بازمانده قسمت سیزدهم
گچ دست و پایم را هم باز کردند و بعد به توصیه ی دایی پس از اینکه حمامم کردند , مرا به این بابویه بردند. جایی که ادعا می کردند زن و فرزندم برای همیشه , در آنجا خوابیده اند.
دایی علی رغم اصرار عزیز برای همراهی , مرا تنها به آرامگاه برد و بعد دو سنگ جدید را درست پایین پای سهیل و آقا جان نشانم داد و با قساوت گفت:
_اینها زن و بچه ی تو هستند! خوب نگاه کن تا باور کنی! نیلوفر جاوید نیا فرزند سعید! الهام کیمیایی فرزند حسن! به خودت بیا مرد! این تمام حقیقتیه که دنبالش هستی! تو داری با چی می جنگی؟
خالی از احساس به سنگ ها نگاه کردم. واقعاً احساسی نداشتم. ناگهان دایی , بدون هشدار قبلی , محکم به صورتم سیلی زد! پشتش سیلی بعداً
از مشت به کتفم هم دریغ نداشت. داد می زد و گریه می کرد.
_ نگاه کن! دیگه بسه! مگه نمی خواستی اونها رو ببینی؟ لعنتی تو جگر ما رو سوزوندی! همه رو آتیش زدی! دیگه بسه! مگه داغی که تو دیدی کم داغیه؟! گریه کن! ببین! اون عشقته! همونی که به خاطرش برگشتی ایران و اون همه بدبختی کشیدی! اونم نیلوفر کوچولوئه! دخترت! دیگه اونا اینجا بین ما نیستند! همه چی تموم شد! واسه همیشه. همه چی تموم شد!
ناگهان این من بودم که نعره زنان به سنگ ها چنگ می زدم. حتی از فریادهایم خودم هم می ترسیدم. انگار روح به تنم برگشته بود. صدای فریادم سکوت ابن بابویه را می شکست و در گوش خودم می پیچید:
_ عزیز ای دلِ من! زود بود! اما با هم بودیم! پس من اینجا چه کار می کنم؟ شما کجایید؟ ای خدا! من غیر از اونا چی داشتم؟ تو بگو دیگه چه چیز با ارزشی برام مونده؟ الهام کجایی؟ نیلوفرم کجاست؟ آخه من دارم تقاص کدوم گناهم رو پس می دم؟ یعنی گناهم آنقدر بزرگ بوده که باید رنج این مکافات رو تا آخر عمرم به جون بخرم؟ دایی میان گریه شانه ام را مالید و گفت:
_ دایی جون , خوبه که برای خاکسپاری نبودی! خدا یلی دوستت داشته!
داد زدم:
_خدا دوستم داشته؟ چقدر؟ اون قدر که دو تا عزیزمو با هم ازم بگیره؟ نه دایی جون! خدا من رو فراموش کرده!
محکم روی قفسه ی سینه ام زدم و با اشاره به هر چهارتا قبر گفتم:
_میبینی؟ هیچکدومشون رو ندیدم! این چهار نفر جوری از زندگی ام رفتند که تا آخر عمر بسوزم! اما من دلم به اونها خوش بود دایی! اون ها تمام انگیزه و عشق من واسه ی زندگی بودند! اونها مالِ من بودند!, ولی سهم من نبودند دایی!
اشکم مثل رگبار بهاری می آمد. دایی محکم بغلم کرد و گفت:
0می دونم دایی! حق داری! گریه کن سبک بشی!
میان گریه گفتم:
حالا شب ها واسه ی کی لالایی بخونم؟
به عشق کی به خونه برم؟ زندگیِ من نابود شد دایی! همه چیز تموم شد دایی! به من نَگین جوونم دایی جون! من حالا اصلاً زنده نیستم! به عزیزم بگین هر وقت دلش گرفت , برای من هم گریه کنه! چون من هم مُرده ام!
دایی میان گریه گفت:
_اون پیرزن بدبخت کمرش تا شد پسر جون! نمک به زخمش نپاش! باید بگردی دنبال اون راننده ی از خدا بی خبر تا خوننِ زن و بچه ات پایمال نشه! مرتیکه گذاشته در رفته! دکترها می گفتند خونِ زیادی ازشون رفته و گرنه شاید حالا بین ما بودند... شما ساعت ها بین یک مشت آهن قراضه گیر کرده بودید....
داد زدم:
_تقصیر من بود دایی! چرا اوها رو با خودم بُردم؟
دایی دلداری ام داد و گفت:
_بس کن دایی جان. مگه بچه شدی؟ خواستِ خدا بوده! پیمانه شون سرریز شده بوده! این سفر هم فقط یک بهانه بوده! و گرنه تو در شرایط بدتری بودی! اما زنده ماندی.
میان گریه گفتم:
_ موندم که ا آخر عمر خودم رو ملامت کنم! من اونها رو از فرط دوست داشتن , برای اینکه می خواستم همیشه باهام باشند به کشتن دادم!
دایی نوازشم کرد و گفت:
_تو الآن حال درستی نداری! خدا بهت صبر بده دایی جان! خیلی سخته! لااقل به فکر مادرت باش! اون مگه چند تا داغ رو می تونه تحمل کنه؟ برو عزیزم! برو برای پدر و برادرت هم فاتحه بخون!
سر خاک سهیل نشستم و زمزمه کردم:
_کاش من جای سهیل بودم!
دایی در حال شستن سنگها گفت:
_ناشکری نکن ایی! در کار خدا حکمتی هست که ما نمی فهمیم!
گفتم:
_من واقعاً این چیزها رو نمی همم دایی جون! شما هم حرفای مادرم رو می زنید! همین قدر می دونم که اگر با الهام ازدواج نکرده بودم , شاید حالا زنده بود و موجود بی گناهی مثل نیلوفر هم به دنیا نیامده بود که اینطور پرپر بشه!
دایی گفت:
_از کجا می دونی؟ مگه تو از پیش خدا اومدی پسر؟ این قسمت اونها بوده! خدا عالم همون روزی که به دنیا می آییم مقدر کرده که کی از دنیا بریم. آدم چه می دونه واسه دو دقیقه بعدش چه اتفاقی قراره بیفته؟ شاید من پام سُر خورد و مُردم! باید بگن اگه نمی آمد فلان جا , آن طور نمی شد؟
هیچ منطقی برایم نمانده بود. انگار تمام آن را یکجا با زن و فرزندم از دست داده بودم. زمزمه کردم:
_اون ها سهم من نبودند! هیچ وقت خودم رو نمی بخشم!
عزیز به محض دیدنم , فهمید گریه کردم. محکم بغلم کرد و من دوباره اشکم سرازیر شد.
میان گریه گفت:
_مادر برات بمیره! جگرم سوخت!
به زحمت گفتم:
_چی می گفتی عزیز؟ تازه دارم می فهمم که منظورت چی بود! گفتی حال اونها از من بهتره! راست گفتی! تو هیچ وقت دروغ نگفتی!
سیما هم به شدت گریه می کرد. عزیز گفت:
_توکل به خدا کن پسرم! داغ عزیز سخته!
زمزمه کردم:
_کمرم تا شده عزیز! دار و ندارم رو از دست دادم! تو که می فهمی چی می گم!
عزیز گفت:
_خدا خودش بزرگه! خدا کریمه! اینا همون آزمون های سخت سخته!
میان گریه گفتم:
_من تحملش رو ندارم عزیز! دارم می ترکم! اصلاً آروم و قرار ندارم!
عزیز گفت:
_چون تازه فهمیدی چی به سرت اومده مادر. حق داری! فردا صبح دوباره با هم می ریم ابن بابویه!
آن شب اولین شبی بود که بدون مسکن و آرامبخش تقریباً! بیهوش شدم.
از وقتی حقیقتِ موضوع را باور کرده بودم , آدم دیگری شده بودم . کارم شده بود از صبح تا شب به آرامگاه رفتن! حتی با دربان ابن بابویه دوستی محکمی برقرار کرده بودم که مانعم نشود. آنقدر آنجا می ماندم تا اینکه هوا تاریک می شد و بعد به خانه ی مادرم برمی گشتم. حال نزاری داشتم! از یک سو کارگاهم تعطیل شده بود و از سوی دیگر در عطش انتقام می سوختم. حالا تمام فکر و ذکرم پیدا کردنِ راننده ی فراری کامیون بود. نمی فهمیدم اگر او را پیدا کنم چه می کنم! همین قدر می دانستم باید او را پیدا کنم و به سزای اعمالش برسانم. بیچاره عزیز آن روزها چه رنجی می کشید!
یک روز که عزیز به شدت نگرانِ حالِ من بود , قبل از آنکه طبق عادت هر روز , به قصد زیارت قبر عزیزانم از خانه خارج شوم , در اتاقم را قفل کرد و تهدید کرد یا باید به روال عادی زندگی برگردم و و مرگ زن و بچه ام را باور کنم و یا آن قدر در آن اتاق گرسنه و تشنه بمانم تا به آنها ملحق شوم ! اول فکر کردم این فقط در حد حرف است , اما وقتی سه روز گرسنه و تشنه در آن اتاق ماندم و عزیز به دور از عواطف مادری به کسی اجازه نداد در اتاق را باز کند , دانستم باید حرفش را باور کنم. حال بدی داشتم ولی اعتراض نمی کردم. تا اینکه عزیز به اصرار سیما در را باز کرد! سیما بلافاصله برایم سِرُمِ قندی وصل کرد و وقتی حالم جا آمد با من منطقی به صحبت نشست. در حقیقت عمل عزیز بی شباهت به شوک آنی نبود و چنین بود که من با کمک سیما بار دیگر به آغوش زندگانی برگشتم. او همراهی کرد تا دوباره کارگاه قالی بافی را باز کنم. چند وقت بعد پسر عمویم هم دوباره به من پیوست و ما با همکاری هم به اوضاع سر و سامان دادیم. حالا برعکسِ سابق , سعی می کردم آنقدر خودم را با کار سرگرم کنم تا مجبور نباشم به گذشته فکر کنم. صبح زود به کارگاه می رفتم و شبها خسته و کوبیده به خانه برمی گشتم.
یواش یواش به خواست عزیز آپارتمان خودم را فروختم و برای گریز از تنهایی برای همیشه به خانه ی مادرم رفتم. تلاش می کردم خودم را متقاعد کنم باز هم مثل گذشته برای انجام کارها سفر کنم , هر چند که آخرین سفرم با خاطرات گزنده و اندوهباری همراه بود.
عید آن سال , عید بسیار تلخی بود! چه نقشه هایی برای آینده داشتیم! یادم که می افتاد دلم می خواست با صدای بلند زار بزنم. عزیز قبل از آغاز سال , ترتیبی داد تا قاب عکس ها , آلبوم ها , فیلم های ویدئویی و هر چه را که مربوط به الهام و نیلوفر بود از دور و برم جمع کردند و جایی که نمی دانستم کجاست پنهان کردند!
موقع سال تحویل , یاد سالهای قبل افتادم. از آن روز ها , یک دنیا حسرت برایم باقی مانده بود. الهام دوست داشت در آغاز بهار شمال باشیم و من او را به باغ پدری ام در کلار دشت بردم! حتی جرئت نداشتم بی او قدم به آن باغ بگذارم. خداوندا! چقدر آن خاطرات جانفرسا و ملال آور بود! آنقدر که گاه آرزو می کردم به درد فراموشی مبتلا شوم. عید آن سال , بعد از گذشت سه , چهار سال , بار دیگر به آلمان رفتم. نمی دانم یکباره چرا یکباره هوس آن شهر مه آلود و غریبه را کردم. باز هم به یاد آخرین باری که با او به آلمان رفته بودم , افتادم و در فرودگاه گرفتار غم شدیدی شدم. سیروس در سالن انتظار , منتظرم بود. تا مرا دید محکم بغلم کرد و من درخشش اشک را در چشمانش دیدم. زمزمه کرد:
_با خودت چه کار کردی سعید؟
با لبخندی غمزده گفتم:
_زندگی همینه داداش! کسی چه می دونه فردا چه خبره؟ هیچ فکرش رو می کردی؟ قسمت این بود برم ایران و چنین رنج بزرگی را تجربه کنم!
اشکش اشک مرا هم سرازیر کرد. با صدای لرزانی گفت:
_خدایی اش رو بخوای , حتی فکرش را هم نمی کردم! چه رنجی کشیدی! چرا موهات انقدر سفید شده؟!
گفتم:
_پیر شدم داداش! عاشقشون بودم!
با لبخندی زورکی گفت:
_عشق همینه! در هر صورت آدم رو زمین گیر می کنه!
پشت حرفش هزار تا نکته بود. هر قدر اصرار کرد , نتوانست بیشتر از یک وعده در منزل خودش نگهم دارد. دوست داشتم تنها باشم. شب بارانی عجیبی بود! تا مدتی زیر باران قدم زدم و بعد با تنی خیس و باران زده به خانه ی خودم رفتم. با او آخرین باربه آن خانه رفته بودم و حالا بدون او,با حسرت , گذشته را به تصویر می کشیدم.
نیمه های شب دیوان حافظ را , که آخرین بار الهام به دست گرفته بود , برداشتم و نیت کردم و بعد با تردید بازش کردم:
یاری اندر کس نمی بینم یارا را چه شد / دوستی کی آخر آمد , دوسنداران را چه شدآب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست / خون چکید از شاخ گل باد بهران را چه شدکس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی / حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شدلعلی از کان مروت برنیامد سالهاست / تابش خورشد و سعی بد و باران را چه شدشهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار / مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
اشکم بی هیچ بهانه ای از دیدگانم سرازیر شد و تا اعماق دلم سوخت. این چه تقدیری بود؟ چرا من باید از اینجا به ایران بر می گشتم و هزاران رنج و فشار را به جان می ریدم , با او ازدواج می کردم, صاحب فرزند می شدم و بعد هر دو را از دست می دادم؟ انگار از آن روزها سالهای سال می گذشت!
طی مدتی که آنجا بودم به دیدن دوستانِ سابق رفتم که البته دیدار با آنها در بهبود روحیه ام موثر بود. خیال داشتم مدت بیشتری در هامبورگ باشم ولی از آنجایی که عزیز بی تابی می کرد , اواخر فروردین عازم ایران شدم. حالا برایش حکم بچه ای سر به هوا را داشتم که هر آن نگرانش بود. می دانستم باید این عادت را به خاطر خودش ترکش دهم , اما انگار خودم هم دوست داشتم چشم انتظار داشته باشم. مگر غیر از او چه کسی در این دنیای پهناور برایم باقی مانده بود؟! خیلی از اوقات بدون در نظر گرفتن میل خودم , به میل او رفتار می کردم و می کوشیدم او را راضی و شاد نگه دارم! در واقع رضایت او مرا راضی می رد و از شادی او بود که شاد می شدم!
توی فرودگاه فرامکفورت داشتم به بخش کنترل بلیط می رفتم که نام خودم را از بلندگو شنیدم. داشتند اعلام می کردند به اطلاعات مراجعه کنم. کنجکاو و متعجب به اطلاعات رفتم و خودم را به دختر جوانی که آنجا حضور داشت معرفی کردم. او با خشرویی به پشت سرم اشاره کرد و گفت:
_اون خانم می خوان شما رو ببینند!
به عقب برگشتم و از دیدن هلن به قدری جا خوردم که بر جا خشکم زد. کنار یک مرد آلمانی میانسال ایستاده بود و یک بچه ی یکی دو ساله در آغوش داشت. او با دیدن من بچه را به مردی که کنارش ایستاده بود داد و به طرفم دوید. همان طور که به طرفم می آمد , از تغییراتی که در ظاهرش می دیدم متعجب بودم. یک خانم حسابی شده بود و چنین به نظر می آمد که ازدواج کرده! مرا محکم بغل کرد و هردو یکدیگر را بوسیدیم. هیجان زده گفتم:
_هلن! نمی دونی چقدر از دیدنت خوشحالم! تو پاک من رو غافلگیر کدی!
با دقت به صورتم خیره شد و گفت:
نمی تونستم قبل از اینکه ببینمت , بگذارم بری!
متعجب کفتم:
_از کجا فهمیدی اومدم؟!
خندید و گفت:
_دیروز از یکی از بچه ها شنیدم! بهت که گفته بودم هر بار بیای میام دیدنت! خیلی عجله کردم توی خونه ببینمت ولی انگار دیر رسیدم! فوراً آمدم اینجا ! دعا می کردم نرفته باشی!
تحت تاثیر محبتش قرار گرفتم. به مردی که همراهش بود و چند قدم عقب تر ایستاده بود اشاره کردم و پرسیدم:
_ازدواج کردی هلن؟!
با سرمستی خندید و گفت:
_خیلی با عجله رخ داد. اون مرد خوبیه!با صمیمیت گفتم:
_حتماً همین طوره! وگرنه عجولانه ازدواج نمی کردی! واقعاً برات خوشحالم! هلن به سمت همسرش اشاره کرد و او با خشرویی جلو آمد. دستم را به طرفش دراز کردم و خودم را معرفی کردم. هلن دستش را دور بازوی او قلاب کرد و گفت:
_همسرم دیوید!
بچه برای آغوشش بیتابی می کرد. ناگهان به یاد نیلوفر افتادم و قلبم به شدت لرزید.با لبخندی لرزان گفتم:
_دخترته؟
هلن بلافاصله گفت:
_اوه نه! پسرم! اسمش هِنریه!
دستی از محبت به سرش کشیدم و به شوخی گفتم:
_به نظرم کاملاً حساب شده عمل کردی!
همسرش هم خندید. هلن کاملاً جدی و متاثر گفت:
_به خاطر اتفاقی که برای خانواده ات افتاد متاسفم! راستش وقتی شنیدم به شدت شوکه شدم!
زیر لب تشکر کردم. اشک در چشمانش حلقه زد و دوباره مرا به آغوش کشید و گفت:
_سعید بیچاره ی من! می تونم بفهمم چه احساسی داری!
داشت اشکِ خودم هم سرازیر می شد. کمی از خودم دورش کردم و گفتم:
_تو یکی از بهترین دوستانِ من هستی! خوشحالم که دیدمت!
شوهرش دستِ پرقدرتش را دور کمرش حلقه کرد و تسکینش داد. داشتند در بلندگو برای چندمین بار شماره پرواز ما را اعلام می کردند. بار دیگر با هردوی آنها دست دادم و به هلن گفتم:
_هر وقت باهام کاری داشتی می تونی از طریق برادرم پیدام کنی. مطمئن باش اگه بدونم به کمکم احتیاج داری هر جای دنیا که باشم فوراً خودم رو می رسونم.
بعد در حال فشردنِ دستانِ آنها از صمیم قلب گفتم:
_خوشبخت باشید و از زندگی تون لذت ببرید!
هنوز چند قدم دور نشده بودم که هلن با صدای بلند گفت:
_دوستت دارم! مراقب خودت باش!
وقتی به طرفش برگشتم داشت با چشمان خیس اشک برایم بوسه می فرستاد.
فصل بیست و ششم
اوایل زمستان , حدود دو ماه بعد از اولین سالگرد زن و فرزندم , یک روز در حالی که توی کارگاه به کار مشغول بودم, پسرعمویم خبر داد می خواهند تلفنی با من صحبت کنند. خودم را به تلفن رساندم و گفتم:
_بفرمایید! من جاویدنیا هستم!
یکی از مشتری های قدیمی ما, در خوانسار بود. بعد از اینکه خودش را معرفی کرد گفتم:
_شمایید حاج آقا! چرا خودتون رو به پسرعموم معرفی نکردید؟ قطعاً شما رو نشناخته!
مودبانه گفت:
_از قضا همکارتون جوان بسیار باهوشی هستند! من نخواستم خودم را معرفی کنتم!
متعجب گفتم:
_مقصودتون رو نمی فهمم! اشکالی پیش اومده؟!
با محبت گفت: _می خواستم فقط با خودت صحبت کنم!
با صمیمیت گفتم:
_من دربست درخدمتتونم حاج آقا! ما هر چی داریم متعلق به شماست! همون سفارش قدیمی؟
آرام گفت:
_نه عزیز جان! اتفاقاً مزاحمت من به خاطر کار نیست!
یک خواهش کوچک دارم!
گیج شده بودم با کنجکاوی گفتم:
_امر بفرمایید!
تاکید کرد:
_فقط می خوام بین من و شما و خدا باشه!
داشتم از شدت کنجکاوی دچار سرگیجه می شدم.وقتی قول دادم گفت:
_می دونم واست سخته, اما می خوام یک سربیایی خوانسار دیدنمون!
گفتم:
_این یکی رو شرمنده ام حاجی! هر چیز دیگه بفرمایی مخلصم. شما که می دونی! من آخرین بار توی همون جاده زن و بچه ام رو از دست دادم! هر چی بفرمایید به دیده ی منت میدم بیارند!
آرام گفت:
_مرد حسابی! من خودت رو می خوام! لازمه که بیایی!
ساکت ماندم و حرفش را در ذهن بالا و پایین کردم. تأکید داشت لازم است!
گفتم:
_ببخشید حاج آقا! بالاخره من باید بدونم قضیه چیه یا نه؟
با محبت گفت:
_خودت من رو می شناسی جوون! من بی دلیل زحمتت نمی دم. لابد مهمه! مطمئنم که برات مهمه! می فهمم که واست سخته که با عبور از اون جاده , خاطراتت رو زنده کنی, اما حقیقتاً باید بیای! فقط تنها!
پرسیدم:
_کی؟
مکثی کرد و گفت:
_هر چی زودتر بهتر! از من می شنوی حالا!
خندیدم و گفتم:
دایی علی رغم اصرار عزیز برای همراهی , مرا تنها به آرامگاه برد و بعد دو سنگ جدید را درست پایین پای سهیل و آقا جان نشانم داد و با قساوت گفت:
_اینها زن و بچه ی تو هستند! خوب نگاه کن تا باور کنی! نیلوفر جاوید نیا فرزند سعید! الهام کیمیایی فرزند حسن! به خودت بیا مرد! این تمام حقیقتیه که دنبالش هستی! تو داری با چی می جنگی؟
خالی از احساس به سنگ ها نگاه کردم. واقعاً احساسی نداشتم. ناگهان دایی , بدون هشدار قبلی , محکم به صورتم سیلی زد! پشتش سیلی بعداً
از مشت به کتفم هم دریغ نداشت. داد می زد و گریه می کرد.
_ نگاه کن! دیگه بسه! مگه نمی خواستی اونها رو ببینی؟ لعنتی تو جگر ما رو سوزوندی! همه رو آتیش زدی! دیگه بسه! مگه داغی که تو دیدی کم داغیه؟! گریه کن! ببین! اون عشقته! همونی که به خاطرش برگشتی ایران و اون همه بدبختی کشیدی! اونم نیلوفر کوچولوئه! دخترت! دیگه اونا اینجا بین ما نیستند! همه چی تموم شد! واسه همیشه. همه چی تموم شد!
ناگهان این من بودم که نعره زنان به سنگ ها چنگ می زدم. حتی از فریادهایم خودم هم می ترسیدم. انگار روح به تنم برگشته بود. صدای فریادم سکوت ابن بابویه را می شکست و در گوش خودم می پیچید:
_ عزیز ای دلِ من! زود بود! اما با هم بودیم! پس من اینجا چه کار می کنم؟ شما کجایید؟ ای خدا! من غیر از اونا چی داشتم؟ تو بگو دیگه چه چیز با ارزشی برام مونده؟ الهام کجایی؟ نیلوفرم کجاست؟ آخه من دارم تقاص کدوم گناهم رو پس می دم؟ یعنی گناهم آنقدر بزرگ بوده که باید رنج این مکافات رو تا آخر عمرم به جون بخرم؟ دایی میان گریه شانه ام را مالید و گفت:
_ دایی جون , خوبه که برای خاکسپاری نبودی! خدا یلی دوستت داشته!
داد زدم:
_خدا دوستم داشته؟ چقدر؟ اون قدر که دو تا عزیزمو با هم ازم بگیره؟ نه دایی جون! خدا من رو فراموش کرده!
محکم روی قفسه ی سینه ام زدم و با اشاره به هر چهارتا قبر گفتم:
_میبینی؟ هیچکدومشون رو ندیدم! این چهار نفر جوری از زندگی ام رفتند که تا آخر عمر بسوزم! اما من دلم به اونها خوش بود دایی! اون ها تمام انگیزه و عشق من واسه ی زندگی بودند! اونها مالِ من بودند!, ولی سهم من نبودند دایی!
اشکم مثل رگبار بهاری می آمد. دایی محکم بغلم کرد و گفت:
0می دونم دایی! حق داری! گریه کن سبک بشی!
میان گریه گفتم:
حالا شب ها واسه ی کی لالایی بخونم؟
به عشق کی به خونه برم؟ زندگیِ من نابود شد دایی! همه چیز تموم شد دایی! به من نَگین جوونم دایی جون! من حالا اصلاً زنده نیستم! به عزیزم بگین هر وقت دلش گرفت , برای من هم گریه کنه! چون من هم مُرده ام!
دایی میان گریه گفت:
_اون پیرزن بدبخت کمرش تا شد پسر جون! نمک به زخمش نپاش! باید بگردی دنبال اون راننده ی از خدا بی خبر تا خوننِ زن و بچه ات پایمال نشه! مرتیکه گذاشته در رفته! دکترها می گفتند خونِ زیادی ازشون رفته و گرنه شاید حالا بین ما بودند... شما ساعت ها بین یک مشت آهن قراضه گیر کرده بودید....
داد زدم:
_تقصیر من بود دایی! چرا اوها رو با خودم بُردم؟
دایی دلداری ام داد و گفت:
_بس کن دایی جان. مگه بچه شدی؟ خواستِ خدا بوده! پیمانه شون سرریز شده بوده! این سفر هم فقط یک بهانه بوده! و گرنه تو در شرایط بدتری بودی! اما زنده ماندی.
میان گریه گفتم:
_ موندم که ا آخر عمر خودم رو ملامت کنم! من اونها رو از فرط دوست داشتن , برای اینکه می خواستم همیشه باهام باشند به کشتن دادم!
دایی نوازشم کرد و گفت:
_تو الآن حال درستی نداری! خدا بهت صبر بده دایی جان! خیلی سخته! لااقل به فکر مادرت باش! اون مگه چند تا داغ رو می تونه تحمل کنه؟ برو عزیزم! برو برای پدر و برادرت هم فاتحه بخون!
سر خاک سهیل نشستم و زمزمه کردم:
_کاش من جای سهیل بودم!
دایی در حال شستن سنگها گفت:
_ناشکری نکن ایی! در کار خدا حکمتی هست که ما نمی فهمیم!
گفتم:
_من واقعاً این چیزها رو نمی همم دایی جون! شما هم حرفای مادرم رو می زنید! همین قدر می دونم که اگر با الهام ازدواج نکرده بودم , شاید حالا زنده بود و موجود بی گناهی مثل نیلوفر هم به دنیا نیامده بود که اینطور پرپر بشه!
دایی گفت:
_از کجا می دونی؟ مگه تو از پیش خدا اومدی پسر؟ این قسمت اونها بوده! خدا عالم همون روزی که به دنیا می آییم مقدر کرده که کی از دنیا بریم. آدم چه می دونه واسه دو دقیقه بعدش چه اتفاقی قراره بیفته؟ شاید من پام سُر خورد و مُردم! باید بگن اگه نمی آمد فلان جا , آن طور نمی شد؟
هیچ منطقی برایم نمانده بود. انگار تمام آن را یکجا با زن و فرزندم از دست داده بودم. زمزمه کردم:
_اون ها سهم من نبودند! هیچ وقت خودم رو نمی بخشم!
عزیز به محض دیدنم , فهمید گریه کردم. محکم بغلم کرد و من دوباره اشکم سرازیر شد.
میان گریه گفت:
_مادر برات بمیره! جگرم سوخت!
به زحمت گفتم:
_چی می گفتی عزیز؟ تازه دارم می فهمم که منظورت چی بود! گفتی حال اونها از من بهتره! راست گفتی! تو هیچ وقت دروغ نگفتی!
سیما هم به شدت گریه می کرد. عزیز گفت:
_توکل به خدا کن پسرم! داغ عزیز سخته!
زمزمه کردم:
_کمرم تا شده عزیز! دار و ندارم رو از دست دادم! تو که می فهمی چی می گم!
عزیز گفت:
_خدا خودش بزرگه! خدا کریمه! اینا همون آزمون های سخت سخته!
میان گریه گفتم:
_من تحملش رو ندارم عزیز! دارم می ترکم! اصلاً آروم و قرار ندارم!
عزیز گفت:
_چون تازه فهمیدی چی به سرت اومده مادر. حق داری! فردا صبح دوباره با هم می ریم ابن بابویه!
آن شب اولین شبی بود که بدون مسکن و آرامبخش تقریباً! بیهوش شدم.
از وقتی حقیقتِ موضوع را باور کرده بودم , آدم دیگری شده بودم . کارم شده بود از صبح تا شب به آرامگاه رفتن! حتی با دربان ابن بابویه دوستی محکمی برقرار کرده بودم که مانعم نشود. آنقدر آنجا می ماندم تا اینکه هوا تاریک می شد و بعد به خانه ی مادرم برمی گشتم. حال نزاری داشتم! از یک سو کارگاهم تعطیل شده بود و از سوی دیگر در عطش انتقام می سوختم. حالا تمام فکر و ذکرم پیدا کردنِ راننده ی فراری کامیون بود. نمی فهمیدم اگر او را پیدا کنم چه می کنم! همین قدر می دانستم باید او را پیدا کنم و به سزای اعمالش برسانم. بیچاره عزیز آن روزها چه رنجی می کشید!
یک روز که عزیز به شدت نگرانِ حالِ من بود , قبل از آنکه طبق عادت هر روز , به قصد زیارت قبر عزیزانم از خانه خارج شوم , در اتاقم را قفل کرد و تهدید کرد یا باید به روال عادی زندگی برگردم و و مرگ زن و بچه ام را باور کنم و یا آن قدر در آن اتاق گرسنه و تشنه بمانم تا به آنها ملحق شوم ! اول فکر کردم این فقط در حد حرف است , اما وقتی سه روز گرسنه و تشنه در آن اتاق ماندم و عزیز به دور از عواطف مادری به کسی اجازه نداد در اتاق را باز کند , دانستم باید حرفش را باور کنم. حال بدی داشتم ولی اعتراض نمی کردم. تا اینکه عزیز به اصرار سیما در را باز کرد! سیما بلافاصله برایم سِرُمِ قندی وصل کرد و وقتی حالم جا آمد با من منطقی به صحبت نشست. در حقیقت عمل عزیز بی شباهت به شوک آنی نبود و چنین بود که من با کمک سیما بار دیگر به آغوش زندگانی برگشتم. او همراهی کرد تا دوباره کارگاه قالی بافی را باز کنم. چند وقت بعد پسر عمویم هم دوباره به من پیوست و ما با همکاری هم به اوضاع سر و سامان دادیم. حالا برعکسِ سابق , سعی می کردم آنقدر خودم را با کار سرگرم کنم تا مجبور نباشم به گذشته فکر کنم. صبح زود به کارگاه می رفتم و شبها خسته و کوبیده به خانه برمی گشتم.
یواش یواش به خواست عزیز آپارتمان خودم را فروختم و برای گریز از تنهایی برای همیشه به خانه ی مادرم رفتم. تلاش می کردم خودم را متقاعد کنم باز هم مثل گذشته برای انجام کارها سفر کنم , هر چند که آخرین سفرم با خاطرات گزنده و اندوهباری همراه بود.
عید آن سال , عید بسیار تلخی بود! چه نقشه هایی برای آینده داشتیم! یادم که می افتاد دلم می خواست با صدای بلند زار بزنم. عزیز قبل از آغاز سال , ترتیبی داد تا قاب عکس ها , آلبوم ها , فیلم های ویدئویی و هر چه را که مربوط به الهام و نیلوفر بود از دور و برم جمع کردند و جایی که نمی دانستم کجاست پنهان کردند!
موقع سال تحویل , یاد سالهای قبل افتادم. از آن روز ها , یک دنیا حسرت برایم باقی مانده بود. الهام دوست داشت در آغاز بهار شمال باشیم و من او را به باغ پدری ام در کلار دشت بردم! حتی جرئت نداشتم بی او قدم به آن باغ بگذارم. خداوندا! چقدر آن خاطرات جانفرسا و ملال آور بود! آنقدر که گاه آرزو می کردم به درد فراموشی مبتلا شوم. عید آن سال , بعد از گذشت سه , چهار سال , بار دیگر به آلمان رفتم. نمی دانم یکباره چرا یکباره هوس آن شهر مه آلود و غریبه را کردم. باز هم به یاد آخرین باری که با او به آلمان رفته بودم , افتادم و در فرودگاه گرفتار غم شدیدی شدم. سیروس در سالن انتظار , منتظرم بود. تا مرا دید محکم بغلم کرد و من درخشش اشک را در چشمانش دیدم. زمزمه کرد:
_با خودت چه کار کردی سعید؟
با لبخندی غمزده گفتم:
_زندگی همینه داداش! کسی چه می دونه فردا چه خبره؟ هیچ فکرش رو می کردی؟ قسمت این بود برم ایران و چنین رنج بزرگی را تجربه کنم!
اشکش اشک مرا هم سرازیر کرد. با صدای لرزانی گفت:
_خدایی اش رو بخوای , حتی فکرش را هم نمی کردم! چه رنجی کشیدی! چرا موهات انقدر سفید شده؟!
گفتم:
_پیر شدم داداش! عاشقشون بودم!
با لبخندی زورکی گفت:
_عشق همینه! در هر صورت آدم رو زمین گیر می کنه!
پشت حرفش هزار تا نکته بود. هر قدر اصرار کرد , نتوانست بیشتر از یک وعده در منزل خودش نگهم دارد. دوست داشتم تنها باشم. شب بارانی عجیبی بود! تا مدتی زیر باران قدم زدم و بعد با تنی خیس و باران زده به خانه ی خودم رفتم. با او آخرین باربه آن خانه رفته بودم و حالا بدون او,با حسرت , گذشته را به تصویر می کشیدم.
نیمه های شب دیوان حافظ را , که آخرین بار الهام به دست گرفته بود , برداشتم و نیت کردم و بعد با تردید بازش کردم:
یاری اندر کس نمی بینم یارا را چه شد / دوستی کی آخر آمد , دوسنداران را چه شدآب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست / خون چکید از شاخ گل باد بهران را چه شدکس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی / حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شدلعلی از کان مروت برنیامد سالهاست / تابش خورشد و سعی بد و باران را چه شدشهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار / مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
اشکم بی هیچ بهانه ای از دیدگانم سرازیر شد و تا اعماق دلم سوخت. این چه تقدیری بود؟ چرا من باید از اینجا به ایران بر می گشتم و هزاران رنج و فشار را به جان می ریدم , با او ازدواج می کردم, صاحب فرزند می شدم و بعد هر دو را از دست می دادم؟ انگار از آن روزها سالهای سال می گذشت!
طی مدتی که آنجا بودم به دیدن دوستانِ سابق رفتم که البته دیدار با آنها در بهبود روحیه ام موثر بود. خیال داشتم مدت بیشتری در هامبورگ باشم ولی از آنجایی که عزیز بی تابی می کرد , اواخر فروردین عازم ایران شدم. حالا برایش حکم بچه ای سر به هوا را داشتم که هر آن نگرانش بود. می دانستم باید این عادت را به خاطر خودش ترکش دهم , اما انگار خودم هم دوست داشتم چشم انتظار داشته باشم. مگر غیر از او چه کسی در این دنیای پهناور برایم باقی مانده بود؟! خیلی از اوقات بدون در نظر گرفتن میل خودم , به میل او رفتار می کردم و می کوشیدم او را راضی و شاد نگه دارم! در واقع رضایت او مرا راضی می رد و از شادی او بود که شاد می شدم!
توی فرودگاه فرامکفورت داشتم به بخش کنترل بلیط می رفتم که نام خودم را از بلندگو شنیدم. داشتند اعلام می کردند به اطلاعات مراجعه کنم. کنجکاو و متعجب به اطلاعات رفتم و خودم را به دختر جوانی که آنجا حضور داشت معرفی کردم. او با خشرویی به پشت سرم اشاره کرد و گفت:
_اون خانم می خوان شما رو ببینند!
به عقب برگشتم و از دیدن هلن به قدری جا خوردم که بر جا خشکم زد. کنار یک مرد آلمانی میانسال ایستاده بود و یک بچه ی یکی دو ساله در آغوش داشت. او با دیدن من بچه را به مردی که کنارش ایستاده بود داد و به طرفم دوید. همان طور که به طرفم می آمد , از تغییراتی که در ظاهرش می دیدم متعجب بودم. یک خانم حسابی شده بود و چنین به نظر می آمد که ازدواج کرده! مرا محکم بغل کرد و هردو یکدیگر را بوسیدیم. هیجان زده گفتم:
_هلن! نمی دونی چقدر از دیدنت خوشحالم! تو پاک من رو غافلگیر کدی!
با دقت به صورتم خیره شد و گفت:
نمی تونستم قبل از اینکه ببینمت , بگذارم بری!
متعجب کفتم:
_از کجا فهمیدی اومدم؟!
خندید و گفت:
_دیروز از یکی از بچه ها شنیدم! بهت که گفته بودم هر بار بیای میام دیدنت! خیلی عجله کردم توی خونه ببینمت ولی انگار دیر رسیدم! فوراً آمدم اینجا ! دعا می کردم نرفته باشی!
تحت تاثیر محبتش قرار گرفتم. به مردی که همراهش بود و چند قدم عقب تر ایستاده بود اشاره کردم و پرسیدم:
_ازدواج کردی هلن؟!
با سرمستی خندید و گفت:
_خیلی با عجله رخ داد. اون مرد خوبیه!با صمیمیت گفتم:
_حتماً همین طوره! وگرنه عجولانه ازدواج نمی کردی! واقعاً برات خوشحالم! هلن به سمت همسرش اشاره کرد و او با خشرویی جلو آمد. دستم را به طرفش دراز کردم و خودم را معرفی کردم. هلن دستش را دور بازوی او قلاب کرد و گفت:
_همسرم دیوید!
بچه برای آغوشش بیتابی می کرد. ناگهان به یاد نیلوفر افتادم و قلبم به شدت لرزید.با لبخندی لرزان گفتم:
_دخترته؟
هلن بلافاصله گفت:
_اوه نه! پسرم! اسمش هِنریه!
دستی از محبت به سرش کشیدم و به شوخی گفتم:
_به نظرم کاملاً حساب شده عمل کردی!
همسرش هم خندید. هلن کاملاً جدی و متاثر گفت:
_به خاطر اتفاقی که برای خانواده ات افتاد متاسفم! راستش وقتی شنیدم به شدت شوکه شدم!
زیر لب تشکر کردم. اشک در چشمانش حلقه زد و دوباره مرا به آغوش کشید و گفت:
_سعید بیچاره ی من! می تونم بفهمم چه احساسی داری!
داشت اشکِ خودم هم سرازیر می شد. کمی از خودم دورش کردم و گفتم:
_تو یکی از بهترین دوستانِ من هستی! خوشحالم که دیدمت!
شوهرش دستِ پرقدرتش را دور کمرش حلقه کرد و تسکینش داد. داشتند در بلندگو برای چندمین بار شماره پرواز ما را اعلام می کردند. بار دیگر با هردوی آنها دست دادم و به هلن گفتم:
_هر وقت باهام کاری داشتی می تونی از طریق برادرم پیدام کنی. مطمئن باش اگه بدونم به کمکم احتیاج داری هر جای دنیا که باشم فوراً خودم رو می رسونم.
بعد در حال فشردنِ دستانِ آنها از صمیم قلب گفتم:
_خوشبخت باشید و از زندگی تون لذت ببرید!
هنوز چند قدم دور نشده بودم که هلن با صدای بلند گفت:
_دوستت دارم! مراقب خودت باش!
وقتی به طرفش برگشتم داشت با چشمان خیس اشک برایم بوسه می فرستاد.
فصل بیست و ششم
اوایل زمستان , حدود دو ماه بعد از اولین سالگرد زن و فرزندم , یک روز در حالی که توی کارگاه به کار مشغول بودم, پسرعمویم خبر داد می خواهند تلفنی با من صحبت کنند. خودم را به تلفن رساندم و گفتم:
_بفرمایید! من جاویدنیا هستم!
یکی از مشتری های قدیمی ما, در خوانسار بود. بعد از اینکه خودش را معرفی کرد گفتم:
_شمایید حاج آقا! چرا خودتون رو به پسرعموم معرفی نکردید؟ قطعاً شما رو نشناخته!
مودبانه گفت:
_از قضا همکارتون جوان بسیار باهوشی هستند! من نخواستم خودم را معرفی کنتم!
متعجب گفتم:
_مقصودتون رو نمی فهمم! اشکالی پیش اومده؟!
با محبت گفت: _می خواستم فقط با خودت صحبت کنم!
با صمیمیت گفتم:
_من دربست درخدمتتونم حاج آقا! ما هر چی داریم متعلق به شماست! همون سفارش قدیمی؟
آرام گفت:
_نه عزیز جان! اتفاقاً مزاحمت من به خاطر کار نیست!
یک خواهش کوچک دارم!
گیج شده بودم با کنجکاوی گفتم:
_امر بفرمایید!
تاکید کرد:
_فقط می خوام بین من و شما و خدا باشه!
داشتم از شدت کنجکاوی دچار سرگیجه می شدم.وقتی قول دادم گفت:
_می دونم واست سخته, اما می خوام یک سربیایی خوانسار دیدنمون!
گفتم:
_این یکی رو شرمنده ام حاجی! هر چیز دیگه بفرمایی مخلصم. شما که می دونی! من آخرین بار توی همون جاده زن و بچه ام رو از دست دادم! هر چی بفرمایید به دیده ی منت میدم بیارند!
آرام گفت:
_مرد حسابی! من خودت رو می خوام! لازمه که بیایی!
ساکت ماندم و حرفش را در ذهن بالا و پایین کردم. تأکید داشت لازم است!
گفتم:
_ببخشید حاج آقا! بالاخره من باید بدونم قضیه چیه یا نه؟
با محبت گفت:
_خودت من رو می شناسی جوون! من بی دلیل زحمتت نمی دم. لابد مهمه! مطمئنم که برات مهمه! می فهمم که واست سخته که با عبور از اون جاده , خاطراتت رو زنده کنی, اما حقیقتاً باید بیای! فقط تنها!
پرسیدم:
_کی؟
مکثی کرد و گفت:
_هر چی زودتر بهتر! از من می شنوی حالا!
خندیدم و گفتم:
- خیر باشه حاج آقا !
از صمیم قلب گفت :
- ان شاءالله که خیره !
علی رغم میلم گفتم :
- با شه حاج آقا غروب راه می افتم .
ملتمسانه گفت :
- فقط به زهرا قسمت می دم احتیاط کن !
با لحنی غم زده گفتم :
- ای بابا ! مگه این جاده قراره چند تا قربونی از یک خانواده بگیره ؟
خواهش کرد :
- به قرآن قسمت می دم که راجع به نیتت به کسی چیزی نگی ! بگو برای کار می رم !
خندیدم و متعجب گفتم :
- احتیاجی به قسم دادن نیست حاج آقا ! من واقعا ً نمی فهمم با من چه کار دارید ! درباره ی چیزی که نمی دونم، چی می تونم بگم ؟
وقتی ارتباطمان قطع شد ، از پسر عمویم خداحافظی کردم و از کارگاه بیرون آمدم . حرف های حاجی تمام ذهنم را آشفته کرده بود ، ولی نیرویی وادارم می کرد به خواستش عمل کنم .
هنگام عبور از آن جاده ی لعنتی تمام تنم می لرزید ، آن قدر که مجبور شدم بین راه یکی دو بار توقف کنم . باد سردی می وزید و تاریکی خوف انگیزی بر جاده حاکم بود . به نظرم همه چیز بوی مرگ می داد! حالا جاده کاملا ً ترمیم شده بود . گویی مرمت آن جا به قیمت جان دو انسان تمام شده بود .
با حالی نزار به خوانسار رسیدم و مستقیما ً به منزل حاجی رفتم . مانده بودم زنگ بزنم یا نه که خودش در را باز کرد .
انگار آن وقت شب پشت در منتظر بود . بلافاصله صورتم را بوسید و خوشامد گفت . هیچ وقت حاجی را آن قدر آشفته ندیده بودم . بی مقدمه گفتم :
- من در خدمتم حاج آقا .
با لبخندی پر مهر گفت :
- این جا ؟ بفرما تو ! جلوی در که زشته . مگه عجله داری ؟
با صراحت گفتم :
- شما فرمودید مهمه ، من هم اطاعت امر کردم . حتما ً آن قدر مهم هست که من هم عجله کنم و شما هم برای اومدنم دقیقه شماری کنید !
شانه ام را فشرد و گفت :
- رحمت به شیر پاکی که خوردی ! الحق که جوان برازنده و لایقی هستی ! ببینم ، اهل کار خیر هستی ؟
متعجب گفتم :
- حاج آقا ! این همه راه من رو کشوندین که همین رو بگین ؟ نمی شد تلفنی بپرسین ؟
با لبخندی پدرانه گفت :
- تعجیل نکن بنده ی خدا ! بیا تو . خستگی راه رو به در کن تا مفصل با هم حرف بزنیم . اهل بیت رو فرستادم اصفهان .
با بی میلی با او همراه شدم و هر دو وارد خانه شدیم . بی حوصله و کلافه شده بودم . حاجی چون نزدیک صبح بود وضو گرفت و نماز خواند و بعد سراغ من آمد که توی یکی از اتاق ها کنار پنجره ایستاده بودم . حالت روحانی غریبی داشت ، به خصوص با آن تسبیح شاه مقصود و کلاه سفید احرام . گفتم :
- التماس دعا حاج آقا .
سر به آسمان کرد و گفت :
- محتاجیم به دعا . نمی خوای یکی دو ساعت بخوابی ؟
گفتم :
- من به بی خوابی عادت دارم حاج آقا ! شما که می دونید.
مکثی کرد و گفت :
- یادته راجع به یک کار خیر ازت پرسیدم ؟
گفتم :
- بله اما نگفتید اون چیه !
به ساعت نگاه کرد . چیزی به هفت نمانده بود و هوا داشت کم کم روشن می شد .
بی مقدمه گفت :
- با هم می ریم اون جا !
متعجب پرسیدم :
- کجا ؟!
با لبخند گفت :
- پیش یک بنده ی خدا که گره مشکلاتش فقط با دست های تو باز می شه .
به شدت گیج شده بودم . گفتم :
نمی فهمم حاج آقا ! اگه مقصودتون کمک مالیه ، شما بفرمایید دریغ ندارم .
سری تکان داد و گفت :
- ای کاش بحث پول بود مؤمن !
بعد زمزمه کرد :
- استغفرالله !
پرسیدم :
- منظورتون چیه حاج آقا ؟ چرا واضح حرف نمی زنید ؟
حاجی از جا بلند شد و گفت :
- پاشو بریم . با هم می ریم اون جا ! فاستبق الخیرات .
من هم از جا بلند شدم و گفتم :
- اما من باز هم نفهمیدم حاج آقا .
با آرامش گفت :
- به زودی می فهمی ! پاشو اون چشم ها در انتظارند .
با راهنمایی حاجی ، مقابل خانه ای بسیار قدیمی توقف کردم و همراه او از ماشین پیاده شدم . حاجی چند ضربه به در زد و منتظر ماند . چند لحظه بعد زنی میانسال که رو گرفته بود ، در خانه را باز کرد و با حاجی به سلام و تعارف مشغول شد .حاجی سر به زیر پرسید :
- مردت خونه است ؟
زن جواب داد :
- بله حاج آقا ! بفرمایید! قدم به روی چشم ، منتظر شماست .
حاجی به من گفت :
- بفرمایید .
عقب ایستادم تا اول او وارد شود . یاالله گفت و قدم به حیاط قدیمی گذاشت . زن که مرا معطل دید ، با احترامی صد چندان گفت :
- بفرمایید آقا ! کلبه متعلق به شماست . بفرمایید ، قدم به روی چشم .
سلام کردم و وارد حیاط شلوغ و به هم ریخته شدم . احساس خوبی نداشتم . حاجی ایستاده بود تا من برسم .
آرام گفتم :
- حاج آقا من رو کجا آوردی ؟
زمزمه کرد :
- این جا می تونی یکی از درهای بهشت رو به روی خودت باز کنی !
باز هم مقصودش را نفهمیدم . داشتیم با هم حرف می زدیم که مردی چهل ، چهل و پنج ساله محترمانه جلو آمد و به ما خوشامد گفت . قد وهیکلی درشت داشت ، با سبیل هایی که آدم از هیبتش می ترسید . او مارا به یکی از اتاق های محقر آن خانه
از صمیم قلب گفت :
- ان شاءالله که خیره !
علی رغم میلم گفتم :
- با شه حاج آقا غروب راه می افتم .
ملتمسانه گفت :
- فقط به زهرا قسمت می دم احتیاط کن !
با لحنی غم زده گفتم :
- ای بابا ! مگه این جاده قراره چند تا قربونی از یک خانواده بگیره ؟
خواهش کرد :
- به قرآن قسمت می دم که راجع به نیتت به کسی چیزی نگی ! بگو برای کار می رم !
خندیدم و متعجب گفتم :
- احتیاجی به قسم دادن نیست حاج آقا ! من واقعا ً نمی فهمم با من چه کار دارید ! درباره ی چیزی که نمی دونم، چی می تونم بگم ؟
وقتی ارتباطمان قطع شد ، از پسر عمویم خداحافظی کردم و از کارگاه بیرون آمدم . حرف های حاجی تمام ذهنم را آشفته کرده بود ، ولی نیرویی وادارم می کرد به خواستش عمل کنم .
هنگام عبور از آن جاده ی لعنتی تمام تنم می لرزید ، آن قدر که مجبور شدم بین راه یکی دو بار توقف کنم . باد سردی می وزید و تاریکی خوف انگیزی بر جاده حاکم بود . به نظرم همه چیز بوی مرگ می داد! حالا جاده کاملا ً ترمیم شده بود . گویی مرمت آن جا به قیمت جان دو انسان تمام شده بود .
با حالی نزار به خوانسار رسیدم و مستقیما ً به منزل حاجی رفتم . مانده بودم زنگ بزنم یا نه که خودش در را باز کرد .
انگار آن وقت شب پشت در منتظر بود . بلافاصله صورتم را بوسید و خوشامد گفت . هیچ وقت حاجی را آن قدر آشفته ندیده بودم . بی مقدمه گفتم :
- من در خدمتم حاج آقا .
با لبخندی پر مهر گفت :
- این جا ؟ بفرما تو ! جلوی در که زشته . مگه عجله داری ؟
با صراحت گفتم :
- شما فرمودید مهمه ، من هم اطاعت امر کردم . حتما ً آن قدر مهم هست که من هم عجله کنم و شما هم برای اومدنم دقیقه شماری کنید !
شانه ام را فشرد و گفت :
- رحمت به شیر پاکی که خوردی ! الحق که جوان برازنده و لایقی هستی ! ببینم ، اهل کار خیر هستی ؟
متعجب گفتم :
- حاج آقا ! این همه راه من رو کشوندین که همین رو بگین ؟ نمی شد تلفنی بپرسین ؟
با لبخندی پدرانه گفت :
- تعجیل نکن بنده ی خدا ! بیا تو . خستگی راه رو به در کن تا مفصل با هم حرف بزنیم . اهل بیت رو فرستادم اصفهان .
با بی میلی با او همراه شدم و هر دو وارد خانه شدیم . بی حوصله و کلافه شده بودم . حاجی چون نزدیک صبح بود وضو گرفت و نماز خواند و بعد سراغ من آمد که توی یکی از اتاق ها کنار پنجره ایستاده بودم . حالت روحانی غریبی داشت ، به خصوص با آن تسبیح شاه مقصود و کلاه سفید احرام . گفتم :
- التماس دعا حاج آقا .
سر به آسمان کرد و گفت :
- محتاجیم به دعا . نمی خوای یکی دو ساعت بخوابی ؟
گفتم :
- من به بی خوابی عادت دارم حاج آقا ! شما که می دونید.
مکثی کرد و گفت :
- یادته راجع به یک کار خیر ازت پرسیدم ؟
گفتم :
- بله اما نگفتید اون چیه !
به ساعت نگاه کرد . چیزی به هفت نمانده بود و هوا داشت کم کم روشن می شد .
بی مقدمه گفت :
- با هم می ریم اون جا !
متعجب پرسیدم :
- کجا ؟!
با لبخند گفت :
- پیش یک بنده ی خدا که گره مشکلاتش فقط با دست های تو باز می شه .
به شدت گیج شده بودم . گفتم :
نمی فهمم حاج آقا ! اگه مقصودتون کمک مالیه ، شما بفرمایید دریغ ندارم .
سری تکان داد و گفت :
- ای کاش بحث پول بود مؤمن !
بعد زمزمه کرد :
- استغفرالله !
پرسیدم :
- منظورتون چیه حاج آقا ؟ چرا واضح حرف نمی زنید ؟
حاجی از جا بلند شد و گفت :
- پاشو بریم . با هم می ریم اون جا ! فاستبق الخیرات .
من هم از جا بلند شدم و گفتم :
- اما من باز هم نفهمیدم حاج آقا .
با آرامش گفت :
- به زودی می فهمی ! پاشو اون چشم ها در انتظارند .
با راهنمایی حاجی ، مقابل خانه ای بسیار قدیمی توقف کردم و همراه او از ماشین پیاده شدم . حاجی چند ضربه به در زد و منتظر ماند . چند لحظه بعد زنی میانسال که رو گرفته بود ، در خانه را باز کرد و با حاجی به سلام و تعارف مشغول شد .حاجی سر به زیر پرسید :
- مردت خونه است ؟
زن جواب داد :
- بله حاج آقا ! بفرمایید! قدم به روی چشم ، منتظر شماست .
حاجی به من گفت :
- بفرمایید .
عقب ایستادم تا اول او وارد شود . یاالله گفت و قدم به حیاط قدیمی گذاشت . زن که مرا معطل دید ، با احترامی صد چندان گفت :
- بفرمایید آقا ! کلبه متعلق به شماست . بفرمایید ، قدم به روی چشم .
سلام کردم و وارد حیاط شلوغ و به هم ریخته شدم . احساس خوبی نداشتم . حاجی ایستاده بود تا من برسم .
آرام گفتم :
- حاج آقا من رو کجا آوردی ؟
زمزمه کرد :
- این جا می تونی یکی از درهای بهشت رو به روی خودت باز کنی !
باز هم مقصودش را نفهمیدم . داشتیم با هم حرف می زدیم که مردی چهل ، چهل و پنج ساله محترمانه جلو آمد و به ما خوشامد گفت . قد وهیکلی درشت داشت ، با سبیل هایی که آدم از هیبتش می ترسید . او مارا به یکی از اتاق های محقر آن خانه
راهنمایی کرد و خودش هم دو زانو در برابر ما نشست.آنوقت زنش به یک چشم بر هم زدن چای و قندان آورد و خیلی دورتر از شوهرش نشست و دو سه تا بچه قد و نیم قد با لباسهای مندرس و صورتهای پریده رنگ دورش را گرفتند.به نیمرخ حاجی نگاه کردم.مقصودش چه بود؟خانه بوی نا میداد و سکوت پر معنایی بر جمع حاکم بود.حاجی به مردی که همانطور سر بزیر روبرویش نشسته بود گفت:خب!اینهم اون بابا!من هنوز چیزی بهش نگفتم!
بعد به من گفت:این بابا همون کسیه که باهاش توی جاده شاخ به شاخ شدی!
یکدفعه مثل یخ آب شده وا رفتم!ناگهان سکوت هولناک خانه را صدای گریه و شیون زن و مرد شکست!
حتی نای حرف زدن نداشتم.زن با صدای بلند وای وای میگفت و گریه میکرد و مرد نه تنها گریه میکرد بلکه محکم روی پاهای خودش میکوبید و میگفت:خاک عالم بر سرم شد!کاش من میمردم و این شرمندگی رو به جون نمیخریدم!کاش زمین دهان باز میکرد و منو فرو میبرد رو سیاهم آقا!از اون شب تا حالا صد بار مردم و زنده شدم.
زن نالید:خدا به فریادت برسه جوانمرد!کاش من و بچه هام پیشمرگشون میشدیم.
مرد همانطور دو زانو جلو آمد تا دستم را ببوسد.اما دستم را پس کشیدم.داشتم از درون میسوختم.میان گریه گفت:غلامم آقا!دستتون رو ببوسم.بگذارید پاتون رو ببوسم!
تمام تنم داشت با مرور وقایع آن شب میلرزید و صورتم گر گرفته بود.حاجی هم حرفی نمیزد.مرد تقریبا به سجده افتاده بود و با صدای دلخراش گریه میکرد.با صدای لرزانی گفتم:ای کثافت بیرحم!خیال میکنی با ننه من غریبم بازی ها زن و بچه من زنده میشن؟
زنش بجای او میان گریه گفت:گردنش از مو باریک تره آقا!عذاب وجدان گرفته!شبها خواب نداره و روزی یک مشت قرص میخوره!اونم از ماشینش!فروخت همه رو خرج دوا و درمون مادر علیلش کرد.حالا من موندم و این چند تا بچه بدبخت.اما رضا ندارم پدرشون یک قاتل فراری باشه!رفتم خدمت حاج آقا و موضوع رو گفتم.الان هم کت بسته تحویل شما.
حاجی به میان آمد و گفت:گویا بعد از اینکه فرار میکنه تا یکی دو روز خودش رو مخفی میکنه بعد میره بیمارستان و سراغ شما رو میگیره.بهش میگن زن و بچه اش در دم مردن و خودش رو هم بردند تهران.انگار من رو هم اونجا دیده و نشونی من رو میگیره!آخه اون شب خیلی دیر کردین نگران شدم.وقتی شنیدم یک هوندای سفید توی جاده چپ کرده و سه نفر توش بودند شستم خبردار شد شمایید.برای همین فوری رفتم بیمارستان برای پرس و جو!
در ادامه مرد با چشمانی اشکبار گفت:خدا من رو مرگ بده!ترسیده بودم.گفتم همه تون مردید!نفهمیدم چطور شد گذاشتم و رفتم.دو شب سرویس داشتم.پشت فرمون خوابم برده بود!تا یکی دو روز هم خیال میکردم خواب دیدم.بعد دیدم توی بیمارستانم.بخدا شوکه شده بودم.
با لحنی خصم آلود گفتم:میدونی من چی کشیدم؟میدونی با زندگی من چیکار کردی؟
حالا اشک هم می آمد.یقه اش را گرفتم و داد زدم:کثافت قاتل!شاید اگه کمک میکردی اونها حالا زنده میماندند.باید بکشمت!
حاجی مرا عقب کشید و استغفار کرد.عصبی گفتم:خریدنت حاجی؟من رو آوردی اینجا که چکار کنم؟بگم دست مریزاد!
حاجی باز هم استغفار کرد و گفت:آوردمت ببینم چطوری شناختمت!از حالا به بعدش به خودت مربوطه!تا اینجاش وظیفه من بود!این بینوا چی داره که بتونه من رو بخره؟به دور و برت نگاه کن!چی میبینی غیر از نکبت؟
بعد به بچه های گریانش اشاره کرد و گفت:به اینها نگاه کن!به این زن بدبخت!
سپس دستم را گرفت و به اتاق دیگری برد که پیرزنی در حال احتضار در بستری کهنه خوابیده بود با اشاره به او گفت:این رو ببین!حالا فکر کن ببین کجا ایستادی؟فکر کن اگه با مردن اون مرد.زن و بچه ات زنده میشن یا آتش کینه ات به خاکستر میشینه این کارو بکن!
منگ منگ به پیرزن نگاه میکردم طاقت نیاوردم و به حیاط رفتم.توی آن هوای سرد تمام بدنم گر گرفته بود.خدایا من کجا ایستاده بودم؟با مشت محکم به دیوار مقابلم کوبیدم بنحوی که دستم به شدت درد گرفت و خراشید.حاجی خیلی آرام از پشت سرم گفت:منهم وقتی شنیدم مثل تو خونم به جوش آمد ولی وقتی دیدم اوضاع چطوریه موندم چکار کنم گفتم تو خودت عاقل و بالغی!آخه اون زن به من پناه آورده بود.میگفت شوهرش توی این مدت زجر زیادی کشیده و خیال میکنه تا آخر عمر ناله و نفرین تو پشت سر خودش و بچه هاشه!فکر میکنی کم چیزیه؟انگار روزی صد بار مرد و زنده شده.خودش میگفت اگه تو رضایت ندی اینجوری حداقل یکبار میمیره ولی حالا روزی صد بار میمیره!قصدش فقط جلب رضایت توست!حالا هر طوری که آروم میشی!فرقی نداره!گرفتار عذاب وجدان شده!
میان گریه گفتم:حاجی با من چه کار کردی؟آوردی من رو آوردی بگذاری توی عمل انجام شده؟
شانه ام را فشرد و گفت:همون چیزی اتفاق می افته که باید بیفته!اگه قرار باشه جوانمردی کنی و چشم بپوشی میشه!اگر هم بخوای تحویلش بدی میشه!تو شرعا و قانونا حق داری!حلال و زلال!اما پیغمبر اکرم گفت:در عفو لذتی است که در انتقام نیست!اینها همه اش کار خداست.خون هیچوقت پایمال نمیشه!
همانجا کنار دیوار روی پاهایم نشستم و کوشیدم آرام باشم.داغ کهنه دوباره تازه شده بود.حاجی گفت:میخوای مدتی فکر کنی؟
حرفی نزدم.یکی از بچه ها روی ایوان ایستاده بود.فکر کردم اگر نیلوفر من زنده بود الان بهمین سن و سال بود!نیلوفر نازپرورده من!نیلوفر عزیز دردانه من!شاید فقط آن مرد لحظات آخر زندگی زن و فرزند مرا دیده بود.باز موجی از خشم و نفرت در وجودم بالا آمد.به صورت شفاف حاجی نگاه کردم.مثل آبی بود روی آتش!خواستم بلند شوم.حاجی دستم را گرفت.جان در بدنم نبود.بطرف در رفتم.سوز سردی می آمد.حاجی منتظر ایستاده بود.بطرفش برگشتم و گفتم:فراموش کن حاجی!من هم هر چی دیدم و شنیدم فراموش میکنم!
ساکت ایستاده بود آرام در ادامه گفتم:چی میتونه لااقل اونها رو واسه یک روز دیگه بمن برگردونه؟من به حد کافی رنج میکشم.نمیخوام قیافه این بچه ها و اون پیرزن هم بیاد روش!
حاجی که مرد مومنی بود گفت:این همون دریه که بهت گفتم.من تو رو درست شناخته بودم جوانمرد!خدا به خودت و خانواده ت خیر دنیا و آخرت بده!
بغض گلویم را فشرد.بلافاصله در را باز کردم و از خانه خارج شدم.سوار ماشین که شدم تمام تنم داشت میلرزید.داشتم استارت میزدم که زن آن مرد با بچه ها و شوهرش از خانه بیرون آمدند.بنوعی مایل نبودم بار دیگر با او روبرو شوم.چون نمیخواستم تصویر روشنی از او در ذهن داشته باشم.زنش جلوی ماشین ایستاد و بچه ها گردش حلقه زدند.میان گریه گفت:خودم و بچه هام تا آخر عمر کنیزتیم!الهی خیر از عمر و جوونی ات ببینی جوانمرد.
باقی حرفهایش را نمیشنیدم.شوهرش در ماشینم را باز کرد و قبل از آنکه بفهمم دستم را روی فرمان بوسید.
حاجی به آنها ملحق شد و کنارشان کشید.آنوقت سرش را بطرفم خم کرد و گفت:سفرت بی خطر.برمیگردی؟
تایید کردم.صورتم را بوسید و آرام گفت:خوشا به سعادتت که توی امتحان رو سفید شدی!
از خوانسار یه کله به ابن بابویه رفتم.دلم هوای آنها را کرده بود.یک دسته گل ارکیده گرفتم و وارد آرامگاه شدم.انگار به نوعی میخواستم مطمئن شوم که الهام و نیلوفر از من دلگیر نیستند!ساعتی خاموش در برابر مزارشان نشستم و بعد زمزمه کردم:تو جای من بودی چکار میکردی الهام؟
گویی چشم براه یک معجزه بودم.نفهمیدم چطور خوابم برد.بعد پس از مدتها انتظار خواب الهام را دیدم.یک لباس سفید بلند بتن داشت و نیلوفر به دنبالش میدوید.من سعی میکردم به آنها برسم ولی توان نداشتم.الهام خم شد و صورتم را بوسید.بین خواب و بیداری صدای کسی را میشنیدم.یک زمزمه نرم پدرانه!
-خوابی باباجان؟پاشو اینجا میچایی!
تمام تنم خسته بود.به زحمت چشم باز کردم و دربان امامزاده را در تاریکی دیدم.پیرمرد با صورتی خسته و مهربان به من خیره شده بود.به سلامش جواب دادم و صاف نشستم.با محبت گفت:چرا اینجا خوابیدی باباجان؟!اینجا که جای خواب نیست!دیدم که رفتی تو ازت خبری نشد نگران شدم!نکنه میخوای شب رو اینجا بمونی؟
شب را؟!مگر چند ساعت خوابیده بودم؟به بیرون نگاه کردم!هوا کاملا تاریک شده بود!این خواب یک اشارت بود!احساس سبکی میکردم.گلها را در تاریکی رو هر چهار تا قبر گذاشتم و با پیرمرد از آرامگاه خارج شدم.خواستم در را قفل کنم که گفت:در رو قفل نکن بابا جان!شب جمعه است بگذار تا در بازه.فانوس روشن کنم بگذارم سر مزارشون.
کنار ایستادم و تماشا کردم.درست مثل این بود که یک مشت ستاره در صحن پاشیده اند.
حالا این من هستم!همه چیز دارم و هیچ چیز ندارم.گاهی بیاد گذشته می افتم در آنها حل میشوم با آنها زندگی میکنم ولی قادر نیستم فراموششان کنم.بنظرم الهام و نیلوفر با وجود چنان خاطراتی هنوز زنده اند!عزیز در طول این چند سال به حساب خودش بارها تلاش کرده به زندگی ام سر و سامان دهد.اما من نه اینکه زیر بار نروم بلکه نتوانستم!چون فکر میکنم پس از الهام قادر نیستم هیچ زنی را خوشبخت کنم!خیلی ها میگویند باید گرفتار شوم!شاید روزی برسد که باز هم پرنده خوشبختی بر بام من بنشیند!
پایان
بعد به من گفت:این بابا همون کسیه که باهاش توی جاده شاخ به شاخ شدی!
یکدفعه مثل یخ آب شده وا رفتم!ناگهان سکوت هولناک خانه را صدای گریه و شیون زن و مرد شکست!
حتی نای حرف زدن نداشتم.زن با صدای بلند وای وای میگفت و گریه میکرد و مرد نه تنها گریه میکرد بلکه محکم روی پاهای خودش میکوبید و میگفت:خاک عالم بر سرم شد!کاش من میمردم و این شرمندگی رو به جون نمیخریدم!کاش زمین دهان باز میکرد و منو فرو میبرد رو سیاهم آقا!از اون شب تا حالا صد بار مردم و زنده شدم.
زن نالید:خدا به فریادت برسه جوانمرد!کاش من و بچه هام پیشمرگشون میشدیم.
مرد همانطور دو زانو جلو آمد تا دستم را ببوسد.اما دستم را پس کشیدم.داشتم از درون میسوختم.میان گریه گفت:غلامم آقا!دستتون رو ببوسم.بگذارید پاتون رو ببوسم!
تمام تنم داشت با مرور وقایع آن شب میلرزید و صورتم گر گرفته بود.حاجی هم حرفی نمیزد.مرد تقریبا به سجده افتاده بود و با صدای دلخراش گریه میکرد.با صدای لرزانی گفتم:ای کثافت بیرحم!خیال میکنی با ننه من غریبم بازی ها زن و بچه من زنده میشن؟
زنش بجای او میان گریه گفت:گردنش از مو باریک تره آقا!عذاب وجدان گرفته!شبها خواب نداره و روزی یک مشت قرص میخوره!اونم از ماشینش!فروخت همه رو خرج دوا و درمون مادر علیلش کرد.حالا من موندم و این چند تا بچه بدبخت.اما رضا ندارم پدرشون یک قاتل فراری باشه!رفتم خدمت حاج آقا و موضوع رو گفتم.الان هم کت بسته تحویل شما.
حاجی به میان آمد و گفت:گویا بعد از اینکه فرار میکنه تا یکی دو روز خودش رو مخفی میکنه بعد میره بیمارستان و سراغ شما رو میگیره.بهش میگن زن و بچه اش در دم مردن و خودش رو هم بردند تهران.انگار من رو هم اونجا دیده و نشونی من رو میگیره!آخه اون شب خیلی دیر کردین نگران شدم.وقتی شنیدم یک هوندای سفید توی جاده چپ کرده و سه نفر توش بودند شستم خبردار شد شمایید.برای همین فوری رفتم بیمارستان برای پرس و جو!
در ادامه مرد با چشمانی اشکبار گفت:خدا من رو مرگ بده!ترسیده بودم.گفتم همه تون مردید!نفهمیدم چطور شد گذاشتم و رفتم.دو شب سرویس داشتم.پشت فرمون خوابم برده بود!تا یکی دو روز هم خیال میکردم خواب دیدم.بعد دیدم توی بیمارستانم.بخدا شوکه شده بودم.
با لحنی خصم آلود گفتم:میدونی من چی کشیدم؟میدونی با زندگی من چیکار کردی؟
حالا اشک هم می آمد.یقه اش را گرفتم و داد زدم:کثافت قاتل!شاید اگه کمک میکردی اونها حالا زنده میماندند.باید بکشمت!
حاجی مرا عقب کشید و استغفار کرد.عصبی گفتم:خریدنت حاجی؟من رو آوردی اینجا که چکار کنم؟بگم دست مریزاد!
حاجی باز هم استغفار کرد و گفت:آوردمت ببینم چطوری شناختمت!از حالا به بعدش به خودت مربوطه!تا اینجاش وظیفه من بود!این بینوا چی داره که بتونه من رو بخره؟به دور و برت نگاه کن!چی میبینی غیر از نکبت؟
بعد به بچه های گریانش اشاره کرد و گفت:به اینها نگاه کن!به این زن بدبخت!
سپس دستم را گرفت و به اتاق دیگری برد که پیرزنی در حال احتضار در بستری کهنه خوابیده بود با اشاره به او گفت:این رو ببین!حالا فکر کن ببین کجا ایستادی؟فکر کن اگه با مردن اون مرد.زن و بچه ات زنده میشن یا آتش کینه ات به خاکستر میشینه این کارو بکن!
منگ منگ به پیرزن نگاه میکردم طاقت نیاوردم و به حیاط رفتم.توی آن هوای سرد تمام بدنم گر گرفته بود.خدایا من کجا ایستاده بودم؟با مشت محکم به دیوار مقابلم کوبیدم بنحوی که دستم به شدت درد گرفت و خراشید.حاجی خیلی آرام از پشت سرم گفت:منهم وقتی شنیدم مثل تو خونم به جوش آمد ولی وقتی دیدم اوضاع چطوریه موندم چکار کنم گفتم تو خودت عاقل و بالغی!آخه اون زن به من پناه آورده بود.میگفت شوهرش توی این مدت زجر زیادی کشیده و خیال میکنه تا آخر عمر ناله و نفرین تو پشت سر خودش و بچه هاشه!فکر میکنی کم چیزیه؟انگار روزی صد بار مرد و زنده شده.خودش میگفت اگه تو رضایت ندی اینجوری حداقل یکبار میمیره ولی حالا روزی صد بار میمیره!قصدش فقط جلب رضایت توست!حالا هر طوری که آروم میشی!فرقی نداره!گرفتار عذاب وجدان شده!
میان گریه گفتم:حاجی با من چه کار کردی؟آوردی من رو آوردی بگذاری توی عمل انجام شده؟
شانه ام را فشرد و گفت:همون چیزی اتفاق می افته که باید بیفته!اگه قرار باشه جوانمردی کنی و چشم بپوشی میشه!اگر هم بخوای تحویلش بدی میشه!تو شرعا و قانونا حق داری!حلال و زلال!اما پیغمبر اکرم گفت:در عفو لذتی است که در انتقام نیست!اینها همه اش کار خداست.خون هیچوقت پایمال نمیشه!
همانجا کنار دیوار روی پاهایم نشستم و کوشیدم آرام باشم.داغ کهنه دوباره تازه شده بود.حاجی گفت:میخوای مدتی فکر کنی؟
حرفی نزدم.یکی از بچه ها روی ایوان ایستاده بود.فکر کردم اگر نیلوفر من زنده بود الان بهمین سن و سال بود!نیلوفر نازپرورده من!نیلوفر عزیز دردانه من!شاید فقط آن مرد لحظات آخر زندگی زن و فرزند مرا دیده بود.باز موجی از خشم و نفرت در وجودم بالا آمد.به صورت شفاف حاجی نگاه کردم.مثل آبی بود روی آتش!خواستم بلند شوم.حاجی دستم را گرفت.جان در بدنم نبود.بطرف در رفتم.سوز سردی می آمد.حاجی منتظر ایستاده بود.بطرفش برگشتم و گفتم:فراموش کن حاجی!من هم هر چی دیدم و شنیدم فراموش میکنم!
ساکت ایستاده بود آرام در ادامه گفتم:چی میتونه لااقل اونها رو واسه یک روز دیگه بمن برگردونه؟من به حد کافی رنج میکشم.نمیخوام قیافه این بچه ها و اون پیرزن هم بیاد روش!
حاجی که مرد مومنی بود گفت:این همون دریه که بهت گفتم.من تو رو درست شناخته بودم جوانمرد!خدا به خودت و خانواده ت خیر دنیا و آخرت بده!
بغض گلویم را فشرد.بلافاصله در را باز کردم و از خانه خارج شدم.سوار ماشین که شدم تمام تنم داشت میلرزید.داشتم استارت میزدم که زن آن مرد با بچه ها و شوهرش از خانه بیرون آمدند.بنوعی مایل نبودم بار دیگر با او روبرو شوم.چون نمیخواستم تصویر روشنی از او در ذهن داشته باشم.زنش جلوی ماشین ایستاد و بچه ها گردش حلقه زدند.میان گریه گفت:خودم و بچه هام تا آخر عمر کنیزتیم!الهی خیر از عمر و جوونی ات ببینی جوانمرد.
باقی حرفهایش را نمیشنیدم.شوهرش در ماشینم را باز کرد و قبل از آنکه بفهمم دستم را روی فرمان بوسید.
حاجی به آنها ملحق شد و کنارشان کشید.آنوقت سرش را بطرفم خم کرد و گفت:سفرت بی خطر.برمیگردی؟
تایید کردم.صورتم را بوسید و آرام گفت:خوشا به سعادتت که توی امتحان رو سفید شدی!
از خوانسار یه کله به ابن بابویه رفتم.دلم هوای آنها را کرده بود.یک دسته گل ارکیده گرفتم و وارد آرامگاه شدم.انگار به نوعی میخواستم مطمئن شوم که الهام و نیلوفر از من دلگیر نیستند!ساعتی خاموش در برابر مزارشان نشستم و بعد زمزمه کردم:تو جای من بودی چکار میکردی الهام؟
گویی چشم براه یک معجزه بودم.نفهمیدم چطور خوابم برد.بعد پس از مدتها انتظار خواب الهام را دیدم.یک لباس سفید بلند بتن داشت و نیلوفر به دنبالش میدوید.من سعی میکردم به آنها برسم ولی توان نداشتم.الهام خم شد و صورتم را بوسید.بین خواب و بیداری صدای کسی را میشنیدم.یک زمزمه نرم پدرانه!
-خوابی باباجان؟پاشو اینجا میچایی!
تمام تنم خسته بود.به زحمت چشم باز کردم و دربان امامزاده را در تاریکی دیدم.پیرمرد با صورتی خسته و مهربان به من خیره شده بود.به سلامش جواب دادم و صاف نشستم.با محبت گفت:چرا اینجا خوابیدی باباجان؟!اینجا که جای خواب نیست!دیدم که رفتی تو ازت خبری نشد نگران شدم!نکنه میخوای شب رو اینجا بمونی؟
شب را؟!مگر چند ساعت خوابیده بودم؟به بیرون نگاه کردم!هوا کاملا تاریک شده بود!این خواب یک اشارت بود!احساس سبکی میکردم.گلها را در تاریکی رو هر چهار تا قبر گذاشتم و با پیرمرد از آرامگاه خارج شدم.خواستم در را قفل کنم که گفت:در رو قفل نکن بابا جان!شب جمعه است بگذار تا در بازه.فانوس روشن کنم بگذارم سر مزارشون.
کنار ایستادم و تماشا کردم.درست مثل این بود که یک مشت ستاره در صحن پاشیده اند.
حالا این من هستم!همه چیز دارم و هیچ چیز ندارم.گاهی بیاد گذشته می افتم در آنها حل میشوم با آنها زندگی میکنم ولی قادر نیستم فراموششان کنم.بنظرم الهام و نیلوفر با وجود چنان خاطراتی هنوز زنده اند!عزیز در طول این چند سال به حساب خودش بارها تلاش کرده به زندگی ام سر و سامان دهد.اما من نه اینکه زیر بار نروم بلکه نتوانستم!چون فکر میکنم پس از الهام قادر نیستم هیچ زنی را خوشبخت کنم!خیلی ها میگویند باید گرفتار شوم!شاید روزی برسد که باز هم پرنده خوشبختی بر بام من بنشیند!
پایان
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ ساعت 18:27 توسط فرید
|
در امتداد نگاه تو