رمان بازی سرنوشت قسمت بیست و پنجم
فصل یازدهم
- ( تقدیر ) -
مالک بیشتر از احمد به سلیم توجه داشت و به تحقیقات خود ادامه داد . با بانک تماس گرفت و راجع به موجودیش پرسید اما با کمال تعجب دریافت همان است و تغییری نکرده . ساعت در حدود یازده بود که زنگ تلفن افکار مالک را از هم گسیخت . گوشی را برداشت . از دفتر مرکزی پلیس بود . اگر مالک تاریخ پاسپورت را از یاد می برد در پاسخ پلیس که پرسید جرم احمد چیست می گفت :
- این بچه نه تنها دزد بلکه یک نفر خارجی و احتمالا جاسوس نیز می باشد .
ولی خدا نخواست و اظهار کرد :
- آقای محترم فعلا ما به اتفاق منشی ها سرگرم رسیدگی هستیم البته مسلم است که رسیدگی به حساب های دو ساله وقت زیادی لازم دارد . البته شما به من مهلت خواهید داد تا دلیل قانعی علیه جرم او پیدا کنیم .
ارتباط تلفنی قطع شد . صدای مالک خیلی تغییر کرده بود . در حدود ساعت یک مالک نامه ها و تلگراف های وارده را رسیدگی کرد ، بعضی از نامه ها و تلگراف ها احتیاج به پاسخی داشت که فقط احمد می توانست به آنها جواب بدهد چون خود او با آن شرکت ها نامه نگاری را شروع کرده بود و منشی ها هم آنطور که باید و شاید از عهده کار بر نمی آمدند . مالک متحیر بود و نمی توانست به تنهایی تمام کار ها را اداره کند چون معاملات تجارتخانه اش در دوره احمد خیلی وسیع تر شده و کمپانی های جدیدی وارد کار شده بودند که مالک آنها را نمی شناخت . در این موقع به یادش آمد سلیم گفته بود حاضر است به جای احمد کار کند با خود گفت :
- بله سلیم اهل کار است و خیلی زود می تواند جای احمد را بگیرد .
و با این اندیشه تبسمی بر لبانش نقش بست . او در این افکار بود که شخصیتی تازه و جدید که مسلم شما او را می شناسید وارد مغازه شد . او انورمیا طلبکار سلیم بود . البته این آمدن او به دنبال وعده ای که احمد به او داده بود صورت گرفته و می خواست پول بگیرد . چون مالک و او با هم آشنایی داشتند لذا با هم دست دادند و بعد از تعارفات ، انورمیا از اوضاع دهلی چیزهایی پرسید و چون این حرفها تمام شد گفت :
- چند بار به سراغتان آمدم ولی تشریف نداشتید .
مالک پیش خود گفت درستست که او را می شناسد ولی این همه لطف از کجا پیدا شده حتما کار لازمی دارد . چون فکرش به جایی نرسید پرسید :
- چه امری داشتید ؟
انورمیا با تعجب پرسید :
- مگر منشی شما راجع به من چیزی به شما نگفت یا ننوشت ؟
مالک با حیرت پرسید :
- نه ، چه چیز را ؟
انورمیا خیال کرد مالک عمدا خود را به نفهمی می زند و شاید هم واقعا او بی اطلاع است از طرفی هم خیلی به پول محتاج بود لذا با حالتی گرفته گفت :
- به خدا خیلی از تصور من به دور است که تجار و میلیونر ها هم اینطورند . دیگران چه گناهی دارند که روز به روز اعتبار و آبرویشان در معرض سقوط قرار می گیرد .
مالک داشت دیوانه می شد ، لذا گفت :
- انورمیا مگر چه شده ؟ چرا اعتبارت در حال سقوط است ؟
انورمیا اظهار نمود :
- امروز آقای منشی شما که متاسفانه فعلا حضور ندارند قرار بود به من پول بدهند . خودشان این وعده را کرده بودند .
مالک از این حرف یکه خورد :
- شما چه چیزی فروخته بودید ؟
در چشمان مالک برقی درخشید و پیش خود فکر کرد که حتما رد خیانت منشی اش فاش می شود . اما حقیقتا اینجا دست خدا پیش می آمد ولی نه بر ضد منشی بلکه علیه دیگری . انورمیا حرکتی کرد و دستش را به درون جیب برد ، سپس از میان کاغذ هایی که در آورده بود دو تکه کاغذ بیرون کشید و جلوی مالک گذاشت . مالک فورا کاغذ را برداشت و شروع به خواندن کرد اما آنچه را که می خواست نیافت . وقتی به امضا و تاریخ آن نگریست با خود گفت :
- عجب ، سلیم جنس خریده و این مرد پولش را از مغازه ما می خواهد ؟ و چی شده که منشی من وعده پول را به او داده . مگر منشی حق دارد پول این مغازه را به هر کس که می خواهد بدهد ؟
بالاخره با تعجب گفت :
- انورمیا در اینکه هیچ تردیدی نیست که سلیم تنها پسر من است ولی بدان که حساب من و او با هم جداست البته اگر سلیم مالی خریده باید پولش را از مغازه او طلب کنی .
انورمیا خندید :
- آقا اگر فرزند شما پولی داشت و پولی می داد که من هرگز نزد شما و منشی شما نمی آمدم و زحمت نمی دادم .
