خانه شیاطین قسمت ششم
فصل 6
همان شب در طبقه بالا ، دختر ها هر کدام در اتاق خودشان به خواب عمیقی فرو رفته بودند . مستانه خواب بسیار سنگینی داشت و به قول مادرش ، حتی اگه توپ هم کنار گوشش در می کردند بیدار نمیشد .
اما برعکس او ، ریحانه بسیار سبک خواب بود . نیمه شب ، ریحانه با سروصدایی که در اتاقش شنید چشم های خواب آلودش را از هم گشود .
اولش کمی گیج و منگ بود . اما بعد حواسش جمعتر شد . صدا شبیه به پچ پچ کردن بود . گوشهایش را تیز کرد و چند لحظه ای به همان حال بی حرکت روی تخت باقی ماند .
وقتی متوجه شد سروصدا از پایین تختش می آید ، به آرامی دست به سوی چراغ خواب کنار تختش برد . اما وقتی کلید آن را زد ، چراغ روشن نشد .
با ناراحتی گفت : " لعنتی ! ... لابد برق قطع شده ... "
نور مهتاب اتاق را کمی روشن کرده بود . ریحانه روی آرنجش نیم خیز شد و در حالی که قلبش به شدت می تپید ، به پایین تخت و به پایین پاهایش نظری انداخت .
صدا به طور ناگهانی قطع شد ، اما چند لحظه ای نگذشت که ریحانه دید از پایین پایش ، از لای میله های تخت ، ناگهان چیزی بالا آمد .
قلب ریحانه به تپش افتاد . در تاریکی ، چیزی درست معلوم نبود ؛ ولی خوب که دقت کرد متوجه شد که آن چیز یک دست است _ دستی چروکیده و و پوشیده از موهای انبوه و تیره با ناخن های بلند و خمیده و سیاه !
دلش هری پایین ریخت و نفسش بند آمد . دست چروکیده یکی از میله های ایین تخت را گرفت و بعد آرام آرام جلو آمد و ناگهان پای راست او را گرفت !
ریحانه آن چنان وحشت زده شده بود که توان هیچ حرکتی را نداشت ، حتی نفس هم نمی کشید . دست پشمالو به آرامی ناخن های دراز شرا به کف پای او کشید .
ریحانه هیچ احساسی نمی کرد ، انگار که تمام بدنش فلج شد بود . چندین بار به زحمت پلک هایش را به هم فشرد و باز کرد . اما نه ! خواب نبود .
دست سیاه و وحشتناک ، که صاحبش معلوم نبود ، به آرامی شروع به فشار دادن انگشت های پای ریحانه کرد !
ریحانه با دندان های کلید شده و چشمانی که از فرط وحشت گشاد شده بودند، این منظره را میدید و توان هیچ حرکتی نداشت . قبل از این که اتفاق دیگری بیفتد ، ریحانه که دیگر توان از دست داده بود ، بیهوش روی تخت افتاد .
فصل 7
صبح روز بعد ، با طلوع خورشید ، ریحانه چشمهایش را گشود . چند دقیقه ای طول کشید تا یادش آمد شب گذشته چه دیده و چه بر او گذشته .
در حالی که وحشت زده از تختش پایین می پرید ، با پای برهنه و سر و روی آشفته ، با سرعت اتاقش را ترک کرد و به طبقه پایین رفت . بر خلاف همیشه ، بدن در زدن با عجله در اتاق پدر و مادرش را باز کرد و یکراست به سراغ مادرش که هنوز خواب بود رفت .
سرش را در آغوش او گذاشت و وحشت زده گریست : " مامان .. مامان ... "
سوسن هراسان چشم گشود : " چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ "
ریحانه حرف نمی زد و فقط به پیراهن مادرش چنگ انداخته و سرش را در آغوش او فرو برده بود و با صدای بلند می گریست .
سوسن هرچه سعی کرد نتوانست او را آرام کند : " آخه بگو چی شده عزیزم ؟ ... چه اتفاقی برات افتاده ؟ ... حرف بزن .. آخه تو که دیوونه م کردی ! "
محمود هم از سر و صدای آنها از خواب بیدار شد . روی تخت نشست و با چشمان متعجب و خواب آلودش ریحانه را نگریست .
پرسید : " چی شده دخترم ؟ چرا گریه می کنی ؟ ... مگه مار نیشت زده که این طور گریه و زاری می کنی ؟ "
سوسن هم که دیگر کلافه شده بود ، گفت : " حرف بزن دختر ! ... جون به لبم کردی ! ... چی شده ؟ "
ریحانه چشمان اشک آلودش را بالا آورد و هق هق کنان گفت : " مامان ، دیشب ... دیشب ... یه چیزی توی اتاق من بود ! "
سوسن یخ کرد . دست های ریحانه را در دست گرفت و پرسید : " چی بود ؟ "
چشمه اشک ریحانه دوباره جوشیدن گرفت : " نمی دونم ... وحشتناک بود مامان ... وحشتناک ... یه دست سیاه پشمالو از پایین تختم بالا اومد ، پامو گرفت ، ... من ... من خیلی ترسیدم مامان ... خیلی ... "
دوباره سرش را در آغوش مادرش گذاشت و گریست .
محمود ، در حالی که به زحمت خودش را کنترل می کرد ، سعی کرد لبخندی بزند : " این حرفا چیه عزیزم ، حتما خواب دیدی ؟ "
بازوی سوسن را که هم مثل ریحانه وحشت زده و مضطرب شده بود ، فشرد و گفت : " سوسن جان باور کن ریحانه خواب دیده ... آخه مگه چنین چیزی ممکنه ؟ "
ریحانه با عصبانیت سرش را بلند کرد و گفت : " چی میگین بابا ؟ من خواب نبودم ! اتفاقا کاملا هم هوشیار بودم ... من اون دست رو حس کردم ، کاملا دیدمش ... "
محمود دوباره زورکی خندید و گفت : " خیلی خوب ، حالا اگه منظورت اینه که شبا می خوای پیش مادرت بخوابی ، اشکالی نداره ! ... دیگه لازم نیست این همه ادا و اصول در بیاری ... "
ریحانه نگاه معترضش را به پدرش دوخت :" ولی بابا ، من خودم ... "
محمود یواشکی چشمکی به ریحانه زد و با گوشه چشم اشاره کوچکی به سوسن کرد . ریحانه فورا فهمید که منظور پدرش این است که این بحث چندان برای مادرش خوشایند نیست . بنابراین ، برخلاف میلش سر را به زیر انداخت و دیگر چیزی نگفت .
***
ساعتی بعد اوضاع کمی عادی شد . با این حال ، محمود به شدت نگران و دلواپس بود .
سوسن هم دست کمی از او نداشت و ریحانه هم غمگین و افسرده به نظ می رسید .
تنها کسی که در این میان بی خیال و آرام بود و طبق روال هر روز اش کارهایش را انجام می داد ، مستانه بود ، که به محض شنیدن ماجرا از زبان خواهرش ، اول حسابی او را مسخره کرد و بعد که اصرار او را دید ، تنها به گفتن جمله " خواب دیدی خواهر جون ! " اکتفا کرد .
با این حال ، حتی خونسردی و حرف های اطمینان بخش مستانه هم چیزی از دلواپسی و ناراحتی محمد کم نکرد . همان روز ، دور از چشم خانواده ، با ساعدی تماس گرفت و از او خواست هر چه سریع تر منزل دیگری را _ هر جا که شد _ برای آنها پیدا کند . اما هر چه ساعدی اصرار کرد ، او دلیل این کار را نگفت . فقط گفت : " این خونه به درد ما نمی خوره .... اینجا اونجایی که مد نظر ما بود نیست . "
یکی دو روز آینده در آرامش گذشت . ریحانه شب ها در اتاق پدر و مادرش می خوابید . با وجود اصرار سوسن و محمود ، مستانه حاضر نشد مثل خواهرش توی اتاق آنها بخوابد . تازه کلی هم متلک بار ریحانه کرد و او را ترسو و بچه ننه خواند .
" ریحانه خانم ! ... ناسلامتی امسال می خوای کنکور بدی ! اگه در دانشگاه یه شهر دیگه قبول شدی می خوای چی کار کنی ؟ .... واقعا که هنوز بچه ای ! "
ریحانه به تندی گفت : " بچه خودتی ! من اون دست رو دیدم ! .... اون منو لمس کرد .....امیدوارم همین روزا بیاد سراغ خودت ! "
مستانه خندید و گفت : " بیاد . مگه من مثل تو ترسو هستم ؟ .... اصلا مگه یه دست ترس داره ؟ ... حالا به فرض که پات رو هم گرفت .... حالا چه کارش کرد ؟ مگه خوردش ؟ "
ریحانه دیگر چیزی نگفت و مستانه ، در حالی که از پله ها بالا می رفت گفت : " آخیش ! .... دیگه طبقه بالا مال خودم تنها شد ! ... شما ترسو ها هم همین جا توی همین یه اتاق مچاله بشین ! "
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 11:53 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو