خانه شیاطین قسمت هفتم
فصل 8
ریحانه توی آشپزخانه مشغول کمک به مادرش بود . آن روز سوسن می خواست آش رشته درست کند . به قول همه فامیل آش رشته سوسن خانم چیز دیگری بود !
سوسن رو به ریحانه گفت : " عزیزم بگرد ببین یه بسته رشته آشی یی رو که داشتیم پیدا می کنی یا نه ! "
ریحانه کمی این طرف آن طرف را جستجو کرد : " نیستش مامان ... یادتون نمیاد کجا گذاشتینش ؟ "
" من نذاشتم ... بابات تمام وسایل آشپزخونه رو مرتب کرد ... "
بعد کمی فکر کرد و گفت : " ... آهان ! ... یادم اومد . اون گفت رشته و ماکارانی و این جور چیزا رو گذاشته توی اون کابینت بالایی ، همون که بالای هواکش قرار داره . "
ریحانه گفت : " ای وای ! ... چه جایی گذاشته ! ... واقعا که این مردا چه بی سلیقه هستن ! یه ذره تخصص در امور آشپزخونه ندارن ... آخه اون جا برای این جور چیزا مناسبه ؟ "
سوسن خندید و گفت : " به جای این همه غر غر ، یه صندلی زیر پات بذار و بالا برو ، رشته رو بیار تا آش رو آماده کنیم . "
ریحانه یک صندلی آورد و زیر پایش گذاشت . سوسن گفت : " احتیاط کن ، نیفتی ... "
ریحانه روی صندلی رفت . می ترسید صندلی روی سرامیک کف آشپزخانه لیز بخورد ، بنابراین خیلی با احتیاط ایستاد و به آرامی دستش را بالا برد تا در کابینت را باز کند .
اما در کابینت خیلی محکم بسته شده بود .
ریحانه کمی روی پنجه پا بلند شد و سعی کرد فشار بیشتری به در بیاورد .
یکدفعه در کابینت با شدت باز شد و آبشاری از حشرات درشت و سیاه رنگ از داخل آن به روی ریحانه سرازیر شد . جیغ ریحانه به هوا رفت و وقتی متوجه شد که این چیزهای درشت و سیاه سوسک هستند جیغ هایش بلند تر شد .
تمام سروصورتش پر از سوسک شده بود . تعدادی از آنها توی یقه پیراهنش ریخته بودند و توی پیراهنش وول می خوردند و سعی می کردند خودشان را نجات دهند .
ریحانه دیوانه وار جیغ می کشید . خودش را از روی صندلی پرت کرد و وحشت زده و دیوانه وار شروع به تکاندن سر و لباسش کرد . سوسن هم مات و مبهوت فقط به این صحنه نگاه می کرد و حتی قادر نبود قدمی به سوی ریحانه بردارد .
تمام کف آشپزخانه پر از سوسک های درشتی شده بود که این طرف و آن طرف در حرکت بودند و گاهی بعضی از آنها زیر دست و پای ریحانه _ که بالا و پایین می پرید و این طرف و آن طرف می دوید _ له می شدند و با صدای چندش آوری می ترکیدند و محتویات کثیف و تهوع آور شکمشان کف آشپزخانه ولو می شد .
از سر و صدای ریحانه ، محمود و مستانه هم به آشپزخانه دویدند و از آنچه مقابلشان دیدند حیرت زده شدند . اما خیلی زود به خودشان آمدند و به کمک ریحانه رفتند .
ریحانه هنوز جیغ می زد و سوسک ها را می تکاند .
تعداد زیادی از سوسک ها به خاطر پاهای ریشه ریشه شان توی موهای بلند ریحانه گیر کرده بودند و بعضی دیگر هم توی لباسش بودند .
سوسن هم بالاخره از بهت زدگی بیرون آمد و در حالی که رنگش مثل گچ سفید شده بود به کمک ریحانه شتافت .
در آن لحظه ، هم سوسن و هم مستانه هر دو فراموش کرده بودند که خودشان هم تا حد مرگ از سوسک می ترسند .
