خانه شیاطین قسمت دهم
فصل 19
نگین تنها در خانه ماند و بقیه به شهر رفتند .
وقتی خانه خلوت شد ، نگین نفسی به راحتی کشید . چقدر به این سکوت و آرامش نیاز داشت ...
به اتاقش رفت و روبروی آیینه ایستاد و موهای سیاه و بلندش را روی شانه هایش ریخت و در آیینه ، به تصویر خودش لبخندی زد . دختر بانمکی بود ، با چشم و ابروی مشکی و پوست گندمگون . وقتی می خندید ، هر دو گونه اش چال می افتاد و همین به زیباییش می افزود .
نیما و ندا هم شبیه او بودند . اصلا هر سه شبیه مادرشان بودند . به همین قول فامیل هایشان ، انگار که سه تا زیراکس از شهلا خانم گرفته باشند .
هیچ کدان از نظر قیافه به پدر مرحومشان نرفته بودند .
نگین کمی با موهایش ور رفت . حالت های مختلفی به آن داد و روبان ها و گیره های مختلفی را روی موهایش امتحان کرد .
بعد از آن ، یک فیلم سینمایی تماشا کرد و ساعتی را هم به گوش دادن موسیقی گذراند .
اما عاقبت حوصله اش سر رفت . هنوز خبری از آمدن خانواد اش نبود .
حس کنجکاویش گل کرده بود . هنوز فرصت نکرده بودند درست و حسابی تمام گوشه و کنار این خانه بزرگ را ببینند . شاید خیلی چیز ها بود که می توانست کشف کند .
کمی به گوشه و کنار خانه سرک کشید . چیزخاصی ندید .
بعد یکدفعه به یاد زیرزمین افتاد . در مورد زیرزمین از همه جا کنجکاوتر بود ، هرچند می دانست در آن قفل است و ورود به آن ممنوع !
اما بی اختیار به سمت زیر زمین رفت . خورشید تقریبا غروب کرده بود و هوا گرگ و میش بود .
وقتی از پله های قدیمی زیرزمین پایین می رفت ، در کمال تعجب متوجه شد که در آن باز است .
حیرت کرد . از لای در ، به داخل سرک کشید . خیلی تاریک بود . اما او به شدت مشتاق بود بداند آن داخل چه خبر است .
پس از چند لحظه تامل ، به سرعت به داخل خانه برگشت ؛ شمعی را برداشت و روشن کرد و دوباره به سمت زیرزمین به راه افتاد .
زیرزمین تاریک و نمناک بود و بسیار شلوغ .
نور لرزان شمع اشکال عجیب و غریبی روی در و دیوار ساخته بود .
نگین آرام آرام از پله ها پایین رفت .
کمی احساس ترس میکرد . اما حس کنجکاوی رهایش نمی کرد .
احساس میکرد در اینجا چیزهای تازه ای کشف خواهد کرد .
وقتی به پایین پله ها رسید ، اول کمی دور و برش را نگاه کرد . چیز خاصی آنجا نبود ؛ یک مشت وسایل قدیمی و خرت و پرت ، صندلی های شکسته ، روتختی های کهنه ، ظروف به در نخور ، گلدان های سفالی خالی و تعدادی صندوق و چند چمدان کهنه .
نگین ابتدا به سراغ صندوق ها رفت . چیز به درد بخوری توی آنها نبود ؛ فقط مقداری لباس کهنه و پوسیده در انها انبار شده بود .
یکی از چمدان ها را باز کرد . به دلیلی نامعلوم آن چمدان نظرش را جلب کرده بود و فکر کرد شاید چیز جالبی در آن پیدا کند .
کنار چمدان روی زمین سرد و نمناک نشست . شمع را کنار دستش گذاشت .
چمدان را که باز کرد ، چشمش به یک آلبوم قدیمی افتاد و آن را بیرون آورد و چند صفحه ای را ورق زد . عکس ها سیاه و سفید و بسیار قدیمی بودند : عکس آدم های ناشناسی که نگین اصلا نمی دانست کی هستند ؛ و در جاهای ناشناسی که بعضی ها به نظر کشور های خارجی می آمدند .
آلبوم را کنار گذاشت تا بعدا دقیق تر آن را تماشا کند . یک کتاب بسیار کهنه و قدیمی نظرش را جلب کرد که جلد آن بسیار مستعمل شده بود و به نظر می رسید خطی و دست نویس باشد .
صفحاتی از آن را ورق زد . به زبان خاصی نوشته شده بود که برای نگین ناآشنا و غیرقابل فهم بود . تصاویر قرمز رنگی از موجوداتی عجیب و غریب هم ناشیانه در گوشه و کنار آن نقاشی شده بود .
نگین که از کتاب چیزی سر در نیاورده بود ؛ آن را هم بست و کنار آلبوم گذاشت .
در داخل چمدان یک شال پشمی هم وجود داشت . ان را کنار زد و یکدفعه در زیر آن ، یک جعبه چوبی توجهش را جلب کرد . جعبه نسبتا بزرگی بود که درش هم قفل نبود .
نگین آن را باز کرد و از حیرت چشم هایش گرد شدند .
داخل جعبه پر از چیز های عجیب : تکه هایی از بدن حیوانات ، مو و پشم و ناخن آنها ، دست و پا و پنجه خشک شده شغال ، دندان تیز حیوانات وحشی ، ستاره های فلزی پنج پر ، صلیب های شکسته و تعدادی کاغذ تا شده .
نگین کاغذ ها را بیرون آورد و باز کرد . با جوهر قرمز و به زبان فارسی نوشته شده بود ؛ اما به صورت اریب .
شروع به خواندن یکی از انها کرد :
برای خشنودی سرورمان ، نیمه شب به قبرستان بروید . مرده ای را که تازه دفن شده است از قبر بیرون بیاورید و ستاره پنج پر را در بدنش فرو کنید . گربه یا سگی را قربانی کرده و خون آن را به دست و صورت خود بمالید و دور جنازه بچرخید تا به سرورمان تقرب پیدا کنید . آنگاه کتاب دعایی را برداشته و پاره پاره کرده و تکه های پاره صفحات آن را در اطراف پراکنده کنید تا مورد عنایت و خرسندی ابلیس اعظم قرار گیرید و او احتیاجات شما را رفع کند .......
نگین احساس کرد دهانش خشک شده ؛ از تعجب خشکش زده بود .
این اراجیف چه معنی ای داشت ؟
کاغذ دیگری را باز و شروع به خواندن کرد :
ای سرور عالی قدر ما ! ای که سعادت دنیا در دست توست !
مرا یاری کن !
ای صاحب نام مقدس ! ای مقتدرترین فرشته دنیا ! ای کسی که حتی همه را شکست می دهی و از هیچ چیز هراسی به دل نداری ! به من لطف کن ! ای ابلیس اعظم ! ای که از همه با قدرت تری ! بنده حقیرت را بپذیر .....
یعنی چه ؟ کی این اراجیف را نوشته بود ؟ آیا واقعا این ها را از روی علاقه و نیت قلبی کامل نوشته بود ؟ بعید می نمود انسانی تا اینحد احمق باشد ! ابلیس اعظم !!! ؟؟ چقدر مسخره !
سومین کاغذ را خواند :
هر جمعه یک گوسفند را قربانی کنید و اگر می خواهید از بندگان خاص باشید ، هنگام غروب در ساحل دریا و یا قبرستان سگی را قربانی کنید . با این کار ، شیاطین را از خود خشنود خواهید کرد . باشد که مورد عنایت سرورمان قرار گیرید .
نگین به وضوح لرزش دست هایش را حس می کرد .
خواست کاغذ ها را زمین بگذارد که یکدفعه از دیدن سایه بزرگی که از پشت سر و بالا بر او افتاده بود ، از شدت وحشت سراپایش به لرزه افتاد .
فصل 20
سرش را بالا آورد و به طرف سایه نگاه کرد و از دیدن آن چه که پیش رویش بود با تمام توان جیغ کشید .
موجودی با بدن سراسر پوشیده از موهای زبر و سیاه و هیکلی بزرگ و تنومند ، ایستاده بر روی دو پا ، با چشمانی زرد رنگ و براق و دهانی پر از دندان های تیز و براق به او زل زده بود .
دست هایش مثل پنجه های گرگ ، ناخن های تیز و سیاه داشت و پاهایش هم مثل این بود که سم دارند . سوراخ های بینی اش مثل خوک بود و زبانش مثل زبان سگ هار از دهانش بیرون افتاده بود و له له می کر .
همان طور نگاه تیز و هراس آورش را به نگین دوخته بود .
نگین حتی نفس هم نمی توانست بکشد . بی حرکت نشسته بود و همچون کسی که مسخ شده باشد ، به موجود وحشت انگیز نگاه می کرد .
هیولا دهانش را باز کرد و صدایی خرناس مانند از گلویش بیرون داد ، و در همان حال ، پنجه ی گرگ مانندش را به سمت نگین پرتاب کرد .
نگین به خود آمد ، در حالی که جیغ می کشید ، به عقب پرید و سپس با تمام قدرت از جا پرید و شروع به دویدن کرد .
پله ها را چند تا یکی بالا رفت . از شدت عجله ، یک لنگه دمپاییش هم از پایش در آمد ؛ اما مهم نبود ؛ باید جانش را نجات می داد .
موجود گرگ مانند هم به دنبالش از پله ها بالا آمد .
نگین یک نفس جیغ می کشید و می دوید .
هیولا لحظه به لحظه به او نزدیک تر می شد . صدای نفس هایش را که مثل گراز خرخر می کرد می شنید . حتی برای لحظه ای حس کرد چنگال های تیز او به پشت لباسش رسیده ، اما تمام توانش را جمع کرد و آخرین پله را هم پشت سر گذاشت .
نگین از در زیرزمین بیرون آمد . هوا کاملا تاریک بود . وحشت زده به سمت خانه دوید و دیوانه وار در هال را باز کرد و داخل شد .
در حالی که به شدت نفس نفس می زد ، در هال را پشت سرش قفل کرد .
آن موجود را دیگر نمی دید . با خودش فکر کرد که شاید او از زیر زمین بیرون نیامده باشد .
هنوز هوش و حواسش کاملا به جا نیامده بود . نفس نفس می زد و اشک توی چشم هایش جمع شده بود .
وقتی از قفل بودن در مطمئن شد ، به داخل خانه رفت . توی هال روی مبلی نشست و زانو هایش را در بغل گرفت . هنوز نمی توانست افکارش را جمع و جور کند . همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که او گیج شده بود . قلبش هنوز تند تند می زد .
یکدفعه تمام چراغ های ساختمان خود به خود خاموش شدند . نگین از جا پرید و از عمق وجودش فریاد زد ...
سرش را بالا آورد و به طرف سایه نگاه کرد و از دیدن آن چه که پیش رویش بود با تمام توان جیغ کشید .
موجودی با بدن سراسر پوشیده از موهای زبر و سیاه و هیکلی بزرگ و تنومند ، ایستاده بر روی دو پا ، با چشمانی زرد رنگ و براق و دهانی پر از دندان های تیز و براق به او زل زده بود .
دست هایش مثل پنجه های گرگ ، ناخن های تیز و سیاه داشت و پاهایش هم مثل این بود که سم دارند . سوراخ های بینی اش مثل خوک بود و زبانش مثل زبان سگ هار از دهانش بیرون افتاده بود و له له می کر .
همان طور نگاه تیز و هراس آورش را به نگین دوخته بود .
نگین حتی نفس هم نمی توانست بکشد . بی حرکت نشسته بود و همچون کسی که مسخ شده باشد ، به موجود وحشت انگیز نگاه می کرد .
هیولا دهانش را باز کرد و صدایی خرناس مانند از گلویش بیرون داد ، و در همان حال ، پنجه ی گرگ مانندش را به سمت نگین پرتاب کرد .
نگین به خود آمد ، در حالی که جیغ می کشید ، به عقب پرید و سپس با تمام قدرت از جا پرید و شروع به دویدن کرد .
پله ها را چند تا یکی بالا رفت . از شدت عجله ، یک لنگه دمپاییش هم از پایش در آمد ؛ اما مهم نبود ؛ باید جانش را نجات می داد .
موجود گرگ مانند هم به دنبالش از پله ها بالا آمد .
نگین یک نفس جیغ می کشید و می دوید .
هیولا لحظه به لحظه به او نزدیک تر می شد . صدای نفس هایش را که مثل گراز خرخر می کرد می شنید . حتی برای لحظه ای حس کرد چنگال های تیز او به پشت لباسش رسیده ، اما تمام توانش را جمع کرد و آخرین پله را هم پشت سر گذاشت .
نگین از در زیرزمین بیرون آمد . هوا کاملا تاریک بود . وحشت زده به سمت خانه دوید و دیوانه وار در هال را باز کرد و داخل شد .
در حالی که به شدت نفس نفس می زد ، در هال را پشت سرش قفل کرد .
آن موجود را دیگر نمی دید . با خودش فکر کرد که شاید او از زیر زمین بیرون نیامده باشد .
هنوز هوش و حواسش کاملا به جا نیامده بود . نفس نفس می زد و اشک توی چشم هایش جمع شده بود .
وقتی از قفل بودن در مطمئن شد ، به داخل خانه رفت . توی هال روی مبلی نشست و زانو هایش را در بغل گرفت . هنوز نمی توانست افکارش را جمع و جور کند . همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که او گیج شده بود . قلبش هنوز تند تند می زد .
یکدفعه تمام چراغ های ساختمان خود به خود خاموش شدند . نگین از جا پرید و از عمق وجودش فریاد زد ...
فصل 21
خانه در تاریکی مطلق فرو رفته بود . نگین وحشت زده خود را به کنار دیواری رساند ، به دیوار تکیه داد . در تاریکی شروع به گریه کرد .
همه چز آنقدر وحشتناک و ترس آور بود که احساس می کرد دارد دیوانه می شود .
با تمام وجود آرزو کرد که کاش همراه با خانواده اش رفته بود .
ولی اتفاقی بود که افتاده بود و دیگر افسوس خوردن برای آن فایدهای نداشت .
ناگهان از توی دیوار دو دست قوی پوشیده از مو بیرون آمد و دور کمر او حلقه شد و او را محکم گرفت .
نگین دوباره دیوانه وار شروع به جیغ زدن کرد و در همان حال ، با شدت سعی کرد آن دست ها را از خودش جدا کند .
در آن لحظات ، دیگر مغزش کار نمی کرد . فقط وحشت بود و وحشت ...
نگین در تقلا و کشمکشی سخت بالاخره با چنگ و دندان و به زحمت دست های مزاحم را از خود جداکرد و با عجله به سمت در دوید و سعی کرد آن را باز کند . اما در قفل بود .
در تاریکی ، به امید پیدا کردن کلید ، روی قفل دست مالید ، اما هیچ کلیدی توی قفل نبود .
او در خانه زندانی شده بود . در حالی که یک هیولا در آن طرف دیوارها سعی داشت او را به چنگ آورد .
دیگر راه نجاتی برای خود نمی دید . فقط با تمام وجود جیغ می کشید و کمک می خواست و سراسیمه به در و دیوار می کوبید .
پس از لحظاتی ، دست هایی در تاریکی به او نزدیک شدند و شروع کردند به سیلی زدن به صورت و چنگ زدن به موهایش .
نگین جیغ می زد و گریه می کرد : " مامان نجاتم بده .... وای ... ولم کنین ... ولم کنین .... یکی کمکم کنه .... "
برای رهایی از چنگ آنها بیهوده به این طرف و آن طرف می دوید ، اما هیچ راه نجاتی نبود .
آنها رهایش نمی کردند و همین طور بی امان کتکش می زدند .
نگین دیگر توان نداشت . روی زمین ولو شد و دست هایش را سپر صورتش کرد .
دیگر امیدی به نجات خود نداشت .
موجود ناشناس و مزاحم همان طور خرخرکنان ، در حالی که کلمات نامفهومی را زمزمه می کرد ، در میان تاریکی او را کتک می زد . بوی گند آن هم به شدت مشام او را می آزرد .
برای لحظه ای ، فکری از ذهن نگین گذشت . او دختر چندان معتقدی نبود ؛ اما با این حال ، گاهی اوقات به یاد خدا بود و در برابر مشکلات از او کمک می خواست . در آن لحظات هم ، که هیچ یار و یاوری نداشت و هیچ کس به دادش نمی رسید ، فقط در دل از خدا کمک خواست .
در آن لحظات پر از وحشت و ترس ، بی اختیار دهان باز کرد و با صدای فریاد مانندی گفت : بسم الله الرحمن الرحیم ........ خدایا ...
سپس بیهوش شد و دیگر چیزی نفهمید .
خانه در تاریکی مطلق فرو رفته بود . نگین وحشت زده خود را به کنار دیواری رساند ، به دیوار تکیه داد . در تاریکی شروع به گریه کرد .
همه چز آنقدر وحشتناک و ترس آور بود که احساس می کرد دارد دیوانه می شود .
با تمام وجود آرزو کرد که کاش همراه با خانواده اش رفته بود .
ولی اتفاقی بود که افتاده بود و دیگر افسوس خوردن برای آن فایدهای نداشت .
ناگهان از توی دیوار دو دست قوی پوشیده از مو بیرون آمد و دور کمر او حلقه شد و او را محکم گرفت .
نگین دوباره دیوانه وار شروع به جیغ زدن کرد و در همان حال ، با شدت سعی کرد آن دست ها را از خودش جدا کند .
در آن لحظات ، دیگر مغزش کار نمی کرد . فقط وحشت بود و وحشت ...
نگین در تقلا و کشمکشی سخت بالاخره با چنگ و دندان و به زحمت دست های مزاحم را از خود جداکرد و با عجله به سمت در دوید و سعی کرد آن را باز کند . اما در قفل بود .
در تاریکی ، به امید پیدا کردن کلید ، روی قفل دست مالید ، اما هیچ کلیدی توی قفل نبود .
او در خانه زندانی شده بود . در حالی که یک هیولا در آن طرف دیوارها سعی داشت او را به چنگ آورد .
دیگر راه نجاتی برای خود نمی دید . فقط با تمام وجود جیغ می کشید و کمک می خواست و سراسیمه به در و دیوار می کوبید .
پس از لحظاتی ، دست هایی در تاریکی به او نزدیک شدند و شروع کردند به سیلی زدن به صورت و چنگ زدن به موهایش .
نگین جیغ می زد و گریه می کرد : " مامان نجاتم بده .... وای ... ولم کنین ... ولم کنین .... یکی کمکم کنه .... "
برای رهایی از چنگ آنها بیهوده به این طرف و آن طرف می دوید ، اما هیچ راه نجاتی نبود .
آنها رهایش نمی کردند و همین طور بی امان کتکش می زدند .
نگین دیگر توان نداشت . روی زمین ولو شد و دست هایش را سپر صورتش کرد .
دیگر امیدی به نجات خود نداشت .
موجود ناشناس و مزاحم همان طور خرخرکنان ، در حالی که کلمات نامفهومی را زمزمه می کرد ، در میان تاریکی او را کتک می زد . بوی گند آن هم به شدت مشام او را می آزرد .
برای لحظه ای ، فکری از ذهن نگین گذشت . او دختر چندان معتقدی نبود ؛ اما با این حال ، گاهی اوقات به یاد خدا بود و در برابر مشکلات از او کمک می خواست . در آن لحظات هم ، که هیچ یار و یاوری نداشت و هیچ کس به دادش نمی رسید ، فقط در دل از خدا کمک خواست .
در آن لحظات پر از وحشت و ترس ، بی اختیار دهان باز کرد و با صدای فریاد مانندی گفت : بسم الله الرحمن الرحیم ........ خدایا ...
سپس بیهوش شد و دیگر چیزی نفهمید .
فصل 22
وقتی نگین چشم باز کرد ، همه ی اعضای خانواده بالای سرش بودند . برای لحظه ای به یاد نمی آورد که چه اتفاقی برایش افتاد و اصلا چرا این جا کنار در دراز کشیده است .
مادرش دست های او را در دست گرفت و با نگرانی گفت : " نگین ، مادر ، چه بلایی سرت اومده ؟ چرااینجا افتادی ؟ زمین خوردی ؟ چرا سر و بدنت کبود شده ؟ "
نگین کم کم وقایع وحشت باری را که پشت سر گذاشته بود به یاد آورد و با یادآوری آنها ، از جا پرید و خود را در آغوش مادرش انداخت و شروع به گریه کرد : " مامان ، مامان ، نمی دونی چه بلایی سرم اومده ....... "
مادرش با نگرانی بیشتر او را در آغوش گرفت : " چی شده دخترم ؟ چه اتفاقی برات افتاده ؟ "
نگین محکم در آغوش مادر فرو رفته بود و فقط گریه می کرد .
مادرش به ناراحتی گفت : " خدا منو مرگ بده مادر .... به خدا ماشین نیما تو راه خراب شد وگرنه م نمی خواستم تو تنها باشی . "
پردیس که هنوز چهره اش نگران بود گفت : " مادر جون ، اجازه بدین ازش بپرسیم که چی شده بود ؟ ببینیم آخه چرا غش کرده بود ؟ "
نیما هم گفت :" راست میگه مامان ... بذار ببینیم چه ش شده بود . "
اما تا دقایقی ، نگین فقط گریه می کرد . وقتی گریه اش تمام شد ، در میان سکسکه ، و به اختصار ، آن چه را که برایش اتفاق افتاده بود برای خانواده اش تعریف کد .
همه ساکت گوش می دادند و هیچ کس حرفی نمی زد .
اما ناگهان نیما زیر خنده زد و گفت : " چه توهماتی ! چه ارجیفی ! نگفتم تنها توی خونه بمونه یه بلایی سر خودش میاره . بفرما .... این چرت و پرت ها چیه میگی دختر ؟ مگه به سرت زده ؟ این حرفا فقط از یه آدم دیوونه و جنی برمیاد . "
نگین با عصبانیت گفت : " تو چی می دونی عوضی ؟ من همه ی این چیزا رو دیدم ... همین جا ، توی همین خونه ... تمام برق ها هم قطع شده بود . "
نیما با خونسردی گفت :" خب آره ... وقتی ما اومدیم برق قطع شده بود . اما فقط یه مشکل کوچولو از فیوز بود ... ببین نگین ، تو از بچگی هم خیالاتی بودی ... لابد به محض قطع شدن برق ترسیدی و هزار جور فکر و خیال به سرت زد ... "
نگین باز هم به گریه افتاد و با اشاره به کبودی های روی بدنش گفت : " پس اینا چی ؟ اینا رو هم خودم کردم ؟ "
نیما شانه بالا انداخت و گفت : " خواهر کوچولو .... ممکنه از ترس هی این طرف و اون طرف دویدی و زمین خورده باشی ، مگه نه ؟ "
نگین با گریه گفت : " خیلی خب ، پس بلند شو بریم زیرزمین تا بهت نشون بدم که لااقل نصفی از حرفام راسته . "
نیما پرسید : " مگه در زیرزمین بازه ؟ "
نگین با حرص و عصبانیت گفت : " معلومه که بازه ... پس من از او موقع تا حالا دارم برات قصه تعریف می کنم ؟ بلند شو بریم تا نشونت بدم ! "
مادر لیوان آب قندی را که در دست ندا بود و همین طور مات و مبهوت از شنیدن صحبت های خواهرش گوشه ای ایستاده بود ، از او گرفت و گفت : " نگین جان ، مادر ... بیا یه کم از این آب قند بخور ... "
نگین گفت : " نمی خوام مامان ..... لازم نیست ، حالم خوبه ! شما هم اگه دوست دارین ، بیاین بریم زیرزمین تا بهتون نشون بدم . "
مادرش شانه او را گرفت و گفت: " اول یه قلپ آب قند بخور بعد . "
نگین اجبارا لیوان آب قند را از دت مادرش گرفت و جرعه ای از آن را نوشید و بعد ، رو به نیما کرد و با لحنی جدی و مصمم گفت : " بریم ! "
علاوه بر نیما ، مادر و پردیس و ندا هم با نگین همراه شدند . دقایقی بعد ، همگی جلوی پله های زیرزمین بودند .
از مشاهده ی در باز زیرزمین تعجب کردند . نگین هنوز هم ترس و وحشت ساعتی قبل توی جانش بود و محکم به بازوی مادرش چسبیده بود .
وقتی به پایین پله ها رسیدند ، نگین یک راست به سراغ جایی که چمدان را پیدا کرده بود رفت . اما از آنچه دید دهانش از حیرت و ناباوری باز شد ......
وقتی نگین چشم باز کرد ، همه ی اعضای خانواده بالای سرش بودند . برای لحظه ای به یاد نمی آورد که چه اتفاقی برایش افتاد و اصلا چرا این جا کنار در دراز کشیده است .
مادرش دست های او را در دست گرفت و با نگرانی گفت : " نگین ، مادر ، چه بلایی سرت اومده ؟ چرااینجا افتادی ؟ زمین خوردی ؟ چرا سر و بدنت کبود شده ؟ "
نگین کم کم وقایع وحشت باری را که پشت سر گذاشته بود به یاد آورد و با یادآوری آنها ، از جا پرید و خود را در آغوش مادرش انداخت و شروع به گریه کرد : " مامان ، مامان ، نمی دونی چه بلایی سرم اومده ....... "
مادرش با نگرانی بیشتر او را در آغوش گرفت : " چی شده دخترم ؟ چه اتفاقی برات افتاده ؟ "
نگین محکم در آغوش مادر فرو رفته بود و فقط گریه می کرد .
مادرش به ناراحتی گفت : " خدا منو مرگ بده مادر .... به خدا ماشین نیما تو راه خراب شد وگرنه م نمی خواستم تو تنها باشی . "
پردیس که هنوز چهره اش نگران بود گفت : " مادر جون ، اجازه بدین ازش بپرسیم که چی شده بود ؟ ببینیم آخه چرا غش کرده بود ؟ "
نیما هم گفت :" راست میگه مامان ... بذار ببینیم چه ش شده بود . "
اما تا دقایقی ، نگین فقط گریه می کرد . وقتی گریه اش تمام شد ، در میان سکسکه ، و به اختصار ، آن چه را که برایش اتفاق افتاده بود برای خانواده اش تعریف کد .
همه ساکت گوش می دادند و هیچ کس حرفی نمی زد .
اما ناگهان نیما زیر خنده زد و گفت : " چه توهماتی ! چه ارجیفی ! نگفتم تنها توی خونه بمونه یه بلایی سر خودش میاره . بفرما .... این چرت و پرت ها چیه میگی دختر ؟ مگه به سرت زده ؟ این حرفا فقط از یه آدم دیوونه و جنی برمیاد . "
نگین با عصبانیت گفت : " تو چی می دونی عوضی ؟ من همه ی این چیزا رو دیدم ... همین جا ، توی همین خونه ... تمام برق ها هم قطع شده بود . "
نیما با خونسردی گفت :" خب آره ... وقتی ما اومدیم برق قطع شده بود . اما فقط یه مشکل کوچولو از فیوز بود ... ببین نگین ، تو از بچگی هم خیالاتی بودی ... لابد به محض قطع شدن برق ترسیدی و هزار جور فکر و خیال به سرت زد ... "
نگین باز هم به گریه افتاد و با اشاره به کبودی های روی بدنش گفت : " پس اینا چی ؟ اینا رو هم خودم کردم ؟ "
نیما شانه بالا انداخت و گفت : " خواهر کوچولو .... ممکنه از ترس هی این طرف و اون طرف دویدی و زمین خورده باشی ، مگه نه ؟ "
نگین با گریه گفت : " خیلی خب ، پس بلند شو بریم زیرزمین تا بهت نشون بدم که لااقل نصفی از حرفام راسته . "
نیما پرسید : " مگه در زیرزمین بازه ؟ "
نگین با حرص و عصبانیت گفت : " معلومه که بازه ... پس من از او موقع تا حالا دارم برات قصه تعریف می کنم ؟ بلند شو بریم تا نشونت بدم ! "
مادر لیوان آب قندی را که در دست ندا بود و همین طور مات و مبهوت از شنیدن صحبت های خواهرش گوشه ای ایستاده بود ، از او گرفت و گفت : " نگین جان ، مادر ... بیا یه کم از این آب قند بخور ... "
نگین گفت : " نمی خوام مامان ..... لازم نیست ، حالم خوبه ! شما هم اگه دوست دارین ، بیاین بریم زیرزمین تا بهتون نشون بدم . "
مادرش شانه او را گرفت و گفت: " اول یه قلپ آب قند بخور بعد . "
نگین اجبارا لیوان آب قند را از دت مادرش گرفت و جرعه ای از آن را نوشید و بعد ، رو به نیما کرد و با لحنی جدی و مصمم گفت : " بریم ! "
علاوه بر نیما ، مادر و پردیس و ندا هم با نگین همراه شدند . دقایقی بعد ، همگی جلوی پله های زیرزمین بودند .
از مشاهده ی در باز زیرزمین تعجب کردند . نگین هنوز هم ترس و وحشت ساعتی قبل توی جانش بود و محکم به بازوی مادرش چسبیده بود .
وقتی به پایین پله ها رسیدند ، نگین یک راست به سراغ جایی که چمدان را پیدا کرده بود رفت . اما از آنچه دید دهانش از حیرت و ناباوری باز شد ......
فصل 23
همه چیز مثل قبل بود ، به جز ین که هیچ اثری از آن چمدان ، آلبوم ها ، کاغذ ها ، آن صندوقچه و محتویات عجیب و غریبش نبود .
انگار که همه ی آنها قطره ای آب شده و به زمین فرو رفته بود .
تنها چیزی که کف زمین جلب توجه می کرد لنگه دمپایی نگین بود .
نگین حیرت زده گفت : " اما همین جا ........ همین جا بود .... آلبوم .... جعبه ..... اون کاغذ ها ی دستنویس .... وای خدای من ! "
بی اختیار بی اختیار روی زمین نشست و سرش را در میان دو دستش گرفت . شهلا خانم به کنارش آمد و با مهربانی نوازشش کرد . " چیزی نیست دخترم .... خودتو ناراحت نکن ....... "
نیما لنگه دمپایی را با پا به کناری انداخت و گفت : " تنها چیز عجیبی که میشه این جا دید لنگه دمپایی یه دختر خودسر و فضول و حرف گوش نکنه که دم غروب پاشده ، و معلوم نیست چه جوری ، اومده تو این زیرزمین شلوغ و بعد هم از سر و صدای موش و جونوهای دیگه ی این جا ، صد تا داستام مسخره واسه ما درست کرده ..... "
نگین با چشمانی اشکبار از جا بلند شد و با عصبانیت گفت : " اما من راست می گم ! ......... من همه چیز رو واقعا دیدم ! "
شهلا خانم دلسوزانه نگاهی به نگین انداخت . پردیس و ندا هم با نگرانی او را نگاه می کردند ولی نیما پر از ناباوری بود . پوزخندی زد و گفت : " خب ....... از اینا که بگذریم نگین خانم ، جون من بگو چطوری در زیر زمین رو باز کردی ؟ قفل رو شکستی یا یه کلید توی خونه پیدا کردی ؟ "
نگین دیگر طاقت نیاورد . با مشت هایی گره کرده و با حالتی عصبی از پله ها به سمت بالا دوید .
شهلا خانم پشت سرش داد کشید : " نگین جان ، نگین جان ...... صبر کن . "
بعد نگاه تندی به نیما انداخت و با لحنی سرزنش آمیز به او گفت : " چرا این طوری با خواهرت رفتار می کنی ؟ "
نیما با تعجب گفت : " آخه مامان ف مگه نشنیدین چه اراجیفی سر هم می کرد ؟ شما حتی یه کلمه از حرفاشو باور کردین ؟ "
بعد ادای نگین را در آورد : " ...... یه موجود ایستاده روی دو پا ، ولی بدنش مثل گرگ بود .... "
شهلا خانم با ناراحتی سری تکان داد و او هم به دنبال نگین ، از پله های زیرزمین بال رفت ، و بقیه در سکوت ، به دنبالش به راه افتادند .
تقریبا هیچ کدام از اعضای خانواده حرف های نگین را باور نکرده بود .
آنها هم مثل نیما فکر می کردند که نگین به خاطر دیر کردن آنها و قطع برق دچار توهم و اضطراب شده است .
همه چیز مثل قبل بود ، به جز ین که هیچ اثری از آن چمدان ، آلبوم ها ، کاغذ ها ، آن صندوقچه و محتویات عجیب و غریبش نبود .
انگار که همه ی آنها قطره ای آب شده و به زمین فرو رفته بود .
تنها چیزی که کف زمین جلب توجه می کرد لنگه دمپایی نگین بود .
نگین حیرت زده گفت : " اما همین جا ........ همین جا بود .... آلبوم .... جعبه ..... اون کاغذ ها ی دستنویس .... وای خدای من ! "
بی اختیار بی اختیار روی زمین نشست و سرش را در میان دو دستش گرفت . شهلا خانم به کنارش آمد و با مهربانی نوازشش کرد . " چیزی نیست دخترم .... خودتو ناراحت نکن ....... "
نیما لنگه دمپایی را با پا به کناری انداخت و گفت : " تنها چیز عجیبی که میشه این جا دید لنگه دمپایی یه دختر خودسر و فضول و حرف گوش نکنه که دم غروب پاشده ، و معلوم نیست چه جوری ، اومده تو این زیرزمین شلوغ و بعد هم از سر و صدای موش و جونوهای دیگه ی این جا ، صد تا داستام مسخره واسه ما درست کرده ..... "
نگین با چشمانی اشکبار از جا بلند شد و با عصبانیت گفت : " اما من راست می گم ! ......... من همه چیز رو واقعا دیدم ! "
شهلا خانم دلسوزانه نگاهی به نگین انداخت . پردیس و ندا هم با نگرانی او را نگاه می کردند ولی نیما پر از ناباوری بود . پوزخندی زد و گفت : " خب ....... از اینا که بگذریم نگین خانم ، جون من بگو چطوری در زیر زمین رو باز کردی ؟ قفل رو شکستی یا یه کلید توی خونه پیدا کردی ؟ "
نگین دیگر طاقت نیاورد . با مشت هایی گره کرده و با حالتی عصبی از پله ها به سمت بالا دوید .
شهلا خانم پشت سرش داد کشید : " نگین جان ، نگین جان ...... صبر کن . "
بعد نگاه تندی به نیما انداخت و با لحنی سرزنش آمیز به او گفت : " چرا این طوری با خواهرت رفتار می کنی ؟ "
نیما با تعجب گفت : " آخه مامان ف مگه نشنیدین چه اراجیفی سر هم می کرد ؟ شما حتی یه کلمه از حرفاشو باور کردین ؟ "
بعد ادای نگین را در آورد : " ...... یه موجود ایستاده روی دو پا ، ولی بدنش مثل گرگ بود .... "
شهلا خانم با ناراحتی سری تکان داد و او هم به دنبال نگین ، از پله های زیرزمین بال رفت ، و بقیه در سکوت ، به دنبالش به راه افتادند .
تقریبا هیچ کدام از اعضای خانواده حرف های نگین را باور نکرده بود .
آنها هم مثل نیما فکر می کردند که نگین به خاطر دیر کردن آنها و قطع برق دچار توهم و اضطراب شده است .
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 12:5 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو