اما این تازه آغاز کار بود، چون باید عرض جاده را هم می دویدیم و خودمان را به آن طرف جاده می رساندیم. به هاشم گفتم:
_ اگر مارو ببینند چی؟
هاشم به ساعتش نگاه کرد و گفت:
_ طبق زمان بندی من اگر خوب بدویم طی سه دقیقه می رسیم به اون طرف جاده.
سیامک گفت:
_ اون طرف خالیه. کجا باید قایم بشیم؟
هاشم گفت:
_ یک گودال اون طرفه که باید هر سه تامون بپریم توش. مکث هم نباید بکنید. ممکنه بیفتید روی هم، اما قیل و قال نکنید. اول من میرم، شما هم دنبالم کنید.
تمام بدنم می لرزید، با این وجود با علامت او شروع کردیم به دویدن. درست آخرین لحظه هاشم پرید داخل گودال، بعد من و بعد نوبت سیامک بود. منتهی مشکل آن بود که او از بلندی می ترسید. داشت دست دست می کرد که هاشم پای راستش را پایین کشید و من بلافاصله دست جلوی دهانش گرفتم، تا از شدت درد، سر و صدا نکند. مدتی را در آن گودال استراحت کردیم و عاقبت به دستور هاشم دوباره به راه افتادیم. بعد از مدتی راه پیمایی به کوه رسیدیم، همان کوهی که باید از آن میان بر می زدیم. جاده ای که از دل این کوه می گذشت، به قدری باریک بود، که باید یک نفر یک نفر عبور می کردیم، وگرنه احتمال سقوط درون دره زیاد بود. حتی چند بار سیامک و یک بار من نزدیک بود لیز بخوریم که هاشم به موقع با چوب دستی کلفتش به دادمان رسید. هوا کاملا تاریک بود ما به سختی جلوی پای خود را می دیدیم. به هاشم پیشنهاد دادم کمی استراحت کنیم و او دستور داد لب جاده بشینیم و پاهایمان را به سمت دره آویزان کنیم. سیامک از خدا خواسته با احتیاط کنار من قرار گرفت. هاشم همان طور ایستاده بود و اطرافش را بررسی می کرد. باد سردی می وزید و بدنمان به سختی خراشیده و خسته بود. ناگهان بوی بدی به مشامم رسید. بویی مثل بوی لاشه یا خون مانده. کمی که چشمم به تاریکی عادت کرد، در اعماق دره منظره فجیعی را به سختی دیدم. اجساد بو گرفته و پیکر خون آلود انسانهای بی شماری به زحمت قابل تشخیص بود که احتمالا از آن بالا سقوط کرده و یا به هر دلیلی مرده بودند. سیامک هم با دیدن آن صحنه با حالت بدی بالا آورد و در آغوش من گریه کرد. هاشم گفت:
_ آروم باشید.
همان طور که می لرزیدم و گریه می کردم و سیامک را نوازش می کردم پرسیدم:
_ اون هارو کشته اند؟
هاشم گفت:
_ بعضی هاشون رو کشته اند و بعضی ها هم بدون راهنما و بلد، به این روز افتاده اند.
پرسیدم:
_ اجسادشون را چرا نمی برند؟
هاشم گفت:
_ اولا رفتن توی این دره کار سختیه، بعد هم اینجا یک مکان متروکه است. هر کی قراره از اینجا رد بشه، باید وصیتش رو بکنه!
عصبی گفتم:
_ حالا میگین؟!
هاشم با خونسردی گفت:
_ فرض کن زودتر می گفتم. فایده اش چی بود؟ باعث می شدم بترسید.
کمی به سیامک دلداری دادم. انگار میان گریه منطقش را از یاد برده بود. دایم می گفت:
_ من می خوام برگردم خونه! من باید برگردم خونه!
هاشم با لحنی پر محبت گفت:
_ بهتره این قدر احساستی نباشید! ما قسمت سخت راه رو پشت سر گذاشتیم. دیگه چیزی نمونده. بیا بگیر از این آب به برادرت بده، حالش جا بیاد!
به زور چند قطره آب به سیامک دادم و متقاعدش کردم راه بیفتیم، در حالی که خودم هم بعد از دیدن آن صحنه، اصلا حال درستی نداشتم.
***************************
وقتی به نقطه صفر مرزی رسیدیم، هاشم با چوب دستی اش سیم های خاردار را بالا زد تا هرسه از آن عبور کنیم. بعد از گذشت یک کیلومتر، هاشم گفت:« الان توی خاک ترکیه ایم». هر دوی ما به عقب برگشتیم، گریه مان گرفته بود، انگار تازه داشتیم معنی مرزها را می فهمیدیم. ناگهان به یاد خانواده ام و الهام افتادم. فقط سه ، چهار شب از سفرمان می گذشت، اما انگار سالها گذشته بود. خیلی ناگهانی باران تندی شروع به باریدن کرد و ما در حالی که به خاطر زنده بودن خودمان، بعد از آن حوادث وحشتناک، به شدت ناباور بودیم، حوالی ساعت چهار صبح به دنبال هاشم وارد یک روستای مرزی در ترکیه شدیم که هاشم حرفی از اسمش به ما نزد. او ما را به خانه ای برد که دیوارش از نی بود. قلاب گرفت و دستور داد درون خانه بپریم. اول سیامک رفت و بعد بلافاصله من پریدم که درست کمر سیامک را لگد کردم و فریاد او به آسمان برخاست.
هاشم ما را به یک اتاق در همان خانه برد و خودش به مدت ده دقیقه ما راتنها گذاشت. آن وقت با مردی ترک تبار به نام شریعت برگشت. آنها مدتی با هم صحبت کردند و بعد شریعت به ما بعد از چند روز طاقت فرسا بالش و متکا داد. هاشم گفت:
_ من دیگه کارم تموم شد. از اینجا به بعد، کار با شریعته. به او اعتماد کنید. اون فردا شمارو می بره استانبول. آن وقت با هر دوی ما دست داد و رفت. آن شب ما مثل سنگ افتادیم و آن قدر خسته بودیم که تقریبا هیچ چیز نفهمیدیم. صبح که از خواب بیدار شدیم با روستای سرسبز و خوش آب و هوایی مواجه شدیم و چون شب به آن روستا قدم گذاشته بودیمف از دیدن آنچه که پیش رویمان بود، خیلی جا خوردیم.
شریعت ترتیبی داد تا به سر و وضع و ظاهر نابسامانمان، صورت رضایت بخشی بدهیم ولباس عوض کنیم و آن وقت خودش برای بردن ما به استانبول حاضر شد. او ما را با اتوبوس به استانبول برد و در آنجا به جوانی به نام احمد تحویل داد تا ما را به هتل ببرد. طبق قرار آقا جان و سارا و سیروس ، از یک شب قبل در ترکیه بودند و احمد مسئول تحویل ما بود. او ما را طبق قرار قبلی به اسکله، جایی که آقا جان و بقیه منتظرمان بودند، برد و بقیه پول را تحویل گرفت. من و سیامک هر دو با دیدن آن قیافه های آشنا به گریه افتادیم. سارا و سیروس هم گریه می کردند. زنده بودن ما یک معجزه بود اما چه کسی باور می کرد چه ساعاتی را پشت سر گذاشته ایم؟ هفت هشت روز بعد مدارک ما آماده شد و بعد از آن به مدت یک ماه ترکیه بودیم تا ویزایمان آماده شود. آن روزها، در کنار خانواده بهترین روزهایی بود که بعد از آن شرایط سخت پشت سر گذاشتیم. بخصوص که توانستیم با عزیز و بقیه صحبت کنیم. نمی دانم چرا شنیدن صدای عزیز، بغضم را ترکاند. سیامک هم گریه می کرد. گویی هنوز باور نداشتیم که زنده و سلامتیم. سارا و سیروس از قبل ترتیب کارهای حقوقی ما را در اروپا داده بودند. طبق قرار، می باید من با سیروس به آلمان می رفتم و سیامک با سارا به سوئد می رفت. با اینکه گاهی اوقات سیامک دربارهء خودش و رفتارش طی سفر، لاف می زد و لجم را در می آورد، ولی بدون شک تحمل چنان شرایطی هر دوی ما، علی الخصوص سیامک را ساخت و این همان انتظاریست که باید از سفر داشت.
********************************
فصل 12
از قبل سیروس برایم توضیح داده بود که به محض ورود به آلمان باید خودم را برای رفتن به کمپ یا همان اردوگاه آماده کنم. در واقع این روال کار بود که هر مهاجری باید پشت سر می گذاشت. کمپ یا همان هایم « Haim« به قرنطینه شباهت داشت. یک شهرک کوچک با حداقل امکانات! در بدو ورود برای هر مهاجری وکیلی تسخیری در نظر می گرفتند که عهده دار مسائل حقوقی آن شخص می شد و روند کار، چیزی در حدود شش ماه طول می کشید. البته بعد از گذشت چهل روز افراد اجازه داشتند به مدت چند ساعت از کمپ خارج شوند و مجددا خود را راس ساعت مقرر به کمپ یا همان « هایم» معرفی کنند. در مدت این شش ماه، دادگاههای مکرری برای بررسی علت مهاجرت برگزار می شد و چنانچه فرد دلایل منطقی و قابل قبولی به دادگاه ارائه نمی داد و یا واجد شرایط نبود، موظف می شد هرچه زودتر به موطن خود بازگردد. در چنین شرایطی، خیلی از ایرانیان مال باخته که روی هست و نیست خود قمار کرده بودند، به محض شنیدن رای منفی دادگاه، یا به طرز فجیعی خود کشی می کردند، یا دچار بحران های روحی می شدند، یا مجددا درخواست تجدید نظر می دادند که این خود اقامتشان را در هایم طولانی تر از زمان مقرر می کرد. در این بین هر بار با سیروس ملاقات می کردم، به من اطمینان می داد که به هر ترتیبی شده بیرونم خواهد آورد و تاکید می کرد در هایم خوش رفتار باشم و از فرصت برای فراگیری زبان آلمانی نهایت استفاده را ببرم که این خود در رای دادگاه تاثیر به سزایی داشت. البته وجه تمایز من با سایر ساکنین هایم، که نقش موثری در رای دادگاه داشت، این بود که سیروس خود را قیم من معرفی کرده و بحران های روحی اش، بعد از جدایی از زن و فرزندش را بهانهء این امر کرده بود و چون شهروندی قدیمی به حساب می آمد، بازوی مهمی در دادگاه محسوب می شد، علی الخصوص که طی آن سالها، با تاسیس شرکت تجاری واردات و صادرات قطعات خودرو در هامبورگ، وضعیت مالی خوبی به هم زده بود و این امتیاز بزرگی برای من به شمار می آمد. برادرم در دادگاه مکررا اعلام کرد به وجود من در کنار خودش نیاز دارد و به این ترتیب با تلاش وکیلم، توانستم در کمتر از شش ماه، رای مثبت به دادگاه را جلب کنم و متعاقبا از هایم خارج شدم.
*************************************
منزل برادرم در هامبورگ در خیابان آیدینا که محله ای متوسط رو به بالا بود، واقع بود. خانه ای لوکس و دو طبقه که برای زندگی یک نفر به تنهایی زیادی بزرگ به نظر می رسید. سیروس به محض اینکه وارد خانه اش شدم اتاقی در اختیارم گذاشت و دربارهء شرایط زندگی توضیح داد:
_ ببین سعید جان، تو تازه از ایران اومدی پس طبیعیه که به اوضاع و شزایط زندگی در اینجا واقف نباشی. من هم نمی تونم در یکی دو روز برات شرح بدم. خودت به مرور یاد می گیری. فقط تا وقتی زبانت رو کامل نکردی، زیاد نباید از خونه دور بشی، علاوه بر اون، در ساعاتی که در خونه تنها هستی، در رو به روی هر کسی باز نکن، با همسایه ها هم زیاد قاطی نشو. باور کن من حتی همسایهء دیوار به دیوارم رو درست نمی شناسم. گاهی برای هم سری به علامت احترام از دور تکون میدیم، ولی اگه ازم بپرسی که کیه و چه کاره است و چندتا بچه داره، جوابی برات ندارم. تعجب نکن!
اینجا این جوریه! به مرور عادت می کنی! هیچ کس کاری به کار اون یکی نداره و پیرامونش کنجکاوی نمی کنه!
با پوزخندی گفتم:
_ بگو زندانی ام دیگه!
سیروس با محبت گفت:
_ می دونم توی هایم شرایط سختی رو گذروندی، اما حوصله کن سعید جان. تو اینجا امانتی. اگه بلایی سرت بیاد، به عزیز چی بگم؟ فعلا هم که آقا جون داره مرتب برات پول می فرسته. دیگه چی می خوای؟
_ نمی فهمم! اگه قرار بود بیام اینجا زندانی باشم، اصلا واسهء چی اومدم؟
سیروس که فردی منطقی بود شانه ام را با محبت فشرد و گفت:
_ صبر داشته باش سعید جان. همه چیز به مرور درست میشه، اما تا اون موقع به حرفهام گوش کن.
لحنش آن قدر ملایم و گرم بود که ساکت نگاهش کردم. به ساعتش نگاه کرد و گفت:
_ من دیگه باید برم. تا وقتی که بر می گردم همین جا باش. در خانه را هم به روی کسی باز نکن. شب برات سورپریز دارم. از آنا و کریستوفر دعوت کردم بیان اینجا! امشب باید جشن بگیریم.
داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. ناباور گفتم:
_ تو که گفتی از زنت جدا شدی!
سیروس با لبخند گفت:
_ دروغ نگفتم.
بعد خندید و گفت:
_اینجا همه چیزش عجیبه سعید جان! به مرور عادت می کنی. حالا من و آنا دو تا دوستیم و رشتهء ارتباطمون هم کریستوفره!
هیجان زده پرسیدم:
_ کریستوفر چند سالشه؟
سیروس به عکسش روی شومینه اشاره کرد و گفت:
_ هفت سال. من اغلب پویا صداش می کنم، ولی آنا اصرار داره کریستوفر صداش کنم.
به خودم اجازه دادم و پرسیدم:
_ چرا از هم جدا شدید؟
سیروس مکث بلندی کرد. بلافاصله گفتم:
_ معذرت می خوام. انگار سوالم خیلی خصوصی بود.
با لبخندی زورکی گفت:
_ گاهی اوقات آدمها بعد از سالها زندگی به نتیجهء مشترکی می رسند که به درد هم نمی خورند. نه اینکه من یا آنا آدم های بدی باشیم، ما برای هم ساخته نشد بودیم، بنابراین دلیلی وجد نداشت که خودمون رو به هم تحمیل کنیم. گاهی می شنوم توی ایران زن و شوهرها سالها با هم کشمکش می کنند تا طلاق بگیرند، یا حتی خیلی هاشون بعد از آن همه کشمکش، دوباره با هم زیر یک سقف زندگی می کنند. اما اینجا برای روزهای خوش گذشته ارزش قائلند و ترجیح میدن با بحث و کشمکش های بی معنا خاطرات شیرین گذشته رو خراب نکنند. نه ما، اکثر طلاق ها در اینجا با همان ارامش ازدواج صورت می گیره و زن و شوهر تا سالها باز هم مثل دو تا دوست با هم معاشرت می کنند. علی الخصوص اگر بین شان پیوندی مثل کریستوفر باشه! شاید به نظرت غریب باشه! اما اینجا، بچه، اول بچهء مادره، بعد بچهء دولته، بعد بچهء پدر!
با دهان باز به حرفهای برادرم گوش می دادم. جدا که چقدر فرهنگ هر مملکت با ممالک دیگر متفاوت بود. در حالی که در دادگاههای ما زن ها و شوهرها برای گرفتن طلاق سرگردان بودند.آنجا مثل آب خوردن از هم جدا می شدند و عجیب تر اینکه باز هم با هم معاشرت می کردند!
سیروس که مرا ساکت دید گفت:
_ دوستی داشتم که از همسرش جدا شده بود و نه تنها با همسرش، بلکه با مردی هم که قرار بود با همسرش ازدواج کند معاشرت داشت. گفتم که! نباید تعجب کنی سعید جان، چنین چیزهایی اینجا تعریف شده است. آنا هم زن بدی نیست. امشب باهاش آشنا میشی. می گفت خوشحال میشه تو رو از نزدیک ببینه!
زبانم به کلی بند آمده بود. در حقیقت هضم خیلی از آن چیزها برایم کمی سخت بود و بعید می دانستم بقول سیروس روزی بتوانم آنها را به عنوان واقعیت بپذیرم.
***************************************
هفتهء اول اقامتم در خانه سیروس با دنیایی ازعجایب و شگفتی ها سپری شد. تلاش می کردم در کنار آموزش زبان آلمانی، محیط اطرافم را بهتر بشناسم. یکی از معمول ترین تفریحاتم در ساعات تنهایی قرار گرفتن کنار پنجره رو به خیابان و کنترل عبور و مرور مردم و ماشین ها بود، ولی دیری نگذشت که از انجام این کار هم خسته شدم. یکی از روزها که تنهایی تا مغز استخوانم کلافه ام کرده بود، وقتی مامور نظافت شهری برای بردن زباله ها آمده بود، به بهانهء خوردن قهوه با زبان دست و پا شکسته به داخل دعوتش کردم. این در حقیقت اولین تجربهء گفتگوی من به زبان آلمانی بعد از ماهها به شمار می آمد. بیچاره آن مرد! چقدر از سوالهای من تعجب کرده بود. به نظرم قدری هم ترسیده بود که مودبانه معذرت خواست و قبل از خوردن قهوه ترکم کرد. خودم هم بعدا از کاری که کردم پشیمان شدم، اما تقصیری نداشتم. پسری جوان و ایرانی بودم با روحیات شرقی که عزلت و تنهایی داشت دیوانه ام می کرد. انگار تازه داشتم معنی غربت را درک می فهمیدم، آن قدر که وقتی از ایران تلفن می زدند.، مثل بچه ها یکبند گریه می کردم. یکی از آخرین روزهای ژوئن در حالی که به شدت کلافه بودم، تصمیم گرفتم توی شهر گردش کنم. آن روز را خوب به خاطر دارم. لباس مرتبی پوشیدم و بعد از مدتها از خانه بیرون زدم. البته تا آن روز با برادرم به نقاط مختلف شهر رفته بودم، ولی اولا چون اغلب در شب بود، چیزی در ذهن نداشتم و در ثانی همیشه به همراه برادرم سوار اتومبیل بودم و نام خیابانها را نمی دانستم. طفلک سیروس هم تقصیری نداشت. آن قدر گرفتار بود که فقط شنبه، یکشنبه ها فرصت داشت به من و خواسته هایم بپردازد. تازه اکثر شنبه، یکشنبه ها هم یا مهمان داشت یا به مهمانی می رفت. البته به من هم برای رفتن به مهمانی اصرار می کرد، اما من تمایلی به همراهی نشان نمی دادم و وقتی هم مهمان داشت در اتاقم می ماندم.
آن روز بعد از اینکه از خانه خارج شدم ، هوا را با لذت به ریه کشیدم و همان طور که پیش می رفتم نام خیابانها را به خاطر می سپردم یا چیزی را به عنوان علامت در ذهنم ثبت می کردم تا هنگام برگشتن دچار مشکل نشوم. همه چیز برایم در روز تازگی داشت. حالت آدمی را داشتم که از کرهء دیگری پا به آنجا گذاشته! آدمها چنان بی اعتنا از کنار هم می گذشتند که گویی جز خودشان کسی را نمی دیدند و قتی که نگاه کنجکاو مرا متوجه خودشان می دیدند، بر سرعتشان می افزودند. گاهی مقابل ویترینها به تماشا می ایستادم و گاهی برای رفع خستگی بر روی اولین نیمکتی که می دیدم می نشستم. احساس خوبی داشتم. حسی شبیه استقلال! به نظرم آمد تا آن روز به خاطر حبس کردن خودم در خانه مرتکب گناه بزرگی شده ام. کمی که پیش رفتم تازه متوجه گذشت زمان شدم. چیزی به غروب نمانده بود، عن قریب سیروس به خانه برمی گشت. تصمیم گرفتم با کمک علامتهایی که در ذهن سپرده بودم به خانه برگردم، اما انگار مغزم قفل کرده بود. دایم دور خودم می چرخیدم و متاسفانه چیزی به یاد نمی آوردم. بعد از ساعتی بی هدف راه رفتن، از پلیس کمک خواستم و اسم خیابان محل سکونتم را تکرار کردم. آنها به سرعت مرا سوار اتومبیل کردند و به خیابان آیدینا بردند. قطعا برادرم تا ان موقع به خانه برگشته و حسابی نگران شده بود، زیرا وقتی از اتومبیل پلیس پیاده می شدم هوا کاملا تاریک شده بود. پلیس ها به محض دیدن برادرم، مدتی به سوال و جواب پرداختند و مدارک مرا طلب کردند و وقتی که از هویتم اطمینان حاصل کردند، با خوشرویی با من و برادرم دست دادند و رفتند. بعد از رفتن پلیس سیروس خیلی جدی به سرزنشم پرداخت. در واقع او به قدری عصبانی بود که نه تنها به من مهلت حرف زدن نمی داد، بلکه عجول و مسلسل وار با قاطعیت جمله ها را قطار می کرد.
_ خیال می کردم به حد کافی دربارهء زندگی در اینجا برایت توضیح داده ام. تو که بچه نیستی سعید. هیچ می دونی من وقتی اومدم خونه و دیدم نیستی چه حالی پیدا کردم؟ تو اصلا چطور تونستی من و خودت رو به درد سر بیندازی؟ هیچ می دونی اگه پلیس متقاعد نمی شد، چقدر باید دردسر می کشیدیم تا ثابت کنیم؟ اگه بلایی سرت می اومد چی؟ هیچ. وقتی داشتی از خونه بیرون می رفتی به این چیزها فکر کردی؟ اینجا اروپاست سعید. اروپا! ...
جملات آخرش را نمی شنیدم فقط حس می کردم یک آدم مکانیکی رو به رویم ایستاده و مثل یک نوار ضبط شده یک سری جملات تکراری را در مغزم فرو می کند. عصبی داد زدم:
_ بسه دیگه داداش! شما جوری حرف می زنید که انگار من آدم دست و پا چلفتی و بی مصرفی هستم. طوری رفتار می کنید که انگار مرتکب قتل شدم. به چه زبونی بگم؟ من هم آدمم! دیگه خسته شدم. شما یک مشت تئوری فرو کردین توی مغز من و از صبح تا غروب تنهام می گذارید میرین، بی اونکه براتون مهم باشه چی به سرم میاد و چه کار می کنم. امروز داشتم دیوونه می شدم. یک آن خیال کردم اگه از خونه نرم بیرون خفه میشم. دیگه حالم داره از اینجا به هم می خوره. حالم داره از خودم هم به هم می خوره ...
دیگر نتوانستم ادامه بدهم. یک آن به خودم آمدم که با چشمان خیس از اشک در آغوش برادرم بودم و او با محبت شانه ام را ماساژ می داد و می کوشید آرامم کند.
_ می دونم سعید جان. بحثی نیست که داری شرایط سختی رو می گذرونی. تو در ایران لااقل روزی چند ساعت می رفتی بیرون و حالا تو برزخی هستی که خیلی برات عذاب آوره. من هم که در این مدت برای تو برادر خوبی نبودم. دایم سرم به کار خودم بوده و بس. تقصیرمنه! باید بیشتر به تو می رسیدم. باید بیشتر درکت می کردم. باور کن من هم تحت فشارم. از این طرف کارم، از اون طرف تلفن های عزیز، برای اینکه بیشتر مواظبت باشم. خودت که عزیز رو می شناسی. خدا نکنه که یک تار مو از سرت کم بشه! آسمون رو به زمین می دوزه! شاید باور نکنی خود من بعد از این همه سال، هنوز هم گاهی اوقات خیال می کنم سایه اش روی زندگی ام پهنه!
میان گریه گفتم:
_ عزیز چه می دونه من اینجا چه وضعی دارم؟ اون هنوز خیال می کنه که من بچه ام. داداش! من از این همه باید و نباید، و، بکن و نکن خسته شدم. دلم نمی خواد صبح تا غروب کنج خونه بخوابم. می خوام برم بیرون. برم سرکار. می خوام مفید باشم. نه اینکه مثل یک دسته علف هرز قد بکشم و برم بالا. کم کم دارم خیالاتی میشم. به نظرم انگار افسرده شدم.
سیروس با محبتی برادرانه گفت:
_ بس کن سعید! هیچ می دونی اگه کسی توی این شرایط تو رو ببینه درباره ات چی فکر می کنه؟ تو دیگه واسه خودت مردی شدی. نباید میدون رو این قدر زود خالی کنی!
ناگهان به یاد ایران افتادم. به یاد عزیز و سیما و الهام. به یاد آقا جان. چند بار خیلی خصوصی حال الهام را از سیما پرسیده بودم، اما با این حال، حاضر بودم زندگی ام را بدهم تا یکبار دیگر صدایش را بشنوم. نمی دانم او چقدر به یاد من می افتاد، ولی من اکثر شبها تا ساعتها با عکسش خلوت می کردم. به یاد کیان و لودگی هایش می افتادم و ناخودآگاه خنده ام می گرفت. چقدر دلم برایش تنگ شده بود.
از سیروس معذرت خواستم و به اتاقم رفتم. هوس کرده بودم تنها باشم. حال غریبی داشتم انگار درست میان زمین و آسمان معلق بودم.
****************************
بعد از آن اتفاق، سیروس سعی می کرد بیشتر از معمول مرا به گردش ببرد و ضمن با خیابانها و نقاط مهم شهر، از جمله ایستگاه مترو یا به قول آلمانی ها، اوبان«oban» آشنا کند، تا چناچه لازم شد تنها از خانه خارج شوم، مثل بار قبل گم نشوم. حدود هفت ماه بعد، توسط یکی از دوستان برادرم، برای کار به یک اغذیه فروشی سیار معرفی شدم. برادرم چندان موافق شغلم نبود و می کوشید منصرفم کند اما من که از خانه نشینی خسته شده بودم، از پیشنهاد دوست برادرم استقبال کردم. محل کار من در یکی از خیابانهای اصلی هامبورگ بود. در آنجا کانتینرهایی وجود داشت که افراد از شهرداری اجاره می کردند و با فروختن غذاهای سبک یا سرد امرار معاش می کردند. کانتینری که من در آن مشغول به کار شدم، رشن«shenoR» نام داشت و توسط شخصی بنام رشن اداره می شد، مردی دو رگه که از مادر آلمانی و از پدر لهستانی بود. ولی با این وصف، شخصیت گرم و مهربانی داشت و به من تا مسلط شدن به کار کمک زیادی کرد. کار من از ساعت نه صبح آغاز می شد و تا حوالی یازده شب ادامه داشت. درآمدش کاملا کفاف خرج و مخارجم را می داد. به نحوی که پس از گذشت هشت ماه، به آقا جان پیغام دادم دیگر به پولی که برایم می فرستد نیازی ندارم. پس از اینکه کاملا به زبان آلمانی مسلط شدم به اصرار مادرم تصمیم به ادامهء تحصیل گرفتم. آن زمان در حدود یک سال و نیم از اقامتم در آلمان می گذشت. پدرم مدارکم را برایم پست کرد و من به زودی تحصیلاتم را در دانشکدهء فنی فرانکفورت، در رشتهء مکانیک، شاخهء طراحی خودرو، از سر گرفتم.
**********************************
فصل13
بندر هامبورگ، به بندر انبار فرش شهرت داشت که این انبارها را به نام هافن می شناختند و من که در دوران نوجوانی هنگام تعطیلات تابستان به توصیهء پدرم نزد فرش فروشی معتبری می رفتم و با این کار تا حدودی آشنا بودم، دیری نگذشت که به فکر خرید فرش دست دوم از هافن و ترمیم و فروختن آنها به فرش فروشهای ایرانی مقیم آلمان افتادم. اوایل فعالیت سطحی و محدودی داشتم، اما رفته رفته به کارم وسعت دادم و توانستم به دلیل خوش حسابی با عده ای از انباردارها ارتباط نزدیک تری برقرار کنم و به واسطهء شغلم به دیگر نقاط اروپا سفر کنم. انگار تازه داشتم معنای دور اندیشی آقا جان را درک می کردم. او همیشه در تعطیلات تابستان تشویقمان می کرد حرفه ای را دنبال کنیم و بیاموزیم، اما آن زمان، من هیچ وقت نمی فهمیدم با وجود وضعیت مالی خوبی که آقا جان داشت، چه اصراری به انجام این کار بود و حالا در غربت یواش یواش به عمق حرفهایش پی می بردم. مدتی بعد، نه تنها اتومبیل نسبتا خوبی خریدم، بلکه به همراه دو تن از همکلاسی هایم خانه ای اجاره کردم، و از برادرم جدا شدم. خانه ای که اجاره کرده بودیم در محلهء سطح بالایی نبود، اما برای سه نفر جوان، به سن ما، رضایت بخش و کافی به نظر می رسید. خانهء ما در محله در خیابان کلسمن واقع شده بود و همخانه های من عبارت بودند از «ادی» که جوانی ایرانی بود و« هریش » که اصلیتش آلمانی بود. ما سه نفر در اندک زمانی به دوستانی نزدیکی مبدل شدیم و این در بهبود روحیات من بی تاثیر نبود. ما حتی در تفریحات روزهای تعطیل در کنار هم بودیم. با هم به سینما، پارک ، استخر و دیدن مسابقات فوتبال، کاباره یا دیسکو می رفتیم، ولی به هر حال بهترین اوقاتمان در دانشگاه سپری می شد. هر روز با مترو، در کمتر از دو ساعت، به فرانکفورت می رفتیم و ساعات به یاد ماندنی را در دانشگاه سپری می کردیم.
************************
با ادی سرگرم سر و کله زدن برای تهیهء شام بودم که هریش گفت تلفن از ایران دارم و می خواهند با من صحبت کنند. داشتم از خوشحالی بال در می آوردم. فکر کردم صدای آقا جون یا عزیز را خواهم شنید، ولی از شنیدن صدای کیان، آن قدر ذوق زده شدم که تقریبا جیغ زدم:
_ کیان خودتی؟
با لودگی خاص خودش جواب داد:
_ نه! پسر خاله است!
صدایش را میان یک میلیون آدم می شناختم. از خوشحالی زبانم بند آمده بود. به شوخی گفت:
_ هر چی چشمهامون رو می مالیدیم، گفتیم زنگ می زنی خبری نشد، عاقبت مارو از رو بردی. هر کی میره خارج این قدر بی معرفت و بی مرام میشه؟
خندیدم و گفتم:
_ هنوز هم زبانت مثل نیش عقربه؟ زهرمارمون نکن، بعد از چند وقت که صداتو رو شنیدم.
_ روت رو برم هی! دست پیش بگیر پس نیفتی!
_ به جون خودت من همیشه یادت می کنم. منتهی آن قدر کار سرم ریخته که بعضی وقتها اسم خودم هم یادم میره!
_ صدات که غیر از این میگه! خلاصه هر شب ... می زنی تو رگ و با رفقا میری کیف و حال! الهی کوفتت بشه!
از لحنش خنده ام گرفت، گفتم:
_ به خدا این جورها هم نیست. اینجا باید از صبح تا شب جون بکنی! شماره رو از عزیز گرفتی؟
_ آره! گفتم بگذار با چوب بی صدا بزنمش!
_ حالت چطوره؟ بقیه چطورند؟
_ همه خوبند. تو چی؟ اوضاع رو به راست! مامانت می گفت داری غلط های زیادی می کنی و درس می خونی!
_ ای بابا دست بردار کیان، تو هم که شنیدم یکی از بهترین رشته های دانشگاه تهران قبول شدی.
_ پس همچین بی خبر هم نیستی از ما! مرده شور برده، من باید از اینجا بهت زنگ بزنم؟ آدم نیستی هر چند وقت یکبار سراغی از رفقای قدیمی بگیری؟
_ راست میگی! بگذار به حساب گرفتاریهام. هیچ کس نمی دونه تو این دو سال چی به من گذشته!
_ تو غلط کردی! حاجی که مرتب برات پول می فرستاد و تو هم کیف و حال می کردی.
_ کیان به قرآن، آواز دهل شنیدن از دور خوش است.
_ حالا زبانت رو کامل کردی؟
_ ای بد نیست!
_ یک کم بلغور کن ببینم؟
_بابا دست بردار. تو هم مارو گرفتی ها!
_ ای بابا کی بود گوشی رو برداشت؟
_ یکی از رفقاست. با هم زندگی می کنیم. بهتر از خودت نباشه. بچهء خوبیه.
_ بله دیگه سرت شلوغه که یادی از فقیر فقرا نمی کنی!
_ به خدا اگه بگم باور نمی کنی. از عزیز بپرس. چند بار سراغت رو گرفتم. حتی یکی دو بار می خواستم بهت تلفن کنم، اما روم نشد.
_ تو این قدر کم رو بودی و ما نمی دونستیم؟! دست بردار سعید. بگو ترسیدم بار سوغاتی هام سنگین بشه!
_ گم شو! من همچین آدمی هستم؟ باور کن توی ذهنم بود که برات یک شلوار خوشگل بفرستم.
_ حتما عین اون شلوار نیمداره که واسه سهیل فرستادی! آره؟
خنده ام گرفت.
_ کی؟ من؟ بابا اون شلوار خارجی اصله!
_ تو غلط کردی! معلوم نیست از کدوم گورستونی که جنس های حراجی بنجل داشتند خریدی و فرستادی واسه بچه، به عنوان جنس نوی خارجی!
میان خنده گفتم:
_ حیا کن کیان. حالا اگه کسی ندونه خیال می کنه تو داری جدی میگی! خودت بگو، چی دوست داری واست بفرستم؟
_ اونی که نفرسته!
_ تو بگو، کاریت نباشه! امشب آن قدر شارژم کردی که حاضرم برات جون بدم.
_ جونت مال خودت! فکر می کنم، دفعه دیگه پوست از سرت می کنم.
یاد الهام تمام بدنم را داغ کرد، ولی کوشیدم خونسرد باشم.
_ بقیه چطورند؟
برای خودم این سوال هزار معنا داشت. کیان گفت:
_ همه خوبند. خیلی هم بهت سلام می رسونند.
یکی یکی شروع کردم به اسم بردن و در عین حال به عکس الهام روی میز خیره ماندم.
_ مادرت، بابات، داداش ها ...
بیشتر نتوانستم پیش بروم. کیان که از دل من خبر نداشت با آرامش گفت:
_ مامانم که خوبه، بابام هم طبق معمول در چارچوب قانون و قواعد خودش زندگی می کنه. داداش هام، ای! بد نیستند.
از اصل کاری حرفی نزد. کمی خودم را پیچاندم تا سوال کنم. به نظرم ده سال طول کشید تا بگوید:
_ الهام هم، داره خودکشی می کنه واسه کنکور! خیال می کنه لیسانس بگیره فتح می کنه!
باقی حرفها را نمی شنیدم. چقدر مشغلهء زندگی در اروپا مرا از فکر و خیال او دور کرده بود. انگار دوباره یک حس دیر آشنا به وجودم برگشته بود. کیان پرسید:
_ حالا چرا از خانه سیروس اومدی بیرون؟
صادقانه گفتم:
_ نمی خواستم سر بارش باشم. می خواستم مستقل باشم.
خندید و گفت:
_ برو! خودت رو رنگ کن! بگو این جوری آزاد ترم که هر غلطی می خوام بکنم...
خودم هم خنده ام گرفت.
_ ای بابا تو هم انگار منو نمی شناسی! از اون گذشته، سیروس سالهاست که توی آلمانه و من باهاش کاملا راحت بودم.
_ حتی وقتی آمارت رو به عزیزت می داد؟
باز هم خنده ام گرفت.
_ حالا چی به تو می رسه که گزک از من بگیری!؟
_ آخ چه حالی می داد می اومدم اون جا و می شدم میرغضبت! آخه رواست ما اینجا از ترس خدمت مثل خر درس بخونیم و بریم دانشگاه، اون وقت تو ول بچرخی و کیف کنی؟
با به یاد آوردن عبور معجزه آسایمان از مرز گفتم:
_ واسه رسیدن به اینجا روزها و شبهایی رو گذروندم که وحشتناک تر از ده دفعه خدمت رفتن بود. باید بعدا مفصل برات تعریف کنم.
_ آره! همون بعدا بگو! باز تلفن مفت دیدی؟
میان خنده گفتم:
_ آن قدر تلفن می زنم که اشکت در بیاد!
_ از شوخی گذشته مراقب خودت باش، زیاده روی نکنی! در ضمن نگران عزیزت نباش هفته ای یکی دو بار بهش سر می زنم.
_ قربون مرامت! ان شاالله یک روزی بتوانم جبران کنم.
_ حالا فعلا تو اون سر کوهی و ما این سر کوه. وعدهء سر خرمن نده!
_ چه می دونی فردا چه اتفاقی می افته؟ شاید یک روز باز هم برگشتم ایران.
دوباره یاد الهام افتادم. البته از طریق سیما احوالش را می پرسیدم اما تلفن کیان برایم حال و هوای دیگری داشت. مثل نسیم لطیفی بود سوغات بوی یار! نمی دانم چرا دایم حس می کردم الهام همان نزدیکی هاست؟ جدا تا آن شب نمی دانستم چقدر دلتنگ شنیدن صدایش هستم.
****************
کریسمس سومین سالی که در هامبورگ اقامت داشتم، یکی از به یادماندنی ترین روزهای عمرم بود، چون عزیز و آقا جان به دیدنمان آمدند و سارا و سیامک هم به بهانهء دیدن آنها به آلمان آمدند و ما دوباره بعد از مدتها گرد هم جمع شدیم. چقدر آن روزها که در منزل سیروس جمع بودیم بابت شوخ طبعی آقا جان می خندیدیم. بیچاره عزیز چقدر از لحظه ای که ما را در فرودگاه دید اشک ریخت. من و سیروس کوشیدیم طی آن چند روز آنها را به نقاط دیدنی شهر ببریم ولی طبیعت سرمایی آقا جان در آن فصل سال نمی گذاشت. چقدر جای سیما و سهیل، آن روزها خالی بود. ساعتها مثل پسر بچه ای خردسال سر بر زانوان عزیز می گذاشتم و نوازش سر انگشتان پر مهرش را با همهء وجودم حس می کردم و چه قدر هم توسط بقیه مسخره می شدم. ولی حقیقت آن بود که من از خواهر و برادرانم احساساتی تر بودم، چه اگر غیر از این بود، باید بعد از گذشت دو سال و اندی به زندگی در اروپا خو می گرفتم. اما باز هم اتفاق می افتاد که بعد از گذشت این مدت به محض شنیدن صدایی آشنا از ایران، بغض گلویم را می فشرد و ناخودآگاه سرازیر می شد. هیچ وقت اولین سال نوی دور از ایران را فراموش نمی کنم. من و سیروس کنار سفرهء مختصر هفت سین نشسته بودیم که عزیز تلفن زد. سیروس چند دقیقه با عزیز و بقیه صحبت کرد، اما وقتی نوبت به من رسید، از شدت بغضی که در گلو داشتم، زبانم بند آمده بود و اشک همان طور بی اراده از چشمانم فرو می چکید، آن قدر حالم نامساعد بود که از عزیز معذرت خواستم و سیروس به جای من قول داد فردا تماس بگیرم، اما فردای آن روز هم حالی بهتر از روز گذشته نداشتم و به محض شنیدن صدای عزیز، به یاد سال تحویل در ایران افتادم و جز چند کلمه نتوانستم به زبان بیاورم. در واقع من داشتم تاوان دوری از وطن را، خیلی سنگین تر از آنچه که باید، پس می دادم.
*******************************
فصل 14
بعد از آخرین باری که کیات تماس گرفت، هر چند وقت یکبار، به امید شنیدن صدای الهام و به بهانهء صحبت با کیان، به منزل آقای کیمیایی تلفن می زدم و هر با با برقراری ارتباط، دعا می کردم الهام خودش گوشی را بر دارد، ولی مشکل این بود که نمی دانستم الهام حدودا چه ساعتی خانه است، که البته دانستن این موضوع هم برای من از طریق سیما کار سختی نبود. از این رو تلاش می کردم غروب به بعد زنگ بزنم. نمی دانم چندمین با بود، ولی درست زمانی که ناامید ناامید بودم، بعد از مدتها صدا، صدای خودش بود. نرم و گرم و آرام. صدای او را میان یک میلیون آدم تشخیص می دادم. فقط او بود که با آن لحن می توانست بگوید:« بله؟ بفرمایید ...»
صدای ضربان قلبم را می شنیدم، کم کم داشت ناامید می شد.
_ حرف نمی زنید؟
انگار دنبالم کرده بودند که آن طور بی مقدمه گفتم:
_ الهام! سعیدم.
حالا او بود که حرف نمی زد. صدایم آشکارا می لرزید.
_ گوشی دستته؟ الو؟ الهام ...
_نفس هایم به شماره افتاده بود. بیتاب گفتم:
_ الهام! خودتی؟
صدایش لرزان و مرتعش، اما حساب شده بود:
_ حال شما چطوره آقا سعید؟
آقا سعید؟ از کی برایش آن قدر بیگانه شده بودم؟ انگار حواسم درست کار نمی کرد اما او به کمکم آمد و گفت:
_ همه خوبند! ممنون!
این جمله نوعی علامت بود. شاید علامت به خاطر شرایط نامناسب گفتگو یا حضور سایرین!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_ فهمیدم عزیز من. شنیدن صدات هم غنیمته! دوستت دارم الهام!
جوابش هم همان قدر حساب شده بود:
_ تشکر! همیشه جویای احوالتون هستم!
از پشت تلفن بوسیدمش و گفتم:
_ جون سعید لااقل شبها که تلفن می زنم، خودت گوشی رو بردار. من رو نصف عمر کردی.
صدایش می لرزید. انگار بیشتر از آن نمی توانست صحبت کند.
_ کیان؟ بله. چند لحظه گوشی!
عجولانه گفنم:
_ حالا نه عشق من! لااقل واسه چند دقیقه به من گوش کن. اینجا امروز « ولن تاینه » روز عشق. همه به کسی که دوستش دارن هدیه میدن. به سیما میگم چهل تا شاخه گل سرخ برات بگیره. ازش قبول کن.
آرام گفت:
_ممنون! من خداحافظی می کنم.
با عجله گفتم:
_ هنوز سر قرارتی؟
یکدفعه صدای کیان توی گوشم پپیچید:
_ تو چی؟
قلبم ریخت. تقریبا لال شده بودم. چقدر از حرفهای ما را شنیده بود؟ لحنش که چیز دیگری می گفت. مثل همیشه شوخ بود و سرحال! با صدای بلند خندید و گفت:
_ الو؟ قطع شد؟
با صدای لرزانی گفتم:
_ سلام.
به شوخی گفت:
_ هیچ معلومه با کی هستی؟
نفسم را رها کردم و به دروغ گفتم:
_ با یکی از بچه ها بودم. حالت چطوره؟
_ تو که باید بهتر باشی! چه عجب!
_ بابا تو دیگه کی هستی؟ من دو هفته پیش بهت زنگ زدم. نمکم شورت کنه!
_ داره یک چیزهایی یادم میاد! حالا چی شده یاد فقیر فقرا افتادی؟
خندیدم و به شوخی گفتم:
_ چه می دونی؟ شاید کارم پیشت گیره! وقتی زنگ نمی زنم لیچار بارم می کنی وقتی هم زنگ می زنم کلفت و باریک میگی، بالاخره به چه سازت برقصم:
خندید و گفت:
_ تو همون دیسکو که می رقصی کافیه؟
خنده ام گرفت.
_ خیال می کنی همه مثل تو بیکارند؟ اینجا صبح تا شب باید جون بکنی!
_ چشمت کور، می خواستی نری! کارت دعوت که نداده بودند!
با لحنی حسرت بار به یاد گذشته گفتم:
_ آره والله! آواز دهل شنیدن از دور خوش است.
با حالتی میان شوخی و جدی گفت:
_ اگه دم دستم بودی خفه ات می کردم. چطور هر وقت به من زنگ می زنی یاد ناله هات می افتی؟ مرتیکه! از سر شب تا صبح تو دیسکو با دخترهای خوشگل خوش می گذرونی، به ما که میرسی فیلم بازی می کنی؟
با خنده گفتم:
_ خاک بر سرت که از هر چیزی فقط به بخش های منفی اش فکر می کنی! الاغ هیچ جا وطن نمیشه!
_ پاشو جمع کن ببینم بابا! شعار نده! حالا اینجا بودی می خواستی چه غلطی کنی؟ تو اگه خودت رو می کشتی ، فوقش یه دیپلم کوفتی می گرفتی!
_ مرده شورت ببرند! این قدر من به نظرت خنگ بودم؟ انگار یادت رفته سر امتحان چقدر لایی می کشیدی!
_ می بینی که! الان توی یکی از معتبرترین دانشگاههای تهران درس می خونم!
_ خانواده چطورند؟
_ همه سلام می رسونند. تهران هم امن وامانه! حداقل دیگه شبها سر آسوده می گذاریم روی بالین.
_ آره مامانم می گفت حمله های شبانه تموم شده!
_ خب تو تعریف کن ببینم.
_ از چی؟
_ از جاهای خوبش!
_ باز زدی جاده خاکی؟ ببینم، هدیهء من به دستت رسید؟
_ تو جدا چطور روت میشه درباره اش با من حرف بزنی؟ چشم و چراغ بازار رو کور کردی! احمق این همه مدت با من بودی سایز من رو نمی دونی؟ اون چه پیرهنی بود فرستادی؟ دکمه هاش بسته نمی شد! دادمش به کامی!
با تعجب گفتم:
_ با خودت چیکار کردی؟ تو که سایز من بودی!
خندید و گفت:
_ یعنی میخوای بگی، تو هنوز با خوردن اون کوفت و زهرمارها، همون اندازه ای؟
گفتم:
_ خاک بر سرت! من کی اهل کوفت و زهرمار بودم؟ حالا هر کی ندونه میگه من آخر پدر سوخته بازی بودم!
_ ببخشید بچهء خوب! اگه یکبار دیگه همچین چیزهایی واسم بفرستی از پشت تلفن خفه ات می کنم. مرتیکه ی وطن فروش!
از خنده مرده بودم. به زحمت گفتم:
_ بابا اینجا لباس های تنگ مده!
_ گم شو! قرتی شده پدر صلواتی! حالا خوبه تا چند وقت پیش آب دماغت تا پر شالت آویزون بود.
با خنده گفتم:
_ تا من باشم دیگه این قدر زود به زود زنگ نزنم.
_ همین رو بگو! نه به اون موقع که ماه به ماه از خودت خبر نمی دادی، نه به حالا، بچه اگه پولت مفته، بفرست ما خرجش کنیم.
نمی دانست دلم جای دیگر است! به شوخی گفتم:
_ می دونم دلت برام پر می زنه خدا را چه دیدی؟
_ ما که توی خواب هم اون جارو نمی بینیم، تو هم اگه پات برسه به فرودگاه به خواب ابدی میری! پس واسهء من روزه شب جمعه نخون! همون جا سنگین و رنگین تری! این قدر هم مارو هوایی نکن رفیق!
حق با او بود. کم کم وطن داشت برایم رویای دور از دسترس می شد. کاملا جدی گفتم:
_ می دونی کیان، مشکل من اینه که بعد از گذشت دو سال سه ، چهار ماه، هنوز هم نتونستم اون جارو فراموش کنم. باور کن گاهی وقتها، همون طور که توی کوچه پس کوچه های اینجا قدم می زنم، کوچه مون رو تصور می کنم با تمام خاطراتی که پشت سر گذاشتم و این درد کوچکی نیست، کیان!
با خنده گفت:
_ بسه! بسه! اشکم رو در آوردی! دو دقیقهء دیگه صبر کنم، سخنرانی ات رو در باب خاک وطن شروع می کنی! آخه تو چه مرگته؟ خواهر و دو تا از برادرات که اون جا هستند! هر وقت هم اراده کنی مامان و بابات میان دیدنت!
واقعا او چه می دانست؟ آیا او هرگز عاشق شده بود؟ یکدفعه قلبم اشوب شد! کاش کیان تا این اندازه همه چیز را به شوخی نمی گرفت! این هم بخشی از بدبختی من بود که می باید در غربت و دوری از بزرگترین عشق زندگی ام، می سوختم و می ساختم. مثلا روز عشاق یا ولنتاین «entainelaV» بود. بی مقدمه با کیان خداحافظی کردم و فورا قطع کردم. من کجای دنیا ایستاده بودم؟
ادی گفت:
_ چته رفیق؟ شام حاضره!
هریش همان طور که میز را می چید گفت:
_ اخلاقش مثل دریاست. یک وقت آرومه، یک وقت طوفانی!
آلمانی خونگرمی بود. به زحمت لبخند زدم و گفتم:
_ من میل ندارم بچه ها!
ادی به عکس الهام اشاره کرد و گفت:
_ گفتی باید بهش تبریک بگی!
زمزمه کردم:
_ اون باید بدونه که من چقدر دوستش دارم!
ادی شانه ام را فشرد و حرفی نزد. تاب قرار گرفتن در آن حال و هوا را نداشتم. هریش و ادی با خنده و شوخی شام می خوردند. به بهانهء هواخوری از خانه خارج شدم و ساعتها پیاده روی کردم.
*******************
سیما با تعجب از پشت تلفن حرفم را قطع کرد و پرسید:
_ حالا چرا چهل تا شاخه؟
دلیلش برای خودم هم روشن نبود. جدا چه علتی داشت؟ مستاصل گفتم:
_ نمی دونم. همین جوری!
سیما پرسید:
_ اگر دلیلش رو پرسید یا خونواده اش ازش بپرسند؟
بی حوصله گفتم:
_ چه می دونم! بگو به خونواده اش بگه تو بهش دادی!
سیما با بدجنسی گفت:
_ ای مارمولک! پس قرارمدارت رو گذاشتی!
با کنجکاوی پرسیدم:
_ اون این روزها چه کار می کنه؟
سیماگفت:
_ شکر خدا! مطمئنا حالش از تو بهتره! مصمم درس می خونه!
پرسیدم:
_ چیزی دربارهء من می پرسه؟
سیما با صداقت گفت:
_ اگه منظورت افکارشه، من بی اطلاعم. ولی اگه فرصتی پیش بیاد سراغت رو می گیره!
حرفش در لفافه بود. با حالتی دقیق تر گفتم:
_ چرا پس پرده حرف می زنی؟
سیما مکثی کرد و گفت:
_ ببین سعید جان، به نظر من، اون از تو واقع بین تره! تو دیگه زیادی رویایی هستی!
پرسیدم:
_ منظورت چیه؟
سیما گفت:
_ اون فکر می کنه نباید روی این علایق، حساب جدی باز کنه، چون تو که برگشتنت غیر ممکنه، اون هم که تک دختره و خونواده اش محاله با دوری اش موافقت کنند. به خصوص آقای کیمیایی. تو هم اگه یک ذره منطقی باشی، بایذ سعی کنی که با احساساتش بازی نکنی!
عصبی گفتم:
_ با احساساتش بازی نکنم؟ مقصودت چیه؟ وقتی تو درباره من این جوری فکر کنی، من از بقیه چه توقعی دارم؟
سیما با ملایمت گفت:
_ باز دوباره آمپر چسبوندی؟ برادر من، دو دو تا، میشه چهار تا! چرا بیخود میخوای دختر مردم رو امیدوار کنی؟
_ واقعا که! نمی دونم تو من رو چه جوری شناختی، تا حال خیال می کردم تو بیشتر از هر کسی به روحیات من آشنایی!
سیما گفت:
_ اتفاقا چون دقیقا می شناسمت، رک و پوست کنده باهات حرف زدم. آخه چرا می خوای خودت رو گول بزنی؟ آدم باید واقع بین باشه، آخه فایدهء این علاقه چیه؟
با تحکم گفتم:
_ نکنه فکر می کنی علاقهء من یک علاقه کودکانه است؟ بگذار راحتت کنم سیما، من به هر ترتیبی شده الهام رو به دست میارم.
سیما میان خنده گفت:
_ اوه! اوه! چه هیجان انگیز! باید به الهام بگم، سوپرمن جوان! حتما سوار یک اسب سفید هم میای!
حال و حوصلهء یکی به دو نداشتم. مختصر گفتم:
_ تو فقط کاری رو که گفتم بکن.
سیما با تردید گفت:
_ اما من باز هم میگم کار درستی نیست. تو الان الاغی!
وقتی مرا ساکت و کلافه دید. گفت:
_ چهل شاخه زیاد نیست؟ خیلیه ها!
گفتم:
_ فقط تاکید می کنم که یادت نره! بهش بگو لااقل برام نامه بنویسه! بهش بگو فکر نمی کردم به این زودی قول و قرارمون رو از یاد ببره! باز هم وفای مردها!
سیما گفت:
_ من نمی تونم مجبورش کنم مثل تو خیال پرداز و رویایی باشه! الهام دختر عاقلیه، با این وجود، پیغامت رو بهش میدم.
انگار با حرفهای سیما، بعد از مدتها، آن آتش زیر خاکستر باز هم شعله ور شده بود.
************************
فصل 15
در سایهء تلاش و پشتکار، بعد از مدتی نه چندان طولانی، توانستم از طریق خرید و فروش فرش، آپارتمان مستقلی در هامبورگ بخرم و از دوستانم جدا شوم، ولی کماکان به رغم فعالیت و مشغلهء زیاد، برای دوری از وطن دلتنگ بودم و دوری از خانواده و به ویژه الهام، به این دلتنگی عمیقا دامن می زد. حالا یکی از مهم ترین اهدافم رسیدن به الهام بود. البته خواهرم سیما خیلی تلاش می کرد به نوعی متقاعدم کند که امید عبثی دارم، اما من حتی در خواب و خیال هم با او بودم. در واقع فکر کردن به او مثل سرکشیدن جرعه ای سرکهء داغ بود. نمی دانم! شاید هم به دلیل وجود چنین خلا سنگینی بود که تابستان آن سال درگیر ماجرای عاشقانهء تازه ای شدم.
اسمش« هلنا » بود، یک دختر موبور رومانیایی. آرام، خونگرم و دلنشین بود و با آن لبخند همیشگی نمکینش به طرز عجیبی مرا به یاد الهام می انداخت. در واقع من او را دورادور در دانشکده می شناختم، ولی بعدا در پارتی دوستانه ای که تا مدتها زندگی بی روحم را دستخوش تحول کرد، به هم رسما معرفی شدیم.
هنوز آن شب را به یاد دارم. تا پاسی از نیمه شب گذشته، خوش گذراندیم و بعد نفهمیدم چطور شد که اصرار کردم او را برسانم. زمانی به خود آمدم که در کنار او توی ماشین رانندگی می کردم. نمی دانم! شاید هم به نوعی، به آن

تحول نیاز داشتم که آن طور عجولانه از آن استقبال کردم.در راه،از میان حرف هایش،دانستم برای ادامه ی تحصیل به المان امده و تنها زندگی می کندو برای گذران زندگی و هزینه ی تحصیل در یک رستوران به کار مشغول است. به نظرم دختره ساده ای امد. وقتی به خانه اش رسیدیم از من دعوت کرد که شب را در خانه ی او بگذرانم و من به واسطه ی همان شرم شرقی دعوتش را بی معطلی رد کردم ونه تنها او را در دریایی از تعجب،بی هیچ توضیحی رها کردم، بلکه در راه خانه ام و حتی در خانه،تا پاسی از شب خودم را ملامت کردم.در حقیقت توضیح قانع کننده ای برای رفتارم نداشتم و هر وقت چشمم به عکس الهام می افتاد عذاب وجدانی ازار دهنده سر تاسر وجودم را فرا می گرفت. حس می کردم مرتکب خیانت شده ام و از این بابت حالت ناخوشایندی داشتم، به نحوی که برای اولین بار در آن مدت، قرص مسکن بلعیدم و تلاش کردم بخوابم، ولی دایم به یادقول و قرارم با الهام می افتادم. تمام بدنم خیس عرق بودوتا مغزه استخوانم گر گرفته بود.از طرف دیگر به یاد هلنا و آن صورت متعجب می افتادم و فکر می کردم در باره ام چه فکری می کند؟حتی یادم نمی آمد خداحافظی درستی کرده باشم. شایدهم به نظرش آدم سبک مغزی آمده بودم!گویا آن شب برای لحظه ای از یاد برده بودم انجا اروپاست ودعوت نا بهنگام من از زنی بیگانه، برای همراهی تا خانه ، معنای متفاوتی می دهد.بارها و بارها خودم را به خاطر حماقتی که مرتکب شده بودم سرزنش کردم. بی تردید عکس العمل اخر شب من در فرهنگ اروپایی نوعی بی ادبی به شمار می امد و کمترین وظیفه ام به سببنا متعادل بودن رفتارم. دادن توضیحی قانع کننده به هلنا بود.
*******************************************
فردای آن شب در رفتن به دانشکده و رویارویی با هلنا مردد بودم. درست مثل پسر بچه های عجول احساساتی برخورد کرده بودم و از این بابت احساس ناخوشایندی داشتم. به محض اینکه وارد دانشکده شدم هریش با لبخند معنی داری جلو آمد و به شوخی گفت:
_کسری خواب داری رفیق؟
دقیقا متوجه منظورش شدم ،ولی خودم را به آن راه زدم وگفتم:
_منظورت چیه؟
با دقت به صورتم خیره شد وگفت:
_چشمات بد جوری پف کرده!
بعد با خنده پرسید:
_دیشب خوش گذشت؟
صورتم از شرم گر گرفت.هیچ وقت نفهمیدم اروپایی ها چطور می توانند در برخورد با چنین مسایلی، ان قدر صریح وبی پرده باشند،انگار که قضیه ی پیش پا افتاده ای مثل قدم زدن است!! با احتیاط اطرافم را از نظر گذراندم. هریش با لحن معنی داری گفت:
_هنوز نیومده! غلط نکنم خواب مونده!
انگار یک سطل اب سرد رود تنم ریختند،ولی حرفی نزدم،هریش با پرویی گفت:
_خیال می کردم با هم باشید.....
داشتم از کوره در می رفتم، اما با ملایمتی ساختگی گفتم:
_گوش کن! من دیشب اون رو رسوندم خونه اش،بعد هم برگشتم خونه ی خودم!
تقریبا با دهان باز به صورتم خیره ماند ومن در حالی که از خیره شدن در چشمایش فرار می کردم. برای عوض کردن موضوع گفتگو پرسیدم:
_پس ادی کجاست؟
مختصر گفت:
_خسته بود نتونست بیاد؟
بعد، بی مقدمه برگشت به موضوع قبلی!
_خدای من! داری شوخی می کنی؟
با خونسردی گفتم:
_نه! کاملا جدی گفتم!
تقریبا عصبی گفت:
_احمق بی شعور، مثل عقاب اون رو از ما قاپ زدی که فقط ببری برسونیش؟!
خنده ام گرفت. داشت منفجر می شد. از خشم صورت سفیدش پر از لکه ی قرمز شده بود وبا ان موهای بی حالت خرمایی ظاهر خنده داری به خود گرفته بود. با آرامش گفتم:
_ما شرقی ها یک مثل داریم که میگه..........
حرفم را قطع کرد و با عصبانیت آشکاری که تلاشی برای پنهان کردنش نداشت گفت:
_مردشورخودت، فرهنگ،رسوم وضرب المثل هات رو ببره! بی شعور کودن، من تقریبا دو هفته جون کندم تا از طریق یکی از بچه ها راضی اش کردم بیاد به اون مهمونی، اون وقت تو مثل یک دیوونه ی احمق......نه نه ! لابد داری شوخی می کنی! از خنده هات پیداست!
میان خنده گفتم:
_هری، به چی قسم بخورم که حرف هام رو باور کنی؟
هریش داد زد:
_فقط همین رو داری به من بگی؟
خونسرد گفتم:
_نه! یک چیزه دیگه هم هست، خودت من رو می شناسی! من همچین آدمی نیستم!
تقریبا کلافه شده بود. دوباره داد زد:
_ تو اصلا آدم نیستی!نمی فهمم اگر عرضه نداشتی چرا آن قدر عجولانه قاپش زدی!؟
کاملا جدی گفتم:
_گوش کن رفیق، یه چیزی بود تموم شد.......... تو می دونی که من در ایران نامزد دارم!
هریش بی حوصله گفت:
_هیچ می دونی چه مرگته؟لااقل قبل از اینکه غلط اضافی کنی حسابت رو با خودت تصفیه کن!
بعد بی آنکه به من مجال حرف زدن بدهد،فحشی رکیک نثارم کردو عصبی ترکم کرد.
***********************************************
داشتم در ماشینم را باز می کردم که شنیدن صدای هلنا از پشت سر، تکانم داد.چندان مطمئن نبودم، ولی ظاهرا همان یک بار برای به خاطر سپردن صدایش کافی بود.وقتی به طرفش برگشتم با لبخند معنی داری پرسید:
_حالتون چطوره مستر!
با لبخند لرزانی گفتم:
_ممنونم.
بعد برای انکه حرفی زده باشم گفتم:
_فکر می کردم امروز نیومدین دانشکده!
سر تا پایم را با نگاهی عجولانه از نظر گذراند وگفت:
_من هم شما رو ندیدم!
برای چند ثانیه میانمان سکوت سنگینی حاکم شد، آن وقت او گفت:
_دیشب..... شب خوبی بود!
این نوعی اشاره برای گشودن باب گفتگو بود، ولی نه به آن شکل که من انتظار داشتم. با آرامش ساختگی گفتم:
 
-به منم خیلی خوش گذشت خانم جونز.
با حالت معنا داری نگاهم کرد.جداً که دختر زیبای بود.قامتی کشیده ،پوستی به لطافت مهتاب و موهای خرمایی بلند ی داشت که با کوچکترین نسیمی در هوا به رقص در می امد.از فرصت استفاده کردم همانطور که به سنگفرش نگاه می کردم :
-در حقیقت قصد داشتم بابت دیشب ازتون معذرت بخوام،اما شما من رو غافلگیر کردین!حتی یادم نمی یاد خداحافظی درستی کرده باشم...
همان طور که کلاستورشو دراغوش می فشرد با صراحت گفت:
-به نظرم بابت چیزی ناراحت بودید.باخودم گفتم شاید حرف یا رفتار من باعث...
حرفش را قطع کردم و گفتم:
ابداً اینطور نیبست !
بی مقدمه پرسید :
یکدفعه چه اتفاقی افتاد ؟
مکثی کردم وگفتم :
-شما که ما شرقی ها رو می شناسید....
با همان صراحت حیرت اورش گفت:
-تا دیشب خیال می کردم می شناسم،اما انگار اشتباه می کردم!در واقعه شما تمام محسبات من رو به هم ریختید !ما هنوز هم دوستان خوبی هستیم اینطور نیست اقا؟
بلافاصله گفتم :
البته که هستیم.
بعد دستش را دراز کرد من ان را فشردم .میان خنده گفت:
-پس برای اینکه بهم ثابت کنید ،دعوت من رو به عصرونه واسه ی شنبه ی هفته ی اینده قبول کنید.
مردد ماندم،خیلی زود دیدم دارم قول می دهم ،انگار دارای دو شخصیت متفاوت شده بودم.
***
تا شنبه بعد از ظهرم از پذیرفتن دعوت هلنا مردد بودم.در حقیقت دعوت او به قدری شتاب زده بود که جلوی هر مخالفتی را به هر شکلی می گرفت . همانطور که یقه ی لباسم را در مقابل ایینه درست می کردم .نا خود اگاه خند ه ام گر فت !انگار به نوعی کار دنیا بر عکس شده بود!ایا احمقانه نبود به عنوان یک مرد از تنها بودن با یک زن ،ان هم درست وسط اروپا بترسم؟
از داخل قفسه ی اشپز خانه یک جعبه گز بر داشتم .بی گمان خوشش می امد.فکر کردم اگر هریش بفهمد از تعجب پس خواهد افتاد،به خصوص که من با بدجنسی تمام موضوع رفتنم را از انها مخفی کرده بودم!
حوالی ساعت هفت بعد از ظهر بود که به خانهی هلنا رسیدم.جلوی در سا ختمان نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم .داخل ساختمان از خارج ان تر و تمیز تر بود.جلوی واحد او از اسانسور پیدا شدم و نگاهم را روی اسم هلنا جونز متمرکز کردم.ارام زنگ را فشردم و منتظر ایستادم.چند لحظه بعد او در را باز کرد و با خوشرویی خوش امد گفت :دستش را فشردم وکوشیدم ارام باشم.اوکنار ایستاد تا وارد خانه اش شوم..احساس بدی درباره ی خودم داشتم ،با این وجود،با قدمهای لرزان وارد شدم .اپارتمانش بیشتر به سوئیت جمع وجوری شباهت داشت که برای یک نفر کاملاً کافی به نظر می رسید .مرا به نشستن دعوت کرد وگفت:
-فقط می دونم که شما ایرانی ها چای دوست دارید.با یک چای میوه چطورید؟
از صممیتی که در رفتارش داشت خوشم آمد.از سکوتم استفاده کرد وگفت:
-یا شاید قهوه بنوشید؟
با لبخنده صادقانه ای گفتم :
-لطفاًخودتون را اذیت نکنید.من مدت زیادی مزاحمتون نمیشم!
با اخمی ساختگی گفت:
-خواهش می کنم تعارف نکنید.
جعبه ی گز را در خودم گذاشتم و گفتم:
-من مطلقاً تعارفی نیستم!خدا کنه خوشتون بیاد ما بهش می گیم گز!
با اشتیاق کودکانه ی به طرف جعبه خم شد و زمزمه کرد :
-ما گاد«my god»این هدیه است؟
مردد سرم را تکان دادم.سلفون جعبه را پاره کرد و در ان را باز کرد.در امتحانش تردید داشت. پرسیدم؟
-نمی خواین امتحان کنید ؟شرط می بندم خوشتون بیاد.
موهای نرمش را پشت گوش داد ویک گز بر داشت.جزء جزء صورتش را در نظر گرفتم .درست مثل یک تجربه ی کودکانه .از فرصت استفاده کردم و گفتم:
-خونواده ی من در ایران هر چند وقت یکبار برام می فرستند.
با حالتی توام با حسرت وتحسین نگاهم کرد .به نظرم خوشش امده بود. در ادامه به شو خی گفتم :
- فقط مراقب باشید،بی نهایت چاق کننده است!
بر عکس تصورم با اشتهای فروان یکی از انها را خورد وگفت:
-فوق العاده است!گفتید اسمش چیه؟
تکرار کردم :
گز!خیلی خوشحالم خوشتون اومده!اگه بخواین هر چند وقت بکبار یک جعبه براتون بیارم.مادرم در فرستادن این چیزها از ایران بی نهایت دست و دلبازه!
بدون هیچ تعارفی یک گز دیگر برداشت و گفت:
-نمی تونم بگم نه!می دونید؟شما همین لحظه ی اول من رو مجذوب ایران کردید!
بعد انگار مطلبی به خاطرش امده باشد گفت:
-اوه«my god»انگار پاک از یادم بردم که شما مهمون من هستید!
من هم خنده ام گرفت.جعبه را به طرفم دراز کرد و گفت:
-خودتون چی؟
دستش را رد کردم و گفتم:
-ممنون .ترجیح می دم منتظر همون قهوه تون بمونم!
از جا بلند شد و به طرفآشپزخانه ی کوچکش رفت و به من فرصت داد تا با دقت بیشتر به اطرافم نگاه کنم.از همان جا پرسید:
-اینجارو راحت پیدا کردید؟
همانطور که به ذقاب عکس خانوادگی روی شومینه نگاه می کردم گفتم:
-بله!خوشبختانه یک چیز های از اون شب یادم مونده بود.
خنده ای پر معنا کرد وبا دو فنجان قهوه برگشت.
-شما آدم عجیبی هستید!
رودربایستی را کنار گذاشتم وگفتم:
-این معنی بدی داره ،یا معنی خوبی؟
با شیطنت مقابلم نشست و گفت:
-خودتون چی فکر می کنید ؟
ساکت ماندم و به عقب تکیه دادم . ان وقت صدای خودم را ضعیف و مرتعش و محتاط شنیدم!
-ببنید خانوم جونز...
-هلنا !می تونید هلنم هم صدام کنید.
نفس سطحی کشیدنم و به صورتش خیره ماندم.این در حقیقت نوعی محبت و احترام محسوب می شد و وقتی کسی خودش در کم کردن فاصله پیش قدم می شد به آن معنا بود که رفتارش کاملا صمیمانه است!متقابلاًگفتم:
-اسم من هم سعیده!
 
پرسید:
- معنی این اسم چیه؟
خیلی مختصر گفتم:
- یعنی خوشبخت!
کمی مفهومش را در ذهن بالا و پایین کرد و لبخند زد. به خاطر لبخندهایش که برایم یادآور عزیزترین یادگار زندگی ام بود، حاضر بودم دنیا را زیر و رو کنم. این بار او در حرف زدن پیشقدم شد. همان طور که فنجانِ قهوه را مقابلم می گذاشت گفت:
- من، از اون شب تا حالا خیلی به رفتار شما فکر کردم.
با لبخند گفتم:
- من خیال کردم این من هستم که خیلی حساسم!
حالا هر دو لبخند می زدیم. مکثی کردم و گفتم:
- خلاصه بگم! به خاطر اون شب معذرت می خوام! به نظرم کمی زیاده روی کرده بودم!
رک و صریح گفت:
- هرگز به خاطر اینکه به میل دلتون عمل کردید، معذرت نخواین!
ناخودآگاه گفتم:
- شما زنِ قابل تحسین و فوق العاده ای هستید!
سر بسته گفت:
- این نظر شماست، ممکنه در عمل آدم دیگه ای باشم.
به خودم اجازه دادم بپرسم:
- شما... تنها زندگی می کنید؟
به شوخی گفت:
- آیا درست به همین دلیل نبود که آن شب مردد بودید؟
تمام بدنم از صراحتِ بیانش خیس عرق شد. به زحمت گفتم:
- معذرت می خوام انگار سؤال نا به جایی پرسیدم!
خندید و گفت:
- شما واقعاً آدم عجیبی هستید!
بعد به جای جواب سوالم پرسید:
- شما چی؟ در هامبورگ تنهایید؟
در جواب گفتم:
- یک برادر در هامبورگ دارم اما جدا از هم زندگی می کنیم.
با لبخندی غمزده گفت:
- من هم اینجا فقط یک برادر دارم، که ای کاش نداشتم!
با تعجب نگاهش کردم. با حالتی متفکر گفت:
- می دونید؟ بعضی وقتها فکر می کنم یک آدم احمقِ احساساتی بیشتر نیستم. زنِ بدبختی که خودش رو قربونی تعلقات و خانواده کرده!
پرسیدم:
- چرا راجع به خودتون همچین فکری می کنید؟
در چشمانِ متمایل به سبزش اشک حلقه زد، اما مانع فرو ریختنشان شد. به زحمت گفت:
- کیه که ندونه زندگی در غربت چقدر سخته؟
صادقانه گفتم:
- من سالهاست که دارم این حس رو تجربه می کنم. بقیۀ خانواده تون رومانی اند؟
تأیید کرد و گفت:
- ای کاش این یک برادر هم از من دور بود! ظاهراً زمانی به یاد من می افتد که شدیداً به پول نیاز داره! تمام وقتش به خوشگذرونی و قمار می گذره و اون وقت من چه کار می تونم بکنم، وقتی از همه جا رونده میاد سراغ من؟
با صراحت گفتم:
- چنین طرز فکری از شما بعیده! من تا حالا خیال می کردم ما ایرانی ها خیلی زمین خوردۀ خونواده و وابستگانمان هستیم!
سرش را تکان داد و گفت:
- درد بزرگ من همینه! اینکه باید همزمان جور چند نفر رو بکشم. می دونید من همیشه به خونواده ام هم کمک می کنم.
متعجب گفتم:
- ولی این خیلی کار سختیه! مخارج شما در اینجا به حد کافی کمر شکنه!
با لبخندی تلخ گفت:
- دیگه به این شرایط عادت کردم. می دونید؟ به نظرم هر آدمی که به کسی یا چیزی تعلق داره، باید تاوانش را هم بده! این هم تاوان وابستگی هایِ منه!
ناگهان آن زنِ شکننده، به نظرم زن جسور و شجاعی آمد. حق با او بود. من هم جور دیگری در تنهایی داشتم تاوان دلبستگی هایم را پس می دادم. برای چند ثانیه هر دو سکوت کردیم.
ناگهان هلن گفت:
- موافقید بریم بیرون؟
با تردید گفتم:
- نمی خوام مزاحمتون باشم!
صادقانه گفت:
- قبول کنید. من هم تنهام!
بعد که مرا مردد دید به شوخی گفت:
- قول میدم مثل بار قبل سربارتون نباشم!
بلافاصله گفتم:
- بار قبل هم من از شما خواهش کردم! لطفاً اون شب رو فراموش کنید!
با نگاهی پر محبت گفت:
- من بنایِ آشنایی مون رو می گذارم روی امشب، سعید!
لحن صمیمانه اش تا عمق قلبم را لرزاند. بی اختیار گفتم:
- ممنونم هلن!
آن شب تا پاسی از شب با هم به گردش و تفریح رفتیم و من برای دومین بار او را تا خانه اش همراهی کردم. نمی دانم! شاید انتظار داشتم دعوتم کند. اما او برخلاف بار قبل، نه تنها دعوت نکرد، بلکه در فضایی ساده خداحافظی کرد و از ماشینم پیاده شد. چند ثانیه همان طور بر جا ماندم. او یکبار دیگر از پنجرۀ ماشین به طرفم خم شد و بوی عطرش تا مغز سرم پیچید.
- به خاطر همه چیز ممنونم سعید! بعد از مدتها خیلی به من خوش گذشت!
انگار صدایش هم حالت دیگری داشت. نمی دانم چطور آن جمله به ذهنم آمد:
- امشب جزو عمرم به حساب نمیاد هلن!
با سر انگشتانش گونه ام را نوازش کرد و با نگاهش تا عمق وجودم را لرزاند. نمی دانم تا چه مدت بعد از رفتن او همان جا بودم. زمانی به خود آمدم که با لباس روی تختم دراز کشیده بودم و فکر می کردم... انگار همه چیز در خواب اتفاق افتاده بود!

فصل 16

به محض اینکه چشم باز کردم، نگاهم روی قاب عکس الهام ثابت ماند. خودم مخصوصاً آن را در جهتی قرار داده بودم که قبل از خواب و به محض بیدار شدن چهرۀ او را ببینم. حس خوبی نداشتم و اگر لباسهای بیرون را به تنم نمی دیدم، خیال می کردم هر آنچه اتفاق افتاده در خواب دیده ام. دوباره چشمانم را بستم و ساعدم را روی پیشانیِ سردم گذاشتم. دلم می خواست هر چه در مغزم بود با فشار بیرون می ریخت. گرفتار دوگانگی بدی شده بودم. به نظرم وقایع آن قدر سریع رخ داده بود که بالا و پایین کردنش را ناممکن می کرد. مستأصل از روی تخت پایین آمدم و در حالی که می کوشیدم به عکس الهام نگاه نکنم از اتاق خارج شدم. انگار در نگاهش یک دنیا سرزنش بود که معنای آن را فقط من می فهمیدم. داشتم سر و صورتم را می شستم که تلفن زنگ زد. حال و حوصلۀ گفتگوی تلفنی نداشتم، با این حال، با کسالت گوشی را برداشتم و از شنیدن صدایِ هلنا جا خوردم.
- صبح به خیر.
برای لحظه ای آن قدر هول شدم که زبانم بند آمد، ولی به سرعت به خودم مسلط شدم. همان جا کنار تلفن نشستم و با آرامشی ساختگی گفتم:
- صبح به خیر خانوم جونز! شما جداً من رو لحظه به لحظه بیشتر غافلگیر می کنید!
خندید و با هوشمندی گفت:
- به خاطر تلفن میگین؟ شماره تون رو از یکی از همکلاسی ها گرفتم.
پرسیدم:
- اشکالی پیش اومده؟
با خونسردی گفت:
- نه! فقط خواستم به خاطر دیشب ازتون تشکر کنم!
قلبم به طپش افتاد و نمی دانم چطور شد که گفتم:
- من هم همین طور! می دونید؟ زندگی در غربت خیلی سخته و گاهی چنین اتفاقاتی رو می طلبه!
هلنا با لحن معنی داری گفت:
- امیدوارم ناراحت نشین اگر بگم خیلی دوست دارم باز هم تکرار بشه!
از صراحت و صداقتش جا خوردم، ولی حرفی نزدم. به نظرم او از من شجاع تر بود، زیرا لااقل با دلش نمی جنگید! از سکوتِ من استفاده کرد و در ادامه گفت:
- من می دونم که شما شرقی ها تابع اخلاقیات هستید و شاید واسه همین همیشه تحسین تون کردم. در واقع، بی هیچ تردیدی می تونم بگم.، این امکان نداشت کسی مثل شما آن قدر بی نظر و بی غرض و بدونِ هیچ چشمداشتی پیدا بشه که چند ساعتِ دیروز رو با من بگذرونه! اکثر کسانی که اینجا هستند، حتی لبخند بی عوض هم نثار آدم نمی کنند. اما من دیروز فهمیدم هنوز هم می تونم به چشم و دلِ پاک بعضی ها اعتماد کنم.
با صدای لرزانی گفتم:
- من هم به این دوستی افتخار می کنم و ازتون صمیمانه می خوام هر وقت به کمک در هر زمینه ای احتیاج داشتید، روی من حساب کنید، چون به عقیدۀ من شما زن با شهامت و قابل تحسینی هستید.
گفتگوی تلفنی ما بیش از چند دقیقه طول نکشید و بعد تا فردا که دوباره یکدیگر را در دانشکده می دیدیم، از هم خداحافظی کردیم. آن روز من ساعتها در خیابان قدم زدم و بعد با تنی خسته به خانه برگشتم. انگار حتی اشتها و میل به غذا را هم از دست داده بودم. دوباره در اتاق همان طور که لباسهایم را عوض می کردم، چشمم به عکس الهام افتاد. همان جا رو به رویِ عکسش نشستم و صادقانه به آن چشم دوختم. ضربات تازیانه وجدان، خارج از انتظارم بود. با دستانی لرزان قاب عکسش را برداشتم و بر موهایِ شب رنگش بوسه زدم. هنوز هم او در قلبم جای خودش را داشت. زمزمه کردم:
- دارم اشتباه می کنم الهام! می دونم! دارم اشتباه می کنم!
* * *
دوران تنهایی من در غربت، با حضور نابهنگام هلنا رنگ تازه ای به خود گرفت و پس از مدتِ کوتاهی رفت و آمدهایِ ما از حالت رسمی به حالتِ صمیمانه تری مبدل شد، ولی تحت هر شرایط نه او برای گذراندنِ شب در منزلش از من دعوت می کرد و نه من پیشنهاد می دادم. در واقع هلنا هم هر وقت به خانۀ من می آمد، ولو نیمه شب هم شده به خانه اش برمی گشت. او به نظرم نه تنها دختر فوق العاده ای بود، بلکه پشتکارش در هر زمینه ای برایم قابل تحسین بود. موجود خوش قلبی بود، سرشار از انرژی مثبت و تحت هیچ شرایطی لبخند از لبانش دور نمی شد. رفته رفته معاشرت من و هلنا در دانشکده صورتِ علنی تری به خود گرفت تا آنجا که زمزمه هایی هم از گوشه و کنار برخاست که البته ناشی از حساسیت من نسبت به هلنا بود و شاید هم همین موضوع به شایعات دامن می زد. وگرنه چنان روابطی در اروپا کاملاً طبیعی و معنی شده و جا افتاده به نظر می رسید. عادت کرده بودم به محض اینکه وارد دانشکده می شوم، او را ببینم، به نحوی که اگر یک ساعت دیر می کرد کلافه می شدم. خودم از این وابستگی که روز به روز صورت جدی تری به خود می گرفت راضی نبودم، اما دستِ خودم نبود. می خواستم به چیزی یا کسی تعلق داشته باشم یا کسی جزء متعلقاتِ شخصی ام باشد. این حس تعلق در غربت و تنهایی تسکینم می داد و باعث می شد احساس پوچی نکنم. خیلی اوقات دوست داشتم روی برادرم سیروس حساب کنم، ولی او به همه چیز و همه کس تعلق داشت، غیر از من. چون به واسطۀ کارش، یا دایِم سفر بود یا هر زمان فرصتی داشت، اوقات فراغتش را با دوستانش می گذراند و به این ترتیب حتی برای تنها فرزندش هم فرصت زیادی نداشت چه برسد به من که از نظر او آدم مستقلی به حساب می آمدم. در چنین شرایطی وجود هلنا با آن روحیۀ خاص و اعتماد به نفس سرشار، مثل یک ضرورت به نظر می رسید، به خصوص در زندگیِ آدمِ احساساتی و حساسی چون من که مهم ترین افراد زندگی ام سه نفر زن بودند. مادرم، سیما خواهر دوقلویم و الهام!
* * *
هریش به محض دیدنم در محوطۀ دانشکده، با لحن معنی داری گفت:
- صبح بخیر رفیق! دیگه یادی از رفقا نمی کنی! گمونم سرت حسابی شلوغه...!
نگاه تندی کردم و ساکت ماندم. خندید و گفت:
- از ظاهرت پیداست حسابی شب زنده دار بودی... خوش می گذره؟
باز هم ساکت ماندم، اما هریش دست بردار نبود:
- اَخم و تَخم واسه ما آوردی؟ همین دیشب داشتم به اِدی می گفتم که به تو نمی اومد این قدر زرنگ باشی!... تقریباً رو هوا زدیش!
دنبال هلنا به اطراف سرک می کشیدم و نصف حرفهایش را نمی شنیدم. هریش مسیر نگاهم را دنبال کرد و با دیدن هلنا، که در حال وارد شدن به دانشکده بود، با شیطنت گفت:
- اوناهاش! یک تیکۀ درست و حسابیه! خیال نمی کردم به این راحتی با تو بجوشه... می دونی؟ خیلی وقته که تویِ نَخِشَم...
یکدفعه خونم به جوش آمد و مشت محکمی توی شکمش زدم. عصبی به خودش پیچید و داد زد:
- چته؟ یکدفعه چه مرگت شد؟ باز رگِ شرقی ات ورم کرد؟
زمزمه کردم:
- خفه شو هریش! وگرنه خودم خفه ات می کنم.
به زحمت صاف ایستاد و گفت:
- احمقِ بی شعور! انگار دیوونه شدی!
کلافه گفتم:
- اون دختر خوبیه! پس دهن کثیفت رو ببند!
خندید و گفت:
- مگه من چیزی از بد بودنش گفتم!؟ تازه، بستگی داره خوب چی باشه! اما... برای تو انگار چندان هم بد نبوده!
بعد سرش را جلوتر آورد و آرام گفت:
- مدت زیادی باهات زیر یک سقف زندگی کردم پسر، اما هیچ وقت پیش نیومد یه نصیحتی بهت بکنم. ببین! اینجا اروپاست! آخر آزادی و دموکراسی! البته من دربارۀ دیدگاه شما شرقی ها دربارۀ زن یک چیزهایی می دونم، اما هرگز فکر نمی کردم تو این قدر احمق و ساده باشی!
حس کردم غرورم تا جایی که نباید خرد شده. عصبانی گفتم:
- لازم نیست در حالی که خودم اینجا زندگی می کنم، بگی دو دو تا چند تا میشه عوضی! در ضمن بین ما هیچ ارتباط نادرستی نیست. ما فقط با هم دوستیم. دو تا دوستِ نزدیک!
ناباورانه خندید و گفت:
- باید باور کنم؟!! اونم دربارۀ هلنا جونز؟!
هلنا از دور برایم دست تکان داد و من هم با لبخند و تکان دست جوابش را دادم. همین موقع اِدی از راه رسید و با هر دوی ما دست داد، ولی من آنجا نبودم. انگار حرفهای هریش و اشاره های مرموزش زیر و رویم کرده بود. عصبی از هریش پرسیدم:
- منظورت چیه؟ راجع به اون چی می دونی؟
هریش خندید و به اِدی گفت:
- باورت می شد این قدر بی دست و پا و ساده باشه؟
اِدی که مرا عصبی دید گفت:
- جوش نزن رفیق!
هریش در حالی که به سختی خودش را کنترل می کرد تا نخندد، گفت:
- یعنی می خوای بگی، تو این همه راه می کوبی از هامبورگ میای تا فرانکفورت و بعد هیچی؟!
اِدی گفت:
- لابد دستش انداخته! شاید هم بازار گرمی می کنه!
عصبانی گفتم:
- اون واقعاً دختر خوبیه! این مزخرفات چیه؟
اِدی گفت:
- اما شما که ظاهراً خیلی با هم قاطی شدید!
کلافه گفتم:
- هیچ وقت لغت تعهد به گوشتون خورده؟ شرط می بندم که نه! شماها که ادعا می کنید قانون اینجارو از حفظ هستید، لابد می دونید که حتی اینجا هم وقتی کسی تعهد داشته باشه، متعهد می مونه!
هریش در حالی که به شدت می خندید، گفت:
- پناه بر خدا! کدوم تعهد؟ دختری که تو دوستش داری مایل ها دورتر از تو داره در ایران زندگی می کنه و تازه هنوز رسماً وارد زندگی ات نشده! و اما هلنا جونز... یا مریم مقدس! شرط می بندم طرف حسابت رو نشناختی! یا شاید هم ترجیح میدی چیزهایی رو که می دونی، ندیده بگیری! اِدی تو بهش بگو!
اِدی با لبخند پرمعنایی گفت:
- اگه چیزهایی که میگی راست باشه، فرصتِ معرکه ای رو از دست دادی و سرت حسابی کلاه رفته!
کلافه گفتم:
- شما کثافت ها راجع به چی حرف می زنید؟
اِدی خیلی آرام گفت:
- میگن طرف کار کشته است!
هلنا داشت به طرفمان می آمد. هریش در تکمیل حرفش گفت:
- میگن کارش خیلی درسته! ما تازه می خواستیم از تو بپرسیم چقدر صحت داره!
عصبی گفتم:
- کی این مزخرفات رو بلغور کرده؟
هریش خواست حرفی بزند که هلنا جلو آمد و مثل همیشه با رویی گشاده سلام کرد و با تک تک ما دست داد. ان وقت خیلی دقیق به صورت من خیره شد و پرسید:
- حالت خوبه سعید؟
گمانم صورتم گُر گرفته بود. اِدی به جای من گفت:
- گمونم دیشب در خوردن کمی زیاده روی کرده!
هلنا دستش را روی گونه ام گذاشت و با لبخندی از صمیم قلب گفت:
- انگار سرما خوردی!
زبانم بند آمده بود. داشتم او را با حرف های بچه ها تجزیه و تحلیل می کردم.چون مرا ساکت دید گفت:
- ظهر می بینمت!
نه،باورم نمی شد! متوجه نگاه های هوس آلود هریش شدم.وقتی هلنا کاملا دور شد یقهء هریش را گرفتم و گفتم:
- شما کثافت ها حتی یک مسیحی معتقد هم نیستید.
اِدی از هم دورمان کرد و گفت:
- مگه دیوونه شدی سعید؟
هریش همانطور که یقهء لباسش را مرتب می کرد،بی ملاحظه گفت:
- پس واجب شد خودت از نزدیک ببینی! شنبه شب هر دوتون مهمون من!
رأس ساعت یازده برنامه داره! توماس می گفت با چشم های خودش دیده...همین چند شب پیش، خیلی تصادفی، تویِ دیسکو...در حال اجرای برنامه روی سن!... می گفت نه تنها از دیدن او جا نخورده، برعکس! خیلی هم تحویلش گرفته! اِدی احمق! نمی بایست شب مهمونی می گذاشتیم از قفس بپره! اون هم با این بی دست و پای دیوونه که هر روز به خاطر این زن،با یکی سرشاخ میشه!
گیج و آرام گفتم:
- اون به من گفت توی یک رستوران کار میکنه!
هریش خندید و گفت:
- همچین بیجا هم نگفته!
*******
تا شنبه شب صدبار مردم و زنده شدم. حالتم طوری بود که انگار روی ابرها راه می رفتم. حتی هلن هم چند بار متوجه تغییراتم شد، اما چون با جواب سربالا مواجه شد دیگر چیزی نپرسید. اصولا او دربارهء هیچ چیز بیش از اندازه کنجکاوی نمی کرد و اغلب منتظر می ماند من شروع کنم و من...
سرتاسر آن چند روز مثل دیوانه ها بودم! آیا باید باور می کردم؟ هلنا؟!! به نظرم هرچه هریش می گفت یک مشت چرت و پرت بود! البته از مدتها قبل متوجه معاشرت بعضی از بچه های دانشکده، که بعضاً آدم حسابی نبودند با هلنا، شده بودم. ولی هیچ وقت به خودم اجازه ندادم در این باره با او حرف بزنم، چون اصولا هلنا رفتار و برخورد گرمی با همهء بچه ها داشت و کمتر کسی بود که او را نشناسد.

صبح شنبه هریش تلفنی قرارمان را در سالنی که ادعا می کرد هلنا هر شنبه شب در فرانکفورت برنامه دارد یادآوری کرد و بعد من ماندم و یک دنیا تشویش و استرس!

آن روز من حتی نتوانستم لب به غذا بزنم. غروب خیلی عجولانه دوش گرفتم و لباسم را عوض کردم و بعد به ایستگاه اوبان رفتم. نمی توانستم بفهمم چرا دلبستگی های من، یک به یک، به کوچهء بن بست ختم می شوند؟ دلم واقعا برای خودم می سوخت! آن قدر در افکار جورواجور دست و پا میزدم که نفهمیدم کی به فرانکفورت رسیدم. مثل آدم های مسخ شده بودم. مثل روباتی که با برنامهء از قبل تعیین شده حرکت می کند به آدرسی که هریش داده بود رفتم و جلوی در ورودی با دیدن چند عکس نا مناسب از هلن در حال استریپ تیز بر جا خشکم زد. انگار دنیا دور سرم می چرخید. تمام بدنم از شدت عرق مرطوب شده و نفسم به سختی بالا می آمد. چطور چیزی به من نگفته بود؟! با دقت بیشتری به عکس ها خیره شدم. به نوعی در اینکه خود هلنا باشد شک داشتم! آیا باید باور می کردم؟ آیا این همان دختری بود که تا آن روز دست من به او نخورده بود؟
همانجا به دیوار پشت سرم تکیه دادم و هوای آزاد را به ریه کشیدم. نه، نه! تا با چشم خودم نمی دیدم، باور نمی کردم! زیر لب زمزمه کردم: « ای لعنت به تو هری که دلم رو چرکین کردی و دنیایم را به هم ریختی.»
همان طور مستأصل بر جا مانده بودم که صدای اِدی را از عقب شنیدم.
- تو اینجایی؟!
از رنگ و رویم فهمید چه اتفاقی افتاده، خیلی محتاط گفت:
- متاسفم رفیق! اگه حس میکردم نمیدونی ، خیلی زودتر از اینها بهت می گفتم. حالا چرا نمیای تو؟
مختصر گفتم:
- باید برم!
اِدی به شوخی گفت:
- هنوز اصل کاریش رو ندیدی!
نگاه تندی نثارش کردم و لب بر هم فشردم. اِدی گفت:
- با هم بر می گردیم. بیا تو!
با صدای ضعیفی که خودم هم به سختی می شنیدم گفتم:
- نمی خوام من رو ببینه! لابد خودش هم همین رو میخواد که چیزی به من نگفته!
اِدی گفت:
- بابا دست بردار! انگار همه چیز رو جدی گرفتی!
گفتم:
- واسه اینکه همه چیز جدی بود!
اِدی گفت:
- تو که چیزی رو از دست ندادی. می تونی ادامه ندی!
به زحمت گفتم:
- من اون رو این طوری نشناخته بودم اِدی! شما همه چیز رو به هم ریختید!
اِدی کاملا منطقی گفت:
- عزیز من، شغلشه! می فهمی؟ مال امروز و دیروزش که نیست...تو فقط کمی توی ذوقت خورده! حالا هم بیا تو! قبل از پایان برنامه میریم که باهاش رو به رو نشی!
بالاخره که چی؟ یک روز باید می فهمیدی! نکنه جدی جدی قصدهایی داشتی؟
پرسیدم:
- سیگار داری؟
قوطی سیگارش را به طرفم گرفت و من یکی برداشتم. آن وقت فندکش را برای آتش سیگار روشن نگه داشت. به حلقه های دود خیره شدم و گفتم:
- آخه اون چرا باید بدترین راه رو بره؟ چرا باید با خودش معامله کنه؟ آدم که روی خودش قمار نمی کنه!
اِدی گفت:
- کسی چه میدونه؟!! اینجا هرکسی توی لاک خودشه! بیا بریم تو! هری منتظره!
صادقانه گفتم:
- من نمی تونم. طاقتش رو ندارم.