بالاخره جنگ با سوسک ها هم تمام شد و محمود با جارو خاک انداز هرچقدر از آنها را که می توانست بیرون ریخت . سر و لباس ریحانه هم پاکسازی شد و بعدش هم بی حال روی تخت خواب اتاق خواب افتاد و به زور مادرش یک لیوان آب قند سرکشید . هیچ وقت تا این حد نترسیده بود .
موضوع سوسک ها از نظر مستانه و پدرش عادی به نظر می رسید .
مستانه گفت : " احتمالا چون این خونه مدت ها خالی بوده ، این همه سوسک و جونور توش جمع شده ... آخه سوسک که یه چیز عادیه ! .. توی همه خونه ها وجود داره . "
سوسن گفت : " اما آخه ، چرا اینقدر زیاد ؟ ما که قبلا حتی یه دونه هم از اونا رو ندیده بودیم ! "
محمود در حالی که مثل همیشه سعی داشت ظاهرش را در برابر خانواده اش حفظ کند و خود را خونسرد نشان دهد ، با تمام وجود آرزو می کرد که هرچه زودتر خانه دیگری پیدا کنند و از آنجا بروند .
فصل 9
شب بعد ، همگی غیر از مستانه ، توی هال مشغول تماشای تلویزیون بودند .
مستانه در حمام بود . هرچه مادرش به او اصرار کرده بود که این موقع شب حمام نرود به گوشش نرفته بود .
مستانه خانواده اش را بیش از حد ترسو و خرافاتی می پنداشت و اصلا حتی یه ذره هم به حرف های آنها اعتقاد نداشت . حرف های ریحانه را هم باور نکرده بود .
مستانه ، در حالی که زیر دوش ایستاده بود ، مقداری شامپو روی موهایش ریخت و در حالی که زیر لب آوازی را زمزمه می کرد مشغول شستشوی موهایش شد .
در این لحظه ، احساس کرد همان طور که موهای کف آلودش را چنگ می زند ، دست دیگری نیز همزمان با دست های خودش ، موهای او را مالش می دهد .
تعجب کرد . نگاهی به دور و برش انداخت و دوباره مشغول چنگ زدن موهایش شد .
اما همان حالت را دوباره حس کرد .
دست دیگری همزمان با دست های خودش او را در شستن سرش یاری می کرد !
چند بار دست از چنگ زدن موهایش کشید ؛ اما به محض اینکه دوباره دستش را روی سرش می برد ، همان دست هم دوباره لای موهایش فرو می رفت .
ترس برش داشت . آخر توی حمام که جز او کسی نبود ! ضربان قلبش تند شد .
وحشت زده به آرامی پرسید : " کی اینجاست ؟ "
صدای کلفت و خفه ای که از گوشه ای نا معلوم به گوشش رسید ، وحشتش را دو چندان کرد : " منم ! ... "
و به دنبال آن صدای خنده کریهی به گوش رسید .
مستانه به زحمت آب دهانش را قورت داد . قلبش داشت می ایستاد . دست هایش می لرزیدند . گریه اش گرفته بود .
دوباره پرسید : " کی اینجاس ؟ ... تو کی هستی ؟ "
صدای ترسناک دوباره به گوش رسید : " من شیطانم ! "
مستانه یخ کرد . جیغ کوتاهی کشید و هراسان به سمت در حمام پرید تا بیرون بدود ، اما در کمال تعجب دریافت که در حمام قفل است .
یکدفعه ، لامپ حمام سوخت و مستانه در تاریکی مطلق ماند .
دستگیره در را گرفت و هراسان تکان داد . اما در باز نشد .
شروع به جیغ زدن کرد و در همان موقع ، در میان تاریکی و صدای شرشر آب ، کشیده شدن ناخن های بلندی را روی پوست خود احساس کرد .
به نظرمی رسید که چندین دست به طور همزمان با ناخن های تیز و بلند به جانش افتاده اند و وحشیانه او را چنگ می زنند .
مستانه فقط دستگیره در را محکم گرفته بود و یک نفس جیغ می کشید .
محمود ، سوسن و ریحانه با شنیدن صدای جیغ های او خود را پشت در حمام رساندند . آنها هم با شگفتی دریافتند که در حمام باز نمی شود .
صدای جیغ ای دلخراش مستانه از آن سوی در به گوش می رسید که التماس می کرد و کمک می خواست : " مامان به دادم برس ! ...مامان به دادم برس ! ... "
محمود به شدت در را می کوفت و او را صدا می کرد : " مستانه ... مستانه ... چی شده ؟ ... چرا در باز نمی شه ؟ ... چه اتفاقی افتاده ؟ ... "
و سوسن هم که وحشت زده ریحانه را در آغوش گرفته بود ، به محمود التماس می کرد : " تو رو خدا در رو بشکن ... محمود ، چه بلایی داره سر بچم میاد ؟ خواهش می کنم نجاتش بده ... "
ریحانه با وجودی که خودش هم بسیار وحشت زده و ترسان شده بود ، با دیدن رنگ و روی مادرش که کم کم داشت کبود می شد و همچنین با شنیدن صدای تنفس او که به سختی از سینه اش بیرون می آمد ، سعی داشت او را کمی آرام کند ؛ اما صدای فریاد های گوشخراش مستانه از داخل حمام ، همه آنها را دستپاچه و سردر گم کرده بود .
تو حمام ، مستانه هنوز در تاریکی مورد هجوم موجودات ناشناسی قرار داشت که با ناخن های تیز و برنده خود بدن برهنه و بی دفاع او را وحشیانه چنگ می زدند و می خراشیدند .
محمود بالاخره آخرین راه چاره را شکستن در حمام دید . چندین بار عقب و جلو رفت و با شانه ضربه های محکمی به در وارد کرد . باید فرزندش را نجات می داد .
عاقبت قفل شکست ، در حمام باز شد و وقتی کمی روشنایی به درون حمام تابید ، آنها توانستند مستانه را ببینند که نالان و نیمه جان پشت در افتاده بود _ با تنی پر از خون و زخم ...
سوسن به محض دیدن او ، جیغ بلندی کشید و روی زمین افتاد .
محمود که عرق سردی بر تمام بدنش نشسته بود و به زحمت حتی می توانست حرف بزند ، رو به ریحانه که با چشمانی وحشت زده خشکش زده بود ، کرد و با عجله اما با صدایی گرفته و خفه گفت : " برو یه چیزی بیار و خواهرت رو بپوشون ... باید همین حالا از اینجا بریم . "
و سپس خودش روی زمین کنار سوسن زانو زد و سعی کرد به او ماساژ قلبی و تنفس مصنوعی دهد .
سوسن خیلی بد حال بود . به نظر می رسید سکته کرده است . محمود احساس می کرد ذهنش فلج شده است ، نمی دانست باید نگران سوسن باشد یا مستانه.
لحظاتی بعد ریحانه که هنوز در شوک بود با دو حوله بزرگ از را رسید و به سمت خواهرش رفت و در حالی که همچنان گریه می کرد ، یکی را به دور بدن زخمی او پیچید و دیگری را دور سر و موهای خیسش . بدن مستانه پر از جای چنگ و ناخن بود .
انگار که چندین گربه وحشی به او حمله کرده باشند .
مستانه به هوش بود ، اما به شدت ترسیده و رنگ پریده بود ؛ و از شدت ضعف نمی توانست روی پایش بایستد .
محمود که به شدت آشفته بود ، سوسن را روی دست بلند کرد و در حالی که با عجله به سمت در می رفت ، گفت : " ریحانه همین جا پیش خواهرت باش تا من مادرت رو توی ماشی بذارم و برگردم ... "
ریحانه با چشمان گریان ، فقط سر تکان داد ؛ ولی دست مستانه را در دست خود گرفت و محکم فشرد .
مستانه با ناتوانی گفت : " تو ... تو ... راست می گفتی ... اونا اینجا هستن .... این خونه نفرین شده س ... خونه شیطونه ! "
و بعد زیر گریه زد و افزود : " ... خدایا ... از اینجا نجاتمون بده ! "
لحظاتی بعد محمود برگشت . پتویی را که از اتاق با خود آورده بود به دور مستانه پیچید و او را از جا بلند کرد ؛ و هر سه به سمت اتوموبیل رفتند .
ساعتی بعد آنها در جاد به سرعت به پیش می رفتند . سوسن به شدت بدحال بود و دختر ها گریه می کردند و محمود در فکر خانه ای بود که صاحبش پیرزنی شیطان پرست بوده !
فصل 10
ساعدی با لخن مودبی گفت : " جناب مهندس سامان ، این خونه از هر جهت برای شما مناسبه ، ایشالا که می پسندین . "
مهندس سامان پرسید : " حالا چرا صاحبش قصد داره این قدر سریع و زیر قیمت بفروشدش؟ "
ساعدی سرش را تکان داد و گفت : " بنده ی خدا اقای حکمتی کمی مشکل دارن . خانمشون ناراحتی قلبی داشتن ، گویا سکته کردن ... البته الان حالشون بهتره . اما به خاطر بیماریشون باید حتما تو شهر و نزدیک دکتر و بیمارستان باشن تا مدام تحت نظر پزشک باشن . "
سامان با تاسف گفت : " واقعا ناراحت کننده س ... حالا حال خانم حکمتی چطوره ؟ "
ساعدی گفت : " عرض کردم که ... ایشون بهتر هستن ؛ وای خب به هر حال آقای حکمتی تصمیم دارن خونه رو سریع تر بفروشن ، چون ممکنه خانمشون احتیاج به عمل و پول و این جور چیزا داشته باشه . "
مهندس سامان گفت : " باشه ، حرفی نیست .... فقط امیدوارم خانمم این خونه رو بپسنده . "
ساعدی با چاپلوسی گفت : " ایشالا که پسند خانم هم می شه . راستی مثل اینکه فرمودین خانمتون خارجی هستن ، درسته ؟ "
مهندس سامان جواب داد : " بله ، همسرم اهل انگلستانه ، یعنی لندن . "
ساعدی گفت : " بسیار خب ... می دونین ، من مطمئنم که خانمتون از یه همچین خونه ای خوششون میاد . به هر حال ، فکر می کنم خیلی بهتر از هوای مه آلود و تاریک لندن باشه ، درسته ؟ "
مهندس سامان با خنده سر تکان داد .
***
دو روز بعد ، مهندس سامان به همراه همسرش ماریان و آقای ساعدی برای بازدید منزل رفتند .
ماریان به محض باز شدن در و دیدن فضای رویایی و شکوفه باران باغ فریادی از شادی کشید و به زبان انگلیسی رو به مهندس سامان گفت : " خیلی خوشگله سامی ... خیلی خوشگله ... "
خانه بزرگ و سرسبز خیلی زود توجه مهندس و همسرش را جلب کرد و مدت کوتاهی بعد ، خانه قولنامه شد .
وقتی ساعدی آقای حکمتی را در محضر دید حسابی جا خورد . حکمتی در این مدت کوتاه به شدت لاغر و ضعیف شده بود . چشمانش بی فروغ بود و ترس خاصی هم در نگاهش دیده می شد .
بدون هیچ گفتگویی اسناد را امضا کرد و رفت ؛ و حتی وقتی ساعدی حال همسر و فرزندانش را پرسید ، با لحن سردی گفت : " خوبن ... ممنون ... "
و بدون هیچ حرف دیگری رفت .
وقتی حکمتی به خانه اش رسید ، بار غمی بزرگ بر دلش نشسته بود . خانه اش به شدت سوت و کور بود . در یکی از اتاق ها ، همسر بیمارش روی تخت افتاد بود که بعد از آن حادثه ، به خاطر سکته ای که کرده بود ، فلج شده بود و دیگر قادر به حرکت کردن نبود .
دو دخترش هم از همان موقع دچار افسردگی شدید شده بودند ، طوری که مرتب می بایست تحت نظر روانپزشک باشند . آن حوادث وحشتناک به این راحتی ها از ذهن هیچ کدام پاک نمی شد .
محمود به هیچ کس نگفت که خانه را فروخته است . در دل احساس عذاب وجدان می کرد – به خصوص وقتی که چهره خندان و شاداب زن و شوهر جوان جلوی چشمش مجسم می شد که با چه شور و امیدی این خانه را می خریدند .
