قسمت پایانی

رضیه در ابتدا ترسید ولی مالک به او گفت خبر بد که نیست هیچ بلکه واقعه بسیار خوشی هم در شرف وقوع است اما لازم است احمد به مغازه نیاید . بعد دوباره خواست تا با احمد صحبت کند . وقتی او گوشی را گرفت مالک گفت :
- احمد عزیزم نظر به در خواست رضیه بهتر است برای تفریح به بندر که امروز خیلی تماشایی است بروید .
احمد چیزی نگفت و قبول کرد و پس از اینکه گوشی را گذاشت خندید و به رضیه گفت :
- نفهمیدم چرا از پدرتان خواستید مرا وادار به بردنتان به بندر بکند ؟
رضیه تبسمی کرد :
- آخر تو غیر از کار هیچگونه تفریحی نمی کنی و چون دیدم خودت قبول نمی کنی ناچار خواستم پدرم این خواهش را از تو بکند .
احمد پس از دادن دستورات از جانب مالک برای غذای شب و مرتب کردن سالن با رضیه به بندر رفتند .
منصور پس از استحمام به اصرار رفیق برای خرید لباس رفتند و سپس برای تعویض آن به مهمانخانه ای که شب ها را در آنجا می گذراند رفته و او لباس های خود را تعویض نمود و در حدود ساعت پنج با کالسکه به مغازه رفتند .
آن روز برخلاف همیشه مالک مغازه را زود بست و به اتفاق منصور به جانب منزل رهسپار شدند . منصور تفقد و نوازش مالک را درست نمی فهمید که از چیست ؟ و از آنجا که خوی سنگدلی در او پیش از این وجود داشته از این همه تلطف آب می شد و با خود می گفت :
- در دنیا آدم نوع دوست و مهربان زیاد است .
وقتی پا به منزل او گذاشت ، در حیرت عجیبی فرو رفت و بر آن همه زیبایی و شکوه خیره شد و بیشتر استعجابش از این بود که می دید مردی این چنین ثروتمند چطور اینقدر مهربان و مردم نواز است و اولین بار در زندگیش بود که متوجه اشتباهات گذشته خود می شد و با خود می گفت با چه زبانی محبت او را تلافی کند ؟
مالک با عطوفت بسیار منصور را به طبقه دوم برد و به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد و سپس از منور پرسید احمد هنوز نیامده و او هم پاسخ منفی داد . مالک از اتاق بیرون رفت تا منصور را به خانمش معرفی کند ، او هم با خرسندی و خوشرویی داخل اتاق شد و به منصور خیر مقدم گفت . . . و منصور نیز با شرمندگی از آنها تشکر می نمود در این میان منور متعجب بود که این شخص کیست که تا به حال او را در آن خانه ندیده و اینطور مورد نوازشش قرار داده اند .
ساعت به هشت می رسید که صدای بوق اتومبیل شنیده شد و لحظه ای بعد صدای سنگین قدم های احمد و رضیه که بر روی پله ها کوبیده شده و به طبقه دوم می آمدند شنیده شد . سکوتی در سالن پذیرایی به وجود آمده بود . احمد به اتاقش رفت و رضیه به اشاره مادرش ایستاد . لحظه ای بعد مالک بیرون آمد و همه چیز را برای رضیه تعریف نمود و سفارش کرد در این مورد چیزی به احمد نگوید . رضیه قول داد و با خوشحالی زیاد به اتاقش رفت . احمد هم لباس خود را عوض کرد و بیرون آمد و پرسید آیا مهمان آمده ؟ رضیه با شادی و بشاشت بی حدی گفت :
- بله تشریف آورده اند .
احمد دوباره پرسید :
- نمی دانی کیست ؟
رضیه خندید :
- مهمان خیلی گرامی و عزیزی است . شما او را نمی شناسید از جای دوری آمده است .
احمد گفت :
- ببینم این شادی تو به خاطر آمدن مهمان است ؟
رضیه پاسخ داد :
- احمد جان امشب خیلی مسرورم حالا تو به هر چی که می خواهی تعبیر کن . . . اما دیری نمی گذرد که به من در این مورد حق خواهی داد .
احمد از حرفهای او چیزی سر در نیاورد ولی دیگر سخن را کوتاه نمود و چون وقت شام بود ، به سرعت به طرف سالن رفت . . . در را گشود و . . . داخل شد . . .
و از جلوی در سلام کرد . پاسخی به گوشش خورد که بدنش را لرزاند . پیش رفت .
نمی دانست چرا بی اختیار قلبش می طپد . حال منصور خیلی رقت بار بود و آرزو داشت حمید وجود داشت و خود را به آغوش او می انداخت . وقتی احمد سلام کرد بی اختیار مالک گریه اش گرفت زیرا یگانه کسی که در سالن واقعیت را می دانست او بود .
وقتی احمد متوجه مالک شد منصور دوباره نومید گردید . بالاخره مالک سکوت سنگین را در هم شکست و گفت :
- تفریح خوبی کردید پسرم ؟
احمد جواب داد :
- بله پدر جان .
از این مکالمه کوتاه موجی از غبطه و رشک به سوی منصور سرازیر گردید . احمد چون کمی خجالت می کشید زیاد مهمان را نگاه نمی کرد و لحظاتی هم که او را می نگریست خیلی کوتاه و آنی بود . می خواست سر درد را بهانه کرده و به اتاق خود برود اما این کار را دور از ادب دانست . سپس مالک پرسید :
- رضیه کجاست ؟
و قبل از آنکه احمد پاسخ دهد پرده کنار رفت و همسر طناز او وارد شد و پس از سلام گفتن به تندی پیش رفت ، خم شد و دست های منصور را بوسید . منصور نمی دانست تصور کند چه می بیند و در حالیکه چند قطره اشک از چشمش بر روی دست های رضیه می ریخت سر را بلند کرد و گفت :
- دخترم همیشه شادمان و خوشبخت باشی .
احمد حق داشت پدرش را نشناسد می گویند مصیبت در یک شب جوان را پیر می کند و سیمای منصور به کلی در عرض آن چند سال فرق کرده بود به خصوص اینکه وقتی احمد پدر را ترک کرده بود او ریش نمی گذاشت در حالیکه اکنون جز مشتی پوست و استخوان اندامش را تشکیل نمی داد . لحنش هم دیگر خشونت سابق را نداشت و ملایم و نرم شده بود .
فقط در چشم های او تغییری حاصل نشده بود و چون احمد به آنها نمی نگریست لذا نمی توانست مهمان مالک را بشناسد دیگر مالک سکوت را جایز ندانست . . . همه در جای خود آرام نشسته بودند و این خاموشی ها به شدت روح مالک را می آزرد لذا در آخر رو به جانب احمد کرد و در حالیکه به منصور اشاره می نمود گفت :
- احمد ، فرزندم مهمان گرامی مرا به جا نیاوردی ؟ این شخص گرامی که خانه ما را نور بخشیده و به قدوم خود مزین کرده اند چیزی را مقصود نموده و به این شهر در جستجویش آمده اند .
احمد از حرفهای او چیزی سر در نیاورد و گفت :
- گمشده ایشان چیست ؟ و چطور در این شهر پر جمعیت و بزرگ به سراغ آن آمده اند ؟
مالک خندید :
- اعتراض تو بجاست و در این شهر بزرگ ، شخصی آن هم یک مسافر مشکل می تواند گمشده خود را پیدا کند . . . ولی اگر نشانی صحیحی در دست او باشد چی ؟
احمد از کنایه مالک چیزی نفهمید و گفت :
- خوب ، بله در آن صورت کارش آسان می شود . خوب بفرمایید گمشده ایشان چیست ؟
- ایشان پسر جوانی را گم کرده اند که می گویند خیلی شبیه توست و نام او . . .
احمد عمیقا در سیمای پدرش دقیق شد ، پیشانیش گره افتاد . از جا برخاست و در حالی که سر تا پایش می لرزید به چشم های او خیره گردید و ناگهان مثل برق گرفته ها به هوا پرید و فریاد زد :
- پدر جان !
و به سرعت به طرف او دوید . منصور بی اختیار آغوشش را باز کرد و او را در آغوش گرفت . صحنه ای بس دیدنی ، و اندوه آمیز بود ، هر دو با شدت گریه می کردند احساسات آن دو به قدری در آن لحظه هیجان انگیز بود که به هیچوجه بیانی قادر به بازگو کردنش نیست . همدیگر را می بوسیدند و به خود می فشردند . منصور می گفت پسرم و احمد زمزمه می کرد پدر جان .
با این وجود منصور هنوز هم باور نمی کرد او پسرش باشد چه او احمد نام داشت و پسرش حمید بود . چند سال گذشته بود . پدر ثروتمند و میلیونر او به صورت یک مرد عادی و درمانده شده بود . ناملایمات روزگار چهره او را متغیر ساخته و به کلی عوضش کرده بود . منصور گفت :
- از این پس من نیز تو را به نام احمد صدا می کنم . احمد من اکنون در جاه و جلال است در حالیکه حمید آن روز موجودی فلک زده و سر افکنده بود . بله احمد . . . احمد سر بلند و پر افتخار من و با صدای بلند قهقهه زد ، در حالیکه اشک همچنان از چشمانش سرازیر شده بود . . .
عید قربان نزدیک می شد . مسلمین یکایک آماده حرکت به خانه خدا بودند مالک مدتی بود تصمیم به رفتن آنجا گرفته بود و احمد پدرش را هم وادار به این کار کرد ، تا ادای فریضه حق را بگذارد .
چند ماه گذشت و زیارت حج به پایان رسید و با اجازه مالک احمد و رضیه همراه منصور به کابل رفتند . در آنجا جمیل از آنها پذیرایی و استقبال پر شوری به عمل آورد .
همه از خویش و بیگانه به سعادت احمد غبطه می خوردند . روز بعد همه به منزل جمشید رفتند اما او با بدنی فلج و مسلول روز های آخر عمرش را می گذراند . حتی پول برای دوا هم نداشت . احمد مبلغ زیادی به او داد تا خرج بهبودیش بکند و او در حالیکه اشک مثل باران از چشمش فرو می ریخت آرام گفت :
- بنده را اگر خدا نزند ، خلق نمی تواند بر او غلبه کند . و موجودی را که خدا کیفر دهد هیچ بشری قادر نیست او را از گرداب هلاکت برهاند .
پس از مرگ مالک احمد مقر اصلیش را کابل اختیار نمود و فقط سالی چند بار برای رسیدن به حساب های تجارتخانه مالک به کلکته می رفت . زیرا او در کابل منزلی پس مجلل و تجارتخانه بزرگ و مهمی دایر کرده بود و مهم تر اینکه رضیه علاقه عجیبی به کابل ، زادگاه محبوبش ، یافته بود .
کابل شهر قشنگی است و از نظر طبیعت و آب و هوا بر کلکته برتری دارد و رضیه طناز که دلداده طبیعت و موجودی آکنده از احساس بود برای همیشه این شهر را برای زندگی برگزید زیرا او محیط دل انگیزی می خواست ، چون که شوهرش آنجا را انتخاب نموده بود .
پایان