فصل 2
یک هفته بعد ، خانواده حکمتی به منزی جدید اسباب کشی کردند . خانه خیلی زود مورد پسند محمود حکمتی قرار گرفته بود و قیمت مناسب و منصفانه آن هم دلیل دیگری برای زود جوش خوردن معامله بود .
خانه بسیار وسیع و دلبازی بود و همانطور که آقای ساعدی گفته بود ، در یک نقطه بسیار خلوت بنا شده بود . در آن نزدیکی ها هیچ خانواده ی دیگری سکونت نداشت . عمارت خانه هم بسیار زیبا و تا حدودی اشرافی ساخته شده بود ؛ ساختمان سنگی نما شده با پنجره های بزرگ و پله های مرمر آن هیچ شباهتی به خانه های کوچک و کاهگلی آن اطراف نداشت .
حیاط خانه ، که در واقع یک باغ به حساب می آمد ، پر بود از انواع درختان . اوایل تابستان بود و هوای آنجا بسیار خنک و مطبوع .
دختر ها به محض ورود، با دیدن باغ سرسبز و درختان میوه _ که بعضی ثمر داده و بعضی هنوز شکوفه داشتند _ و همچنین بوته های گل ، حسابی به وجد آمدند . با دیدن جوی آب تمیز و شفافی که از میان باغ می گذشت شادیشان تکمیل شد .
مستانه با خوشحالی تقریبا فریاد زد : " وای خدا ، این جا چقدر قشنگه ... "
ریحانه هم در تصدیق حرف خواهرش گفت : " آره مثل بهشته ... "
اما سوسن ، علیرغم شادی بچه هایش ، با نگرانی به دور و برش نگاه می کرد . دختر ها حسابی سرگرم شده بودند . اما محمود متوجه حالت آشفته همسرش شد و به سمت او رفت و با مهربانی دست روی شانه او گذاشت و پرسید : " چیه سوسن جان ؟ مگه از اینجا خوشت نیومده ؟ "
سوسن لبخندی زد و گفت :" چرا اما ... اما نمی دونم چرا یه خورده دل نگرانم ... اینجا یه طوریه ... یه خورده ... چه طوری بگم .... یه جوری ساکت و عجیبه . "
محمود خندید و گفت :" چی می گی عزیزم ؟ خب معلومه که ساکته ، باید هم ساکت باشه ... من عمدا گشتم تا چنین جای ساکت و آرومی رو پیدا کردم که شما و دختر ها راحت باشین ، حالا میگی خیلی ساکته ؟ "
سوسن شانه ای بالا انداخت و گفت : " نمی دونم ، شاید هم چون از یه محیط شلوغ و پر سر و صدا اومدیم ، در اینجا همچین احساسی پیدا کردم . "
محمود با لحنی دلداری دهنده و اطمینان بخش گفت :" حتما همین طوره ، حالا اگه اجازه می فرمایید بریم توی ساختمون تا کارگرا وسایل رو بیارن. "
سوسن همراه شوهرش به سمت ساختمان راه افتاد . دختر ها از شادی روی پا بند نبودند . دائم به گوشه و کنار باغ سرک می کشیدند و هر لحظه چیز تازه ای کشف می کردند .
ساعتی بعد ، آخرین وسایل منزل هم توسط کارگرها و با اشاره و راهنمایی سوسن ، که به دستور محمود روی مبلی لمیده بود ، سر جایشان چیده شدند .
محمود حتی جا به جا کردن یک گلدان را هم برای سوسن قدغن کرده بود . خانه بسیار بزرگ و درندشت بود . آنقدر اتاق خواب داشت که دختر ها در انتخاب اتاق شخصی خودشان گیج شده بودند .
هر طبقه حمام و دستشویی و انباری مختص خود را داشت .
بالاخره ، بعد از کلی بحث و تبادل نظر و فکر کردن ، دختر ها به این نتیجه رسیدند که کلا وسایلشان را به طبقه بالا ببرند . در واقع ، آن دو طبقه بالا را کاملا در اختیار گرفتند و طبقه پایین را به پدر و مادر واگذار کردند .
وسایل چیده شد و تا شب ، تقریبا همه چیز مرتب و سرجای خودش بود . تنها چیزی که فکر محمود را مشغول کرده بود پیدا کردن یک خدمتکار نیمه وقت بود که برای پخت و پز و شست و شو به خانه بیاید .
از آنجا که اکثر مردم آن اطراف فقیر به نظر می رسیدند ، محمود تصمیم داشت از بین زن های روستا یک نفر را برای این کار استخدام کند . آقای ساعدی بنگاه دار قول داده بود که به یکی از اهالی روستا بسپارد تا شخص مناسبی را پیدا کند .