رمان بازی سرنوشت قسمت سی ام

فصل پانزدهم
- ( اشتباه بزرگ ) -
سلیم در حال مستی و بی خیالی وارد سالن شد و پس از سلام بلند بالایی علت فرا خواندنش را به آنجا پرسید . خیال می کرد پدرش می خواهد بگوید " سلیم جان پس کی به مغازه می آیی ؟ ، من دست تنها هستم ، مگر وعده ندادی پیش من بیایی ؟ " به همین خیال با چهره ای متبسم وارد اتاق شد . . . هر چند مالک سیمای غضب آلودی داشت لیکن با تمسخر گفت :
- بفرمایید . . . اینجا بنشینید . . . می دانم مغازه شما خیلی از اینجا دور است . . . خسته شده اید .
جوان مست از کنایه های پدرش چیزی نمی فهمید . لذا با حالت مستی روی صندلی نشست . آنگاه مالک مقداری آب لیمو در لیوان آبی ریخت و بدون اینکه آن را شیرین کند به دست منور داد و گفت :
- بیا ، این شربت را به آقای کوچولویت بده تا حالشان جا بیاید .
همه منجمله احمد از رفتار مالک متحیر بودند . منور به دستور مالک گیلاس را به سلیم داد . . . او هم بدون معطلی تمام محتویاتش را سر کشید . خیلی زود مستی از سر او پرید . کم کم اعصابش آرامش یافت . . . چشمانش روشن تر گردید . اطرافش را با دقت نگاه کرد و یکدفعه بین آنها چشمش به احمد افتاد ! با دیدن او تمام هوش خود را باز یافت و یکه ای خورد . یکدفعه از جا برخاست و زیر لب گفت :
- آه ، او که تحت نظر پلیس بود . . . حالا اینجا ؟ . . . دوباره ؟ بله خود اوست .
مالک که به دقت ناظر اوضاع بود گفت :
- بلی خود احمد است . . . اوه نه راستی من هم اشتباه کردم ، او حمید است چرا سلیم جان از دیدن او سرافکنده و متوحش شدی . . . او که دیگر بیگانه نیست . او یکی از افراد خانواده و یا بهتر بگویم ، داماد ماست شاید باز هم نفهمیدی . . . او شوهر رضیه خواهر توست . . . عزیزم . . . هر قدر گشتم تو را پیدا نکردم تا در مراسم شرکت کنی .
سلیم همچنان سکوت کرده بود . اکنون دیگر آن جوان مست به خود آمده و کنایه ها را درک می کرد . . . فکر کرد شاید احمد همه چیز را گفته باشد لذا گفت :
- گوش کن . . . تو را فریب داده و هر چه درباره من گفته مبالغه و دروغ محض می باشد .
مالک تبسم تلخی کرد :
- طفلکم بیچاره به کسی حمله نکن . . . چرا عصبانی می شوی چرا ؟ تو چه کردی که او نسبت به تو و درباره ات سعایت کند ؟ مگر به من وعده ننموده بودی فردا به تجارتخانه بیایی . آه به نظرم قولت را فراموش کردی . . . تو چقدر فراموش کاری . . . هر چند گناهکاری مگر به ممتاز قول ندادی که پس از آمدن در تجارتخانه من اولین کاری که می کنی خریدن یک انگشتر برلیان برای اوست ؟ یک پسر میلیونر نباید خلف قول بکند . . . چه مرد بلند مرتبه و کار دانی را هم به منشیگری گرفتی . . . حقا که چاچه خیلی مهارت دارد .
سکوتی مرگبا اتاق را فرا گرفت . لحظه به لحظه خشم مالک شدت می گرفت . مالک با لحن شمرده ای ادامه داد :
- تو بی اندازه نسبت به من دلسوزی می کنی پسرم . . . البته چندان از عمر من نمانده و به قول ممتاز بیگم شاید دو سه سال دیگری زنده نباشم . . . اما خوب هر چه باشد باید از پسر ارشدم تشکر کنم . . . که قبل از رسیدن موعد مرگ می خواهد مرا از این زندگی متلاطم و مصیبت بار رهایی بخشد .
اکنون سلیم همه چیز را فهمیده بود . خود را مفتضح و کار را یکسره میدید ، با دیوانگی و خشم ، بلند شد و سالن را ترک کرد .
احمد که اثرات شراب را به خوبی می دانست متوحش شد و عواقب وخیمی را پیش بینی نمود . احمد می خواست سعی کند هر طور هست میانه آنها را آشتی بدهد که ناگهان پرده عقب رفت و سلیم نمودار شد . در دستش طپانچه ای به چشم می خورد . لوله آن را به طرف سینه پدرش گرفت و قهقهه ای زد :
- خوب شما به زندگی علاقه ای ندارید قبلا هم تشکرش را کردید بسیار خوب پس حالا که شما می خواهید حیات چون سگ خود را ترک کنید من هم حرفی ندارم .
همه بهت زده شده بودند . انگشت سبابه جوان وحشی می رفت تا ماشه را بفشارد که ناگهان واقعه جدیدی رخ داد . در یک چشم به هم زدن احمد کتابچه سیاهش را به سوی او پرت کرد و درست روی مچ سلیم فرود آمد و طپانچه را به سویی انداخت . این زرنگی احمد سبب شد تا بطور حتم زندگی مالک نجات یابد . احمد بلافاصله از جا پرید و خود را به سلیم که می خواست طپانچه را بردارد رساند هر دو با هم گلاویز شدند . دست احمد پیش رفت تا طپانچه را بردارد اما کفش میخ دار سلیم بر روی مچش فرود آمد و هر لحظه فشار شدید تر می شد . مثل اینکه گندمی زیر آسیا خرد می شود ، استخوان های او صدا می کرد ، و لحظه ای نگذشت که خون بر روی فرش اتاق پاشیده شد . همه حیرت زده در جای خود میخکوب شده بودند . . . اما حق در همه جا پیروز است . احمد با ضربه ای پای سلیم را کنار زد و بالاخره توانست به طپانچه دست یابد و به سرعت بلند شد و ایستاد . سلیم به جانب او حمله برد تا طپانچه را از دستش بیرون بیاورد که مشت قوی احمد او را به روی زمین غلطاند . . . وقتی احمد حریف را مغلوب دید دیگر معترض او نشد . مالک با همان متانت همیشگی روی صندلی نشسته بود . . . فقط از رضیه و مادرش شیون هایی به گوش می رسید . احمد طپانچه را در جیبش گذاشت ، دستش آغشته به خون بود . رضیه به سرعت بیرون رفت ، دوا آورد و به پانسمان دست محبوبش مشغول شد که در این وقت صدای مالک را شنید :
- احمد ، چرا به او تعرض کردی . . . چرا نگذاشتی تصمیمش را به مرحله اجرا در آورد ؟
آنگاه دستش را درون جیب خود فرو برد و کاغذ بزرگی بیرون کشید . بعد عینکش را به چشم گذاشت و بلافاصله شروع به خواندن کرد . خونسردی او حین خواندن جملات واقعا مایه تعجب بود ، فقط قبل از خواندن گفت :
- سلیم از این شوخی ها بسیار دارد اما بهتر است حقیقتی را بشنود و بداند که مرگ من برای او سودی نخواهد داشت . من هم برای اینکه این صحنه را برای همیشه تمام کنم می خوانم :
سپس نگاهی به سلیم انداخت و نامه را اینطور خواند :
" بنده مالک فرزند مرحوم محمدشفیق متولد کلکته با رضا و رغبت و درایت کامل به حضور شهود و قضات اقرار و اعتراف می کنم که تمام اموال منقول و غیر منقولم پس از مرگ بایستی به یگانه دخترم و شوهر او حمید بن منصور برسد و من هر چه دارم به آن دو اهدا می نمایم البته ، سلیم تنها پسر من و او نیز وارث من بود لیکن چون پستی اخلاق و انحراف بدون جبران او از راه حق و راستی و به خصوص خیانتش با دلایل زیاد برایم مبرهن گردید ، وی را از حقوق پدری وارث خود محروم کرده و اعلام می کنم پس از مرگ پشیزی به او نخواهد رسید و نه تنها از این کار نا راضی نیستم بلکه بعد ها هم پشیمان نخواهم گردید . بنا براین به اطلاع دادگاه می رسانم که از این پس من پسری به نام سلیم ندارم . "
" امضا مالک "
سلیم گیج بود و یا اینکه عمدا اینطور وانمود می کرد . به هر حال همه چیز راشنید ، مالک پس از اینکه وثیقه را به دخترش سپرد از جا بلند شد و فریاد زد :
- زود باش سلیم از خانه من برو بیرون . . . برو برای همیشه . . . برو دیگر با تو کاری ندارم . . . بهترین جا برای تو کنار دوستان جهنمی و ممتاز عزیزت می باشد . برو به همان جا . . . برو . . . مالک سکوت کرد . . . منتظر عکس العمل سلیم بود . احمد خواست از سلیم پشتیبانی کند ولی مالک که منظور او را دانست نهیب زد :
- خاموش باش احمد . دیگر کار تمام شده و تصمیم من خلل ناپذیر است . . . این پسر ناخلف اصلاح شدنی نیست . . . و به خدا حرفم را پس نگرفته و اندک تغییری در تصمیمم نخواهم داد .
او آتش گرفته بود و مرتب با فریاد سلیم را به خارج راهنمایی می کرد . سلیم که پدرش را خوب می شناخت با بدنی مرتعش برخاست و اتاق را ترک گفت و بلافاصله از منزل بیرون رفت .
هیچ کس با مالک حرف نمی زد . احمد هم که متوجه وضع بود ، چیزی نمی گفت .
هوای بیرون بسیار سرد بود . هوش و حواس سلیم به جا آمده و مردد بود که کجا برود و رو به کدام سو ببرد ؟ فقط می دید جز در منزل معشوقه جای دیگری به رویش گشوده نیست . . . در ضمن آنجا می توانست با مشورت رفقا تصمیمی بگیرد و فکر کرد چاچه می تواند به او کمک کند .
ساعت در حدود دوازده شب بود که کالسکه مقابل منزل ممتاز توقف کرد . سلیم پیاده شد و به جانب منزل رفت . ضمن اینکه از پله ها بالا می رفت صدای خنده و قهقهه چند نفر به گوشش رسید . چیزی نفهمید و با دگرگونی خود را به اتاق ممتاز رسانید . پس از چند سال آشنایی با ممتاز این اولین دفعه بود که می دید محبوبش با عنان گسیختگی و هرزگی تمام میان یک عده جوان عیاش به عیش و باده نوشی پرداخته و از خود بی خود شده است . به محض ورود سلیم ، مجلس به هم خورد . همه او را می شناختند . ممتاز از دیدار غیر مترقبه او متوحش شده و چاچه و نجف خان که بدون او کاری نمی کردند بلند شدند و هر کس توی اتاق بود یکی یکی آنجا را ترک گفت . ممتاز با عشوه گری گفت :
- آقا مگر حالت خوش نیست ؟ انشاءالله که خیر باشد .
سلیم احمق همه چیز را برای او و دو رفیقش بدون کم و کاست توضیح داد و گفت که پدرش تمام مایملک خود را به احمد و دخترش داده و او را نیز با کمال افتضاح در حضور جمع از خانه بیرون کرده است . وقتی سخنان سلیم تمام شد آهی طویل کشید و افزود :
- حالا چه باید کرد ؟
به جای ممتاز چاچه با تمسخر به او جواب داد :
- کار تمام شده و دیگر هیچ کار نمی توان کرد .
سلیم خنده تلخی زد :
- نخیر اینطور نیست . من خودم تجارت پیشه و وارد به یافتن و فراهم کردن پول هستم و قول می دهم در مدت خیلی کم سرمایه ای همانند او پیدا کنم .
چاچه و نجف خان و ممتاز زیر لب به حماقت او می خندیدند . سلیم افزود :
- اما این کار تنها ممکن نیست . رفقا باید به من کمک کنند و ممتاز هم سرمایه مختصری به من بدهد .
چاچه خندید :
- قربان مگر قرض چند هزاری را فراموش نموده اید که فردا یا پس فردا پلیس هم در پرداخت آن به شما فشار می آورد ؟
سلیم زیاد به این کنایه دوست صمیمی اش ! توجهی نکرد یا نخواست بکند ، گفت :
- خوب بیگم چقدر به من خواهی داد ؟ فراموش نکن هر چه بیشتر باشد کار بهتر و خوب تر انجام می گیرد . اقلا از دو سه هزار روپیه کمتر نباشد .
ممتاز خندید و پاسخ داد :
- اگر صاحب دو سه هزار روپیه بودم که دیگر دست به فحشا نمی زدم .
سلیم یکه ای خورد و با خونسردی لحن جدی به خود گرفت :

- در این صورت بهتر است خانه را به فروش برسانم .

ممتاز با تمسخر گفت :
- آقازاده اگر خیلی مفلس هستند . . . پانصد روپیه ای را که امشب به من داده اند به ایشان مسترد می دارم .
و پس از گفتن این حرف با ترشرویی بسته های پولی را که از او گرفته بود مقابلش پرتاب کرد . این حرکت برای سلیم گران آمد و به قهر گفت :
- مگر من گدا هستم که اینطور به من پول می دهی ؟ آیا تمام هستی و جواهرات تو از من نیست ؟
ممتاز در حالیکه به او براق شده بود گفت :
- آقای میلیونر ! مگر شما به سادگی به من صد ها روپیه دادید ؟ مفت و رایگان بود ؟ پس چرا به یک گدا یک پول سیاه هم نمی دهید ؟
سلیم پرسید :
- در مقابل این پول هنگفت به من چه دادید ؟
ممتاز از حماقت او لبخند تمسخر آلود و تلخی زد و گفت :
- شما پول دادید و من من تمام جسم و عفتم را به شما فروختم مگر اینها در برابر پول شما کافی نیست ؟
سلیم یکباره به خود آمد که همه چیزش را از دست داده . . . پدر . . . مادر . . . مکنت . . . پول . . . اعتبار . . . حیثیت و خلاصه همه و همه را . . . و حرف احمد را که به او گفته بود این مار خوش خط و خال به جز پول چیزی را نمی شناسد در گوشهایش طنین می انداخت ولی چه فایده ؟ ! . . . دیگر از خود بی خود شد و سیلی محکمی به صورت ممتاز نواخت اما چاچه معطل نشد و لگد محکمی به پهلوی سلیم زد . بله همان دوست مشفقش اکنون دشمن خونی او بود و بلافاصله چاچه ، نجف خان ، استاد و ممتاز به او حمله کردند و پس از یک کتک مفصل او را از پله ها پایینش انداختند . دهانش خونی و بدنش مجروح بود . . . با بی حالی برخاست و خود را بر روی جاده خاکی کشید . . . عابرین در فضای نیمه تاریک آنجا وی را یک مست معمولی تصور می کردند ، بالاخره به جاده بزرگ رسید و به درختی تکیه داد . عبور عابرین بسیار کم بود و اتومبیل ها نیز در خلوت شب به سرعت می راندند و کسی فرصت توجه به او را نمی یافت . او دیگر توان زندگی در خود نمی دید . . . و فقط یک کلمه مقابل چشمانش می رقصید ، انتحار !
کامیون بزرگی به سرعت از دور می آمد . . . و در اینجا تصمیم سلیم قطعی شد و به محض نزدیک شدن کامیون بناگاه خود را جلوی چرخ های آن انداخت . راننده هم که انتظار چنین حادثه آن هم در چنان جاده خلوتی را نداشت نتوانست به موقع ماشین را نگه دارد و جسم درمانده جوان بدبخت را در زیر چرخ های سنگین خود خرد کرد .
و به این ترتیب آخرین برگ دفتر زندگی جوانی جفا کار که در آخر خود نیز با جفای بسیار نابود گردید برای ابد بسته شد ، روز بعد روزنامه ها در صفحه حوادث خود چنین نوشتند :
" در نیمه شب گذشته پیکر جوانی زیر چرخ های یک کامیون بار کش خرد و نابود شد . راننده گریخت و جریان تحت تعقیب است . در ضمن برگ هویت این جوان که آغشته به خون شده و خواندنش خیلی مشکل بود از جیب کت پاره شده اش به دست آمد و پلیس فقط توانست نام او را بخواند و اسم جوان مقتول سلیم بود " .
پایان فصل پانزدهم