تمسخر انورمیا برای مالک خیلی گران آمد و با گرفتگی به جملات انورمیا اندیشید که می گفت :
" اگر فرزند شما پولی داشت و پولی می داد ! ! "
هیچکس حق نداشت به او چنین حرفی بزند زیرا چند هزر روپیه هم برای او بی اهمیت بود لذا با ناراحتی خاطر گفت :
- انورمیا مواظب باش روی حرفی که میزنی اندیشه کنی . سلیم پسر من است و قدرت دارد تمام این بازار را بخرد . این مزخرفات چیست که می گویی ؟
انورمیا متوجه زیاده روی خود گردید و گفت :
- در این شکی نیست که شما می توانید نصف شهر را بخرید . همه این را می دانند . من از اعتبار و شخصیت شما سخنی نمی گویم فقط خواهش می کنم تاریخ این سند را مشاهده کنید و ببینید چه مدتی گذشته . هر وقت به سراغش می روم وعده فردا می دهد . مالی هم ندارد پس بگیرم پول هم نمی دهد . آخر ما هم به پول احتیاج داریم ما هم مقروضیم . من به اعتبار شما با او معامله کردم .
اگر چه این جملات با لحن ملایمی ادا می شد ولی کنایه های آن از نظر مرد کار آزموده ای چون مالک پوشیده نماند و به او خیلی گران تمامشد اما حق به جانب انورمیا بود و می خواست هر طوری هست پول به او داده شود لذا پس از تفکر پرسید :
- حتما در سند اختلاف است ؟
انورمیا جواب داد :
- اختلف در سند معنی ندارد مگر مضمون سند را نخواندید و امضای پسر خود را نمی شناسید ؟
مالک گفت :
- خط شکسته مال سلیم است اما این امضا های دیگر از کیست ؟
انورمیا جواب داد :
- قربان این شهادت آنهای است که در مغازه او و احتمالا شریکش هستند .
مالک متعجبانه پرسید :
- شریک ؟ سلیم که با کسی شریک نیست علاوه بر این من مبلغ زیادی سرمایه به او داده ام . یعنی چه من که چیزی سر در نمی آورم .
انورمیا با لحن حق به جانبی گفت :
- آیا این واقعیت دارد که جناب منشی وضع مرا به شما ننوشته است ؟
مالک متحیر شد و کنایه انورمیا به او مشکل آمد و گفت :
- مگر من دروغ می گویم ؟
انورمیا از ترتیب جواب مالک دانست او بی اطلاع است لذا گفت :
- به خدا دارم دیوانه می شوم . آخر این جوان ها چرا اینطورند ؟
مالک گفت :
- چرا درست حرف نمی زنید ؟ چرا پوست کنده همه چیز را نمی گویید ؟ مگر اوضاع از چه قرار است ؟ بوسه به پیغام چه مفهومی دارد شنیده یا نشنیده ام حال بگو ببینم چه پیش آمده ؟
انورمیا گفت :
- قربان خدا کند آنچه می گویم سوء تعبیر نکنید . من حق گفتن چنین چیزهایی را ندارم اما از نقطه نظر انسانیت بر خود می دانم چیزی را که شنیده یا دیده ام به شما که یک نفر دوست من می باشید ابراز کنم ، پول من مهم نیست بالاخره یک روز پرداخته می شود . اما موضوع این جاست که جناب سلیم نه تنها به من بدهکار است بلکه مبلغ هنگفتی که شاید از صد هزار روپیه تجاوز می کند به دیگران مقروض است چون از آنها هم جنس خریده و پولش را پرداخت نکرده است . البته به همه مثل من سند داده و همگی را به تنگ آورده است . لابد می گویید چرا آنها به سراغ شما نیامده اند ؟ ولی باید عرض کنم که تمام به خاطر من و تعریف هایی بوده است که از سلیم نزد همگی کرده ام و اعتبار او را به خاطر شما تشریح نموده ام .
آنچه انورمیا می گفت حقیقت داشت و همین سبب شد که دنیا پیش چشم مالک سیاه شود . از این ماجرا چیزی سر در نمی آورد . بالاخره با خود اما با لحنی که انورمیا شنید گفت :
- مگر سلیم نقض کرده ؟ ورشکست شده ؟ چرا به من رجوع نمی کند ؟ من پول زیادی به او داده ام .
انورمیا گفت :
- درستست که شما سرمایه زیادی به او داده اید اما آیا در برابر خرج پول تمام نمی شود ؟
مالک بی اختیار گفت :
- چه خرجی ؟ سلیم خرجی ندارد .
با شنیدن این حرف انورمیا خنده ای کرد و گفت :
- گناه و اشتباه شما از همینجا سرچشمه می گیرد که نمی دانید سلیم خرجی دارد یا خیر ؟ من و شما مسلمانیم و لذا از نظر دین با هم پیوند خونی داریم لذا از روی ایمان به شما عرض می کنم که برای پدری چون شما سهل انگاری و بی خبری نسبت به اولاد هیچ خوب نیست و شاید همین بی نظری شما سبب گمراهی او شده است .
مالک از فرظ غضب مشتعل شده و نزدیک بود سیلی به گوش انورمیا بنوازد و او را از دکانش بیرون کند اما چون تحمل زیادی داشت چیزی نگفت . انورمیا دنباله در سخنانش افزود :
- اگر چه حق ندارم خبر کشی کنم و خجالت می کشم از پسری به پدر سعایت گویم اما باز هم تکرار می کنم از نقطه نظر ایمان بر خودم واجب می دانم بگویم هر طوری هست جلوی این پسر بیباک خود را بگیرید که در مدت کوتاهی خدا نخواسته خود بلکه شما را نیز با میلیون ها ثروت نیست و نابود می کند .
دیگر مالک از حرفهای کنایه آمیز او می لرزید . به او نهیب زد :
- انورمیا چرا پوست کنده همه چیز را نمی گویی ؟ بگو ببینم به عقیده شما سلیم از چه راهی پول خرج می کند ؟
انورمیا که دیگر پرده تجاهل را کنار زده بود بی پروا گفت :
- مگر شراب خرج ندارد ؟ قمار بی پول میسر است ؟ فاحشه بازی و تا نیمه های شب کنار رقاصه ای خوش گذراندن دست خالی امکان دارد ؟ مگر اطلاع ندارید آقای سلیم با چند هزار روپیه برای ممتاز رقاصه مشهور یک ساختمان مجهز خریده ؟
این سخن ها هر کدام خنجری بود که مستقیما بر قلب پدر بیچاره فرود می آمد . تمام حرفها یک طرف اسم ممتاز که به میان آمد تالم روحی مالک را بیشتر ساخت و این حرف مرد جهاندبده را از حال عادی خارج نمود .
- اوه خدایا چه می شنوم . ممتاز رفیق پسر من است ؟
انورمیا از ناراحتی او متاثر شد و اضافه کرد :
- قربان این سخنی است که در این شهر ، کوچک و بزرگ از آن آگاه است . حتی بین فواحش ضرب المثل شده و به هم می گویند سلیم برای ممتاز خانه چند هزار روپیه ای خریده .
آه که بی خبری از احوال دختر و پسر برای والدین چه گران تمام می شود . وقتی متوجه می شوند که آنها به راه فساد افتاده اند . وضع مالک به جنون می رسید . دیگر با نابودی پسرش احیای احمد را در پیش چشم خود مجسم می کرد . حرفهای رضیه دخترش را یک گناهی تلقی می نمود اما اکنون آنها را نیز باور می کرد و آن این بود که دخترش می گفت " پدر جان درباره احمد اشتباه می کنی . احمد خائن نیست . او معصوم است . به تو خیانت نموده اند . این یک دسیسه است . " و باز به خاطر آورد که رضیه گفته بود " پدر جان شما که اطلاع ندارید بین احمد و سلیم چه مذاکراتی پیش آمد . "
قلبش می زد . پیش خود می گفت این چه معمای سر در گمی است ؟ یادش می آمد که احمد از رفتار غیر مترقبه و دشنام های او چقدر تحیر کرده بود و به خاطرش آمد چهره معصوم او در آن حال چقدر تاثر انگیز به نظر می رسید وقتی پلیس ها او را می بردند چه اشکی در چشمانش دویده بود . حالا دیگر مالک بیشتر به جای اینکه به فکر سلیم باشد به فکر احمد بود .
انورمیا یقین داشت که این پدر ، تا این موقع از حال پسرش بی اطلاع بوده است . رفیق و مستخدمین و منشی ها در حالی که سرشان زیر بود و ظاهرا به کار خود مشغول بودند با دقت به حرفهای آن دو گوش می دادند .
بالاخره انورمیا ، مردی که فرشته نجات برای احمد و فرشته عذاب برای سلیم بود ، پس از تفکر گفت :
- حالا اگر حرفهای مرا باور نمی کنید بهتر است مدتی به فکر او باشید . به مغازه اش بروید . هر چه دارد تخمین بزنید و اگر امکان داشت شب وقتی او مغازه اش را بست تعقیبش کنید . آن وقت حقیقت گفتارم به شما روشن می شود .
بعد کمی فکر کرد و پرسید :
- خوب قربان تکلیف بنده چیست ؟
مالک در حالیکه سخت نگران بود جواب داد :
- انورمیا من از تو تشکر می کنم . دروغ و حقیقت بالاخره آشکار می شود و البته دوستی شما را وقتی قدردانی می کنم که صدق گفتارتان برایم مسلم شود . خواهش می کنم تا هفته آینده صبر کنید بعد از روشن شدن قضایا سلیم را وادار به پرداخت پول شما می کنم .
انورمیا دیگر اصراری نکرد و از مغازه خارج شد . شعله ای که در قلب مالک روشن شده بود داشت خاکسترش می کرد با خود گفت :
- " مگر احمد شراب می نوشید ؟ فاحشه باز بود ؟ خیانت پیشه بود ؟ آیا ممکن است این دسیسه باشد ؟ چرا احمد مرا از این همه ماجرا آگاه نساخت ؟ "
از جا بلند شد و تصمیم گرفت به مغازه سلیم برود ولی بعد منصرف شد ، نشست قلم را برداشت تا دنباله محاسبات را بگیرد ولی مغزش کار نمی کرد . نزدیک عصر بود . آن روز مالک ناهار نخورد و وقتی نمازش را تمام کرد دست ها را بلند نمود و با خضوع گفت :
- خدایا ، من یک بشرم ، مانند تمام بشر های دیگر عاجز از این ماجرای پر نشیب و فراز و پر پیچ و خم ، چیزی سر در نمی آورم تو به من کمک کن زیرا ذات کبریایی تو پشتیبان حق و حقیقت است .
داشت هوا تاریک می شد که برخلاف معمول مالک مغازه را بست و کارکنان را مرخص نمود . خواست با ماشین برود اما پشیمان شد و به راننده گفت ماشین را به خانه ببرد و گفت خودم پس از انجام کاری خواهم آمد . وقتی ماشین رفت مالک با درشکه ای به مغازه سلیم رفت و این اولین باری بود که پدر به سراغ پسرش می رفت تا احوال او را از نزدیک مشاهده کند . می خواست با احتیاط کامل و مهارت تام مسئولیتش را به پایان برساند .
با این افکار در حالیکه فاصله زیادی با مغازه سلیم داشت از درشکه پیاده شد و پس از پرداختن کرایه آرام پیش رفت . خودش هم علت این کار خود را نمی دانست .!
آیا به مغازه او داخل شود ؟ یا ممتاز را با تهدید وادار به اقرار حقایق نماید ؟ ولی نتوانست تصمیمی بگیرد .
اگر دسیسه باشد که ممتاز به هیچ قیمت حاضر به اعتراف نمی شود . اگر مستقیما با سلیم روبرو شود که خلاف عقل است ، احمد هم که فعلا در زندان است و ملاقات با او میسر نیست ، در این افکار بود و همینطور پیش می رفت تا اینکه از دور چشمش به مغازه سلیم افتاد هوا تاریک شده و چراغ ها همه جا را روشن کرده بودند . وقتی نزدیک شد متعجبانه دریافت سلیم مشغول بستن مغازه است . در کنار او دو مرد دیگر ایستاده و مشغول صحبت و خنده بودند . قدم های مالک خیلی کند شد . دستمالش را از جیب در آورد و جلوی بینی خود گذاشت . در حقیقت به این وسیله روی خود را پوشانید ، هوا هم تاریک بود و تشخیص او کمتر میسر می شد به خصوص اینکه نه سلیم و نه رفقایش به هیچوجه حتی تصور آمدن مالک را هم نمی کردند . چون خیلی نزدیک شد صدای سلیم و قهقهه رفقایش را شنید . او کنار درختی خود را در پناه سایه آن کشید . با خود می گفت اگر سلیم تصمیم به رفتن به خانه داشته باشد از جلوی او رد می شود ولی متوجه شد او از سوی دیگر رفت . لذا آهسته به تعقیب او پرداخت . با خود می گفت سلیم که هر شب نیمه های شب از مغازه به منزل می آمد امشب چرا در این موقع مغازه را بسته و کجا می رود ؟ و این دو تن که با او هستند چه کسانی می باشند ؟
مالک نمی خواست درباره پسرش فکر بد بکند . پیش خود می گفت : انورمیا همه را دروغ گفت . او به سبب دلخوری هایش این تهمت ها را به سلیم زده ، این غیر ممکن است . آه که ممتاز چه طناز است . هر جوانی را از راه به در می برد .
در این موقع سلیم و رفقایش به مقابل رستوران هر شبی رسیدند . مالک قدم ها را سریع نمود و به آنها نزدیک شد . آنها وارد رستوران شدند اما مالک ایستاد . دید اگر او هم وارد رستوران شود او را می شناسند . ناچار نگاهی به اطرافش کرد . روبروی رستوران یک مغازه شیر فروشی نظرش را جلب کرد . به سرعت داخل آنجا شد و یک فنجان شیر با مقداری نان مربا سفارش داد . منظور او خوردن این چیز ها نبود ولی خوب ، برای وقت گذرانی به هر کاری دست می زد . هنوز صدای انورمیا در گوشش بود که می گفت :
- جلوی پسر خود را بگیرید . یک شب او و اعمالش را مورد بازرسی قرار دهید . . . او خود و شما و تمام ثروتتان را نابود خواهد کرد .
مالک نیم ساعتی منتظر بود تا اینکه متوجه شد آن سه از رستوران بیرون آمدند . از بس در خودش فرو رفته بود فراموش کرد پول شیر و نان مربا را بپردازد و شاگرد مغازه دنبال او دوید و او نیز در حالیکه به خود می آمد و از شرم سرخ شده بود با عرض معذرت پول را پرداخت و انعامی هم به شاگرد داد .
دستمالش را از جیب بیرون آورد و مانند دفعه پیش روی بینی گذاشت و دنبال آنها راه افتاد . مدتی بعد آنها جلوی مغازه ای ایستادند . مالک در اینجا خیلی نزدیک شده بود لذا خود را در تاریکی دیوار کشید و به حرفهای آنان گوش داد . اول صدای پسرش سلیم را شناخت :
- چاچه امشب باید به سلامتی آقای احمد یک مشروب عالی مصرف کنیم .
و چاچه با خنده بلندی گفت :
- بسیار خوب ذوق سرکار در نظر گرفته خواهد شد .
صدای چاچه مالک را لرزاند و ناگهان به راز عجیبی پی برد . حس کرد این صدا برای او آشناست . بله این صدا . . . این صدا . . . آها . . . یادش افتاد . دو سال پیش و سرقت آن شب و مردی که طپانچه به سینه او گذاشته بود و کلید گاو صندوق را می خواست . نه اشتباه نکرده بود به خصوص هم اکنون که قد بلند و چشم های آن مرد در زیر نور خیره کننده سر در مغازه کاملا به وضوح دیده می شد . قلب مالک به شدت می طپید و کلمات انورمیا در مغزش خطور می کرد که می گفت سلیم رفقای بدی دارد . پس اینها رفقای او هستند ؟
مالک در تخیلاتش بود که چاچه از مغازه بیرون آمد ، در حالی که توی دو دستش چند بطری بود .
سلیم یک درشکه صدا زد و آدرس همان خیابانی را که ممتاز و فواحش در آنجا سکونت داشتند به او داد . مالک دیگر داشت دیوانه می شد . حال خود را نمی فهمید . نزدیک بود که از ترس بی آبرویی دست به خود کشی بزند . صدای قهقهه و سپس گفتگوی مرد قد بلند یعنی چاچه را شنید :
- دیشب ممتاز با تو قهر کرد سلیم اما خوب تقصیر تو بود که به خاطر آن پسره زود از جا بلند شدی و رفتی منزل .
