های آینده و خوشبختی هر دو مان . معشوقه وفادارت ممتاز "
تاریخ عکس درست مربوط به مواقعی بود که احمد به استخدام مالک در آمده بود ، مالک به عجله عکس بزرگتری را که متعلق به ممتاز بود برداشت . این عکس نسبتا جدید بود و پشت آن این خطوط به چشم می خورد :
" احمد . . . آه احمد محبوب و عزیز . به خدا دارم دیوانه می شوم . مهارت و تردستی تو را می شنوم و ساعت ها دهانم از حیرت باز می ماند و از خود می پرسم آیا امکان دارد ؟ ولی لیاقت ذاتی تو را که به حساب می آورم خیلی زود می فهمم از مزدوری به منشی گری رسیدنت کار دشواری نبوده و همگی بستگی به هوش و درایت تو داسته به هر حال خدا را شکر که کارت خوب شد . هیچ نمی فهمم آخر چطور ممکن است آدم خود را عمدا زخمی و مجروح کند ؟ به هر حال جالب بود از اینکه آن چند نفر دزد را به منزل راه دادی و بعد برای رد گم کردن طبق نقشه قبلی آنها مختصرا مجروحت کردند . البته تمام اینها به خاطر آن بود که پول های مالک را بطور غیر مستقیم به چنگ بیاوری . راستی خیلی از تو گله دارم . چرا کمتر به دیدن من می آیی سابق هر روز می دیدمت اما حالا هفته ای یا دو هفته و یا ماهی یک بار به سراغم می آیی . البته حق داری . . . چون اتاق تو را به طبقه دوم منزل مالک برده اند و اگر بخواهی شبانه به نزدم بیایی ممکن است همه بفهمند به خصوص اینکه باید سحرگاه باز گردی . اما عزبزم همیشه جای تو را در بسترم خالی می بینم . دیگر نمی خواهم بشنوم حتی بطور تظاهر هم که باشد با رضیه گرم بگیری عزیزم زن ها حسودند و هرگز نمی خواهند محبوبشان با دیگری گرم بگیرد . چند روز پیش در بندر دیدمت پشت رل نشسته بودی و رضیه کنارت بود . نمی دانی چقدر سوختم تا توانستم تحمل کنم . از قطعه الماس که برایم فرستادی متشکرم . شرط می بندم قیمتش از هشت هزار تجاوز می کند یا به گفته استاد شش هزار می ارزد . در پایان در حالی که آغوشم را برای تو و لب هایم را به خاطر بوسه های گرمت می گشایم آرزو دارم در انعام استاد کوتاهی نکنی که ممکن است راز ما را فاش کند . چون او همه چیز را درباره ما می داند ، امیدوارم هر چه زود تر باز میلیونر شوی "
" ممتاز بیقرارت "
این خطوط طوری نوشته شده بود که عقل را می برد و به حیرت وا می داشت و نگرانی مالک از جایی بود که حالا می دید گذشته احمد چه بوده که اینقدر در نگفتنش اصرار داشت و چطور عمری را با ریا و دغل بازی در منزل او گذرانده است . حال می فهمید که دزد ها از کجا جای پول ها را می دانستند و چه کسی در باغ را به روی آنها گشوده بود . مگر این نقشه کار کسی جز احمد می توانست باشد ؟ آیا ممکن است کسی استاد علم و راننده ماهری باشد و به یک لقمه نان مزدوری بسازد ؟ حالا می فهمید چطور این جوان او را دست انداخته بوده و دلخوری مالک بیشتر از آن بود که ناموس خود ، همسر و دخترش را آزادانه در برابر این مرد سفاک می گذاشت . زیر لب گفت :
" مالک تو که اینقدر احمق نبودی ! حماقت بیشتر از این هم ممکن است . "
به سادگی خودش می خندید و سپس ایمان و نماز خوانی و درستی احمد را در برابر چشم مجسم کرد و همه را یک ریا کاری محض شمرد و بالاخره به خود تسلی داد و گفت :
" مالک تو که بشر هستی . خدا به آسانی تو را که درایتی کامل داری از حقیقت امر آگاه نمود . "
و در این حال می خواست سکته کند . پیش خود می گفت آیا به همسر و دخترش حمله نکرده است ؟ به خود لعنت کرد و از جا برخاست اما از روی پایش نامه ای به زمین افتاد . خم شد و همانطور ایستاده آن را خواند :
" پدر بزرگوار و در عین حال خوش باورم را سلام عرض می کنم .
پس از تقدیم احترامات لازم است بگویم من از همان ابتذا از احمد بدم می آمد و از دیدنش منزجر می گردیدم و وجدام به من می گفت احمد یک جانی ، شیطان و محیلی بیش نیست اما هیچکس حرف مرا باور نمی کرد و کوچک و بزرگ با شنیدن اینها سرم داد می کشیدند و توبیخم می کردند اما من تحقیقات خودم را رها نکردم . بالاخره تصمیم داشتم یک روز نقاب از چهره او برداشته و چهره واقعیش را به همه بشناسانم . از آن جایی که نمی توان حقیقت را برای همیشه مکتوم داشت و به روی آن ، پرده های ضخیم دنائت و رذالت را کشید اخیرا با تاجر جوانی که در منزل ممتاز رفت و آمد دارد آشنا شدم او برایم تعرسف کرد که احمد را چند بار آنجا دیده و به خصوص یک شب از نثار کردن پول هنگفت به پای ممتاز به سختی در شگفت شده بوده است . چون آن مرد احمد را بار ها در مغازه شما دیده و او را می شناخت از روی خیر خواهی این گوشزد را به من کرد . حالا که شما مسافرت هستید احمد هم از آزادی استفاده کرده و غالبا شب ها را تا صبح در آنجا می گذراند . پس از گفتار آن مرد و تحقیق و باز پرسی شخصی معلوم شد حرفهای آن مرد درست است و چون برای اثبات گناه احمد دلیل و مدرکی در دست نداشتم یک روز مخفیانه اتاق او را به هم زدم تا اینکه در گوشه ای چشمم به چند بطری مملو از شراب های خارجی افتاد و پس از جستجوی زیاد از میان کتاب هایش این چند قطعه عکس را یافتم . خواستم شما را در حال مسافرت و استراحت ، آزرده خاطر نسازم ولی دو امر مرا یه این کار وا داشت یکی اینکه امر اقتصادی شما هر روز خسارات بزرگی می خورد که اگر کمر شکن نباشد جبرانش بسیار مشکل است و دیگری خواهر ساده لوحم که او را دوست دارد و همیشه در کنار اوست . امید است دیگر تردید به خود راه ندهید و حتی غیر مستقیم در منزل ممتاز وارد شده و حقایق را در یابید ، تازه اگر ممتاز هم اعترافی نکند مستخدمش این کار را خواهد کرد و باز هم در منزل خودمان اگر در قفسه کتاب های او تفحص کنید به بطری های مشروب بر می خورید . تا اینجا وظیفه ام بود به شما کمک کنم و پس از این را به خودتان و به کاردانی شما واگذار می کنم . ضمنا مواظب باشید احمد خیلی زیرک است و ممکن است قبل از گرفتاری فرار کند . در پایان دست شما را می بوسم و سلامتی تان را آرزو می کنم . "
به امید دیدار فوری : سلیم فرزند و خادم شما
این نامه کار خود را کرد و طبق پیش بینی چاچه مالک را دیوانه کرد . او عکس ها و نامه را دوباره در پاکت گذاشت و بلافاصله لوازمش را جمع کرد و یک بلیط هواپیما خرید و در حالیکه مشتاق احمد از کار مستعجل او متحیر شده بود مالک یک پیشنهاد مهم تجارتی را بهانه کرد و به سرعت به جانب کلکته حرکت نمود و یک راست به خانه ممتاز رفت . ممتاز که سخت مورد تهدید چاچه قرار گرفته بود تا یک سری دروغ بر ضد احمد تحویل مالک دهد و گرنه سخت مورد محاکمه قانونی قرار می گیرد . ممتاز که خود را در خطر می دید و از طرف دیگر آن بچه احمق و پولدار یعنی سلیم را نمی خواست از دست بدهد حاضر شد آن جوان بیگناه یعنی احمد را فدای خواسته های خود و مشتی شیطان شیاد و سیاه دل دیگر بکند . بنابراین پس از دروغ های بسیار عکس ها و نوشته ها را تصدیق کرد و اضافه نمود :
- من یک رقاصه ام و هر کار می کنم صرفا به خاطر پول است ، پول . . . !
سپس مالک به منزل رفت . آن روز شوم رضیه خانه نبود و به مهمانی رفته بود ولی مادرش از آمدن غیر مترقبه و چهره خشمگین شوهر خود قاصدی چیز فهم و در عین حال سهمگینی را حدس زد زیرا او چهره شوهرش را در هر حالتی خوب می شناخت و به راز درونش پی می برد . مالک یک راست به اتاق احمد رفت و خیلی زود بطری های مشروب را یافت . سلیم سفاک خیلی خوب نقشه اش را ترتیب داده بود . دیگر احتیاج به فکر با تامل نبود . با حال دگرگون به مغازه رفت و چندانکه خوانندگان عزیز متوجه شدند او را به دست پلیس سپرد . وقتی احمد را بردند مالم بلافاصله به اتفاق دو تن دیگر از منشی هایش شروع به بازبینی دفاتر حساب نمود و با آنکه دقیق و سریع کار می کرد از صبح تا ساعت هشت شب متوالیا قلم در دستش بود و حساب می کرد اما اثری از خیانت دزدی در آنها نمی دید و پیش خود می گفت چطور این جوان فریب کار دست برد زده که معلوم نیست .
وقتی سلیم صحبت از دستبرد در نامه خود کرده بود مالک پیش خود می گفت بی شک احمد سی چهل هزار روپیه دزدیده اما اکنون حتی نیم روپیه هم در معاملات انجام شده کسر نمی دید و تمام حساب ها با هم می خواند . پس از انجام محاسبات شروع به تحقیقات شفاهی کرد مثلا از دو نفر منشی راجع به احمد چیز هایی پرسید از جمله او چه وقت به مغازه می آمد و شب ها چه ساعتی آنجا را ترک می کرد و روزی چند بار به مدت تقریبا طولانی از مغازه بیرون می رفت با چه جور اشخاص رفت و آمد داشت و به خصوص قیافه استاد را برای آنها تشریح کرد و پرسید آیا او را دیده اند اما از گزارشات آن دو که تمام بیان صادق و حقیقت بود چیزی دستگیر مالک نگردید و مدرکی به دست نیاورد . بالاخره مجبور به بستن تجارتخانه و رفتن به منزل گردید .
رضیه چون بعد از ظهر از مهمانی مراجعت کرده بود مادرش جریان را برای او تعریف نمود وقتی رضیه به اتاق دوید تا بطری هایی را که مادر به آنه اشاره می کرد ببیند با کمال تعجب دریافت این همان بطری هایی است که در اتاق سلیم دیده و بلافاصله از مغزش خطور کرد که بر ضد احمد دسیسه ای چیده اند ضمنا مذاکرات آن شب و آن روز صبح سلیم و احمد را خوب به یاد آورد و پیش خود بطور مسلم گفت این دسیسه است و کار سلیم هم می باشد . قلبش به شدت می طپید و اشک مانند باران از چشمش سرازیر بود . هر قدر می خواست خودش را تسلی دهد قدرت نداشت با خود گفت حتما واقعه شومی به وجود آمده است .
و زیر لب با خود نجوا می کرد :
- ای خدا ! احمد محبوبم را خودت حفظ کن . . . او که خیلی پاک و عفیف است . در ایمان او هیچگونه شکی نیست . شراب نوشی کاری است که از او بر نمی آید من خودم بار ها متوجه این موضوع شده ام مگر در آن شب که سلیم به او شراب داد او همه را زیر میز خالی نکرد ؟ این بطری ها چطور به اتاق او آمده ؟
تا شب چند ساعتی مانده بود و این چند ساعت را رضیه با حالتی بسیار آشفته سپری کرد . هنوز غروب بود که سلیم برخلاف همیشه و با چهره ای متبسم که حاکی از پیروزی بود به خانه وارد شد . رضیه این زود آمدن و به خصوص خوشحالی کم سابقه او را مربوط به همین واقعه دانست . هنوز سلیم لباسش را در نیاورده بود که بوق اتومبیل احمد شنیده شد . رضیه دوان دوان خود را به در باغ رساند . قلبش به شدت می زد و می خواست تمام حقایق را از زبان خود احمد بشنود ولی با کمال تعجب به عوض محبوبش ، پدر خود را مشاهده کرد . سرش به دوران افتاد و چشمش سیاهی رفت . آه چه بلایی به سر احمد آمده بود ! به جای احمد یک شوفر پشت ماشین نشسته و پدرش نیز در کنار او قرار داشت . دیگر یقین کرد حادثه ناگواری که پیش بینی می کرده به سراغ احمد آمده است . سلیم با پدرش دست داد و رضیه پرسید :
- پدر جان احمد کجاست ؟ چرا همراه شما نیامد ؟
مالک که از دیدن سلیم تا حدی شاد شده بود از این سوال رضیه قیافه اش در هم رفت و با عصبانیت گفت :
- رفت به جهنم .
رضیه و مادرش از این حرف او دچار حیرت شدند اما رضیه قانع نشد و دوباره پرسید :
- پدر جان مگر احمد چه کرده ؟ چرا . . .
مالک حرف او را برید و به او نهیب زد :
- دخترم رضیه خواهش می کنم دیگر اسمی از آن پسره بی ایمان و پست فطرت و دغل پیش من نبری . فعلا هم بگذار فکرم راحت باشد .
رضیه همه چیز را فهمید و تبسم سلیم هم حدس او را مبدل به یقین کرد . این زهرخند او را مشتعل نمود و تصمیم گرفت از محبوبش دفاع کند . در حالیکه بغض گلویش را می فشرد با نهایت اندوه گفت :
- پدر جان به تو دروغ گفته اند . به او جفا شده و آنچه به شما گفته شده تهمت به اوست تهمت محض ، من احمد را خوب می شناسم او جان می دهد اما یک قدم از راه راستی منحرف نمی شود .
مالک که از این حرفهای دخترش خیلی عصبانی شده بود فریاد زد :
- رضیه خاموش باش . اینطور یاوه گویی نکن . تو را چه که از آن جوان پست دفاع می کنی ؟ !
رضیه به شدت می گریست و می گفت :
- او استاد من است . من عطوفت و جانفشانی او را هرگز فراموش نمی کنم . آخر چطور شد که نظر شما پدر جان نسبت به او برگشت ؟ مگر به او آنقدر مهربانی و محبت نمی کردید ؟ آیا صد ها بار از حسن اخلاق و شایستگی او تعریف و تمجید نمی کردید ؟ آیا جان بازی او را در آن شب سرقت از یاد برده اید ؟
مالک که حرص می کشید در میان سوالات دخترش فریاد زد :
- تمام اینها دسیسه و خدعه و نیرنگ بود . آن پسره می خواست اغفالم کند اما چه خوب که زود فهمیدم .
رضیه گفت :
- پدر جان جرم او را چطور ثابت می کنید ؟
حوصله مالک سر رفته بود ناچار دست به جیب کرد و پاکت بزرگی بیرون کشید و گفت :
- آن پست فطرت حتی تو را هم گول زده . بگیر اینها را تماشا کن .
رضیه پاکت را گشود و با کمال تعجب عکس ها را دید و نوشته ها را خواند . بعد در حالیکه آهسته گریه می کرد به مضمون آنها پی برد . سلیم با لذت ، مادرش با بی خیالی و حیرت و پدرش با نفرت زیر چشمی او را می نگریستند . بالاخره رضیه نامه سلیم را پیش رو گذاشت و مشغول خواندن شد . سلیم با تکبر بیش از اندازه او را می پایید . در این موقع پدرش گفت :
- اگر کیاست سلیم نبود کارم ساخته بود هرگز نمی توانستم در عالم بی خبری از یک چنین دسیسه بزرگی آگاهی پیدا کنم . سلیم راست می گفت من آدم خوش باوری بودم و این خوش باوری به حماقت رسید که گذاشتم یک نفر جانی و دزد و خائن با آزادی در خانه ام زندگی کند . آه که چه اشتباه بزرگی کردم .
رضیه فهمید حمله از کدام جانب به سوی پدرش بوده و از این جهت حق به پدر خود داد زیرا او را خام کرده بودند . حتی کلمه ای در خصوص سلیم به پدر نگفت جون می دانست هم اکنون به قدری او را آتش زده اند که هیچ حرف حسابی به خرجش نمی رود . مگر جز این نیست که در یک حریق بزرگ خشک و تر با هم می سوزد ؟
در حالیکه هنوز ژاله های اشک روی مژگانش می درخشید عکس ها را برداشت و اتاق را ترک گفت . مالک و سلیم از وضع و سکوت او رضایت حاصل نموده و با خود می گفتند :
- بدون شک رضیه به اشتباه خود پی برده .
و ترک نمودن و گریه او را به خجالتش تعبیر نمودند .
- ( تار عنکبوت ) -
چند دقیقه بیشتر از ورود سلیم به مغازه نگذشته بود که نجف خان سر و کله اش پیدا شد و سلیم او را به سراغ چاچه فرستاد . یک ساعت بعد جلسه هر روزی آنها تشکیل شد و سلیم پس از گزارشات جلسه اظهار کرد :
- این بچه شیطان آن طور ها هم که به نظر می رسید ساده نیست بلکه با حیله و نیرنگ تمام کار های ما را زیر نظر گرفت و بالاخره هم توانست به ریش همه ما بخندد.
سپس برخورد خود را با او با آب و تاب بیان کرد و در حالیکه چاچه و نجف خان را سرزنش می کرد که چرا این بی احتیاطی را کرده و او را به جلسات خود راه داده اند ، گفت :
- اگر به زودی شر او را از سر خود کم نکنیم نه تنها بساط ما را به هم می زند بلکه ما را به دست قانون هم می سپارد .
او و نجف خان متوجه چاچه بودند . او پس از کمی فکر سر بلند کرد و در حالیکه گویی به نتیجه رسیده متکبرانه گفت :
- سلیم چرا اندوهگینی ؟ با وجود شیطنت و زرنگی باز او را به دام خواهیم انداخت ؟آن هم دامی که او خودش با دست خودش تنیده است . غصه نخور . . .
و در برابر چشمان حیرت زده آن دو مغازه را ترک گفت . سلیم و نجف خان بدون شک می گفتند احمد هرگز به دام نمی افتد هوش او فوق العاده است ، یک ساعت بعد سر و کله چاچه پیدا شد و در حالیکه برق پیروزی در چشمانش می درخشید با غرور همیشگی روی صندلی نشست و در این حال بسته ای در دست داشت . سلیم با تعجب پرسید :
- چاچه کجا رفته بودی و این بسته چیست ؟
چاچه خنده بلندی کرد و جواب داد :
- در این بسته شیشه عمر و خوشبختی آن پسره است که شما ها خیال کرده اید می تواند با چاچه هم در بیفتد . این را گفته و سپس بسته را گشود و چند قطعه عکس که هنوز مرطوب بود و نشان می داد تازه از عکاسخانه گرفته شده بیرون آورد و روی میز گذاشت . یکی از عکس ها مربوط به صحنه ای بود که احمد با خنده گل به گردن ممتاز می انداخت . عکس دیگر احمد و ممتاز را در حال دست دادن نشان می داد . در عکس سوم امد گیلاس بزرگی سر می کشید و دو قطعه عکس دیگر که یکی کهنه و دیگری جدید تر بود عکس تنهایی ممتاز را نشان می داد .
سلیم با تعجب پرسید :
- خوب ، اینها به چه درد می خورند ؟
چاچه خنده مرگ باری کرد :
- به چه درد می خورند ؟ اینها موجب نابودی قطعی احمد اند ، آن هم با وضعی اسفناک . فوری نامه ای که می گویم به پدرت بنویس . عکس ها را هم ضمیمه می کنم . مطمئن باش هیچ دلیلی نمی تواند او را تبرئه کند .
