فصل 5
در کمتر از یک ساعت ، در منزل استاد بود . استاد وزیری پیرمردی حدودا 65 ساله ، بلند قد و با موهایی سفید و چهره ای اطمینان بخش بود . به گرمی از محمود استقبال کرد .
محمود همین که نشست گفت : " ببینید استاد ، خیلی باید ببخشید که مزاحم وقتتون شدم ، واسه همین هم بی مقدمه میرم سر اصل مطلب ، شما ......... شما ....... از شیطان پرست ها چی می دونین ؟ "
لبخند استاد به آرامی محو شد و گفت : " آه ، اصلا انتظار چنین سوالی رو نداشتم ، شما دقیقا چی می خواهید راجع به اونا بدونید ؟ "
محمود سری تکان داد و گفت : " نمی دونم ، هر چیزی ..... هر چیزی که باعث بشه اونا رو بهتر شناخت . "
استاد سرفه کوتاهی کرد و گفت :" خب اونا فرقه ای هستن با آیین ها و رسم و رسومات خاص ، اما از آنجایی که یکی از برنامه های آیینی شون مخفی نگه داشتن مذهب و آداب و عقایدشونه ، اطلاعات زیادی از ریشه و برنامه های دینی اونا در دسترس نیست . "
محمود با ناامیدی گفت : " یعنی شما هیچی نمی دونین ؟ "
استاد لبخندی زد و گفت : " خب ، البته یه چیزایی می دونم ، مثلا این که اونا تقریبا همه جای دنیا پراکنده ن ، آمریکا ، مصر ، آفریقا ، استرالیا و ....... تعداد زیادی از اونا هم در موصل عراق و ناحیه شیخان زندگی می کنن ، همین طور در ارمنستان ، تفلیس ، ایروان و کردستان و حتی جنوب ایران ......... "
محمود پرسید : " یعنی اونا واقعا شیطان رو قبول دارن و می پرستن ؟ "
استاد گفت : " بله ، البته . اونا از دل و جان شیطان رو می پرستن و سعادت دنیا و آخرت رو دست اون می دونن . آداب و رسوم و عبادات خاص خودشون رو هم دارن ؛ اما اغلب کاراشون ترسناک و نفت انگیزه . اونا وحشیانه حیوونا رو می کشن _ حیواناتی مثل سگ ، گربه ، شغال _ و بعد خون اونا رو به سر و صورتشان می مالند ، مرده ها رو از قبر در میارن ، ناخن هاشونو نمی چینن ، با ادیان الهی ، به خصوص اسلام و مسیحیت ، به شدت مخالفن و دشمنی دارن و به مقدسات این ادیان توهین می کنن چون توی این دو تا دین بیشتر از همه ، شیطان لعنت و سرزنش شده ... "
محمود در سکوت کامل به حرفهای استاد گوش می داد .
استاد ادامه داد : " می دونی ، یکی دیگه از کارای نفرت انگیزشون اینه که شیطان پرست ها هیچ وقت به دستشویی و حمام نمی رن ، چون اونا این دو محل رو جایگاه شیطان می دونن و به نظر اونا دستشویی یه مکان مقدسه !!! در عوض در هوای آزاد یا هر جای دیگه ای غیر از دستشویی و حمام احتاجاتشون رو رفع می کنن !!!!! خیلی زشت و منزجر کننده س مگه نه ؟ "
محمود با حیرت گفت : " بله ، واقعا فکر نمی کردم توی دنیای به اصطلاح متمدن امروزی چنین انسان هایی پیدا بشن ، البته اگر بشه اسم انسان رو روی اونا گذاشت ... "
استاد گفت : " البته باید بدونین که اونا اکثرا آدم هایی فاسد و معتاد و پوچ گرا هستن . آخه می دونین ، در مذهب شیطان پرستی مصرف مشروبات الکلی و مواد مخدر کاملا آزاده ، تازه خیلی هم به مصرف اونا اصرار دارن . خب دیگه وقتی کسی مدام تحت تاثیر مواد و مشروب باشه ، عقل درست و حسابی براش نمی مونه . "
محمود پرسید :" ببخشید استاد ، آیا اونا واقعا با شیطان ارتباط دارن ؟ "
استاد گفت : " راستش نمی دونم ، اما خودشون که می گن با شیطان کاملا در ارتباط هستند و اون هم نیازاشونو برطرف می کنه ... در ضمن ، اونا از قدرت های شیطانی خاصی برخوردار هستند . "
محمود دوباره پرسید : " با اجنه چطور ؟ اصلا شما وجود جن رو قبول دارین ؟ "
استاد جواب داد : " صد در صد ، اجنه وجود دارند ، همون طور که حتی توی قرآن هم صریحا از اونا نام برده شده و توصیفاتی راجع به بهشون داده شده ... اجنه هم مثل انسان ها خوب و بد دارن ، یعنی بعضی دین دار و صالح و بعضی ناشایست و بدکردار هستند . پس جن ها هم مسلمان و مسیحی دارن و هم شیطان پرست ... با توجه به این که جن ها قدرت هایی ما فوق انسان دارن و می تونن از این قدرت ها هم در راه خوب و هم در راه بد استفاده کنن .... "
محمود با نگرانی گفت : " آه ، خدایا ، ...... استاد ، به نظر شما اونا به دیگرون صدمه می زنن؟ منظورم اجنه شیطان پرست و موجودات دیگه ای است که ما نمی بینیم .... آیا اونا ممکنه به آدم های عادی صدمه بزنن ؟ "
استاد با حالتی متعجب گفت : " آقای حکمتی ، من اصلا نمی فهمم شما چرا چنین سوال هایی رو از من می کنید ... اما راستش ، باید بگم من در این مورد چیزی نمی دونم ... "
محمود نگاهی پر از یاس به استاد انداخت : " من توی خونه ای زندگی می کنم که صاحب قبلی اش یه پیرزن شیطان پرست بوده ! "
" آیا اون پیرزن مرده ؟ "
" بله استا ، دو سه سالی میشه . "
" خب ، پس من فکر نمی کنم دلیلی برای نگرانی شما وجود داشته باشه . "
" خیلی ممنون استاد ، امیدوارم همین طور باشه . "
" من هم امیدوارم جناب حکمتی "
لحظاتی بعد محمود با نا امیدی و در حالی که نه تنها مشکلش حل نشده بود بلکه سوالات بیشتری هم ذهنش را مشغول کرده بود ، از خانه استاد بیرون آمد . هوا کاملا تاریک شده بود ، اما محمود اصلا متوجه گذشت زمان نشده بود . دیگر کم کم داشت دیر می شد .
با سرعت سوار ماشینش شد و همان موقع متوجه شد که موبایلش را هم توی ماشین جا گذاشته بود .
خدایا ، حتما سوسن خیلی نگران شده !
با عجله به سمت خانه حرکت کرد وقتی به خانه رسید کاملا دیر وقت بود . دختر ها خوابیده بودند و سوسن با نگرانی انتظارش را می کشید : " کجا بودی ؟ دلم هزار راه رفت ، موبایلت هم که خاموش بود ، نگفتی ما دلواپس می شیم ؟ "
محمود عذر خواهانه گفت : " ببخشید ، اما من که گفتم ممکنه شب دیر برگردم . "
سوسن سرش را پایین انداخت و گفت : " گفتی ، اما ... دیگه زیادی دیر شد . من نگرانت شدم . "
بعد با تردید افزود : " من ... محمود ... من ... وقتی تو نیستی ، خیلی می ترسم ... از این خونه می ترسم . "
محمود سعی کرد تپش قلبش را کنترل کند ؛ جلو رفت ، دست های همسرش را در دست گرفت و گفت : " باشه عزیزم .... دیگه تنهایت نمی ذارم ...... حالا خسته ای ، برو استراحت کن . "
" مگه خودت نمی خوای بخوابی ؟"
" چرا ، اما اول برم یه قرص مسکن بخورم ، آخه سرم خیلی درد می کنه . "
سوسن به سمت اتاقش رفت و محمود به آشپزخانه . اما لحظاتی بعد ، سوسن او را صدا کرد .
محمود فورا به اتاق رفت . سوسن با نگاهی بهت زده کنار تختخوابشان ایستاده بود .
وقتی محمود را دید ، با انگشت به سمت تخت اشاره کرد و گفت : " ببین ... ببین چی شده ! ... "
محمد نگاهش را روی تخت چرخاند . درست وسط تشک ، یک لکه خیس و بزرگ دیده می شد .
با تعجب پرسید : " چی شده ؟ این دیگه چیه ؟ "
کمی جلوتر رفت و سرش را کمی به تخت نزدیک کرد ؛ و بلافاصله با نفرت سرش را عقب کشید : " اه ! اه ! ... چه بویی ! ... انگار بوی ادراره ... "
سوسن با حیرت گفت : " اما آخه کی روی تخت ما ... ؟ "
ولی حرفش را تمام نکرد .
با وحشت به چهره همسرش خیره شد .
محمود سعی کرد بخندد و به شوخی گفت : " حالا مگه چی شده ؟ شاید دخترا ... "
سوسن با عصبانیت گفت : " چی ؟ ... شاید دخترا چی ؟ ... اینارو هم می خوای نسبت بدی به دخترای بیچاره من ؟ ... آخه اونا که بچه نیستن ! هرکدوم ماشاالله خانمی هستن .... از اون گذشته ، اونا الان تقریبا یه ساعته که توی اتاق خودشون توی طبقه بالا خوابیدن ... "
به بازوی شوهرش چنگ انداخت : " محمود ، من می ترسم ! "
" از چی می ترسی ؟ .... از ادرار ؟ .... شاید حیوونی ، گربه ای ، چیزی اومده روی تخت و ... "
" آره جون خودت ! آخه گربه خودش چقدره که ادرارش چقدر باشه ! ... محمود خودتو به اون راه نزن ... این لکه درست مثل اینه که یه آدم بزرگ خیس کرده باشه !"
محمود با وجودی که عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود ، سعی کرد خود را بی تفاوت نشان دهد . به سمت تشک رفت تا آن را از روی تخت جمع کند ؛ در همان حال گفت : " اینقدر فکرای بی خودی نکن عزیزم ؛ فعلا بیا کمک کن یه تشک تمیز روی تخت بندازیم که بوی این داره منو خفه می کنه ... "
سوسن آهی کشید و رام و تسلیم به سمت شوهرش رفت .