اما چاره ای نبود . محمود فعلا باید به خودشان فکر می کرد . آنها به اندازه کافی قربانی شده بودند . دلش نمی خواست که آن خانه ی نفرین شده ی لعنتی حتی اسما هم مال او باشد .
***
چند روز بعد ، مهندس سامان و ماریان به خانه جدید اسباب کشی کردند . آنها نیز صاحب دو فرزند بودند . یک پسر 8 ساله به نام دانیال که " دنی " صدایش می کردند و یک دختر یک سال و نیمه و بسیار شیرین به نام مانا.
مهندس سامان ایراندوست مردی حدودا 35 ساله ، قد بلند و چهار شانه با موهای کاملا مشکی و چهره ی شرقی بود و همسرش ماریان ، زنی جوان و زیبا و بلند قد و باریک اندام ، با موهای کوتاه طلایی و چشمان روشن بود و به شوهر و فرزندانش نیز بسیار علاقه داشت .
پسرشان تلفیقی از چهره هر دو را داشت : موهای تیره و پوست گندمگون پدر و چشمان روشن و باریکی و بلندی مادر را به ارث برده بود .
دانیال از وقتی خواهر کوچکش متولد شده بود نست به او حسادت ویژه ای می کرد و با پدر و مادرش چندان سازگاری نشان نمی داد و اغلب اوقات خود را با بازی با سگ کوچولوی پشمالو یش جسی سرگرم بود .
مانا، دختر کوچولوی خانواده ، یک پارچه شور و نشاط بود . از نظر قیافه درست کپی مادرش بود ، تنها با این تفاوت که موهای طلایی اش فرفری بود . دختر کوچولوی بسیار شیرین و بانمکی بود که خیلی زود خود را در دل همه جا می کرد .
مهندس سامان از نوجوانی برای تحصیل به انگلستان رفته بود و در دوران دانشجویی با ماریان آشنا شده و با هم ازدواج کرده بودند .
دو سال بعد هم اولین فرزندشان متولد شده بود .
سامان بعد از گرفتن مدرکش چند سالی در انگلستان ماند ، اما همیشه دلش می خواست به کشورش بازگردد و وقتی تصمیم خود مبنی بر بازگشت به ایران را با همسرش در میان گذاشته بود ، بر خلاف انتظارش ، ماریان با علاقه بسیار قبول کرده بود ، چه او هم به خاطر تعریف های زیبای سامان از ایران مشتاقانه منتظر بود این کشور را ببیند .
اکنون دو سه سالی از بازگشت آنها به ایران می گذشت . فرزند دومشان مانا هم در ایران متولد شده بود .
مهندس سامان از زمان بازگشت به ایران همیشه آرزو داشت خانه ای زیبا و ییلاقی در یک نقطه خوش آب و هوا و خلوت و آرام و به دور از هیاهو داشته باشد تا تعطیلات تابستان را در آن بگذرانند و اکنون موفق شده بود به آرزویش جامه ی عمل بپوشاند – به خصوص که می دید همسر و فرزندانش از محیط جدید بسیار راضی هستند .
هنوز یک هفته از اقامتشان نگذشته بود که یک روز ماریان رو به همسرش گفت : " سامی ... نمی دونم چرا از وقتی اومدیم این جا مانا این قدر نا آرومی می کنه ... قبلا این طوری نبود . "
مهندس سامان روزنامه ای را که می خواند کنار گذاشت و گفت : " چطور مگه ؟ "
ماریان گفت : " نمی دونم ... مدام گریه می کنه ... یعنی تو متوجه نشدی ؟ ... مانا قبلا خیلی آروم و بی سر و صدا بود ؛ اما حالا خیلی گریه و زاری می کنه ... مخصوصا شبا که توی اتاق خودشه ... قبلا هیچ وقت شبا گریه نمی کرد ! می ترسم مریض شده باشه ! "
سامان با مهربانی گفت : " نگران نباش عزیزم ، چیزی نیست ... شاید به خاطر اینه که به یه محیط جدید و تازه اومدیم و اون هنوز بهش عادت نکرده ... "
ماریان سری تکان داد و گفت : " خدا کنه همین طور باشه که تو میگی !"
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 11:55 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو