بسم الله الرحمن الرحیم

فصل چهاردهم
- ( کشف راز ) -
مالک رهسپار تجارتخانه شد . در سیمایش رضایت موج می زد . احمد نیز پس از استحمام و تبدل لباس خوابید و خیلی زود به خواب رفت . در حدود ساعت پنج بعد از ظهر رضیه او را بیدار نمود . او بلافاصله وضو گرفت و به نماز ایستاد اما در این ضمن متوجه حرکاتی پشت سر خود شد . وقتی نماز را تمام کرد متعجبانه دریافت رضیه پشت سر او به نماز ایستاده است تبسمی کرد و در دل گفت :
- این دختر قشنگ فقط از خصال پسندیده یکی کم داشت که آن را نیز تکمیل کرد .
وقتی احمد عصرانه خود را خورد متوجه غیبت رضیه شد . عصرانه را منور آورده بود ف هر چند رضیه آن را درست کرده بود . هوا گرگ و میش شده بود که صدای بوق اتومبیل شنیده شد و لحظه ای بعد مالک وارد سالن شد . دیری نگذشت که منور احمد را برای صرف شام به سالن دعوت کرد . او هم بلند شد و وقتی در برابر مالک رسد با او دست داد و رضیه به او سلام کرد . . . زیرا دیگر رسما احمد شوهر وی شده بود .
هر کدام در جای خود نشستند و رضیه به اشاره پدرش رادیو را خاموش کرد . آنگاه مالک گفت :
- فرزندم احمد جان خواهش می کنم مشکل دیگر ما را هم حل و ما را از اندیشه دور کن . شاید برای تو کار سختی باشد اما به عقیده من این موقع الان مناسب ترین وقت است . ببینم آیا مایوسم نمی کنی ؟
احمد با تشویش گفت :
- این کلمات اگر به من دشنام نباشد اهانت بزرگی است . شما امر کنید . مالک گفت :
- با وجود این لازم است به من قول بدهی .
احمد مکثی کرد و سکوتی سنگین در سالن حکمفرما گردید . او حدس زد لابد مالک می خواهد درباره مجادله او و سلیم چیز هایی را بپرسد جون دیگر جریان فاش شده بود و کتمان آن را لازم نمی دید لذا گفت :
- قول می دهم تا آنجا که بتوانم و قدرت داشته باشم جز خواسته شما کاری نکنم . . . بفرمایید .
رضیه که از زیر چادر احمد را می نگریست با نگرانی منتظر نتیجه بود . مالک با لحنی شمرده گفت :
- شاید حرفها و پافشاری های من موجب ناراحتی خاطرت شود اما هم اکنون مناسب ترین موقع برای این کار است . ما فقط می دانیم که حمید یک جوان لیسانس و از کشور افغانستان است . کسبش تجارت و پیشه پدرش نیز همین است . شاید این معلومات برای دیگران کافی باشد ولی ما به آن قناعت نمی کنیم و می خواهیم بدانیم چه چیزی آن جوان با کفایت را بدان حال و وضع اسفناک نشاند ؟
البته دیگر برای احمد بیان آن ورطه های گذشته ناگوار نبود و خداوند هم اکنون زندگی مجلل تر و قشنگ تری به او ارزانی داشته بود . بالاخره پس از سکوت طولانیش گفت :
- اگر شما حاضر به شنیدن ماجرای زندگی گذشته من هستید و برای این قصد تالم آور وقت خود را هدر می دهید . . . بسیار خوب من هم حرفی ندارم .
در این موقع منور اعلام کرد شام حاضر است و همگی سر میز غذا رفتند . وقتی غذا برچیده شد چشم ها باز و گوش ها آماده و منتظر بیانات احمد بودند . احمد با اجازه به اتاقش رفت و لحظه بعد با یک کتب قطور که جلد سیاهی داشت مراجعت نمود . در صفحه اول آن با خط درشتی نوشته بود : " خاطرات من "
و آنگاه در حالیکه همه سر تا پا گوش بودند او شروع به خواندن کرد :

" در حدود بیست و شش سال پیش در قلب آسیا در کشور افغانستان و در پایتخت آن یعنی کابل قشنگ و دوست داشتنی از خانواده نسبتا متوسط نوزادی به دنیا آمد که دامان پر مهر مادرش را به وجود خود مزین کرد . نام او را حمید گذاشتند اما چه کسی می توانست حدس بزند وقتی او بزرگ شد جوانی آواره و در به در می گرد یا موجودی خوشبخت و سعادتمند ؟ ! نام پدرش منصور و پیشه اش تجارت اموال وارداتی بود . شش سال گذشت و این پسر را به مدسه گذاشتند در حالی که مادر با سواد و مومنش وقت و بی وقت به یگانه پسرش احکام خدا و آیات قرآنی و دستورات مذهب را می آموخت و حتی شب ها موقع خواب نیز از این کار غفلت نمی ورزید .