درشکه به راه افتاد و مالک ماند و استهزا که از زمین و زمان بر او می بارید . شب تاریکی بود اما آن شب برای مالک ظلمانی تر از همیشه به نظر می رسید . هوا برایش فشرده تر شده بود و به سختی نفس می کشید . دیگر تمام هستی اش را بر باد رفته می دید . آه یک پدر نسبت به تنها پسری که دارد چه اندیشه می کند ؟ مرگ او برایش چقدر جانفرساست ؟
- ( تقدیر ) -
مالک بیشتر از احمد به سلیم توجه داشت و به تحقیقات خود ادامه داد . با بانک تماس گرفت و راجع به موجودیش پرسید اما با کمال تعجب دریافت همان است و تغییری نکرده . ساعت در حدود یازده بود که زنگ تلفن افکار مالک را از هم گسیخت . گوشی را برداشت . از دفتر مرکزی پلیس بود . اگر مالک تاریخ پاسپورت را از یاد می برد در پاسخ پلیس که پرسید جرم احمد چیست می گفت :
- این بچه نه تنها دزد بلکه یک نفر خارجی و احتمالا جاسوس نیز می باشد .
ولی خدا نخواست و اظهار کرد :
- آقای محترم فعلا ما به اتفاق منشی ها سرگرم رسیدگی هستیم البته مسلم است که رسیدگی به حساب های دو ساله وقت زیادی لازم دارد . البته شما به من مهلت خواهید داد تا دلیل قانعی علیه جرم او پیدا کنیم .
ارتباط تلفنی قطع شد . صدای مالک خیلی تغییر کرده بود . در حدود ساعت یک مالک نامه ها و تلگراف های وارده را رسیدگی کرد ، بعضی از نامه ها و تلگراف ها احتیاج به پاسخی داشت که فقط احمد می توانست به آنها جواب بدهد چون خود او با آن شرکت ها نامه نگاری را شروع کرده بود و منشی ها هم آنطور که باید و شاید از عهده کار بر نمی آمدند . مالک متحیر بود و نمی توانست به تنهایی تمام کار ها را اداره کند چون معاملات تجارتخانه اش در دوره احمد خیلی وسیع تر شده و کمپانی های جدیدی وارد کار شده بودند که مالک آنها را نمی شناخت . در این موقع به یادش آمد سلیم گفته بود حاضر است به جای احمد کار کند با خود گفت :
- بله سلیم اهل کار است و خیلی زود می تواند جای احمد را بگیرد .
و با این اندیشه تبسمی بر لبانش نقش بست . او در این افکار بود که شخصیتی تازه و جدید که مسلم شما او را می شناسید وارد مغازه شد . او انورمیا طلبکار سلیم بود . البته این آمدن او به دنبال وعده ای که احمد به او داده بود صورت گرفته و می خواست پول بگیرد . چون مالک و او با هم آشنایی داشتند لذا با هم دست دادند و بعد از تعارفات ، انورمیا از اوضاع دهلی چیزهایی پرسید و چون این حرفها تمام شد گفت :
- چند بار به سراغتان آمدم ولی تشریف نداشتید .
مالک پیش خود گفت درستست که او را می شناسد ولی این همه لطف از کجا پیدا شده حتما کار لازمی دارد . چون فکرش به جایی نرسید پرسید :
- چه امری داشتید ؟
انورمیا با تعجب پرسید :
- مگر منشی شما راجع به من چیزی به شما نگفت یا ننوشت ؟
مالک با حیرت پرسید :
- نه ، چه چیز را ؟
انورمیا خیال کرد مالک عمدا خود را به نفهمی می زند و شاید هم واقعا او بی اطلاع است از طرفی هم خیلی به پول محتاج بود لذا با حالتی گرفته گفت :
- به خدا خیلی از تصور من به دور است که تجار و میلیونر ها هم اینطورند . دیگران چه گناهی دارند که روز به روز اعتبار و آبرویشان در معرض سقوط قرار می گیرد .
مالک داشت دیوانه می شد ، لذا گفت :
- انورمیا مگر چه شده ؟ چرا اعتبارت در حال سقوط است ؟
انورمیا اظهار نمود :
- امروز آقای منشی شما که متاسفانه فعلا حضور ندارند قرار بود به من پول بدهند . خودشان این وعده را کرده بودند .
مالک از این حرف یکه خورد :
- شما چه چیزی فروخته بودید ؟
در چشمان مالک برقی درخشید و پیش خود فکر کرد که حتما رد خیانت منشی اش فاش می شود . اما حقیقتا اینجا دست خدا پیش می آمد ولی نه بر ضد منشی بلکه علیه دیگری . انورمیا حرکتی کرد و دستش را به درون جیب برد ، سپس از میان کاغذ هایی که در آورده بود دو تکه کاغذ بیرون کشید و جلوی مالک گذاشت . مالک فورا کاغذ را برداشت و شروع به خواندن کرد اما آنچه را که می خواست نیافت . وقتی به امضا و تاریخ آن نگریست با خود گفت :
- عجب ، سلیم جنس خریده و این مرد پولش را از مغازه ما می خواهد ؟ و چی شده که منشی من وعده پول را به او داده . مگر منشی حق دارد پول این مغازه را به هر کس که می خواهد بدهد ؟
بالاخره با تعجب گفت :
- انورمیا در اینکه هیچ تردیدی نیست که سلیم تنها پسر من است ولی بدان که حساب من و او با هم جداست البته اگر سلیم مالی خریده باید پولش را از مغازه او طلب کنی .
انورمیا خندید :
- آقا اگر فرزند شما پولی داشت و پولی می داد که من هرگز نزد شما و منشی شما نمی آمدم و زحمت نمی دادم .
تمسخر انورمیا برای مالک خیلی گران آمد و با گرفتگی به جملات انورمیا اندیشید که می گفت :
" اگر فرزند شما پولی داشت و پولی می داد ! ! "
هیچکس حق نداشت به او چنین حرفی بزند زیرا چند هزر روپیه هم برای او بی اهمیت بود لذا با ناراحتی خاطر گفت :
- انورمیا مواظب باش روی حرفی که میزنی اندیشه کنی . سلیم پسر من است و قدرت دارد تمام این بازار را بخرد . این مزخرفات چیست که می گویی ؟
انورمیا متوجه زیاده روی خود گردید و گفت :
- در این شکی نیست که شما می توانید نصف شهر را بخرید . همه این را می دانند . من از اعتبار و شخصیت شما سخنی نمی گویم فقط خواهش می کنم تاریخ این سند را مشاهده کنید و ببینید چه مدتی گذشته . هر وقت به سراغش می روم وعده فردا می دهد . مالی هم ندارد پس بگیرم پول هم نمی دهد . آخر ما هم به پول احتیاج داریم ما هم مقروضیم . من به اعتبار شما با او معامله کردم .
اگر چه این جملات با لحن ملایمی ادا می شد ولی کنایه های آن از نظر مرد کار آزموده ای چون مالک پوشیده نماند و به او خیلی گران تمامشد اما حق به جانب انورمیا بود و می خواست هر طوری هست پول به او داده شود لذا پس از تفکر پرسید :
- حتما در سند اختلاف است ؟
انورمیا جواب داد :
- اختلف در سند معنی ندارد مگر مضمون سند را نخواندید و امضای پسر خود را نمی شناسید ؟
مالک گفت :
- خط شکسته مال سلیم است اما این امضا های دیگر از کیست ؟
انورمیا جواب داد :
- قربان این شهادت آنهای است که در مغازه او و احتمالا شریکش هستند .
مالک متعجبانه پرسید :
- شریک ؟ سلیم که با کسی شریک نیست علاوه بر این من مبلغ زیادی سرمایه به او داده ام . یعنی چه من که چیزی سر در نمی آورم .
انورمیا با لحن حق به جانبی گفت :
- آیا این واقعیت دارد که جناب منشی وضع مرا به شما ننوشته است ؟
مالک متحیر شد و کنایه انورمیا به او مشکل آمد و گفت :
- مگر من دروغ می گویم ؟
انورمیا از ترتیب جواب مالک دانست او بی اطلاع است لذا گفت :
- به خدا دارم دیوانه می شوم . آخر این جوان ها چرا اینطورند ؟
مالک گفت :
- چرا درست حرف نمی زنید ؟ چرا پوست کنده همه چیز را نمی گویید ؟ مگر اوضاع از چه قرار است ؟ بوسه به پیغام چه مفهومی دارد شنیده یا نشنیده ام حال بگو ببینم چه پیش آمده ؟
انورمیا گفت :
- قربان خدا کند آنچه می گویم سوء تعبیر نکنید . من حق گفتن چنین چیزهایی را ندارم اما از نقطه نظر انسانیت بر خود می دانم چیزی را که شنیده یا دیده ام به شما که یک نفر دوست من می باشید ابراز کنم ، پول من مهم نیست بالاخره یک روز پرداخته می شود . اما موضوع این جاست که جناب سلیم نه تنها به من بدهکار است بلکه مبلغ هنگفتی که شاید از صد هزار روپیه تجاوز می کند به دیگران مقروض است چون از آنها هم جنس خریده و پولش را پرداخت نکرده است . البته به همه مثل من سند داده و همگی را به تنگ آورده است . لابد می گویید چرا آنها به سراغ شما نیامده اند ؟ ولی باید عرض کنم که تمام به خاطر من و تعریف هایی بوده است که از سلیم نزد همگی کرده ام و اعتبار او را به خاطر شما تشریح نموده ام .
آنچه انورمیا می گفت حقیقت داشت و همین سبب شد که دنیا پیش چشم مالک سیاه شود . از این ماجرا چیزی سر در نمی آورد . بالاخره با خود اما با لحنی که انورمیا شنید گفت :
- مگر سلیم نقض کرده ؟ ورشکست شده ؟ چرا به من رجوع نمی کند ؟ من پول زیادی به او داده ام .
انورمیا گفت :
- درستست که شما سرمایه زیادی به او داده اید اما آیا در برابر خرج پول تمام نمی شود ؟
مالک بی اختیار گفت :
- چه خرجی ؟ سلیم خرجی ندارد .
با شنیدن این حرف انورمیا خنده ای کرد و گفت :
- گناه و اشتباه شما از همینجا سرچشمه می گیرد که نمی دانید سلیم خرجی دارد یا خیر ؟ من و شما مسلمانیم و لذا از نظر دین با هم پیوند خونی داریم لذا از روی ایمان به شما عرض می کنم که برای پدری چون شما سهل انگاری و بی خبری نسبت به اولاد هیچ خوب نیست و شاید همین بی نظری شما سبب گمراهی او شده است .
مالک از فرظ غضب مشتعل شده و نزدیک بود سیلی به گوش انورمیا بنوازد و او را از دکانش بیرون کند اما چون تحمل زیادی داشت چیزی نگفت . انورمیا دنباله در سخنانش افزود :
- اگر چه حق ندارم خبر کشی کنم و خجالت می کشم از پسری به پدر سعایت گویم اما باز هم تکرار می کنم از نقطه نظر ایمان بر خودم واجب می دانم بگویم هر طوری هست جلوی این پسر بیباک خود را بگیرید که در مدت کوتاهی خدا نخواسته خود بلکه شما را نیز با میلیون ها ثروت نیست و نابود می کند .
دیگر مالک از حرفهای کنایه آمیز او می لرزید . به او نهیب زد :
- انورمیا چرا پوست کنده همه چیز را نمی گویی ؟ بگو ببینم به عقیده شما سلیم از چه راهی پول خرج می کند ؟
انورمیا که دیگر پرده تجاهل را کنار زده بود بی پروا گفت :
- مگر شراب خرج ندارد ؟ قمار بی پول میسر است ؟ فاحشه بازی و تا نیمه های شب کنار رقاصه ای خوش گذراندن دست خالی امکان دارد ؟ مگر اطلاع ندارید آقای سلیم با چند هزار روپیه برای ممتاز رقاصه مشهور یک ساختمان مجهز خریده ؟
این سخن ها هر کدام خنجری بود که مستقیما بر قلب پدر بیچاره فرود می آمد . تمام حرفها یک طرف اسم ممتاز که به میان آمد تالم روحی مالک را بیشتر ساخت و این حرف مرد جهاندبده را از حال عادی خارج نمود .
- اوه خدایا چه می شنوم . ممتاز رفیق پسر من است ؟
انورمیا از ناراحتی او متاثر شد و اضافه کرد :
- قربان این سخنی است که در این شهر ، کوچک و بزرگ از آن آگاه است . حتی بین فواحش ضرب المثل شده و به هم می گویند سلیم برای ممتاز خانه چند هزار روپیه ای خریده .
آه که بی خبری از احوال دختر و پسر برای والدین چه گران تمام می شود . وقتی متوجه می شوند که آنها به راه فساد افتاده اند . وضع مالک به جنون می رسید . دیگر با نابودی پسرش احیای احمد را در پیش چشم خود مجسم می کرد . حرفهای رضیه دخترش را یک گناهی تلقی می نمود اما اکنون آنها را نیز باور می کرد و آن این بود که دخترش می گفت " پدر جان درباره احمد اشتباه می کنی . احمد خائن نیست . او معصوم است . به تو خیانت نموده اند . این یک دسیسه است . " و باز به خاطر آورد که رضیه گفته بود " پدر جان شما که اطلاع ندارید بین احمد و سلیم چه مذاکراتی پیش آمد . "
قلبش می زد . پیش خود می گفت این چه معمای سر در گمی است ؟ یادش می آمد که احمد از رفتار غیر مترقبه و دشنام های او چقدر تحیر کرده بود و به خاطرش آمد چهره معصوم او در آن حال چقدر تاثر انگیز به نظر می رسید وقتی پلیس ها او را می بردند چه اشکی در چشمانش دویده بود . حالا دیگر مالک بیشتر به جای اینکه به فکر سلیم باشد به فکر احمد بود .
انورمیا یقین داشت که این پدر ، تا این موقع از حال پسرش بی اطلاع بوده است . رفیق و مستخدمین و منشی ها در حالی که سرشان زیر بود و ظاهرا به کار خود مشغول بودند با دقت به حرفهای آن دو گوش می دادند .
بالاخره انورمیا ، مردی که فرشته نجات برای احمد و فرشته عذاب برای سلیم بود ، پس از تفکر گفت :
- حالا اگر حرفهای مرا باور نمی کنید بهتر است مدتی به فکر او باشید . به مغازه اش بروید . هر چه دارد تخمین بزنید و اگر امکان داشت شب وقتی او مغازه اش را بست تعقیبش کنید . آن وقت حقیقت گفتارم به شما روشن می شود .
بعد کمی فکر کرد و پرسید :
- خوب قربان تکلیف بنده چیست ؟
مالک در حالیکه سخت نگران بود جواب داد :
- انورمیا من از تو تشکر می کنم . دروغ و حقیقت بالاخره آشکار می شود و البته دوستی شما را وقتی قدردانی می کنم که صدق گفتارتان برایم مسلم شود . خواهش می کنم تا هفته آینده صبر کنید بعد از روشن شدن قضایا سلیم را وادار به پرداخت پول شما می کنم .
انورمیا دیگر اصراری نکرد و از مغازه خارج شد . شعله ای که در قلب مالک روشن شده بود داشت خاکسترش می کرد با خود گفت :
- " مگر احمد شراب می نوشید ؟ فاحشه باز بود ؟ خیانت پیشه بود ؟ آیا ممکن است این دسیسه باشد ؟ چرا احمد مرا از این همه ماجرا آگاه نساخت ؟ "
از جا بلند شد و تصمیم گرفت به مغازه سلیم برود ولی بعد منصرف شد ، نشست قلم را برداشت تا دنباله محاسبات را بگیرد ولی مغزش کار نمی کرد . نزدیک عصر بود . آن روز مالک ناهار نخورد و وقتی نمازش را تمام کرد دست ها را بلند نمود و با خضوع گفت :
- خدایا ، من یک بشرم ، مانند تمام بشر های دیگر عاجز از این ماجرای پر نشیب و فراز و پر پیچ و خم ، چیزی سر در نمی آورم تو به من کمک کن زیرا ذات کبریایی تو پشتیبان حق و حقیقت است .
داشت هوا تاریک می شد که برخلاف معمول مالک مغازه را بست و کارکنان را مرخص نمود . خواست با ماشین برود اما پشیمان شد و به راننده گفت ماشین را به خانه ببرد و گفت خودم پس از انجام کاری خواهم آمد . وقتی ماشین رفت مالک با درشکه ای به مغازه سلیم رفت و این اولین باری بود که پدر به سراغ پسرش می رفت تا احوال او را از نزدیک مشاهده کند . می خواست با احتیاط کامل و مهارت تام مسئولیتش را به پایان برساند .
با این افکار در حالیکه فاصله زیادی با مغازه سلیم داشت از درشکه پیاده شد و پس از پرداختن کرایه آرام پیش رفت . خودش هم علت این کار خود را نمی دانست .!
آیا به مغازه او داخل شود ؟ یا ممتاز را با تهدید وادار به اقرار حقایق نماید ؟ ولی نتوانست تصمیمی بگیرد .
اگر دسیسه باشد که ممتاز به هیچ قیمت حاضر به اعتراف نمی شود . اگر مستقیما با سلیم روبرو شود که خلاف عقل است ، احمد هم که فعلا در زندان است و ملاقات با او میسر نیست ، در این افکار بود و همینطور پیش می رفت تا اینکه از دور چشمش به مغازه سلیم افتاد هوا تاریک شده و چراغ ها همه جا را روشن کرده بودند . وقتی نزدیک شد متعجبانه دریافت سلیم مشغول بستن مغازه است . در کنار او دو مرد دیگر ایستاده و مشغول صحبت و خنده بودند . قدم های مالک خیلی کند شد . دستمالش را از جیب در آورد و جلوی بینی خود گذاشت . در حقیقت به این وسیله روی خود را پوشانید ، هوا هم تاریک بود و تشخیص او کمتر میسر می شد به خصوص اینکه نه سلیم و نه رفقایش به هیچوجه حتی تصور آمدن مالک را هم نمی کردند . چون خیلی نزدیک شد صدای سلیم و قهقهه رفقایش را شنید . او کنار درختی خود را در پناه سایه آن کشید . با خود می گفت اگر سلیم تصمیم به رفتن به خانه داشته باشد از جلوی او رد می شود ولی متوجه شد او از سوی دیگر رفت . لذا آهسته به تعقیب او پرداخت . با خود می گفت سلیم که هر شب نیمه های شب از مغازه به منزل می آمد امشب چرا در این موقع مغازه را بسته و کجا می رود ؟ و این دو تن که با او هستند چه کسانی می باشند ؟
مالک نمی خواست درباره پسرش فکر بد بکند . پیش خود می گفت : انورمیا همه را دروغ گفت . او به سبب دلخوری هایش این تهمت ها را به سلیم زده ، این غیر ممکن است . آه که ممتاز چه طناز است . هر جوانی را از راه به در می برد .
در این موقع سلیم و رفقایش به مقابل رستوران هر شبی رسیدند . مالک قدم ها را سریع نمود و به آنها نزدیک شد . آنها وارد رستوران شدند اما مالک ایستاد . دید اگر او هم وارد رستوران شود او را می شناسند . ناچار نگاهی به اطرافش کرد . روبروی رستوران یک مغازه شیر فروشی نظرش را جلب کرد . به سرعت داخل آنجا شد و یک فنجان شیر با مقداری نان مربا سفارش داد . منظور او خوردن این چیز ها نبود ولی خوب ، برای وقت گذرانی به هر کاری دست می زد . هنوز صدای انورمیا در گوشش بود که می گفت :
- جلوی پسر خود را بگیرید . یک شب او و اعمالش را مورد بازرسی قرار دهید . . . او خود و شما و تمام ثروتتان را نابود خواهد کرد .
مالک نیم ساعتی منتظر بود تا اینکه متوجه شد آن سه از رستوران بیرون آمدند . از بس در خودش فرو رفته بود فراموش کرد پول شیر و نان مربا را بپردازد و شاگرد مغازه دنبال او دوید و او نیز در حالیکه به خود می آمد و از شرم سرخ شده بود با عرض معذرت پول را پرداخت و انعامی هم به شاگرد داد .
دستمالش را از جیب بیرون آورد و مانند دفعه پیش روی بینی گذاشت و دنبال آنها راه افتاد . مدتی بعد آنها جلوی مغازه ای ایستادند . مالک در اینجا خیلی نزدیک شده بود لذا خود را در تاریکی دیوار کشید و به حرفهای آنان گوش داد . اول صدای پسرش سلیم را شناخت :
- چاچه امشب باید به سلامتی آقای احمد یک مشروب عالی مصرف کنیم .
و چاچه با خنده بلندی گفت :
- بسیار خوب ذوق سرکار در نظر گرفته خواهد شد .
صدای چاچه مالک را لرزاند و ناگهان به راز عجیبی پی برد . حس کرد این صدا برای او آشناست . بله این صدا . . . این صدا . . . آها . . . یادش افتاد . دو سال پیش و سرقت آن شب و مردی که طپانچه به سینه او گذاشته بود و کلید گاو صندوق را می خواست . نه اشتباه نکرده بود به خصوص هم اکنون که قد بلند و چشم های آن مرد در زیر نور خیره کننده سر در مغازه کاملا به وضوح دیده می شد . قلب مالک به شدت می طپید و کلمات انورمیا در مغزش خطور می کرد که می گفت سلیم رفقای بدی دارد . پس اینها رفقای او هستند ؟
مالک در تخیلاتش بود که چاچه از مغازه بیرون آمد ، در حالی که توی دو دستش چند بطری بود .
سلیم یک درشکه صدا زد و آدرس همان خیابانی را که ممتاز و فواحش در آنجا سکونت داشتند به او داد . مالک دیگر داشت دیوانه می شد . حال خود را نمی فهمید . نزدیک بود که از ترس بی آبرویی دست به خود کشی بزند . صدای قهقهه و سپس گفتگوی مرد قد بلند یعنی چاچه را شنید :
- دیشب ممتاز با تو قهر کرد سلیم اما خوب تقصیر تو بود که به خاطر آن پسره زود از جا بلند شدی و رفتی منزل .
درشکه به راه افتاد و مالک ماند و استهزا که از زمین و زمان بر او می بارید . شب تاریکی بود اما آن شب برای مالک ظلمانی تر از همیشه به نظر می رسید . هوا برایش فشرده تر شده بود و به سختی نفس می کشید . دیگر تمام هستی اش را بر باد رفته می دید . آه یک پدر نسبت به تنها پسری که دارد چه اندیشه می کند ؟ مرگ او برایش چقدر جانفرساست ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 15:44 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو