رمان بازی سرنوشت قسمت بیست و هشتم

بسم الله الرحمن الرحیم
فصل سیزدهم
- ( محاکمه قلابی ) -
ماشین یک راست به منزل مالک رفت و احمد حدس زد مالک منزل است . ضمن راه او
چند بر سعی کرد از همراهانش سبب ناگهانی آمدن مالک را از دهلی و زندانی
کردن او و آزاد نمودنش را که همه و همه غیر مترقبه و برای احمد بهت آور و
گیج کننده بود بپرسد . اما آنها اظهار بی اطلاعی می کردند و واقعا هم از
توطئه بزرگ خبر نداشتند اما منشی بررسی های دقیق مالک را از دفاتر و حساب
های بانکی برای او مشروحا بیان کرد و ضمنا آمدن و مذاکرات انورمیا را هم
مفصلا تعریف نمود لیکن باز هم آن جوان بیگناه جریان را نتوانست حدس بزند .
موتور جلوی در باغ ایستاد . وقتی احمد پیاده شد منشی گفت ماموریت آنها تا
همین جا بوده است و بنابراین با گرفتن دستور مرخص شدند . وقتی آنها رفتند
احمد آرام داخل باغ شد . . . در حالی که باور نمی کرد بار دیگر پایش به
آنجا برسد . کسی را در پله ها مشاهده نکرد و همانطور یک راست به جانب اتاقش
رفت ولی با یک نگاه خیلی متحیر شد . چون وضع اتاقش کاملا تغییر کرده بود و
نه تنها جارو و تمیز شده بود بلکه دکوراسیون آن با سلیقه خاصی ترتیب یافته
بود .
کتش را در آورد و روی تخت افتاد . خیلی خسته بود و احساس خواب می کرد . اما
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که پرده کنار رفت و رضیه نمایان شد . همین که
چشم احمد به رضیه افتاد سراسیمه از جا جست . از بس بدنش می لرزید قدرت یک
قدم برداشتن را هم نداشت و بی اختیار پرسید :
- رضیه عزیر چی شده ؟ مگر خدای نکرده مریض هستی ؟
رضیه زبانش بند آمده بود . قادر به تکلم نبود . او هم باور نمی کرد بار
دیگر احمد را در آن خانه و در آن اتاق ، آن هم به این زودی ببیند . اشک توی
چشمانش حلقه زد و آرام بر گونه اش غلطید . کم کم بر خود تسلط یافت و با
همان حال پریشان خود را به آغوش احمد پرتاب کرد و سرش را بر سینه پر التهاب
محبوب خود گذاشت ، شاید می خواست صدای ضربان قلب او را بشنود . هرگز نمی
توان آن صحنه دیدار بعد از هجران طولانی را توصیف کرد . اکنون چشمان هر دو
اشکبار بود . بالاخره این حالت دیری نپایید و چون احمد به اهمیت محیط پی
برد رضیه را به اجبار و اکراه ، کمی از خود دور کرد . رضیه که اندک اندک
حال عادیش را باز می یافت تا اندازه ای از عمل خود شرمگین شد . احمد دیده
در دیده او دوخت و گفت :
- مگر تو مریض هستی ؟
اما دختر معصوم باز هم قادر به تکلم نبود و فقط توانست بگوید :
- تو . . . چی شدی ؟
احمد که فکر می کرد رضیه از قضایا بی اطلاع است به زور تبسمی کرد :
- مگر مسافرت کردن بد است ؟
رضیه هم ب همان کنایه پاسخ داد :
- نه تنها بد بلکه شوم و منحوس است .
احمد خندید :
- خوب ، گاهی انسان مجبور می شود از این مسافرت ها بکند چه می شود کرد ؟
رضیه با ناراحتی زیاد گفت :
- بله گاهی ریا کاران و پست فطرتان آدم های پاک و بیگناه را وادار به چنین
مسافرت هایی می کنند ! !
احمد کلمات کنایه آمیز محبوب خود را
درک نکرد لذا موضوع بحث را تغییر داد و گفت :
- خوب ، هر طوری بود فعلا که برگشته ام ، باز هم از من دلخوری داری ؟
رضیه قلبا مسرور شده بود اما در ظاهر خودش را اندوهگین نشان می داد و می
خواست ساعتی با محبوب خود شوخی کند لذا با حزن ساختگی مانند باز پرسی که
بخواهد متهمی را محاکمه کند گفت :
- نه تنها دلخوری دارم بلکه خیلی هم ناراضیم .
احمد لبخندی زد :
- ممکن است بدانم چه خطایی از من سر زده که تو را ناراحت کرده است ؟
رضیه با همان حالت گفت :
- جناب معلم باید بدانند که دیگر نمی توانند حرفهای بی سر و ته خود را با
منطق های پوچ به کرسی بنشانند !
- خوب شاید شما راجع به گفته هایتان منطق قوی تری داشته باشید .
رضیه گفت :
- در این که شکی نیست .
احمد چون خیلی خسته بود و می خواست کمی استراحت کند خودش را کسل نشان داد و
پس از یک خمیازه طولانی گفت :
- جرم که معلوم نیست ، اثبات هم که نمی کنید ، دلیلی هم که ندارید پس تکلیف
چیست ؟
رضیه نگاه طویلی به او انداخت . بعد دست برد و از زیر یقه پیراهنش پاکتی
قطور بیرون کشید و گفت :
- آقای عزیز شما می گویید ما دلیلی نداریم ، خدا را شکر که ما چند دلیل در
دست داریم آن هم دلایل کتبی . فعلا یکی از آنها را بگیرید شاید با همان
اولی اعتراف کنید و اینقدر خود و ما را زحمت ندهید .
سپس عکس بزرگی از داخل پاکت در آورد و به او داد . احمد با بی علاقگی آن را
گرفت ولی تا نگاهش به عکس خودش افتاد که حلق گلی را به گردن ممتاز می
انداخت و همچنین نوشته های زیر آن را خواند نزدیک بود از وحشت سکته کند و
چون جوان با هوشی بود خیلی زود درک کرد به چه دلیل مالک او را زندانی کرده
بود . او چند بار نوشته زیر پاکت را خواند :
" احمد میلیونر در حال انداختن حلقه گل به گردن معشوقه اش ممتاز رقاصه
مشهور "
رضیه می دید احمد سخت مضطرب است و با مشاهده آن قلبش گرفته می شد . سپس عکس
دیگری به دست احمد داد . او پس از دیدن عکس بلافاصله صحنه آن شب را به یاد
آورد که ممتاز به آنها شربت داد اما حیرت کرد وقتی زیر آن را خواند :
" احمد میلیونر در حال نوشیدن شراب "
کم کم قضایا را می فهمید و به جرمش پی می برد اما چه جرمی ؟ ! در این موقع
رضیه عکس سوم را به دست او داد ، آن عکس نیز احمد را نشان می داد که با
ممتاز دست می دهد . بله او مهارت و نیرن بازی و از همه بالا تر تردستی
رفقای سلیم و خود سلیم را حدس می زد و می دانست تمام این کار ها زیر سر
چاچه است . تعجبش بیشتر از این بود که چه موقعی از او عکس گرفته اند که
متوجه نشده بوده . در این اندیشه بود که رضیه او را به خود آورد :
- خوب ، با دیدن این دلایل باز هم انکار می کنی ؟ دلت می خواهد دلیل دیگری
هم مشاهده کنی ؟
سپس عکس کهنه ممتاز را به او داد . احمد به عکس خیره شد ولی منظور رضیه را
نفهمید تا اینکه او با صدای خشن ظاهری گفت :
- می توانید پشت عکس را ملاحظه کنید .
او عکس را برگرداند و شروع به خواندن خطوط کرد و پیوسته در دل می گفت که :
- آه ، جرمم ثابت است ؟ رضیه هرگز با من شوخی نمی کند ؟ در لحنش سردی و
مزاح وجود ندارد .
آرام نگاهش را بلند کرد . دلایل به
قدری قاطع بود که احمد خودش هم حس می کرد شاید آنها حقیقت داشته باشد .
مایوسانه به چهره رضیه نگریست اما چیزی از سیمای او نمی فهمید و در دل خود
را یک خائن و یک انسان پست و بی شرف تصور می نمود . بی شک محکومیتش نزد
رضیه آشکار بود و کیفرش بدون شک اعدام ! در حالیکه یک دم عزت نفس و شرافت
را از خود دور نکرده و راهی برخلاف انسانیت نپیموده بود . انتظار داشت رضیه
از جا بلند شود و به او نهیب بزند :
- ما دیگر پرده از چهره ننگین تو برداشتیم و به خیانتت واقف شدیم . . .
دیگر دوران فریبکاری تو تمام شد .
نمی دانست بفهمد که رضیه چه اندیشه ای در سر دارد . حدس نمیزد که چرا آن
روز قلب او مثل سنگ شده است . فقط این را می فهمید که قربانی یک توطئه
ماهرانه و یک دسیسه بلا تردید گشته است . دیدن عکس ها و نوشته ها روح و جسم
احمد را خرد کرده بود . بالاخره رضیه این سکوت سنگین را شکست و گفت :
- اگر چه سکوت علامت رضایت است اما من اطمینان دارم که حمید نه تنها بیگناه
است بلکه جوانی است لایق ، فهیم ، شرافتمند و با ایمان .
احمد با شنیدن نام اصلی خود تکانی خورد و با خود گفت :
- خدای من ، چه می شنوم ؟ در زندگی دو بار به من اتهام متشابهی بسته می شود
و سعی می کند زندگیم را نابود سازد ؟
در این موقع مادر رضیه وارد اتاق شد . احمد جلو دوید و خواست تا دست مادرش
را ببوسد اما او با عطوفت زیاد سر جوان را بلند کرد و متبسمانه گفت :
- فرزندم ، خدا را شکر که شما را صحیح و سالم می بینم . مالک همه چیز را به
من گفت . خوب ، خدا هر چه بخواهد و صلاح را در هر چه بداند همان خواهد شد و
شکر گزار باید بود .
در این موقع منور با سینی چای داخل گردید . مادر رضیه اتاق را ترک کرد و
رضیه در حالی که سینی چای را می گرفت منور را مرخص نمود . باز هم آن دو
تنها شدند . رضیه خندید :
- پدرم مرا مجبور و وادار کرد که از تو بخواهم او را ببخشی !
احمد خیال کرد رضیه شوخی می کند :
- مگر ایشان چه کرده اند که مرا وادار به بخشیدن خود می کنند ؟
رضیه لبخندی زد :
- تو از کار های خدا بی اطلاع هستی ، و در هر صورت هنوز بعضی از بازی های
سرنوشت را نمی دانی فقط در این میان تو بیگناه بودی . پدرم به من چیزی نگفت
من هم اصراری نکردم . تمام به خاطر بررسی های خود من است . البته سلیم در
این توطئه نقش بسزایی داشت .
احمد حرفهای منشی را که توی ماشین ، ضمن بازگشت از زندان برای او گفته بود ،
به خاطر آورد و کم کم سر رشته موضوع را به دست می آورد . رضیه گفت :
- حمید جان عذر ما را قبول و پدرم را عفو کن . چون به قدری آن نابکار ها در
کار خود مهارت نشان داده بودند که پر تجربه ترین آدم ها هم گول می خورد .
هنوز احمد لب به سخن نگشوده بود که
یکدفعه در باز شد ، پرده کنار رفت و مالک نمودار گردید در حالی که می گفت :
- بله حمید جان رضیه راست می گوید . مرا عفو کن . . . مرا غافلگیر ساخته
بودند و گرنه . . .
احمد دوید و خم شد تا خود را بر پاهای مالک بیاندازد اما مالک با مهربانی
او را بلند کرد و در حالیکه اشک شادی در چشمانش می درخشید او را بوسید .
چشمان احمد و رضیه نیز از ژاله های اشک می درخشید . جوان بیچاره هنوز متحیر
بود که خواب است یا بیدار ، بالاخره صدای مالک او را به خود آورد :
- حمید جان آیا مرا می بخشی ؟ از گناهم می گذری ؟ به پدرت رحم کن بگو که از
من هیچ دلگیری نداری . تو نمی دانی تجسم آن صحنه چه زجری به من می دهد .
چه واقعه مدهشی . همانطور که تو را به آنجا برده بودند خدا نیز مرا به همان
جا کشاند و آنچه دیدم و شنیدم . . . آه خدایا نمی توانم بازگو کنم . آنها
تو را غافلگیر کرده و عکست را برداشته بودند و از همین راه دسیسه بزرگی
علیه تو درست شد که مرا نا آگاه وادار به انجام آن کار کرد .
لحن مالک می لرزید . احمد با بی حالی سخنان او را می شنید . او ادامه داد :
- مگر رفیق سلیم ، چاچه ، همان کسی نبود که آن شب به منزل ما حمله کرد و
کلید گاو صندوق را با تهدید از من گرفت ؟ نه گوش هایم عوضی می شنیدند و نه
نور چشمانم کم بود . همه چیز را شنیدم و دیدم و به پاکی و شرافت تو پی بردم
. . . امیدوارم با این دو سه جمله اصل توطئه را فهمیده باشی ؟ آیا حالا
مرا می بخشی ؟ بگو حمید ، بگو پسرم .
احمد که از شرم سرخ شده بود با لکنت گفت :
- شما پدر من هستید و پدر در مورد پسرش حق دارد هر کاری بخواهد بکند .
مالک نمی توانست چیزی بگوید . به رضیه نگریست ، بعد به سوی احمد خیره شد .
آن وقت یک قدم به سوی رضیه و دو قدم به جانب احمد برداشت و دست او را گرفت و
تا جلوی رضیه کشید . قلب ها می طپید و چهره دو جوان عاشق را سرخ کرده بود .
مالک گفت :
- رضیه دخترم تو به پدر خود حق می دهی به خاطر گناهی که کرده از تو بخواهد
جبران آن را بکنی ؟ من آن روز بدون هیچگونه تعمقی حمید را به دست پلیس ها
سپردم. خدا می داند اندیشه ؟آن منظره مرا از پشیمانی آب می کند . بیا تا
کمی از سنگینی این بار را از شانه های من بردار . دستت را بده و ببین پدرت
چه می کند . . . خوب است یا بد ، برازنده است یا قبیح ، درست است یا نادرست
، هر چه باشد عملی بس پر شکوه است .
رضیه همچنان به کف اتاق می نگریست . یکدفعه متوجه شد پدرش دست او را گرفت و
گفت :
- خدای من دارم از خوشحالی دیوانه می شوم . . . خداوند این دو را برای هم
به وجود آورده و باید همدیگر را تا این درجه دوست بدارند .
این را گفت و در حالی که از فرط شعف می خندید دست دخترش را در دست احمد
گذاشت و گفت مبارک و فرخنده باشد .
سکوتی مطلق حکمفرما بود . فقط مالک قوت قلب بیشتری داشت . . . سرنوشت احمد
تعیین می شد و آینده با پرتوی درخشانی در برابرش ظاهر می گردید . هیچ کدام
از احمد و رضیه نفهمیدند که همسر مالک و منور نیز پشت سر آنها ایستاده اند .
آنها نیز از شدت خوشحالی گریه می کردند . صحنه تماشایی بود .
اما احمد هنوز متحیر بود که تقدیر چه راه افراط و تفریطی در پیش پای او
نهاده است . بالاخره به خود جراتی داد و با لکنت گفت :
- آقای من ، این لطف و مهربانی شما در حق من واقعا بیش از اندازه است و
خواهش می کنم زندگی رضیه عزیز را به خاطر من بر باد ندهید . او باید همسر
کسی شود که ثروتش همپایه او باشد . خواهش می کنم حرفهای مرا قبول کنید و
فراموش ننمایید من جوان فقیر و بی چیزی بیش نیستم . اقوام شما این کارتان
را به چه تعبیر می کنند ؟
مالک حرفش رابرید :
- برعکس ما هنوز پاداشی که در خور تو باشد به تو نداده ایم ، ما به حرف کسی
کار نداریم ، دختر من یک شوهر می خواست . . . یک نفر را می بایست به همسری
بگیرد . . . جوانی که می بایست بالاخره روزی سر راه او قرار بگیرد هم
اکنون پیدا شده است . آن هم کسی که بزرگترین ثروت ها یعنی شرافت و پاکی
وجدان را با خود دارد .
احمد با صدای بلند ، با خود گفت :
" خدای من ، این لطف بیکران تو پیوسته شامل حال من است . . . من نمی دانم
چرا یک جوان فقیر را تا این درجه منزلت می دهی ؟ . . . با همه اینها این
موهبت به من خیلی زیاد است . . .
باز هم مالک حرف او را برید :
- حمید . . . کار نهایی همین بود که کردم . . . شاید هم خدا شما را برای هم
به وجود آورده است .
و پس از تبسمی گفت :
- رضیه دخترم ، می شنوی ؟ حمید می خواهد تو را رد کند و به عبارت دیگر از
زندگی با تو می گریزد .
احمد فریاد کرد :
- تو را به خدا این حرف را نزنید . . . منظور من این است که من خود را لایق
همسری او نمی بینم و حالا اگر مشیت الهی چنین است . . . و خواسته شما
اینطور . . .
اما در اینجا سکوت کرد ، مالک گفت :
- دخترم لااقل تو به او بگو که کار تمام است . بگو عزیزم و حرف پدرت را
تایید کن .
سیمای رضیه سرخ شده بود . سرش را بلند کرد و با چشمانی اشک آلود به احمد
نگریست .
باز هم پیش خود می گفت سکوت علامت رضاست لذا گفت :
- پدر عزیزم ، حمید اشتباه می کند . او می خواهد بگوید که رضیه لیاقت همسری
او را ندارد . من هم از طرف خود به حضور شما عرض می کنم که هرگز حمید را
به همسری قبول ندارم . . . !
یکباره چشم ها بر او خیره شد . افکار همه مختل شد و پیکر هایشان می لرزید .
بیشتر از همه احمد آرامش خود را از دست داده بود . مالک نزدیک بود سقوط
کند . قدرت کنترل ارتعاش بدنش را نداشت . منور و همسر او نیز حال درستی
نداشتند . بالاخره مالک با وضعی آشفته لب به سخن گشود :
- دخترم آنچه من گفتم فکر می کردم اندیشه تو هم همان است . . . پس اگر تو
هم حرف پدر پیرت را رد می کنی و او را نزد حمید سر افکنده می سازی لازم می
دانم از بخت بد و نا سازگار خویش شکوه کنم . هر طوری شده من رضایت حمید را
فراهم خواهم نمود . چقدر دلم می خواست آرزویم جامه عمل می پوشید .
منور که به دستور خانمش تصمیم داشت بشقاب شکلات را روی شانه های رضیه بریزد
از حرف آخر رضیه یکه خورد . احمد که از فرط ناراحتی محیط را از یاد برده
بود و یا اینکه از شدت سستی قادر به ایستاده نبود ، روی تختخواب نشست . باز
هم به یک جمله زندگیش را نابود می دید . . . زیرا رضیه به وضوح انکار
نموده بود . حرفی که همه شنیده بودند . بالاخره مالک با قوت قلب آخرین
قدرتش را در زبانش جمع کرد و گفت :
- رضیه ، این آخرین تصمیمت بود ؟
بار دیگر چشم ها به سوی رضیه چرخید . اما رضیه گفت :
- حرف من هیچوقت عوض نمی شود و بطور قطع حمید را به همسری نمی گیرم .
و اضافه نمود :
- من یک شوهر دارم و او را به پسند خود گرفته ام . تشویق شما هم در انجام
آن برایم موثر بوده است .
مالک به او نهیب زد و با عصبانیت گفت :
- رضیه هر چه می گویی بفهم . فراموش نکن ما تو را تشویق به همسری هیچ کس جز
حمید نکرده ایم .
رضیه نگاهی به اطراف خود انداخت . سپس به احمد که سرش پایین بود خیره شد و
گفت :
- همسر من حمید نیست . می خواهید بدانید او کیست ؟
هر لحظه که می گذشت قلب حاضرین فشرده تر می شد . رضیه آنها را کشت تا کلمه
ای بگوید و این آخرین گفتارش بود :
- نام همسر آینده من . . . احمد است .
یکدفعه سر ها به جانب او چرخید . مالک داشت دیوانه می شد و به اشتباه خود
پی می برد . از طرف دیگر از اینکه رضیه آنها را دست انداخته بود ضمن گله
گذاری از شادی در پوست نمی گنجید . منور از شدت شعف بشقاب شکلات را که
همچنان در دستش مانده بود روی سر رضیه و احمد ریخت .
اما احمد ، قلب مجروحی داشت . آن محاکمه و این صحنه اخیر شدیدا روح او را
خرد کرده و نصف العمرش ساخته بود و برای بهبودی جراحاتش احتیاج به استراحتی
طولانی داشت .
پایان فصل سیزدهم
ادامه دارد . . .
در امتداد نگاه تو