نامه نوشته شد و عکس ها ضمیمه گردید . هر سه از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند . چاچه گفت :
- مرا نمی شناسید ؟ من که شهری را به هم می زنم چطور این پسره شیرخوار با من در می افتد ؟
نجف خان پس از مدت ها سکوت لب باز کرد :
- اگر کاردانی تو نبود بدون شک می بایستی از ترس قانون از این شهر فرار کنیم .
نامه در عض یک روز به دست مالک رسد . او در دهلی و نزد برادرش بود و تصمیم داشت تا چند هفته دیگر هم آنجا بماند . احمد نیز مرتب گزارشات تجارتخانه را برای او می نوشت و خیالش را آسوده می کرد . ساعت نه صبح آن روز مشتاق احمد نامه جدید را آورد ولی یکدفعه چشم مالک به خط سلیم خورد . تعجب کرد که چه شده سلیم برای او نامه نوشته او که سال به سال هم سراغ پدرش را نمی گرفت . به هر حال سر پاکت را گشود و با کمال حیرت چند قطعه عکس از داخل آن بیرون آورد و چون دقیقا به آنها نگریست یکدفعه ضربان قلبش شدت گرفت . در این موقع خطوطی زیر یکی از عکس ها دید که درشت نوشته بود : " احمد میلیونر و ممتاز بیگم رقاصه و خواننده مشهور کلکته در حالیکه احمد رفیق او در حال مستی گل نثار گردنش می کند . "
چشم مالک سیاهی رفت . دست یرد و عکس دیگری برداشت و باز هم زیر آن را خواند : " احمد میلیونر در حال باده نوشی " زیر عکس دیگر نوشته بود : " احمد در منتهای شادی با محبوبه اش در حال راز و نیاز "
پشت یک عکس کهنه که چهره تنهایی ممتاز روی آن نمایان بود نوشته شده بود :
" احمد محبوب و دلنوازم ! می دانم چقدر دوستم داری و در راه عشق من تا چه حد جانفشانی کرده ای . بدان عزیزم که من نیز بی اندازه دوستت دارم . البته تو تمام ثروت و مکنت خودت را نثار من کردی و چون به تنگدستی افتادی حاضر شدی در منزل مالک میلیونر به عنوان مزدوری کار کنی . من نمی دانم تو با کدام زرنگی توانستی دل آن مالک خر پول را به خود معطوف کنی ولی تعجب است که اغلب پولداران خیلی احمقند . شاید هم تو او را احمق کرده باشی . خوب ، هر چه هست من آرزو نداشتم به خود اینقدر زحمت بدهی و همانطور که پیشنهاد کردم می توانستیم از پول روزانه ای که کسب می کنم امرا معاش نماییم . عزیزم مگر این منزل و این تشکیلات مال تو نیست و تو برای من نخریدی ؟ اما تو شهامتی مافوق تصور داری ! دعای من در حق تو این است که هر چه زود تر مشتت پر و کیسه ات مملو از پول های مالک شود . تو هر کاری را اراده کنی می توانی انجام بدهی به امید روز های آینده و خوشبختی هر دو مان . معشوقه وفادارت ممتاز "
تاریخ عکس درست مربوط به مواقعی بود که احمد به استخدام مالک در آمده بود ، مالک به عجله عکس بزرگتری را که متعلق به ممتاز بود برداشت . این عکس نسبتا جدید بود و پشت آن این خطوط به چشم می خورد :
" احمد . . . آه احمد محبوب و عزیز . به خدا دارم دیوانه می شوم . مهارت و تردستی تو را می شنوم و ساعت ها دهانم از حیرت باز می ماند و از خود می پرسم آیا امکان دارد ؟ ولی لیاقت ذاتی تو را که به حساب می آورم خیلی زود می فهمم از مزدوری به منشی گری رسیدنت کار دشواری نبوده و همگی بستگی به هوش و درایت تو داسته به هر حال خدا را شکر که کارت خوب شد . هیچ نمی فهمم آخر چطور ممکن است آدم خود را عمدا زخمی و مجروح کند ؟ به هر حال جالب بود از اینکه آن چند نفر دزد را به منزل راه دادی و بعد برای رد گم کردن طبق نقشه قبلی آنها مختصرا مجروحت کردند . البته تمام اینها به خاطر آن بود که پول های مالک را بطور غیر مستقیم به چنگ بیاوری . راستی خیلی از تو گله دارم . چرا کمتر به دیدن من می آیی سابق هر روز می دیدمت اما حالا هفته ای یا دو هفته و یا ماهی یک بار به سراغم می آیی . البته حق داری . . . چون اتاق تو را به طبقه دوم منزل مالک برده اند و اگر بخواهی شبانه به نزدم بیایی ممکن است همه بفهمند به خصوص اینکه باید سحرگاه باز گردی . اما عزبزم همیشه جای تو را در بسترم خالی می بینم . دیگر نمی خواهم بشنوم حتی بطور تظاهر هم که باشد با رضیه گرم بگیری عزیزم زن ها حسودند و هرگز نمی خواهند محبوبشان با دیگری گرم بگیرد . چند روز پیش در بندر دیدمت پشت رل نشسته بودی و رضیه کنارت بود . نمی دانی چقدر سوختم تا توانستم تحمل کنم . از قطعه الماس که برایم فرستادی متشکرم . شرط می بندم قیمتش از هشت هزار تجاوز می کند یا به گفته استاد شش هزار می ارزد . در پایان در حالی که آغوشم را برای تو و لب هایم را به خاطر بوسه های گرمت می گشایم آرزو دارم در انعام استاد کوتاهی نکنی که ممکن است راز ما را فاش کند . چون او همه چیز را درباره ما می داند ، امیدوارم هر چه زود تر باز میلیونر شوی "
" ممتاز بیقرارت "
این خطوط طوری نوشته شده بود که عقل را می برد و به حیرت وا می داشت و نگرانی مالک از جایی بود که حالا می دید گذشته احمد چه بوده که اینقدر در نگفتنش اصرار داشت و چطور عمری را با ریا و دغل بازی در منزل او گذرانده است . حال می فهمید که دزد ها از کجا جای پول ها را می دانستند و چه کسی در باغ را به روی آنها گشوده بود . مگر این نقشه کار کسی جز احمد می توانست باشد ؟ آیا ممکن است کسی استاد علم و راننده ماهری باشد و به یک لقمه نان مزدوری بسازد ؟ حالا می فهمید چطور این جوان او را دست انداخته بوده و دلخوری مالک بیشتر از آن بود که ناموس خود ، همسر و دخترش را آزادانه در برابر این مرد سفاک می گذاشت . زیر لب گفت :
" مالک تو که اینقدر احمق نبودی ! حماقت بیشتر از این هم ممکن است . "
به سادگی خودش می خندید و سپس ایمان و نماز خوانی و درستی احمد را در برابر چشم مجسم کرد و همه را یک ریا کاری محض شمرد و بالاخره به خود تسلی داد و گفت :
" مالک تو که بشر هستی . خدا به آسانی تو را که درایتی کامل داری از حقیقت امر آگاه نمود . "
و در این حال می خواست سکته کند . پیش خود می گفت آیا به همسر و دخترش حمله نکرده است ؟ به خود لعنت کرد و از جا برخاست اما از روی پایش نامه ای به زمین افتاد . خم شد و همانطور ایستاده آن را خواند :
" پدر بزرگوار و در عین حال خوش باورم را سلام عرض می کنم .
پس از تقدیم احترامات لازم است بگویم من از همان ابتذا از احمد بدم می آمد و از دیدنش منزجر می گردیدم و وجدام به من می گفت احمد یک جانی ، شیطان و محیلی بیش نیست اما هیچکس حرف مرا باور نمی کرد و کوچک و بزرگ با شنیدن اینها سرم داد می کشیدند و توبیخم می کردند اما من تحقیقات خودم را رها نکردم . بالاخره تصمیم داشتم یک روز نقاب از چهره او برداشته و چهره واقعیش را به همه بشناسانم . از آن جایی که نمی توان حقیقت را برای همیشه مکتوم داشت و به روی آن ، پرده های ضخیم دنائت و رذالت را کشید اخیرا با تاجر جوانی که در منزل ممتاز رفت و آمد دارد آشنا شدم او برایم تعرسف کرد که احمد را چند بار آنجا دیده و به خصوص یک شب از نثار کردن پول هنگفت به پای ممتاز به سختی در شگفت شده بوده است . چون آن مرد احمد را بار ها در مغازه شما دیده و او را می شناخت از روی خیر خواهی این گوشزد را به من کرد . حالا که شما مسافرت هستید احمد هم از آزادی استفاده کرده و غالبا شب ها را تا صبح در آنجا می گذراند . پس از گفتار آن مرد و تحقیق و باز پرسی شخصی معلوم شد حرفهای آن مرد درست است و چون برای اثبات گناه احمد دلیل و مدرکی در دست نداشتم یک روز مخفیانه اتاق او را به هم زدم تا اینکه در گوشه ای چشمم به چند بطری مملو از شراب های خارجی افتاد و پس از جستجوی زیاد از میان کتاب هایش این چند قطعه عکس را یافتم . خواستم شما را در حال مسافرت و استراحت ، آزرده خاطر نسازم ولی دو امر مرا یه این کار وا داشت یکی اینکه امر اقتصادی شما هر روز خسارات بزرگی می خورد که اگر کمر شکن نباشد جبرانش بسیار مشکل است و دیگری خواهر ساده لوحم که او را دوست دارد و همیشه در کنار اوست . امید است دیگر تردید به خود راه ندهید و حتی غیر مستقیم در منزل ممتاز وارد شده و حقایق را در یابید ، تازه اگر ممتاز هم اعترافی نکند مستخدمش این کار را خواهد کرد و باز هم در منزل خودمان اگر در قفسه کتاب های او تفحص کنید به بطری های مشروب بر می خورید . تا اینجا وظیفه ام بود به شما کمک کنم و پس از این را به خودتان و به کاردانی شما واگذار می کنم . ضمنا مواظب باشید احمد خیلی زیرک است و ممکن است قبل از گرفتاری فرار کند . در پایان دست شما را می بوسم و سلامتی تان را آرزو می کنم . "
به امید دیدار فوری : سلیم فرزند و خادم شما
این نامه کار خود را کرد و طبق پیش بینی چاچه مالک را دیوانه کرد . او عکس ها و نامه را دوباره در پاکت گذاشت و بلافاصله لوازمش را جمع کرد و یک بلیط هواپیما خرید و در حالیکه مشتاق احمد از کار مستعجل او متحیر شده بود مالک یک پیشنهاد مهم تجارتی را بهانه کرد و به سرعت به جانب کلکته حرکت نمود و یک راست به خانه ممتاز رفت . ممتاز که سخت مورد تهدید چاچه قرار گرفته بود تا یک سری دروغ بر ضد احمد تحویل مالک دهد و گرنه سخت مورد محاکمه قانونی قرار می گیرد . ممتاز که خود را در خطر می دید و از طرف دیگر آن بچه احمق و پولدار یعنی سلیم را نمی خواست از دست بدهد حاضر شد آن جوان بیگناه یعنی احمد را فدای خواسته های خود و مشتی شیطان شیاد و سیاه دل دیگر بکند . بنابراین پس از دروغ های بسیار عکس ها و نوشته ها را تصدیق کرد و اضافه نمود :
- من یک رقاصه ام و هر کار می کنم صرفا به خاطر پول است ، پول . . . !
سپس مالک به منزل رفت . آن روز شوم رضیه خانه نبود و به مهمانی رفته بود ولی مادرش از آمدن غیر مترقبه و چهره خشمگین شوهر خود قاصدی چیز فهم و در عین حال سهمگینی را حدس زد زیرا او چهره شوهرش را در هر حالتی خوب می شناخت و به راز درونش پی می برد . مالک یک راست به اتاق احمد رفت و خیلی زود بطری های مشروب را یافت . سلیم سفاک خیلی خوب نقشه اش را ترتیب داده بود . دیگر احتیاج به فکر با تامل نبود . با حال دگرگون به مغازه رفت و چندانکه خوانندگان عزیز متوجه شدند او را به دست پلیس سپرد . وقتی احمد را بردند مالم بلافاصله به اتفاق دو تن دیگر از منشی هایش شروع به بازبینی دفاتر حساب نمود و با آنکه دقیق و سریع کار می کرد از صبح تا ساعت هشت شب متوالیا قلم در دستش بود و حساب می کرد اما اثری از خیانت دزدی در آنها نمی دید و پیش خود می گفت چطور این جوان فریب کار دست برد زده که معلوم نیست .
وقتی سلیم صحبت از دستبرد در نامه خود کرده بود مالک پیش خود می گفت بی شک احمد سی چهل هزار روپیه دزدیده اما اکنون حتی نیم روپیه هم در معاملات انجام شده کسر نمی دید و تمام حساب ها با هم می خواند . پس از انجام محاسبات شروع به تحقیقات شفاهی کرد مثلا از دو نفر منشی راجع به احمد چیز هایی پرسید از جمله او چه وقت به مغازه می آمد و شب ها چه ساعتی آنجا را ترک می کرد و روزی چند بار به مدت تقریبا طولانی از مغازه بیرون می رفت با چه جور اشخاص رفت و آمد داشت و به خصوص قیافه استاد را برای آنها تشریح کرد و پرسید آیا او را دیده اند اما از گزارشات آن دو که تمام بیان صادق و حقیقت بود چیزی دستگیر مالک نگردید و مدرکی به دست نیاورد . بالاخره مجبور به بستن تجارتخانه و رفتن به منزل گردید .
رضیه چون بعد از ظهر از مهمانی مراجعت کرده بود مادرش جریان را برای او تعریف نمود وقتی رضیه به اتاق دوید تا بطری هایی را که مادر به آنه اشاره می کرد ببیند با کمال تعجب دریافت این همان بطری هایی است که در اتاق سلیم دیده و بلافاصله از مغزش خطور کرد که بر ضد احمد دسیسه ای چیده اند ضمنا مذاکرات آن شب و آن روز صبح سلیم و احمد را خوب به یاد آورد و پیش خود بطور مسلم گفت این دسیسه است و کار سلیم هم می باشد . قلبش به شدت می طپید و اشک مانند باران از چشمش سرازیر بود . هر قدر می خواست خودش را تسلی دهد قدرت نداشت با خود گفت حتما واقعه شومی به وجود آمده است .
و زیر لب با خود نجوا می کرد :
- ای خدا ! احمد محبوبم را خودت حفظ کن . . . او که خیلی پاک و عفیف است . در ایمان او هیچگونه شکی نیست . شراب نوشی کاری است که از او بر نمی آید من خودم بار ها متوجه این موضوع شده ام مگر در آن شب که سلیم به او شراب داد او همه را زیر میز خالی نکرد ؟ این بطری ها چطور به اتاق او آمده ؟
تا شب چند ساعتی مانده بود و این چند ساعت را رضیه با حالتی بسیار آشفته سپری کرد . هنوز غروب بود که سلیم برخلاف همیشه و با چهره ای متبسم که حاکی از پیروزی بود به خانه وارد شد . رضیه این زود آمدن و به خصوص خوشحالی کم سابقه او را مربوط به همین واقعه دانست . هنوز سلیم لباسش را در نیاورده بود که بوق اتومبیل احمد شنیده شد . رضیه دوان دوان خود را به در باغ رساند . قلبش به شدت می زد و می خواست تمام حقایق را از زبان خود احمد بشنود ولی با کمال تعجب به عوض محبوبش ، پدر خود را مشاهده کرد . سرش به دوران افتاد و چشمش سیاهی رفت . آه چه بلایی به سر احمد آمده بود ! به جای احمد یک شوفر پشت ماشین نشسته و پدرش نیز در کنار او قرار داشت . دیگر یقین کرد حادثه ناگواری که پیش بینی می کرده به سراغ احمد آمده است . سلیم با پدرش دست داد و رضیه پرسید :
- پدر جان احمد کجاست ؟ چرا همراه شما نیامد ؟
مالک که از دیدن سلیم تا حدی شاد شده بود از این سوال رضیه قیافه اش در هم رفت و با عصبانیت گفت :
- رفت به جهنم .
رضیه و مادرش از این حرف او دچار حیرت شدند اما رضیه قانع نشد و دوباره پرسید :
- پدر جان مگر احمد چه کرده ؟ چرا . . .
مالک حرف او را برید و به او نهیب زد :
- دخترم رضیه خواهش می کنم دیگر اسمی از آن پسره بی ایمان و پست فطرت و دغل پیش من نبری . فعلا هم بگذار فکرم راحت باشد .
رضیه همه چیز را فهمید و تبسم سلیم هم حدس او را مبدل به یقین کرد . این زهرخند او را مشتعل نمود و تصمیم گرفت از محبوبش دفاع کند . در حالیکه بغض گلویش را می فشرد با نهایت اندوه گفت :
- پدر جان به تو دروغ گفته اند . به او جفا شده و آنچه به شما گفته شده تهمت به اوست تهمت محض ، من احمد را خوب می شناسم او جان می دهد اما یک قدم از راه راستی منحرف نمی شود .
مالک که از این حرفهای دخترش خیلی عصبانی شده بود فریاد زد :
- رضیه خاموش باش . اینطور یاوه گویی نکن . تو را چه که از آن جوان پست دفاع می کنی ؟ !
رضیه به شدت می گریست و می گفت :
- او استاد من است . من عطوفت و جانفشانی او را هرگز فراموش نمی کنم . آخر چطور شد که نظر شما پدر جان نسبت به او برگشت ؟ مگر به او آنقدر مهربانی و محبت نمی کردید ؟ آیا صد ها بار از حسن اخلاق و شایستگی او تعریف و تمجید نمی کردید ؟ آیا جان بازی او را در آن شب سرقت از یاد برده اید ؟
مالک که حرص می کشید در میان سوالات دخترش فریاد زد :
- تمام اینها دسیسه و خدعه و نیرنگ بود . آن پسره می خواست اغفالم کند اما چه خوب که زود فهمیدم .
رضیه گفت :
- پدر جان جرم او را چطور ثابت می کنید ؟
حوصله مالک سر رفته بود ناچار دست به جیب کرد و پاکت بزرگی بیرون کشید و گفت :
- آن پست فطرت حتی تو را هم گول زده . بگیر اینها را تماشا کن .
رضیه پاکت را گشود و با کمال تعجب عکس ها را دید و نوشته ها را خواند . بعد در حالیکه آهسته گریه می کرد به مضمون آنها پی برد . سلیم با لذت ، مادرش با بی خیالی و حیرت و پدرش با نفرت زیر چشمی او را می نگریستند . بالاخره رضیه نامه سلیم را پیش رو گذاشت و مشغول خواندن شد . سلیم با تکبر بیش از اندازه او را می پایید . در این موقع پدرش گفت :
- اگر کیاست سلیم نبود کارم ساخته بود هرگز نمی توانستم در عالم بی خبری از یک چنین دسیسه بزرگی آگاهی پیدا کنم . سلیم راست می گفت من آدم خوش باوری بودم و این خوش باوری به حماقت رسید که گذاشتم یک نفر جانی و دزد و خائن با آزادی در خانه ام زندگی کند . آه که چه اشتباه بزرگی کردم .
رضیه فهمید حمله از کدام جانب به سوی پدرش بوده و از این جهت حق به پدر خود داد زیرا او را خام کرده بودند . حتی کلمه ای در خصوص سلیم به پدر نگفت جون می دانست هم اکنون به قدری او را آتش زده اند که هیچ حرف حسابی به خرجش نمی رود . مگر جز این نیست که در یک حریق بزرگ خشک و تر با هم می سوزد ؟
در حالیکه هنوز ژاله های اشک روی مژگانش می درخشید عکس ها را برداشت و اتاق را ترک گفت . مالک و سلیم از وضع و سکوت او رضایت حاصل نموده و با خود می گفتند :
- بدون شک رضیه به اشتباه خود پی برده .
و ترک نمودن و گریه او را به خجالتش تعبیر نمودند .
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 15:42 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو