فصل 4


آن شب تنها کاری که محمود توانست انجام دهد این بود که چوب را بیندازد و با سرعت هر چه تمام تر به سمت ساختمان بدود و نفس زنان در را پشت سرش قفل کند .
خوشبختانه ، آن موقع سوسن و دختر ها توی هال نبودند تا آشفتگی و وحشتش را ببیند . وقتی کمی آرام تر شده بود نزد آنها رفته بود . اما از آن شب به بعد ، فکرش مدام مشغول بود ....... آن موجود با آن چشم های گرگ سان واقعا چه بود ؟
آن چشم ها آنقدر جدی و پر خصومت به او خیره شده بودند که انگار به یک دشمن خونی نگاه می کردند .
محموداز ماجرای آ شب به خانواده اش چیزی نگفت ، اما کدام نگران بود ، نوعی دلشوره عذابش می داد ؛ به خصوص وقتی که یک روز سوسن به او شکایت کرد که وسایل اتاق مدام جابه جا یا گم و گور می شوند ، هیچ چیز سر جای خودش نیست و گه گاهی هم سرو صدا های عجیبی در خانه به گوش می رسد .
محمود با ملایمت و خونسردی همسرش را دلداری می داد و اطمینان داد که این کار ها زیر سر دختر هاست که مدام در فکر شیطنت اند . اما عصر همان روز با اتوموبیلش به شهر بر گشت و یکراست به بنگاه ساعدی رفت .
موضوع را با طرح این سوال که چرا خدمتکاری برای منزل آنها پیدا نشده شروع کرد .
ساعدی کمی مکث کرد و بعد گفت : " چی بگم حکمتی جان ..... این مردم صد سال هم که بگذره بازم دهاتی و خرافاتی هستن ..... "
محمود راست روی صندلی نشست و گفت : " چرا ؟ مگه چی می گن ؟ "
ساعدی با بی تفاوتی شانه بالا انداخت و گفت : " والا ، راستش ...... می گن .... صاحب این خونه ، همون پیرزن خدابیامرز ، زن مرموز و عجیبی بود ! "
محمود با تعجب گفت :" چطور ؟ "
ساعدی گفت : " مسخرس ، اما میگن پیرزنه شیطان پرست بوده ........ "
محمود در صندلی وا رفت .
ساعدی ادامه داد : " حالا بر فرض که شیطان پرست هم بوده ، اصلا بوده که بوده ، اون که دیگه مرده و رفته ... "
محمود با صدایی که انگار از ته چاه می آمد گفت : " خب ، پس چرا مردم هنوز هم از این خونه می ترسن ؟ "
ساعدی با خنده گفت : " چه می دونم ، میگن پیرزنه روح احضار می کرده ، با جن ها رابطه داشته ، شیاطین به خونه ش رفت و آمد می کردن ... "
بعد در حالی که صدایش را پایین می آورد ، با تمسخر گفت : " می دونین ... دهاتی ها میگن خونه هنوز در تسخیر اجنه و شیاطین و ارواحه .... می بینین چه مردم ساده ای هستن ؟ "
محمود به سختی آب دهانش را قورت داد .
ساعدی که هنوز خنده بر لبش بود گفت : " شما که باور نمی کنین آقای حکمتی مگه نه ؟ ماشالله شما آدم حسابی و امروزی هستین اما اونا یه مشت آدم دهاتی و خرافاتی ....... "
محمود به زور لبخندی بر صورت خود نشاند . ساعدی ادامه داد : " در هر حال ، امیدوارم هر چه زودتر یه خدمتکار مناسب پیدا کنین ، روی مردم روستا نمی شه حساب کرد ، اونا خرافاتی و ترسو هستن ... "
محمود فقط سر تکان داد و دقایقی بعد ، از بنگاه بیرون آمد . افکارش به شدت مغشوش بود . مدتی همین طور بی هدف رانندگی کرد .
بالاخره وقتی از کلنجار رفتن با ذهنش خسته شد ، گوشه ای ایستاد و شروع کرد به گرفتن شماره ای با تلفن همراهش ، پس از لحظاتی ارتباط وصل شد .
آن سوی خط ، دوست صمیمی محمود ، آقای خادمی بود که در دانشگاه تدریس می کرد .
" الو سلام صادقی جان ، محمود حکمتی هستم . "
" به ، به ، جناب حکمتی ... حال شما چطوره ؟ چه عجب یادی از ما کردین ؟ "
" ممنون ، یه زحمتی برات داشتم ... البته باید ببخشی که من زیاد احوالپرسی نمی کنم ، آخه مشکلی برام پیش اومده .... "
" خدا بد نده ، برای خانمت اتفاقی افتاده ؟ "
" نه ، نه ، فقط چند تا سوال برام پیش اومده . ........ "
" سوال ؟ آخه سوال هم شد مشکل ؟ حالا چه کمکی از من بر میاد ؟ "
" هیچی ، می خواستم فقط لطف کنی شماره تلفن استاد وزیری رو ، همون دوستت که استاد دین شناسی و فلسفه بود ، بهم بدی . "
" شماره اون ؟ اما آخه ..... خیلی خوب ، باشه ......... بذار پیداش کنم ..... خدکارم دم دستت هست ؟ "
" آره ، آره ، هست . "
" خیلی خب ، یادداشت کن ، ولی یادت باشه بعدا سر فرصت بشینی برام تعریف کنی چی شده . "
" باشه ، صادقی جان ، تو فعلا شماره رو بده ... "
شماره استاد وزیری را که گرفت نفس عمیقی کشید ، چند لحظه ای مکث کرد و بعد شروع به گرفتن شماره کرد .
وقتی صدای استاد وزیری را شنید ، بعد از سلام و احوالپرسی گرم ، آدرس منزل او را گرفت تا ملاقاتی حضوری با هم داشته باشند .