فصل 29
همان موقع که پردیس و شهلا با نگرانی دراتاق مشغول گفتگو بودند ، نگین که در اتاق مادرش خوابیده بود ، با شنیدن صدایی از خواب بیدار شد و چشم هایش را باز کرد . مادرش در اتاق نبود _ یعنی هیچ کس به جز خودش در اتاق نبود .
نگین به تندی از جا پرید و لبه ی تخت نشست و به آرامی مادرش را صدا زد : " مامان ؟ "
یکدفعه متوجه چیزی در پایین تختخواب شد . با تعجب به آن نگاهی انداخت و سرش را پایین برد تا از نزدیک تر به آن نگاه کند و پس از لحظه ای با شگفتی دریافت که آن چه پایین تخت روی زمین ولو شده و بوی بدی هم دارد ، مقداری دل روده است که هنوز تازه و خون آلود است و معلوم نبود از شکم چه جانوری بیرون آورده شده .
نگین احساس تهع کرد .اما بیش از حالت تهوع ، وحشت وجودش را فراگرفت .
فورا از جا بلند شد تا از اتاق بیرون برود ، اما ناگهان دستی نامرئی محکم موهایش را گرفت و او را روی زمین پرت کرد .
نگین با چشمانی گشاد شده از ترس ، دهان باز کرد تا جیغ بکشد اما فورا آن روده های کثیف و لزج توی دهانش چپانده شد و راه گلویش را بست .
دست های نامرئی و قوی گلوی او را فشرد و می خواست خفه اش کند . نگین تقلا کنان می کوشید خود را نجات دهد . دهانش پر بود از روده های کثیف و بد بو که معلوم نبود از کجا به درون خانه آورده شده بودند .
نگین احساس کرد کم کم همه ی اشیاء جلوی چشمانش تیره و تار می شوند . شریان های حیاتی اش فشرده و بسته شده بودند و دیگر راه نجاتی برای خودش نمی دید .
دست های نامرئی همچنان گلویش را می فشرد . نگین دیگر داشت تسلیم می شد که یکدفعه در اتاق باز شد و آخرین صدایی که به گوشش رسید جیغ پردیس و فریاد مادرش بود .......

***
ساعتی بعد شهلا هر دو دخترش را در کنار گرفته و پردیس هم چسبیده به آنها ، همگی در اتاقی دور هم چمپاتمه زده و با وحشت و دلهره منتظر بازگشت نیما بودند .
حالا دیگر برای همه ثابت شده بود که این خانه ی اسرار آمیز نفرین شده است . خانه ای است پر از اشباح و اجنه و شیاطین !
***

از آن سو ، نیما که به همراه مهندس سامان به دیدار آقای حکمتی رفته بود و چیزهای بسیار وحشتناکی را از زبان او و خانواده اش شنیده بود ، دیوانه وار و با سرعت هر چه تمام تر به سمت خانه مشغول رانندگی بود .
حرف های آقای حکمتی هنوز توی گوشش زنگ می زد : " ساعدی بنگاه دار به من گفت که مردم روستا هنوز اعتقاد دارن بعد از مردن اون پیرزن ، این خونه همچنان در تسخیر شیاطین و ارواحه ! ای کاش همون موقع این حرفا رو باور کرده بودم و از اون خونه ی لعنتی می رفتیم ! "
نیما با کلافگی روی فرمان کوفت و زیر لب غرید : " پیرزن شیطان پرست لعنتی ! امیدوارم توی آتش جهنم خاکستر بشی ... "
و در همان حال ، از ته دل دعا کرد که در نبودش اتفاقی برای اعضای خانواده اش نیفتاده باشد ، هر چند که دلش گواهی می داد حادثه ای در شرف وقوع است .

 

