رمان بازی سرنوشت قسمت سی و یکم

فصل شانزدهم
- ( ازدواج ) -
مرگ فجیع و غیر مترقبه سلیم به سرعت در شهر شیوع یافت و احمد با پا فشاری زیاد مالک را وادار به تدوین مراسم ختم نمود و مشتاق احمد برادر مالک نیز به اتفاق خانواده از دهلی خوانده شدند اما چندان حالت تاثر و اندوهی در چهره مالک ندیدند و همه از این امر متعجب بودند به خصوص اینکه حیرتشان از این جهت بود که می دیدند مالک در صدد تهیه تدارکات عروسی دخترش است اما احمد توسط مشتاق احمد از مالک خواست تا به جهت حرف مردم و اقوام دست از این کار بشوید و به نکاح مختصری اکتفا کند . . . مادر سلیم خیلی متاثر بود اما چاره ای نداشت جز اینکه تابع شوهرش باشد . تاریخ ازدواج دو ماه و چند روز بعد از آن واقعه معین شد و مجلس جشن بسیار مفصلی برگزار گردید . . . و قریب هزار نفر از تجار درجه یک شهر به جشن دعوت شدند . بنا به خواهش احمد رسوم افغانی در جشن رعایت شد و به خصوص آرایش ظاهری خود را نیز طبق آداب افغان ها ترتیب داد و خلاصه بنا به خواسته او از مراسم و تکلفات هندی صرف نظر گردید . عروس نیز به ذوق خود به لباس افغانی در آمد و مراسم طبق شرع اسلام انجام یافت . همه قبلا داماد را دیده بودن اما آن روز در جشن عروسی و در لباس افغانی وی را موجود دیگری می یافتند و همه و به خصوص جوانان که خیلی دلشان می خواست داماد مالک را ببینند و بفهمند چقدر پول و مکنت دارد وقتی زیبایی خدا داد احمد را مشاهده کردند متوجه شدند که بزرگترین ثروت ها به پای آن هیچ است و چون زیبایی ظاهری با سیرت پاک او آمیخته می شد در چشم همه احمد فرشته ای می نمود .
رضیه بر خود می بالید و حق هم داشت . زیرا شوهر او محبوب و دوست داشتنی بود و در صورت و سیرت جلوه انگیز نقصی نداشت . حتی رقیبان احمد هم نتوانستند نسبت به او ایراد بگیرند . وی با سیمای پر ابهتش به مدعوین خوش آمد می گفت و تبریکاتشان را می پذیرفت و تشکر می کرد . او در کاخ رویایی زندگی آتیه اش خود را با گذشته برابر می دید و با خود می اندیشید :
- احمد تو را پدر از خود راند اما خدا در پناهت گرفت .
او با وجود فقر یک لحظه از جاده عفاف پا فراتر نگذاشته بود و امروز در میان مال و مکنت همسری را اختیار می کرد که سال ها عاشقش بود .
دو نفر با احمد وارد سالن نکاح شدند ، یکی پسر ارشد مشتاق احمد ، برادر زاده مالک و یگانه خواستگار رضیه و دیگری منشی جوانی بود که احمد وی را در مغازه استخدام کرده بود .
اگر کسی دقیقا به چهره احمد از نزدیک می نگریست به خوبی اندوه و حسرت را با هم مشاهده می کرد که البته در آن موقع او به یاد مادر مرحوم و پدر جفا کارش بود . گاهی زیر لب زمزمه می کرد کاش او هم خویشی داشت تا با شادی در سرور او شرکت کند اما افسوس ! همه دغل بودند . . . و ریا در نهادشان بنیان گذاری شده بود . مراسم معمولی نکاح انجام گرفت و عقد بسته شد . سکوت سنگینی مجلس را فرا گرفت و مشتاق احمد برادر مالک وثیقه بخشش املاک مالک را به دختر و دامادش قرائت کرد . . . و همه را در حیرت عجیبی فرو برد . سپس عده ای برای پایان مراسم ( آیینه مصاف ) به همراهی مشتاق احمد به جانب حجله عروس رفتند . چند دوشیزه طناز که همه از اقوام رضیه بودند دسته جمعی آوازی را می خواندند . این دخترکان واقعا به رضیه که شوهری چنان زیبا برای خود انتخاب کرده بود غبطه می خوردند .
" آیینه مصاف " با لطیفه گویی احمد که همه را می خنداند ، با ابهت خاصی تمام شد و آن وقت برای مدتی کوتاه عروس و داماد را کنار هم گذاشته و خارج شدند .
مالک دستور داد که طبقه سوم را که بالکن پهنی مشرف به باغ و جلوه خاصی داشت برای احمد و رضیه تخصیص دهند . طبقه سوم واقعا مزین و عالی بود و خود یک منزل مستقل با تمام مایحتاج از آشپزخانه و حمام و دستشویی گرفته تا سالن پذیرایی در آن جمع بود . تزیین این طبقه نیز از طبقات پایین تر مفصل تر و اصلا غیر قابل مقایسه بود .
احمد نمی دانست با کدام زبان ستایش ذات پروردگار را بکند . در حالیکه حلقه قشنگی از گل در دست داشت با تمکین خاصی از پله ها بالا رفت و پشت در سالن رسید .
بعد از تامل کوتاهی با انگشت به در زد . اما صدایی نشنید . دوباره ضربه ای نواخت لیکن جز سکوت مطلق پاسخی نیامد . برای بار سوم و چهارم و پنجم ضربه را تکرار نمود اما خبری نبود . دستش را به دیوار گذاشت و لحظه ای به پایین پله ها نگریست که یکدفعه صدایی از سالن او را به خود آورد :
- بفرمایید . . .
احمد صدا را شناخت و صاحب آن کسی جز رضیه نبود لذا در را آهسته گشود و پرده را عقب زد و وارد اتاق گردید .
درخشندگی لامپ ها و عطر دلاویزی که فضای اتاق را پر کرده بود روح احمد را به هیجان در آورد . در یک آن به خود گفت :
" احمد ، آیا این زندگی پر تجمل برای تو گرد آوری شده است ؟ "
درست در همین وقت چشمش به فرشته زیبا و دلربایی افتاد که توری نازک سفیدی روی چهره داشت و به محض ورود او از جا بلند شد . این جوان چه تماشا می کرد ؟ مگر بهشت را جز آن گوشه می شد به جای دیگری اطلاق کرد ؟ دو روح پاک و دو قلب متلاطم آکنده از عشق های ملکوتی و آسمانی . رضیه در انتظار محبوبش روی تشکچه نشسته بود و اکنون به احترام او بر می خاست . احمد پیش رفت و با ملاحت خندید :
- بسیار خوب دیگر مرا خجالت ندهید .
بعد دسته گل را پیش برد و گفت :
- این تحفه مختصر ولی بس قیمتی را به شما تقدیم می دارم امیدوارم بنده را سر افراز کنید اما رضیه نه حرفی زد و نه دستش را برای گرفتن گل پیش برد و دست احمد همچنان دراز مانده بود لذا لبخندی زد :
- رضیه عزیز ارزش معنوی این هدیه خیلی زیاد است هر چند بهای مادی آن چیز مهمی نیست پس خواهش می کنم این را از من قبول کن .
باز هم خواهش او بی جواب ماند . بالاخره دستش را پایین آورد و گفت :
- خوب ، به نظر من گرانبها ترین چیز ها همین بود . . . چون شما التفات نمی کنید لازم است تحفه گرانبهایی که ارزش مادیش زیاد است تقدیمتان کنم .
سپس گل را روی میز داخل گلدان طلای گذاشت و دستش را در جیب فرو برد و جعبه ای که روکش مخملی قرمز رنگی داشت بیرون آورد و درش را گشود .
یک سرویس کامل جواهر بود : دو عدد دستبند که دانه های یاقوت کبود روی آنها تعبیه شده بود ، یک گردنبند بسیار نفیس ، چند عدد انگشتر و دو عدد گوشواره از برلیان خاکستری . و تمام زیر نور شدید چراغ ها درخشش خیره کننده ای یافته بودند .
احمد سپس جعبه را دو دستی جلوی رضیه گرفت اما رضیه باز هم بی اعتنایی و غرورش را حفظ کرده بود .
در اینجا احمد حس کرد که رضیه چه می خواهد اما در دست های خود توان آن را ندید که آنها را بر او بیالاید . واقعا که شب وصل پر شکوه است و می ارزد به اینکه عمری را انسان در تلخی بگذراند تا به شب وصل برسد چون آن شب زیبا ترین ، پر شکوه ترین و سرور انگیز ترین شب زندگی او خواهد بود .
با وجود آنکه رضیه آرزو نداشت تمنا و خواهش محبوبش را که برایش جهانی ارزش داشت رد کند . . . لیکن خودش نیز نمی دانست چرا زبانش یارای تشکر از او را ندارد و توان گرفتن آنها در دست هایش نیست .
رضیه می خواست تمنا و دعوت احمد را بپذیرد ولی زبانش گنگ شده و دست و پایش سکون یافته بود ولی چشم هایش جهانی راز در خود نهان داشت . بالاخره چون احمد سکوت رضیه را مشاهده کرد فهمید به چه علت او این کار را می کند لذا گفت :
- رضیه عزیز ، اختیار دار تو هستی و هر چه بخواهی همان می شود . . . فقط می خواستم لباس خود را عوض کنم تا راحت تر با هم صحبت کنیم .
نگاهی به اطراف کرد و افزود :
- آیا منور لباس خواب مرا آورده است ؟
باز هم رضیه سکوت کرد فقط با سر به می اشاره نمود و در حقیقت با زبان بی زبانی گفت :
- احمد جان ، محبوب من بیهوده پریشان نباش لباس خواب در کمد است .
احمد که اشاره او را فهمید تشکر کرد و بلافاصله لباس خوابش را یافت و آن را در اتاق دیگر عوض کرد و وارد راهرو که حقیقتا پول زیادی خرج ساختمان آنجا شده بود گردید . چشمش به رو شویی افتاد و با وجودی که وضو داشت وضو گرفت هر چند نماز شب را ادا نموده بود لیکن دو رکعت نیز به عنوان شکرانه می خواست بخواند و در حینی که دنبال جا نماز می گشت متوجه حرکتی پشت سرش شد و رضیه جا نمازی که با تار های زر بافته شده بود برابر قبله برای او پهن کرد . . . با این عمل زبان احمد در دهان قفل شد . وقتی او به نماز ایستاد متوجه شد رضیه نیز عقب او به قیام ایستاده است . نزدیک بود از فرط مسرت دیوانه شود . . . هر طور بود توجهش را به جانب ذات پروردگار کرد . آری او در چنین شبی که شادیش هرگز در عمر تکرار نمی شود به یاد خالق خود افتاده بود . نمازش طولانی می شد و آرزو هایش را در خلال آن با خدای خود در میان می گذاشت . وقتی نمازش را تمام کرد به جانب رضیه چرخید اما او هنوز تمام نکرده بود . . . آه که مانند آن شب هرگز احمد محبوبش را چنان زیبا و دل انگیز ندیده بود و خود را از خوشبخت ترین افراد دنیا حس می کرد .
باز هم اندیشه آن شب که پدرش وی را از خانه بیرون کرده بود به سرش افتاد و بازی سرنوشت را با تمام شگفتیش در ذهن مجسم کرد . آه که سرنوشت چه ها که نمی کند و چه نقشه ها که به مرحله اجرا در نمی آورد !
وقتی نماز رضیه تمام شد دست هایش را بلند کرد و لب هایش را تکان داد اما احمد چیزی نفهمید لذا خندید :
- خانم عزیز لازم است که در این وقت از خدای خودت بخواهی شوهر گنهکارت را عفو کند .
رضیه وقتی دعای خود را تمام کرد دست ها را پایین آورد و عمیقانه نگاهی پر معنی که هزاران کلمه از آن خوانده می شد به شوهرش انداخت . بعد احمد از جا بلند شد و جا نماز را بر شانه های او گذاشت ولی باز هم رضیه سکوت می کرد بالاخره او کنار احمد آمد . . . آه که هر دو محجوب و معصوم بودند .
رضیه سر را پایین گرفته بود و گویا از شرم نمی توانست به چهره احمد بنگرد . احمد گردنبند را از داخل جعبه برداشت و گفت :

- خانم قشنگم اجازه می دهید این هدیه نا چیز را . . .

هنوز احمد حرفش را تمام نکرده بود که سر رضیه بلند شد و احمد بی آنکه سخنش را به اتمام برساند با لبخندی ملیح در حالی که دست هایش می لرزید گردنبند را به گردن سفید و خوش تراش او بست . دیگر جرات احمد بیشتر شده بود و تمام زینت آلات را بر او آویخت و نزدیک بود از شدت خوشحالی گریه کند . با خود می گفت آیا خواب است یا بیدار ؟ این یک رویاست یا یک واقعیت شیرین ؟
آرزو داشت حتی ماه و خورشید و ستارگان هم به سعادت او اعتراف کنند و از آنجا که هر چیزی پایان می گیرد سرانجام سکوت رضیه نیز به انتها رسید و آن شب احمد برای اولین بار لحن گرم و دلنشین محبوبش را می شنید :
- احمد عزیزم چرا اینقدر خودت را زحمت می دهی ؟
احمد با شادی و تعجب گفت :
- این چه حرفیست ؟ من و زحمت ؟ این چه زحمتی است ؟
رضیه جوابی نداد و احمد ادامه داد :
- مگر امشب عهد کردی با من حرف نزنی ؟ و شاید من لایق هم صحبتی با تو نیستم ؟
از این حرف چهره دختر گلگون شد و احمد متظاهرا چهره اش را گرفته کرد . رضیه که توان دیدن آن حالت را نداشت بی اختیار گفت :
- احمد ، احمد عزیزم نا راضی شدی ؟
احمد با همان حالت گفت :
- گرفتگی و قهر یک مستخدم چه اهمیت دارد . . . و چه کسی به آن توجهی می کند ؟
رضیه سرش را تکان داد :
- آه تو نور و چراغ خانه هستی . حیات و زندگی من دیگر متعلق به تو شد . . .
احمد حرف او را برید :
- رضیه محبوب من که خیلی خسته شده ام و خواب کم کم بر من مستولی می شود .
و پس از نگاهی عمیق به چهره معصوم دختر گفت :
- تو چی ؟ خوابت نگرفته ؟
رضیه تبسمی کرد :
- بستر شما آماده است .
و احمد خنده ای کرد :
- بسیار خوب مگر نمی دانید که من تنها نمی خوابم ؟
و بعد برخاست و دست رضیه را گرفت و بلند کرد . سپس او را در تختخواب خواباند و وقتی چراغ ها را خاموش کرد پرده ها را پیش کشید و چراغ سرخ فام بالای سرشان را روشن نمود . اتاق خواب از آن شب جلوه خاصی یافته بود .
پایان فصل شانزدهم