بازمانده قسمت چهارم
همه به این شوخی خندیدند. کیان از خنده و هیاهوی بقیه استفاده کرد و آرام
گفت:
چته عاشق شدی؟
باز هم جا خوردم گمانم چشمم به گردی بشقابم شده بود که کیان خندید در صورتش دقیق شدم ببینم چه اندازه جدی است اما چیزی جز شوخی ندیدم
خودم هم با خیال راحت لبخند زدم ارام گفت:
اگه میخوای واسه مامانت ناز کنی یک کم دست و پات رو اره کن خرس گنده کشتی هات غرق شدند؟
میان خنده گفتم:
اگه عزیز هم ولم کنه تو ولم نمیکنی
سهیل یک تکه مرغ برداشت و گفت:
دستت درد نکنه عزیز خوشمزه شده
عزیز گفت:
نوش جان مرغ دستپخت خانوم کیماییه
کیان هم یک تکه برداشت و گفت:
میگم چرا امشب سیر نمیشم
خانم کیمیایی گفت:نوش جونتون مادر
اقای کیمیایی گفت:پر خوری اونم شب؟مخل ارامش و خوابه
اقاجان گفت:
جوانند اقای کیمایی این حرفها رو واسه ما گفتند
بقیه به حرف اقاجان خندیدند کیان گفت:
حالا کو تا خواب اقا من امشب میخوام تا صبح بشینم به تعریف هرچند که سعید از الان شب بخیرش هم گفته
خوابم نمی امد اما حال و حوصله شب زنده داری هم نداشتم دلم میخواست توی خودم باشم و فکر کنم یاد الهام و حرکت بعد از ظهرش بنیادم را لرزاند بی تردید او از من شجاع تر بود اما تاریخ تولدم را از کجا میدانست هزار تا سوال دیگر درگر درمغزم بیداد میکرد که برای رسیدن به پاسخ انها یه دنیا تنهایی میخواست صندلی را با سر و صدا عقب کشیدم و از جا بلند شدم شام بقیه تمام نشده بود با صدایی لرزان گفتم
از همه معذرت میخوام میرم ابی به سر و صورتم بزنم
اقاجان گفن:
حالت خوب نیست بریم دکتر
با لبخندی ساختگی گفتم:
خوبم اقا جون شما بفرمایید
در جواب نگاه نگران عزیز هم لبخند زدم و ناخوداگاه چشمم به الهام افتاد
معنای نگاه او را فقط من میفهمیدم کیان به شخی گفت"
برو بالا میام پیشت نخوابی ها
بعد با لحنی بامزه گفت:
نیگا کن مثل بچه خوب رفت قصه شنگول منگولش رو بخونه و سر وقت بخوابه میام سراغت
بی انکه زحمت کنار کشیدن رو تختی را بکشم طاقباز روی تخت دراز کشیدم و به مسایل جو.واجوری فکر میکردم انگار نمیتوانستم حواسم را روی چیز خاصی متمرکز کنم در فکر رفتار اخیر الهام بودم فکر یک پاسخ مناسب من از بعد از ظهر نتوانسته بودم لااقل یک تشکر خشک و خالی بکنم در واقع شرایطش فراهم نشده بود گرچه اگر او هم فراهم میشد چنین جسارتی را در خود نمیدیدم من اصولا ادم کمرو و مبادی ادابی هستم روی شانه چپم غلطیدم و فکر کردم الهام درباره ام چه فکری میکند؟
در با حركتي ناگهاني باز شد و كيان به اتاق آمد. نگاهش كنجكاو و شرور بود.
_ به به! چه شود! درست عين بچه هاي خوب! سرشام، دهنم بسته بود. حالا ميگم. جيش دَدَر! بچۀ خوب ساعتِ ده توي بستر!
بعد با لحني كه خواهي نخواهي آدم را به خنده مي انداخت گفت:
_ مسواك رو زدي باباجون؟ بارك الله پسر. بدو يك بوس چاق به بابا بده!
همان طور كه دراز كشيده بودم خنديدم. نيمه جدي گفت:
_ زهر مار! خوب چته؟
ميان خنده گفتم:
_ مگه دكتري؟
پايين تخت نشست و گفت:
_ پاشو ببينم بابا. مرده شور برده. انگار بدهكاره!
_ به خدا حسش نيست كيان!
_ يكهو از عصر چت شده؟ جن ها گازِت گرفتند؟ پاشو ببينم. مي خوام يك دست حُكم بازي كنم. يالا!
_ جون كيان باشه واسه فردا شب. پاك به هم ريختم.
_ حداقل بگو چته!
_ گفتم كه. حس توي تنم نيست. كسلم!
_ خوبه! معني رفيق را هم فهميديم. من رو آوردي اينجا كه فقط خواب جاكني؟
دست چپم را زير سرم ستون كردم و بي مقدمه پرسيدم:
_ كيان، تا حالا شده يكي رو ببيني و دلت هُري بريزه پايين؟
غش غش خنديد و پرسيد:
_ كي مثلا؟ يك دختر؟
محتاط گفتم:
_ فرض كن.
موذيانه گفت:
_ نگفتم عاشق شدي!
فورا جبهه گرفتم.
_ گمشو! مگه قيافۀ عاشق ها چطوريه؟
_ تا نزدمت بميري، اعتراف كن.
_ پيله كردي ها!
_ غلط كردي. بگو ببينم، چي توي اون دل صاب مُردته؟! تو همين جوري چيزي نمي پرسي.
_ به خدا خودم هم نمي دونم چرا همچين سوالي پرسيدم.
كف اتاق دراز كشيد و دستاش را زير سرش گذاشت:
_ همين جوري با آدم تا مي كني كه نمي تونم حرفهاي دلم رو بهت بزنم. يكرنگ نيستي!
به طرفش خيز برداشتم. باورم نمي شد! با تعجب گفتم:
_ نه بابا؟! باورم نميشه تويي كه زمين و زمون رو به مسخره مي گيري گير كرده باشي!
به سقف اتاق زل زد و گفت:
_ چرا؟ مگه من آدم نيستم؟ مگه دل ندارم؟
خنديدم و گفتم:
_ اوني كه تو دارس اسمش دل نيست، رودله!
خودش هم خنديد و گفت:
_ زهرمار! بعد از اون همه غذا، دلم به هم خورد! چيز بهتري بلد نيستي براي ابراز احساساتت؟
بعد كاملا جدي گفت:
_ خيال مي كني دارم شوخي مي كنم؟ من تا حالا ده دفعه عاشق شدم!
باز هم خنديدم:
_ پس عاشق نبودي! عشق فقط يكي ميشه!
به طرفم چرخيد و به شوخي گفت:
_ البته دو تا هم بد نيست! براي روز مبادا خوبه!
پرسيدم:
_ حالا كي ها بودند؟
مكثي كرد و جدي گفت:
_ اولين بار عاشق دختر زري خانوم شدم.
متعجب گفتم:
_ همين زري خانوم خودمون؟!! همسايۀ سر كوچه؟ كِي؟
به گلهاي قالي چشم دوخت و بي توجه به حالت صورتم گفت:
_ چه مي دونم. پارسال همين موقع ها بود.
همان طور كه مي خنديدم، به سختي گفتم:
_ پس بگو چرا پارسال سرت رو مي زدند، دمت رو مي زدند، به هر بهانه اي مي رفتي در خونه شون. ببينم، نكنه جر و بحث پارسالت سر شله زرد، با مامانت به همين خاطر بود؟ پسر چقدر حالا كه فكر مي كنم خنده ام مي گيره ... داشتي خودت رو ميكشتي كه تزئين ظرف شله زردي كه مي خواستي براشون ببري درست و حسابي باشه!
_ آخرش هم مامانم افتاد دنبالم. مي گفت مثل خاله زنك ها به كار زنها دخالت مي كنم. كوفت! حالا هي بخند!
پهلوهايم از شدت خنده ضعف مي رفت، ولي كيان جدي بود.
_ بعد از اون، ديگه اگر هم از دختري خوشم اومده، علاقه ام رو جدي نگرفتم!
_ آخه احمق، دختر زري خانوم هيجي كردن اسمش هم واست زيادي بود!
_ تو از عشق چي مي دوني بچه؟! عشق هم عشقِ اول. وقتي به خودم اومدم، ديدم خيلي خاطرش رو مي خوام. چه كار داشتم كه ننه باباش كي هستند!
_ بميرم الهي! آخرش هم حسرتش موند به دلت!!
فرستادنش فرانسه پيش داداشش. تا چند وقت پيش هم،بعضي موقع ها فكر و خيالش مي ريخت توي سرم. اما از روزي كه مادرش به مامانم گفته دخترش قصد برگشتن نداره، دندونش رو كندم. مي دوني سعيد؟ عشق چيز مزخرفيه! به دست و پاي آدم زنجير مي زنه! ديگه هيچ وقت خيال ندارم جدي بگيرمش و واسه خودم جنگ اعصاب راه بيندازم!
يك لحظه دلم سوخت، اما سعي كردم خويشتن دار باشم. به شوخي پرسيدم:
_ بعد از اون چي؟
خنديد و گفت:
_ بعد از اون ديگه هر چي بود، شوخي بود. اخيرا هم با يك دختر آشنا شدم كه هنوز نديدمش!
_ من رو گرفتي؟ سركارم گذاشتي؟
_ نه به جون تو. تازه تلفني باهاش آشنا شدم. يكي دوبار هم گذاشتمش سركار، فكر كنم از همون موقع هم پيله كرده!
_ خاك بر سرت! چه جوري به دلت مي نشينه با كسي كه نمي دوني كيه، دل بدي و قلوه بگيري؟
_ اتفاقا چون نديدمش سرگرم كننده تره! فكرش رو بكن! طرف يك دختر ترشيدۀ سي، چهل ساله باشه كه اين جوري غرورش رو ارضا مي كنه! بهش گفتم دارم مهندسي ام رو مي گيرم.
خنده ام گرفت. كيان صدايش را نازك كرد و اداي دختر مورد نظر را درآورد:
_ تويِ چه رشته اي؟
گفتم :"معماري"! دهنش آب افتاد و گفت:"فوق العاده است. پس بايد حتما در انتخاب رشته ازتون كمك بگيرم. فقط اي كاش اين امكان وجود داشت كه از نزديك همديگه رو ملاقات كنيم. مي دونيد؟ آخه تلفني آدم اصلا يادش ميره چي مي خواد بگه!
همان طور که می خندیدم پرسیدم:
ـ تو که داری سر کارش می گذاری حالا چرا فرستادی سر قرار؟
ـ جون تو کنجکاو بودم. واسه خنده!
ـ شماره تو رو از کجا گرفته؟
ـ اوایل فکر می کرد ما بچه ایم، هی خالی می بست و می گفت این شماره رو یکی از دوستاتون داده و از این کهنه پلتیک ها! اما حالا مدتیه که حرف دیگه ای می زنه! میگه شانسکی زنگ زدم. شاید تقدیر ما رو سر راه هم قرار داده. من شما رو توی خواب دیدم و حاجت روا شدم و ...
داشتم از خنده کبود می شدم.
ـ کیان تو رو قرآن بسه! این ادا و اصول ها چیه از خودت درمیاری؟ حالا حتما باید صداش رو هم تقلید کنی؟
ـ جون تو این دخترها همه شون خالی بندند. اما همچین میشه با دو کلمه ی دخترپسند رامشون کرد! یکدفعه می بینی زار و زندگی شون رو برات می ریزند روی آب!
ـ مرده شور اون قلب سنگت رو ببره. خدا رو خوش نمیاد!
با قیافه ای حق به جانب گفت:
ـ به من چه؟! مگه من بهش گفتم مزاحم مردم شو؟!
چند ضربه به در زدند و کیان صاف نشست. وقتی در اتاق باز شد و عزیز به درون آمد، من هم صاف نشستم. عزیز با لبخندی مادرانه گفت:
ـ اومده بودم حالت رو بپرسم مادر. اما همچین بالای چله ها رسیدم، با شنیدن صدای خنده ات خیالم راحت شد. چرا این جوری می خندی مادرجون؟ زشته! صدات خونه رو برداشته!
کیان گفت:
ـ ببخشید عزیز خانوم. این رو باید به زور قلقلک خندوند! نمی بینید هیچ کارش به آدمیزاد شبیه نیست؟!
عزیز هم با خنده گفت:
ـ بیایین پایین میوه بخورید.
کیان گفت:
ـ نه! دستتون درد نکنه! سعید هم شبه، هرچی میوه کمتر بخوره بهتره!
محکم پس سرش زدم و باز هم خندیدم.
ـ لااقل از عزیز خجالت بکش!
بعد به عزیز گفتم:
ـ الان میرم پایین میوه میارم بالا عزیز! این بوم غلتون آن قدر خورده که نق مونده!
عزیز همان طور که از اتاق خارج می شد گفت:
ـ نمی خواد مادر!میدم سهیل براتون بیاره!
بعد از رفتن عزیز به کیان گفتم:
ـ حالا از شوخی گذشته، اگر دختری که آدم می شناسه و دوستش داره یک جوری پیش قدم بشه چی؟
کیان با حالتی متفکر مکثی کرد و نیمه جدی گفت:
ـ چی بگم والله؟! اگه بشناسیش و خودت هم دوستش داشته باشی، باید وقتی پیشقدم شد قضیه رو جدی بگیری. ولی نباید این رو فراموش کنی که اگه دختری، اونم دخترهای این دوره و زمونه، که از نوک دماغشون اون طرف تر رو نمی بینند، خودش پا پیش بگذاره، معنی اش اینه که اون تو رو خیلی بیشتر از اونچه که تو دوستش داری دوست داره و به عشقش وفاداره!
به عمق معنی حرفهای کیان فکر کردم و دچار حالت غریبی شدم. اگر می فهمید درباره ی خواهرش حرف می زنم، چه حالی پیدا می کرد؟ حتی فکرش را هم نمی کرد!
با کنجکاوی آشکاری گفت:
ـ بالاخره می خوای بگی موضوع چیه؟ یا باز هم می خوای سرم رو شیره بمالی؟
مانده بودم چه جوابی بدهم که سهیل با ظرف میوه وارد اتاق شد و یک بار دیگر حواس کیان از موضوع دور افتاد!
فصل 4
از آن لحظه به بعد، دائم دنبال فرصت مناسبی بودم تا متقابلا درباره ی احساسم با الهام صحبت کنم، اما وقتی ناامید شدم، مغزم را در جهت دیگری به کار انداختم! عیب کار انجا بود که سیما تمام مدت به الهام چسبیده بود و اگر هم شرایط گفتگو فراهم می شد، کیان گردنبار من بود! عاقبت تصمیم گرفتم از شیوه ی خود الهام کمک بگیرم. منتهی مشکل من نوشتن بود. در واقع من هیچ وقت قادر نبودم خوب بنویسم و همیشه ساعت های انشاء عذاب آورترین ساعات درسی ام به حساب می آمد. یک شب بعد از خوابیدن کیان تصمیم گرفتم صادق و بی ریا در چند خط حرف دلم را بنویسم، اما وقتی به خودم امدم دیدم دور و برم پر از کاغذهای پاره پاره است. عصبانی تکه کاغذ دیگری برداشتم و اینطور نوشتم:
« اگر در گفتن آن چیزهایی که نوشتی صادقی،به من فرصت بده تا با هم حرف بزنیم، چون من قادر نیستم مثل شما جوری بنویسم که بتوانم با کلمات قلب کسی را تسخیر کنم».
«سعید»
به نظر خودم، متن چندان کاملی نبود. اما لااقل، سکوت بی سببم را توجیه می کرد و به الهام می فهماند که ادم بی تفاوتی نیستم، به خصوص که در نگاه الهام می خواندم که از سکوتم به شدت گیج شده است. یادداشت را در جیبم گذاشتم و منتظر فرصتی، هرچند کوچک ماندم.
*********
فرصتی که دنبالش بودم فردای ان شب به دستم افتاد. همه سرگرم دیدن تلویزیون که صحنه هایی از جبهه را نشان می داد بودند و الهام برای خوردن آب به آشپزخانه رفته بود. چند ثانیه مکث کردم و بعد فنجان چایم را را به بهانه ی ریختن چای برداشتم و به آشپزخانه رفتم. حس می کردم همه چشم شده و مرا تماشا می کنند. زانوهایم از درون می لرزید و مسافت پذیرایی تا آشپزخانه به نظرم طولانی تر از همیشه می آمد. وارد آشپزخانه که شدم دیدم الهام در حال پر کردن لیوانش از آب است. مخصوصا او را به نوعی متوجه حضور خودم کردم و برای آب زدن فنجانم به طرف ظرفشویی رفتم تا به این ترتیب فاصله ام را با او کم کنم و بعد در یک لحظه ی کوتاه یادداشت کوچکم را در جیب لباسش انداختم. همان طور مثل مجسمه بر جا خشکش زده بود. حال من هم بهتر از او نبود. به زحمت خودم را به گاز رساندم و با دستان لرزان قوری را از روی کتری برداشتم. همین موقع سیما سرزده وارد آشپزخانه شد و من آنقدر دستپاچه شدم که قوری در دستم لرزید و کمی از چای داغ روی انگشتان پایم ریخت! سیما نگاه معنی دارش را میان من و الهام تقسیم کرد و گفت:
ـ چه خبرته؟ حالا همه باید بدونند تو نکرده کاری؟
بعد به الهام گفت:
ـ آب می خواستی الهام جون؟ می گفتی برات بیارم!
متوجه نشدم الهام در جوابش چی گفت. مثل بچه ی خوب فنجان چایم را برداشتم و بی هیچ حرفی از آشپزخانه خارج شدم، اما سنگینی نگاه سیما را از پشت سر حس می کردم. آیا چیزه متوجه شده بود؟ صحنه را در ذهنم مرور کردم! موقعی که یادداشت را به الهام می دادم پشتم به در آشپزخانه بود! یکدفعه جریان خنکی از راه بینی تا مغز سرم دوید! درست مثل کسی که سر و مغزش زکام شده باشد و ناگهان مجاری آن باز شود. به نیمرخ کیان نگاه کردم. شش دانگ حواسش به تلویزیون بود. حالا عزیز را می دیدم که بی صدا گریه می کند. لابد دوباره یاد دایی منصور افتاده بود. در واقع هر تصویری از جنگ و جبهه برای عزیز یادآور دایی منصور بود که توسط کردهای عراقی به شهادت رسیده بود! از شدت دلشوره دچار حالت تهوع شدم. برای آنکه به سر و صورتم آب بزنم از ساختمان خاج شدم. هوای بیرون دلچسب و زنده بود. با لذت آن را به ریه کشیدم و خودم را روی یکی از صندلی های کنار استخر انداختم.
انگار باز سنگینی را از دوشم برداشته بودن که آن طور احساس سبکی می کردم. به یاد متن یادداشتم افتادم و از تصور چهره ی متعجب الهام موقع خواندنش، در عین شرمندگی، خندیدم.
*********
داشتم رختخواب کیان را آماده می کردم که سیما بی مقدمه وارد اتاق شد و قبل از اینکه چیزی بپرسم خیلی آرام گفت:
ـ تو خجالت نمی کشی؟
متعجب گفتم:
ـ منظورت چیه؟!
اخم کرد و با تحکم گفت:
ـ منظورم چیه؟! خودت خیلی خوب می دونی که منظورم چیه! تو منظورت چیه که به دختر مردم نامه می دی؟
ضربان قلبم به شماره افتاد و جان از بدنم خارج شد، آن قدر که بالش در دستم..
در امتداد نگاه تو