بازمانده قسمت هشتم
-مار و عقرب كجا بود؟مگه اينا كه اينجا زندگي مي كنند آدم نيستند؟من نمي فهمم تو چرا همه اش نفوس بد مي زني و اين قدر بد بيني؟
سيامك گفت:
-اصلا ما چه مي دونيم اين ها كي هستند؟اگه توي اين بر بيابون سرمون رو ببرند،كي مي فهمه؟
با آرامش گفتم:
-اولا كه با خانواده اند!در ثاني از بريدن سر ما چي عايدشون ميشه ديوونه؟اگه يك ذره عقلشون رو قاضي كنند،مي فهمند زنده ي ما بيشتر به دردشون مي خوره!
سيامك در سكوت به فكر فرو رفت و من هم در اين فاصله سر و صورتم را آب زدم.داشتم در جيبم دنبال دستمال مي گشتم كه همان دختر جواني كه در چادر ديده بوديم در تاريكي جلو آمد و حوله به دستم داد.مؤدبانه تشكر كردم و به صورت آفتاب سوخته اش كه زيبايي خاصي داشت خيره شدم.نمي دانم چطور يك دفعه به ياد سيما افتادم.او كه انگار بخشي از حرفهاي ما را شنيده بود بي مقدمه گفت:
-نگران نباشيد!همه چي ختم به خير مي شه!
حرفش و سادگي كلامش به دلم نشست.فقط لبخند زدم و حوله را به سيامك دادم.دختر جوان كه آيلار نام داشت گفت:
-پدرم مي گفت زودتر شام بخوريد و بخوابيد،چون بايد صبح زود راه بيفتيم!
متعجب پرسيدم:
-راه بيفتيم؟مگه تو هم با ما مي آيي؟
خنديد و گفت:
-اين كار منه!
در حالي كه گيج شده بودم پرسدم:
-آخه چطوري؟!
مختصر گفت:
-فردا مي فهميد!
بعد هم ما را ترك كرد و به چادر رفت.بعد از رفتن او سامك گفت:
-حالا خدا به فريادمون برسه!معلوم نيست چه خوابي برامون ديدند!
سيامك داشت تقريبا توي دلِ مرا هم خالي مي كرد.عصبي گفتم:
-سيا!ميشه كمتر ناله كني و آيه ي يأس بخوني؟
***
شام آن شبِ ما چيزي بود كه من هيچ وقت نامش را نفهميدم.يك غذاي محلي عجيب و غريب شبيه كوفته!سيامك كه لب نزد،اما كسي هم اعتنا نكرد.حالا حتي من هم تلاش مي كردم نصف حرفهايش را نشنيده بگيرم،چون كم كم داشت كفرم بالا مي آمد،به خصوص كه آخر شب داشت يواش يواش ناله ي دلتنگي براي عزيز و آقاجون و بقيه را سر مي داد و عَن غريب بود كه احساسات مرا هم در دست بگيرد.رختخواب ما هم چيز مختصر و فقيرانه اي بود،به نحوي كه تا صبح لرزيديم و سيامك دايم به خاطر زير انداز و بالشِ زير سرش مي ناليد و به خودش بد و بيراه مي گفت.جالب بود كه خود عشاير،نه تنها به آن آب و هوا عادت داشتند،بلكه مش بايرام تا صبح بدون رو انداز خوابيد.به هر حال آن شب هم براي خودش شبي بود!...علي الخصوص كه مش بايرام،با بي اطلاع نگه داشتنِ ما از نقشه اش،يك دنيا تشويش و اضطراب به جانمان انداخته بود.
فصل نهم
آن شب سيامك بر خلاف تصورم بهتر از من خوابيد،ولي من تا نزديك صبح بيدار بودم و تازه چشمم گرم شده بود كه با اشاره ي دستي روي شانه ام بيدار شدم.چشم كه باز كردم تازه به ياد آوردم كجا هستم.مش بايرام خيلي آرام گفت:
-برادرت را هم بيدار كن.بايد راه بيفتيم.حتي فرصت خوردن ناشتايي هم نداريم!
به زحمت سيامك را بيدار كردم.وقتي از چادر خارج شديم،خورشيد هنوز كاملا طلوع نكرده بود،اما انگار روز از خيلي قبل براي زنان عشاير آغاز شده بودسيامك ناليد:
-عجب سرده!نمي شد ديرتر راه بيفتيم؟
گفتم:
-لابد اين طوري صلاح ديدند.
سيامك پرسيد:
-حالا چرا ما نبايد بدونيم چه بلايي قراره سرمون بيارن؟
كلافه گفتم:
-حوصله كن،بالاخره مي فهميم.تو انگار شش ماهه به دنيا اومدي.
در همين هنگام مش بايرام جلو آمد و گفت:
-حاضريد؟
من تأييد كردم و پرسيدم:
-برنامه چيه؟
مش بايرام با محبت گفت:
-ببين پسر جون تا چند دقيقه ديگه مي فهمي!اين شگرد ماست كه تا آخرين لحظه نبايد حرفي بزنيم.
جوابش متقاعدم نكرد،اما كاملا متوجه مقصودش شدم.حرفش به اين معنا بود كه سعي نكنيم كنجكاوي كنيم.مدتي را بيرون از چادر سپري كرديم تا اين كه راننده ي ميانسالي با تراكتور،در حالي كه لباس عشاير به تن داشت و گاري كوچكي از كاه به تراكتورش وصل بود از راه رسيد و مستقيم سراغ مش بايرام رفت.آنها مدتي با هم صحبت كردند و بعد مش بايرام به ما نزديك شد و گفت:
-برادرت بايد لباس محلي تنش كنه!
پرسيدم:
-لازمه؟
باقاطعيت گفت:
-صد در صد!اول به خاطر خودش،بعد هم ما!
سيامك از كوره در رفت.
-چي؟!من لباس محلي بپوشم؟
آرام گفتم:
-سيامك تو رو خدا دوباره شروع نكن.
مش بايرام گفت:
-فقط واسه چند ساعت!
من كه سيامك را عصبي و ناراضي ديدم پرسيدم:
-من مي تونم به جاي برادرم لباس محلي بپوشم؟
مش بايرام گفت:
-تو بايد مخفي بشي.چون به خاطر سن و سالت براي سربازي گير ميدن!
پرسيدم:
-من بايد چه كار كنم؟
یک کیلومتر به سه راهی خوی توقف کردیم.مش بایرم هر دوی ما را را پیاده کرد و با لحنی جدی گفت:-خوب به حرفام گوش کنید.اگر بتونیم از این بازرسی رّد بشیم قسمت مهمی را رّد کردیم.هیچ نترسید.ما بار اولمون نیست،فقط باید خونسرد باشید.نگاهم به سیامت افتاد.توی لباس محلی،در حالی که دمغ و مضطرب بود،قیافه ی دیدنی داشت،ولی من به روی خودم نیاوردم.مش بایرام با اشاره به تراکتوری که به یک گاری کاه وصل بود،گفت:-اول اونا میرن،پشت سرشون یک موتوری که اگه گیر دادند با فرار کردنش حواس اونا رو پرت کنه بعد ما هم میریم.پرسیدم:-منظورتون اینه که ما اصلا همدیگه رو نمیشناسیم؟مش بایرام گفت:-درسته.پرسیدم:-اگه گیر بیفتیم چی میشه؟مش بایرام گفت:-من وقتی دارم هچین کاری رو میکنم به این چیزها فکر نمیکنم.مقصودش این بود که نااس امید نباش،به سیامک گفت:-تو برو بشین روی کاهها و تا وقتی مجبور نشدی حرف نزن.بعد رو به من گفت:-برو بالای کامیون تا جا سازیت کنم.فقط سریع که وقت تنگه.اطاعت کردم و بالا رفتم.زنها با آرامش کنار هم نشسته بودند.مرا توی فرو رفتگی محسوسی که مخصوص قاچاق آدمها بود قرار داد و لحاف کلفتی را روی بدنم انداخت.احساس ناشناختهای داشتم.حالا فقط یه روزانه ی کوچک کفّ کامیون بود تا از آنجا نفس بکشم.برای یک لحظه قلبم گرفت ولی جام نخوردم.همین هنگام چیز سنگینی روی من قرار گرفت که نفسم بند آمد.خواستم تکان بخورم که مش بایرام گفت:
فهمیدم احتمالا زن حمله را روی بدنم نشاندن.
کمی از لحاف را کنار زدم و معترض گفتم:
-نمیتونم نفس بکشم.
مش بایرام با جدّیت گفت:
-چاره دیگهای نداری.ما با شرایطی از این بدتر هم آدمها را رّد کردیم.
یک آن فکر کردم اگر سیامک جای من بود چه میکرد.جدا که خدا به آدمها به اندازه ی صبر و تحملشان مصیبت میدهد.دوباره لحاف را روی سرم کشیدم و بی حرکت بر جای مندم.زن حامله با خونسردی درست روی شکمم نشسته بود و به نظرم خیلی سنگین بود.هیچ وقت حتی فکرش را هم نمیکردم با چنین اوضاع و شرایطی از مرز عبور کنم.کمی بعد کامیون به راه افتاد و من صدای آیلار را شنیدم:
-ناراحت نباش سالم میرسید.من توی جاده روباه دیدم،میگن خوش یمن.
فکر کردم در وضعیتی که من دارم حرف زدن درباره ی خرافات چقدر بی معنی به نظر میرسد.زیرم سفت و خشک بود و با هر دست انداز به خاطر سنگینی وزن زنِ حامله کمرم درد میگرفت.حقیقتاً آن چند متر راه به نظرم چندین کیلومتر آمد،تا اینکه کاملا توقف کردیم.
نگران سیامک بودم.آیلار آرام گفت:
-رسیدیم به پاسگاه.
قلبم داشت میومد تو حلقم.
نفس در سینه حبس کردم.یکدفعه زن حامله شروع کرد به ناله کردن،انگار جز برنامه بود.آیلار مو به مو برایم گزارش میداد.
-دارند تراکتور را بازرسی میکنند....دارند از برادرت سوال میکنند....مدارک برادرت رو میخوان...
داشتم از شدت اضطراب بالا میاوردم.آیلار گفت:
-انگار که به برادرت شک کردند.
نمیتوانستم بی حرکت و آرام بمانم.اگر اتفاقی میفتاد جواب عزیز را چطور باید میدادم؟
آرام پرسیدم:
-برادرم چطوره؟
آیلار با تغیر گفت:
-تو اصلا نباید حرف بزنی.
ناگهان تیر اندازی شروع شد.تمام بدنم مثل آدامس شل شده بود،پرسیدم:
-چه خبر شده؟
آیلار جوابی نداد.حالا نالههای زنِ حامله بیشتر شده بود و دائم روی بدن من وول میخورد.
سوالم را تکرار کردم.آیلار با آرامش گفت:
-هیس،حرف نزن.برادرت به سلامت از پاسگاه گذشت.پرسیدم:
-پس این صداها چی بود؟
آیلار با صدائی که به خنده آمیخته بود گفت:
-موتوری که دید به برادرت گیر دادند بی بازرسی گذشت و حواسشون رو پرت کرد .داشتند واسه ی اون تیر اندازی میکردند.
با تردید گفتم:
-داری دروغ میگی.
آیلار لحاف را روی سر خیسِ از عرقم کنار داد و با قاطعیت به چشمانِ وحشت زده م خیره شد:
-من هیچ وقت دروغ نمیگم.
بعد هم لحاف را دوباره روی سرم انداخت.حال بدی داشتم و یاد عزیز و سیما افتاده بودم.یاد آقا جان.خدایا ختم به خیر کن.وقتی به خودم آمدم که دیدم دارم ذکر میگویم.
آیلار گفت:-نوبت ما شد،بی حرکت باش.
زمزمههای مبهمی را میشنیدم که ناگهان با صدای جیغ و داد زنِ حامله وحشت کردم.او یک بند جیغ میزد و خودش را میپیچاند.بعضی نقاط بدنم درد میگرفت اما جیک نزدم.حالا درست افتاده بود روی قفسه ی سینه م،صدای پیر زن هم برای دلداری به زنِ حامله بلند شد و آیلار خواسته یا ناخواسته درست پشت زن حامله روی گردن من نشست.از صدای کشیده شدنِ پوتین کف کامیون می دانستم برای بازرسی آمده بودند پرسی:
_ کجا میرین؟
پیرزن گفت:
_ می بریمش یامچی!داره می زاد!
صدای قدما به من نزدیک تر می شد.حالا دیگر فشاری را که روی گلویم بود فراموش کرده بودم و اعصابم از جیغ های پیاپی زن حامله متنشج شده بود.صدای آیلار را هم می شنیدم . او نیز با کلمات به زن حامله دلداری می داد.نمیدانم چرا یکباره به یاد الهام افتادم. خدایا چه روزهایی بود!چه سفر حماقت باری را شروع کرده بودیم!داشت گریه ام می گرفتیکدفعه کسی که برای بازرسی بالا آمده بود به ما نزدیک شد و حین راه رفتن پای مرا با پوتینش لگد کرد.داشت جیغم از شدت درد در می آمد ولی آنقدر محکم لب به دندان گرفتم که مزه ی خون را در دهانم احساس کردم..بی تردید اگر پوتین به پا نداشت پای مرا احساس می کرد.
او مدتی همان طور بر جا ماند و بالاخره متقاعد شد و اجازه ی عبور داد.دلم می خواست از شدت خوشحالی گریه کنم.چیزی راه گلویم را بسته بود. نمیدانم چقدر از پاسگاه دور شدیم که زنِ حامله از روی من بلند شد و آیلار هم از من فاصله گرفت.خواستم لحلف را کنار بزنم ولی یاد حرف مش بایرام افتادم.سفارش اکید کرده بود تا وقتی اجازه نداده لحاف را کنار نزنم یا سوالی نپرسم.
آیلار گفت:
_ تمام شد!
تمام بدنم از شدت عرق لزج و چسبناک شده و لباسم به تنم چسبیده بود.کمی بعد کامیون کاملا توقف کرد و آیلار لحلف سنگین را از روی من کنار انداخت. چشمم به زن حامله افتاد که با آرامش با زن حامله حرف میزد.جدا که یک هنرپیشه ی تمام عیار بود.آیلار با لبخند گفت:
_ شانس آوردید!
اول سراغ سیامک را گرفتم.
_ برادرم چی شد؟
آیلار با آرامش گفت:
_ سالمه.به موقع اش اونم میبینی نگران نباش!
همین هنگام مش بایرام نزدمان آمد و گفت:
_ تا اینجا که به خیر گذشت.باید از خدا ممنون باشی جوون.
پرسیدم:
_ برادرم هم اینجاست؟
مش بایرام گفت:
_ قرارمون توی یک آبادی جلوتره.اون جا دیگه کار من تموم میشه.از اون جا به بعد رو باید با یک نفر دیگه به اسم هاشم برین تا ترکیه...آدم قابل و مطمئنیه! او هم اهل همین سرزمینه.فقط به حرفش گوش کنید و مطیع باشید.اون قسمت سفرتون خیلی خطرناکه!
با پوزخند گفتم:
_ خطرناک تر از این؟
مش بایرام گفت:
_ شب هایی رو می بینی که آرزو میکنی کاش همینجوری بود.این ساده ترین قسمت کار بود.
پرسیدم:
من باز هم باید بروم زیر لحاف؟
مش بایرام گفت:
نه! راحت باش ده دقیقه دیگه برادرت رو می بینی!
دوباره کامیون به راه افتاد.باد سرد آبان ماه بدنِ خیس از عرقم را لرزاند.
حوالی ظهر، جایی که از نظر آنها، با وجود سه-چهار تا درخت و یک چشمه، آبادی به حساب می آمد، توقف کردیم و من و سیامک دوباره یکدیگر را دیدیم.کمی بعد مردی بلند بالا با سبیل های کلفت و اندامی درشت از راه رسید و مش بایرام او را معرفی کرد و گفت باقیِ راه را باید با او سفر کنیم.هیبت هراسناکی داشت.سیامک آرام پرسید:
_این غول تشنگ کیه؟میشه بهش اعتماد کرد؟
من هم آرام جواب دادم:
_ به ما چه که کیه؟اسمش هاشمه،قراره از مرز ردمون کنه.
هاشم و مش بایرام مدتی با هم گفتگو کردند و بعد سراغ ما آمدند.مش بایرام گفت:
_ به حرفهاش گوش کنید.آدم بد عنق و کله خریه، اما کارش رو خوب بلده.
بعد با صمیمیت دستهای ما را فشرد و گفت:
_ امیدوارم سالم برسید.
آیلار کمی دور تر ایستاده بود و مارا تماشا می کرد.جلو رفتم تا خداحافظی کنم.با لبخند گفت:
_ من مطمئنم که سالم می رسید.
روسری سیمار ا از ساکم بیرون آوردم و به طرفش دراز کردم.پرسید:
_ این چیه؟!
گفتم:
_ این تنها چیز با ارزشیه که دوست دارم بدمش به تو.
مردد بود، با صمیمیت گفتم:
_ مال خواهرمه! خواهر دو قلوم!
با خوشحالی روسری را از من گرفت و گفت:
_ تو آدم خوش قلبی هستی!
مش بایرام صدایش زد.آن دختر حس عجیبی به من بخشیده بود.نمی دانم!چشمانش برق خاصی داشت که به آدم حس امید می داد.یک گلِ خوش آب و رنگ بود در شوره زار!
بعد از رفتن مش بایرام و سایرین با آب همان چشمه سر و صورتمان را شستیم و کمی استراحت کردیم و آنگاه دنبال هاشم به راه افتادیم.تا غروب در تعقیب او بی آنکه کلامی به زبان بیاورد پیاده روی کردیم و وقتی به غروب نزدیک شدیم به دنبال او قدم به بنایی مخروبه گذاشتیم و ضمن استراحت، انقدر منتظر ماندیم تا هوا کاملا تاریک شد و بعد دوباره راه افتادیم، آن هم در تاریکی محضی که چشم چشم را نمی دید.ما حتی قادر نبودیم یک متر جلوتر از خود را ببینیم،ولی هاشم که مردی میانسال بود،چنان با اطمینان و اعتماد به نفس قدم بر می داشت که انگار دارد در روز روشن راه می رود.آن شب بر عکسِ انتظار ما شبی مهتابی نبود و ما بعدا فهمیدیم انتخاب شبهای مهتابی برای چنین نقشه هایی مناسب نیست و آنها به نوعی، مخصوصا چنین شبی را برای سفر انتخاب کرده اند.قبل از آنکه مخروبه را ترک کنیم، هاشم همان طور که کوله پشتی بزرگش را روی دوشش می گذاشت، به سردی گفت:
_توی راه باید به علامتهای من خوب دقت کنید.هرجا اشاره کردم بخوابید،باید بخوابید،هر جا اشاره کردم بایستید باید بایستید، و هر جا اشاره کردم که بنشینید باید بنشینید.در غیر این صورت هر اتفاقی براتون بیفته مسببش من نیستم.
به خودم جرئت دادم و پرسیدم:
_ کی می رسیم؟
در تاریکی از دور چراغی را نشانمان داد و گفت:
_اون جا ترکیه است!
سیامک با خوشحالی گفت:
_ پس امشب به اون جا می رسیم.مگه چقدر راهه؟
هاشم با پوزخند گفت:
_ نه جوون!ما دو شب توی راهیم، چون باید کوه رو میون بُر بزنیم.
سیامکه متعجب گفت:
_ دو شب؟مگه قراره شب ها هم راه بریم؟
هاشم گفت:
_روز یک جنبنده هم نمیتونه توی این منطقه وول بخوره، چون سوراخ سوراخش می کنند.ما شبها راه می رویم و روزها استراحت می کنیم.منتهی از این استراحتگاه تا استراحتگاه بعدی توقفی نداریم.
بعد به صورت ساده و متعجب و وحشتزده ی ما با دقت نگاه کرد و گفت:
_ در ضمن خودتون رو باید برای شرایط خطرناکی آماده کنید.
سیامک با وحشت گفت:
_ به خاطر جونورهای بیابون میگی؟
هاشم با خونسردی گفت:
_ کاش همه ی خطر های سفر مثل جونورهای بیابون بود!
مو به تنم ایستاد.قرار بود چه خاکی به سرمان بشود؟ به زحمت آب دهانم را قورت دادم و به سیامک خیره شدم.نه راه پس داشتیم نه راه پیش.سیامک آرام و وحشتزده گفت:
_ اگه توی این تاریکی ماری، عقربی چیزی بزندمون چی میشه؟عجب غلطی کردیم سعید!
هاشم چوب دستیِ کلفتش را که از اولِ سفر همراهش بود برداشت و دستور حرکت داد.
پشت هم و بدون فاصله حرکت کردیم و آن قدر ساکت بودیم که صدای نفس های یکدیگر را می شنیدیم.هاشم جلو،سیامک پشت سرش و من آخر از همه تعقیبشان می کردم.سیامک هر از گاهی به عقب بر می گشت تا از حضور من مطمئن شود و من با تردید و احتیاط دنبالشان می کردم.گاهی پاهایمان میان خارها گیر می کرد و گاه حس می کردیم چیزی روی کفشمان با سرعتی غریب عبور می کند.یکی از دفعاتی که به سیامک چنین احساسی دست داد گفت:
_ گاهی حس می کنم چیزی روی کفشم کشیده می شه.
هاشم با خونسردی جواب داد:
_ موش یا مارمولک بوده!
سیامک داشت پس می افتاد.
_ سعید این دیگه کیه؟انگار قلب توی سینه اش نیست، میگه موش یا مارمولک...
با جدیت گفتم:
_ سیامک دوباره شروع نکن.راه بیفت.
هاشم آرام گفت:جوجه فکلی ها چه میدونید از سختی؟تمام عمرتون خوابیدین توی رخت خواب گر قو و بادتون زدند.حالا هم حاضرن واسه رد کردنتون کلی پول بدن!
دست سیامک آشکارا می لرزید.با محبت گفتم:
_ راه بیفت سیامک جون،ناسلامتی تو مردی!
با صدای لرزان و مرتعشی گفت:
_ من اگه نخوام مرد باشم، کی رو باید ببینم؟
کفرم بالا آمد،عصبی گفتم:
_ مرد باشی یا نباشی،همینه که هست.حالا هم،این قدر ناله نکن، یکی نیست به من بگه آدم قحطی بود، که با تو همسفر شدم؟از اولِ کار تا حالا یکسره داری نق می زنی!
سیامک با عصبانیت گفت:
_ به خاطر تو بود که عزیز همچین خوابی واسمون دید وگرنه من مشکلی نداشتم.
خواستم حرفی بزنم که هاشم غرید:
_ هر دوتاتون خفه شین!انگار از جونتون سیر شدین؟
هر دو ساکت شدیم.از برق چشمان سیاه رنگ هاشم در تاریکی ترسیدم.
سیامک نالید:
_ سردمه!
کتم را از تن در آوردم و روی دوشش انداختم.جدا که شبهای بیابان در پاییز سرد بود.در حدود دو ساعتِ بعد به یک نیزار رسیدیم.هاشم دستور توقف داد ، آن وقت کاملا به ما نزدیک شد و به حالت نجوا گفت:
_ اون نیزار رو میبینید؟ما ابید از وسط نی ها رد بشیم.منتهی روی تپه های دو طرف نیزار، مرزبان ها پست میدن اون ها اجازه دارند اگه نی ها به هر دلیلی جنبیدند تیراندازی کنند.حتی اگه باد اون هارو تکون بده تیر اندازی می کنند.یا مثلا جونوری چیزی حین عبور باعث بشه نی ها تکون بخورند اجازه ی تیر اندازی دارند.موضوع اینه که اون ها اصلا نمی بینند پایین چه خبره.فقط شلیک می کنند،ولی صبح به صبح سرکشی می کنند تا اجساد رو جمع کنند.
سیامک با وحشت پرسید:اجساد؟!!
حالِ منهم بهتر از او نبود.هاشم با آرامش گفت:
_بله اجساد.هر کی بخواد بره ترکیه باید از این قسمت عبور کنه.خیلی ها این جا مردند.خیلی ها هم جونِ سالم به در بردند.اما این رو بهتون بگم که اگه قرار باشه بترسید خرابکاری می کنید.باید کاملا آروم و خونسرد باشید.سخته ولی ممکنه!
خداوندا!اینجا کجاست؟ناخود آگاه تمام بدنم می لرزید.یکدفعه سیامک زد زیر گریه و شروع کرد به زاری!
_ خدایا خودت به فریادمون برس، عزیز کجایی که ببینی چی به رزومون اومده!ما رو فرستادی تا جونمون سالم بمونه، اما با پای خودمون افتادیم توی بدبختی.
بعد به من گفت:
_ ما سالم نمی مونیم.من میدونم.
کم مانده بود اشک من هم سرازیر شود.هاشم تذکر داد:
_ ساکت! گریه و زاری بی فایده است.باید این قسمت رو رد کنید.چون هیچ راه دیگه ای ندارید.وقت را هم تلف نکنید،تا دو سه ساعتِ دیگه هوا روشن می شه، اونوقت بی اون که برین لای نی ها،سوراخ سوراختون می کنند.اول من می رم.بعد با هر علامت من، یکی یکی بیاین دنبالم،درست از همون راهی که من می رم.
هاشم اول از همه، مسافتی از نیزار را با مهارت طی کرد و بعد نوبت ما شد.به سیامک گفتم:
_ اول تو برو.
داشت با من یکی به دو می کرد که با علامت هاشم با تحکم گفتم:
_ به خداوندیِ خدا سیامک اگه باز هم، تا وقتی می رسیم، بخوای زاق و زوق کنی،محکم می زنم توی دهنت!حالا راه بیفت.نمی خوام با این دل شیری که داری پشت سرم باشی!
سیامک با ترسی آشکار راه افتاد و خودش را به هاشم رساند.آن وقت نوبت من بود.من هم با احتیاط راه افتادم و خودم را به آنها رساندم.در آن دالان، میان نی ها،در حالی که می کوشیدم، به انها نخوریم، هاشم نجوا کنان گفت:
_ اون تلِ خاک رو می بینید جلومون؟ما باید از روی اون سینه خیز عبور کنیم.منتهی چون آب مرداب بالا زده،زمین ها لیزند،باید خیلی مراقب باشید که لیز نخورید و سر و صدا راه نیندازید.هر کی لیز خورد می گذاریمش و میریم.چون ممکنه اون یکی هم جونش رو از دست بده!
به مردابی که نی ها در آن واقع بودند خیره شدم و اشهدم را گفتم.چون حتی اگر باد نی ها را تکان می داد،مرگ در دو قدمی ما بود وای به روزی که خودمان دست از پا خطا کنیم.طبق معمول هاشم خودش سینه خیز از تل خاک ها گذشت و بعد نوبت سیامک شد.او که از ترس گریه اش گرفته بود، از شدت اضطراب ناگهان در دو قدمی تل خاک همانطور که هاشم پیش بینی می کرد لیز خورد و همزمان تیراندازی از فراز هر دو تپه شروع شد.صدای تیر ها سکوت شب را می شکست و صدایِ گریه ی سیامک در آن صداها گم می شد.ما مثل مرده دمر روی زمین افتاده بودیم و دستهایمان را روی سرمان گذاشته بودیم.تیر اندازی در حدود پنج دقیقه بی وقفه ادامه داشت و به هر حال دوباره همه جا در سکوت فرو رفت.چند ثانیه به همان حال باقی ماندیم تا این که هاشم یقه ی برادرم را با یک دست گرفت و او را آن طرف تل خاک کشید.حالا نوبت من بود. با علامت هاشم راه افتادم که متاسفانه منهم مثل سیامک قبل از رسیدن به تل خاک لیز خوردم و نی ها به رقص در آمدند و باز هم مرزبان ها تیراندازی را از سر گرفتند.در تمام آن مدت من بی حرکت بودم، به طوری که هاشم و برادرم خیال کردند من مرده ام.هاشم در میان تیر اندازی ،سنگ ریزه ای به طرفم پرت کرد و چون از زنده بودنم مطمئن شد آهسته گفت:
_ وقتی اومدم بیا روی کمرم!
به نظرم کار بعید و غیر ممکنی می آمد اما چاره ای جز اطاعت نداشتم.او با حرکتی معجزه آسا در میان تیر اندازی ودش را به من رساند و من روی کمرش قرار گرفتم و زمانی به خود آمدم که کنار سیامک بودم.دلم می خواست از فرط خوشحالی گریه کنم.تیر اندازی همچنان ادامه داشت و ما بعد از قطع شدن سر و صداها تا بیست دقیقه در سکوت به همان حال آنجا ماندیم.
وقتی هاشم دوباره دستور حرکت داد تا مسافتی در حدود ششصد متر را سینه خیز طی کردیم تا از تیررس دوربین های بسیار مجهز در امان باشیم.حالا نظرمان راجع به هاشم، به رغم سردی رفتارش ،عوض شده بود.جدا اگر او نبود ما قربانی آن تیراندازی های وحشتناک می شدیم.وقتی هاشم دستور داد بلند شویم نه تنها پیراهن هایمان پاره و کثیف شده بود بلکه تمام عضلات بدنمان کوفته بود و درد می کرد.کمی بعد به یک جنگل رسیدیم.آنجا کمی نفس تازه کردیم و بعد در شکاف یک کوه حوالی ساعت سه و نیم بامداد برای استراحت و تجدید قوا پناه گرفتیم.آنجا فضایی حدود شش متر بود وب وی نامطبوع فضولات انسان ها و حیوانها و غذاهای مانده به شدت آزاردهنده بود.سیامک که در بدو ورود غش کرد تا حوالی ظهر از خواب بیدار نشد،ولی من از شدت اضطراب بیدار بودم و گرچه هاشم اصرار داشت خوب استراحت کنیم،خواب به چشمانم نمی آمد.خود او هم خواب و بیدار بود و حتی با بال زدن یک پرنده از جا می پرید.او انسان خیلی عجیبی بود.خیلی به سختی حرف می زد و اگر هم تصمیم می گرفت حرف بزند،خیلی مختصر و مفید می گفت.اما بعد از حادثه ی نیزار ، تردید نداشتم که پشت آن چهره ی آهنین قلب نرم و مهربانی در سینه دارد.وقتی حوالی ظهر قرار شد چیزی بخوریم از دیدن آنچه
_ مراقب باشيد بلند بلند حرف نزنيد. در ضمن اگر دستشويي داريد چاره اي نيست. بايد برين همون گوشه.!
سيامك گفت:
_ فقط همين مانده بود.
كلافه گفتم:
_ مي خواي برات سفارش توالت فرنگي بدم؟
سيامك گفت:
_ اين از آب و غذامون، اين هم از اوضاع و احوالمون! من نمي دونم آقاجون اون همه پول داده كه ما رو زجر بدهند؟
هاشم گفت:
_ بايد خدارو شكر كني كه از گرسنگي نمي ميري. اين بهترين غذاييه كه مي تونه براي راهپيمايي بهتون انرژي بده. در ضمن، اون قدر هم سنگينتون نمي كنه كه نتونيد راه برين. از همۀ اينها گذشته، ما در شرايطي نيستيم كه بتونيم با خوراكي بارمون رو سنگين كنيم.
