بازمانده قسمت ششم
به طرف سیامک بر گشتم.او هم به اندازه ی من عزیز را می شناخت.انگار دنیا دور سرم می چرخید. در کمتر از یک ساعت ورق برگشته بود.آرام لب تخت نشستم و به گل های قالی چشم دوختم.سیامک زمزمه کرد:
_ آخرش عزیز کار خودش رو کرد!
عزیز زن قاطعی بود که هر چه را اراده می کرد به انجام می رساند.ناگهان به یاد الهام افتادم و قلبم فرو ریخت!یکدفعه انگار از همه چیز خالی شدم!آخر چطور ممکن بود؟او را دیوانه وار دوست داشتم.کلافه سرم را میان دستانم گرفتم.سیامک داشت حرف می زد.اما حتی حرف های او را نمی شنیدم.به صورت سهیل در خواب خیره شدم و کوشیدم آرام باشم.آن لحظه زندگی خیلی به نظرم مسخره آمد!
پس فایده ی تعلق چه بود؟یکمرتبه به خودم آمدم و دیدم سیامک در اتاق نیست و وقتی دوباره به خودم آمدم سیما را توی اتاق , رو به روی خودم دیدم.چشمان او هم از اسراری که در قلبم بود می درخشید.
آرام گفت:
_ زیاد قضیه رو جدی نگیر!فقط در حد حرفه!
به سختی گفتم:
_ عزیز پرس و جو هم کرده!نشنیدی؟
سیما با محبت گفت:
_ گفتم که بهش فکر نکن!
قاطعانه گفتم:
_ من نمی خوام برم سیما!تورو خدا این رو یک جوری به عزیز حالی کن!من نمی تونم!
سیما گفت:
_ نو خیال می کنی واسه من راحته که قبول کنم از شماها جدا بشم؟مخصوصا از تو! نا سلامتی دوقلوییم!
صدایش را کمی پایین تر آورد و با احتیاط گفت:
_ فعلا در این مورد به الهام چیزی نگو,تا ببینیم چه اتفاقی می افته!
بعد از رفتن سیما,تا نیمه شب,از این دنده به آن دنده شدم!داشتم دیوانه می شدم!چیزی ته دلم می گفت که این قضیه صورت واقعیت به خود خواهد گرفت و از این بابت به شدت نگران بودم.
به الهام چه باید می گفتم؟جدایی از خانه و خانواده و دوستان و محله هم بدبختی بزرگتری بود.آرزو کردم کاش جای سیامک بودم!البته هیجان او برای رفتن اقتضای سن و سالش بود وگر نه ما همگی اساسا به محیط خانواده,به خصوص عزیز وابستگی عمیقی داشتیم.
بغض الهام در گلویش شکست و صدایش لرزش محسوسی به خود گرفت.دستش را به نرمی فشردم و گفتم:
_ هنوز هیچ چیز معلوم نیست الهام جون!تو رو خدا تو دیگه دلم رو خون نکن!
از من رو برگرداند و به سختی گفت:
_ چطور؟مامانم می گفت مادرت گفته بابات خیلی جدی داره جریان رو پیگیری می کنه!
پرسیدم:
_ کیان هم فهمید؟
تایید کرد و گفت:
_ خیلی هم تعجب کرده بود که بهش چیزی نگفتی!
به سنگفرش پارک چشم دوختم و آرام گفتم:
_ حالا بیا و درستش کن!لابد فکر میکنه می خواستم ازش مخفی کنم!
الهام گفت:
_ فقط گله مند بود که چرا بهش چیزی نگفتی!
صادقانه گفتم:
_ آخه هنوز هیچ چیز معلوم نیست.از اون گذشته,من اصلا با رفتن موافق نیستم.خدا شاهده که دارم جدی می گم!از سیما بپرس!
الهام با چشمانی اشک بار نگاهم کرد و گفت:
_چرا باید از سیما بپرسم؟حرف هات برای من حجته!
به رقص برگ زردی که از درخت افتاد تا وقتی به زمین نشست خیره شدم و گفتم:
_ مدتیه که آرامش ندارم.نمی خواستم تو رو هم ناراحت کنم!
الهام گفت:
_ می دونم! یکی دو هفته ای میشه که توی خودت نیستی! یکی دو بار هم از سیما پرسیدم ولی حرف توی حرف می آورد و جواب درستی نداد!
