کی می تونه از کسی که عادت داره پشت میز پای راستش رو بیندازه روی پای چپش ایراد بگیره ؟
از سر تعجب خنده ام گرفت میدانستم ان قدر ها که تظاهر می کند خنگ و بی استعداد نیست و شاید به همین خاطر همیشه در مدرسه ده دوازده نفر دورش بودند . کیان عاشق شلوغ کاری و خلاقیت بود و به نوعی با تقلب سر جلسه های امتحان که تقریبا عادتش شده بود تفریح می کرد و از دست انداختن دیگران با قابلیت هایش لذت می برد . عجیب بود که به رغم شیطنت هایش محبوب خیلی از دبیرها و حتی مدیر و معاون مدرسه بود اما هیچ کس به اندازه من او را نمی شناخت . این فقط من بودم که می دانستم پشت ان چهره شیطان و شیرین چه قلب نرمی در سینه دارد .ان قدر نرم که یک بچه ساده هفت و هشت ساله قادر به بازی گرفتن احساساتش بود

***


صدای انفجاری مهیب ساختمان را به شدت لرزاند من و کیان از پنجره فاصله گرفتیم و عزیز د اد زد :
-بیایید کنار یک وقت شیشه ها خرد میشه می پاشه توی صورتتون
کیان با اضطراب گفت :
-شرط می بندم همین دور و برها بود
آقای کیمیایی پدر کیان از عقب گفت :
-معلوم نیست الان کدوم بدبخت هایی رفتند زیر اوار
برای چند ثانیه سکوتی تلخ و وحشت زا بر جمع حاکم شد . صورت حاضرین را در فضای نیمه روشن زیرزمین از نظر گذراندم . عزیز با ان هیکل چاق و قد بلندش رنگ به رو نداشت و زیر لب دعا می کرد .خانم کیمیایی با فاصله کمی کنار الهام ایستاده بود و فرو رفته در چادر سیاه رنگش جمع و جور تر از همیشه به نظر می رسید سهیل برادر اخرم طبق معمول هر شب با ان جثه لاغر و نحیفش یک گوشه کز کرده بود .سیامک برادر بعد از من از شدت اضطراب با پای راستش کف زمین ضرب گرفته بود و مسلما اگر در شرایط عادی بود جیغ عزیز را در میاورد سیما دست الهام را به دست گرفته بود. و چشمان درشتش درشت تر از همیشه به نظر می رسید آقای کیمیایی که برق عینکش در تاریکی بر اقتداری که همیشه در رفتارش حفظ می کرد می افزود خاموش و ساکت به زمین چشم دوخته بود و هر از گاهی بر سبیل کم پشتش دست می کشید و اقا جان همان طور که چراغ قوه در دستش بود برخلاف همیشه بی سرو صدا روی صندوقچه کهنه و خاک گرفته نشسته بود و با نگرانی به عزیز نگاه میکرد شوک ناشی از انفجار اول از وجود مان خارج نشده بود که صدای مهیب دیگری شدید تر از قبل خانه را لرزاند
خانم کیمیایی تکرار کرد :
-یا باب الجوائج
اقا جان همان طور که رادیو را روشن می کرد گفت :
-فایده جنگ چیه ؟ جز ویرانی و وحشت و هرج و مرج ؟ اخه این مردم بدبخت چه گناهی کردند ؟
عزیز گفت :
-نا مسلمون ها هر شب کار شونه ؟؟ می گذارند مردم خوابشون سنگین بشه بعد حمله می کنند
خانم کیمیایی با نگرانی به آقای کیمیایی گفت :
-کاش می شد به کاوه و کامی زنگ بزنیم دلواپسم
عزیز گفت :
-به دلت بد راه نده خواهر پس من چی باید بگم که یک دختر و یک پسرم رفتند اون سر دنیا ؟
سیامک گفت :
-والله .اون ها جاشون از ما امن تره داداش سیروس که توی المان کیف می کنه .ابجی سارا هم که لابد توی سوئد ان قدر خوشه که یادی هم از ما نمی کنه
عزیز با نگاهی سرزنش بار گفت :
-مگه میشه که ادم از یاد خانواده اش غافل بشه ؟
بعد به خانم کیمیایی گفت :
-بچه ام سارا دیشب تلفن زده بود احوالمون رو بپرسه کم مونده بود بزنه زیر گریه می گفت عزیز دایم دلم پیشتونه
خانم کیمیایی با محبت گفت :
-کاش یک مدت می رفتید پیششون حاج خانوم
عزیز گفت:
-اون جا هم دلم این جاست باز اون ها می تونند گلیم خودشون رو از اب بکشند بیرون
سیما گفت :
-میگم بد نیست هر شب همین طوری دور هم جمع بشیم انگار این جوری ادم کمتر می ترسه
آقا جان به شوخی گفت :
-نیست هر شب بهت بد میگذره .راست میگی ؟
سهیل نطق ش باز شد و گفت:
-اقا جان بزنید دیگه امشب چرا ساکتید؟
عزیز دوباره چشم غره رفت و گفت:
-مایه رسوایی . مردم ماندند زیر اوار اون وقت پسر میگه وسط بمب باران و اتش دینبل و دانبول راه بیندازیم
اقا جان خندید و گفت :
-خب چه کار دیگه ای از ما بر میاد ؟ بهتر از اینه که قنبرک بزنیم و گریه و زاری راه بیندازیم این جوری لااقل روحیه می گیریم
عزیز پشت چشمی نازک کرد و در حال مرتب کردن چادر سفید گلدارش زیر لب گفت :
-شما هم که ماشالله تون باشه حاج اقا . خوب باب دل بچه ها راه میاین
سیامک شیر شد و گفت :
-خب اقا جان راست میگه عزیز از گریه و زاری که بهتره . بخون اقاجون پیرهن صورتی رو بخون
آقای کیمیایی خندید و گفت:
-من همیشه روحیه شما رو تحسین کردم حاج اقا
اقا جان نگاه عزیزم را نادیده گرفت و گفت:
-والله به خدا نمی تونیم که پیشواز غصه بریم
کیان خندید و گفت:
-به به . پس هر شب چه خبر بوده توی این زیر زمین کوچک ؟
اقا جان که با همه دوستان ما به خصوص کیان رابطه صمیمی و گرمی داشت به شوخی گفت :
-کاری نداره بابا جان از فردا شب همچین که وضعیت قرمز شد بیا این ورا چیزی رو از دست نمیدی ؟
همه با هم خندیدند .نگاهم متوجه الهام شد و قلبم لرزید تا ان شب دچار چنین حالتی نشده بودم دستپاچه نگاهم را متوجه اقا جان کردم حتی نفهمیدم چی گفت که بقیه دوباره خندیدند
عزیز به اقا جان گفت:
-حاج اقا ببین وضعیت سفید شد ؟
-گیرم به این زودی نشه . چرا این قدر دل نگرانی خانوم ؟
عزیز گفت :
-ماشالله چقدر شما دل گنده ای این هم شد رسم مهمون نوازی ؟ ببریمشون بالا پذیرایی کنیم کی تا حالا دهن خشک نشستند
آقای کیمیایی مودبانه گفت :
-این حرفها چیه خانوم ؟ ما که برای مهمونی نیومدیم . از اون گذشته کی دیگه توی این شرایط دل و دماغ پذیرایی داره ؟
اقا جان به شوخی گفت :
-اومدی نسازی اقا معلم ؟ پس ما کی تا حالا چی می گفتیم در باب روحیه ؟
آقای کیمیایی با خنده گفت :
-بله اما ان انشاالله فرصت زیاده امشب هم برای خودش شبی بود
عزیز گفت :
-اما واقعاً باید یک فکر درست و حسابی کنیم این جوری که نمیشه هر شب با ترس و لرز سر روی بالش بگذاریم
خانم کیمیایی گفت :
-این روزگار همه ست . چاره ای نیست
عزیز با نگرانی گفت :
-بیشتر به خاطر بچه ها می گم . می گم جوون نه و ممکنه توی روحیه شون اثر بدی بگذاره ؟
آقای کیمیایی گفت :
-با حاج خانوم موافقم امروز داشتم فکر می کردم بچه ها که تعطیل شدند بریم یک طرفی
اقا جان گفت :
-کجا بهتر از باغ ما توی دماوند ؟ اگه موافق باشید چند روزی میریم اون جا ؟
آقای کیمیایی گفت :
-اخه این جوری که نمیشه . مهمون یک روز میشه دو روز میشه چند روز میشه ؟
اقا جان دستش را دور شانه آقای کیمیایی حلقه کرد و گفت :
-توی این اوضاع و شرایط که ادم از ده دقیقه دیگه خبر نداره این حرفها چیه ؟ از اینها گذشته ما که با شما این حرفها رو نداریم از قدیم هم گفتند همسایه خوب از قوم و خویش نزدیک تره
کیان به شوخی گفت :
-دستتون درد نکنه حاج اقا نیکی و پرسش ؟ من از طرف بابام قول میدم قبول کنیم
ما بچه ها همه کف زدیم .خانم کیمیایی گفت :
-پسر ما که از ذوقش اداب و ادب یادش رفت
کیان گفت :
-ای بابا . مامان ما که بعد از چند سال همسایگی نباید با حاج اقا تعارف داشته باشیم حالا ان شاله یک دفعه هم ما از خجالت شون در می اییم
آقای کیمیایی با متانت رو به اقا جان کرد و گفت:
-ما کی به گرد پای تاجر ها می رسیم ؟
اقا جان سرش را جلوتر برد و به شوخی گفت :
-اقا هر چی در باره ما گفتند باور نکنید از قدیم هم گفتند علم بهتر از ثروت است
کیان به شوخی گفت :
-اونو قدیم می گفتند حالا دیگه چیز دیگه مد شده ؟
باز هم همه خندیدند . همین هنگام رادیو اعلام وضعیت سفید کرد و کیان گفت :
-سعید بیا یک سر بریم بیرون . سرو گوشی اب بدیم . به نظرم همین نزدیکی ها رو زدند
عزیز بلافاصله گفت :
-کجا مادر؟ نکنه می خواین تا برگرد ین من از دلواپسی سکته کنم ؟
کیان گفت :
-زود بر می گردیم عزیز خانم
عزیز مخالفت کرد و گفت:
-من اجازه نمیدم .برین مثل پسر های خوب بخوابید که فردا امتحان دارید

لحن عزیز به قدری جدی بود که کیان حرف دیگری نزد. خانم کیمیایی به عزیز گفت:
-خدا عمرتون بده! ماشالله این جوون ها به حرف آدم گوش نمیدن!
کیان آرام در گوشم گفت:
-بابا این عزیز تو هم مثل این خانم سرهنگ ها میمونه! تو هم که قربونت برم چشمت به دهنشه، ببینی چی میگه!
خندیدم و میان شلوغی گفتم:
-میبینم که تو هم حساب نمیبری!
فصل3
سه روز بعد از تعطیل شدن مدارس، همانطور که آقاجان پیشنهاد داره بود، به دماوند رفتیم، ویلای ما در یکی از سرسبزترین مناطق دماوند قرار داشت و با یک در ماشن روی بزرگ به جاده ای سبز و خوش منظره از درختها آلبالو و گیلاس باز می شد که در هر فصل زیبایی خاص خودش را داشت. انتهای این جاده به استخری مستطیل شکل و بزرگ ختم می شد که پدرم دور تا دورش را با میز و صندلی هایی از جنس پلاستیک سفید با ذوق و سلیقه خاص خودش تزئین کرده بود. همه در یک ردیف با فاصله های منظم و یکسان. آن قدر مرتب که به قول آقا کیمیایی:« انگار سانت به سانتش را اندازه گرفته بودند!» با کمی فاصله از استخر ساختمان باشکوهی با روکار سنگ مرمر قرار داشت. یک بنای همه پسند و شیک که در دو طبقه مجزا از هم مثل برلیان وسط آن همه سر سبزی، هر چشمی را خیره می کرد. اصولا پدرم با اینکه ثروتمند بود، وسواس عجیبی در نگهداری از آن باغ نشان می داد. هر سال تابستان ده پانزده نفر کارگر برای نظافت خانه و نمای ساختمان و چیدن میوه ها به کار می گرفت و خودش هم کاملا بی ریا آستین بالا می زد و پا به پای آنها مشغول به کار میشد. او تندیس فداکاری و عشق به خانواده بود و هیچ وقت تلاش نمیکرد ما را نصیحت کند، بلکه مقصودش را در عمل حالی ما می کرد. مردی دنیا دیده و خوش مشرب بود که مال و ثروتش را، نه یک شبه، بلکه از راه درست و با تلاش و کوشش و درایت مادرم گردآورده بود. او صاحب یکی از بزرگترین کارخانه های آلومینیوم، بعد از انقلاب بود و این حرفه را در نوجوانی، وقتی به دستور رضاخان با خانواده اش به جنوب ایران تبعید شده بود از خارجیها آموخته بود و چون صنعت آلومینیوم آن روزها صنعتی جدید در ایران به شمار می آمده، به زودی پدرم ثروتی به هم زده و اقدام به زاه اندازی کارخانه ی آلومینیوم کرده بود. او به واقع مردی روشنفکر بود و هرگز ما را مجبور به انجام کاری که دوست نداشتیم نمی کرد. به طوری که وقتی برادر بزرگم سیروس مخالفت خودش را برای همکاری با پدرم اعلام کرد، نه تنها گذاشت به میل خودش به آلمان رفته و در آنجا به تحصیلاتش ادامه دهد، بلکه از هیچ حمایتی در حقش کوتاهی نکرد.او حتی در رابطه با خواهرانم نیز رعایت انصاف را می کرد و هیچ گاه تنها به این دلیل که دخترند محصورشان نمی کرد و چنین بود که به خواهر بزرگم سارا نیز که بورسیه دانشگاه سوئد شده بود اجازه خروج داده از ایران و ادامه تحصیل داد و یک تنه در برابر مخالفت بزرگترهای فامل ایستاد و هزار حرف و کنایه را به جان خرید. عقیده اش این بود که ما باید آنطور زندگی کنیم که خودمان میخواهیم و در این رهگذر ما را کاملا برای تصمیم گیری آزاد می گذاشت. او که خود در نوجوانی و جوانی سختی ها و مصائب بی شماری را به دوش کشیده بود، همواره توصیه می کرد از زندگی لذت ببریم و هیچ گاه کاری نکنیم که سالها بعد حسرت بخوریم. او معتقد بود جوانی دوره ی بی تکراری است که باید قدرش را بدانیم. رابطه ی ما بچه ها هم با او، رابطه ای قوی و گرم بود. بطوری که در مواردی که نیاز به همفکری داشتیم از او راهنمایی میخواستیم. شبها با ورودش به خانه، نشاط و گرمی به همراه می آورد و برای مادرم احترام خاصی قائل بود. ما هرگز نمیدیدم بالای حرف او حرفی بزند یا مخالفت کند و این درسی بود که ما بچه ها نیز خود را ملزم به آموختن می دیدیم. البته مادرم نیز زنی مقتدر و با ظرفیت بود. من شخصا هیچوقت ندیدم با پدرم شوخی بی جا بکند، از احترامش سوء استفاده کند و یا حرفی بزند که از قدر و منزلتش کم کند. خودش در تمام تصمیم گیری ها همه کاره بود، با این حال دائم بر مشورت با پدرم حتی در کوچکترین مسائل تاکید داشت و به عبارتی بی اطلاع او یک جرعه آب هم نمی خورد. اخلاقش طوری بود که شاید در خلوت خودمان بابت موضوعی سرزنشمان می کرد، اما خارج از خانواده، مثل شیر پشتمان بود و این هم درسی بود که خود به خود ما بچه ها را به هم نزدیک تر می کرد و رفته رفته از ما زنجیری می ساخت که حلقه های آن با اطمینان و استحکام در هم قلاب می شد. مادرم دختر یکی از خان های نام دار بوشهر بود و شاید از معدود زنان آن دوره بود که به دانشگاه راه یافته و از این رو سرآمد زنان فامیل بود، به خصوص که همه می دانستند به خاطر ازدواج با پدرم، که از خانواده ی درجه سه بوده، قید خانواده ی اشرافی خودش را زده و به زندگی با مردی چون پدرم، که از نظر تحصیلات و طبقه ی خانوادگی زمین تا آسمان فرقشان بود، تن در داده و با او به تهران آمده است. عزیز خودش برای ما تعریف می کرد چگونه پدرمان تا سالهایی بی حرمتی و کنایه های دایی هایمان را به جان خریده و بعد هم به خاطر او در آشتی با آنها پیشقدم شده است و این در ذهن ما که مغروق رویاهای کودکی و جوانی بودیم بی شباهت به قصه ی شاهزاده و گدا نبود.