سيامك گفت:
_ حالا خدارو شكر كه به خير گذشت.
هاشم لقمه اي نان و خرما برداشت و گفت:
_ هنوز سخت ترين قسمتش مونده پسر جون.
من و سيامك با وحشت به هم نگاه كرديم. انگار تازه داشتيم معني حرفهاي مش بايرام را مي فهميديم. هاشم كه مارا ساكت ديد گفت:
_ ساعت ده شب دوباره راه مي افتيم.
تازه داشت از اين مرد خوشم مي آمد. بيش از آنچه كه بايد، تظاهر به قاطعيت و جديت مي كرد. شايد هم لازمۀ شغلش بود. قبل از آنكه از شكاف كوه خارج شويم جاده اي را نشانمان داد و گفت:
_ دو كيلومتر بعد از تموم شدن اين جاده، به جايي به اسم نقطه صفر مرزي مي رسيم. ما بايد بتونيم به سلامت از اين محل بگذريم چون هر پنج دقيقه يك ماشين گشت ميره بالا و يكي مياد پايين. اونم ماشين هايي كه چهار تا پروژكتور روي سقف و چهار تا پروژكتور روي سپرهاش نصبه كه وقتي همزمان روشن بشه، بيابون رو مثل روز روشن مي كنه!
بعد به دو طرف جاده كه از تخته سنگ هاي بلند پوشيده بود اشاره كرد و گفت:
_ ما بايد در فاصلۀ هر پنج دقيقه تا اومدن ماشين هاي گشت خودمون رو به تخته سنگ بعدي برسونيم و پناه بگيريم.
پرسيدم:
_ فاصلۀ تخته سنگ ها از هم چقدره؟
با آرامش گفت:
_ در حدود سي يا چهل متر! البته تقريبا. فاصلۀ بعضي هاشون از اين هم بيشتره. گاهي به صد متر هم ميرسه!
سيامك معترض گفت:
_ اون وقت ما بايد فقط در پنج دقيقه اين فاصله رو طي كنيم؟ نكنه فكر كردي ما جت هستيم؟
شانه بالا انداخت و گفت:
_ چاره اي نيست. فقط به همين طريق مي تونيم برسيم به نقطۀ صفر مرزي.
به سيامك گفتم:
_ محض رضاي خدا دوباره ترش نكن سيا. چاره اي نيست. ما به خاطر جون خودمون هم كه شده بايد سعي كنيم.
هاشم گفت:
_ فقط يادتون باشه هر سه تامون همزمان بدويم.
سيامك عصبي گفت:
_ سفر ما هم شده عين سفر ماركوپولو!
كلافه پرسيدم:
_ تو راه بهتري سراغ داري؟
هاشم دستور داد:
_ راه مي افتيم!
فصل يازدهم
سفر پر خطر ما در ادامه، نه تنها خسته كننده، بلكه بسيار وحشتناك بود. ما به شيوه اي كه هاشم گفته بود چند تا تخته سنگ را به حالت دو، پشت هم گذاشتيم، تا اينكه ناگهان درست آخرين لحظه يكي از ماشين هاي گشت از راه رسيد و گويي به چيزي مشكوك شده باشد توقف كرد و با پروژكتورهاي بزرگش بيابان اطراف را مثل روز روشن كرد. من و سيامك پشت تخته سنگ مثل بيد مي لرزيديم. اما هاشم با آرامش و دقت كنارمان ايستاده بود و با هوشياري وصف ناپذيري اوضاع را تحت كنترل داشت.
نگهبانها مدتي همه جا را با دقت، زير نور پروژكتورها بررسي كردند و بعد دوباره به راه افتادند. نمي دانم در آن لحظات به خدا چه گفتم، اما به ياد نمي آورم هيچ وقت ارتباطي به آن عمق و وسعت با خدا داشته باشم. بعد از رفتن آنها، بلافاصله هاشم دستور حركت داد، اما جاني به تن نداشتيم. سيامك از ترس رنگ به رو نداشت. هاشم كمي آب به هر دويمان داد و گفت:
_ بعد از عبور ماشين بعدي بلافاصله بايد بدويم. وقت تنگه. تازه اين دوتا صخره فاصلۀ زيادي از هم دارند.
مو به موي آن جاده را مثل كف دستش مي شناخت. به دستور او با سرعتي بعيد و دور از باور، بعد از عبور ماشين گشت، شروع كرديم به دويدن تا اينكه به انتهاي جاده رسیدیم
در امتداد نگاه تو