از آنجا که در زندگی پیوسته دو چشم تیزبین مراقب حمید بود ، باعث می شد تا او هیچگاه از جاده مستقیم و واقعیت پا فراتر نگذارد . و این دو چشم متعلق به مادر بزرگوار و خیر خواه او بود . ایمان و خدا شناسی و صداقت و شرافت را خصلت خاص پسرش کرد و او را با خون دل جوانی با تجربه از کار در آورد . او پس از اتمام دوران اولیه و متوسط پا به دانشگاه گذاشت . هر چند پدرش شدیدا مخالفت می کرد لیکن تنها پشتیبان حمید ، مادر دانشمند او بود . البته مانع دیگری سر راه او قرار داشت و آن فشار های مادی بود که به هر ترتیب بود آن جوان تربیت آموخته تحمل می کرد و با پشتکار زیاد پیش می رفت .
از طرفی چون پدرش هم در تجارتخانه دست تنها بود و از جانب دیگر دل خوشی از کتاب و کتاب خواندن نداشت . دلش می خواست پسرش کمک او باشد تا هر وقت برای خرید و کار های ضروری دیگر به مسافرت می رود او کار هایش را اداره کند ، و همیشه هم می گفت : " پسر باید کار کند و به پدر و مادرش کمک نماید درس خواندن چه فایده ای دارد ؟ ! "
تنها توجهش به پول بود و ابدا به آینده فرزندش نمی اندیشید . در زندگی حمید همه چیز وجود داشت جز یک پدر واقعی که هرگز او را راهنمایی نمی کرد و با خواسته هایش مخالفت می نمود . بالاخره حمید دوران تحصیل را تمام کرد و به سن بیست و دو سالگی رسید اما پدرش نمی گذاشت او از فنونی که آموخته در راه خدمت بیشتر استفاده کند و به زور او را به سوی بازار و تجارتخانه کشاند .
او نیز ناچار قبول کرد اما از آنجا که در انجام هیچ کاری بی لیاقتی از خود نشان نمی داد با جدیت امام شروع به فعالیت کرد بطوری که در مدت کمی توانست مهرت بی شائبه ای در امر تجارت کسب کند و روز به روز کارش ترقی می کرد . . . پدرش هم دیگر با کمال راحتی به مسافرت می رفت و پسر با امانت و صداقت کار های او را انجام می داد و همین امر باعث شده بود که سود هنگفتی نصیب آنان شود . چند سال گذشت تا اینکه تمام اهل بازار او را به صفت اصلیش شناختند و در حقیقت زحمت های حمید در همان ایام مثمر ثمر گردید و کوشش های روز افزون او باعث شد تا وی را صاحب زمین و باغ و خانه و بالاخره ماشین بکند .
توی مغازه آنان چند مستخدم و منشی وجود داشت و با وجود آنکه پدرش از این امر نا راضی بود لیکن وقتی به لیاقت پسرش اندیشه می کرد قلبا خرسند می شد در حقیقت همه دارایی او از حمید بود . منشی ها در غیاب حمید پیش پدرش از او بد گویی می کردند چون همه آنها بیسواد محض بودند و می دیدند که حمید دارد اعتبارشان را نابود می کند و سعی داشتند باز هم مقام سابق خود را حفظ کنند به خصوص اینکه جمشید عموی او هم از پیشرفت او نا راضی بود و به علت اینکه حمید از نقطه نظر اخلاق خرده گیری های زیادی از او می کرد و بار ها شده بود که با عصبانیت او را از کار های نا درستش آگاه کرده بود لیکن مگر می توان یک نقش سنگی را با آب پاک نمود ؟

اما جمشید به راه اصلی نمی افتاد . در ابتدا حمید به خاطر انسانیت می خواست اطرافیان و به خصوص پدر و عموی خود را به شاهراه آدمیت بکشاند ، خیلی هم مجادله می نمود اما پس از خون دل خوردن های زیاد می فهمید زحمت بیهوده ای کشیده است . زیرا آنها دیگر درخت کهن ناپسندی ها گردیده بودند و جز شکستن و سوزاندن به هیچ کاری نمی خوردند . گناه آنها چه بود ؟ حتما بیسوادی ! و به همین جهت حمید بی آنکه از آنها متنفر شود بیشتر رو به سویشان می کرد و نصیحتشان می نمود ولی گوش شنوایی وجود نداشت و چون آنها از او دوری می جستند تالمات روحیش شدت می گرفت . . . و بدگویی آنان یک لحظه پایان نداشت . می گویند " حسود از چاقی دیگران لاغر می شود ! "
جمشید چون برتری و اعتبار برادر را می دید بی اندازه دلگیر می شد و حسادتش وجود او را می سوخت و خاکستر می کرد . جمشید چندین پسر داشت که تمام مانند خودش بی کفایت بودند . وقتی پدر او اموالش را پس از مرگ برای وراثش گذاشت طبق دستورش به هر دوی آنها سهم مساوی رسید ولی اکنون جمشید می دید برادرش اینهمه پول و مکنت به هم زده اما او نه تنها ترقی نکرده بلکه قدمی نیز به سوی عقب برداشته است . البته این موضوع احمقانه ای بود چه حمید زحمت بسیار در این راه کشیده بود ولی پسران جمشید هیچ کدام جز خواب و خوراک کاری نکرده بودند ! حمید در پناه دین کار می کرد و آیینش راستی و پاکی بود و اگر هم در رفتار آنها مداخله می کرد صرفا به منظور راهنمایی آنان بود .
اما چگونه و چرا بین جمشید و حمید عداوت ایجاد شد ؟ علت این بود که جمشید دختری به اسم جمیله داشت ، مادر جمیله و مادر حمید توافق کرده بودند این دو فرزند خود را به ازدواج هم در آورند . البته این مساله سال ها پیش از آنکه حمید چیزی از عشق و احساس سرش بشود صورت گرفته بود و چون او به سنی رسید که قادر به تشخیص خوب و بد از هم گردید شدیدا با این موضوع مخالفت کرد .
مادرش به او می گفت تو هنوز چیزی سرت نمی شود و من خوشبختی تو را می خواهم ولی او نمی پذیرفت و آن را به آینده محول می کرد .
پس از چند سال که حمید کارش رونق بیشتری گرفت و سرمایه هنگفتی کسب کرد به این موضوع پی برد که تا انسان در خرید نفع نکند از فروش بهره ای عایدش نخواهد شد . بنابراین تصمیم گرفت تجارت خارجی را خودش اداره کند و به عبارت دیگر اینکه از خرید های کورکورانه پدرش جلوگیری نماید و چیز هایی بخرد که بیشتر مورد استفاده در بازار است .
پدرش هم که گویا از مسافرت های پیاپی خسته شده بود به این کار رضایت داد و بنابراین حمید به سفر رفت و در مدت چهار سال بیست و چند بار به هند مسافرت نمود و هر بار پول زیادی برای تجارتخانه فراهم می کرد و پدرش را بیش از پیش راضی می کرد و گذشته از منافع مادی ، حمید ، با آن همه هوش و درایتی که داشت توانست به تمام زبان و سنن هندوهندویان آشنا شود و به قدری زبان هندی را سریع صحبت می کرد که گویی زبان مادری اوست و کم کم حمید مردی با شخصیت بسیار شایسته از آب در می آمد . . .
ولی این چرخ پیر و این روزگار متلاطم نگذاشت زندگی حمید در این مسیر پیش برود . اولین ضربه روحی زمانی به او اصابت کرد که در حین سفر بود و مادرش مرد و حمید تنها حامی خود را از دست داد . زیرا پدرش اصرار داشت که هر چه زودتر ، با جمیله ازدواج نماید و مادر حمید که از جریان اطلاع داشت با نظر شوهرش مخالفت می ورزید و به شوهرش پیشنهاد کرده بود انجام تصمیمش را موکول به بازگشت حمید از سفر کند که متاسفانه هنگام مسافرت حمید مادرش مرد .

پیش از رفتن حمید به مسافرت پدرش به تشویق غیر مستقیم برادرش ، حمید را از تصمیم قطعی خود آگاه کرد ، اما برخلاف انتظار با مخالفت او مواجه گردید ، پدر حمید مانند جرقه ای آتش گرفت . به زمین و زمان فحش می داد و حتی حضورا پسرش را به باد ناسزا گرفت و نظریات او را که بالا تر از همه بیسوادی دختر و تربیت ناقص او بود احمقانه و مزخرف شمرد اما بالاخره با مداخله مادر حمید و چند تن از بزرگان فامیل موقتا کینه و خشم منصور خوابید .
جمشید و خانواده اش ظاهرا آرام بودند اما در خفا منتظر فرصت مناسبی بودند که دمار از روزگار حمید در آورند . حمید به این مساله اهمیتی نمی داد و دنباله کار خود را گرفته بود و بالاخره هم جمیله را به شوهری هم ردیف خویش دادند .
حالا که حمید در سفر بود و خبر مرگ مادرش را می شنید ، ناراحتی سینه اش را می فشرد و گریه یک لحظه امانش نمی داد . کینه جمشید علیه حمید پس از مرگ مادر او شدیدا به ظهور رسید . دنبال وسیله ای می گشت تا به هر وسیله شده است میانه آن پدر و پسر را به هم بزند . بار ها در مجالس ، نزد دیگران و در برابر منصور تذکر می داد که حمید راه درستی را در پیش نگرفته و در این مسافرت ها بیش از آنچه کسب می کند خرج عیاشی و ولگردی می کند و از آنجا که نقطه ضعف برادرش را می دانست به همانجا حمله می کرد ، منصور هم که مرد ساده ای بود در حضور جمع ناراحت می شد و ضمنا حرف او را نیز قبول می کرد چون هر منطق ساده و بی اساسی را هم می پذیرفت بی آنکه قدرت تحقیق داشته باشد ، فکر می کرد تمام سرمایه اش دسترنج خود اوست و حمید فردی زائد است . جمشید هم نه تنها می خواست حمید را از میان بردارد بلکه غیر مستقیم روی اموال برادر نظر داشت و پس از مرگ همسر او ، خود را موفق تر می دید و از آنجا که برادرش در پنجاه سالگی به علت داشتن پول زیاد چندان پیر نمی نمود ، او را تشویق به زن گرفتن کرد چون در هر صورت کار های خانه او و امور ضروری آنجا را زنی دلسوز می بایست اداره می کرد .
از طرف دیگر حمید به علت مرگ مادر گوشه نشینی می کرد و کمتر خود را آفتابی می ساخت و به تنهایی انس گرفته بود . وقتی از سفر بازگشت خیلی اندوهگین بود . جمشید برای برادرش تعریف کرد که از زبان شخص حمید شنیده است این پر ناخلف تصمیم دارد تمام اموال را به نام خود ضبط کند و شر پدر جاهلش را هم از سر خود کم نماید . حمید از این توطئه ها خبر نداشت . منصور هم حاضر نشد توضیح بیشتری از برادرش بخواهد .
باز حمید به سفر دوری رفت . این بار جمشید خود را خیر خواه برادرش معرفی کرد و پیشنهاد ازدواج مجدد به او نمود و دختری را که برای او نام برد که صفات بس پسندیده و دانش بی اندازه ای داشت لذا پول زیادی از برادر گرفت و شب ازدواج دختر بیسواد و بی تجربه ای را به همسری او در آورد .

خرج عروسی گزاف و کمر شکن بود اما جمشید هر طوری بود منصور را به پول خرج کردن وا می داشت و خلاصه ثلث ثروت برادرش را یک شبه به باد داد و چون آن دختر پای به منزل منصور گذاشت ، فکر کرد که جمشید حتما خیر خواه اوست که وی را همسر چنین مرد پولداری کرده لذا توصیه های او را با پول منصور بر آورده می کرد . می گویند " پول اگر از کیسه مهمان باشد حاتم طایی شدن خیلی آسان است ! " از همین راه نه تنها جمشید به همسر برادر خود تسلط یافت بلکه به خود منصور هم مسلط شد و خلاصه از این راه تصمیم گرفت ضربه مخوف دیگری به حمید وارد کند و همین بود که زن برادر را بی آنکه خود او بداند آلت دست قرار داد . به او گفت اگر حمید برگردد روزگارش را تلخ می کند و او را بدبین و خشن و مپست معرفی کرد و آن زن ساده را با مشتی تهمت های پوچ از حمید متوحش ساخت ، با آنکه هرگز او را ندیده بود ، حتی با مدارکی جعلی چهره حمید را سیاه تر نمایاند .
بالاخره حمید از سفر بازگشت . زن جدید و جوانی را در خانه دید و اوضاع را کمی آشفته تر یافت . به خصوص اینکه ماشین او را فروخته بودند و برای خانم تازه وارد کالسکه ای خریداری کرده بودند و چون دقیقا ملاحظه کرد دریافت پدرش گول خورده و همه کار ها زیر سر برادر اوست . وقتی که به حساب های مغازه رسیدگی کرد همه را برخلاف انتظار خود دید . در این مدت جمشید از فتنه انگیزی دست بردار نبود . سپس به نامادری او هم گفت که آب گل آلود شده و فرصت مناسبی برای نابود کردن حمید است . آن زن بد سرشت تعلیم یافته هم قبول کرد . حمید از پدر اجازه رفتن می خواست و او امروز فردا می کرد . اما چند روز بعد مریض شد و به بستر افتاد و نتوانست به تجارتخانه برود . . .
در اینجا احمد سکوت کرد و از خواندن باز ایستاد . رضیه وقتی مکث او را دید گفت :
- خوب ، بعد چه بلایی سر حمید آمد ؟
مالک از ناراحتی های چهره احمد فهمید جریان از چه قرار است و گفت :
- حتما برایش توطئه ای ترتیب دادند . اما بهتر است بدانیم چطور شروع شد و به کجا ها کشید .
مثل اینکه این حرفها احمد را تشویق به خواندن می کرد . چون آنها را منتظر می دید آه بلندی کشید و گفت :
- حالا که شما اصرار به شنیدن بقیه ماجرای من دارید من هم حرفی ندارم . . . ولی یک آرزو دارم .
مالک به تندی پرسید :
- هر چه بخواهی انجام می دهیم .

احمد گفت :
- من دیگر قدرت خواندن ندارم . اگر ممکن است رضیه عزیز بقیه سرگذشت را بخواند .
رضیه سرش را تکان داد و به تندی از جا برخاست و کتابچه را از احمد گرفت و چنین شروع کرد :
" آن روز به سر رسید . آسمان را پرده قی گونی از ابر فرا گرفته بود . باد ملایمی می وزید . هوا سرد بود و کم کم قطرات باران شروع به باریدن می کردند . آسمان با آنکه روز به شدت باریده بود اما گویی هنوز دلش پر بود . . . و به حال بینوایان و مظلومین می گریست . حمید تمام آن روز را در تب به سر برده بود و مرتبا هذیان می گفت . باغبان پیری که سال ها در منزل کار می کرد تنها مونس او بود و او را دلداری می داد . گویی حسن حمید دست و پای باغبان کهنسال را در کنار احمد قفل کرده بود و یک لحظه نمی گذاشت او آنجا را ترک کند و گرنه چه کسی قدرت ایستادگی در برابر منصور را داشت ؟ این باغبان هیچ کس را نداشت ، تنها زندگی می کرد و به همین جهت حمید را چون فرزند خود دوست می داشت ، کم کم شب ظلمانی فرا رسید و منصور از بازار به منزل بازگشت . ولی یکباره همسرش با گریه و فریاد جلوی او رسید که حمید آن روز قصد تجاوز به خواهرش را داشته و بعد با نهایت بی شرمی افزود به علت فریاد او خدمه منزل سر می رسد و لذا حمید خواهر او را رها می نماید ، خدمه هم که حسابی تعلیم گرفته بود حرف خانمش را تصدیق کرد و آن زن افزود :
- خواهرم با چشم گریان خانه را ترک کرد ، من هم منتظر تو بودم . حالا که تو آمدی می گویم دیگر اینجا ، جای من نیست .
سپس گریان حمید را موجودی چشم هرز و نا پاک نامید و افزود که حتی چند بار قصد تعرض به او داشته که شرمش می آمده برای او تعریف کند . این زن پست بطوری رل خود را دقیق و کامل اجرا می نمود که قلب خشن ترین انسان ها را نرم می کرد .
منصور با خود خواهی و تکبری که داشت یکپارچه آتش شد و نفسش به شماره افتاد . چشم هایش سرخ شده بود و بدنش می لرزید و با پاهای برهنه به جانب اتاق حمید دوید . دیوانه شده بود . وحشی شده بود . هر چند قلبا حرف همسرش را نمی پذیرفت و حتی وجدن نیمه هوشیارش به او می گفت حمید پیرامون چنین کار هایی نمی گردد اما یکباره حرفهای جمشید در مغزش پدید می آمد که جای حمید همیشه خانه های فواحش است .
حمید در بسترش به حالی نیمه هوشیار افتاده بود که بکدفعه در اتاقش با شدت به دیوار خورد و منصور بدون پرسش به جانب او پرید و با مشت و لگد و دشنام ، جنجال طاقتفرسایی به راه انداخت . باغبان پیر که در نزدیکی اتاق حمید بود سراسیمه خود را به آنجا رسانید و مانع مرگ او شد . زیرا منصور با بی رحمی هر چه تمام تر داشت گلوی تنها پسرش را ، که از بیماری قدرت حرف زدن نداشت می فشرد .

حمید نمی دانست بفهمد علت این کار پدر چیست و دیگر مجال سوال کردن برای او پیدا نشده بود . . . درست همین وقت سر و کله جمشید با آن چشم های موذی و کوچکش نمایان گردید ! این شیطان طوری وانمود کرد که به راستی از قضیه بی اطلاع است . جریان را پرسید . منصور هم با لکنت آنچه از همسرش شنیده بود بیان کرد .
ناتوانی حمید لحظه به لحظه فزونی می گرفت . . . و پایان ماجرا را نمی توانست حدس بزند . بالاخره منصور سرش را تکان داد و گفت :
- تو پسر ناخلف و بد اخلاقی هستی . . . نه تنها به خواهر همسرم حمله کردی بلکه دانستم به خود همسرم نیز قصد های ناروایی داشته ای . . . تو از این به بعد به هیچوجه پسر من نخواهی بود . . . از ارث هم محروم هستی . این جمله کار خود را کرد . حمید به پدرش خیره شد و او افزود :
- همین حالا از منزل برو بیرون . . . هر جا که می خواهی برو و هر کاری دلت می خواهد بکن ولی دیگر جلوی چشم من و اینجا پیدایت نشود .
باغبان ریش سفید خود را به پا های منصور انداخت و گریه کنان گفت :
- آقا . . . حمیدفرشته است . . . برای خدا اندیشه کنید . . . اینها تمام تهمت است دروغ است او تا یک ساعت پیش هذیان می گفت . . . حالا هم تب دارد .
اما جمشید چنان هیاهویی راه انداخت که نگذاشت منصور سخنان باغبان پیر را بشنود یا اگر شنید توجه نکرد و او را با خشونت از اتاق بیرون نمود و گفت :
- هیچ کس حق ندارد بین پدر و پسر مداخله کند .
حمید حرفهای پدرش را جدی گرفت و دیگر نخواست آنجا بماند . . . تمام اطرافش را در آتش و التهاب می دید چه کسی را داشت که از او حمایت کند و نفوذی داشته باشد ، جز مادرش که او نیز مرده بود .
لذا برخاست و با حالی نزار لباس پوشید . . . پدرش کتی به او داد و اگر جمشید نمی گفت کت را هم به او نمی داد . کت را روی شانه هایش انداخت و آنگاه مقابل میز کتاب هایش رفت اما نهیب پدر را شنید که نگذاشت چیزی از آنجا بردارد و گفت که تمام آنها را با پول او خریده است . لذا دست برد و فقط یک پاکت برداشت . توی آن اوراق هویتش بود . منصور می خواست آنها را از هم بدرد ولی جمشید مانع شد . آنگاه حمید آهسته تا جلوی در رفت . برگشت و نگاه حسرت باری به کتاب هایش کرد . بعد چشمانش را به سوی پدر و عمویش گرداند و در حالیکه سرش را زیر می انداخت گفت :
- مرا گناهکار می دانید . . . و مرا با این اتهام مفتضح کردید . . . در حالیکه خدا شاهد است بیگناهم فقط نمی توانم این ادعای خود را ثابت کنم . . . زیرا می دانم شما هرگز دوست ندارید مرا آزاد ببینید و گرنه چهره معصومم تمام گفته هایم را تایید می کرد . . . حالا اینطور است اما مطمئنم روزی همه چیز به شما ثابت می شود .
تاملی کرد . آنگاه نگاهش را به نقطه نا معلومی از اتاق دوخت و با لحنی بریده گفت :
- این آخرین کلماتی است که از حنجره یک مظلوم می شنوید . . . گناهکار اصلی بالاخره به مجازاتش خواهد رسید . . . و بالاخره هم یک خدایی داریم .
اشکی توی چشمانش حلقه زد و آرام به روی گونه هایش غلطید و سپس زیر لب خداحافظی کرد ، حرفهای او باغبان پیر را که در گوشه ای سراپا گوش شده بود به گریه انداخت ولی خوب می دانست که به هیچوجه قدرت ندارد قلب جمشید یا منصور را نرم کند و جز دشنام و فریاد نتیجه ای نخواهد گرفت . حمید نگاهی دیگر به پدرش انداخت و گفت :
- سعی می کنم برای ابد صدایم را به گوش شما نرسانم .

و بعد آهسته از پله ها پایین رفت . راهرو طویل را پیمود و در مدخل آن باز ایستاد . پدرش به او ناسزا می گفت اما او بی توجه به سخنان او نگاهی به گوشه و کنار انداخت . او از هر قسمت آن منزل خاطراتی داشت خاطراتی تلخ و شیرین از دوران کودکیش و از دورانی که او مادر داشت ، از زمانی که یک پشتیبان واقعی و دلسوز و بانفوذ داشت . یکباره در پشت شیشه یکی از اتاق ها چشمش به نامادریش افتاد که خیره آن صحنه را می نگریست .
با دیدن او دیگر تامل نکرد و به سرعت آنجا را ترک نمود . باغ و گل های زیبایش را پشت سر گذاشت ولی هنوز با چشمان تر از آنجا بیرون نرفته بود که کسی دامن کتش را از پشت کشید . او باغبان پیر و با وفا بود که دوان دوان خودش را به آنجا رسانده بود . صدای لرزانش حمید را به خود آورد :
- حمید جان ، کجا می روی ؟ صبر کن پدرت را راضی می کنم ، آه خدایا ، پدرت چقدر سنگین دل و جفا کار است !
در این موقع سر و کله جمشید با قیافه ای شیطانی پیدا شد و به باغبان پیر که می خواست مانع رفتن حمید شود گفت :
- حالا نمی تواند بفهمد ولی وقتی به خود آمد راهی جز این در نخواهد داشت . به همینجا باز خواهد گشت و به پا های پدرش خواهد افتاد .
حمید این جملات او را شنید و در حینی که از باغ بیرون می رفت با خود گفت :
" ای مرد شیاد از افتادن روی پا های پدرم عار ندارم . . . و این کار اعتراف به کار پستی که نکرده ام نیست اما بدان تا زمانی که موهبت های خداوندی شامل حال من است حاضر نمی شوم که به اینجا برگردم و مطمئنم با این حساب تا پایان مرگ همچنان دور از شما ها خواهم بود . "
وقتی پایش را از باغ بیرون گذاشت بغض گلویش را می فشرد و در دل می گفت :
" آه چه سرنوشت شوم و چه پدر ستمگری . . . و چه حوادث هستی کشی ! "
رضیه سکوت کرد اما مالک با ناراحتی گفت :
- خوب دخترم ادامه بده . . . می خواهم بدانم چه شد که خدا حمید را به ما رساند ؟
احمد که کم کم خاطرات گذشته در ذهنش مجسم می شد آرام اشک می ریخت . همه متوجه او شده بودند و سکوتی سنگین ار اتاق مستولی شده بود فقط در آن میان حرکت لنگر ساعت دیوار ، با تک تک یکنواختش شنیده می شد . بالاخره با اصرار همگی بار دیگر رضیه شروع به خواندن کرد :
" با حالی دگرگون از آنجا بیرون رفت ، در حالیکه نمی دانست چرا زمانه اینقدر با او ناسازگاری دارد . وضع او خیلی اسف انگیز بود .
باران همچنان یکریز می بارید و لباس های مختصر حمید را خیس کرده بود . او دوستی داشت که با تمام اقوام آنها متفاوت بود .
نفهمید چطور او مسیرش بدانجا افتاد . در هر حال زنگ در آنها را زد . پارس سگی از داخل به گوش رسید و لحظه ای بعد بچه ای در را به روی او گشود . حمید خود را معرفی کرد . . . همگی اهل آن منزل حمید را میشناختند . او رفت و لحظه ای بعد به سرعت باز آمد و حمید را به اتاق پذیرایی برد . معلوم بود پدر آن طفل که رفیق صمیمی حمید بود ، در خانه نیست . . . برای او طعام آوردند . حمید به خاطر میزبانش لقمه ای صرف کرد و گفت :
- متاسفانه شدت باران مرا امان نداد به منزل بروم و لذا به اینجا پناه آوردم .
آنها خوشحال شده بودند و آن پسرک تمام احتیاجات حمید را بر آورده می کرد . ساعتی بعد پسرک حمید را با اصرار برای استراحت به طبقه بالا برد . . . هر چند او بی اندازه محتاج این استراحت بود . . . زمان به کندی جلو می رفت و شدت باران همچنان یکنواخت بود . شب کم کم به نیمه می رسید . . . رعد و برق و باران کولاک عجیبی به راه انداخته بودند .
سگ صاحبخانه هم گاهگاهی زوزه می کشید و آوایش در دل شب طنین می انداخت . حمید در حالیکه مرتب از این دنده به آن دنده می شد توی فکر فرو رفته بود . . . می خواست در این فرصت تصمیم قطعی بگیرد . یکدفعه فکری به خاطرش رسید . از جا برخاست و به تفحص جیب هایش پرداخت . . . لحظه ای بعد آنچه می خواست پیدا کرد .

بالاخره مصمم شد صبح زود شهر را ترک کند زیرا دیگر ماندنش در آنجا صلاح نبود و با خود می گفت :
- آه من چطور خواهم توانست این خاک مقدس و زادگاه عزیزم را ترک گویم ؟ به تمام نقاط این سرزمین ، به آب ، به هوا و به طبیعت اینجا خو گرفته ام و حالا مجبورم چشم از تمام آنها بپوشم . کاش می توانستم در یک نقطه گمنام همین خطه زندگی را ادامه دهم . . . تا اینکه از اینجا خارج و سرگردان دیار بیگانه ای بشوم .
بار دیگر چشمان او را اشک فرا گرفت . اشک دوری از وطن . اشکی پاک که در آن فداکاری و جانبازی موج می زد . زیر لب با خود عهد کرد هر طور هست جسم بی جانش را بر روی خاک ها بکشاند و عمری را با شرافت در سرزمینی دیگر بگذراند به امید روزی که پدر و کسان و آشنایانش پی ببرند حمیدی که از خویش راندند موجودی پاک و بی آلایش بوده است . او می بایست به یکی از شهر های هند برود اما به کدام یک ؟
نزدیک بود مایوس شود که یکدفعه کلکته به خاطرش رسید زیرا هنوز به آنجا سفر نکرده بود .
تصمیمش قطعی شد . از خدا یاری گرفت و سعی کرد بخوابد . اما نشد . باز هم افکار مختلف او را رها نمی کرد . بالاخره صبح شد . وضو گرفت و نماز خواند و پس از صرف صبحانه نامه ای به دوستش که شب را در خانه او به سر برده بود و خود او جای دیگری مهمان بود نوشت و از او خداحافظی کرد .
صبح آن روز هوای سبک و دلنشینی شهر را در خود گرفته بود .نور خورشید بر درختان سبز و باران خورده می تابید و درخشش جلوه انگیزی در آنها به وجود می آورد . ساعت نزدیک هشت بود که حمید به یک مغازه جواهر فروشی مراجعه کرد و تنها چیزی که داشت یعنی انگشترش را بیرون آورد و پس از کمی گفتگو آن را به جواهر فروش داد و مبلغی گرفت و بعدا فهمید که مغازه دار بیش از نصف قیمت انگشتر را به او نپرداخته ، آنگاه بی آنکه اثاثی داشته باشد سوار ماشینی شد و به ایستگاه قطار رفت .
دیگر نمی توان حال این جوان را در حین عبور از مرز وصف نمود . غم و اندوه سینه او را می فشرد و به خصوص اینکه وقتی در کلکته پیاده شد بی پولی ، بیماری و عذاب روحی و فکری نزدیک بود او را از پا در آورد . هر چه داشت خرج بلیط کرده بود باقیمانده آن را نیز برای غذا صرف نموده بود . آن روز نزدیک بود از شدت گرسنگی قالب تهی کند . به هر دری می زد کاری گیر نمی آورد ، اما از آنجا که خداوند او را دوست داشت قلب مرد رئوفی را به سوی او معطوف نمود و در نتیجه او را با وجود مخالفت منشی و قانون ، استخدام نمود . . . حمید در ابتدا به خاطر جمع کردن پول چند روز و حتی چند ماه کارش را با صداقت ادامه داد . . . اما زمانی که می خواست آنجا را ترک کند حس کرد نیروی مرموزی مانع رفتن او می شود . . . آنقدر این خانواده با محبت و با عطوفت بودند که وی را اسیر و بنده خود کرده و پایبندش نموده بودند . . . او حسمی کرد محبت های آقایش و دختر او رضیه را نه تنها نمی تواند فراموش کند بلکه جبران آن هم به هیچوجه امکان نخواهد داشت . او دیگر از چیزی نا راضی نیست . در ضمن دلش می خواهد در همین حرفه بماند و تجدید نظری در زندگیش نشود تا باز ببیند روزگار چه عملی با او خواهد کرد .
احمد ( حمید ) تاریخ 5 نوامبر خانه مالک میلیونر – کلکته "
نوشته های پر سوز و گداز احمد تمام شد و بار دیگر سکوتی مطلق اتاق را فرا گرفت اما چند دقیقه بعد مالک آهی بلند کشید و گفت :
- واقعا که به حمید بیگناه جفا کرده بودند اما خوب نمی توان بازی های سرنوشت را پیش بینی کرد و همانطور که زندگی حمید چه در کابل و چه در اینجا دستخوش حوادث غیر مترقبه و واقعا جانفرسایی شده است . فقط می توان دست پروردگار را در زندگی با ایمان او دخیل دانست که وی را از گرداب هلاکت به اوج ترقی و شهرت رسانده اما چه کنیم که نمی توان الطاف الهی را به چیزی جبران کرد .
رضیه ضمن اینکه با کتابچه بازی می کرد با خود گفت :
- " خدایا این همه پستی و بلندی های زندگی احمد در زندگی به خاطر من صورت نگرفته است ؟ پس بر من است که ستایش و نیایش ذات تو را بکنم . "
مالک می خواست که درباره احمد فکر بیشتری بکند که صدای قدم های سنگین سلیم توی راهرو بلند شد و می خواست بر حسب معمول هر شب یک راست همانطور مست به اتاق خودش برود ولی مالک او را به سالن خواند و به شوفر گفت تا کمک کند سلیم به سالن بیاید .
احمد نگاهی به چهره مالک کرد و در آن علایم رنج و اندوه بی حدی را مشاهده نمود و حوادث ناهنجاری را پیش بینی می کرد . . . اکنون وضع او را درست مشابه زمانی می دید که مالک سراسیمه از دهلی آمد و در مغازه احمد را تحویل پلیس ها داد . اما رضیه خیلی کم و مادرش هنوز به هیچوجه از اصل ماجرا خبر نداشتند .
پایان فصل چهاردهم
ادامه دارد . . .