فصل 30
در خانه ، شهلا و دختر ها وحشت زده در اتاق نشسته و از شدت ترس می لرزیدند که ناگهان در اتاق باز شد و شخصی نامرئی یک سر بریده و خون آلود گرگ را به طرف آنها پرتاب کرد .
همگی جیغ کشان از جا پریدند و هرکدام گوشه ای پناه گرفتند . قطرات خون روی سر و صورت و لباسشان پاشیده شد .
شهلا خانم سریع تر از همه به خودش آمد و خود را کنترل کرد .
سر گرگ با چشمانی باز و وحشتناک به آنها خیره شده بود . شهلا دست دختر هایش را که هنوز با حالتی عصبی جیغ می کشیدند و گریه می کردند گرفت و به همراه پردیس به اتاق دیگری پناه بردند و در را پشت سرشان قفل کردند . شهلا کلید را از توی قفل در آورد و پیش خودش نگه داشت .
هنوز لحظاتی نگذشته بود که یک دفعه ، شیشه یکی از پنجره های اتاق از بیرون شکسته شد و همان موجود هراس انگیز نیمه گرگ و نیمه انسان که نگین توی زیر زمین دیده بود ، ظاهر شد که سعی داشت وارد اتاق شود .
دوباره هر چهار نفر شروع به جیغ زدن کردند و با وحشتی بی اندازه در اتاق را با دست هایی لرزان باز کردند و همان طور فریاد زنان و جیغ کشان به اتاق دیگری در طبقه بالای ساختمان رفتند .
دختر ها به شدت گریه می کردند و شهلا خانم ، درمانده و عصبی ، نمی دانست چه کار کند .
هیچ کس فکرش کار نمی کرد . همه نگران ، عصبی و وحشت زده بودند .
آیا می توانستند تا برگشتن نیما در امان بمانند ؟
آیا این جا در طبقه ی دوم خطر کمتری در کمینشان بود ؟
چند دقیقه بدون هیچ حادثه ای به امن و امان گذشت . هر چهار نفر کم کم داشتند آرام می شدند هرکس به دنبال راه چاره ای بود که یک دفعه صدای جیغ ندا بلند شد.
دخترک دیوانه وار شروع به جیغ زدن کرد و این طرف و آن طرف می دوید و از مادرش کمک می خواست . وقتی شهلا به زحمت او را در آغوش نگه داشت متوجه شد که خود به خود پشت سر هم جای دندان های تیزی روی قسمت های مختلف بدن ندا به وجود می اید .
یک موجود نامرئی داشت او را گاز می گرفت و آزار می داد .
شهلا هر کاری می کرد نمی توانست جلوی این حمله ها را بگیرد ... در واقع ، چیزی نمی دید که بتواند جلویش را بگیرد !
ندا همین طور جیغ می زد و التماس می کرد .
شهلا خانم که دیگر هیچ فکری به ذهنش نمی رسید با درماندگی بلند بلند و هم صدا با دختر ها شروع به گریه کرد و در همان حال ، فریاد زد : " خدایا به دادمون برس ! .... خدایا کمکمون کن ! "
در همین موقع ، در اتاق به شدت باز شد . همگی با صدای بلند جیغ کشیدند و گوشه ای مچاله شدند ؛ اما این بار ، خوشبختانه نیما بود که با چهره ای نگران و مضطرب در آستانه در ایستاده بود.
با ورود او حمله ها هم قطع شد .
شهلا خانم و پردیس با ناباوری داد کشیدند : " نیما ..... کجا رفته بودی تو ؟ "
نیما با حالتی عصبی و سریع ، بدون هیچ حرف اضافی ، فقط گفت : " زود باشید بلند شین و بروید سوار ماشین بشین ... زود باشین باید بریم .... "
شهلا و دختر ها با عجله از جا پریدند و همگی به سمت پایین پله ها دویدند . در کمتر از چند ثانیه به ماشین رسیدند و خیلی زود در آن جای گرفتند .
نیما هم پشت سر آنها به سمت ماشین آمد ، ولی به جای اینکه سوار شود به سمت صندوق عقب ماشین رفت و یک ظرف بنزین بیرون آورد و به سمت ساختمان دوید .
شهلا خانم و پردیس نگاهی متعجب به هم انداختند و پردیس پرسید : " مادر جون ، نیما می خواد چی کار کنه ؟ "
شهلا خانم که با نگاهش نیما را تعقیب می کرد ، سری تکان داد و متفکرانه گفت : " درست نمی دونم ... "
نیما در هال را باز کرد و از همان جا شروع به پاشیدن بنزین به در و دیوار ساختمان کرد .
شهلا خانم داد کشید : " چه کار داری می کنی نیما ؟ خونه ی مردم رو ..... "
نیما از همان جا فریاد زد : " از آقای سامان اجازه گرفتم مادر .... این خونه ی لعنتی باید بسوزه .... "
و درهمان حال فندکی از جیبش بیرون آورد و روشن کرد و فندک رکشن را به درون هال پرتاب کرد و بلافاصله آتش زبانه کشید .
نیما به سرعت به جمع خانواده اش پیوست و ماشین را روشن کرد و بیرون برد .
پس از بستن درهای اتوموبیل ، پیاده شد و قفل بزرگ و سنگینی به در اصلی باغ زد و به سرعت از آن جا دور شدند .
و ...... خانه شیاطین در میان شعله های آتش می سوخت .........

پایان

نوشته ی پشت جلد :
خانه شیاطین
خانه ای بد یمن ..... خانه ای که ساکنانش را عذاب می دهد ....


خلاصه : خانه شیاطین ..........در بستر مرگ ، پیرزنی شیطان پرست خانه اش را وقف شیطان می کند !
این خانه برای ابد گرفتار شیاطین است و ساکنین آن روی خوش نمی بینند .
ارواح و شیاطین اینجا را مال خود می دانند و هر کس را که در آن سکونت کند اذیت می کنند .

تا اینکه .....................