بازمانده قسمت پنجم
سنگینی می کرد آن را روی زمین انداختم ودوسکوت به سیما زل زدم. می دانستم باید حرفی بزنم اما دهانم منل یک تکه چوب، خشک شده بود. ناگهان سیما زد زیر خنده
مسلمأ اگر درحالت عادی بودم بحثمان می شد امابه زحمت لب تخت نشتم و چند. ثانیه چشمم را بستم. پس فهمیده بود آیا الهام حرفی زده بود؟ قبل از انکه بپرسم خودش جواب داد.
_ پاشو خودت رو جمع و جورکن الآن کیان سر می رسه! خیر سرت مثلا تو مردی نترس کسی به من حرفی نزده من خودم فهمیدم حتی الهام هم هنوز درست و حسابی نمی دونه من در جریانم حالا چرا لال شدی مگه دزدی کردی من تا امروز خیال می کردم تو ازدیو دو سر هم نمی ترسی نمی دونستم هنوز هیچی نشده جا می زنی
_ حسابی جا خوردم مرده شور ببردت سیما با پوزخندگفت:
_عیب شما پسر ها می دونی چیه`: عیبتون اینهکه خیال می کنید خیلی زرنگید من از خیلی وفت پیش می دونم، اما امشب که با چشم خودم دیدم، دیگه کاملا مطمئن شدم. سعید جان، تو به هرکی دروغ بگی به من که نمی تونی بگی انگار یادت رفته ما دوقلوییم
با قیافه ای حق به جانب گفتم: _چه ربطی به این موضوع داره؟ سیماگفت
_ ربطش اینه که من تورو از نگاهت می خونم. باز صدرحمت بد الهما این قدر مثل تو رسوا نیست.
_اون نمیدونه که من
سیما حرفم را قطع کرد وگفت:
-بیخود نمیخواد از خودگذشتگی کنی من مال جفتتون رو می دونم. فقط یاد
بگیر ان قدر عجولو ناشی نباشی!هیچ می دونی اگرکسی می فهمید چی می شد؟
گفتم:
_الان هم بعید نیست بااین قیل و قالی که تو راه انداختی، بقیه فهمیده باشندا سیما با جدیت گفت:
_نترس من منار تو خودم رو تابلو نمی کنم اگر علی سار بونه می دونم شتر رم کجا بخوابونه الان هم اومدم بهت بگم اگه این قدر هولی که نمی توانی تا تهران صبرکنی، می تونم یک جوری ترتیبی بدم که بتونید چهار تاکلمه باهم حرف بزنید.باز فکرکنم بهتر ازنامه پرونی باشد!.
سیماکفت:
_لازم نکرده آدم باش خرفت رو بزن، نه اینکه مثل آدم های عهد حجر،که انگار زبان ندارند، نامه پرونی کنی پس خدا به ادم زبون داده برا چی؟ این رو یادت باشه دختر ها از خالی بندی متنفر اند خودت باش ا شعار نده
_ یعنی تو موافقی سیما با جدیت گفت:
_اولا مگه تو قبل از اینکه همچین غلطی بکنی از من اجازه گرفتی که حالامی گیری؟ در ثانی کی بهتر از الهام؟ازسر تو هم زیأدیده فقط وای به حالت اگه بهش وعده وعیده الکی بدی.خودم می کشمت همین الأن اگه فکر می کنی از سر هوسه پات رو بکش عقب
_ من واقعا دوستش دارم سيما!
با حالتي كه مرا شرمنده كرد و به خودم آورد گفت:
_ واه واه چه وقيح! يعني تو اين قدر آتشت تند بود و من تا حالا نمي دونستم؟ كجاست عزيز كه پسر نجيبش رو ببينه؟ آخه ديروز داشت پز مي داد كه پسراش سر به زير و خجالتي هستند!
صورتم گر گرفت. انگار به حال خود نبودم. سيما خيلي آرام گفت:
_ من بعد از ساعت دوازده به بهانه ي قدم زدن توي باغ، با الهام ميرم بيرون. از اون به بعدش هر وقت كيان خوابيد بيا بيرون! ديگه بيشتر از اين نمي تونم برات كاري كنم. خونت گردن خودت!
جدا كه آتشپاره بود! با خوشحالي گفتم:
_ به الهام ميگي كه قراره با هم حرف بزنيم؟
سيما سري تكان داد و گفت:
_ كي مي تونه به تو بگه نه؟ فقط مواظب كيان باش!
چقدر هم حلال زاده بود. همان موقع از راه رسيد و از ديدن سيما تعجب كرد:
_ به به! مي بينم كه، برادر و خواهر خلوت كرديد. لابد مزاحم شدم!
سيما گفت:
_ نه، من داشتم مي رفتم.
كيان به شوخي به سيما گفت:
_ چه كارش داري اين دوست مارو؟ انگار اين بينوا امضاء داده از زمين و زمان حرف بكشه!
سيما با لبخند معني داري كه فقط من مي فهميدم، گفت:
_ اگه بفهمي اين دوستت چقدر بي معرفته چي ميگي؟
قلبم ريخت. كيان خنديد و گفت:
_ استغفرالله! همه ي خواهرها اين قدر به برادر دوقلوشون ارادت دارند؟
سيما همان طور كه از اتاق بيرون مي رفت گفت:
_ از اين به بعد ارادتم بيشتر هم ميشه!
كيان خنديد و گفت:
_ خدايا اين دو تا گوش شنوا رو از ما نگير!
سيما بيرون از اتاق گفت:
_ شما مردها همتون سر و ته يك كرباسيد!
كيان روي تختخوابش دراز كشيد و همان طور كه مي خنديد گفت:
_ خواهرش از كجا دلش پر بود؟ بابا اين ديگه كيه؟ خدا به فريادت برسه! دايرةالمعارف جوابه! آدمو با پيرهن شلوار، درسته قورت ميده!
خنديدم و گفتم:
_ هر چي هست همين زبونشه! هيچي توي دلش نيست!
بعد براي عوض كردن موضوع گفتم:
_ چقدر مسواك زدنت طول كشيد.
كيان در حال پهن كردن پتو گفت:
_ ماشاءالله... به داداشت. اين سيامك وقتي ميره توي دستشويي، ديگه دلش نمي خواد بياد بيرون! سرويس اختصاصي مي خواد! يكي نيست بگه كاه از خودت نيست، كاهدون كه از خودته!
همان طور كه مي خنديدم به ساعت نگاه كردم. چيزي به نيمه شب نمانده بود، ولي براي كيان كه اتفاقا خيلي هم خوش تعريف بود انگار تازه سرشب بود.
_ سلامِ چه وقته؟ چقدر دير اومدي؟ داشتم به الهام مي گفتم برگرديم.
گفتم:
_ كيان بيدار بود. نمي شد بيام!
حس كردم صورت الهام گل انداخت. از زدن اين حرف پشيمان شدم. سيما به ميان آمد و گفت:
_ لابد فكر كردي ما رفتيم، آره؟
تأييد كردم. سيما آرام خنديد و گفت:
_ تا ديدم اومدي به الهام گفتم بگذار يك كم سر به سرش بگذارم. رفتيم وسط باغ ما رو نبيني!
گفتم:
_ داشتيم سيما خانوم؟ يكي طلب من!
سيما گفت:
_ خب، حساب كتابهامون باشه واسه بعد. فعلا بجنب تا گندش در نيومده!
پرسيدم:
_ بايد چه كار كنم؟
به نظر سؤالم بي معني بود، اما ناخودآگاه به دهانم آمد. سيما گفت:
_ بَه! ساعت خواب! اين همه ما رو اينجا نگه داشتي كه بياي بپرسي چه كار كني؟ هيچ معلومه چته؟ نكنه خوابي؟
الهام سر به زير گفت:
_ باشه براي يك فرصت ديگه!
قلبم فرو ريخت. با آن همه اميد و آرزو آمده بودم و حالا همه چيز داشت برعكس مي شد. سيما به جاي من گفت:
_ چه فرصتي از حالا بهتر؟ سعيد دستپاچه شده الهام جون و گرنه آن قدرها هم نشون ميده خنگ و بي دست و پا نيست!
خنده ام گرفت!
_ خيلي ممنون سيما خانوم!
سيما با بدجنسي گفت:
_ مگه غير از اينه؟ سر شب خوب داشتي نطق مي كردي، يادت رفته؟
خجالت كشيدم. با لحني سرزنش بار گفتم:
_ سيما! خجالت بكش!
سيما گفت:
_ مگه دروغ ميگم؟ هر چي مي خواستي بگي حالا بگو. ياالله! راه بيفتيد!
پرسيدم:
_ مگه تو نمياي؟!
كلافه گفت:
_ سعيد به خدا دلم مي خواد بزنم توي سرت! من رو مي خواي چه كار؟ زودباش، صبح شد! من همين دور و برها مي مونم تا برگرديد! حالا آن قدر فِس فِس كن تا يكي سر برسه و بزنه توي كاسه كوزه ات!
سيما بعد از گفتن اين حرف منتظر نماند. آرام و بي سر و صدا به طرف ساختمان رفت و وارد خانه شد. حالا من بودم و او! مي ترسيدم با صداي قلبم رسوا شوم. به زحمت گفتم:
_ بريم تو باغ، مي ترسم از پشت پنجره ما رو ببينند!
باورم نمي شد درست بغل دست او دارم قدم مي زنم. به نظرم انگار قبلا جايي اين صحنه را ديده بودم. اما مسلما بيدار نبودم. آن لحظه هم مطمئن نبودم بيدارم. زمزمه كردم:
_ انگار دارم خواب مي بينم!
_ بله؟!
به طرفش برگشتم و با لبخند گفتم:
_ ما بيداريم؟
الهام هم لبخند زد. جايي دور از ساختمان روي دو تا صندوق ميوه نشستيم. الهام با دقت به اطرافش نگاه كرد و ساكت ماند. انتظار بي جايي بود كه بخواهم او شروع كند، به همين خاطر گفتم:
_ سردتون نيست؟
با لبخند گفت:
_ هواي اينجا عاليه!
بعد با نگراني ادامه داد:
_ اگه يك وقت كيان بيدار بشه...
بر نگراني اش خط بطلان كشيدم:
_ اون به محض اينكه چشمش رو ببنده تا صبح بيهوش ميشه! بعضي شبها بهش حسودي مي كنم! انگار صد ساله كه خوابه!
_ مي دونم! خواب كيان سنگينه!
_ خوش به حالش!
_ چطور؟ مگه شما خوب نمي خوابيد؟يك مشت علف كندم و گفتم:
_ تا ميام بخوابم يك مشت فكر مي ريزه توي سرم!
_ چه فكري؟
در لحنش شيطنت موج مي زد، يك خواهش پر معنا! مكثي كردم و گفتم:
_ شما هميشه آن قدر قشنگ مي نويسيد؟
چشمانم متوجه علف هاي توي دستم بود اما غير مستقيم او را زير نظر داشتم. حتي يك تكان كوچك هم نخورد.
_ فكر كردم هنوز نخوندينش!
به نرمي خنديدم. دوباره خيس عرق شدم و گفتم:
_ چطور؟ خيلي بي تفاوت به نظر مي اومدم؟ خودتون نمي دونيد توي اين دو روزه چي به سرم آوردين؟ پيدا نيست؟ شدم مثل آدمهاي گيج و مست! راستي، تاريخ تولدم رو از كجا مي دونيد؟
با يك دنيا شرم گفت:
_ زياد سخت نبود. انگار يادتون رفته با سيما دوقلو هستيد!
متعجب گفتم:
_ اون بهتون گفت؟
با لبخند گفت:
_ نه! من يكي دو ماه پيش غير مستقيم ازش كشيدم.
خنده ام گرفت:
_ جدا كه حق با كيانه! شما دخترها رو نميشه به آسوني شناخت!
خودش هم بي صدا خنديد. پرسيدم:
_ سر شب توي آشپزخونه انگار خيلي جا خورديد!
_ راستش، غافلگيرم كرديد!
_ مي بينيد! من مثل شما بلد نيستم از كلمات تكان دهنده استفاده كنم.
_ برعكس! واسه من همون دو خط خيلي با ارزشه! آدم بايد با احساسش صادق باشه. شما حرف دلتون رو به ساده ترين و قشنگ ترين شكل ممكن نوشته بوديد.
_ ديديد گفتم شما مي تونيد با كلمات آدم رو مسخ كنيد! سيما بهتون چي گفت؟
_ راستش من هم وقتي فهميدم در جريانه، خيلي جا خوردم، اما اين رو جدا ميگم. اون دختر فوق العاده خوبيه! بايد قدرش رو بدونيد. معلومه كه خيلي دوستتون داره!
_ خيلي هم باهوشه! من رو همين اول كار مات كرد!
_ دوست داشتم اولين نفري باشم كه تولدتون رو تبريك ميگم.
به صورتش زير نور ماه خيره شدم. هيچ وقت تا آن روز به خودم اجازه نداده بودم از آن فاصله و با آن دقت نگاهش كنم. زبانم بند آمده بود. به طرفم كه برگشت، بند دلم پاره شد. گمانم روي زمين نبودم كه حتي صداي خودم را هم نمي شنيدم.
_ اين بهترين سالگرد تولدي بود كه داشتم. حتي گلتون را هم نگه داشتم.
با اشاره به جيبم گفتم:
_ اينجاست. روي قلبم!
بينمان سكوت كوتاهي حاكم شد كه به نظرم يك دنيا به طول انجاميد. دوباره در شكستن سكوت پيشقدم شدم:
_ من... تا حالا با هيچ دختري همكلام نشدم. مي دونيد؟ تا قبل از اينكه بيام، يك دنيا حرف داشتم، اما حالا همه رو از ياد بردم! انگار مغزم قفل كرده! همين قدر مطمئنم كه امشب رو از ياد نمي برم.
_ در گفتن اين حرفها رو راستيدۀ
حاضر بودم جانم را گرو بگذارم. صادقانه گفتم:
_ نمي دونم بايد چه كار كنم كه باور كنيد. خنده داره! هيچ وقت فكر نمي كردم درباره شما چنين حسي داشته باشم، اما حالا موندم كه از اين به بعد چه كار كنم. مي ترسم كاري كنم كه خودم رو لو بدم!
_ نه تو رو خدا! لااقل فكر من رو بكنيد! كيان اگر بفهمه قيامت ميشه!
_ پس از اين به بعد چطوري ازتون خبر بگيرم؟ من و كيان همه جا با هم هستيم!
_ خدا بزرگه! فقط تا وقتي اينجاييم مراقب باشيد. من همين حالا هم از شدت دلشوره نمي تونم يك جا بمونم!
_ فكر شما، خواب و خوراك و آرامش رو از من گرفته! پس من چي بايد بگم؟
_ اگر اين طور باشه كه خودم رو سرزنش مي كنم. پريشب كه شام نخورده رفتيد بالا، مي دونيد چه حالي داشتم. دايم به خودم مي گفتم كار بدي كردم. خيال مي كردم شما رو رنجوندم. خيال مي كردم از من انتظار نداشتيد...
قاطعانه پرسيدم:
_ شما چي؟ مطمئنيد كه يك روز از زدن اين حرفها به من پشيمون نميشيد؟
كمي رنجيده گفت:
_ شما از احساسات دخترها چي مي دونيد؟ عشق با ارزش ترين چيزيه كه در وجود يك زن پيدا ميشه!
حرف اصلي را به زبان آورد. نمي دانستم در جوابش چه بايد بگويم! از جا بلند شد. قامتش زير نور مهتاب شبيه فرشته اي پاك و معصوم بود. من هم به تبعيت از او بلند شدم. آرام گفت:
_ من هميشه براي شما جور ديگه اي احترام قايل بودم!
خنديدم و گفتم:
_ يعني حالا ديگه نيستيد؟
بلافاصله گفت:
_ منظورم اين نبود!
حيا مانعش شد مقصودش را بگويد. همه ي جسارتم را جمع كردم و گفتم:
_ من... روي قول و قرارمون از امشب حساب مي كنم.
به طرفم برگشت. مژه هاي بلندش در هم گره خورده و چشمان كشيده اش برق غريبي داشت. ناگهان او را زيباترين دختر دنيا ديدم و خودم را خوشبخت ترين موجود روي زمين! كنار استخر كه رسيديم سيما از روي پله ها بلند شد و آرام جلو آمد. من هنوز هم بين زمين و هوا بودم.
الهام به سيما گفت:
_ بميرم الهي سيما جون! ببخش كه اين قدر معطل شدي!
سيما به من با لحني گله مند گفت:
_ ماشاءالله! حالا خوبه حرفي نداشتي، مي دوني ساعت چنده؟ گفتم لابد خوابتون برده!
حرفهاي سيما را درست نمي فهميدم. بعدها الهام با خنده برايم گفت! فقط چشمان قرمز و خسته از بيخوابي اش را مي ديدم كه به سختي آنها را باز نگه داشته بود. وقتي مثل دزدها آرام و بي صدا وارد اتاقم شدم، تازه فهميدم ساعت چند است. چيزي به چهار صبح نمانده بود! اندام خسته ام را روي تخت انداختم و با يك دنيا فكر و خيال و آرزو به خواب رفتم.
5. تا چند روز بعد از آن شب پر هيجان، حالتِ آدم گيجي را داشتم كه به آنچه پشت سر مي گذاشت، شك داشت. لااقل يك هفته طول كشيد تا توانستم با قضايا عادي تر برخورد كنم. اكنون از هر فرصتي براي تنها ماندن استقبال مي كردم و سيما كه در جريان بود، سر به سرم مي گذاشت. خيلي از بعدازظهرها، در صورتي كه كيان ار دست به سر كنم، با الهام و سيما بيرون مي رفتيم و عجيب بود حرفها و نقشه هايمان براي آينده تمامي نداشت. الهام رفته رفته در زندگي ام نقش جدي و پر رنگ به خود مي گرفت و من هم كه طبيعتا، آدمي احساساتي و عاطفي بودم، بيش از پيش به حضورش عادت مي كردم و اغلب به هر بهانه اي قرار ملاقات مي گذاشتم. انگار به نوعي ترس از كيان در وجودم عقب نشيني كرده بود و خودم را مالك جسم و روح الهام مي ديدم، به خصوص كه طي رفت و آمدهاي پياپي بيشتر و بيشتر به زواياي اخلاقي و عاطفي ارزنده ي الهام واقف مي شدم. او اساسا دختر منطقي و خونگرمي بود و قلبش به وسعت يك دريا ساده و مهربان بود، به نحوي كه پسر بچه اي فقير اشكش را سرازير مي كرد و شاخه گلي خشكيده احساساتش را به بازي مي گرفت و با وجود اينكه تنها دختر خانواده بود، در رفتار و گفتارش بسيار سنجيده و مودب و معقول بود. حس غريبي داشتم! حسي آميخته با ترس! نمي دانستم اگر چيزي يا جرياني میانمان فاصله بیندازد، چه باید بکنم؟ حتی فکرش هم آزارم می داد! دایم از الهام می پرسیدم تا با حرفهای آرامبخشش قرار بگیرم! یادم نیست چند بار، اما هربار که همدیگر را می دیدیم، لااقل یکی دوبار قول و قرارمان را در گوشش نجوا می کردم. تابستان آن سال را هرگز فراموش نمی کنم! چه ساعاتی را در آن شبهای به یاد ماندنی پشت سر گذاشتم. گاهی الهام برایم نامه هایی می نوشت که اغلب توسط سیما به دستم می رسید. آن یادداشتها حرفهای دل الهام بود، حرفهایی که شاید حیا مانع بیانش می شد. تلاش سیما را هم برای ایجاد صمیمت بیشتر، نباید فراموش کرد. او که در جریان علایق من و الهام بود به بهانه های مختلف عزیز را برای دعوت از آنان متقاعد می کرد و به این ترتیب دیری نگذشت که خانواده ی ما و خانواده ی کیمیایی بیش از پیش مبدل به دوستانی نزدیک، شاید نزدیک تر از فامیل شدند!
*************************
تصاویر تلویزیون را از نظر می گذراندم، اما حواسم جای دیگری بود. سیما جعبه ی دستمال کاغذی را مقابل عزیز گذاشت و با لحنی سرزنش بار گفت:
ـ بسه عزیز! آخه این جوری که نمی شه! شما تا برنامه های جنگ و جبهه رو می بینید، تا یک ساعت گریه می کنید. نمی گین خدایی ناکرده ممکنه بلایی سرتون بیاد؟
آقاجان فنجان چایش را روی میز گذاشت و در تایید حرفهای سیما گفت:
ـ حق با سیماست خانوم! لااقل فکر روحیه ی بچه ها باش! می دونم! کیه که ندونه داغ برادر چقدر سخته؟ اما تو باید صبور و خوددار باشی! منصور هم جاش خوبه! اون برای هدفش شهید شد و هیچ چیز هم باارزش تر از این نیست که آدم برای آرمان و هدفش بمیره!
عزیز میان گریه گفت:
ـ آخه تو که نمی دونی حاجی! این چگرم خونه! هنوز هم، هر وقت به یادش می افتم، تصویر اون بدن پاره پاره اش میاد جلوی نظرم! کم چیزی نیست! میگن « غم مرگ برادر را برادر مرده می داند». شما چه می دونید توی قلب من چه خبره؟!
تاب گریه ی عزیز را نداشتم. زیر چشمی به سیامک و سهیل نگاه کردم. آنها هم متاثر شده بودند و در سکوت به عزیز نگاه می کردند. حالا حتی سیما هم به گریه افتاده بود و بی صدا اشک می ریخت. برای لحظه ای کوتاه به زنها حسودی ام شد. چقدر در ابراز احساسات آزاد بودند و چقدر پرهیز از گریه کردن، برای مردها که باید اغلب اوقات خویشتن دار باشند، کار دشواری است! آقاجان به سیما گفت:
ـ دخترجون تو چرا نمک به زخمش می پاشی؟ عوض اینه که تسکینش بدی؟
سیما با صدایی لرزان گفت:
ـ من طاقت دیدن اشک های عزیز رو ندارم!
عزیز دستش را با محبت فشرد و زمزمه کرد:
ـ گریه نکن مادر! سردرد می گیری!
آقاجان همان طور که به تصاویر جبهه نگاه می کرد گفت:
ـ این جوونهای مثل دسته ی گل، واسه حفظ ناموس رفتند جونشون رو از دست دادند. به خدا، من هم اگه جوون بودم می رفتم جبهه!
عزیز برای اولین بار طی آن سالها با تغیر به آقاجان گفت:
ـ این حرف ها چیه جلوی بچه ها می زنی حاجی؟! نمی گی بچه اند و هوایی میشن؟
آقاجان که حسابی جاخورده بود گفت:
ـ من... مگه چی گفتم خانوم؟ مگه خون ما از خون اونا رنگین تره؟ به خدا قلبم می گیره وقتی توی کوچه پس کوچه ها این حجله ها رو می بینم! جدیدا دیدی چقدر زیاد شدند؟ خونه ها دو سه تا در میون عزادارند! بعضی از خونه ها، دو سه تا جوون از دست دادند! اینا رو می گم تا یادت باشه در داشتن این درد تنها نیستی! این فاجعه، یک درد ملیه! پس این قدر بی تابی نکن! از اینها گذشته، وقتی پیمونه ی عمر سر بیاد، جنگ و جبهه و تصادف بهانه است! عمر منصور هم همین قدر بود. خدا نصیب کنه مرگ با عزت! خوش به سعادتش! ما هم که اینجا نشستیم از دو دقیقه ی دیگه مون خبر نداریم! به قول شاعر:
در دایره ی قسمت ما نقطه ی پرگاریم!
لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی!
عزیز با صدایی بغض آلود گفت:
ـ امشب چه حرف هایی می زنی حاجی! من دل شنیدنشون رو ندارم!
آقاجان با محبت گفت:
ـ شما که آدم واقع بینی هستی خانوم! به خدا روح اون مرحوم هم راضی نیست! می دونی چند وقته رخت تیره تنته؟ داره یک سال میشه! آخه چرا باید زن تحصیل کرده و معقولی مثل تو، این قدر از حقیقت فرار کنه؟
عزیز میان گریه گفت:
ـ دست خودم نیست حاجی! من طاقتش رو ندارم! مدتیه که از وقتی درس سعید تموم شده، خواب و خوراک ندارم. اگه امروز و فردا بفرستندش خدمت چی؟
به صورت اشکبار عزیز خیره شدم و با لبخند گفتم:
ـ دست خود آدم که نیست عزیز! سربازیه!
عزیز با لجاجت گفت:
ـ من نمی گذارم! تا وقتی که نفس دارم نمی گذارم!
آقاجان با آرامش گفت:
ـ خانوم! شما رو به خدا آروم باش! جلوی بچه ها درست نیست! مگه دست من و شماست؟ مملکت در حال جنگه!
عزیز که انگار بی منطق شده بود با تحکم گفت:
ـ نمی گذذارم! بچه ها دیگه نه! من نمی تونم تحمل کنم! نمی تونم هر شب با هول و ولا بخوابم! حاجی ضعف اعصاب می گیرم، دیوونه می شم می افتم روی دستت! تو که می دونی من اینها رو چه طوری بزرگ کردم.
آقاجان میان خنده به سیما گفت:
ـ یک کم شونه های مادرت رو ماساژ بده بابا!
عزیز با عصبانیت گفت:
ـ من جدی هستم حاجی!
آقاجان گفت:
ـ مثلا می خوای چه کارشون کنی؟ توی پستو قایمشون کنی؟
عزیز بی مقدمه گفت:
ـ می فرستمشون اون طرف، پیش بچه ها!
برای چند ثانیه سکوت غریبی بر جمع حاکم شد. حالا همه با تعجب به عزیز خیره بودیم. حتی سهیل که معمولا در آن ساعت شب در چرت بود. آقاجان گفت:
ـ پیش بچه ها؟ بس کن خانوم! انگار پاک خیالاتی شدی!
عزیز دست سیما را پس زد و گفت:
ـ اتفاقا خیلی جدی هستم! چون نمی خوام با دست خودم بچه هام رو بفرستم اون دنیا! نه حاجی! من دیگه طاقت دیدن اون صحنه ها رو ندارم. اگر هم باید تاوان می دادم، یک بار دادم. خودت هم خیلی خوب من رو می شناسی! من ادمی نیستم که بتونم با دست های خودم بچه ها رو پیشکش خاک کنم.
آقاجان با لحنی ملامت بار گفت:
ـ حالا چرا هی نفوس بد می زنی؟ مگه همه ی اونایی که میرن جبهه شهید می شن؟
عزیز با سماجت گفت:
ـ اصلا نمی خوام به هیچ چیز فکر کنم. بچه ها باید برن!
سیما به ما برادرها اشاره کرد به اتاقمان برویم و بعد خودش هم آقاجان و عزیز را تنها گذاشت، ولی ما صدای آنها را کاملا از پشت درهای بسته می شنیدیم و این، هم برایمان عجیب بود و هم هیجان انگیز. عجیب، چون بعد از سالها شاهد جر و بحث پدر و مادرمان بودیم و هیجان انگیز، چون صحبت از رفتن به میان بود. سیامک با خوشحالی گفت:
ـ به به! میریم پیش دادش و آبجی! چه دلی از عزا در بیاریم!
سهیل گفت:
ـ کی میریم؟
سیامک فورا توی ذوقش زد!
ـ تو کجا شال و کلاه کردی؟ منظور عزیز من و سعید بودیم.
حتی فکر رفتن هم حالم را دگرگون می کرد. آرام به بچه ها تشر زدم ساکت باشند و بعد گوش تیز کردم. آقاجان هنوز داشت تلاش می کرد عزیز را متقاعد کند تصمیمش اشتباه است.
ـ آخه خانومم، می خوای به چه قیمتی این کار رو بکنی؟ پسرها ممنوع الخروجند! هیچ می دونی حکم سرباز فراری، در زمان جنگ چیه؟ اعدام! فکر گیر افتادنشون رو کردی؟ می دونی اگه گیر بیفتند با دست خودت حکم اعدامشون رو امضا کردی؟ از اون گذشته، اونها بچه هستند! سعید که تازه هیجده سالشه! سیامک هم دوسال از اون کرچیک تره! هیچ می دونی عبور غیرقانونی از مرز چه خطراتی ممکنه برای اونها داشته باشه؟ فکر اونجاش رو کردی؟
عزیز گفت:
ـ تو اگه به حرفهام گوش کنی، من فکر همه جاش رو کردم! سیامک رو با سارا می فرستیم سوئد، سعید هم با سیروس می فرستیم آلمان تا آبها از آسیاب بیفته!
آقاجان با تمسخر گفت:
ـ همین! به همین راحتی؟ آخه عزیز من، آدم توی این اوضاع و شرایط خراب، به کی می تونه اطمینان کنه؟ این دو تا طفل معصوم رو به کی بسپاریم؟ اگه لب مرز بلایی سرشون آوردند چی؟ اگه پولاشون رو خوردند و توی بیابون ولشون کردند چی؟ مگه این همه توی روزنامه ها نخوندی؟
عزیز کمی ساکت ماند و آقاجان از سکوتش استفاده کرد و ادامه داد:
ـ نه دیگه! فکر این جای کار نبودی! عزیز من! تو به جنگ تقدیر نمی تونی بری! این رو یادت باشه! دو تا پسربچه ی بی زبون رو بدیم دست چند تا آدم کلاش و از خدا بی خبر؟ بره رو بدیم دست گرگ؟
عزیز با لحنی محتاط گفت:
ـ با سارا حرف زدم. می گفت بهتره آقاجون خودشون بیان ترکیه و با اون بابا تسویه کنند. ما هم بیاییم ترکیه و بچه ها رو ببریم!
دهانم از آینده نگری عزیز باز ماند. آقاجان با دلخوری گفت:
ـ پس قول و قرارت رو هم گذاشتی خانوم؟ سابق بر این، اول با من حرف می زدی!
عزیز گفت:
ـ منکه بی مشورت شما کاری نمی کنم حاجی! فقط پرس و جو کردم.
آقاجان گفت:
ـ دوری اون دو تا کم بود می خوای این دو تا هم ازمون دور بشن؟ چطور طاقت میاری؟
عزیز گفت:
ـ هرجا باشند می دونم صحیح و سالمند، قانعه! مگه یک مادر چی از خدا می خواد؟ غصه ی دوری خیلی راحت تره تا غم نبودنشون! اگه زبونم لال برن جنگ و طوری بشن، اون جوری بیشتر ضربه می خورم.
آقاجان گفت:
ـ پشیمو می شی خانوم، پشیمون می شی!
عزیز گفت:
ـ ان شاءالله که نمی شم! خدا بزرگه حاجی! یگو یا علی مدد!
آقاجان علی رغم میلش گفت:
ـ باید لااقل به من فرصت بدی آدم مطمئنی پیدا کنم.
عزیز گفت:
ـ در هر حال با هر کی می خواستی قول و قرار بگذاری باهاش طی کن این پول رو اون طرف مرز باهاش تسویه می کنی. این جوری مطمئن تره!
آقاجان با تردید گفت:
ـ خانوم من نگرانم. کمی بیشتر فکر کن! خودت که می دونی! من به خاطر شما هر کاری میکنم
در امتداد نگاه تو