بازمانده قسمت یازدهم
-روزی که اومدم باهام حرف بزنی خیال کردم داری باهام مشورت می کنی،گفتم شاید زده به سرت ، می خوای خودی نشون بدی!نمی دونستم می خوای دختره رو بیاری توی زندگیت!آخه تو چه می دونی اون کیه؟
چند حبه قند در فنجانم انداختم و در حال هم زدن گفتم:
-من می دونم اون کیه!در واقع همه چی رو درباره اش می دونم داداش!
سیروس گفت:
-این رو هم می دونی که شب به شب چه غلطی می کنه؟
ساکت ماندم.سیروس گفت:
-عالیه!اینها رو می دونی و باز هم دیوونگی می کنی؟توی عمرم آدمی به کله شقی تو ندیدم.
محتاط و شمرده گفتم:
-تمام اینا که گفتید،آن قدر هم مهم نیست که آدم حساسیت به خرج بده!از اون گذشته شما که ساهاست توی اروپا زندگی می کنید، چرا باید اینقدر سطحی فکر کنید؟ مگه خودتون نمی گفتید باید همرنگ جماعت شد؟ پس چطور شده که حالا این همه حساسیت به خرج میدین؟
کلافه گفت:
لازم نیست حرفای خودم رو به خودم تحویل بدی! میدونم چی میخوای بگی! بله! اینجا اینجور زندگی های دوستانه بدون تعهد خیلی رواج داره، اما نه برای تو! ما از اسب افتادیم از اصل که نیفتادیم! میدونی اگه عزیز بفهمه داری با یک دختر... اونم همچین دختر همه فن حریفی زیر یه سقف سر میکنی چه کار میکنه؟ گمونم شب میاد سراغت، پوست من را هم می کنه!
خندیدم و گفتم:
- آخه شما چه تقصیری دارید؟ من خودم از اون خواستم و میخوام با هم زندگی کنیم!
بی ملاحظه گفت:
- خودت غلط کردی! بچه جون تو هنوز دهنت بوی شیر میده! تازه من هم هنوز جرئت نمی کنم همچین غلطی کنم! گاهی به خودم میگم خودت راه و چاهت رو میدونی و دیگه بچه نیستی، اما کار هات رو که می بینم مات میمونم! ببین سعید! انقدر تابع احساسات نباش! آخه مگه اون با تو چه نسبتی داره؟ رفتی ترکیه و از زندون درش آوردی، گفتم دیوونه ای! اما اگه برادر باشم دیگه نباید بذارم دیوونگی کنی!
کاملا جدی گفتم:
- ببین داداش! احترامت واجبه ولی باید و نباید نداریم، عیب شما اینه که هنوز من رو بچه می بینید.
عصبی گفت:
- واسه اینکه هنوز بچه ای! یک بچه لجباز و یک دند! درست از روزی که اومدی سرخود عمل کردی. بهت گفتم: بیا شرکت خودم، رفتی توی اون ساندویچی، گفتم با هم زندگی کنیم، رفتی خونه جدا گرفتی؛ حالا هم که با این دختره گرم گرفتی! خیال میکنی میتونی بهش دهنه بزنی؟ اون بنشین نیست، می پره!
صادقانه گفتم:
- من فقط میخوام حمایتش کنم. اون زن بدبختیه!
سیروس کلافه گفت:
- من که از حرفات سر درنمیارم! هرکاری دوست داری بکن!
با لبخند گفتم:
- ممنونم که انقدر نگران من هستید داداش! فقط به من قول بدین که با گفتن این حرفها عزیز رو نگران نمی کنید
سرش را تکان داد و در سکوت حرفی نزد.
کلافه به سیما از پشت خط گفتم:
- یعنی آقای کیمیایی با هیچ تضمینی رضایت نمیده؟
سیما که تلاش میکرد آرامم کند به نرمی گفت:
- بهشون نمیشه خرده گرفت سعید جان. اون ها همین یه دختر رو دارن!
انگار بی منطق شده بودم. با خودخواهی گفتم:
- یعنی چه؟ مگه قراره الهام اینجا ریاضت بکشه؟
سیما گفت:
- این رو ما میدونیم! اون ها که نمیدونند.
پرسیدم:
- الهام مگه چی میگه؟
سیما گفت:
- اون هم حرفی نمیزنه ولی من حس میکنم راضی به آمدن نیست!
با قاطعیت گفتم:
- اا ما بهم قول دادیم!
سیما گفت:
- زیاد روی قول های امروزی حساب نکن داداش!
مصمم گفتم:
- این رو تو میگی! من مطمئنم الهام غیر از این فکر میکنه!
سیما گفت:
- آخه مگه قحطی دختر اومده؟ تو میخوای یه زن ایرونی از اینجا بگیری فقط کافیه لب تر کنی...
کلافه گفتم:
-بس کن سیما! تو هم که حرفهای عزیز رو میزنی!
سیما گفت:
- نمیدونم تو چرا میخوای لجاجت کنی! زور که نیست عزیز من! اصلا میخوای ترتیبی بدم با خود الهام حرف بزنی؟
بلافاصله گفتم:
- یعنی میشه؟
سیما خندید و گفت:
-کار نشد نداره! نیم ساعت دیگه زنگ بزن تا به یک بهانه ای خبرش کنم
همانطور که از پشت پنجره به بیرون نگاه میکردم ، گفتم:
امیدوارم جبران کنم سیما!
ناگهان هلن را در حال پیاده شدناز یک اتومبیل آمریکایی دیدم که با راننده به گرمی خوش و بش میکرد حتی نفهمیدم سیما چه جوابی داد. یکدفعه با صدای او به خودم آمدم که از سکوت نابهنگام من خیال کرده بود ارتباط قطع شده!
- الو، سعید گوشی دستته؟
با عجله گفتم:
- آره آره!
سیما متعجب گفت:
- پس چرا چیزی نمیگی؟ خیال کردم قطع شد!
حواسم هنوز پیش هلن بود و همزمان به یاد حرفهای برادرم افتاده بودم. می باید تا قبل از اینکه با هیاهو وارد خانه شود تماس را قطع میکردم وگرنه سیما با هوشمند متوجه مسائلی میشد.
با آرامشی ساختگی گفتم:
- پس قرارمان نیم ساعت دیگه!
صدای چرخیدن کلید را در قفل آپارتمان می شنیدم. عجولانه گفتم:
- فعلا خداحافظ!
درست لحظه آخر هلن وارد خانه شد و با دیدن من مثل همیشه با هیجان گفت:
- هلو مستر!
خیال نداشتم از همان لحظه اول زمینه بحث را فراهم کن. بنابراین به نرمی گفتم:
- با کسی بودی؟
از سوالم جا خورد اما با لبخند همانطور که به حمام میرفت، گفت:
-آره! با یکی از بچه ها بودم تو هم میشناسیش!
درحال ورق زدن روزنامه به سردی گفتم:
- هیچ ازش خوشم نمیاد! تو مطمئنا در معاشرت با آدمها دقت نمیکنی هلن!
با صراحت گفت:
- من از خیلی چیزها خوشم نمیاد ولی هرگز به زبون نمیارم!
گفتم:
-گوش کن هلن...
با قاطعیت گفت:
- نه تو گوش کن! بهتره بدونی من کسی نیستم که مثل نی نی کوچولو ها
بعد از ماهها، به قدری از شنیدن صدای کیان هیجان زده شدم که تقریبا داد زدم. به شوخی گفت:
- زهر مار! پردهٔ گوشم پاره شد! تو انگار نمیخوای آدم بشی! چرا گوشی رو برنمی داشتی؟ گفتم لابد دستت بنده!
از ته دل خندیدم. البته که نه! هلن برای دیدن یکی از دوستانش به مدت دو روز به فرانکفرت رفته بود و من فرصت داشتم تا فردا صبح با کیان حرف بزنم. با لحن معنی داری گفت:
- انگار خیلی کبکت خروس میخونه!
میان خنده گفتم:
- هر چند وقت یکبار هم که زنگ میزنی فقط کنایه بارم میکنی! عیب نداره! مهم نیست چی میگی! فقط صدات رو بشنوم واسم کافیه!
به شوخی گفت:
- گفتم لابد کسر بودجه داری که یادی هم از رفیق رفقا نمیکنی!
بی ملاحظه گفتم:
- والله بعد از اینکه بابات اون جوری آب پاکی ریخت روی دستم، دیگه جرات نکردم! خودت که میدونی!
حکایت آش نخورده و دهان سوخته است! فکر کردم این دفعه بابات از پشت تلفن خدمتم میرسه!
خندید و گفت:
- اونم خدمتت نمیرسید، خودم میرسیدم. اکبیری، اون شلواره واسه من فرستادی؟ بیشتر شبیه تنبونهای کوتاهه تا شلوار!
خودم هم خندهام گرفت. گفتم:
- دیوونه، مده!
به شوخی گفت:
- اومدیم مد بشه که مردم لخت و عور برن بیرون، تو هم باید اجراش کنی؟ نگفتی میگیرن آقام رو در میارن؟ جون میداد واسه ی گل مالی!
میان خنده گفتم:
- دقت کردی توی این چند ساله من هر چی برات فرستادم یه ایرادی ازش گرفتی؟ نمکم شورت کنه! خوب از خودت بگو! درست تموم شد؟ لابد خیال میکنی کوه کندی؟
با پررویی گفت:
- بله پس چی؟ اینجا وارد دانشگاه شدن کم از کوه کندن نیست! خیال کردی مثل شما از راه که رسیدیم هلِ مون میدن توی دانشکده!؟ داداشت چطوره؟
گفتم:
- اگه منظورت سیروسه که حالش خوبه! از سیامک هم خبری ندارم. فقط میدونم پیش سارا بد نمیگذره! تو چی؟ خانواده چطورند؟
پرسید:
- هنوز هم از بابام دلخوری؟
گفتم:
- نه! اونم حق داره!
به شوخی گفت:
- آخه تو هم بی عرضه ای!
گفتم:
- حالا شما که عرضهٔ پر و پیمون دارید بفرمایید چه کار میتونستم بکنم؟
به شوخی گفت:
- تو هیچ چی هم که نداشته باشی یک خروار رو داری!
از لحنش خندهام گرفت. مکثی کردم و گفتم:
- داداشهات چطورند؟ خونواده هاشون؟
با حوصله گفت:
- همه خوبند! خیلی هم بهت سلام میرسونند!
پرسیدم:
- خودت چی؟ هنوز آستین بالا نزدی؟
خندید و گفت:
- مگه از جون خودم سیر شدم؟ از اون گذشته، من تا تو رو سر و سامون ندم دست از پا خطا نمیکنم!
زمزمه کردم:
- باز هم معرفت تو!
آنگه پرسیدم:
- خواهرت چطوره؟ درسش تموم شد؟
مکثی کرد و گفت:
- چیز زیادی نمونده! اگه خدا بخواد داریم از شرش خلاص میشیم!
قلبم فرو ریخت. به سختی پرسیدم:
- یعنی چی؟
خانید و گفت:
- دیگه بسه هر چقدر خونهٔ بابا خورد و خوابید! وقتشه بره سر زندگی خودش!
کیان چطور میتوانست با آن آرامش از ازدواج الهام بگوید؟ مگر نمیدانست من او را چقدر دوست دارم؟ زیر چشمم میپرید و تمام بدنم خیس عرق شده بود. انگار چیزی راه گلویم را بسته بود. به زحمت گفتم:
- به سلامتی! کیه اون آدم خوشبخت؟
با آرامش گفت:
- غریبه نیست! میشناسیش! پسر خانوم ستوده! بچه خوبیه! سرش به کار خودشه!
از لجم گفتم:
- اون بچه ننه ی دست و پا چلفتی؟
خندید و گفت:
- بی تربیت! به شوهر خواهر من توهین نکن!
گفتم:
- پس قضیه جدیه!
حرف را انداخت توی دست انداز و گفت:
- فعلا در حد حرف بوده!
بلافاصله پرسیدم:
- خواهرت چی میگه؟
به شوخی گفت:
- هنوز حرفی نزده! ولی به نظر من بدک نیست! میدونی؟ رضا دیگه اون پسری که میشناختی نیست! حالا وضعی به هم زده واسه خودش سری توی سرا در آورده!
با کنایه گفتم:
- مبارکه!
تا عمق قلبم سوخت! باقی حرفهای کیان را میشنیدم اما نمیفهمیدم! حتی نفهمیدم کی خداحافظی کردم. دوباره آتش زیر خاکستر شعله ور شده بود. تنم از گرمای غریبی گر گرفته بود و مثل مار دور خودم میپیچیدم. صد بار طول خانه را با قدمهایم متر کردم و کوشیدم آرام باشم، ولی باز هم به جای اولم برگشتم! یکدفعه به خودم آمدم و دیدم دارم آن وقتِ شب به خانهٔ برادرم تلفن میکنم.
مثل مجسمه صاف روی مبل نشسته بودم که هلن کلید به در انداخت و وارد خانه شد و از دیدنم به شدت جا خورد. ساکش را روی مبلها گذشت و پرسید:
- چه اتفاقی افتاده؟!
انگار وضع و حالم خیلی اسفبار بود که آن طور هول کرده بود. دستی میان موهایم کشید و گفت:
- حالت خوب سعید؟ چرا این جوری شدی؟ رنگ به رو نداری!
مختصر گفتم:
- بیست و چهار ساعته نخوابیدم!
کنارم نشست و گفت:
- فقط این نیست! چیزی هم نخوردی!
بی مقدمه گفتم:
- باید با هم حرف بزنیم!
با تحکم گفت:
- باشه ولی بعد از خوردن یک وعده غذای درست و حسابی!
حال و حوصلهٔ بحث نداشتم. هلن کتش را در آورد و گفت:
- تا من یه چیزی آمده میکنم تو برو یک دوش آب گرم بگیر!
نایِ مخالفت نداشتم. به زحمت از جا بلند شدم و به حمام رفتم و به تصویر خودم در آئینه نگاه کردم. مثل مردهٔ گور شده بودم! هلن حق داشت آان قدر جا بخورد! مسلّما وقتی حرفهای مرا میشنید، بیشتر جا میخورد! اما من تصمیمم را گرفته بودم و در واقع هیچ وقت آن قدر مصمم نبودم.
بد از ناهار هلن یک سیگار هم برای من روشن کرد و رو به رویم نشست و پاهای کشیده و بلندش را روی هم انداخت. ولی من نمیدانستم از کجا باید شروع کنم. به شوخی گفت:
- خوب! من آمادام! گفتی باید باهام حرف بزنی!
با آرامش بعیدی گفتم:
- من دارم با اولین پرواز بر میگردم ایران! بی مقدمه تر از آن بود که انتظار داشتم. در سکوت به صورتم خیره شد و حرفی نزد. در ادامه گفتم:
- تصمیمم کمی عجولانه است ولی با شناختی که از خودم دارم، میدونم اگر نرم هیچ وقت خودم رو نمیبخشم. دیشب هم با برادرم صحبت کردم! میدونی؟ اصلا آمدن من از اولش غلط بود! حالا هم فقط نگران تو هستم!
با ناباوری گفت:
- حتما باید برگردی؟!
خیره در چشمانش گفتم:
- بله! یک چشم انتظار دارم!
با لحنی که حسرت در آن موج میزد پرسید:
- یک زن؟!
با تکان سر تأیید کردم. چشمانش غرق اشک شد، نگاهش را از من دزدید. آرام گفتم:
- هلن! متأسفم! نمیدونم چی باید بگم...
نفس عمیقی کشید و با قاطعیت گفت:
- چیزی نگو! کاری رو که دوست داری بکن!
در مقام توجیه بر آمدم و گفتم:
- خودِ تو همیشه میگفتی فقط تعهده که حساب هر چیز رو از چیز دیگه جدا میکنه!
میان گریه گفت:
- هنوز هم میگم! ولی لعنتی تو میدونی که من همیشه جور دیگه ای دوستتداشتم!اعتراف کردم:
- خوب من هم دوستت دارم هلن! اما حساب دوست داشتن، از یک میلیون چیز دیگه جداست! هر دومون خیلی خوب میدونیم که واسه هم ساخته نشدیم.
چشمان خیس از اشکش را پاک کرد و گفت:
- من به تو عادت کردم! اما این رو هم میدونم که حتی در خصوصیترین روابطمون، خودِ واقعی ات نبودی... به من نگو نه! چون در شناختت هرگز اشتباه نکردم! شاید باور نکنی، اما همیشه منتظر این روز بودم که به حرف بیایی! تو دلت جای دیگه ای است سعید، پس برو پیداش کن، ولی این رو بدون که من باز هم دوستت دارم! تا آخر عمرم!
من هم متأثر شدم. کنارم نشست و دستم را به دست گرفت و گفت:
- هر زنی که با تو زندگی اش رو زیر یک سقف شروع کنه، بدونِ شک زنِ خوشبختیه و من میخوام اولین نفری باشم که بهت تبریک میگه!
چشمان من هم خیس اشک شد. هلنا در ادامه گفت:
- من تو رو کاملا میشناسم سعید و میدونم بی فکر عمل نمیکنی! لابد رفتنت ارزشش رو داره! فقط به من بگو، اون همون دختریه که عکسش رو گذاشتی توی کمد؟
متعجب گفتم:
- تو اون رو دیدی؟!
چشمانش از اشک برق میزد. با لبخند گفت:
- خیلی تصادفی بود! دنبال چیزی میگشتم که دیدمش!
پرسیدم:
- پس چرا هیچ وقت چیزی نپرسیدی؟
موهای بلندش را پشت گوشش داد و با آرامش گفت:
- واسه اینکه اگه لازم بود خودت میگفتی!
هنوز هم برایم قابل تحسین بود. صادقانه گفتم:
- داره ازدواج میکنه، اما میدونم که قلبا راضی نیست و قصدش اینه که من رو از بلاتکلیفی دربیاره!
زمزمه کرد:
- باید دختر فوق العاده ای باشه!
بعد ناگهان پرسید:
- ما باز هم دوستهای خوبی هستیم! این طور نیست سعید؟
فورا گفتم:
- البته که هستیم! میخوام باور کنی مدتی که با تو بودم جزو بهترین و ماندگارترین خاطرت عمرمه!
با لبخند گفت:
- من هم همین طور!
پرسیدم:
- تو چه کار میکنی؟
بی تردید گفت:
- بر میگردم فرانکفورت! دلم نمیخواد نگران من باشی!
دستانش را به دست گرفتم و گفتم:
- برای من دعا کن هلن! نمیدونم چه سرنوشتی در انتظارمه! فقط میدونم که باید برم!
صمیمانه گفت:
- میخوام هر وقت قرار بیایی، اولین نفری باشم که میبینمت! فقط کافیه خبر بدی، توی فرودگاه منتظرتم!
صادقانه گفتم:
- هیچ وقت فکر نمیکردم این قدر ساده و عجولانه از هم جدا بشیم!
کاملا منطقی گفت:
- چرا که نه؟ زندگی باید این جوری باشه! ما آدمها هم باید واقع بین باشیم. به هر حال، هر رابطه ای یک جا شروع میشه و یک جا تموم میشه! پس چرا باید با قید و بندهای بی معنی دست و پای همدیگه رو ببندیم و خودمون رو آزار بدیم!؟
با نگاهی سرشار از تحسین و احترام گفتم:
- برای تو آرزوی خوشبختی میکنم!
متقابلا گفت:
- منم ازت به خاطر همه چیز ممنونم و برات آرزوی موفقیت میکنم!
****
وقتی وارد سالن فرودگاه شدم، پشت شیشه عزیز و سیما را شناختم. قلبم داشت از قفسه ی سینهام بیرون میزد و چیزی به وسعت یک فریاد راه گلویم را بسته بود. متقابلا دستم را در هوا تکان دادم و لبخند زدم. هنوز هم باورم نمیشد در ایرانم! مامور کنترل مدارک، مدارکم را گرفت ولی شگفت انگیز بود که هیچ دلهره و ترسی نداشتم. حالا عزیز داشت برایم بوسه میفرستد. من هم با دست برایش بوسه فرستادم و با بی صبری به مامور کنترل مدارک خیره شدم. حالا او هم داشت با دقتِ بیشتری نگاهش را میان من و پاسپورتم تقسیم میکرد. به خودم جرات دادم و پرسیدم:
- اشکالی پیش اومده؟
مختصر گفت:
- آقای سعید جاویدنیا؟
گفتم:
- درسته!
به سردی گفت:
- باید چند لحظه تحمل کنید.
مخاطب جوانی میانسال بود با موها و ریشهای بلند. پرسش دیگری نکردم و منتظر ماندم. گویا اسمم در لیست بود. بیسیم زد و فردی بنام حاجی را خواست. حالا در چشمهای مادرم نگرانی موج میزد. به زحمت لبخند زدم و به مامور كنترل خيره شدم. كمتر از ده دقيقه ي بعد مردي ميانسال و مردي پا به سن كه هر دو از ماموران اطلاعات بودند با لباس هاي شخصي و مجهز به بيسيم به مامور كنترل ملحق شدند و با در دست داشتن مدارك من براي چند ثانيه به آرامي گفتگو كردند و بعد نزد من آمدند. مردي كه سن و سالدار تر از بقيه بود بي مقدمه گفت:
- قطعاً خودتون مي دونيد كه خروج غير قانوني از كشور داشتيد!
اعتراف كردم:
- بله!
به سراپايم نگاهي دقيق انداخت و به همكارش دستور داد:
- بارهاشون را كنترل كنيد.
بعد به من گفت:
- شما بايد همراه ما بياييد!
مثل كسي كه از قبل بداند چه بلايي به سرش مي آيد با آرامش بعيدي گفتم:
- بسيار خوب ولي كي خواهش كوچك دارم ...
با نگاهي سرد در سكوت به چشمانم خيره شد. دل به دريا زدم و خواسته ام را عنوان كردم.
- دو دقيقه قبل از رفتن خونواده ام را ببينم! اونا اومدند فرودگاه!
مكثي كرد و به همكارش گفت:
- فقط دو دقيقه!
***
عزيز به قولش عمل كرد و در اولين فرصت برايم وكيل كارآمدي گرفت. و كيل من فردي الخورده و آگاه بود كه در تقويت روحيه من، كه آن روزها به شدت كلافه بودم نقش موثري داشت. او خيلي روشن وضعيتم را تشريح كرد و گفت چنان چه در اروپا فعاليت سياسي ضد اسلامي نكرده باشم، اميد زيادي هست، كه البته اين موضوع از جانب دادگاه مستلزمصرف زمان نسبتاً درازي بود و من بايد تا روشن شدن تكليفم در زندان مي ماندم. محيط زندان براي من كه تا آن روز به چنان فضايي پا نگذاشته بودم، عاري از تجربه نبود. در واقع هر روز مطلب تازه اي بود كه تا چند روز متحيرم مي كرد. بيچاره عزيز! هر بار به ملاقاتم مي آمد گرفتار عذاب وجدان مي شدم. مگر او چه گناهي كرده بود كه مي بايد آن قدر جور ما را مي كشيد؟ هيچ وقت در زندگي ام او را آن طور در هم شكسته نديده بودم! حتي سرزنشم هم نمي كرد! شايد اگر اعتراض مي كرد، آن اندازه عذاب نمي كشيدم. هر بار مغموم و مظلوم به ديدنم مي آمد و مي كوشيد با جملات اميد بخش تسكينم دهد.
در حدود سه ماه بعد اولين دادگاه من تشكيل شد كه البته راي آن با اعتراض وكيلم مواجه گرديد و نهايتاً منجر به تجديد نظر شد. دادگاه تجديد نظر نيز سه ماه بعد تشكيل شد كه اين بار راي قابل قبول تري صادر گرديد! موارد اتهامي من، فرار از خدمت مقدس سربازي در زمان جنگ و پناه بردن به كشور اجنبي به طريق خروج غير قانوني از وطن بود و راي صادره به اين شرح بود:
»تحمل سه سال حبس، محروميت از مشاغل دولتي تا پايان عمر، تحمل يكصد ضربه شلاق، پرداخت دو ميليون تومان جريمه و عدم اجازه ي خروج از كشور تا اطلاع ثانوي« و در آخر حكم ذكر شده بود به واسطه ي رافت اسلامي و بخشش و عفو عمومي به فراريان، اين حكم صادر شده و گرنه مجازات فراريان در حين جنگ، اعدام مي باشد.
همان طور كه عزيز را در آغوش مي فشردم گريه مي كردم، او هم حالي بهتر از من نداشت. بعد نوبت سيما بود. پاره ي تنم! او را هم محكم به خودم فشردم و زمزمه كردم:
- اين لحظه كه شما رو توي وطنم بغل كردم ارزش همه چيز رو داره!
سيما ميان گريه گفت:
- اي احمق بي شعور كودن! ببين با زندگي ات چه كار كردي!؟ مگه دختر قحط بود؟
خنديدم و گفتم:
- اومدي كه فقط داغم كني؟
عزيز گفت:
- جون نوي جونت كنند، لجباز و يكدنده اي! با اون بدبختي رفتي كه به دليل هيچ و پوچ بر گردي؟ مي ترسم بميرم و تو رو عاقل نبينم!
سيما گفت:
- اونم اومده! با برادرش كيان!
منظورش الهام بود! قلبم به طپش افتاد و گرماي محسوسي سرتاسر وجودم را در بر گرفت. به اطراف سرك كشيدم. عزيز گفت:
- اگر بعد از كاري كه تو كردي نمي آمد عجيب بود! خدا آخر و عاقبتمون رو به خير كنه!
او را نمي ديدم، اما همين كه گفتند آمده، اسباب دلگرمي ام شد. عزيز گفت:
- واست وكيل مي گيرم مادر! غصه نخور!
سيما گفت:
- مراقب خودت باش!
وقتمان تمام شده بود. بار ديگر عزيز را بوسيدم و به سيما گفتم:
- با كيان صحبت كردم. به الهام بگو من به عهدم وفا كردم و پاي همه چيزش ايستادم.
سيما گفت:
- اون هم منتظرت مي مونه! من بهت قول مي دم! اگر غير از اين باشه من نمي گذارم!
با آمدن مامورين اطلاعات عزيز و سيما تركم كردند و من با آن ها همراه شدم. بعد همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاد. آن ها مرا سوار اتومبيل كردند و چون هوا تاريك شده بود نفهميدم دقيقاً به كجا بردند. آن وقت بازجويي عادلانه ي من آغاز شد. در حدود يك هفته تحت بازجويي بودم و با افراد مختلفي به گفت و گو مي نشستم! آن ها مي خواستند بدانند چرا از ايران رفتم. آن جا چه كار مي كردم و چرا برگشتم؟ كه البته من هم با صداقت به سوالاتشان جواب مي دادم. بعد با اثبات حقايق و صدور راي دادگاه به زندان قصر منتقل شدم. آن جا هم فضاي گرفته اي داشت، ولي براي من، بعد از تحمل روزها تنهايي و فشار، ديدن آن همه آدم نعمت بزرگي بود. هر چند كه حالا طرف حسابم يك عده دزد و قاتل و قاچاقچي بودند و به قدري از شنيدن دلايلم براي حضور در آن جا متحير مي شدند كه با ناباوري نگاهم مي كردند و حتي بعضي از آن ها با صراحت مي گفتند كه من ديوانه ام!
***
عزيز به قولش عمل كرد و در اولين فرصت برايم وكيل كارآمدي گرفت. وكيل من فردي سالخورده و آگاه بود كه در تقويت روحيه من، كه آن روزها به شدت كلافه بودم، نقش موثري داست. او خيلي روشن وضعيتم را تشريح مرد و گفت چنان چه در اروپا فعاليت سياسي ضد اسلامي نكرده باشم، اميد زيادي هست، كه البته بررسي اين موضوع از جانب دادگاه مستلزم صرف زمان نسبتاً درازي بود و من كه تا آن روز به چنان فضايي پا نگذاشته بودم، عاري از تجربه نبود. در واقع هر روز مطلب تازه اي بود كه تا چند روز متحيرم مي كرد. بيچاره عزيز! هر بار به ملاقاتم مي آمد گرفتار عذاب وجدان مي شدم، مگر او چه گناهي كرده بود كه مي بايد آن قدر جور ما را مي كشيد؟ هيچ وقت در زندگي ام او را آن طور در هم شكسته نديده بودم! حتي سرزنشم هم نمي كرد!شايد اگر اعتراض مي كرد، آن اندازه عذاب نمي كشيدم. هر بار مغموم و مظلوم به ديدنم مي آمد و مي كوشيد با جملات اميد بخش تسكينم دهد.
در حدود سه ماه بعد اولين دادگاه من تشكيل شد كه البته راي آن با اعتراض وكيلم مواجه گرديد و نهايتاً منجر به تجديد نظر شد. دادگاه تجديد نظر نيز سه ماه بعد تشكيل شد كه اين بار راي قابل قبول تري صادر گرديد! موراد اتهامي من، فرار از خدمت مقدس سربازي در زمان جنگ و پناه بردن به كشور اجنبي به طريق خروج غير قانوني از وطن بود و راي صادره به اين شرح بود:
«تحمل سه سال حبس، محروميت از مشاغل دولتي تا پايان عمر، تحمل يكصد ضربه شلاق، پرداخت دو ميليون تومان جريمه و عدم اجازه ي خروج از كشور تا اطلاع ثانوي» و در آخر حكم ذكر شده بود به واسطه ي رافت اسلامي و بخشش و عفو عمومي به فراريان، اين حكم صادر شده و گرنه مجازات فراريان در حين جنگ، اعدام مي باشد.
من بلافاصله بعد از شنيدن حكم از طريق وكيلم و مددكاري زندان، با توجه به زمان اندكي كه براي اعتراض داستم، لايحه اي تنظيم و اعتراض كردم كه در دادگاه انقلاب تهران مورد بررسي قرار گرفت و بعد از گذشت دو ماه، فقط در بند يك راي دادگاه تغييري صورت گرفت و آن تقليل سه سال حبس به شش ماه اضافه بر مدتي كه تا آن موقع در زندان بودم، بود كه البته براي من مثل معجزه اي مجسم محسوب مي شد.
***
طبق راي دادگاه، شش ماه بعد از زندان آزاد شدم، اما تا مدت ها گيج تفاوت هاي احتماعي و فرهنگي بودم. به نظرم حتي حرف زدن و برخورد مردم نيز در آن چند سالي كه از وطن دور بودم، تفاوت كرده بود. من حتي از مبلغ كرايه كه عزيز به راننده ي آژانس، از زندان تا خانه داد، متعجب شده بودم! خنده دار بود، اما چنين به نظر مي رسيد كه در مملكت خودم بيگانه ام! حس مي كردم در و ديوار و ظاهر شهر هم خيلي تغيير كرده! حالا جنگ تمام شده و مردم در آرامش به زندگي سرگرم بودند.
یادم می آمد روزی که تهران را ترک می کردم.قدم به قدم پایگا ه های ثبت نام برای اعزام به جبهه بود و از هر سوصدای مارش جنگ وجهاد به گوش می رسید ولی.....خانه همان خانه بود. خانه ی پدری!خانه ای که اکنون بی حضور پدر وسهیل طراوت گذشته را نداشت.وقتی وارد خانه شدم بی اختیار گریه ام گرفت.شاید هوای پدر را کرده بودم.همزمان با من عزیز و سیما هم به گریه افتادند.
باورم نمی شد اکنون از آن پدر شیرین و مهربان وبرادر عزیز تر از جان،تنها عکسی به جا مانده باشد.انگار داغ کهنه دوباره تازه شده بود.بعد مستقیم به اتاث خودمان رفتم.اتاقی که روزی به ما سه برادر تعلق داشت و حالا فقط من آنجا بودم!خانه در کل،تغییر چندانی نکرده بود.حتی اثاثیه هم همان اثاثیه بود.تا پیش از آن فکر نمی کردم آن قدر برای خانه دلتنگ باشم.دایم راه می رفتم و مثل مکانی مقدس در و دیوارش را که بوی گذشته را می داد، لمس می کردم.چه کسی باور می کرد خانه ای که تا چند سال پیش آن همه شلوغ و پر ماجرا بود،ناگهان سوت و کور شود؟حال غریبی داشتم.شب اول به هیچ وجه خوابم نبرد و صبح زود به قصد زیارت مزار پدر وبرادرم،با عزیز از خانه خارج شدم. آن دو عزیز را در آرامگاه خانوادگی مان در ابن بابویه به خاک سپرده بودند،اما حتی دیدن مزارشان نیز سبب نشد آن فاجعه را باور کنم. همان طور مات و مبهوت نوشته های روی سنگ را از نظر می گذراندم و خیال می کردم خوابم.عزیز که مرا به آن حال دید توصیه کرد:
_گریه کن پسرم!فقط با گریه سبک می شوی!
به سختی زمزمه کردم:
_هنو هر هم باوم نمیشه!
عزیز که زنی با ایمان و دنیا دیده بود گفت:
_چرا !باور کن عزیز مادر!زندگی همینه!باید باور کنیم که همه رفتنی هستیم!باید باور کنیم که تا بوده همین بوده!
متعجب به صورتش نگاه کردم و ساکت ماندم.نه!من مثل او قادر به درک عمیق این حقیقت نبودم. جدا که زن با شهامتی بود!یک به یک عزیزانش را به خاک سپرده و اکنون با آرامش از آنان یاد می کرد. به او، همان طور که سنگ را به دقت با آب می شست خیره شدم و ستون فقراتم لرزید.وقتی مرا متوجه خودش دید گفت:
_واسه ی باور رفتن عزیزانمون،اول باید مرگ را باور کنیم!
عرق سردی بر تنم نشست!نه!من از مرگ می ترسیدم!عزیز هنوز داشت با آرامش حرف می زد!
_مرگ از رگ گردن به آدم نزدیک تره مادر!
حق با او بود!به یاد لحظات خطرناک قبل خروج از ایران افتادم و زمزمه کردم:
_شاید هم نزدیک تر!
یکی دو شاخه گل به دستم داد و با لبخند محبت آمیزی گفت:
_براشون دعا کن مادر!پدرت مرد بزرگی بود!
با صدای لرزانی گفتم:
_اما وقتی می مردند من کنارشون نبودم عزیز و خیال نمی کنم تا آخر عمرم بتونم این حقیقت تلخ رو باور کنم.
***************************************
بعد از گذشت مدتی عزیز خودش برای خواستگاری از الهام پیشقدم شد و وقتی با آرامش من مواجه شد خیلی متعجب پرسید:
_پس چرا همین طورمنو بروبر نگاه می کنی!؟مگه به همین خاطر نبود که کوبیدی اومدی ایران و اون همه فشار و بدبختی رو تحمل کردی؟!
با لبخندی،خونسرد گفتم:
_عزیز جون،همین طوره که میگین!ولی من فعلا آه در بساط ندارم.اولا ممنوعیت در مشاغل دولتی دارم و بعد با این سوء پیشینه راه به جایی ندارم و خیال نمی کنم به این زودی ها بتونم شغلی دست و پا کنم.برم به دختر مردم بگم چی ؟!
عریر با قاطعیت گفت:
_ می خواستی قبل از اومدن فکرش رو بکنی!از اینها گذشته، تو به خانواده ی الهام ثابت کردی که از جون و دل دخترشون رو دوست داری و من فکر می کنم این از هر ثروتی بهتره!برای بعد هم خدا بزرگه!وقتی نیت آدم درست باشه، همه چی درست میشه!
گفتم:
_ولی عزیز جون با یک خدا بزرگه گفتن که کارها درست نمی شه!من هنوز هم از این تفاوت و تورم و تغییر گیجم!فکر می کنید تشکیل زندگی حرکتی ساده است؟
عزیز با لبخند گفت:
_تقریبا مطمئن شدم که دیگه بزرگ شدی!این حرفها با حرفهای چند سال پیشت اصلا قابله مقایسه نیست!اون موقع کله ات بوی قرمه سبزی می داد،ولی حالا با اطمینان میگم که دیگه وقتشه!
اعتراف کردم:
_راست میگین عزیز!من اون وقت ها روی ابرها سیر می کردم،ولی حالا خیلی خوب می فهمم که یک من ماست چقدر کره داره!
عزیز گفت:
_حرف رو بیخود توی دست انداز ننداز!جواب من رو بده!دختر مردم که بازیچه ی تو نیست!اگه به امید تو نبود، لابد تا حالا دوتا بچه داشت!
زمزمه کردم:
_بله فقط همینه که رنجم میده!من زندگی اون رو هم تباه کردم!
عزیز گفت:
_هنوز هم دیر نشده! من می خوام قرار خواستگاری بگذارم!
پرسیدم:
_نظر پدرش چیه؟
عزیز با تحکم و اقتدار گفت:
_نظرش هر چی هست،مهم تر از نظر شما دوتا نیست!دیگه بهش اجازه نمیدم برام بازار گرمی کنه!
با نگاهی سرشار از تحسین براندازش کردم و حرفی نزدم.در زندگی به هر چه می خواست رسیده بود و حالا به قول خودش آرزویی جز سرو سامان دادان ما بچه ها نداشت.بی آنکه منتظر جوابم بماند،تلفنی قول و قرار خواستگاری گذاشت و بعد،روز و ساعتش را دقیقا به من گفت.
****************************
شب خواستگاری وقتی الهام برای تعارف چای مقابلم خم شد،فکر نمی کردم گرفتار همان اضطراب معروف شوم،قلبم به شدت می تپید.دستهایم می لرزید و چشمهایم هیچ چیز جز چشمان کشیده و درشتش را نمی دید.به نظرم زیادی لفتش دادم که سیما آرام به پایم زد!بله!بی تردید او همان دختر رویاهایم بود!نفسی عمیق کشیدم و با دستمال عرق صورتم را پاک کردم.انگار همه ی وجودم از بوی حضور او پر شده بود که آن اندازه احساس گیجی می کردم.
حتی متوجه حرف هایی که ردو بدل می شد نبودم،همین اندازه که نزدیک او بودم،برایم کافی بود،عشقی که برای بدست آوردنش،روی دار و ندار زندگی ام قمار کرده بودم .عزیز چه داشت می گفت؟مفهوم حرف هایش به آنچه که در ذهن من می گذشت خیلی نزدیک بود!شاید بعد از خدا او می دانست در قلب من چه می گذرد!زیر چشمی به آقای کیمیایی نگاه کردم!یادم نمی آمد در گذشته هم آن اندازه عبوس بوده باشد،ولی حالا سر تنها دخترش،سرخ و سفید می شد.سکوت اختیار کرده بود و حرفی نمی زد!به خصوص که عزیز از موضع قدرت وارد شده و لحنش به خواهش شبیه نبودد.آقای کیمیایی میان حر ف های عزیز گفت:
_خدا شاهده قصد من بهانه تراشی یا سنگ اندازی نیست حاج خانوم!بنده به مرحوم حاج آقا و سرکار و خانواده ارادت فراوانی دارم.ولی آخه....حرف من چیزدیگه ای است!من هستم و همین یک دختر!شما جای من بودید ،حساسیت به خرج نمی دادید؟
عزیز بی ملاحظه گفت:
_بی رودربایسی جناب کیمیایی،اگه واسه دختر من هم چنین خواستگار پر و پا قرصی پیدا می شد،که به خاطرش کار و موقعیت اجتماعی اش رو توی اروپا ول می کردو خطرات آمدنش را به جان می خرید،درنگ نمی کردیم.شما داری زیادی مته به خشخاش می گذاری!گفتی دخترم رو نمی فرستم اون سره دنیا،پسر ما اومده اینجا ،دیگه چی؟به خدا درست نیست!دل این دوتا جوون پیش همدیگه است!حالا درسته که یه اشکالاتی واسه پسر من به خاطر اومدنش پیش اومده،ولی آن قدر مهم نیست که شما این اندازه باریک بین شدید!درباره ی مسائل مالی من خودم هواشون رو دارم.گو اینکه بچه ی من اون سر دنیا از خودش به اندازه ی کافی داره که محتاج کسی نباشه!حالا اجازه میدین این دوتا جوون چند کلمه با هم حرف بزنند؟
آقای کیمیایی با تردید گفت:
_اجازه بدهید من یکی دو روز فکر کنم، بعد نتیجه رو خدمتتون ابلاغ می کنم.
عزیز کاملا شمرده گفت:
_والله،به خدا درست نیست!میگن در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.دخترو پسر همدیگه رو می خوان.
آقای کیمیایی گفت:
_حاج خانوم بنده تمام فرمایشات شمارو ندیده می گذارم روی چشمم،اما بالاخره من هم برای خودم دلایل قانع کننده ای دارم.ما ذهنیتمون از آقا سعید بر می گرده به هفت،هشت سال پیش،آدم ها هم که روز به روز عوض میشن!اجازه بدید با زمان پیش بریم،به من فرصت بدید!
داشت کفرم بالا می آمد،علی الخصوص که کیان تا آن لحظه نه تنها یک کلمه حرف نزده بود،بلکه از دور برایم اداواطوار در می آورد،انگار حتی او هم به رغم لودگی خاص خودش به اهمیت این جلسه کاملا واقف بود.دایی بزرگم که تا آن لحظه
سکوت اختیار کرده بود،به میان آمد و گفت:
_می بخشید جناب کیمیایی،قصد من تایید یا دفاع از حرف های خواهرم نیست،اما به عقیده من جوون های الان به قدری آگاه و فهیم هستندکه بهتر از ما خوب رو از بد تشخیص میدن!شما خیلی بهتره که یه مدت اجازه بدید با هم معاشرت کنندو همدیگرو بهتر بشناسند.شکر خدا،خانواده ها که کاملا همدیگه رو می شناسند.
آقای کیمیایی باز داشت ساز مخالف می زد که عزیز قاطعانه کفت:
_ببین آقای کیمیایی،اخترامت واجبه!از سر شب هر چی گوشه کنایه به ما زدی حرفی نزدیم وگفتیم مجلس رو به کدورت آلوده نکنیم،اما انگار شما خیلی سخت گرفتی!پسر من جرم که نکرده،من اجبارش کردم بره اروپا.خدایی اش را هم بخوای، بارها بهش گفتم برات زن بگیرم،پاشو کرد تو یه کفش گفت :”فقط الهام!”اگر هم رفته زندان، به خاطر دختر شما رفته،وگرنه بچه ی من کلاهش هم می افتاد اون طرف ها نمی رفت برداره.دیگه وجدان خودتون قاضی!اما این را هم بگم،حالا که به اینجا رسید،من تا آخر این هفته بچه هارو عقد می کنم!
بعد چادرش را از سرش عقب کشید و تهدید کرد:
_وگرنه موهام رو می بینی،می تراشم،به جاش ماست می مالم!شما دیگه شورش رو در آوردی.
برای چند ثانیه سکوت سنگینی بر جمع حکمفرما شدو حتی آقای کیمیایی هم با لب های آویزان حرفی نزد.عاقبت دایی پا پیش گذاشت و در حال کف زدن تکرار کرد مبارکه ان شاء الله به پای هم پیر بشن!
بقیه هم به تبعیت از دایی ،بی علاقه و علاقمند کف زدندوبعد،من والهام برای گفتگو به حیاط رفتیم!
*************************
در خنکای حیاط،زیر نور اندک لامپ ها به صورت الهام چشم دوختم و گفتم:
-باز من موندم و تو!
لبخندكمرنگي زد و سربه زير انداخت.صداي همهمهء بقيه ازداخل ساختمان به گوش مي رسيد.كاملا مي توانستم صداي كيان را از ميان انهاتشخيص دهم.كمي به طرف الهام خم شدم و ارام گفتم:
-انگارخيلي ازهم دور شديم كه تو اين قدر رودربايستي مي كني!
به نرمي گفت:
-از اون زمان سالها گذشته!مااون موقع خيلي بچه بوديم!
گفتمك
-ولي من هنوز همون سعيدم!سعيدي كه به خاطرت جونش رو گرفت كف دستش و اومد!حالاهم حاضرم همه چيز رو بدم تا يك بارديگه مثل همون موقع ها صدام كني!
به طرفم برگشت.مثل فرشته اي معصوم بود.نگاهش تاعمق وجودم را كاويد.
بيتاب گفتم:
-به نظرم كمي بدبين شدي الهام!
بلافاصله پرسيد:
-چرا اين طورفكر مي كني؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
-نمي دونم! احساسم به من ميگه!شايد تاثير حرفهاي پدرت باشه!من واقعا دليل مخالفت و ترديدش رو نمي فهمم!
خنديد و گفت:
-وقتي شنيد برگشتي جاخورد!به كيان گفت:«اين پسره ان قدر ديوونه است كه ادم وحشت مي كنه!».
من هم خنديدم و گفتم:
-خب، پس بيچاره تقصيري نداره!مي ترسه دخترش رو به يك عاشق ديوونه،شوهر بده!
بي مقدمه پرسيد:
-سعيد تو واقعا به خاطر من برگشتي؟
گفتم:
-يعني هنوز هم شك داري؟!
صادقانه گفتك
-مي دوني؟انگار ادم هرچي سنش بالاترميره ،منطقي تر و حساس تر به مسايل نگاه مي كنه1
تاييدكردم و گفتم:
-قبول دارم، ولي من هميشه دربارهء تو همون حسه گذشته رو داشتم.واسه همين وقتي كيان گفت داري ازدواج مي كني،ديگه نتونستم تحمل كنم.باور كن اون لحظه به عواقبش فكر نمي كردم، فقط فكر مي كردم هرطور شدخ بايد برگردم و جلوي اين واقعه رو بگيرم...ولي تو جدا خيال داشتي ازدواج كني؟!
نفس عميقي كشيد و گفت:
-اگر توهم توي شرايط من بودي، همين كارو مي كردي! ديگه داشت شايعاتي دنبالم مي افتاد.از اون گذشته تو هم از بلاتكليفي درمي امدي!
با لحني سرزنش بار گفتم:
-ديوونه!مي خواستي زندگي خودت رو به خاطر يك مشت حرف و ايندهء من تباه كني؟!تو ديگه كي هستي؟
با دقت نگاهم كرد و گفتك-اما تو جدا عوض شدي سعيد! بايد دوباره از نو بشناسمت!راستش رو بگو، حالا كه همه چي رو باختي، از اينكه برگشتي پشيمون نيستي؟
به سرعت گفتم:
-اصلا چون تو رو دارم! در واقع من همهء اون چيز ها رو براي تو مي خواستم.تو چي؟
از اينكه قراره با يك مرد اس و پاس شروع كني، ناراحت نيستي؟
رنجيده خاطر گفت: -اين چه حرفيه سعيد؟! مگه زماني كه با هم قول و قرار گذاشتيم، بناي قرارمون اين چيزها بود؟
خنديدم و گفتم:
-نه! اما به قول خودت ادمها توي اين سن و سال ديگه تابع احساسات نيستند.
من اون موقع اين قول رو از يك دختر شانزده ساله گرفتم!
با حالتي صميمانه و بي رياگفت:
- تمام ثروتهاي دنيا در برابر اين حقيقت كه تو به خاطر من برگشتي و اون همه فشار رو تحمل كردي، هيچ ارزشي نداره سعيد! من هم قول ميدم تا اخر عمر براي تو همسر دلسوز و همراه باشم!
صادقانه گفتم:
-براي خاطر اين قولي كه دادي، من هم قسم ميخورم يك زندگي ايده ال براي تو فراهم كنم.طوري كه همه به ما حسرت بخورند!
تقريبا زمان را از ياد برده بوديم كه كيان از پشت پنجره به شوخي گفت:
-تموم نشد؟بابا برنامه ريزي براي زندگيتون رو بگذاريد براي بعد!بالاخره مي تونيم از اين شيريني ها بخوريم يانه؟
مستانه خنديدم و گفتم:
-مگه شك داري؟جاي تو باشم معطلش نمي كنم!
الهام هم خنده اش گرفت.كيان هم خنديد و گفت:
-پس مباركه!
تا كيان گفت مباركه، صداي دست زدن بقيه درسكوت حياط پيچيد.بانگاهي عاشقانه كنارايستادم تا اول الهام وارد ساختمان شود.ان لحظه دلم مي خواست از شدت خوشحالي فريادبزنم.
فصل 22
مادربه تهديدش عمل كرد و تااخرهمان هفته، به هر ترتيبي كه بود،ما را به عقدهم دراورد.اماچنين به نظر مي رسيد كه پدرهمسرم هنوز هم دودل و مردد است.زيراحتي در محضرهم،وقتي صورت مرا مي بوسيد،گرفته و درهم بود!بعداز عقد قرارشدمن طي فرصتي نه چندان زياد، به كارهايم سر و سامان دهم وبراي خودمان خانه اي دست و پاكنم.زيرا مي خواستم به هرترتيبي شده،به قولي كه به الهام داده بودم،لباس عمل بپوشانم.
از ان پس تلاش و كوشش بي وقفهء من اغازشد وبه زودي توانستم در ورامين،توي يكي از زمين هاي مادرم، كارگاه كوچك قاليبافي راه بندازم،چرا كه فرش يكي از كارهاي مورده علاقه من بود،گرچه تمايل داشتم در ايران به فعاليتي مرتبط بارشتهء تحصيلي ام بپردازم، اما طبق راي دادگاه از اشتغال به فعاليتهاي دولتي محروم بودم و درعين حال اجازهء خروج ازكشورهم براي گرد اوردن سرمايه ام نداشتم.ولي از انجايي كه خدا يار بي كسان است،توانستم در مدت زمان كوتاهي به وضع اشفتهء زندگي ام سر و سامان دهم و باكمك پسرعمويم سرمايهء مختصري فراهم كرده و از طريق كارگاه قاليبافي وضعيتم را منسجم كنم.البته چيزي كه مرا به تلاش شبانه روزي دلگرم مي كرد،حضورعشق و الهام بود.واقعادرست گفته اند كه انگيزه در زندگي نقش موثري دارد!در حقيقت الهام اوج امال و ارزوهاي من بود!زني كه شايدهرمردي ارزوي داشتنش را مي كرد.او ان قدر به من نزديك و محرم بود كه حتي دربارهء پيش و پا افتاده ترين اتفاقات روز هم برايش حرف مي زدم و شگفتا كه شنوندهء صبوري بود.
مدتي بعد،قبل از اينكه ازدواج كنيم روابط ما به قدري سرشار از عشق و محبت بودكه زبانزد خاص و عام فاميل بوديم و عاقبت هم دريكي ازشبهاي زيباي بهاري،طي مراسم باشكوهي ،زندگي مشتركمان را اغازكرديم.الهام حقيقتازن منحصربه فردي بود،به طوري كه درمدت زمان اندكي، توانست در قلب تك تك افرادفاميل وخانوادهءمن جاي خاصي براي خودش بازكند.ومن،هرچه كه مي گذشت،بيش ازپيش باخلق و خوي خاص اواشنامي شدم و چنين به نظر مي رسيد كه روزبه وز عاشق تر مي شدم و شدت اين علاقه به حدي بود كه بايد هر روز از محل كارم تلفني صداي نرم و ارامش را مي شنيدم وان قدربه وجودش وابسته شده بودم كه عصر سر از پانشناخته به خانه مي رفتم.
مدتي بعد در سايهء تلاش و پشتكار بي وقفه، توانستم اپارتماني راكه مدنظرالهام وخودم بود،بخرم وبه اين ترتيب زندگي مرفه تري فراهم كنم.به نظر،الهام هم از زندگي دركنارمن خوشبخت و راضي بود.چراكه بارها اين حقيقت رابه زبان اورد.
اصولااخلاقش بود.هيچ احساسي رادرقلبش پنهان نمي كرد و هرچه را كه داشت به زبان مي اورد و شايدهمين صداقتش بود كه روزبه روز مرا شيفته تر مي كرد.او تنديس گذشت و فداكاري بود.از وقتي ازدواج كرده بوديم به هيچ وجه لب به چيزهايي كه من دوست نداشتم نمي زد و اگر مثلا براي خودش چيزي مي خريد،معادل ارزش ان براي من هم چيزي تهيه مي كرد!يا مثلا اگر به هردليلي شبها بيدارمي ماندم پابه پاي من بيدارمي ماند تا اگرحساب و كتاب دارم كمكم كندواگركمكي ازدستش برنمي امد با تهيهء چاي و ميوه همراهي ام كند!يكباركه به شدت سرماخورده بود،چندكيلو ليموشيرين تهيه كردم وبه خانه اوردم،اما لب به يكي از انهاهم نزدوگفت چون من ميانهء خوبي باليموشيرين ندارم اوهم نمي خورد.ان شب ما كلي سراين قضيه باهم بحث كرديم وعاقبت هم حرف خودش رابه كرسي نشاند.او واقعا زن عجيبي بود! ان قدربه وجودش دركنارم عادت كرده بودم كه حتي درسفر به شهرستانها براي بردن نخ ها او را با خود همراه مي كردم،هرچندكه ميل خودش هم غيرازاين نبود.
* * *
درحدوديك سال بعد،در حالي كه اجازه داشتم از كشورخارج شوم.باالهام به قصدسفر به المان و سوئد از كشورخارج شوم.اين سفر از دوجهت براي من حائزه اهميت بود.اول اينكه عكس العمل الهام رابدانم و اگر بتوانم رضايتش رابراي زندگي در اروپا جلب كنم و دوم اينكه چون شهروندالماني محسوب مي شدم،موقعيتم را از دست ندهم! به محض رسيدن به المان،مستقيما به اپارتمان خودم رفتيم وچون خسته بوديم،چندساعتي خوابيديم و بعد من الهام رابراي گردش درشهربيرون بردم.البته واكنش او باتوجه به اينكه نخستين سفرش به خارج از كشور بود،كاملاطبيعي بود و من هم حساسيت چنداني به خرج نمي دادم.من طي ان چند روز او را به چند تن ازدوستان معرفي كردم و باهم از نقاط تفريحي شهرديدن كرديم.يك شب هم به اصرار برادرم سيروس،مهمان او بوديم.برادرم كه براي اولين بارالهام رامي ديد ان شب به شوخي گفت:
-مي بينم كه سليقه ات هم بدنيست پسر!حالا كه فكر مي كنم مي بينم بايد بهت حق بدم كه اونطور عجولانه كارو زندگي ات رو ول كردي و برگشتي!
الهام، كه ذاتا زني محبوب بود،سرخ شدو زيرلب تشكركرد.برادرم گفت:
-خيلي بخشيد زن داداش كه من اين قدر دير ازتون دعوت كردم.راستش سعيد مي دونه!من دايم در حال سفرم! حتي فرداهم بايدبرم فرانسه!ديدم اگه باز هم دست دست كنم و برگرديد، نمي تونم خودم رو ببخشم!
الهام كه همان طور كه دست مرا زير ميز مي فشرد بااحترام و محبت گفت:
من هم خيلي مشتاق بودم شما رو ببينم!سعيدهميشه ازتون تعريف مي كنه!
در امتداد نگاه تو