*******************
ویلا در آن بعد از ظهر گرم خیلی آرام و مسحور کننده به نظر می رسید. آقای کیمیایی و آقا جان زیر سایه درخت، با کمی فاصله از استخر، شطرنج بازی می کردند. خانم ها سرگرم پختن و تهیه شام بودند و کیان و سیامک و سهیل با لذت در استخر شنا میکردند. کیان به من که لباس می پوشیدم گفت:
-کجا؟ تازه عضلاتمون گرم شده!
همانطور که سرم را خشک میکردم، گفتم:
-پاهام دارند ضعف میرند. دیگه نمیتونم!
کیان به شوخی گفت:
-در عوض من خیال دارم این چند روزی که اینجاییم خودم رو خفه کنم. آدم که همیشه همچین استخر با حال و مفتی گیرش نمیاد!
خندیدم و گفتم:
-آره دیگه! طناب که مفت بود آدم باید خودش رو خفه کنه.!
سیامک گفت:
-خدا وکیلی هیچوقت مثل این دفعه به من خوش نگذشته بود. دور هم یک مزه دیگه داره.
کیان گفت:
-داداش من حاضرم هروقت خواستین بیاین اینجا، دنبالتون بیام. تا به تو یکی خوش بگذره.
به سهیل گفتم:
-تو دیگه بیا بیرون سینه پهلو میکنی!
کیان گفت:
-تو به این بچه چیکار داری؟ به کار خودت برس! داشتی میرفتی آب پرتقال بیاری؟!
خندیدم و گفتم:
-روتو برم! امر دیگه ای نیست؟
کیان گفت:
-جون تو انقدر مزه میده! بابا عشقمون رو دیگه کور نکن سعید.
خنده م گرفت. از روزی که به ویلا آمده بودیم دایم به کارها و حرفهایش میخندیدم. انگار همه چیز در خدمت لذت بیشتر او از زندگی بود. بالای پله ها بودم که آقاجان صدایم زد.
-سعید جان، بابا دوتا چایی خوشرنگ هم واسه ما بیار!
کیان خندید و گفت:
-آره بابا جان، انعامت هم محفوظه!
سیامک و سهیل خندیدند. قبل از اینکه وارد خانه شوم، به در چند تا ضربه زدم و عزیز را صدا زدم. توی آشپزخونه بودند. چند قدم مانده به آشپزخانه باز هم عزیز را صدا زدم. سیما از همانجا گفت:
-چیه سعید؟ چرا نمیای تو؟ رونما میخوای؟
عزیز در تایید کارم به سیما گفت:
-بابت کار درست که کسی رو سرزنش نمیکنند مادر!
وقتی وارد آشپزخانه شدم به سیما، که با بقیه سرگرم پاک کردن سبزی بود، با نگاهی سرزنش بار گفتم:
-سیما خانوم، عوض مسخره کردن این و اون، چندتا چایی بریز ببرم.
عزیز گفت:
-خواهرت شوخی میکنه مادر. همین الان داشت تعریفت رو میکرد.
گفتمک
-ما که هیچوقت فرق شوخی و جدی خانوم رو نفهمیدیم
عزیز خواست که برای ریختن چای از جا بلند شود که الهام گفت:
-شما بفرمایید، من میریزم.
برای دو سه ثانیه نگاهمان در هم گره خورد و خون گرمی در صورتم دوید. از عزیز پرسیدم:
-آب پرتقال داریم عزی؟ سفارش آقا کیانه!
خانم کیمیایی لب به دندان گرفت و گفت:
-خدا مرگم بده! این پسره پاک حیارو گذاشته کنار!
خندیدم و گفتم:
-من و کیان با هم این حرف ها رو نداریم. اون واسه من هیچ فرقی با سیامک و سهیل نداره!
عزیز گفت:
-سرت رو خشک کن مادر. سرما میخوری!
سیما گفت:
-کی تو این هوای گرم سرما میخوره عزیز؟
به الهام که در حال ریختن چای بود نگاه کردم و گفتم:
-تا چای آماده بشه، میرم بالا واسه بچه ها حوله خشک بیارم.
عجولانه از پله ها بالا رفتم و از داخل کمد اتاقم حوله برداشتم و خیلی زود برگشتم. پایین پله ها الهام با سینی چای منتظر ایستاده بود. نمیدانم چرا آن روزها رو به رو شدن با او آن قدر برایم سخت بود، به محض دیدنش بدنم خیس عرق می شد و صورتم گر می گرفت. دستم را برای گرفتن سینی چای جلو بردم و خواستم تشکر کنم که الهام خیلی آرام و مختصر گفت:
-وقت کردین یک نگاه هم توی کمدتون بندازین.
توی کمدم؟ مات و مبهوت نگاهش کردم اما او قبل از اینکه چیزی بگویم با آرامشی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، سینی را میان دستانم گذاشت و دوباره به آشپزخانه برگشت. در واقع اولین باری بود که الهام به غیر از سلام و احوالپرسی برای گفتن چیزی دیگر پیش قدم می شد. طوری روی پله ها یخ زده بودم که انگار دو سطل سیمان روی پاهایم ریخته بودند. یکبار دیگر به آشپزخانه سرک کشیدم. همه سرگرم گفت و گو بودند و الهام هم به عمد یا غیر عمد از نگاه کردن به بیرون خود داری میکرد. صدای آنها را میشنیدم، اما اگر آن لحظه درباره اش می پرسیدند، از محتوایش چیزی نمیدانشتم. مثل کسی که در خواب راه می رود، با قدم های سبک و شوک زده از ساختمان خارج شدم. زمانی به خود آمدم که با سینی چای لب استخر ایستاده بودم و کیان داشت سر به سرم میگذاشت:
-دمت گرم! حوله هم آوردی؟
عجولانه سینی چای را روی میز آقاجان و آقای کیمیایی گذاشتم و دوباره از پله ها بالا رفتم. کیان همانطور که از استخر بیرون می آمد پرسید:
-کجا؟
مختصر گفتم:
- بر میگردم
حتی جواب کیان را نشنیدم. دوتا یکی از پله ها بالا رفتم و جلوی در اتاقم مکث کردم. داشتم از شدت کنجکاوی دیوانه می شدم. حس ششم می گفت اتفاق خاصی پیش رو دارم. مثل دزدی که به سایه ی خودش شک دارد، در اتاق را بستم و با قلبی پریشان، در کمدم را باز کردم. در وهله اول نگاهم متوجه یک شاخه گل سرخ – از همان گلهای سرخ توی باغ شد – و بعد دلم با دیدن کاغذ زیرش فرو ریخت. با ناباوری کاغذ تاشده را زیر گل بیرون کشیدم و آن را باز کردم.
بوی نامه، بوی آشنایی بود. نفسم داشت بند می آمد. باید باور میکردم؟! کار الهام بود. با پاهای لرزان خودم را کنار پنجره کشاندم. اگر کیان میفهمید... با دیدن آنها در حال خوردن چای نفس عمیقی کشیدم و با خاطری آسوده یادداشت را از نظر گذراندم:
« من از دانه های شور و درخشنده اشک دلم که از آسمان آن بر گونه ام می چکد، اسرا و حکایت ها دارم که یگانه مونس و همدم شبهای امید و انتظار منند. این قطرات نزد من بسی عزیزند و محترمشان می دارم و تا زمانی که خود لب باز کنی به امانت پاسشان خواهم داشت. میدانم که این دوران به درازا نخواهد کشید.»
«تولدت مبارک. الهام»
انگار برای چند دقیقه در این دنیا نبودم. دوباره از پشت پرده به بیرون نگاه کردم. بچه ها در حال بگو و بخند بودند. لبه ی تخت خوابم نشستم و عطر و بوی نامه را به مشام کشیدم. صورت تبدار و داغ و دستانم مرتعش و مرطوب بود. هنوز هم باورم نمی شد! آیا فکر کیان را نکرده بود؟ کیان! با آن همه حساسیت های عمیقش! یکبار دیگر با سرعت بیشتری کلمات را از نظر گذراندم. بی تردید محتوای نامه پیام خاصی داشت و نمیتوانست صرفا به خاطر تولدم باشد. گو اینکه آن روزها حتی خودم هم تولدم را از یاد برده بودم. گل سرخ را در جیب پیراهنم گذاشتم و دوباره یادداشت را تا کردم و فکر کردم کجا پنهانش کنم. کمی دور خودم چرخیدم و عاقبت در کمد را باز کردم و با چسب نواری یادداشت را مهر و موم کردم و بعد پشت کتاب ها انداختم. از احتیاطی که در رفتارم داششتم خنده ام گرفت. کسی که آن یادداشت را نوشته و در اتاقم گذاشته بود به اندازه ی من نمی ترسید یا لااقل اینطور نشان می داد و من... شاید هم الهام، کیان را به اندازه ی من نمیشناخت. نگاهم به ساعت افتاد. بیشتر از بیست دقیقه با خودم خلوت کرده بودم. برای آنکه اسباب شک بقیه را فراهم نکنم از اتاق خارج شدم. وقتی چشمم به آینه افتاد از گونه های گل انداخته ام حیرت کردم. این نخستین تجربه ی عاشقانه ی من بود، آن هم درباره ی دختری که تا آن روز تصور نمیکردم آنقدر دوستش داشته باشم.
******************
خوب که فکر کردم، دیدم الهام را از قبل خیلی دوست داشتم، ولی ترس از کیان سبب شده بود حتی به خودم اجازه ندهم به اوفکر کنم و این ترس ناشی از علاقه ی عمیقم به کیان و متعلقاتش بود. همان حرفهای قدیم که ناموس رفیق، ناموس خود آدم است و شاید هم چنین حسی، جلوی رشد هر توجه و علاقه ای را سد کرده بود، اما هرچه بود، ناگهان به نحوی شعله ور شده بود، که میترسیدم. سال چهارم یکی از بچه ها میگفت:« امان از وقتی که زن به مرد ابراز علاقه کند، از او یک بنده ی بی چون و چرا می سازد!!» همیشه میگفتیم عقایدش یک مشت چرت و پرت است و حالا... آیا این یک نمونه ی بارز از آنچه او میگفت نبود؟ حال خودم را نمیفهمیدم. از بعدازظهر نطقم بند آمده بود و این از دید بقیه دور نبود. عزیز سر میز شام پرسید:
-چته مادر؟ چرا شام نمیخوری؟
مختصر گفتم:
-میخورم عزیز.
میدانستم عزیز با پرسیدن این سوال همه را متوجهم کرده، اما ترجیح دادم سر به زیر باشم. نمیتوانستم تصور کنم، وقتی چشمم به الهام بیفتد، چه اتفاقی خواهد افتاد. شاید بلافاصله خودم را لو میدادم. عزیز گفت:
-چرا با غذات بازی میکنی مادر؟ نکنه ناخوشی؟
کیان که روبه رویم نشسته بود، به شوخی گفت:
-آره والله از بعدازظهر کرک و پرش ریخته.
فورا جا خوردم. پس متوجه مسائلی شده بود! البته در تیزبین بودن کیان شکی نبود. ولی انگار من هم گند زده بودم. عزیز گفت:
-صورتت گل انداخته مادر. لابد خودت رو سرما دادی.
سرم را بالا گرفتم. از حالت صورت کیان خنده ام کرفت. کیان برای خودش کمی برنج کشید و به عزیز گفت:
-اگه بابت غذا ناراحت شدید عزیز خانوم، نگرانی تون بی مورده! چون برعکس سعید من حسابی گرسنه ام نگران این گنده بک هم نباشید. غلط نکنم، بعدازظهر خود زنی کرده!
باز هم خندیدم و در جواب عزیز گفتم:
-چیزی نیست عزیز جون! یکم خسته ام.
غیر مستقیم متوجه نگاه نگران الهام شدم، اما از خیره شدن در چشمانش پرهیز کردم.
آقا جان که کنارم نشسته بود با پست دست حرارت پیشانی ام را سنجید و به عزیز گفت:
-حالش خوبه خانوم! بچه که نیست. لابد خسته است.
سیامک به شوخی گفت:
-عزیز نگرانه که سعید چرا بشقابش رو نخورده!