به بچه هایی که کمی دورتر با وسایل پارک بازی می کردند خیره شدم و گفتم:
_ به من هم سفارش کرده بود که به تو چیزی نگم!
یکدفعه الهام گفت:
_ اگه راست راستی بری چی میشه سعید؟ من باید چیکار کنم؟
با قاطعیت گفتم:
_ من بلاخره به عزیز می گم!چون حاضر نیستم به هیچ قیمتی از ایران برم!الهام!تو حالا همه ی زندگی منی!من هم بدون تو نمی توانم زندگی کنم!تو رو خدا این رو بفهم!
الهام پرسید:
_ باید چه کار کنیم؟من با این حال و اوضاع روحی,چطور می تونم سال جدید درس بخونم؟
بلافاصله گفتم:
_ تو باید هر طوری شده به درست ادامه بدی.
با لبخنی تلخ گفت:
_ گفتنش خیلی ساده است!از همین حالا عزا گرفته ام!به نظرم این خیلی بده که ما این همه به هم عادت کردیم!
خیلی جدی گفتم:
_اصلا هم بد نیست!نکنه پشیمون شدی؟ببین الهام,من ذاتا آدمی حساس و عاطفی هستم.تازه اگر تو هم در زندگی ام نبودی,باز هم این قدرت رو در خودم نمی دیدم که بتونم غربت رو تحمل کنم,چه برسه به حالا که...
الهام حرفم را قطع کرد و گفت:
_ می دونم سعید,من برای خودم نگرانم!می ترسم!من تازه تو رو به دست آوردم,نمی خوام به هیچ قیمتی از دست بدم.می دونم کمی خود خواه به نظر میام,اما دست خودم نیست.تو توی زندگی من یک حقیقت شدی!از طرفی به مادرت هم حق می دم!به هر حال اون هم یک مادره!
آهی کشیدم و گفتم:
_ بله یک مادر حق داره که نگران بچه هاش باشه,اما آیا احساسات بچه ها مهم نیست؟عزیز باید عقیده ی ما رو می پرسید!سیامک که هنوز بچه است,اما من چی؟نظرم مهم نیست؟
الهام پرسید:
_ چرا خودت مستقیما با مادرت حرف نمی زنی؟
با حالتی متفکر گفتم:
_ اتفاقا یکی, دو روزه که دارم بهش فکر می کنم.من مطمئنم که سیامک یک هفته نشده از غصه می افته روی دستم,علاوه بر اون من هم طاقت ندارم.حاضرم اینجا بمونم و برم جبهه و بمیرم,ولی نرم اون جا که از غصه ی غربت بمیرم!
الهام گفت:
_ اما شما که تنها نیستید,خواهر و برادرتون هم اون جا هستند!
گفتم:
_ سارا که یک خط در میون پشت تلفن از دوری اشک می ریزه و سیروس هم دلش پر می زنه واسه ایران.حالا تازه اون ها هر وقت بخوان می تونند بیان ایران.وای به حال ما که با خروج غیر قانونی در زمان جنگ , می شیم پناهنده ی سیاسی!
بیچاره آقاجون!مطلقا به این کار راضی نیست,ولی به خاطر عزیز,کوتاه میاد.
الهام با لحنی لبریز از محبت گفت:
_ ببین سعید جون,درسته که دوری از تو , خیلی برام سخته,اما می خوام به هر قیمتی زنده بمونی.
پرسیدم:
_ این حرفت چه معنی می ده؟!
با لبخندی گرم گفت:
_ من اون قدر دوستت دارم که می خوام کنارم باشی,ولی اون قدر منطقی هستم که می خوام زنده بمونی!بنابراین , اگر حس کنم در ایران ماندن , حتی ده درصد برای تو خطرناک باشه علی رقم احساسم,روی دلم پا می گذارم.حقیقت اینه که زنده ماندنت ,از نزدیک بودنت برام با ارزش تره!
قلبا تحسینش کردم و دستش را بوسیدم.
_ این حرف ها چیه الهام؟تو هم اگه بتونی,من نمی تونم!بهت که گفتم.من نمی توننم برم اون جا!نگذار این یکی دو ساعتی رو که اومدیم بیرون با همچین حرف هایی خراب کنیم.
با گفتن این حرف مصمم از جا بلند شدم که الهام دستم را محکم نگه داشت.
_ فقط یک قولی به من بده!
در چشمانش یک دنیا خواهش و عشق موج می زد.گفتم:
_ چه قولی؟ تو که تموم قول های دنیا رو از من گرفتی!
مکثی کرد و گفت:
_ اینکه,اگر تحت شرایطی مجبور شدیم از هم جدا بشیم,قول و قرارمان را فراموش نکنیم!
به نرمی خندیدم:
_ به خدا تو دیوونه ای الهام.ما هیچ وقت از هم جدا نمی شیم,حتی تا موقع مرگ.
تکرار کرد:
_ قول بده! من همیشه روی قول های تو حساب کرده ام.
دستش را کشیدم و بلندش کردم.
_ قول میدم.گرچه فکر می کنم مرور این حرف ها بی فایده است.تو خیال می کنی خارج شدن از مرز به همین سادگیه؟
الهام گفت:
_ منت به این حرف ها کاری ندارم!چون فکر می کنم,اگر عشق عشق باشه,حتی جدایی و فاصله هم بی معنی است!
به بطن حرفش فکر کردم!با چنان اطمینانی به زبان آورد که تا عمق ضمیر مرا لرزاند.
فصل ششم
خيلي تلاش كردم در برابر حرفهاي عزيز و آقاجان كه از پشت در بستۀ اتاقم مي شنيدم،آرام باشم، اما نتوانستم. يكدفعه عزمم را جزم كردم و از اتاق با قدمهاي بلند خارج شدم و خودم را به آنها رساندم. عزيز كه به روحيات تك تك ما واقف بود به محض ديدنم در چنان حالتي پرسيد:
_ چيه مادر؟ كاري داشتي؟
روي مبل روبه روي آقاجان نشستم و بي مقدمه گفتم:
_ من بايد باهاتون حرف بزنم.
عزيز با آرامش گفت:
_ دربارۀ چي؟
تلاش كردم لحنم آرام باشد، ولي وقتي لب باز كردم تحكم از كلمه به كلمۀ حرفهايم مي باريد.
_ من نمي تونم برم عزيز.
عزيز همان طور ساكت نگاهم كرد. با لبخند گفتم:
_ انگار نمي خواين حرفم را جدي بگيريد عزيز! گفتم از ايران نمي رم!
عزيز با قاطعيت گفت:
_ يك حرف رو چند بار تكرار مي كني؟ خيال مي كني نشنيدم؟
چشمم به سيما افتاد كه با سيني چاي آمد. آقاجان گفت:
_ من با اين بابا قول و قرار گذاشتم.
با آرامشي ساختگي گفتم:
_ چه قول و قراري آقاجون؟ من از اينجا جُم نمي خورم!
آقاجون به عقب تكيه داد و با دهان باز به عزيز زل زد. سيما گفت:
_ سعيد جان، يكم آروم تر هم مي توني بگي!
پشت جمله اش يك دنيا سرزنش بود. عزيز گفت:
_ بگذار هر قدر كه دلش مي خواد داد بزنه!
فورا صورتش را بوسيدم و گفتم:
_ ببخشيد عزيز جون، تورو خدا از من نرنجيد.
عزيز اخم كرد و گفت:
_ تو هنوز خيلي بچه اي! شايد بعدا بفهمي كه من چه كار كردم!
به آقاجان نگاه كردم و گفتم:
_ مگه خون من از خون اين همه جوون ايراني رنگين تره؟
عزيز با عصبانيت گفت:
_ اينجا بموني كه چي بشه؟ خيال مي كني چي گيرت مياد؟ تو بايد بري سعيد!
كلافه گفتم:
_ ولي عزيز، بالاخره نظر من هم مهمه يا نه؟ شما حتي حاضر نيستيد حرفهام رو بشنويد!
عزيز به ظاهر خونسرد گفت:
_ حرفهاي تو بيشتر شعاره! بچه جون، تو هنوز خيلي مونده كه بفهمي چقدر مي توني با زنده بودن مفيد باشي! فكر مي كني من يكبار ديگه طاقت دارم اون صحنه ها رو ببينم؟ به خدا قسم، اگه فقط يكبار ديگه روي حرفم حرف بزني مي گذارمت كنار، سعيد!
آقاجان به ميان آمد و گفت:
_ سعيد جان سعي نكن مادرت رو با زدن اين حرفها ناراحت كني! بگذار توي يك فرصت مناسب تر!
معترض گفتم:
_ ديگه كي؟ وقت رفتن؟ به خدا من مي فهمم شما چه احساسي داريد عزيز، ولي تورو خدا وادارم نكنيد برخلاف ميلم از اين جا برم!
فنجان چاي در دست عزيز مي لرزيد، اما مي كوشيد قاطعيت گفتارش را حفظ كند. گفت:
_ كلام آخررو گفتم! شما بايد برين سعيد! من با سارا و سيروس هم حرف زدم.
از در احساساتش وارد شدم:
_ من كه مي دونم واسۀ شما سخت تره! چطور مي تونيد تحمل كنيد، عزيز؟ من مطمئنم پشيمون ميشين.!
عزيز گفت:
_ تو يك مادر نيستي كه بفهمي.شايد بعدا وقتي كه پدر شدي، بفهمي مرز بين عقل و احساسات آدم واسۀ بچه اش چيه! گاهي آدم به درجه اي مي رسه كه بايد پا بگذاره روي احساساتش! اين رو ياد بگير! بعد از اين هم ديگه نمي خوام حرفي در اين خصوص بشنوم! پس سعي كن توي مدتي كه اينجا هستي حسابي لذت ببري، چون فكر نمي كنم بتوني تا مدتها ايران برگردي!
آقاجان گفت:
_ من اول با مادرتون مخالف بودم. اما حالا، خوب كه فكر مي كنم. مي بينم اون جا همه جوره راه پيشرفت براتون همواره! مي تونيد ادامه تحصيل بدين و واسه خودتون كسي بشين!
با پوزخند گفتم:
_ تمام اينها به قيمت از دست دادن وطن!
عزيز با اميدواري گفت:
_ خدا رو چه ديدي؟ شايد اوضاع و شرايط بعد از جنگ عوض شد. از اون گذشته، اگر نگران ديدن مايي، بهت قول ميدم هر چند وقت يكبار بياييم ديدنتون.
با لبخندي تلخ گفتم:
_ انگار متوجه نيستيد عزيز! شايد هم ترجيح ميديد قضيه رو زياد جدي نگيريد! عزيز جون من با يكي دو نفر صحبت كردم، اگه توي اين اوضاع و شرايط از ايران، اون هم غير قانوني خارج بشم يك پناهنده سياسي به حساب ميام! آخه چرا سري كه درد نمي كنه دستمال ببندم؟ اصلا از كجا معلوم كه اون جا برام بهتر از اينجا باشه؟
عزيز گفت:
_ سعيد، يكبار بهت گفتم كه ديگه نمي خوام چيزي بشنوم! انگار متوجه نشدي! من نمي فهمم تو واسۀ چي اين قدر سماجت مي كني! آقا جونت كلي دوندگي و پرس و جو كرده تا آدم مطمئني رو واسه بردنتون پيدا كرده ...
نگاهم متوجه سيما شد.او مي دانست! فقط او! اگر عزيز مي فهميد چه؟ آيا امكان داشت با دانستن حقيقت نرمش نشان دهد؟ لابد خيلي شوكه خواهد شد! به صورت مهربان و ظاهر مقتدرش خيره شدم. اصلا حواسم به حرفهايش نبود!
_ جوونهاي مردم از خداشونه همچين فرصتهايي واسه پيشرفتشون دست بده، اون وقت بچه هاي ما لگد به بختشون مي زنند!
آقا جان گفت:
_ سعيد جان بهتره كه به حرفهاي مادرت گوش كني! اون صلاحتون رو مي خواد!
ناخودآگاه گفتم:
_ من نمي تونم آقاجون! به خدا نمي تونم!
عزيز پرسيد:
_ يعني چه كه نمي تونم؟ عادت كردي هي نه بياري؟
سرم را پايين انداختم و زمزمه كردم:
_ خيلي چيزهاست كه شما نمي دونيد.
عزيز گفت:
_ خب بگو! مي خوام بدونم چيه كه حتي از زندگي ات مهم تره!
زبانم بند آمد، انگار ناگهان به خودم آمده بودم. بی هیچ حرفی از جا بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم. در حقیقت روزی که حرفِ رفتن به میان آمد، فکر نمی کردم این اندازه به واقعیت نزدیک باشد و حالا، آن قدر مستأصل بودم که حتی مغزم به درستی کار نمی کرد. سیامک که از یک ساعتِ پیش با سهیل فوتبال دستی بازی می کرد خندید و گفت:
- بی خیال شو سعید! این قدر ناز نکن داداش! میریم با هم صفا! همسفر که این قدر عُنُق نمیشه!
حال و حوصلۀ سر و کله زدن نداشتم. سوئی شرتم را برداشتم و از اتاق خارج شدم.
عزیز پرسید:
- کجا این وقتِ شب؟
مختصر گفتم:
- میرم بیرون هوا بخورم!
عزیز پرسید:
- تنهایی؟!
با لبخندی کنایه آمیز گفتم:
- اینجا، توی مملکتم، اعتبار نمی کنید ده دقیقه تنها برم بیرون، اون وقت چطور می خواین مارو راهی مملکت غریب کنید؟
عزیز خودش را از تا ننداخت و گفت:
- اولاً که اون جا تنها نیستید! در ثانی اون جا که شب و روزش رویِ سرِ مردم بمب نمی ریزند!
با پوزخندی گفتم:
- نگران نباش عزیز! عمر دستِ خداست. در ضمن تنها نیستم. میرم دنبال کیان.
برای بستن بند کفش هایم خم شده بودم که سیما خودش را به من رساند و با ایما و اشاره گفت که می خواهد با عزیز حرف بزند و من که قادر به تصور عکس العمل عزیز نبودم آرام گفتم:
- دیوونه شدی سیما؟!
همان قدر آرام گفت:
- چاره ای نیست! این آخرین شانسته! نمیشه که دست روی دست گذاشت!
چین شلوارم را صاف کردم و گفتم:
- اون وقت من دیگه نمی تونم توی روی عزیز نگاه کنم!
سیما گفت:
- مثل اینکه قراره من باهاش حرف بزنم ها!
گفتم:
- ممنون سیما. جبران می کنم!
سیما به شوخی گفت:
- تو نَم پس نمیدی! پس الکی وعده نده! مرده شور این دلِ من رو ببره که از جنس شیشه است.
خنده ام گرفت! گمان نمی کنم هنوز هم هیچ خواهر و برادری مثل ما دو نفر چنان رابطۀ عاطفیِ عمیقی میانشان برقرار باشد.
کیان یکی پس گردنم زد و به شوخی گفت:
- تُف به روی بی معرفتِ نالوطی ات! حالا ما این قدر غریبه شدیم؟! می خواستی بگذاری وقتِ رفتن بگی! شاید هم می خواستی بدون خداحافظی بری!؟ از تو بعید نیست!
همیشه شوخی و جدی را با هم قاطی می کرد. اما من حاضر نبودم سر سوزنی برنجد، گفتم:
-این حرفها چیه رفیق؟باور کن خودم هم فکر نمی کردم قضیه این قدر جدی باشه!گفتم لابد عزیز دوباره چهار تا فیلم از جبهه و جنگ دیده و هوا برش داشته!
کیان کنارم روی نیمکت سرد پارک نشست و گفت:-حالا می خوای چه کار کنی؟پرسیدم:-تو جای من بودی چه کار می کردی؟خندید و گفت:-هیچی!فلنگ و می بستم و می زدم به چاک!همان طور که می خندیدم،گفتم:-مرده شور غیرت نداشته ات رو ببره!انگار یک ذره حس وطن پرستی توی خون نیست!به شوخی گفت:-باز چهارتا شعار روی در و دیوار خوندی؟حالا تو داری فلنگ رو می بندی!کاملا جدی گفتم:-به خدا اصلا راضی نیستم.عزیز گیر داده!کیان زیر لب گفت:-خدا از دلت خبر بده!کاملا جدی گفتم:-خیال می کنی دارم بازار گرمی می کنم؟خندید و گفت:-نه خیال نمی کنم!مطمئنم!خلاصه میری اون جا درس و دانشگاه و تفریح و دخترهای خوشگل و...حرفش و قطع کردم:-مرده شور ذهن فاسدت رو ببره.من چی میگم،تو چی میگی!کاش تو جای من بودی!-اما مطمئنم تو دلت نمی خواد جای من باشی!بهت قول میدم در کمتر از یک سال،هر چی که باب میهن پرستی گفته اند،یادت بره!خاصیت کشور بیگانه است!میگن یک لیوان ابش،ادم رو بی تفاوت می کنه!-خاک بر سرت!مثل ادم های عهد عتیق حرف می زنی!-می بینم که هنوز نرفته بالا بالا می پری رفیق!-اصلا با تو نمیشه دو کلمه حرف جدی زد.-چیه شیرینم؟حرف حق تلخه؟حالا این عزیزت چرا صبر نمی کنه ببینه دانشگاه قبول میشی یا نه!؟-چه می دونم!لابد علم غیب داره!-نه جانم!خودش می دونه که تو از این عرضه ها نداری!بلاخره هر مادری بهتر می دونه بهره ی هوشی بچه اش چقدره!جخت به بیست،بیست و پنج برسه!بعد جدی نگاهم کرد و پرسید:-یعنی بیشتره؟!خنده ام گرفت.گفتم:-وقتی برم دلت میگیره کیان.عذاب وجدان می گیری بدبخت!-پس بلاخره حرف دلت رو زدی!نه جانم.تو نگران دل صاحب مرده من نباش.می کنم می اندازمش دور !این قدر هم دم رفتن،عین این پیرزنهای صدساله،ناله و نفرین حواله ام نکن!-انگار تو هم هنوز قضیه رو جدی نگرفتی!-به من چه جدی بگیرم؟تو می خوای بری کیف و حال،من غصه بخورم؟حالا از شوخی گذشته،این قضیه چقدر جدیه؟-امشب عزیز اب پاکی رو ریخته روی دستم.-امان از وقتی که عزیز خانوم بگه مرغ یک پا داره!-گفت اگه به حرفش گوش نکنم می گذارم کنار.واقعا این کارو می کنه کیان.تو هنوز مادرم رو نشناختی!-بیچاره مامان من!می دونه خوشم نمیاد،زیاد سرک به کارها و رفتارم نمی کشه!اما تا دلت بخواد بابام مو رو از ماست می کشه بیرون.-اقاجون اوایل مخالف بود اما بلاخره عزیز راضی اش کرد.-ادم توی کار این زنها می مونه!پس دیگه فاتحه ات خونده است!یک ربع از نیمه شب گذشته بود که به خانه برگشتم و از چراغهای خاموش داشتم بقیه خوابیدند.خواستم ارام با کلید در ورودی را باز کنم که سیما ان را باز کرد.کوشیدم از حالت صورتش جواب بگیرم،اما در تاریکی معلوم نبود.اهسته پرسیدم:-تو هنوز بیداری؟سیما مختصر جواب داد:-منتظر تو بودم.بی هیچ حرفی پشت سرش وارد اتاقش شدم و در را ارام بستم.به نوعی قلبم گواهی بدی می داد.عجولانه گفتم:-چی شده سیما؟سری تکان داد و گفت:-هر دومون اشتباه کردیم.نمی باید به مامان می گفتیم.سنگ رو یخ شدیم!بی طاقت گفتم:-خب حرف بزن ببینم چی شده؟سیما ارام زمزمه کرد:-بعد از اینکه تو رفتی،رفتم توی اشپزخانه و به بهانه ی ظرف شستن ظرفها،سر موضوع را باز کردم.اول شروع کردم به حمایت از تو و اینکه حق تصمیم گیری و انتخاب داری،ولی بعد که دیدم عزیز حرف خودش رو تکرار می کنه،جریان رو براش گفتم.سراسیمه گفتم:-همه رو؟!سیما گفت:-دیگه ان قدر احمق نیستم.درسته عقلم رو دادم دست تو،اما حواسم هست!نمی دونی عزیز چقدر کفری شد.اولش که کلی به من غر زد که عقلم رو دادم دست تو،ولی بعد انگار شوخی اش اومده بود.به نظرم اصلا موضوع رو جدی نگرفت.گفت هردوشون بچه اند و سعید دهنش بوی شیر میده.بعد هم با ارامش گفت حرفهات رو نشنیده می گیرم سیما!یعنی چی؟یعنی ادامه نده!کلافه گفتم:-همین؟!نمی تونستی بگی قضیه جدیه؟سیما گفت:-به نظرم عزیز هیچ کدوم از حرفهای من رو جدی نگرفت!گفت مدتی که بگذره،همه چیز رو فراموش می کنی،چون هنوز واجد شرایط نیستی!گفتم:-عزیز که خیلی الهام رو دوست داشت!سیما گفت:-بله.هنوز هم خیلی ازش تعریف می کنه،ولی مشکل تویی که هنوز کفایت و شرایط ازدواج رو نداری.عزیز می گفت:«برم به مردم چی بگم؟خودم رو مضحکه دست یک پسر بچه کنم که گرفتار هیاهوی دوران بلوغ شده؟بگم پسرم نه سربازی رفته،نه شغل درست و حسابی داره و نه تحصیلات کاملی؟اونم واسه یکی یدونه دختر کیمیایی؟نه سیماجون من با این سن و سالم شخصیتم رو واسه خاطر احساسات بچگانه ی سعید خرد نمی کنم.»عصبی گفتم:-عزیز انگار دلش نمی خواد فکر کنه ما بزرگ شدیم!سیما اخم کرد و گفت:-مثلا عزیز باید چه کار کنه؟تا به جا که حرف نزده!-پس تو با عزیز موافقی؟!
سیما گفت؟
-حالا کی نظر منو خواسته که تو می پرسی؟من فقط فکر می کنم حرفهای عزیز منطقیه!تو هم اگر می خوای خلافش رو ثابت کنی! با حرف زدن که کارها درست نمیشه!
گفتم:
-حداقل عزیز می تونست اشاره ای بکنه!
سیما گفت:
-عزیز خودش گفت از خیلی قبل متوجه علاقه بین شماها شده!
صورتم گر گرفت.پرسیدم:
-راست میگی؟!دیگه نمی تونم تو روش نگاه کنم.
سیما با صراحت خاص خودش گفت:
-تو از خدا شرم نکردی،از عزیز خجالت می کشی؟از اون گذشته،معلومه که هنوز عزیز رو نشناختی!مطمئن باش اصلا به روت نمیاره!
پرسیدم:
-اخرش چی؟یعنی عزیز با شنیدن حرفهات حتی یک ذره هم تغیر عقیده نداد؟
سیما مکثی کرد و گفت:
-ببین سعید،دوست ندارم این رو بگم،اما اگه بدونی بهتره!این طور که من فهمیدم،اگه اسمون به زمین بیاد،باید بری!پس این قدر موضوع رو واسه خودت پیچیده نکن!
عصبی گفتم:
-تو دیگه چرا این حرف رو می زنی؟هیچ کس ندونه تو که می دونی!
سیما گفت:
-من همه چیز رو می دونم!اما حرف من اینه که تو باید خودت رو نشون بدی.الهام هم اگه واقعا دوستت داشته باشه،منتظرت می مونه!
گفتم:
-اون خودش هم همین حرف رو می زنه!ولی اخه تا کی؟من که معلوم نیست کی بتونم برگردم ایران!
سیما گفت:
-این همون چیزهاییه که باید با هم درباره اش حرف بزنید.دیگه بسه هرچی از ماه و ستاره و درخت و عشق و اسمون با هم حرف زدید.حالا وقتشه که اگه واقعا همدیگه رو دوست دارید،حرفهاتون رو یکی کنید.
ساکت نگاهش کردم و لب به دندان گرفتم!چه کسی از حال ما خبر داشت؟سیما به دهان دره افتاد بود.
سوئی شرتم را برداشتم و شب به خیر گفتم.داشتم از اتاق بیرون می رفتم که سیما گفت:
-من می تونم با الهام حرف بزنم،اما فکر می کنم خیلی بهتره که خودت باهاش صحبت کنی!
به نظرم این سخت ترین کار دنیا بود.با ناامیدی وارد اتاقم شدم و همان طور با لباس روی تخت دراز کشدم.سعی کردم بخوابم،اما تصویر الهام یک لحظه از برابر چشمانم کنار نمی رفت.
در امتداد نگاه تو